![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
به آن دوستانی که همیشه عادت دارند بگویند "ئه... چرا نگفتی" و " آخ کاش زودتر میگفتی" عرض کنم که احتمالا اجرای روز پنجشنبه پانزدهم بهمن، آخرین اجرای استندآپ کمدی من است. موضوع هم همچنان بررسی مشکلات ارتباطی بین زن ومردها با استفاده از نظریه تکامل و البته با اجرایی کمیک با استفاده از عکس و فیلم و موسیقی است. هر کس میخواهد بیاید یک ایمیل به editor@itanz.net بزند تا راهنمایی شود که چطور جا رزرو کند.
دیگر اینکه این سخنرانی ریچارد داوکینز، زیستشناس مشهور جهان را که زیرنویس فارسی هم دارد از دست ندهید. آقای داوکینز به سنت بیشتر دانشمندان و فیلسوفان بریتانیایی، با بیانی ساده و طنزآمیز پیچیدهترین مفاهیم علمی را برای حاضران شرح میدهد. بعضی جاها داوکینز آنقدر مردم را میخنداند که آدم شک میکند دارد استندآپ کمدی اجرا میکند یا کنفرانس علمی میدهد! من به این میگویم شیریندهنی. چیزی که اکثر دانشمندان و فیلسوفان ما (اگر واقعا دانشمند و فیلسوفی داشته باشیم!) از آن محرومند و حتی تحقیرش هم میکنند. در دانشگاه استاد فلسفهای داشتیم از همین استاد دوپولیهایی که چهارتا کتاب و جزوه از ملاصدرا و طباطبایی حفظ کردهاند و دکترایی گرفتهاند که وقتی حرف راسل میشد لبخند تحقیرآمیزی میزد و میگفت "راسل هم با آن حرفهای ژورنالیستیاش..."!
* این هم سایت فارسی داوکینز... حالا آمدیم یک اعلانی برای استندآپ بدهیم ببینید سر از کجا که در نیاوردیم!
فرانک عزیزم
نمیدانم کی این نامه را میخوانی و نمیدانم اصلا این نامه به تو خواهد رسید یا نه؛ حتی نمیدانم تو به دنیا خواهی آمد یا نه، اما سالهاست که میدانم باید برایت نامهای بنویسم. باید برایت نامهای بنویسم و برای تویی که دهها سال بعد از دوران ما این نامه را خواهی خواند بگویم بر ما چه گذشت.
اسمت را فرانک گذاشتهام چون پدرم دوست داشت خواهری داشته باشیم به نام فرانک و فکرمیکنم تو دختری چون دلم میخواهد نوهای داشته باشم با موهای بلند سیاه و چشمهای سیاه ژرف با سالهای دور از من.
فرانکم
در روزگاری این نامه برایت مینویسم که بادهای تغییر وزیدن گرفتهاند وهمه میدانند که اتفاقی خواهد افتاد؛ اتفاقی که خونین خواهد بود. تا همین الان هم کم خون به زمین ریخته نشده و خون مادهای مهیب و پرانرژیست. خون نمیخوابد. اگر برای من و هم نسلانم این وعده است برای شماها تاریخ است. کافیست به گذشته نگاهی بیندازی.
اما من برایت از خون نمینویسم. از کشتهها نمینویسم. میخواهم از خونی که به دلها شده بنویسم.از دلِ مردهام بنویسم. و همه هراس من از این است که این خونها و کشتهها وقت شمردن آن کشته ها و خون بناحق ریختهاشان نادیده گرفته شود. من از نسل نادیده گرفتهها هستم. همین الان هم که این نامه را برایت مینویسم نادیده گرفته میشوم حتی از سوی همنسلان و همدردانم. سیاست و اقتصاد چشم بسیاری از ما را هم بر روی روح و روان خودمان بسته است.
فرانکجان
وقت تو، وقتیکه ما به خاطره پیوستهایم، با چند ضرب و تقسیم ساده شمار کشتهها به دست میآید. عدهی مضروبها و شکنجه شدهها و معلولها هم با تقریبی مناسب معلوم است. آن وقت لابد شما فکر میکنید اگر آن اعداد را در کنار کشتهها و معلولهای جنگها و انقلابها و نسلکشیهای معروف تاریخ بگذارید، به این ترتیب میتوانید بزرگی فاجعه را اندازه گیری کنید. لابد آن وقت شمار ما را کنار کشتهگان هلوکاست و جنگ جهانی اول و انقلاب فرانسه خواهید گذاشت و اینطور نتیجه خواهید گرفت که مثلا ما ده درصد آن و 17درصد دیگری فاجعه و سختی از سرگذراندیم. این نامه به همین خاطر برایت مینویسم که چنین اشتباهی نکنی.
ظلم بزرگتری که برما رفت نه برتن ما که بر روح و روان ما رفت. ما نه فقط نسلی بودیم که از جنگ و تحریم و ظلم که همگی در هر جایی افسردهکننده است روحمان آزرد که در نادرترین شکنجه تاریخ معاصرروانمان به آتش کشیده شد. نادیده گرفتن و انکار این فاجعه بزرگ، گناهی کمتر از انکار هلوکاست نیست که سوختن تن آدمها بود.
فرانک
من در سال 56 به دنیا آمدم. سالهایی که بیشترین میزان زاد و ولد در ایران بود. یک ساله بودم که انقلاب شد و دورترین خاطراتم که هر روز کمرنگتر میشود به شورشهای اوایل دهه 60 برمیگردد. چند شب را به خاطر دارم که در کوچه مان میان هواداران گروههای انقلابی تیراندازی شد. وقتی صدای گلوله میآمدمادرم چراغها را خاموش میکرد. بعد در حالی که هر روز اوضاع اقتصادی بدتر میشد به مدرسه رفتم. با این که پدرم آدم دست و دلبازی بود اما به خاطر ندارم برای من اسباب بازی خریده باشد. بیشتر از اسباب بازی برادرهای بزرگترم که کهنه شده بود استفاده میکردم. همین چند سال پیش وقتی که پدرم کارمند بود و اوضاع اقتصادیاش خوب و اجناس ارزان و فراوان، آنها را برایشان خریده بود. ازهمان زمان با حسرت بزرگ شدم. نه فقط حسرت وسایل آنها که هر سال حسرت پارسال. من و میلیونها کودک مثل من هر سال حسرت لوازم و امکانات و شادیهای پارسالشان را میخوردند و هیچ چیز بدتراز حسرت روح یک کودک را خراش نمیدهد.
و فقط این نبود. ما در حالی حسرت سادهترین چیزها را میکشیدیم که خاطره بچههایی که فقط پنچ شش سال از ما بزرگتر بودند پر بود از چیزهایی که دقیقا حکم رویا را برای ما داشت. باور کن هربار برادرم مهدی یا هادی برایم تعریف میکردند که توی مدرسه به آنها شیرو موز و پسته مجانی میدادهاند من فقط دهانم آب نمیافتاد... دلم آتش میگرفت!
اما مشکل بزرگ ما فقط فقرفزاینده نبود. حتی کشته و معلول شدن هزار هزارِ آدمها هم نبود که البته با هر خبر بدی غم بیشتر و بیشترمیشد. مشکل سیستماتیک ومقدس کردن غم و مبارزهی علنی با هر نوع شادیای هم بود. در دوران جنگ که عدهای عملا شادی کردن را نوعی دهنکجی به رزمندگان و شهدا میدانستند و بارها دیده بودیم که چطور به مجالس شادمانی، حتی عروسیها با همین مستمسک حمله میکردند. اما بعد از دوران جنگ هم این سیاست ادامه یافت و به موازات آنکه رفاه به طور نسبی بیشتر میشد شادی و نشاط حتی از دوران جنگ هم کمتر شد. تقریبا هیچ شد.
فرانکجان
احساس میکنم نامهام لحنی ابلهانه به خود گرفته است. فضای دلمردگی و سرخوردگی و یاسی که در آنها سالها نسل ما را ویران کرد هرگز این کلمات و جملاتِ گزارشی نمیتوانند شرح بدهند. سوختگی نسلی که ازموسیقی محروم بود، فیلم ندید، مهمانی نرفت، گردش نرفت، نرقصید، هلهله نکرد، اردو نرفت... و به جای همه اینها همیشه تهدید شد، مجبور به دورنگی شد، به زور به راهپیمایی رفت، دستگیر شد یا ازترس دستگیر شدن از خوشیهای کوچکش چشم پوشید، نسلی که حتی یک عروسی بدون هراس از "آنها" نتوانست به پا کند و کمکم معنای هر گونه مراسم و جشنی در ذهنش تبدیل به جایی برای خوردن غذا شد، نسلی که همیشه جوابگوی "ایشون چه نسبتی باشما دارن؟" بود، نسلی که نتوانست آنطورکه میخواهد حتی در مهمانیهای خصوصی بپوشد، نسلی که فرق دانشگاه و دبیرستان را نفهمید، حتی هویت ملیاش از سوی هموطنان خودش تحقیر شد... سوختگی این نسل را چگونه میتوان با این کلمات تصویر کرد؟
دختر جان
حالا سالهاست که من و بسیاری از همنسلانم مردهایم و همدردی تو دردی ازما دوا نمی کند اما شاید اگر تو و همنسلانت شمارش مردهها را رها کنید و به جای آن سعی کنید گوشهای از ظلم مهیبی که بر روان ما رفت را درک کنید روح زخم خورده ما که سالهاست در بیوزنی مرگ ضجه میکشد شاید اندکی آرام گیرد. ما همه کار کردیم که شما به چنین وضعی دچار نشوید و کمترین وظیفه شما تلاش برای درک فلاکت ماست. شما باید بفهمید یهودیان لهستانی که از سوی نازیهای آلمانی تحقیرشدند بسیار خوشبختتر از کسانی بودند که سوی همکیشان و هموطنان خودشان شاهد تحقیر هویت ملی خود بودند. باید بدانید آدمی که در فاصله یکسال ازمجلس رقص و شادخواری به اردوگاه مرگ میرود زندگی شیرینتری داشته از کسی که از اول عمرش تا میانسالی یک مهمانی شاد کوچک بیترس را تجربه نکرد. باید بدانید آن کارگر روس که بعد از یک روز سگدو زدن در کارخانه تراکتور سازی نظام توتالیتر شوروی، وقتی شب تمام اندوختهاش را با نامزدش در خنکای ساحل خزر نوشید و آواز خواند هزار برابر خوشبختتر ازپدربزرگهای شما بود که نمیدانست تعطیلاتش را در کدام جهنم درهای در شمال سرسبزایران بگذراند که سرشار از سرخر و زباله نباشد. باید بدانید مادربزرگهای شما چطور حسرت مادربزرگهای خودشان را میکشیدند که لااقل آنطور که دوست داشتند لباس میپوشیدند. باید بدانید در هیچ کجای دنیا جز اینجا و اکنونی که ما در آن بودیم هویت ملی یک ملت بزرگ توسط بخش کوچکی ازهمان ملت بزرگ تحقیر نشد و باید بدانید در کتابهای تاریخ ما، تاریخ نه به نفع افتخارات باستانی ملی که در جهت تحقیر آن و بدست آدمهایی ازهمین مرزو بوم تحریف میشد!
و تو باید بدانی که اولین شبی که من در هشت سالگیام ویدئو دیدم تا چند شب خواب آن فیلمها و شوهای شاد و رنگی را میدیدم و تا سالها آه میکشیدم از آن همه سرگرمی و سروری که میتوانست از تلویزیون به جای اینهمه ناله و ضجه سرازیر شود. و باید بدانی هر وقت با همسن و سالهایم از هر طبقه و قومیتی که بودند وقتی یاد دوران بچگیمان افتادیم بغض گلویمان را گرفت.
فرانک
شاد نبودن و تفریح نکردن نه برای یک سال و دو سال، بلکه برای تمام عمر فاجعه هولناکیست اما از آن هولناکتر آن است که تو ببینی عدهای از مردمان خودت از امکانات تو استفاده کنند و مهمترین وظیفهشان کشتن شادی و تمام مظاهر آن باشد، بی هیچ منطق و سود مشخصی.
یهودیانی که به اتاقهای گازنازیها میرفتند البته دلیل نفرت نازیها از خودشان را نمیفهمیدند اما درک میکردند که به خاطر آنکه آنها گمان میکنند یهودیها مسبب مشکلات آلمانها هستند از سوی کسانی که کاملا از کیش آنها متمایزند سوزانده میشوند؛ اما ما نه فقط دلیل نفرت این عده را نفهمیدیم بلکه حتی نفهمیدیم به کدامین گمان روح ما، روان ما، شادی ما در آتش ابدی نفرت آنها سوزانده شد و این کار چه سودی برای آنها داشت.
فرانک جان
در اواسط دهه 80 یکبار خانوادگی رفتیم استانبول. آخرین شبی که آنجا بودیم من و مادربزرگت و پدرم و یکی از برادرها نیمه شب رفتیم کنار ساحل. کمی هوا خوردیم، حرف زدیم و بعد از چند دستفروش ماهی کبابی خریدیم و خوردیم. یکی از بهترین شبهای زندگیمان بود. هیچ کدام از آن کارها با هیچکدام از قوانین اسلام و جمهوری اسلامی منافاتی نداشت اما همگی میدانستیم هیچوقت در ایران چنان شبی نخواهیم داشت. به همان دلیلی که درهیچ کجای ساحل خزر جای تمیزی نمانده بود، به همان خاطرکه هیچ نهادی نخواست به قدر چند کیلومتر را برای ما پاک کند، به همان خاطر که جلوی هر شرکت خصوصیای که خواست برای سود خودش هم که شده چنین کاری کند گرفته شد، به همان خاطرکه چنان با به آب انداختن قایقهای سفری کوچک در خزر مخالفت شد که گویی پرچم کفر است، به همان خاطر که هیچ جا بی گشت و بازرسی نبود، به همان خاطر که همه جا بلندگو شعار کار گذاشته شد تا دمی بی خراشیدن گوش وچشم نگذرد، به همان خاطر که عدهای مهمترین وظیفه خودشان را آزار ما و کشتن شادیها میدانستند حتی در خصوصیترین و بیآزارترین محافل و مجالهای بودن ما.
مایی که درهلوکاست دلها سوزانده شدیم.
مباد که فریبت دهد
عدد
وقت تصویر هولانگیز جنایت
درخاطر مبهمت
کشته گان را مشمار
وبا ضرب وتقسیمهای بیحاصل
مخواه که نسبت جنایت را بدست آوری
حجم خندههای فروخورده
و گیسوان بربادنداده
و رقصهای از یاد رفته را
کدام عدد اندازه خواهد گرفت؟
ما را مسنج
نه با یهودیانی که سوختند
نه با سربازانی که با مرگ آویختند
و نه با هیچ کسی که
وقت مردن
آوازی بر لب داشت
قصهای میدانست
رقصی به خاطرداشت
بوسهای...
و خنده را فراموش نکرده بود
ما را مسنج
جز با سیاهچالهای عظیم
تاریک و ساکت
بیرقص، بی آواز
بیخنده، بیصدا
بیشعله
وقت تصویر هولانگیز جنایت
درخاطر مبهمت
سه شنبه صادق آمد که فیلمنامه را بازنویسی کنیم. هی عطسه می کرد. گفتم سرماخورده ای بشین آنطرف، گفت حساسیت است و چسبید به من. البته از کنار که بتواند توی مانیتور را مانیتور کند. فردایش عین همان عطسه ها را می زدم و حالم هی بدتر شد.
از آنطرف هم هی درخواست می رسید برای شرکت در استندآپ کمدی. دست به دامن علی شدم. قرص و آمپول و شربت بست به ناف و جاهای دیگرمان که پنج شنبه سرپا باشم. اصولا مقاومت بدنم کم است به خصوص در مقابل سرماخوردگی و آنفولانزا که سابقه بستری در بیمارستان هم داشته ام.
به هر زحمتی بود برنامه پنج شنبه را اجرا کردم. البته آمادگی و تمرین استندآپ اول را نداشتم اما با توجه به مریضی و به خصوص اینکه شب قبلش نخوابیده بودم به نظرم نسبتا خوب از کار درآمد. اظهار رضایت اکثر تماشاچی ها هم همین را تایید می کرد. بقیه هم لابد نجابت به خرج داده اند و چیزی نمی گویند.
پنجشنبه هفته آینده (15 بهمن) هم دوباره اجرا خواهم داشت و روال رزرو هم مثل سابق فرستادن ایمیل به آدرس editor@itanz.net است. قول داده ام که در مشهد هم یک اجرا داشته باشم و در سایر شهرها هم خوشحال می شوم اجرا داشته باشم اما این منوط است به دست کم تامین سالن از طرف دوستان شهرستانی.
فکر می کنم در نوع خودش کار تازه ای باشد که یک نفر همینطور خصوصی و بر اساس یک ایده کاملا شخصی، بتواند با موضوعی غیرسیاسی مردم را بکشاند به سالن و چند تا نکته مفید را با چاشنی طنز ارائه بدهد و یکی دو ساعتی حال آدم ها را خوش کند، آنهم در چنین زمانه ای. البته این هدف من بوده و نمی دانم تا چه حد در اجرا به آن رسیده ام.
همچنان خوشحال می شوم نظرات دقیقتر دوستان شرکت کننده در برنامه را از طریق ایمیل، کامنت یا یادداشت در وبلاگشان بخوانم. به خصوص آن چند نفری که دفعه پیش هم حضور داشتند...
در بدترین بحران های سیاسی بهترین کار همانا دیدن استندآپ کمدی غیر سیاسی است.
مامیتوس فارجیموس؛ یکی از شهدای صدر مسیحیت
عارضم به حضور انورتان که همین اثرات لذتبخش پارازیت که باعث میشود آدم صبحها خسته از خواب بیدار شود و بدون دلیل دلشوره داشته باشد و هی فشارش بیفتد پایین کافی بوده و هست که من برنامه استندآپ کمدیام را لغو کنم. ولی مگر میگذارند؟ مسئولان همان سالنی که اولین برنامه تویش برگزار شد خبر دادهاند که الا و بلا باید این هفته هم راس ساعت 5 عصر پنجشنبه برنامهات را اجرا کنی. به هیچ وجه هم کوتاه نمیآیند و البته حق هم دارند که اینقدر اصرار داشته باشند.
شما فکر میکنید استندآپ کمدیکار همینجوری توی خیابان ریخته است؟ و تازه اگر هم ریخته بود چه کسی دل و دماغش را داشت در همچین اوضاعی بیاید برای مردم برنامه اجرا کند؟ آن هم کاملا غیرسیاسی در همچو شرایطی که دل کندن از موضوعات سیاسی برای یک پرداز مثل اینست که از عبدالقادر شترچران در صحاری آفریقا انتظار داشته باشیم که شب تا صبح با بانو جنیفر لوپزی که در صحرا گم شده، تنها باشد و فقط به شیر شترانش فکر کند! (نمیدانم مثال درستی زدم یا نه ولی به هر حال فکر میکنم برای تقریب به ذهن نیمی از خوانندههای وبلاگم کفایت میکرد؛ آن نصفی دیگر البته بیادبتر از این حرفها هستند که بشود با مثال ذهنشان را روشن کرد) و از سوی دیگر در شرایطی که یک اشتباه کوچولو میتواند بنیان آدم را به باد بدهد.
خلاصه اینکه کاملا طبیعیست اگر با همچو شرایطی زنگ زده باشند و گفته باشند پنجشنبه ساعت 5 یادت نرود؛ هرچند که انگار اصرارهای خودم هم بیفایده نبوده است!
به هر حال ای دوستان بدانید که یکم بهمنماه (که بیست و دومش خیلی مهم است) ساعت 5 عصر (همان ساعتی که آن گاو لعنتی زد ایگناسیوی لورکا اینا را کشت) و در سالنکی نزدیکای میدان ولیعصر تهران (همانجایی که با ماشین دزدیده شده از روی بچه مردم رد شد) برنامهای برگزار میشود که در آن با ارائه آمار و ارقام و نمایش فیلم و عکسهای مستند به طریقی طنزآمیز موانع روابط عاطفی و روانی زن و مردها بررسی خواهد شد و راه حلهای به شدت موثری ارائه خواهد گردید.
تضمین میشود که این برنامه بر تمام زندگی شما سایه خواهد انداخت به خصوص اگر متاهل باشید. پس تا دیر نشده عجله کنید و برای خودتان و دوستان و آشنایان دور و نزدیکتان با فرستادن یک ایمیل به آدرس editor@itanz.net جا رزرو کنید.
پ.ن: ولله آتش به مال زدن که میگویند همین است. هم برو مطلب علمی جمع کن و هم مالتی مدیایش کن و هم طنزآمیزش کن و هم در بهترین نقطه شهر سالن بگیر... ولی اشکالی ندارد. اینهمه دیگران به مال ما آتیش زدند یکبار هم بگذار خودمان بزنیم بلکه شاید اینقدر لذت داشت که از آن به بعد به مال شما هم آتیش زدیم!
پ.ن2: میتوانید در اینجا گزارش و نظر شراگیم زند از برنامه قبلی را بخوانید و در این بخش کامنتها هم نظر بعضی از شرکتکنندگان را بدانید.
پ.ن3: این وبلاگ به دلایل نامعلومی فیلتر است والبته هنوز کاربرانی هستند که با این همه فیلترشکن و پراکسی و ویپیانی که ریخته، نمیتوانند از سد فیلترینگ بگذرند. مزید امتنان خواهد بود اگر سایر بلاگرها در این زمینه اطلاعرسانی کنند.
مناظره پنجشنبه شب اطاعت و زاکانی خیلی دیدنی بود. اطاعت از فرصت استفاده کرد و بسیاری از حرفهای معترضان را از تلویزیون به گوش سایرین رساند. زاکانی هم همان حرفهای همیشگی حضرات را زد. به نظر من که زاکانی هم در مقایسه با همقطارانش خوب و متین حرف زد (در کانتکس خودشان همینکه لگد نزنند خوب و متین ارزیابی میکنیم!) و البته اگر من جای اطاعت بودم حتما وقتی که زاکانی داشت می گفت من جزو کمیته تحقیق مجلس بود و بعد از انتخابات رفتم پیش موسوی؛ بهش یادآوری میکردم که زاکانی و تمام اعضای مثلا تحقیقشان جزو طرفداران احمدینژاد بودند و همانطوری که بعد خود زاکانی -با افتخار!- در دانشگاه امام صادق اعتراف کرد، در تمام دوران انتخابات علیه موسوی سخنرانی و فعالیت تبلیغاتی میکردند.
توصیه می کنم اگر این مناظره را ندیدید از روی اینترنت ببینید. از همه جالبترش به نظر من یکجا بود. آنجا که زاکانی به تبعیت از آن بابا میخواست در حین حرف زدن مچگیری وبازجویی و افشاگری هم بکند و دائما "صحت انتخابات" و "حماسه نهم دی" که جواد اطاعت به دلیل مواضع روشن رهبری نمیتوانست آنها را در تلویزیون صریحا رد کند، به رخ اطاعت میکشید و در اوج همین تاکتیک زاکانی از اطاعت پرسید شما که در راهپیمایی نهم دی در میان مردم بودید؟... و اطاعت گفت نخیر تهران نبودم... زاکانی گفت بالاخره در شهرستان که طبیعتا در میان مردم بودید... اطاعت باز هم گفت نه!
--------
پینوشت: حضرات جدی جدی باورشان شده که نهم دی خبری بود؟! من خودم در تهران از نزدیک جمعیت را دیدم. از اندکی پایینتر از پل کالج بودند تا تقریبا سر اسکندری در خیابان آزادی. در مجموع و در بیشترین تخمین حدود یک ششم جمعیتی که روز بیست و پنجم خرداد، علی رغم آنهمه تهدیدها جانشان را گرفتند کف دستشان و به خیابان آمدند بدون سرویس ایاب و ذهاب و کیک و ساندیس و تشویقی و غیره و ذالک.
البته نمیخواهم هواداران دولت را تحقیر کنم. آنها هم برای خودشان مردمانند و محترم (البته به شرطی که در میان اسکورت پلاکارد دستشان نگیرند که "ف...شه هاشمی، دوست دختر خاتمی" یا "موسوی .... گه خوردیم که بهت رای دادیم") و هر چقدر که در اقلیت باشند هم باید حقوق مدنیشان محترم دانسته شود. منتها نگرانم که یک وقت این اغراقگوییها باور خودشان شود و با تکیه بر همین توهمات بخواهند چند ملیون آدم جان به لب آمده را مقابل صدها هزار آدمِ با سرویس ایاب و ذهاب به صحنه آورده قرار بدهند. کاری که بسیار خطرناک و خونین است و ما اصلا به آن رضا نیستیم. بر خلاف دوستان ما هیچ خونی را مباح نمیدانیم و از هر طرف که شود کشته، به ضرر ماست.
دو ساعت است دارم زور میزنم که چیزی برای وبلاگ بنویسم، نمی توانم. در همین دو ساعت به راحتی میتوانم یک یادداشت مطبوعاتی بنویسم. اما اینجا ماجرا فرق دارد. اینجا چند تا دوست می آیند ببینند "خودت" چطوری و چی میگی که نمیشود پشت نوشتهها از آنها پنهان شد. وبلاگ مثل صحنه تئاتر است. محال است بازیگر با خودش یا پارتنرش مشکل داشته باشد و تماشاچی نفهمد. شوخی که نیست، زنده است کار. مطبوعات مثل سینما میمانند. یک تکه را امروز ضبط کن بقیه را هفته بعد و یک ماه بعد بچسبانشان سر هم. اگر از یادداشت قبلیام نکبت میبارید به همین خاطر بود که اینجا نمیتوانم چیزی را پنهان کنم. احوالم که نکبتی میشود وبلاگم هم نکبتی میشود.
اما در مجموع من حالم خوب است. نگران نباشید. افسرده نیستم. چرا باشم؟ درست است که اوضاع خوبی نیست ولی مطمئنم، مطمئنم از این بدتر نمیشود. "از این بدتر نمیشود" معناهای زیادی دارد. یکیاش این است که از این بهتر خواهد شد. چارهای ندارد! شک ندارم. خواهید دید از این بهتر خواهد شد. هر چه هنر داشتند را رو کردند و هر چه که ما می خواستیم درباره ماهیت آنها ثابت کنیم خودشان به همه نشان دادند. حالا نوبت ماست...
------------
زنگ تفریح
هفته پیش داشتیم با حمید خوشکردار کتابفروشیهای زیر پل کریمخان را میگشتیم. در برگشت جلوی پارک مریم گروهی دوربین به دوش و میکروفن به دست ایستاده بودند و با هر کس که می خواستند مصاحبه کنند موفق نمی شدند. از "نخیر" تا "برو عمو خجالت بکش" و "خاک تو سرتون با این کاراتون" جواب میشنیدند اما دریغ از یک دقیقه مصاحبه. یکی را دیدند که جان میداد برای مصاحبه. گفتند وقت دارید. گفتم بععععععله! مصاحبهشان در مورد اغتشاشات و "توهین به امام حسین در روز عاشورا" بود. مصاحبهای کردم باهاشان که اگر یک روز از توی آرشیو تلویزیون دربیاید بیشک در تاریخ ثبت خواهد شد! دخترک ابله تا آخرش نفهمید دارم دستش میاندازم. کمکم داشتم خودم از خنده منفجر میشدم که صدابردار دست و بالک زد قطعش کنید. آخرهایش بود که دخترک پرسیده بود "برای سردستههای این هتک حرمت چه پیامی دارید؟" و من هم داشتم برای سردستههایشان پیام صادر میکردم: البته من کوچکتر از آنی هستم که پیام داشته باشم ولی میخواستم به این آقایونی که...
برنامه استندآپ کمدی من که قرار بود این هفته و هفته های آتی برگزار شود، به درخواست خودم به تعویق افتاد. در چنین اوضاع و زمانهای نه برگزاری چنین برنامهای صلاح است و نه خودم حال و حوصله و دل و دماغش را دارم. حاصل هفتهها مطالعه و تمرین و جمعآوری فیلم و عکس و موسیقی و مونتاژ و مذاکره برای گرفتن سالن به باد رفت. فدای سرتان. در همین یکسال گذشته اینقدر بلا سر من آمده که این در حکم شوخیست. چند نمونهاش:
منوچهر احترامی که بسیار دوستش میداشتم و در حال نوشتن کتابی مشتمل بر بیوگرافی و گزیده آثار او از سال 37 تا 87 بودم در 22 بهمن پارسال درگذشت. هم ضربه روحی و عاطفی بسیار سختی خوردم و هم کتابی که قرارداد انتشار آن را به طور شفاهی با نشرنی گذاشته بودم در نیمه متوقف شد.
اسفند ماه سال 87 در فاصلهای نزدیک به یکسال بعد از فوت پدرزنم، مادرزنم بر اثر سرطان و در حالی که ماهها بود در منزل ما تحلیل میرفت فوت کرد. همسرم که تقریبا تمام کارهای درمانی فرسایندهی پدر و مادرش در بدترین شرایط بر دوش او بود افسردگی گرفت.
امسال کتاب بیشعوری که ترجمه و بازنویسی آن نزدیک به 9 ماه از وقتم را گرفته بود در ارشاد رد صلاحیت شد. یعنی مجوز چاپ نگرفت. جالبتر اینجا که قبل از اینها فقط برای تحویل این کتاب به نشر افق و گرفتن پاسخ قبول یا رد آن از آنها نزدیک به چهارماه سرگردان بودم چون آقای اسدالله امرایی این کتاب را در دفتر نشر افق به طور دستی از من گرفته و مسئولین انتشارات میگفتند باید رسمی تحویل می دادی و آقای امرایی پاسخی به من نمیداد و...
سایت آیطنز که در قالب جدید و با هزار امید و آرزو چهارم خرداد امسال رونمایی شد پس از اندکی فیلتر و زمینگیر شد. سرانجام پس از مدتی توانستم از آن رفع فیلتر کنم اما بازدید کنندهی آن افت فراوانی کرده بود. وقتی که پس از ماهها توانستیم بازدیدکنندهی آن را به حد قابل قبولی برسانیم (بین 10 تا 16 هزار بازدید در روز) مجددا فیلتر شد! (و امیدی هم به رفع فیلتر آن نیست)
تصمیم گرفتم از تجربیات خودم در زمینه طراحی سایتهای خبری بهره اقتصادی ببرم. سریعا دوستانی که از سابق من را میشناختند از این طرح استقبال کردند و بدون هیچگونه قراردادی مبالغ پیشپرداخت طراحی دو سایت (با اصرار) را پرداخت کردند. با نوید مجاهد چند ماه وقت برای تحلیل و طراحی پلتفرم یک سایت خبری جامع گذاشتیم. چند قرارداد تازه هم در راه بود. چند روز پیش از بارگذاری نخستین سایت، نوید درگذشت! هم از لحاظ عاطفی آسیب سختی خوردم و هم از نظر کاری اقتصادی. تمام پولها را برگرداندم و از نظر مالی ضرر هم کردم.
در کنار فعالیتهای روزنامهنگارانهای که میشناسید؛ از سه سال قبل برای راهاندازی و به رونق رساندن یک سایت غیرسیاسی با هدف درآمدزایی سالم و قانونی اقتصادی شراکت داشتم. این همکاری پارسال بسیار بیشتر شد و حدود 9 ماه به کار و دغدغه اصلی روزانهام تبدیل شد. امسال اندک اندک این سایت داشت به سودآوری میرسید که بدون هیچ دلیل و توضیحی فیلتر شد در حالی که میلیونها تومان و هزاران ساعت کار برای آن صرف شده بود.
در همان بحبوحه انتخابات، قرار شد برای چند شبکه خارجی غیرسیاسی که از نهادهای قانونی و امنیتی مجوز فعالیت گرفتهبودند برای ساختن گزارشهای اجتماعی و فرهنگی از ایران همکاری کنم. ماجراهای پس از انتخابات چنان کرد که دیگر نه از آنها خبری شد و نه اگر میشد من اهل همکاری بودم.
یکی دیگر از سایتهایی که به طور پاره وقت با آنها همکاری می کردم فیلتر شد. البته باز هم با آن همکاری میکنم با این تفاوت که آن ماهی چند صد هزارتومانی را که میدادند دیگر نمی دهند، چون کسی به آنها آگهی نمیدهد.
دقیقا پشت خانه ما یکی از همان مجتمعهای اداریایست که معلوم نیست چه نامی دارند و همیشه یک ژنراتور قوی توی حیاتش حاضر به یراق است. امسال هر بار که روی پشت بام میرویم میبینیم دوتا آنتن به آنتنهای فرستندهی امواج روی بام آنها اضافه شدهاست. سرطان را هنوز نگرفتهایم ولی استرس و دلآشوبه میهمان هر روز ماست.
دسترسی به اینترنت هر روز کندتر و محدودتر می شود. این یعنی کاری که من قبلا دو ساعت وقت برایش صرف میکردم حالا در پنج ساعت انجام میشود. این یعنی هم وقتم بیشتر تلف میشود هم پول کمتری درمی آورم و هم اعصاب بیشتری از من خورد میشود که عملا روی کارهای غیراینترنتیام هم تاثیر میگذارد.
همهی اینها و مواردی بیشتر از اینها را اضافه کنید به فضای متشنج و در عین حال افسردهکنندهای که در این ماهها همهی ما را تحت تاثیر قرار داده است. آسیب روانی عمومی ای که به همهی ما وارد شده است برای کسانی که کارشان فکری و غیررسمی و غیراداری است به آسیب اقتصادی هم منجر میشود. کسی مثل من که تنها راه کسب درآمدش پولیست که بابت نوشتههایش میگیرد وقتی دست و دلش به نوشتن نمیرود یا هزار مانع جدید برای انتشار مطالبش به وجود آمده، هر روز اقتصادش هم –مثل روان واعصاب و امنیتش- بیشتر تحلیل می رود.
در کنار کسانی که کشتهها و تجاوز شدهها را میشمارند، کسی هست که ما را هم بشمارد؟! ما ویران شده ها...
----------------
× پی نوشت: به خاطر تغییر سرور کامنتهای قبلی این یاداشت پریدند. با پوزش.
بودجه های بالای 10 هزار میلیارد تومان
مجموع بودجه نظامی 18000 میلیارد تومان
وزارت آموزش و پرورش 11800 میلیارد تومان
بودجه های بالای 5 هزار میلیارد تومان
وزارت نیرو 6300 میلیارد تومان
وزارت دفاع 6700 میلیارد تومان
سپاه 5800 میلیارد تومان
بودجه های بین 1 هزار تا 5 هزار میلیارد تومان
بودجه بنیاد شهید 3100 میلیارد تومان
نیروی انتظامی 2300 میلیارد تومان
ارتش 2300 میلیارد تومان
كمیته امداد، 1700 میلیارد تومان
بودجه كل قوهقضائیه 1300 میلیارد تومان
بودجه های پایین هزار میلیارد تومان
بودجه وزارت اطلاعات، 670 میلیارد تومان
وزارت ارشاد 660 میلیارد
بودجه صداوسیما 650 میلیارد تومان
بودجه وزارت مسكن 590 میلیارد تومان
زیر 500 میلیارد تومان
بودجه وزارت خارجه 425 میلیارد تومان
بودجه سازمان میراث فرهنگی و گردشگری 353 میلیارد
شورای عالی حوزه علمیه 191 میلیارد
مركز خدمات حوزه علمیه 114 میلیارد
زیر 100 میلیارد تومان
دفتر تبلیغات حوزه علمیه 47 میلیارد تومان
سازمان تبلیغات 37 میلیارد تومان
سازمان بازرسی كل كشور 34 میلیارد تومان
بودجه دیوان عدالت اداری 13 میلیارد تومان
شورای عالی حوزه 6 میلیارد تومان
ستاد كل نیروهای مسلح 5 میلیارد تومان
منبع 30میل: فهرست بالا بر اساس این گزارش آینده نیوز تنظیم شده است. گزارش دیگر آینده نیوز اختلاف بودجه نهادها نسبت به سال پیش را نشان می دهد.
اینکه از قدیم به مملکت ما «کشور گل و بلبل» لقب دادهاند بیجهت نبوده است. همینطور «هنر نزد ایرانیان است و بس» که حکیم ابوالقاسم فردوسی گفته بود قطعا از روی حکمت گفته بود. نهضت «ما از همه بهتریم» و «خودمون از اول داشتیم» هم که در دههای اخیر به راه افتاده است لابد بی حکمت نیست. در اینکه ما ایرانیها سرآمد اخلاق و مردانگی و ایثار و شجاعت و... (تقریبا همه چیزهای خوب، بعلاوه فروتنی!) در جهان هستیم که کسی شکی ندارد.
همانطور که قبلا برایتان نوشته بودم من که روزی صدبار خدا را شکر میکنم که در این کشور و این زمان خاص دارم زندگی میکنم. حالا ممکن است شما لبخندی بزنید و بگویید فلانی چون طنزنویس است و سوژه از در و دیوار برایش میریزد دارد این حرف را میزند که البته حرف بیراهی هم نیست اما صرفا به این خاطر نیست که آن حرف را میزنم. همه چیز که طنز خلاصه نمی شود. همین الان من میتوانم صدتا خبر گل و بلبلی برایتان رو کنم که اتفاقا اصلا هم طنز از تویشان در نمیآید و بنابراین ربطش به حرفه من بیمورد است. مثلا همین صحبتهای اخیر یکی از قهرمانان وزنهبرداری کشور گل و بلبلمان علیه یکی دیگر از قهرمانهای ایضا گل و بلبل را در نظر بگیرید. خب البته ادعای دوپینگی بودن قهرمان سابق چیز زیاد بیسابقهای نیست. در طول تاریخ کم نبودهاند مربیان و فدراسیونها و حتی دولت هایی که برای بالا رفتن پرچم کشورشان در مسابقات جهانی چشم بر روی دوپینگ و تقلب قهرمانشان می بستهاند یا حتی ترتیب آن را فراهم میکردهاند. ممکن است در مورد رضازاده هم چنین چیزی بوده باشد هر چند که البته هنوز اثبات نشده است. پوست خربزه زیر پای همدیگر گذاشتن هم که علی حسینی در مورد رضازاده و علیه خودش افشا کرده پدیده تازه و نادری در دنیای قهرمانی نیست؛ هرچند که این دلیل نمیشود ما از خواندن اینکه سرمربی تیم ملی علیه گل سرسبد تیم چنان کارهایی کرده باشد شرمنده نشویم!
نکته گل و بلبلی و «نزد ایرانیان است و بس» ماجرا اما این نیست. آنجاست که قهرمان وزنهبرداری ایران که به نمایندگی از کشورمان در مسابقات جهانی شرکت کرد و نه تنها امید قهرمانی بلکه جابجا کردن رکورد جهانی هم از او میرفت و اندکی قبل از مسابقات اعلام شد که به علت ضربدیدگی قادر به وزنه زدن نیست، ادعایی را مطرح کرده که دود از کله آدم بلند میکند و مثل کارتونهای کودکانه تعدادی بلبل را دو سر هر ایرانی گل به پرواز میآورد. علی حسینی رسما به خبرگزاری ایسنا گفته که بیشترین مراقبت از خودش در اردوهای تیم ملی را داشته تا ناغافل توسط کارکنان اردو به داروی دوپینگ آلوده و بعدا حذف نشود! و حتی رسما گفته است: «من در مسابقههای جهانی مصدوم نبودم. در مسابقههای جهانی یك شب مانده به مسابقه، پدرم را صدا كردند. پدرم رفت صحبت كرد. رضازاده و كادر فنی نامهای را به ما دادند و گفتند شما نمیتوانید در مسابقه وزنه بزنید... به من گفتند، كرهای باید اول شود. تو هم باید كنار بكشی تا وزنهبردار كرهای اول شود...»
این یعنی اینکه کادر تیم ملی یک کشور تقلب و توطئه کنند اما نه در جهت دوپینگ قهرمان خودشان بلکه در جهت قهرمان کردن کشور رقیب! بینظیر نیست تو را بخدا؟! چه کسی میتواند همچین هنری را جز نزد ایرانیان بیابد و بس؟
*چاپ شده در روزنامه تهران امروز با جرح بسیار!
علی کوچولو، دیگه کوچیک نیست
خوشحال نمیشه، با نمره بیست
دیپلم گرفته، سربازی رفته
دنبال کاره، هفته به هفته
مادرش قرض داره
ته برج دائم کم میاره
رخت میشوره، بند میندازه
غم داره بیاندازه
با بد و خوب میسازه
تنها دلش میخواد علی
باز بشه کلاس اولی
وای وای وای
علی کوچولو، دیگه کوچیک نیست
دنیاش مثل اون کوچه باریک نیست
دستاش خالیه، دلش پردرده
داره دنبال چاره می گرده
هی کتاب میخونه
تو اینترنت سرگردونه
دائم فیلتر میشکونه
میخونه و میدونه
اینجا مثل زندونه
دلش میخواد جادو بشه
باز علی کوچولو بشه
وای وای وای
علی کوچولو، دیگه کوچیک نیست
سر راهشه، یه تابلوی ایست
یه دانشجوی ستارهداره
دست از رویاهاش برنمیداره
باباش تو زندونه
علی با مردم تو میدونه
یه سرودو میخونه
سر اومد زمستونه
پیرهنش غرق خونه
تموم میشه کار علی
تو دل یه گور جعلی
وای وای وای
این خبر خیلی مهم است:
پخش برنامه های یورونیوز به فارسی
جالب است که دقیقا همین پیشنهاد را چند وقت پیش به یکی از دوستان رسانه ای داده بودم. البته همینجوری و به عنوان مثال. فردا حضرات نیایند یقه ما را بچسبند!
دوستان مشهدی کتاب راننده تاکسی به قلم محمود فرجامی را میتوانند از کتابفروشی انتشارات امام، چهارراه دکترا تهیه کنند.