<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>باران در دهان نیمه باز</title>
	<atom:link href="http://www.debsh.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.debsh.com</link>
	<description>وبلاگ محمود فرجامی</description>
	<lastBuildDate>Sat, 28 Jan 2012 14:06:55 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>گلشیفته در قمارخانه</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/11/08/2696/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/11/08/2696/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Jan 2012 07:14:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[کرتیک]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2696</guid>
		<description><![CDATA[نخستین چیزی که به محض دیدن عکس جنجالی گلشیفته فراهانی به ذهنم آمد این بود که چه عکس قشنگی! نورپردازی نرم به خصوص بر روی شانه‌ها، ارتفاع لنز و در مرکز بودن همزمان چشمها و سینه، آن حالت نگاه گلشیفته و البته بدن زیبا و روی فرمش تحسین‌برانگیز بود و هست. اینها را برای این [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"><a href="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2012/01/golshifteh2.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-2701" title="golshifteh" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2012/01/golshifteh2.jpg" alt="" width="516" height="337" /></a></p>
<p dir="RTL">نخستین چیزی که به محض دیدن عکس جنجالی گلشیفته فراهانی به ذهنم آمد این بود که چه عکس قشنگی!</p>
<p dir="RTL">نورپردازی نرم به خصوص بر روی شانه‌ها، ارتفاع لنز و در مرکز بودن همزمان چشمها و سینه، آن حالت نگاه گلشیفته و البته بدن زیبا و روی فرمش تحسین‌برانگیز بود و هست. اینها را برای این نمی‌گویم که غیرمستقیم پیام بدهم &#8220;آه من چه روشنفکرم&#8221; &#8211; خوشبختانه یا متاسفانه، کسی که عمده کارهایش مکتوب و منتشر است با گنده‌گویی درباره خودش فقط بساط مضحکه درست می‌کند. یکی هستم مثل بقیه ایرانی‌ها، بزرگ شده در همان سنتهای مردسالارانه و نگاه جنسی و پر از عقده های سرکوب شده ناشی از زندگی در حکومتی توتالیتر-مذهبی. حتی گاهی اوقات که در آرشیو وبلاگ دنبال چیزی می‌گردم به مطالبی تا آن حد سخیف (و بعضا حاوی شوخی‌های جنسی) برمی‌خورم که متعجب می‌شوم چطور چنان چیز احمقانه‌ای به ذهنم رسیده بوده، چه رسد به اینکه منتشرش هم کرده‌ام.</p>
<p dir="RTL">با این حال آدیمزاد قرار است رشد کند، بهتر زندگی کند و بیشتر بفهمد. جبر زمانه و زمینه تعیین کننده همه چیز نیست و نباید باشد، اگر چنین بود حداکثر فهممان از آزادی و تمدن و دانش باید در حد اواخر دوران ناصری می‌بود. قبول حماقت چیزی‌ست و ادامه دادنش حرفی.</p>
<p dir="RTL">وقتی که طاهره قره‌العین در سال ۱۲۶۴ قمری در بدشت در میان مردان ظاهر شد و فقط روبنده از رو گرفت، نه فقط جمع حاضر مبهوت شدند که فتنه‌ای عظیم ابتدا منطقه بدشت و سپس بسیاری از مناطق ایران را در برگرفت. پنجاه سال بعد دیدن زن بی‌روبنده در تهران ممکن بود و هشتاد سال بعد دیدن زن باروبنده در دهات ایران هم نادر بود. علی الظاهر بر سر مسائل مربوط به زنان و به خصوص حجاب، مسائلی از قبیل عرف جامعه، سطح سواد و شعور عمومی، و زور دولت بیشتر تعیین کننده است تا &#8220;فطرت بشری&#8221; و حکم الهی و داستان‌هایی از این دست.</p>
<p dir="RTL">دو دهه بعد از آنکه دیدن بدن عریان زنان از طریق ماهواره و اینترنت و دستگاه‌های پخش خانگی در تلویزیون‌ها و مانیتورهای خانه‌های بسیاری از ایرانیان به امری عادی (یا ممکن) تبدیل شده است، دیدن بدن عریان بازیگری جوان نباید امری عجیب تلقی شود. آن هم در میان افرادی که قاعدتا با همان رسانه و ابزاری که توانسته‌اند عکس بازیگر ایرانی را ببینند تصاویر مشابهی از بهترین بازیگران خارجی را هم دیده‌اند. آن هم در حالت‌هایی نه چنین ساده و غیراروتیک و کوتاه، بلکه کاملا اروتیک، فعال و بلند مدت.</p>
<p dir="RTL">ظاهرا همگی متفق‌القولند که قضیه صرفا بدن و دست و پستان نیست. جامعه‌ای اگر با چند ثانیه از نصف گلشیفته تب کند لابد با چند دقیقه از کل مونیکا بلوچی خواهد ترکید! هیچ‌کدامشان هم که در میدان آزادی برهنه نشده‌اند. هر دو  در راه دورند .</p>
<p dir="RTL">واکنش شدید نسبت به هر موضوعی، چه موافق و چه مخالف، نشان از آن دارد که با آن کنار نیامده‌ایم. عریان شدن گلشیفته از همین دست است و واکنش‌های شدید نسبت به عملش، پیش از هر چیز نشان از جامعه‌ای دارد که ذهنش به طرز بیمارگونه‌ای دچار بدن و جنسیت است. چیزی که برای خودمان البته در زمره &#8220;چه حاجت به بیان&#8221; است؛ و پیشتر در ماجرای انتشار فیلمی خصوصی حاوی نزدیکی جنسی بازیگر درجه دوم-سوم تلویزیون ایران با دوستش، چنان انفجاری رخ داد که قصه از &#8220;عیان&#8221; بودن هم گذشت.</p>
<p dir="RTL">کار گلشیفته به نظر نمی‌رسد ربط چندانی به کار علیا ماجده المهدی داشته باشد، دختر بسیار جوانی  که عکسی کاملا عریان از خود در وبلاگ &#8220;شخصی‌&#8221;اش منتشر و قید هم کرده بود که &#8220;در اعتراض&#8221; به بنیادگرایی، سکسیسم، نقض آزادی‌های اجتماعی و امثال اینها این کار را انجام می‌دهد. گلشیفته کارش سینماست و یکی از ملزومات بازیگری سینما در دوران کنونی عریان شدنست، ربطی هم به مرد و زن بودن ندارد.  ثانیا این کار را نه به صورت فردی که همراه با جمعی دیگر انجام داده در پروژه‌ای گروهی (و با فکر دیگری). ثالثا نه قیدی بر آن گذاشته و نه مخاطب خاصی را نشان کرده. رابعا (و شاید از همه مهمتر) مثل علیا از مرکز فشار و حادثه آن را منتشر نکرده، در غرب است و –نسبت به علیا- در امن و راحت.</p>
<p dir="RTL">البته از آن سو هم می‌توان قضیه دید و به فرق‌ها –منصفانه- اضافه کرد. مثلا: گلشیفته هنرمندی مشهور و شایسته است که بدون چنین کاری هم شهرت و محبوبیت خود را داشت در حالیکه علیا بدون آن عکس، دختری بود کاملا گمنام و کم اهمیت.</p>
<p dir="RTL">تنها شاید از یک جهت علیا و گلشیفته اشتراک داشته باشند: واکنش تند، شدید و عمدتا حماقت‌آمیز جامعه‌ای مسلمان/خاورمیانه‌ای (که اتفاقا پیشینه‌ی تمدنی چند هزار ساله‌ی گوش فلک کر کننده‌ای هم دارند).</p>
<p dir="RTL">اینکه تاپ‌لس شدن و چند ثانیه‌ای به دوربین زل زدن یک &#8220;بازیگر&#8221; زن در یک پروژه تبلیغاتی گروهی، در شرایط سال ۲۰۱۲ ایران، تبدیل به دغدغه‌ی فکری ایرانی‌ها شود عبرت برانگیز و اسف‌ناک است. بیشتر از اینش به نظرم داخل شدن در قماری‌ست که قطعا یک برنده همیشگی دارد: صاحب قمارخانه.</p>
<p dir="RTL">کم کردن حساسیت جنسی، رهاکردن این قصه و موارد مشابه، و تلاش برای کاهش سکسیسم‌ مهیبی که نظام و اسلامش همواره تلاش کرده‌اند ذهن ما را دچارش کنند، شاید بهترین راه و در حکم بیرون آمدن از قمارخانه باشد.</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2696" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/11/08/2696/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آخ اگه این سمیر می‌ذاشت&#8230;</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/10/15/2688/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/10/15/2688/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 05 Jan 2012 16:49:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[براده‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2688</guid>
		<description><![CDATA[واقعا چه‌جوری می‌شه؟‍! چه‌جوری می‌شه یه‌نفر توی مشهد زندگی کنه و مغازه‌ی «فورژ کلاس» سر میدون ِ ملک‌آباد رو هر چند روز یه‌بار ببینه و بعد به چیزی‌ مثه انتخابات فک کنه؟‍! مغازه‌ای که هنوز دیوارای نمورش سبزه و من هر بار که رد می‌شم از اون‌جا، تمامی جیغ‌ها و خنده‌ها و گریه‌ها و شور [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>واقعا چه‌جوری می‌شه؟‍! چه‌جوری می‌شه یه‌نفر توی مشهد زندگی کنه و مغازه‌ی «فورژ کلاس» سر میدون ِ ملک‌آباد رو هر چند روز یه‌بار ببینه و بعد به چیزی‌ مثه انتخابات فک کنه؟‍! مغازه‌ای که هنوز دیوارای نمورش سبزه و من هر بار که رد می‌شم از اون‌جا، تمامی جیغ‌ها و خنده‌ها و گریه‌ها و شور ها و بُهت‌زدگی‌ها رو جلوی چشم‌ام می‌آره!؟<br />
.<br />
دکتر خاکپور، مدیر گروه ِِ ما از حوزه‌ی انتخاباتی ِ شیروان و فاروج کاندیدای (کاندیدای من کــو؟) انتخابات ِ(؟) مجلس شده!<br />
برخی هم‌کلاسی‌های جاکش، که همه از مدیران ِ شهری شهر مشهد هستن&#8230;از مدیران سپاهی خط دو قطار شهری تا مدیران ِ با ریش‌های تراشیده‌ی تا بیخ ِ گردن محافظه‌کاره شهرداری، همه تلاش وافری برای رای آوردن ِ استاد در ازای چند نمره دارند&#8230; وقتی همه تلاش‌ها خـــوب انجام شد، دیگری به‌عنوان ِ آس، تلفن دکتر فتاحی (معاون وزیر دفاع و رئیس شورای اصول‌گرایان ِ استان خراسان) رو روو می‌کنه&#8230; استاد در لیست قرار می‌گیره! شاد شدی الان استاد؟! الان دیگه رای (؟) می‌آری! تموم؟ الان دیگه جاش درد نمی‌کنه؟! الان می‌ری مجلس‌! شاد باش! خوشال باش!<br />
.<br />
هم‌کلاسی ِ دختری، با مقنعه‌ی عقب، مانتویی تقریبا کوتاه، آرایشی تقریبا غلیظ، آخر کلاس به انتظار استاد که؛ «ما می‌تونیم فلان کنیم»، «ما می‌تونیم بهمان کنیم»، در جواب ِ تعجب ِ مدیران ِ سپاهی خط دو قطار شهری که؛ «مگه شما هم توی این کارا هستید؟؟!» پشت ِ چشمی نازک کرد و گفت؛ «من مدیر داخلی ِ یکی از کاندیداهای تربت حیدریه‌ام»&#8230; شاشیدم&#8230; شاشیدم به تو و اعتقاداتت&#8230; شاشیدم به اون آرایشت&#8230; شاشیدم به اون مانتوت&#8230; شاشیدم به مدیر داخلی بودن‌اِت&#8230; شاشیدم به این‌که سر کلاس جامعه‌شناسی در مورد «هنجارشکنی»‌ نظر می‌دادی&#8230; شاشیدم به جامعه‌ا‌ی که به امثال ِ تو بها می‌ده اصلن&#8230; شاشیدم به اون چیزی که بهش می‌گن «احترام به حقوق و آرای دیگران»&#8230; کدوم آراء؟ من چرا باید برای نظرات تخمی‌ ِ تو احترام قائل باشم وقتی «مدیر داخلی» کاندیدایی هستی، در حالی‌که «کاندیدای من» بیش از سیصد روزه که نیست؟! شاشیدم به «تفتیش‌ عقاید» که الان دارم مرتکب‌اش می‌شم&#8230; شاشیدم به «داخلی» که تو «مدیر»ش هستی&#8230; شاشیدم به ساختار جامعه‌ای که تو برای این کار ‍«پول» می‌گیری&#8230; اصن شاشیدم به این‌که چشمای کورتون رو باز نمی‌کنین واقعن! ینی ندیدین واقعن؟! ینی فک می‌کنین که «دست ِ شماست» واقعن؟!&#8230; شاشیدم&#8230; شــُـررر&#8230;<br />
.<br />
یادمه چند شب بعد جریانات ِ لیبی، اون‌قدر برام صحنه التماس‌های قذافی توی جوی آب عجیب، غیرقابل قبول و بُهت‌آور بود که حتی گاهن خوابش رو می‌دیدم&#8230; تصورش هم برام سخت بود&#8230; بعد اون بغضی که از هشتاد و هشت توی گلوی همه‌ی ماها گیر کرده، هــِی سر باز می‌کرد&#8230; ربطش رو خودمم نمی‌دونم&#8230; یادمه یه‌بار با محمدرضا هم سر این قضیه صحبت کردیم&#8230; که از هشتاد و هشت به‌بعد اشک‌مون دم ِ مشک‌مون شده&#8230; را به را بغض می‌کنیم&#8230;<br />
چند شب پیش‌ها «من و تو» دوباره مستند دستگیری «صدام» رو پخش کرد&#8230; برای چندمین بار بود که می‌دیدم&#8230; پارسال که پخش کرده بود، اصلش رو با همه‌ی بازپخش‌هاش دیده بودم&#8230; ام‌سال که پخش کرد از اول تا آخرش کل ِ پهنای صورتم اشک بود&#8230; دلیل‌اش رو نمی‌دونم&#8230; ینی می‌دونم&#8230; ولی عجیب بود برام&#8230; «سمیر» کسی‌ که اولین‌بار «صدام» رو از توی گودال می‌کشه بیرون، پونزده سال توی تبعید بوده به‌خاطر حکومت دیکتاتوری عراق&#8230; بعد دیالوگ‌هاش توی ذهن‌ام حک شده&#8230; می‌گفت «باورم نمی‌شد&#8230; صدام ِ توی تلویزیون، صدام ِ قــوی، صدام ِ قهرمان، الان در یک گودال&#8230; و من می‌فهمم که این یعنی چی» و من اشک می‌ریختم&#8230; «سمیـر» درون ِ همه‌ی ما ها بارها بغض کرده و گریه کرده&#8230; یه زمانی فک می‌کردم این بغض فقط مربوط به چیزای با ربطه&#8230; مثلن عید رفته بودیم سفر&#8230; بین آهنگ‌های انتخاب شده برای توی جاده، وقتی رسیده بود به «سر اومد زمستون بود»، اون‌قـــدر اشک ریخته بودم که انگار&#8230; بعد مثلن توی تاکسی وقتی آهنگ‌های توی هدفون می‌رسید به «یه‌روز خوب می‌آد» هق‌هق می‌زدم زیر گریه&#8230; بغل‌دستی‌ها هم تعجب نکرده بودن&#8230; می‌دونین که! گریه کلن مقوله‌ی عادی‌ای شده! بعد به یه‌جاهایی رسید که هرچیز ساده و آروومی «سمیر» رو بیدار می‌کرد&#8230; این‌قدر که مرز بین ِ زندگی ِ روزمره با چیزای با ربط به بغض ِ گیره کرده، کم و کم و کم‌تر شده بود&#8230;<br />
.<br />
ام‌روز، مشهد، برفی‌ست که اگر «سمیر‌» ها بودند&#8230; ام‌روز باید تمام این شهر رو صدای خنده پر می‌کرد.<br />
«سمیر‌» ها نیستند&#8230; «سمیر‌» ها خوابند&#8230; خارج‌اند&#8230; سر ِ‌ کارن&#8230; قیمت ِ دلار چک می‌کنن&#8230;<br />
ام‌روز، فقط عکس ِ برف رو منتشر کردیم و پشت ِ مانیتور‌هامون چایی سر کشیدیم.<br />
دو هفته دیگه همین رو هم می‌گیرن، همین «عکس» برف رو هم می‌گیرن.<br />
.<br />
یه‌روز می‌آد، توی هم‌چین برفی، به‌جای خزیدن زیر پتو و تکرار مدام ِ «الکی ِ نامجو» و تماشای پنجره‌های برفی، صدای خنده‌ی ما، شهر رو پر می‌کنه&#8230; شب‌ها می‌شینیم به شب‌نشینی و خوش‌ایم&#8230; بعدشم که داریم تو برف‌ها می‌ریم خونه‌هامون، پخش ماشین «زلف ِ نامجو» پخش می‌کنه و پشت‌چراغ‌ قرمز‌ها هم‌دیگه رو می‌بوسیم&#8230;<br />
یه‌روز می‌آد که بین خنده‌ و گریه‌هامون، توی تهران، همراه با «کیوسک» داد می‌زنیم. همراه «عبدی»، همراه «نامجو»، همراه «یاس»، همراه «هیچ‌کس»، همراه «سمیـــر»ها&#8230;<br />
یه‌روز می‌آد که&#8230;<br />
آخ! اگه این بغض می‌ذاشت&#8230;<br />
آخ اگه این «الکی ِ نامجو» می‌ذاشت</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p><em>از فیس بوک یکی از رفقای مشهدی</em></p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2688" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/10/15/2688/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از ایل تا اون، سه روز از درگذشت پیشوای بزرگ</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/09/30/2686/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/09/30/2686/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 21 Dec 2011 10:12:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[براده‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2686</guid>
		<description><![CDATA[اول. رادیوی دولتی جمهوری خلق کره شمالی دینگ دنگ دونگ ساعت هفت بامداد. صدای ما را از پیونگ یانگ می‌شنوید هایاتونگ مجری اخبار با صدای لرزان: به نام خلق قهرمان جهوری خلق کره روح بلند پیشوای کمونیستهای جهان و رهبر خلق قهرمان کره به بالا پیوست. به همین مناسبت از سوی کیم جونگ اون فرزند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://www.itanz.net/photos/il.jpg" alt="" align="left" border="1" hspace="0" /><br />
<strong>اول.</strong><br />
رادیوی دولتی جمهوری خلق کره شمالی</p>
<p>دینگ دنگ دونگ<br />
ساعت هفت بامداد. صدای ما را از پیونگ یانگ می‌شنوید<br />
هایاتونگ مجری اخبار با صدای لرزان:<br />
به نام خلق قهرمان جهوری خلق کره<br />
روح بلند پیشوای کمونیستهای جهان و رهبر خلق قهرمان کره به بالا پیوست. به همین مناسبت از سوی کیم جونگ اون فرزند پیشوای بزرگ کیم جونگ ایل بنانیه‌ای به این شرح منتشر شد:<br />
به نام خلق قهرمان جهوری خلق کره<br />
روح بلند پیشوای کمونیستهای جهان و رهبر خلق قهرمان کره به آن‌ بالا پیوست و دل مالال از عشق به خلق رنج‌کشیده‌ی خود را از حرکت ایستاند. او که جهان در برابر عظمتش چونان قطره‌ای بود و سعادت و رفاه و عظمت ابدی کره شمالی تنها یک چشمه‌اش بود&#8230;<br />
کوسانگ هاشیموتونگ ریاست موقت مجلس اعلای فسیل‌های خلق کره شمالی:<br />
ما خدمت حضرت پیشوا عرض کردیم بعد از شما ما کسی را نداریم. فرمودند چرا ندارید؟ همین آقای ایل. کسانی که موافق رهبری ایشان هستند قیام کنند!<br />
کیم جونگ اون: اما من قبول نمی‌کنم. این وظیفه سنگینیست.<br />
کوسونگ هاشیموتونگ: این تکلیف خلقی ست. مجبورید قبول کنید.</p>
<p><strong>دوم.</strong></p>
<p>شبکه یک تلویزیون کره شمالی: پخش تصاویری از عزاداری خلق کره شمالی در سوگ پیشوای بزرگ. شرکت داوطلبانه مردم در مراسم سر به جدول خیابان کوبیدن. قرائت اعلانیه شواری هماهنگی شهرداری‌های کره شمالی درباره آمادگی کامل تمام شهرداری‌ها برای ترمیم تمام جداول و اطمینان دادن به مردم که خراب کردن جداول عملی ضدخلقی محسوب نشده و می‌توانند در آزادی کامل سر خود را ضمن رعایت موازین خلقی به جداول بکوبند و هشتاد و سه گرم برنج مازاد بر سهمیه این ماه به این خاطر دریافت دارند.<br />
شبکه دو تلویزیون کره شمالی: پخش تصاویری از آخرین لحظات حیات پر برکت پیشوای بزرگ که به طور مخفیانه از گوشه سمت راست فوقانی در کوپه فیلمبرداری شده است. پیشوای بزرگ مشغول توصیه اکید به فرماندهات ارتش خلق کره مبنی بر چک کردن آبگرم آشپزخانه زوج‌های جوان با انگشت سبابه. اعلام ۶۰ روز عزای عمومی و ده سال عزای خصوصی برای درگذشت قائد بزرگ. فراخوان شرکت خودجوش مردمی در مراسم مومیایی پیکر پیشوای بزرگ کیم جونگ ایل به همراه مجازات خائنینی که با خلق نجوشیده و فردا در مراسم حاضر نشوند.<br />
شبکه سه تلویزیون کره شمالی: هنوز افتتاح نشده.</p>
<p>فردا هر دو شبکه تلویزیونی به طور همزمان: پخش مستقیم مراسم مومیایی پیکر قائد بزرگ. جمعیتی حدود سه میلیون و دویست و سی و هفت هزار و چهارده نفر در محل ساختمان موموتونگ که برای همین منظور و با صرف هزینه هفتاد و سه میلیون دلار مخصوص مومیایی قوائد بزرگ ساخته شده است سراسر دیشب حضور داشته‌اند. شیون و زاری. عزاداران ابتدا خودشان و سپس همدیگر را در غم این ضایعه بزرگ می‌زنند. ساعتها می‌گذرند، حادثه‌ها می‌آیند&#8230;<br />
سرانجام هلی‌کوپتر حاوی پیکر در آسمان ظاهر می‌شود و به زمین نزدیک می‌شود. عاشقان قائد بزرگ به سمت آن هجوم می‌برند و از شدت اندوه هلی‌کوپتر را کتک می‌زنند. خلبان هراسان دسته فرامین را می‌کشد و هلی‌کوپتر صعود می‌کند. کمونیست‌های راستین آن را رها نمی‌کنند و هلی‌کوپتر با ده‌ها نفر که به آن آویزانند در آسمان معلق می‌ماند. سرانجام یکی از پیروان راستین خط پیشوا با آرپی‌جی نیمی از هلی‌کوپتر را به روح بلند پیشوا واصل می‌کند. پیکر پاک پیشوا در میان جمعی از عاشقانش به زمین هبوط می‌کند و باعث لهیده شدن جمعی از ملت می‌شود. جمعیت هجوم می‌آورند و دوربین‌ها می‌توانند تکه‌ای از پای بیموی قائد بزرگ را ثبت کنند&#8230;<br />
<strong>سوم.</strong></p>
<p>جمعی جوانان حزب کمونیزم کره شمالی برای اعلام وفاداری در دیدار با پیشوای جدید:</p>
<p>کمونیسم برتر است&#8230; کمونیسم برتر است&#8230;. کیم جونگ اون رهبر است<br />
مرگ بر ضد قوائد کیم جونگ<br />
مرگ بر آمریکا<br />
مرگ بر انگلیس<br />
مرگ بر فرانسه<br />
مرگ بر رایش سوم<br />
مرگ بر کره جنوبی<br />
مرگ بر امپریالیسم خونخوار</p>
<p>روزنامه عصر &#8220;خلق کره&#8221; ارگان خلق کره:</p>
<p>فیلم منتشر نشده‌ای از ساخته های پیشوای بزرگ پیشین که علاوه بر مقام استادی در رهبری، نظامی‌گری، فلسفه، حقوق، خانه سازی، استعمال بمب هسته‌ای، خانه‌داری، کمونیزم، بیوشیمی و تاریخ، در زمینه فیلمسازی هم صاحب‌نظر بودند به زودی نشان داده خواهد شد. در این فیلم که بعقیده‌ی تمام صاحبنظران بهترین فیلم تاریخ سنمای خلقی جهان است، یک کمونیست واقعی با دیدن تبخال یک زن رنجبر که به خاطر دسایس امپریالیم جهانی مبتلا به بیماری چشمی است به عشقی خلقی دچار می‌شود. وی سپس از کارخانه محل خدمت خود فراری می‌شود و در صف توزیع الکل کوپنی می‌ایستد.<br />
شورای فرهنگ و هنر و سانسور حزب کمونیست خلق کره ضمن تاکید بر این مطلب که فرار از کارخانه محل خدمت که در این فیلم نشان داده می‌شود مفهومی است مجازی به معنای کار بیشتر و جیره غذایی کمتر که آمال و آرزوی هر کمونیست واقعی می‌باشد، مقرر کرد تمام خلق قهرمان کره می توانند هر ماه این فیلم آموزنده و خلقی را بین پانزده تا سی بار در ماه در تمام چهارده سینمای کشور و هفتصد و سیزده دستگاه تلویزیون به طور رایگان تماشا کنند. خائنین به مجازات خواهند رسید.<br />
ضمنا این شورا اعلام کرد نظر به نبوغ و فروتنی خلقی ستایش برانگیز پیشوای جدید، خلق قهرمان می‌توانند پس از هر بار شنیدن نام ایشان فقط یک دقیقه به طور ایستاده کف بزنند و قانون سه دقیقه کف زدن ایستاده پس از هر بار شنیدن نام پیشوای پیشین &#8211; که خلق‌های ما فدای ایشان باد- همچنان بنا به تقاضاهای خلقی پا برجاست. خائنین به مجازات خواهند شد.</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2686" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/09/30/2686/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حمله به ایران از مردمک عاصی‌شدگان</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/09/29/2682/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/09/29/2682/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Dec 2011 06:02:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2682</guid>
		<description><![CDATA[این یادداشت در روزآنلاین منتشر شده است. به دلایلی که برایم مشخص نیست چند سطر اول و بعضی اصطلاحات کلیدی در آن توسط سردبیر روزآنلاین طوری تغییر داده یا حذف شده‌اند که معنای دیگری از متن حاصل می‌شود. از جمله آنکه عبارت &#8220;تحت هر شرایطی&#8221; که تمام بحث بر سر آن است و در متن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p>این یادداشت در روزآنلاین منتشر شده است. به دلایلی که برایم مشخص نیست چند سطر اول و بعضی اصطلاحات کلیدی در آن توسط سردبیر روزآنلاین طوری تغییر داده یا حذف شده‌اند که معنای دیگری از متن حاصل می‌شود. از جمله آنکه عبارت &#8220;تحت هر شرایطی&#8221; که تمام بحث بر سر آن است و در متن هم برای تاکید داخل گیومه گذاشته شده است در روزآنلاین غیرمجاز شناخته شده و با عبارات دیگری جایگزین شده است! متن اصلی را می‌خوانید:</p></blockquote>
<p dir="RTL">اگر با ترحم از کسانی که با داشتن تحصیلات دانشگاهی و چندین دهه زندگی در فرهنگ غربی همچنان به دنبال نیت‌یابی، انگ‌زنی و ستون پنجم‌خوانی کسانی هستند که درباره جنگ محتمل علیه ایران نظری جز نظر آنها دارند، بگذریم وآنها را در ردیف پس‌گیرندگان دکتری‌های افتخاری کشکی قرار دهیم، نمی‌توان و نباید انبوهی از روشنفکران و اهل قلمی که به مخالفت شدید و &#8220;تحت هر شرایطی&#8221; با جنگ علیه ایران مشغول هستند را نادیده گرفت. بحث بر سر اخلاقی بودن گزاره‌هایی که حکم ابدی درباره موضوعی مادی و انسانی می‌دهند هم بحثی‌ست جداگانه که البته به خاطر ذات کلی-ایجابی خود قضیه می‌توان با مثال‌های نقض آن را به چالش کشید. مثلا پرسید اگر به فرضی که اصلا هم محال نیست، رژیم ایران در شرایطی قرار بگیرد که به جنگ مسلحانه علیه گروه کثیری از ایرانیان مبادرت بورزد و یک فاجعه انسانی تمام عیار در حال وقوع باشد آیا جامعه جهانی حق دارد در این مورد بشردوستانه – حتی در قالب حمله نظامی- دخالت کند یا خیر؟</p>
<p dir="RTL">انسان به امید زنده است و همچنان امید می‌رود که روشنفکران صلح‌جو و میهن‌دوست صد سال پس از انقلاب مشروطه کمتر تعصب داشته باشند از ایلیاتی‌های گردنه‌بگیر دویست سال پیش که هر کمکی از اغیار را ننگ می‌دانستند حتی اگر بدست رئیس ایل خود شکنجه می‌شدند.</p>
<p dir="RTL">در حالیکه اجماعی از روشنفکران دینی، ملی-مذهبی‌ها، ملیون، چپ‌ها، اصلاح‌طلبان و امثال آنها علیه هرگونه حمله نظامی به ایران دست کم در حد دادن بیانیه و نوشتن یادداشت شکل گرفته است عجیب به نظر می‌رسد که گروهی از ایرانی‌ها نه فقط در این باره بی‌تفاوت نیستند که طرفدار حمله به ایران هم هستند. چه در گفتگوهای کوچه بازار و چه در فضای وب فارسی به وفور دیده و شنیده می‌شود نظرات کسانی که چنان از حکومت اسلامی ولایت متنفرند که اگر دکمه فرمان حمله به ایران زیر دستشان بود لحظه‌ای در فشردن آن درنگ نمی‌کردند.</p>
<p dir="RTL">همه‌ی این افراد از دستگیرشدگان و شکنجه شدگان حوادث پس از انتخابات ۸۸ نیستند و بیشتر آنها حتی یک روز را در محبس ج ا ا نگذرانده‌اند. از آن سو کم نیستند در میان مخالفان سرسخت هرگونه دخالت خارجی برای براندازی رژیم جمهوری اسلامی که ماه‌ها و سال‌ها در زندان‌های این رژیم بوده‌اند.</p>
<p dir="RTL">آیا این دلیلی نیست بر هیجان‌زده بودن جماعتی کم‌صبر و زودرنج که در خیال پردازی‌های ایده آل‌گرایانه خود گمان می‌کند همه چیز در جهان غرب (یا دست کم در آمریکا و چند کشور جهان اولی) بی عیب و نقص است و مشکلاتی که آنها با آن روبرویند فجایع انسانی هستند؟ کسانی که مشکلات اقصادی کشور خود را می‌بینند اما بر روی مشکلات اقتصادی قشر فقیر در صنعتی‌ترین کشورهای دنیا چشم می‌بندد؟ کسانی که گمان می‌کنند فساد اقتصادی پدیده‌ای است منحصر به ایران؟ کسانی که دخالت نظامی‌ها در ده‌ها کشور کوچک و بزرگ جهان (و از جمله همسایه نزدیک: ترکیه) را نمی‌بینند و فقط سواستفاده‌های سپاه را رصد می‌کنند؟&#8230;</p>
<p dir="RTL">احتمالا پرسش‌هایی از همین دست است که فعالان تحت‌هرشرایط‌گرای جنگ یا براندازی حکومت ایران را متحیر و نسبت به درک و شعور کسانی به نظر آنها جوانانی هیجان زده و عاصی می‌آیند ناامید یا نگران می‌کند. طبیعتا در چنین حالتی عکس‌العمل فعالانه، طیفی را در برمی‌گیرد از نصایح پدرانه تا انگ زدن‌های شریعتمدارانه (البته به انگلیسی فصیح) که بسته به حسن نیت یا رذالت طبع گوینده، متغیر است.</p>
<p dir="RTL">در حالیکه &#8220;قشر متوسط شهری&#8221; به وفور در تحلیل‌ها و یادداشت‌ها حضور دارد دور بودن از فضای واقعی زندگی قشر جوان طبقه متوسط به بالای شهری ایران یکی از عوامل مهم این عدم درک است. این نقصان در درجه اول متوجه آنهاییست که در خارج از ایران زندگی می‌کنند. چنین افرادی عموما برای آگاهی از اوضاع جامعه ایران از دو منبع استفاده می‌کنند: اخبار و نتایج آماری. با این دو منبع البته می‌توان خبرهایی را دانست از این دست که مردم به طور کلی تا حد فقیرتر شده اند، رئیس دولت امروز چه حرف خنده‌داری زده است، در باشگاه پرسپولیس چه می‌گذرد، فحشا تا چه در جامعه بیشتر شده، مجوز انتشار کدام کتاب‌ها لغو شده، میزان صادرات و واردات نسبت به سال قبل چگونه شده، رئیس پلیس نسبت به آنتن های ماهواره چه گفته، چند روزنامه‌نگار زندانی‌اند و قیمت دلار چقدر بالاتر رفته. خبرهایی که اغلب واقعی‌اند که البته شاید بتوانند اطلاعات واقعی را منتقل کنند اما بعید است بتوانند احساس واقعی زندگی در جامعه‌ای که اینها چند لکه از تصویر بزرگ و پیچیده آن هستند را انتقال دهند. با دیدن تصویری از برخورد با بدحجابان در خیابان‌های تهران از طریق اینترنت می‌توان سری به تاسف تکان داد و حتی غمگین شد، بعد به مک دونالد شبانه‌روزی سرکوچه رفت، قهوه‌ای سفارش داد و با دوستی چند ساعت گپ زد. گپی که حتی موضوعش می‌تواند برخورد غلط دولت ایران با بدحجابان باشد در حالیکه فراموش شود در آنجا مشکل فقط باتومی نیست که به سر زنی که حجابش به نظر قشریون مذهبی کامل نیست فرود می‌آید بلکه زنجیره‌ای عظیم از به ظاهر پیش پاافتاده‌ترین مسائل روزمره را در بر می‌گیرد: در آنجا فیلم‌های وطنی را می‌توان به دلیل مشابهی توقیف کرد و معدود فیلمهای خارجی را مثله شده به خورد مردم داد، می‌توان در عادی و عمومی‌ترین رفتارهای مردم دخالت کرد، می‌توان به تمام مهمانی‌های خصوصی سرک کشید، می‌توان برای تمام زن‌ها و مردها پاپوش دوخت، می‌توان پاتوق‌های فرهنگی را تعطیل کرد، می‌توان به خاطر آپلود کردن یک عکس خصوصی معمولی وضعیت شغلی کسی را به مخاطره انداخت، می‌توان ییلاق‌ها و کوهسارها را هم به محل سین جیم تبدیل کرد&#8230; و البته می‌توان حکم داد هیچ فست‌فودی حق ندارد نیمه شب قهوه و اینترنت و فضای گپ و گفت برای رفقا فراهم کند، حتی اگر حجابها کامل باشد یا حتی همه از یک جنس باشند.</p>
<p dir="RTL">از میان این زنجیره عظیم مصائب کوچولو اما مکرر، معمولا آنچه خارج‌نشینان خیرخواه و نوع‌دوست را به خود مشغول می‌کند همانهایی‌ست که از صافی خبرها گذشته است. خبرهایی که قرار است خبر باشند و نه گزارش‌هایی ملال آور از ملال‌آورترین و تکراری‌ترین وقایع روزمره. اصل دربازه بانی خبر همین است. اما زندگی و عمر آدمها توپی نیست که قل قل‌کنان در دست دربازه بان‌های خبر باشد.</p>
<p dir="RTL">همین دور بودن از فضای روزمرگی و چشم پوشی از مسائل به ظاهر پیش‌پاافتاده ا‌ست که حتی منصف‌ترین ناظران خارج نشین را به این نتیجه‌گیری می‌رساند که البته اوضاع خوب نیست اما در همه جا مشکلات هست و بالاخره با صبر و حوصله باید آنها را حل کرد.  خیرخواهی‌هایی محافظه کارانه که اندک اندک به سمت این‌همان‌گویی‌های شاعرانه میل می‌کند.</p>
<p dir="RTL">خارج بودن از فضا منحصر به خارج‌نشینی نیست. می‌توان در داخل هم بود اما توی باغ خارج نبود. داغ و درفش و انفرادی و محبس البته هولناکند اما تنها صورتهای شکنجه نیستند. در حسرت به دنیا آمدن و زندگی کردن شکنجه‌ایست غیر رسمی که شاید از نوع رسمی رقیق تر باشد اما وقتی در روزهای عمر ضرب شود حاصل آن دردناک‌تر است. شمردن روزهای زندان و ضربه های شلاق می‌تواند ملاکی برای رنج و درد باشد اما منحصر به آن نیست و امتیازی به نفع صائب بودن نظرات کسانی که رسما محبوس و شکنجه شده‌اند محسوب نمی‌شود. تقصیر قشر جوان و بخش عظیمی از جامعه هم نیست که روشنفکران دینی، اصلاح طلبان، ملی مذهبی‌ها و ایدئولوگ‌ها محسن نامجو گوش نمی دهند، آواتار تماشا نمی‌کنند، اسپرسو نمی‌نوشند، دوستی ندارند که برایشان در پارک گیتار بنوازد، دوست دختر یا دوست پسر ندارند، به اینترنت پر سرعت نیازی ندارند، رقص را جلف می‌دانند، وقتشان را با آب‌بازی تلف نمی‌کنند، ابرو برنمی‌دارند، به رنگ‌آمیزی درو دیوار شهرها اهمیت نمی‌دهند &#8230; نسل جوان می‌خواهد بشنود، بگوید، بخندد، بنوشد، برقصد، ببیند، زندگی‌ کند. مساله ایران این نیست که کار نیست، آزادی نیست، رفاه نیست&#8230; در وهله اول این است که زندگی نیست. و زندگی را همان چیزهای کوچک و پیش پا افتاده‌ای تشکیل می‌دهند که نه در خبرها چندان ظاهر می‌شوند و نه در تحلیل‌های سیاسی و نه در بیانیه‌های &#8220;تحت هر شرایطی&#8221;.</p>
<p dir="RTL">شاید لازم باشد آقایان و خانم‌های موقر و جاسنگین مخالف با جنگ برای براندازی حکومت ایران، برای پرهیز از افتادن به ورطه مکررگویی و نصیحت کردن و نظر افکندن‌های عاقل اندر سفیه و غر زدن و ردیف کردن بدترین نتایج محتمل در حمله نظامی و امثال آن‌ها بهتر است برای یک روز هم که شده خود را در موقعیتی خرد کننده‌ای تصور کنند که جوان ایرانی – علاوه بر مشکلات درشتی مثل بیکاری و فقر- با آن‌ها روبروست: در چهار ساعت اتصال به اینترنت به اندازه یک ساعت اتصال مفید داشته، آنتن ماهواره‌اش توسط پلیس خرد شده و تلویزیون دولتی هم چیزی جز توهین به طرز فکر و سلیقه او ندارد، با دوستش نمی‌تواند بیرون برود، در و دیوار شهر پر از مهملات است، هوا آلوده است، کنسرتی که بلیطش را خریده بوده در آخرین ساعات توسط اماکن لغو شده، جرات رفتن به میهمانی دوستان را ندارد، نمی‌تواند لباسی که دوست دارد را بپوشد&#8230; و اینها را ضرب کنند در روزهای باقیمانده‌ی عمر!</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2682" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/09/29/2682/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اسباب‌کشان</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/09/19/2678/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/09/19/2678/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Dec 2011 15:33:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2678</guid>
		<description><![CDATA[روزگاری بود که هم این وبلاگ رونق بیشتری داشت و هم وبلاگستان. آن زمان‌ها &#8211; که بر خلاف تکیه کلام معمولِ &#8220;شما یادتون نیست&#8221; باید گفت:- که شما هم باید خوب یادتان باشد وبلاگ‌نویسی بیشتر مترادف بود با شخصی‌نویسی و گزارش از حال و احوال صاحب وبلاگ، و نه مقاله و یادداشت و بیانیه سیاسی. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>روزگاری بود که هم این وبلاگ رونق بیشتری داشت و هم وبلاگستان. آن زمان‌ها &#8211; که بر خلاف تکیه کلام معمولِ &#8220;شما یادتون نیست&#8221; باید گفت:- که شما هم باید خوب یادتان باشد وبلاگ‌نویسی بیشتر مترادف بود با شخصی‌نویسی و گزارش از حال و احوال صاحب وبلاگ، و نه مقاله و یادداشت و بیانیه سیاسی. هرچند هنوز هستند وبلاگ‌نویس‌هایی که همان سنت را ادامه می‌دهند اما به نظر می‌رسد با همه‌گیری شبکه‌های اجتماعی از یک‌طرف، و دردسرهای احتمالی ثبت گزارش‌های شخصی از طرف دیگر، شخصی‌نویسی‌هایی با آن سبک و سیاق جریان غالب وبلاگستان نیست.</p>
<p>گزارش‌های شخصی به شکل استاتوس‌های کوتاه و گذرایی درآمده‌اند که &#8220;دوستان&#8221; می‌توانند آنها را ببیند. اما اینها جای یادداشت‌های وبلاگی را نمی‌گیرند، همانطور که گپ‌های تلفنی هیچگاه جای دیداری دوستانه در کافه‌ای دنج را نمی‌گیرند.</p>
<p>این روزها مشغول اسباب‌کشی هستیم. این اسباب‌کشی هم فیزیکی است و هم روانی. اسباب‌کشی کاریست بسیار پردردسر اما مفید. آدم اجبارا یک بار مجبور می‌شود تمام خرت و پرت‌هایش را نگاهی بیندازد، درست‌وحسابی‌ها را گردگیری و دسته‌بندی کند و  بدنخورها یا کم‌فایده‌ها را بفرستد همانجایی که دیر یا زود باید بروند. این از اسباب‌کشی فیزیکی.</p>
<p>اما یک اسباب‌کشی روانی هم مصادف شده با این ماجرا که در حکم یک خانه‌تکانی مهم در زندگی من است و اینکه چه نتیجه‌ای خواهد داشت بعدها مشخص خواهد شد. شرحش بماند&#8230;</p>
<p>جز اینها مشغول پایان‌نامه‌ام هستم با موضوع &#8220;بررسی انگیزه ها‌ی تولید طنز سیاسی در مطبوعات ایران&#8221; که در آن سه تئوری مشهور و عمده‌ی طنز یعنی &#8220;برتری&#8221;، &#8220;ناسازگاری&#8221; و &#8220;تسکین&#8221; برای آنالیز داده‌ها استفاده می‌شوند. مصاحبه با طنزپردازان سیاسی معروف ایران به همراه گزیده‌ای از طنزهای سیاسی‌شان، منبع اصلی تامین داده و محتوا برای این پایان‌نامه است.</p>
<p>یک کار ترجمه هم با یکی از دوستان در دست داریم که در مورد فلسفه‌ی طنز است. البته نه فقط فلسفه، تحقیقی‌ست جانانه در جنبه‌های روانی، فیزیولوژیکی، فلسفی و حتی تکاملی طنز و خنده. شاید جالب باشد اگر بدانید من و این رفیق همکار هیچوقت همدیگر را ندیده‌ایم، با خواندن یادداشت‌های وبلاگی‌ همدیگر با هم آشنا شدیم و به پیشنهاد من ترجمه این کتاب را دست گرفتیم. کار احتمالا تا بهار سال ۹۱ تمام می‌شود و به نظرم در حوزه‌ی خودش در زبان فارسی کم‌نظیر خواهد بود (البته اگر بخواهم دقیق تر بگویم باید بگویم &#8220;بی‌نظیر خواهد بود&#8221; منتها چون هم من و هم آن همکار آدمهایی‌ هستیم شدیدا ماخوذ به حیا، شرممان می‌آید بیشتر از این به افتخار خودمان شامپاین باز کنیم)</p>
<p>اگر از این دو اسباب‌کشی جان و روان سالم بدر ببرم قصد دارم تا پایان امسال کاری را هم روی صحنه ببرم. نقدا دو تا استندآپ کمدی آماده دارم و طرح یک تئاتر موزیکال کمدی را هم نوشته‌ام. فقط باید یکی هلم بدهد تا مثل آن رفیقمان که از بالای نیاگارا شیرجه زد، بروم توی دل کار.</p>
<p>برای نوشتن مطبوعاتی و کار رسانه‌ای هم انگیزه‌ی شدید دارم. روایت است که بی‌کاری و &#8220;از مایه خوردن&#8221; برترین انگیزه‌هاست، و من شهادت می‌دهم که این روایت بی‌پیر بدجور درست است. پس نصف مساله حل است و می‌ماند آن نصفه دومش که تا به ما می‌رسد وا می‌رسد. این‌همه سایت و رادیو و تلویزیون و روزنامه و کوفت و زهرمار هست دریغ از یک پیشنهاد قابل اعتنا. البته اگر مطلبی مفت باشد یا در ۷ ثانیه بشود از وبلاگ کپی پیست‌اش کرد خوب است، اما اگر قرار باشد رسانه ی عظیم الشان(۱) مبلغی اخ(۲) کند هزار مشکل وجود دارد.</p>
<p>خلاصه این‌جوری‌هاست دیگر. خواستم دو کلمه بنویسم داریم اسباب‌کشی می‌کنم ببین حرف کشید به کجاها. آها&#8230; راستی وسط این هیر و ویر کتاب &#8220;عشقی، سیمای نجیب یک آنارشیست&#8221; را هم دارم از روی <a href="http://www.mghaed.com/books/portrait_of_anarchist.htm">سایت محمد قائد</a> می‌خوانم. عجب کتابیست آقا!</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>پانویس‌ها:</p>
<p>۱- رسانه عظیم الشان: رسانه‌ای با دفتر و دستک و مدیر و منشی و مسئول امور مالی و ردیف بودجه و اهن و تلپ .</p>
<p>۲- اخ کردن: سلفیدن، حق کارگر یدی یا فکری را دادن</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2678" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/09/19/2678/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در محرم اهل ری&#8230;</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/09/14/2674/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/09/14/2674/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 05 Dec 2011 13:14:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[براده‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2674</guid>
		<description><![CDATA[می‌گویند قوی‌ترین پایگاه‌های بسیج و حامیان حکومت در شهر ری اند. با این احوالات این شعر ملک‌الشعرای بهار دوباره‌ خواندنی‌ست: در محرّم ، اهل ری خود را دگرگون می‌کنند از زمین آه و فغان را زیب گردون می‌کنند گاه عریان گشته با زنجیر میکوبند پشت گه کفن پوشیده،‌ فرق خویش پرخون می‌کنند گه به یاد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>می‌گویند قوی‌ترین پایگاه‌های بسیج و حامیان حکومت در شهر ری اند. با این احوالات این شعر ملک‌الشعرای بهار دوباره‌ خواندنی‌ست:</p>
<p>در محرّم ، اهل ری خود را دگرگون می‌کنند<br />
از زمین آه و فغان را زیب گردون می‌کنند</p>
<p>گاه عریان گشته با زنجیر میکوبند پشت<br />
گه کفن پوشیده،‌ فرق خویش پرخون می‌کنند</p>
<p>گه به یاد تشنه کامان زمین کربلا<br />
جویبار دیده را از گریه جیحون می کنند</p>
<p>وز دروغ کهنه‌ی یا لیتنا کنّا معک<br />
شاه دین را کوک و زینب را جگرخون می‌کنند</p>
<p><span style="color: #993300;">خادم شمر کنونی گشته</span>، وانگه ناله ها<br />
با دو صد لعنت ز دست شمر ملعون می‌کنند</p>
<p>بر یزید زنده میگویند هر دم، صد مجیز<br />
پس شماتت بر یزید مرده ی دون می کنند</p>
<p>پیش ایشان صد عبیدالله سر پا، وین گروه<br />
ناله از دست عبیدالله مدفون می‌کنند</p>
<p>حق گواه است، ار محمد زنده گردد ورعلی<br />
هر دو را تسلیم نوّاب همایون می کنند</p>
<p>آید از دروازه ی شمران اگر روزی حسین<br />
شامش از دروازه ی دولاب بیرون می‌کنند</p>
<p>حضرت عباس اگر آید پی یک جرعه آب<br />
مشک او را در دم دروازه وارون می کنند</p>
<p>گر علی اصغر بیاید بر در دکانشان<br />
درد و پول آن طفل را یک پول مغبون می کنند</p>
<p>ور علی اکبر بخواهد یاری از این کوفیان<br />
روز پنهان گشته، شب بر وی شبیخون می کنند</p>
<p>لیک اگر زین ناکسان خانم بخواهد ابن سعد<br />
خانم ار پیدا نشد، دعوت ز خاتون میکنند</p>
<p>گر یزید مقتدر پا بر سر ایشان نهد<br />
خاک پایش را به آب دیده معجون می کنند</p>
<p>سندی شاهک بر زهادشان پیغمبر است<br />
هی نشسته لعن بر هارون و مامون می‌کنند</p>
<p>خود اسیرانند در بند جفای ظالمان<br />
بر اسیران عرب این نوحه ها چون می کنند؟</p>
<p>تا خرند این قوم، رندان خرسواری می کنند<br />
وین خران در زیر ایشان آه و زاری می کنند</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2674" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/09/14/2674/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک فیلمنامه کمدی واگذار می‌شود</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/09/12/2671/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/09/12/2671/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Dec 2011 15:21:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2671</guid>
		<description><![CDATA[اواخر سال ۸۷ با دو نفر از دوستان تصمیم گرفتیم یک کمدی تلویزیونی کار کنیم . در یک دفتر فیلمسازی خصوصی دور هم جمع شدیم با طرحی یک خطی از داستانی که کارگردان کاری که هنوز نوشته نشده بود پیشنهاد داد. کار باید بامزه می‌بود، کم‌خرج جمع می‌شد، عوامل زیادی نمی‌خواست و از نظر داستان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">اواخر سال ۸۷ با دو نفر از دوستان تصمیم گرفتیم یک کمدی تلویزیونی کار کنیم . در یک دفتر فیلمسازی خصوصی دور هم جمع شدیم با طرحی یک خطی از داستانی که کارگردان کاری که هنوز نوشته نشده بود پیشنهاد داد.</p>
<p dir="RTL">کار باید بامزه می‌بود، کم‌خرج جمع می‌شد، عوامل زیادی نمی‌خواست و از نظر داستان و حواشی آن در چارچوب‌های پخش در تلویزیون دولتی ایران یا گرفتن مجوز برای پخش در شبکه ویدئویی می‌گنجید. البته &#8220;آموزنده&#8221;گی هم نباید فراموش می‌شد.</p>
<p dir="RTL">بعد از چند ماه طرح داستان تکمیل شد و قرار شد فیلمنامه‌ی نهایی را من بنویسم. نوشتم و چند بار بازنویسی کردم. به نظر می‌رسید متن خوبی شده: تمام داستان از یک صبح تا عصر پنج شنبه در تهران می‌گذشت و کاراکتر اصلی یک پیک موتوری بود. داستان پر ماجرایی داشت و در لابلای آن انتقاد از وضعیت اجتماعی و اخلاقی جامعه طوری جاسازی شده بود که در چارچوب خط قرمزهای موجود باشد. یک کمدی سبک با ریتمی تند که با هزینه و امکانات بسیار اندکی قابل ساخت بود.</p>
<p dir="RTL">بعد ماجرای انتخابات پیش آمد و همه چیز تغییر کرد. دست کم اینکه من تصمیم گرفتم برای صدا و سیما هیچ کاری نکنم. گویا آن رفقا هم دنبال کارهای دیگری رفتند و جریان ساخت فیلم با هزینه شخصی (یا بخش خصوصی) منتفی شد.</p>
<p dir="RTL">این فیلمنامه همچنان آماده‌ی ساخت است و چون دقیقا مبتنی بر وقایع، مشکلات و حتی مکان‌های همین روزهای تهران است اگر حالا تبدیل به فیلم نشود هیچگاه نخواهد شد.</p>
<p dir="RTL">این فیلم‌نامه قابلیت تبدیل به فیلمی تلویزیونی بین ۷۰ تا ۱۰۰ دقیقه (بر حسب دکوپاژ) را دارد و جنس دیالوگها و وقایع آن به جنس قصه‌ها و گفتگوهای &#8220;<em>راننده تاکسی</em>&#8221; (نوشته من چاپ ۸۸ نشرنی) نزدیک است. البته در صورتی که کارگردان آن کسی باشد که با اصول کمدی‌ آشنا باشد به نظرم حاصل کار مفرح‌تر از راننده تاکسی خواهد بود.</p>
<p dir="RTL">چون از ابتدای نوشتن طرح و بعدا خود فیلمنامه همواره محدودیت امکانات و منابع در نظر بود، فیلمنامه‌ی نهایی به گونه‌ای شکل گرفته که این کمدی تلویزیونی با حداقل منابع و امکانات قابل ساخت است و بنابراین سرمایه‌گذاری شخصی/خصوصی برای ساخت آن ریسک بزرگی محسوب نمی‌شود. از آن سو با توجه به اقبالی که این یکی دوساله از بیشتر کمدی‌های عرضه شده در شبکه‌ی رسمی ویدئوهای خانگی شده، بسیار محتمل است که عرضه آن روی دی‌وی‌دی سود خوبی را نصیب تهیه‌کننده(گان) کند.</p>
<p dir="RTL">لطفا اگر دستندرکار ساخت هستید یا دوستانی دارید که فکر می‌کنید چنین فیلمنامه‌ای احتمالا به درد آنها می‌خورد ندا بدهید بلکه بتوان این کار را کلید زد. ایمیل من هست m_farjami در سایت فخیمه یاهو دات کام.</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p dir="RTL">پ.ن: لطفا نگویید حالا در این وضعیت بحرانی چه وقت این حرف‌هاست. وقت غیر بحرانی کی می‌رسد؟ یک سال بود می خواستم این یادداشت را بنویسم، دریغ از یک روز غیربحرانی مناسب برای چوب حراج زدن به فیلم‌نامه!</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2671" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/09/12/2671/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گزارش یک شاهد عینی از حمله به سفارت انگلیس</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/09/09/2668/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/09/09/2668/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 30 Nov 2011 11:57:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[براده‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2668</guid>
		<description><![CDATA[ولله دروغ چرا&#8230; آقا خودشان فرمودند ما برویم دم سفارت انگلیسا سروگوشی آب بدهیم ببینیم چه خبر است. گفتند قاسم برو ببین چه شده که از صبح هرکس این و دور بر است دارد شال و کلاه می‌کند می‌رود آنجا. تاکید هم فرمودند که قیافه‌ات را عوض کن که جاسوس‌های انگلیسی نفهمند تو نوکر مایی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ولله دروغ چرا&#8230; آقا خودشان فرمودند ما برویم دم سفارت انگلیسا سروگوشی آب بدهیم ببینیم چه خبر است. گفتند قاسم برو ببین چه شده که از صبح هرکس این و دور بر است دارد شال و کلاه می‌کند می‌رود آنجا. تاکید هم فرمودند که قیافه‌ات را عوض کن که جاسوس‌های انگلیسی نفهمند تو نوکر مایی نشانت کنند بزنند ناکارت کنند.</p>
<p>بابام جان شما نبودی ببینی ما چه بلاها سر این انگلیسا درآوردیم آنجاها&#8230; خود آقا دست کم کمش پنجاه تا تیر انداختند طرف آن کلنل انگلیسی که بیست تایش لااقل خورد وسط پیشانی آدمهای آنها&#8230; اینها مگر یادشان می‌رود؟</p>
<p>خلاصه اینکه یک ریشی از پشم بز از آن دفعه که محمودسیاه و دسته مطربی‌اش آمده بودند این طرفها داشتیم چسباندیم. یک عینک سیاه گنده هم از یکی از غیاث‌آبادی‌ها گرفتیم زدیم به چشممان. اولش خوب نمی‌دیدیم، بسکه این عینک‌های غیاث‌آبادی با غیرتند&#8230; مگر می‌گذارند آفتاب رد بشود؟ یکی از همین غیاث‌آبادی‌ها با یکی از همین عینکها وسط روز افتاد توی چاه قنات نفله شد&#8230;</p>
<p>موهایمان را آبجارو کردیم یک طرف یک پیرهن سفید هم که قبلا آقای دکتر مرحمت کرده بودند را پوشیدیم. آن شال گردنی هم که قبلا از آن مرتیکه‌ی عربی که زن سابق اسدلله میرزا خان را قر زد مانده بود&#8230; چی بهش می‌گویند؟ آها چفیه. آن را هم انداختیم دور گردنمان یک طوری که نصف صورتمان را بپوشاند&#8230; خلاصه شدیم یک آدم دیگری اصلا. رفتیم دم سفارت&#8230;<br />
دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ&#8230; نمی‌دانیم آقا نوکرهای خودشان را پنهانکی زیاد کرده‌اند یا دیگران نوکرهایی به هوش و زرنگی نوکرهای آقا دست و پا کرده‌اند&#8230; چشم گرداندیم دیدم هزار تا این طرفمان هزار تا هم آنطرفمان آدم هست تل خودمان&#8230; ریش و پشم و عینک و چفیه و پیراهن سفید&#8230; البته عین عین ما که نبودند، بعضی‌هایشان عینک‌هایشان به غیرت غیاث‌آبادی‌ها نبود بعضی‌هایشان هم به جای پشم بز پشم گراز چسبانده بودند، که ما از بویش فهمیدیم&#8230; اسدالله خان را به یک نظر همچو شناختیم که انگار نه انگار خودش را خواسته تغییر بدهد و به جای مومنت مونت هی ماشالله ماشالله می‌گوید&#8230; تا دیدیم یکی هی طرف آن چند تا خانم می‌پلکد حدس زدیم خودشان باشند که خب بودند&#8230; بعد هم که در را زد شیرعلی شکست همین اسدالله خان بودند که بتاخت رفتند طرف آن ناحیه‌ای که می‌گفتند حمام زنانه سفارت است و آتشش زدند اما هیچ ضعیفه‌ای از آنجا برهنه بیرون نیامد&#8230;</p>
<p>دوستعلی‌خان را در عوض دیرتر شناختیم&#8230; خیلی خوب خودشان را عوض کرده بودند ماشالله&#8230; وقتی هی کلید انداختند روی آن ماشینی که توی حیاط انگلیسا بود و درش باز نشد و لگد زدند و گفتند &#8220;این بی‌شرف چرا باز نمی‌شود پس&#8221; از لحنشان شناختیم. غلط نکنیم همین ایشان بودند که بعد از غیظشان آن را آتش زدند&#8230;</p>
<p>انگلیسا خیلی ترسیده بودند&#8230; ما گفتیم خیلی شانستان گرفت تازه که آقا تشریف نیاوردند&#8230; تا این را گفتیم دویست سیصدتا نوکر دیگر را خیلی جوش و شعف گرفت&#8230; یکی‌شان گفت اینا سگ کی باشند که آقا بخواهند بیایند اینجا، پس ما مگر چکاره‌ایم؟<br />
گفتم آقا خودشان من را فرستاده‌اند&#8230; یک دفعه دور من حلقه زدند&#8230; ما خودمان یک همشهری داشتیم چهل نفر دورش حلقه می‌زدند باز دستشهایشان به هم نمی‌رسید، یک چیزی بود بلانسبت مثل این آقای دکتر فیروزآبادی&#8230; خلاصه ما شدیم حاج قاسم و هی از ما می‌پرسیدند آقا می‌خواهند ما چه کار کنیم حاجی؟&#8230; ما گفتیم این که معلوم است، باید پدر انگلیسا را دربیاوریم&#8230;<br />
آسپیران غیاث آبادی را هم دیدیم&#8230; ماشالله رخت و لباس سرهنگی چه به ایشان می‌آید&#8230; غلط نکنم نیم مثقالی هب انداخته بود، خیلی صدایش خوب بود و قشنگ امر می‌داد&#8230; گفتند زود متفرق شوید و از این کارها نکنید که عاقبت ندارد&#8230; یکی گفت اگر متفرق نشویم چه می‌شود؟ ایشان هم گفت عاقبت بخیر نمی‌شوید و از ما گفتن است و بعد رفت گوشه‌ای که یک چای تلخ بخورد&#8230; خودش به این کارها می‌گوید عملیات&#8230;</p>
<p>پوری خان هم آمده بود&#8230; یک بیرقی دستش گرفته بود و هی جولان می‌داد&#8230; از چپ می‌رفت به راست و از راست به چپ&#8230; از وقتی این طفلکی آنطور عیبناک شد خیلی عقده‌ی آن را دارد که یک چماقی، بیرقی، خلاصه چیزی که راست و کت و کلفت باشد را دستش بگیرد و به دیگران نمایش بدهد&#8230; شاید اینکه عضو فعال شد هم سر همین مسائل بوده هرچند که خب شش ماه کسر خدمت اجباری‌اش هم بی‌تاثیر نبوده لابد&#8230; روی آن قصه‌ی تاسیسات هسته‌ای هم خیلی حساس شده و هی می‌گوید حق ماست، شکر خدا که آقای سرهنگ نمردند دیدند این پوری‌خان سر یک چیزی هم تعصب و غیرت داشته باشند&#8230;<br />
فرخ لقا خانم آنجا بود مثل همیشه. چادر چاقچور کرده بود اول از همه آمده بود ببیند چه خبر است برود راپورت بدهد&#8230; می‌گویند شده مخبر فارس بسکه سقش سیاه است. خدا عالم است&#8230;</p>
<p>خلاصه اینکه جماعت هی از ما نظر آقا را می‌خواستند&#8230; ما هم گفتیم آقا می‌گویند کار کار انگلیساست&#8230; گفتند این را که خودمان می‌دانیم و هزار بار از آقا شنیده‌ایم بگو الان چکار کنیم&#8230; راستش ما هر چه فکر کردیم که اینها چطور هزار بار آقا را دیده اند که ما تا به حال یک کدامشان را ندیده‌ایم چیزی به عقلمان نرسید، قربانشان بروم لابد مثل جناب هیتلر طی‌الارض می‌کنند&#8230; گفتیم باید ریشه اینها را خشکاند&#8230; یکی‌شان گفت ریشه کدامها را بخشکانیم؟ ریشه درختها را که بعدا بگوییم اینها درختها را خشکانده‌اند و باید اعدام شوند یا یکراست برویم خودشان را اعدام کنیم که کسی نباشد درختها را آب بدهد تا بخشکند؟&#8230; ما باز هم چیزی به عقلمان نرسید اما قربان خدا بروم که عزیزسلطنه را فرستادند&#8230; چادر به کمرشان بسته بودند همچین نفیره می‌کشیدند که هیچکدام از همشهری‌های ما همچو نفیره‌هایی نکشیده‌ تا بحال&#8230; یک حرفهایی به ملکه انگلیس می‌زدند که انگلیسا که بماند همین سردار مهارت‌خان هندی هم اگر بشنود از خجالت می‌میرد&#8230; پشت سرشان هم قمرخانم دم گرفته بودند&#8230; ایشان که ماشالله از وقتی بسیج فرستاده‌اندشان دانشگاه ، تیر در کردنشان هم بهتر شده&#8230; به گمانم یک چندتایی انگلیسا را ناکار کردند&#8230;</p>
<p>بعد نایت تیمورخان را دیدیم که از وقتی سرباز گمنام شدند عمار صدایشان می‌کنند&#8230; یک عینکی بزرگتر از مال ما گذاشته بودند و آنجا ها را گز می‌کردند و بلانسبت با یقه‌ی کتشان حرف می‌زدند&#8230; گاهی می‌گفتند اوضاع طبق پیش بینی، گاهی می‌گفتند رو به راه هست، گاهی می‌گفتند خودم هوایشان را دارم&#8230; خدا نیاورد، دروغ چرا؟ ما خودمان یک نفر داشتیم در غیاث آباد از زور عاشقی دیوانه شد با لنگ گیوه‌اش حرف‌های بی‌ناموسی می‌زد&#8230;</p>
<p>بعد یکهو دیدیم چند تا از انگلیسا را دارند کشان کشان می‌آورند&#8230; راستش هول برمان برداشت&#8230; چون درست است که تا بحال در رکاب آقا یک کرور انگلیسی را ناکار کرده‌ایم اما ندیده بودیم انگلیسا را کشان کشان بیاورند&#8230; آقاجانتان هم البته کم آتش نسوزاندند، حتی پنداری ایشان بیرق انگلیسا را کشیدند پایین بعد یواشکی دادند دست نوکرها که آتش بزنند&#8230; اینها را ما می‌شناسیم خیلی کینه‌ای اند&#8230; قیافه شما را الان ببینند ۵۰ سال دیگر آن سر دنیا یادشان می‌آید چیز خورتان می‌کنند&#8230; این بود که زود گفتیم ما برویم ببینیم آقا چه می‌گویند خبرتان می‌کنیم&#8230; حالام شما اینجا واینستید بابام‌جان&#8230; بروید یک جایی قائم شوید که این انگلیسا هیچ بعید نیست از غیظشان آقا و تمام ولایت طهران که زیر سایه ایشان است را بمباردمان کنند&#8230; البته به قول مرحوم آقای بزرگ هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند&#8230; ولی اینها را ما بهتر می‌شناسیم، یک جانورهایی هستند یک وقت دیدی کردند بابام جان&#8230;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><a href="http://itanz.net">آی‌طنز</a></p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2668" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/09/09/2668/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قضاوت‌های اخلاقی در باب یادآوری سوسمارخواری و جنگل‌نشینی</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/09/07/2661/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/09/07/2661/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Nov 2011 15:10:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2661</guid>
		<description><![CDATA[پیشرفت‌های فرهنگی و آموزشی در کنار رشد انفجاری ارتباطات باید آنقدر به درک و شعور ما افزوده باشد که بدانیم زاده شدن در یک مکان جغرافیایی و با نژادی خاص، تقصیر آدمها نیست. توهین به سایر اقوام و کوچک‌شمردن نژادها امروزه رسما در قوانین بین‌المللی جرم محسوب می‌شود و در عرف متمدن از آدمی که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">پیشرفت‌های فرهنگی و آموزشی در کنار رشد انفجاری ارتباطات باید آنقدر به درک و شعور ما افزوده باشد که بدانیم زاده شدن در یک مکان جغرافیایی و با نژادی خاص، تقصیر آدمها نیست. توهین به سایر اقوام و کوچک‌شمردن نژادها امروزه رسما در قوانین بین‌المللی جرم محسوب می‌شود و در عرف متمدن از آدمی که دست کم متصف به &#8220;قابل احترام&#8221; هیچ انتظار نمی‌رود سخنان درشتی درباره نژادها و ملیت‌ها بگوید. یک اهانت شخصی به راحتی ممکن است بخشیده و فراموش شود درحالیکه همان اهانت وقتی به طور کلی بیان می‌شود به صورت غیرقابل بخششی بر روح و روان فرد و هزاران نفر دیگر اثر بگذارد. پیرزن آلمانی به همسایگان ایرانی‌اش اگر بگوید &#8221; شما آدم‌های بسیار بی‌ملاحظه و بی‌ادبی هستید&#8221; آزردگی ناشی از حرفش هرگز قابل قیاس نیست تا آنکه بگوید &#8220;شما ایرانی‌ها آدم‌های بسیار بی‌ملاحظه و بی‌ادبی هستید&#8221;. مورد دوم به راحتی در دادگاه قابل پیگیری است.</p>
<p dir="RTL">توهین‌های نژادپرستانه بعضی ایرانی‌ها به سایر اقوام و ملل، به ویژه اعراب و افغان‌ها هم در همین زمره‌اند. بعضی  اعراب البته کمتر از تازیان مهاجم صدر اسلام پاچه‌ورمالیده‌ نیستند و مقابله به مثل می‌کنند. از بازرسی فرودگاه دوبی، توریست های ایرانی، یعنی کسانی که با جیب پر پول روانه آنسوی خلیج &#8220;فارس&#8221; می‌شوند تا در فضایی اندکی آزادتر نفسی بکشند و لبی ترکنند و بازارها را آباد کنند (و نه مثلا کارگران غیرمجاز یا تبه‌‌کاران بین‌المللی)، خاطرات تلخی از توهین‌ها و تهمتهای نژادی گزارش کرده‌اند. خوشبختانه افغان‌ها مردمانی شریف‌ترند یا دست کم می‌دانند ریشه‌های مشترک تاریخی و فرهنگی بسیار زیادی بین ایران و افغانستان وجود دارد.</p>
<p dir="RTL">اما آیا مساله به همین راحتی‌ است و با همین متر و معیار اخلاقی می‌توان به طور مکانیکی متون و گویندگان را تحلیل کرد؟ نرم‌افزارهای بسیار برای تحلیل محتوا وجود دارند که هزاران صفحه از متن را به طور کمی و کیفی آنالیز می‌کنند. یعنی نه فقط می‌توانند مثلا تمام کلماتی را که حاوی توهین و تحقیر است را در یک کتاب بشمارند بلکه بر اساس الگوهایی که محققان برای آنها تعریف می‌کنند و بر اساس ساختار مبتی بر هوش مصنوعی‌شان، حتی مفاهیم و کنایه‌های توهین آمیز مستتر در عبارتها، جملات، پاراگرافها و فصل‌ها را گزارش ‌کنند.</p>
<p dir="RTL">اما آیا قرار است قضاوت اخلاقی ما مطلقا بر اساس تحلیل‌های و داده‌هایی از این دست باشد؟</p>
<blockquote>
<p dir="RTL">آیا کسی نیست که گفته‌های مرا به تمام اعراب برساند،</p>
<p dir="RTL">به کسانی که زنده‌اند و به کسانی که زیر خاک آرمیده‌اند؟</p>
<p dir="RTL">و بگویند که من از نژادی والایم، نیایم خسرو (انوشیروان)</p>
<p dir="RTL">پدرم ساسان و دائیم قیصر روم است</p>
<p dir="RTL">من چه پدران تاجداری داشتم!</p>
<p dir="RTL">دلاور سربلندی که در مجلس او مردم زانوی ادب بر زمین می‌زدند.</p>
<p dir="RTL">او با گوهرهای درخشان به جایگاه خود می‌رفت،</p>
<p dir="RTL">و لباسی از پوست قاقم به تن کرده در پشت پرده می‌نشست.</p>
<p dir="RTL">ندیمان با جام‌های زر به نزدش می‌شتافتند</p>
<p dir="RTL">و او هرگز از نوشیدنی‌ای که از شیر گوسفند و شتر درست شده</p>
<p dir="RTL">و بدویان از مشگ‌های کوچک می‌نوشند، نمی‌نوشید.</p>
<p dir="RTL">هرگز پدرم به دنبال شتر گر آوازخوانان راه نپیمود</p>
<p dir="RTL">و از فرط گرسنگی میوه درخت حنظل را نخورد، هرگز زنبورش روی گیاه بد ننشست.</p>
<p dir="RTL">او هرگز سوسماری را از دمش نگرفت و بریان نکرد</p>
<p dir="RTL">یا آن را بر روی زمین‌های سوخته از آفتاب، نگرفت و نبلعید</p>
<p dir="RTL">هرگز پدر من با دیدن آتش از دور به سویش نشتافت.</p>
<p dir="RTL">او نه پیامبری را تایید کرد و نه بتی را سجده</p>
<p dir="RTL">پدر من هرگز به پالان شتر سوار نشد</p>
<p dir="RTL">ما در روزگار گذشته همیشه پادشاه بوده‌ایم.(۱)</p>
</blockquote>
<p dir="RTL">تحلیل محتوای مکانیکی چنان شعری بسیار آسان است: سرشار از کلمات و اشارات توهین‌آمیز و نژادپرستانه که بسیاری از آنها اصولا به واقعیت هم اشاره نمی‌کند. اعراب را سوسمارخوارهایی بدوی که دنبال شتران گر می‌دویده‌اند می‌بیند و خود را ایرانی والامقامی که پدر تاجدارش شیر گوسفند نمی‌نوشیده و از پشت پرده با مردم سخن می‌گفته! سرودن چنین شعری از نظر اخلاقی بسیار نکوهیده، مطلقا نادرست و حتی قابل تعقیب قضایی است. البته &#8220;امروزه&#8221;.</p>
<p dir="RTL">تمام سخن همینجاست.</p>
<p dir="RTL">گوینده‌ی این شعر عربی، شاعری ایرانی‌تبار به نام بشار ابن برد طخارستانی است. شاعری چیره دست که عناصر جدیدی را به شعر و زبان عربی افزود. او سراینده‌ی بسیاری هجوها علیه اعراب و تفاخرنامه‌ها برای ایرانیان است. مولف اغانی نقل می‌کند روزی عربی بادیه‌نشن به مجلسی وارد می‌شود و بشار را می‌بیند. می‌پرسد این کیست. می‌گویند شاعری‌ست. می‌گوید از عرب است یا موالی (بندگان)؟ می‌گویند موالی. می‌گوید موالی را با شعر چه کار؟!</p>
<p dir="RTL">بشار در همان مجلس، یعنی در همان مجلس پر از عرب و اعرابی شعری بداهه می‌سراید با مضمونی مشابه: به رخ کشیدن اصل و نسب پادشاهان ایرانی و تحقیر اعرابی که تا چند سال پیش برهنه به دنبال اشتران می‌دویدند و با سگشان از گودالی کثیف آب می‌نوشیدند و حالا با پوشیدن پوست خزی که حاصل غارت ملت‌های دیگر است گمان می‌کند که اربابِ مردمان مغلوب‌اند.</p>
<p dir="RTL">بشار را عاقبت به خاطر یک هجویه به دستور خلیفه المهدی آنقدر شکنجه کردند تا کشته شد.</p>
<p dir="RTL">آنهایی که با جدا کردن متن‌ها از زمینه‌های مختلف‌شان، ساده‌انگارانه درباره محتوا نظرات اخلاقی می‌دهند قضاوتشان چیست: بشار یک نژادپرست احمق متوهم بود یا مردی آزاده و دلیر که تا پای جان ایستادگی کرد؟</p>
<p dir="RTL">فردوسی سرود:</p>
<blockquote>
<p dir="RTL">ز شیر شتر خوردن و سوسمار     عرب را به جایی رسیده است کار</p>
<p dir="RTL">که تخت کیانی کند آرزو             تفو باد بر چرخ گردون تفو</p>
</blockquote>
<p dir="RTL">در مورد این چه می‌توان گفت؟ حق با آنهاست که این قبیل اشعار را علم می‌کنند برای توهین به چند صد میلیون خاورمیانه‌ای، یا آنهایی که از چنین رجزخوانی‌هایی نتیجه می‌گیرند ابولقاسم فردوسی نه فقط حکیم نبوده بلکه آدمی نژادپرست، دشنام ده و شایسته شماتت بوده است؟</p>
<p dir="RTL">&#8220;هیچکدام&#8221;. یا دست کم در مورد دوم: به این راحتی نمی‌توان قضاوت کرد.</p>
<p dir="RTL">این نسبی‌گرایی قابل تعمیم است بویژه در کانتکس اجتماعی و فرهنگی که مسائل انسانی‌تر و پیچیده‌ترند. کسانی می‌کوشند در دکان کورش پرستی تازه، ایرانیانی که &#8220;اولین منشور حقوق بشر&#8230; اولین منشور حقوق بشر&#8221;شان می‌رود که گوش عالم را کر و حوصله‌اش را سر ببرد را دست کم از محتوای واقعی روی آن استوانه آگاه کنند. خواندن <a href="http://www.mghaed.com/safar/safar25/Cyrus_Cylinder--Persian_Translation.pdf">ترجمه امانت‌دارانه‌ی</a> نوشته‌های روی آن استوانه که ربط چندانی به حقوق بشر به معنای امروزین ندارد، چه بسا که بادهایی را خالی کند و عده‌ای بیشتری بفهمند که نظریه‌ی سرآمدی ایرانیان در حقوق بشر (و بسیاری امور دیگر) افسانه‌ است. اما آیا به طریق مشابه می‌توان هر کس را که به منشور کورش اشاره‌هایی متفاخرانه می‌کند به یک اندازه متوهم و نژادپرست خواند؟ شاید ایرانیانی از پس پاسخ منصفانه برآیند که یک‌بار تجربه‌ای مشابه تحمل توهین‌های خردکننده پاسبان عربی که ایرانی‌ها را مشتی قاچاقچی کم‌فرهنگ می‌خواند داشته باشند.</p>
<p dir="RTL">یک ایرانی به شدت معترض به خودبرزگ‌بینی فرهنگی ایرانی‌ها، تعریف می‌کرد که در مالزی وقتی افسر پلیسی به ناحق او را به پاسگاه برده و در آنجا به تحقیر گفته اینجا مالزی است و نه ایران (با لحنی قریب به این معنا: اینجا کشوری با فرهنگ و قانون‌مدار است و نه ایران بدوی و بی‌فرهنگ) علیرغم تمام خطراتی که برایش داشته به طرف یادآوری کرده که چنین شکرخوردن‌هایی به کسانی که تا چند صد سال پیش بر روی درخت‌ها زندگی می‌کرده‌اند نیامده و بهتر هر کاری می‌خواهد بکند اما در مورد تاریخ و فرهنگ چند هزار ساله ایران حرف مفت نزند.</p>
<p dir="RTL">این نوشته حرف تازه‌ای ندارد و اگر تکرار بدیهیات نباشد نهایتاچند کلامی درباره الفبای هرمنوتیک و نسبی‌گرایی اخلاقی است. با این‌حال به نظر می‌رسد غفلت از همین نکات ابتدایی باعث قضاوت‌های اشتباه و واکنش‌های بی‌انصافانه می‌شود.</p>
<p dir="RTL">هدف هرگز وسیله را توجیه نمی‌کند اما شاید در نظر گرفتن کانتکس بتواند قضاوت درباره‌ی متن را تغییر دهد. در قضاوت‌های اخلاقی‌ از یاد نباید برد که بسیاری از ایرانیان، امروزه وضعیت آن شاعر طخارستانی را دارند که به جای مدح گفتن و صله بردن هجو کردن و جان دادن را انتخاب کرد؛ چون گه‌گاهی تمام شرافت و هویت آدم در همان آب دهانی‌ست که به صورت تحقیرکننده‌اش پرتاب می‌کند.</p>
<p dir="RTL">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p dir="RTL">پانویس‌ها:</p>
<p dir="RTL">۱) ترجمه حسن جوادی به اختصار از دیوان بشار ابن برد؛ به نقل از <em>تاریخ طنز در ادبیات فارسی</em> با اندکی ویرایش.</p>
<p dir="RTL">توصیه می‌شود: <a href="http://www.mghaed.com/safar/safar25.htm">بابـِل، بابـُل و یک جعبه شکلات</a></p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2661" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/09/07/2661/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دکترای افتخاری لیدی گاگا</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/09/07/2654/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/09/07/2654/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Nov 2011 09:39:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[براده‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2654</guid>
		<description><![CDATA[دکترای افتخاری لیدی‌ گاگا که اخیرا به وی اعطا شده بود پس گرفته شد و وی قانونا و شرعا حق استفاده از عنوان دکتری را ندارد. پروفسور محمود فرجامی رئیس موسسه تحقیقات بین المللی آی‌طنز ضمن بیان این مطلب تاکید کرد که لیدی‌ گاگا به دلیل هنجارشکنی‌های پی‌درپی‌ از این به بعد شایسته استفاده از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>
<p><img src="http://www.itanz.net/photos/gaga.jpg" alt="" align="left" border="1" hspace="0" /><br />
دکترای افتخاری لیدی‌ گاگا که اخیرا به وی اعطا شده بود پس گرفته شد و وی قانونا و شرعا حق استفاده از عنوان دکتری را ندارد.</p>
<p>پروفسور محمود فرجامی رئیس موسسه تحقیقات بین المللی آی‌طنز ضمن بیان این مطلب تاکید کرد که لیدی‌ گاگا به دلیل هنجارشکنی‌های پی‌درپی‌ از این به بعد شایسته استفاده از عنوان دکترا که توسط این موسسه به طور افتخاری به وی اعطا شده بود نیست.</p>
<p>پروفسور فرجامی گفت در نامه‌ای که برای لیدی گاگا نوشته است به وی هشدار داده که اگر از این پس از عنوان دکترای افتخاری موسسه بسیار معتبر تحقیقات بین المللی آی‌طنز استفاده نماید مورد پیگرد قانونی قرار خواهد گرفت و مشخص نیست گاگای مذکور به چه دلیل از درج این نامه در وب‌سایت خود طفره می‌رود.</p>
<p>پروفسور فرجامی خاطرنشان ساخت که گرفتن دکتری حساب و کتابی دارد و ضمن اشاره به پس‌ گرفتن دکترای افتخاری از علی میرفطروس گفت: از همکار عزیزم دکتر صمدانی رئیس دانشگاه آمریکایی بسیار معتبر گلوبال به خاطر ابداع این روش به آی‌طنز سپاسگزارم و اگر لیدی گاگا یک ذره شرف دارد پس چرا نامه من را در سایتش منتشر نمی‌کند و اگر ریگی به کفشش نیست چرا لااقل چارخط فحش و فضیحت برای من نمی‌نویسد و آن را با لینک به سایت آی‌طنز، یک جای کوفت و زهرماری منتشر نمی‌کند؟ آدم اینقدر ناخن خشک و بی‌خیر؟ روی شووَر نبینی دختر!</p>
<p>پروفسور فرجامی به فنون (fans) سایر خواننده‌ها، بازیگران، فوتبالیست‌ها و به طور کلی سلبریتی‌ها هشدار داد که چنانچه سفارش پیش‌خرید مدرک‌های این موسسه به حد نصاب نرسد و حمایت‌های لازم از موسسه بسیار معتبر و مشهور آی‌طنز بعمل نیاید هفته‌ای یک دکترای افتخاری به سلبریتی مورد علاقه‌ی آنها اعطا و سپس سلب خواهد شد.</p>
</div>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2654" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/09/07/2654/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

