خوابم می آمد!

هيچ تا به حال شده است كه براي كاري و هدفي، مقدمات سختي را فراهم كنيد و بعد آنقدر جذب مقدمات شويد كه پس از فراهم آمدن آن، اصل موضوع كمرنگتر شده باشد؟ مثلا آيا تا به حال برايتان اتفاق افتاده است كه خسته و خواب آلود به خانه برسيد و از عشق يك خواب راحت آنقدر سرگرم مرتب كردن رخت خواب و فراهم كردن آب خنك و تعويض رو متكايي بشويد كه وقتي همه چيز آماده شد ديگر خواب از سرتان پريده باشد و مجبور باشيد در عين خواب آلودگي و نياز شديد به استراحت، نيم ساعتي در رختخواب غلت بزنيد تا خواب به سراغتان بيايد؟
حكايت اين وبلاگ و وبسايت دبش براي من هم چنين حالتي دارد… براي پياده سازي طرحي كه در ذهن داشتم،آنقدر گرم مسايل فني از يك طرف و هماهنگي بين دوستان فرهيخته از طرفي ديگر شدم، كه حالا كه گويا همه چيز دارد جور مي شود، خودم نوشتنم نمي آيد!!
ضمنا اعترافي هم بكنم: باور كنيد سروكله زدن و به خصوص ايجاد هماهنگي بين سه تا آدم فرهيخته در كشور ما، از سر وكله زدن با هزار تا{…} سختتر است. نمي دانم آدم درست و حسابي هايي كه اين مطلب را با خودشان چه فكر خواهند كرد، اما اين يك تجربه عيني و مكرر من است و خيلي از اين بابت متاسفم…!
بگذريم… حال شما چطور است؟ خوابتان نمي آيد؟!
————–
راستي ديروز (جمعه 10 مهرماه1383)تولد «دبش»بود.قدم نورسيده اش مبارك!

این کیست این؟

نام كوچكم «محمود» است farjami.jpg
و همچون آن شاعر بزرگ،”آنرا دوست نمي دارم”، اما آن نام ديگرم كه «فرجامي» باشد خوشبختانه “شرمسار تاريخ” نيست. در مشهد و در خانه كارمندي كه سه پسر ديگر هم داشت، درك زمان و مكان را آغاز كردم و هنوز گيج همان دواَم!
كمي دانش اين جعبه افسونگري كه اكنون در مقابلش نشسته ايد را آموخته ام و كمتر از آن، زماني را به كنجكاوي در فلسفه گذرانده ام و اين حاصل بيست سال عمري است كه به غلط “دانش” آموزي و “دانش”جويي خوانده اند آنرا.
چند سالی ست که از دلبستگی ام -روزنامه نگاری- روزگار مي گذرانم!
اينجا، آن‌جاي خيالي‌ست كه فرديت من، در مقابل جمعيت شما، عريان مي‌شود!