<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>باران در دهان نیمه باز</title>
	<atom:link href="http://www.debsh.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.debsh.com</link>
	<description>وبلاگ محمود فرجامی</description>
	<lastBuildDate>Sun, 05 Sep 2010 07:42:16 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>محض اطلاع</title>
		<link>http://www.debsh.com/1389/06/14/1786/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1389/06/14/1786/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 05 Sep 2010 07:42:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[براده‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=1786</guid>
		<description><![CDATA[ظرف ۲۴ ساعت بعد از اولین نشانه‌های سیل چین که آمد و میلیون‌ها نفر را بی‌خانمان کرد، رئیس جمهور و ارتش این کشور در محل حاضر شدند. سیل پاکستان که آمد رئیس جمهور این کشور در سفرناضروری  اروپایی بود و تا تمامش نکرد برنگشت. کار که بالا گرفت آمریکا ۵۰ میلیون دلار و استرالیا ۹ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ظرف ۲۴ ساعت بعد از اولین نشانه‌های سیل چین که آمد و میلیون‌ها نفر را بی‌خانمان کرد، رئیس جمهور و ارتش این کشور در محل حاضر شدند. سیل پاکستان که آمد رئیس جمهور این کشور در سفرناضروری  اروپایی بود و تا تمامش نکرد برنگشت. کار که بالا گرفت آمریکا ۵۰ میلیون دلار و استرالیا ۹ میلیون دلار کمک کردند. طالبان اعلام کرد به کمک‌های کفار غربی حمله خواهد اما حمیت اسلامی هم نشان داد و گفت اگر دولت اینها را برگرداند ۲۰ میلیون دلار کمک خواهد کرد. نگفت کمک به آوارگان فقط تسلیحاتی خواهد بود یا شیرخشک و داروی وبا هم آن وسط‌ مسط‌ها یافت خواهد شد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1389/06/14/1786/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ظلم، جهل و برزخیان زمین، تراژدی خرده‌فرهنگ‌ها و فصلی درباره اصلاحات دینی</title>
		<link>http://www.debsh.com/1389/06/13/1770/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1389/06/13/1770/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Sep 2010 05:24:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کرتیک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=1770</guid>
		<description><![CDATA[&#8220;ظلم، جهل و برزخیان زمین&#8221; محمد قائد، کتابی‌ست درباره خرده فرهنگهای شرقی و برخورد آنها با فرهنگ غرب. همانطور که خود قائد در چند جای کتاب تاکید می‌کند، اصطلاح &#8220;خرده فرهنگ&#8221; در این متن به هیچ وجه بار منفی و تحقیرآمیز ندارد. در این کتاب خرده فرهنگ بودن به این معناست که یک نحله‌ی فکری [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="wp-caption alignleft" style="width: 210px"><img class="   " title="ظلم، جهل و برزخیان زمین" src="http://www.mghaed.com/pictures/BookCovers/Zolm,%20Jahl.jpg" alt="" width="200" height="297" /><p class="wp-caption-text">جلد کتاب چاپ اول، تصویر از سایت محمد قائد</p></div>
<p>&#8220;ظلم، جهل و برزخیان زمین&#8221; محمد قائد، کتابی‌ست درباره خرده فرهنگهای شرقی و برخورد آنها با فرهنگ غرب. همانطور که خود قائد در چند جای کتاب تاکید می‌کند، اصطلاح &#8220;خرده فرهنگ&#8221; در این متن به هیچ وجه بار منفی و تحقیرآمیز ندارد. در این کتاب خرده فرهنگ بودن به این معناست که یک نحله‌ی فکری یا جهان‌بینی، گرچه قادر به تسلط بر کل جامعه و طرد خرده‌فرهنگ‌های دیگر نیست، اما توان دفاع از موجودیت و حفظ ارزش‌های خویش را داراست و از سوی رقیبان به رسمیت شناخته می‌شود.</p>
<p>بهانه نوشتن کتاب گویا ماجرای گفتگوی تمدن‌ها خاتمی بوده است و اشکالی که همان زمان به آن وارد شد: کدام تمدن؟ کدام گفتگو؟ شما که نمی‌توانید یک گفتگوی ساده بین خودتان داشته باشید برای تمدن‌ها نسخه‌ی گفتگو می‌پیچید؟ بیشین بابا اسدالله!</p>
<p>اما اینها فقط چند پاراگراف از کتاب را تشکیل می‌دهند. قائد این را بهانه قرار می‌دهد تا نقبی بزند به خرده فرهنگ‌های ایرانی و اسلامی. تلاشی جسورانه و پرخطر اما دقیق و زیرکانه برای نشان دادن آن‌روی سکه به ایرانیان و نیز مسلمانان خاورمیانه که به نظر می‌رسد آنقدر به دنیا درباره خود دروغ گفته‌اند که خودشان هم باور کرده‌اند. در این کتاب او از نقد جانانه‌ای به ادوارد سعید تا پنبه کردن رشته تخیلات کودکانه درباره ماجرای ملی کردن نفت هیچ چیز را فروگذار نمی‌کند تا با ارائه فکت‌های تاریخی نشان دهد که گویا آدم‌هایی در این سوی عالم گمان می‌کنند روابط علی-معلولی در دنیای مدرن را می‌توان با پناه بردن به <em>عالم پندار</em> (تعبیر از خود قائد) سر و سامان داد. محمد قائد، مثل کاشف جسوری که برای یافتن گمشده‌ای به دل غار مخوفی زده و تا همه سوراخ سنبه‌ها را نگردد بیرون بیا نیست، چیزی را فروگذار نمی‌کند. حتی به &#8220;فطرت&#8221; هم می‌پردازد. بالاخره باید جایی در این پس و پسله‌ها ریشه اینهمه افسوس‌خواری برای چیزهایی که هرگز از ما نبوده‌اند، احساس حقارت و تکبر همزمان، کرختی در عمل و چالاکی در خیالپردازی، نفرت از غرب در عین آرزومندی دستیابی به آن و همه اشتراکاتی که مردمان این‌سوی دنیا – با تمام اختلافات و افتراقاتشان با یکدیگر- در آنها مشترکند را یافت.</p>
<p>این جانانه‌ترین نقدی‌ست که در تمام این سال‌ها درباره خرده فرهنگ‌های ایرانی و خاورمیانه‌ای نوشته شده است. نویسنده اکیدا از یکی به نعل و یکی به میخ زدن پرهیز کرده‌است و به دور از رمانتیک‌بازی‌های محافظه‌کارانه‌ که &#8220;آره همه جا بد و خوب هست&#8221; صراحتا مدعی می‌شود که برآیند خلقیات فردی آدمهای یک خرده فرهنگ می‌تواند خلق و خوی آن خرده فرهنگ تلقی شود و تلفیق آنها حتی می‌تواند خصایل بعضا متضادی را باعث شود که جماعتی در دنیا با آن شناخته شوند. ایرانی‌ها در چشم بیشتر مردمان غربی که مدتی در این دیار به سر برده‌اند مردمی وطن‌دوست به شمار نمی‌آیند، یعنی بیشتر ما علی‌رغم شعارهای غلیظ‌مان برای میهن، پای منافع شخصی‌مان که بیفتد حاضر به انجام کارهایی بر ضد وطن‌شان می‌شویم. برآوردن رگ گردن برای &#8220;خلیج عربی&#8221; آری، چشمپوشی از واردات فلان محصول که به ضرر اقتصاد و کشاورزی کشور است هرگز. از هفتاد و اندی میلیون نفر نفوس ایران، چند نفر استعداد خدمت در دربار قاجار و بهره‌مندی از &#8220;مداخل&#8221; آن را ندارند؟</p>
<p>فلسطینی‌ها هم خارج از چارچوب دعوا با اسرائیل مردمان جالبی نیستند. در نقد اردوارد سعید و گلایه‌مندی او از اینکه مهاجران فلسطینی حتی در کشورهای عربی هم وضعیت خوبی ندارند، قائد می‌نویسد بیشتر مردمان کشورهای عربی حاضر به پذیرفتن و اعتماد به آنها نیستند چون خلق و خوی جالبی ندارند. از این دست در کتاب بسیارند. از مصر تا حجاز و از عراق تا پاکستان و مابینهما &#8211; و البته تاکید بر مابینهماست. آیینه به دست آدم کریه‌المنظری که علی‌رغم نک و نال مظلومانه‌اش که &#8220;هیشکی ما رو دوست نداره&#8221; خنجری در آستین دارد که محضاللله سینه‌ی بدخواهان و بدگویان و مسخره کنندگان (وای بر مستهزئین) را بدرد، از خودگذشتگی می‌خواهد.</p>
<p>موضوع تهاجم اقوام صحرانشین به فرهنگ شهری ایرانی هم از آن موضوعاتی‌ست که قائد به دقت آن را واکاویده است و جالب اینجاست که <span style="text-decoration: underline;">پیش از سال ۸۴ </span>که کتاب برای چاپ راهی ارشاد شده (و شش ۷ سالی در آن وزارت فخیمه خاک عدم اعطای مجوز خورده تا در سال ۸۹ از بند رها شود) نویسنده از هجوم خرده فرهنگ‌های بیابانگرد و روستایی ایرانی به خرده فرهنگ شهری و غلبه بر آن اظهار نگرانی کرده است. فراموش نشود که تفنگچی‌های ستارخان و باقرخان مشروطه خواه را اهالی پایتخت به زور تفنگداران سوئدی از شهر بیرون کردند. آنچه در سال ۸۹ از سلطه خرده فرهنگ روستایی ایرانی بر خرده فرهنگ شهری می‌بینیم فاجعه‌ایست که با نگاهی از منظر مطالعت فرهنگی به تاریخ و جغرافیای مملکت ایران می‌شد آن را پیش‌بینی کرد. همین کتاب شاهدی بر این مدعا. رویدادهای هولناک‌تر برای جهان اسلام، از اندونزی تا فلسطین به برکت اسلام‌گرایی نوین در راهند.</p>
<p>شک ندارم که این کار محمد قائد از آن کارهاییست که صدایش بعدا درخواهد آمد. متن ضرب المثل البته منفی‌ست: <em>یک نفر دزدی را دید که نیمه  شب مشغول اره کردن قفل دکانی بود. گفت چه می‌کنی گفت کمانچه می‌زنم. گفت پس کو صدایش؟ گفت صدایش فردا درمی‌آید. </em>با این حال به نظرم کار درست و درمان، کاریست که صدایش بعدا در می‌آید. کارهای تاثیر گذار دکارت، هیوم، کانت و مارکس هیچکدام فی‌الفور سر و صدایی به پا نکردند حتی پیش آمد که مثلا دکارت که از ماجرای گالیله ترسیده بود شبه غلط‌کردم‌-نامه‌ای خدمت عالیجنابان کلیسا بفرستد اما گذشت زمان هرچیز را سرجای خویش نشاند. یا دست کم نزدیک‌تر کرد.</p>
<p>به هر حال آینده را آیندگان خواهند دید. اینجا همین‌قدر از من بس که به جای اسطرلاب عَلَم کردن بگویم این کتاب، کتابی‌ست بسیار خواندنی که نه فقط محتوای آن آموزنده است که روش تحقیق و نگارش نگارنده هم درس‌آموز است. فاصله گرفتن از سوژه، رعایت بی‌طرفی علمی در عین داشتن موضع و لحن مخصوص، ارائه فکت‌های تاریخی دست اول، شیوه ارجاع به سایر متون، خلاصه نویسی تا حد مقدور و پرهیز از ردیف کردن مترادف‌ها (علاقه نویسندگان ایرانی و عرب) و دقت فراوان در نگارش درست فارسی به زبان امروزی در عین پرهیز از ژانگولر‌هایی که <em>ام‌روز ه</em> مد شده است از جمله آنهاست.</p>
<p>قائد در تمام این سال‌ها، هرچند که در رسانه‌های فارسی زبان قلم زده است اما به نحو شگفت‌آوری توانسته است از جنجال‌ها دور بماند و کار خود بکند. همین دور بودن از جنجال‌ها و سلبریتی روشنفکری شدن باعث شده است که –دست کم تا امروز- سر به سلامت ببرد و بتواند در داخل ایران زندگی کند. زندگی در آن مرز پرگهر آریایی-اسلامی این مزیت را دارد که تحلیلگر اجتماعی و فرهنگی می‌تواند از نزدیک سوژه را لمس کند. فاصله گرفتن عاطفی از سوژه برای نقد بهتر آن داستانی‌ست و در لندن و پاریس و لس‌آنجلس نشستن و برای ایرانیان نسخه پیچیدن داستانی جدا. فرهنگ، به خصوص از نقطه نظر نشانه‌شناسی، همانقدر که در سیاست و تاریخ و هنر نمود دارد در کوچه و بازار هم جاریست. (در اولین دیداری که با آقای قائد داشتم به مناسبتی برایم تعریف کرد که در مسیر خانه به محل کارش شاهد بوده که هر از چندی سرعت‌گیرهای پلاستیکی پرچ شده به آسفالت خیابان ناپدید می‌شوند و چند روز بعد سرعت‌گیرهای نو جای آنها را می‌گیرند. به شهرداری منطقه می‌رود مسئول مربوطه را می‌یابد و از او ماجرا را می‌پرسد و&#8230; الی آخر)</p>
<p>بعید می‌دانم آدم خاورمیانه‌ای و به خصوص ایرانی، پس از خواندن این کتاب بتواند درباره خودش درست مثل قبل از خواندن آن نگاه کند. مثل آن می‌ماند که آدمی مجذوب تردستی و شعبده‌بازی، به یکباره با پشت پرده و حقه‌های متدوال آن نمایش‌ها آشنا شود. چنین کسی دیگر لذت قدیم را از آن بازی‌ها نخواهد برد &#8211; اگر اصلا حاضر به صرف وقت و پولش برای تماشای آنها باشد.</p>
<p>نویسنده در یکی از درخشان‌ترین بخش‌های این کتاب، فصل پنجم، به اصلاحات دینی به عنوان بحثی درون فرهنگی می‌پردازد و عملا نقدی جانانه و کم‌نظیر بر اصلاحات دینی و آن جماعتی که &#8220;روشنفکران دینی&#8221; خوانده می‌شود می‌نویسد. بخشی از آن فصل را در ادامه به عنوان نمونه‌ای از ساختار کتاب و کیفیت نوشتار، به نقل از سایت آقای قائد در زیر منتشر می‌کنم و به همه دوستان مصرا توصیه می‌کنم این کتاب را از دست ندهند. با این توضیح که تاکیدها از من است و ضمنا ناشر کتاب انتشارات طرح نو است که در تدارک چاپ دوم کتاب است.</p>
<h2 style="text-align: center;">بخشی از فصل پنجم کتاب &#8220;ظلم، جهل و برزخیان زمین&#8221; نوشته محمد قائد، درباره اصلاحات دینی</h2>
<p style="text-align: right;"><span id="more-1770"></span><strong>مخاطراتِ واردشدن در نقدِ محتوایى‏</strong></p>
<p>برخى دانشگاهیانِ ایرانى که در کشورهاى دیگر اقامت دارند، بدون توجه کافى به همه جوانب مباحث فکرى و کلاً فضاى ایران، به روشنفکران این کشور خرده مى‏گیرند که چرا مشتاقانه وارد نقد مکتبِ مشهور به روشنفکرىِ دینى نمى‏شوند.  این سؤال را مى‏توان خیلى راحت به پرسش‏کنندگان برگرداند: انجام چنین کارى در هر جاى دیگر نیز ممکن است، و در محل اقامت آن خرده‏گیران، کمبود قلم و کاغذ وجود ندارد.</p>
<p>درهرحال، دامنۀ چنین بحثى، چه در ایران و چه هر جاى دیگر، به متن و صفحۀ کاغذ محدود نمى‏ماند.  نقد هر تفکرى به بازبینىِ ریشه‏هاى آن، محک‏زدن به انسجام استدلالها، و به بررسىِ تبعات آن تفکر در عرصه عمل نیاز دارد.  مکتب ـــ  یا خرده‏فرهنگِ ـــ مشهور به نواندیشىِ دینى معمولاً بحث با سنتگرایان را بر بخشى از زمینۀ سوم متمرکز مى‏کند. <strong>سنتگرایان به غایتِ رهایى‏بخشِ دین در زمانى نامعلوم اعتقاد دارند و مى‏گویند دین است که باید انسان را بیازماید، نه انسان دین را.</strong> نتیجۀ دین قرار نیست با درک انسانِ به‏کمال‏نرسیده همخوان باشد، زیرا انسانِ ناقص قادر نیست نوع کمال مورد نظر را پیشاپیش تعیین کند و به شرطِ نیل به آن غایتِ مفروض به پیروى از دین گردن بنهد.  اگر انسان قادر مى‏بود بداند کمال چیست، در آن حالت نیازى به هدایت از سوى دین نداشت.</p>
<p><strong>در مقابل، مکتب نواندیشىِ دینى استدلال مى‏کند که رسیدن به نتیجه‏اى مشخص در آینده‏اى قابل‏پیش‏بینى میسّر است؛ انسان به کمک عقل مى‏تواند بداند، و مى‏داند، که در پىِ چه غایتى است؛ و دیندارى روندى نه تنها تکاملى بلکه تعاملى هم هست که با دخالت آگاهانۀ انسان ایجاد مى‏شود.</strong> اگر انسان به پذیرش دین فراخوانده شده و مخاطب قرار گرفته است، پس باید نتیجه گرفت که شنونده‏اى بى‏اختیار نیست، بلکه بازیگرى فعّال و مختار است.  در میان مسلمانان، بر سر این اختلاف نظر که آیا انتسابِ صفتِ عدل به ذاتِ باریتعالى‏ در حد درک و در صلاحیتِ انسانِ جایزالخطا هست یا نه، قرنها بحث جریان داشته و خرخرۀ همدیگر را جویده‏اند.</p>
<p>یکى از مهمترین جنبه‏هاى دخالتِ عملى، و نه صرفاً نظرىِ انسان در عدل الهى این است: چنانچه مؤمنان بر بد بودنِ فردى، به هر دلیل، اتفاق نظر داشته باشند، آیا ممکن است خداوندْ آن فرد را وارد بهشت کند؟  قادر متعال البته مى‏تواند از میان گمنامها کسانى را رستگار گرداند و در بهشت به جاودانگى برساند، اما بدنام‏ها حسابشان روشن است.  اگر چنان واقعۀ غیرمنتظره‏اى ممکن باشد، باورنکردنى و بلکه کفرآمیز است که بگوییم افرادِ ملعون هم ممکن است سر از بهشت در بیاورند.  اگر ممکن نباشد، پس افکارِ عمومى که معمولاً پر از شایعه است و کتابهاى تاریخِ دستپخت انسانهاى فانى که گاه پر از حبّ و بغض است، از هم اکنون پیش‏نویسِ رأى محکمه عدل الهى در آخرت به حساب مى‏آید.</p>
<p>از این رو<strong>، نواندیشىِ دینى از واردشدن در ریشه‏هاى پیدایش دین و محک‏زدن به انسجام استدلالهاى میانى در نقد پدیده دین پرهیز مى‏کند.</strong> <strong>جریانِ تفکر نواندیشىِ دینى را مى‏توان در این شعار خلاصه کرد: دستیابى به هر هدفى که دنیاى جدید در برابر بشر مى‏نهد، با پوشش دین و از طریق دین.</strong> سنتگرایان با بدگمانى موجّهی مى‏پرسند از مهمترین آن اهداف کدام است؟ نواندیشان دینى پاسخ مى‏دهند آزادى و رهایى.  سنتگرایان پاسخ مى‏دهند اما هدفِ دین تسلیم و طاعت است، و آن رهایىِ مورد بحثِ نواندیشان نمى‏تواند جز به معنىِ فاصله‏گرفتنِ انسان از دین و مشاهده آن از بیرون و از بالا به‏عنوان متن و پدیده باشد.  انسان قرار است در حیطۀ دین به کمال برسد، نه اینکه خارج از آن به تماشاى دین بایستد.  <strong>دینْ موضوعى براى بررسى نیست؛ جوهر عالمِ وجود است.  بیرون از عالَمِ دین، چیزى وجود ندارد که بتوان حرف از رهایى زد</strong><strong>.</strong></p>
<p>در چنین بحثى، روشنفکران غیرمذهبى چه باید بکنند و چه مى‏توانند بگویند؟ اول، در نقد نواندیشى دینى بحث را باید بدون مقدمات آغاز کنند و، بدون پرداختن به روش بحث در سطح میانه (محک‏زدن به انسجام استدلالها)، به نتایج مورد نظر بپردازند: اینکه اهداف مورد نظر جهان جدید چیست و آیا از طریق دین قابل حصول است یا نه.  ماجراى بزرگ تازه در پیش است: چنانچه منتقد بتواند نظر نواندیشِ دینى را ابطال کند، چنین نتیجه‏اى به چه معنى خواهد بود و چه تبعاتى در پى خواهد داشت؟ براى مثال، مسیر بحث على شریعتى در جادۀ بسیار باریک و لغزانى پیش مى‏رود که یک طرف آن مفهومِ توحید است و طرف دیگر آن، مفهوم انتظار.  تا وقتى بازکردنِ این دو مفهوم، جز با تأییدِ مطلق و پیشاپیش، میسّر نباشد، تحلیلى انتقادى از گفته‏هاى آن سخنرانِ فقید باید بر چه پایه‏اى قرار گیرد و با چه روشى انجام شود؟ در فقدانِ این نکات اساسى، نظر على شریعتى دربارۀ متفکّرانِ فرانسوى آنچنان موضوعیتى ندارد که لازم باشد کسى به نقد آنها بپردازد.</p>
<p>دوم، <strong>در واقعیت امر، سنتگرایانْ وجود نواندیشان دینى را از سر این ضرورت تحمل مى‏کنند که این مکتب کمک مى‏کند نوجوانانى که بدون دستۀ اخیر ممکن بود به مکتبهاى دیگر رو بیاورند در حیطۀ دین بمانند.  وجود نواندیشان دینى به‏عنوان علاقه‏مندانى جانبى که به رونق بازار دین کمک مى‏کنند تحمل مى‏شود، نه افرادى داراى فکر اصیل و قابل احترام.</strong> از این رو، در هر برخوردى که به نتایج قاطع و تعیین‏کننده بینجامد، سنتگرایان رأسا وارد عمل مى‏شوند.  به بیان دیگر<strong>، نواندیشان دینى مبلّغانى فرض مى‏شوند که دین را به عاریت گرفته‏اند و حقِ باختنِ عرصه عاریتى را به منتقدانِ لاکتاب ندارند، زیرا مالک آن عرصه به حساب نمى‏آیند.</strong> در نقد نواندیشىِ دینى تا حد بسیار محدودى در نقدِ فردِ نواندیش مى‏توان پیش رفت.  عبور از این مرحله و ورود به محتواى تفکر، به معنى نقد نهاد دین و پاگذاشتن به وادى پرخطرى خواهد بود که ممکن است به اعلام ارتدادِ منتقد ــــ و عواقب آن ــــ بینجامد.  <strong>شکست منتقد در هر بحثى به معنىِ پیروزى نواندیشِ دینى خواهد بود، اما پیروزى منتقد به سعى خباثت‏آمیز او در به چالش‏کشیدنِ نهاد دین تعبیر مى‏شود</strong><strong>.</strong></p>
<p>سوم، در حالى که کندوکاو پدیدۀ دین خطرناک‏تر از آن است که عملى باشد، از بحثى ادبى‌ـ ‏فلسفى با نواندیشان دینى نتیجۀ دندانگیرى عاید نخواهد شد.  <strong>اهل این جریان در حُکم ِ دستفروشهاى ایدئولوژیک‏اند که طبق نیاز فصلْ جنس عرضه مى‏کنند.  انتظارها، خواستها و دستور بحث که مشخص شد، نواندیشِ دینى دست به کار مى‏شود تا توجیه فراهم کند.  از این رو، نه اصولیون به نواندیشانِ دینى اعتماد چندانى دارند، و نه روشنفکران غیرمذهبى این جریانِ فرهنگى را جدّى مى‏گیرند</strong><strong>.</strong></p>
<p>نواندیشانِ دینى معمولاً پا از حریم امن بیرون نمى‏گذارند و وارد حیطۀ فکرِ تجربى نمى‏شوند زیرا مى‏دانند در آن میدانْ بخت پیروزى ندارند.  پس صلاح کار را در این مى‏بینند که وانمود کنند بیرون از قلمرو فلسفىِ توحیدـ انتظار چیز قابل ذکرى وجود ندارد. براى مثال، در برابر اعتراضِ برخى سنتگرایان به بالاتربودنِ نرخ بهره در ایران نسبت به کشورهاى سرمایه‏دارى، ساکت مى‏مانند.  صحیح‏تر این مى‏بود که محققانى به بررسىِ پیشینۀ تورم در ایران و جهان از دیدگاه اصول دینى بپردازند.  نخستین تورّم مهم در پانصد سال گذشته، در عصر صفویه، به سبب ورود سیل طلا و نقره از قاره جدید به اروپا اتفاق افتاد. در سال ۱۹۰۵، جنگ روسیه‏ژاپن سبب تورّم قیمتها و کمبود کالاهایى از جمله قند شد و زمینه‏سازِ تحولاتى همزمان با نهضت مشروطیت گشت.  هفتاد سال بعد، شدیدترین تورّم تاریخ ایران به سقوط رژیم پهلوى کمک کرد.  اهل دیانت دست‏کم چهارصدسال فرصت داشته‏اند با تحولات تاریخى‏اجتماعى آشنا شوند.</p>
<p>اما در حالى که پرداختن به فلسفه و فیلسوفانِ غربى در جامعۀ ایران سرگرمىِ رایجى است، نواندیشانِ دینى هم از این اعتیادِ عمومى برکنار نیستند.  حتى مى‏توان گفت به شیوعِ مشربِ فیلسوفى‏گرى کمک کرده‏اند.  بسیارى از پایان‌نامه‏هایى که نواندیشانِ دینى براى دریافت درجۀ دانشگاهى در سالهاى اخیر نوشته‏اند حول موضوعهایى تکرارى، خیالى و خالى از نتیجۀ واقعى دور مى‏زند.  اگر طرز فکر ملاصدرا در عصر صفویه را مى‏توان با دستاویز قراردادنِ کانت و هگل ادامه دارد، پس چه جاى انتقاد از تشیّع صفوى، چه سود از این دانشگاهها، و چه وجه تسمیه‏اى براى عنوانِ نواندیش؟</p>
<p>ورق‏زدنِ پرونده مارکس و سارتر دشوار نیست اما نواندیشانِ دینى مى‏توانسته‏اند وظیفه مبرم‏ترى براى خود قائل شوند: نقد اصولىِ آنچه پیرامونشان اتفاق مى‏افتد.  در فصل اول اشاره کردیم که <strong>سکوت جهان اسلام در برابر طالبان کرکننده بود.</strong> <em>(جمله‌ی بولد شده‌ی اخیر در متن کتاب هست اما بر روی وب‌سایت آقای قائد به جای آن این جمله نوشته شده است: &#8220;این </em><em>برخورد جهان اسلام به پدیدۀ القاعده‌ــ طالبانْ سرشار از دودل</em><em>ی</em><em> و تردید و ریاکار</em><em>ی است&#8221;)</em><em>.</em> سکوت پاپ در برابر موسولینى و هیتلر را سالهاست به‏عنوان همداستانى و بلکه همدستىِ واتیکان با فاشیسم و نازیسم محکوم مى‏کنند.  نتایج سکوت اخیر نیز رفته‏رفته واضح‏تر شنیده خواهد شد.  در ایران، نه سنتگرایان حاضر به اظهارنظرى مبسوط در این باره شدند و نه نواندیشانِ دینى.</p>
<p>ملاعمر اخطار کرده بود چنانچه کسى از شیعیان لقبِ «ولّىِ امرِ مسلمین» را به کار ببرد مهدورالدّم اعلام خواهد شد.  اما بحث در حقانیّت یا بطلان آن دعاوى باید بر پایه‏اى محکم‏تر از این حرفها باشد.  این خرده‏گیرى که مى‏گویند متفکرانِ ملل این منطقه باید با یکدیگر ارتباط بیشترى داشته باشند مبتنى بر واقعیات نیست.  مفتیان حجاز و مصر و پاکستان، طالبان را تأیید مى‏کردند و در ایران کمتر کسى وارد بحثى اساسى در آن باره شد زیرا حرف آن بربرها در وجه نظرى قابل ابطال نبود.  بعید است که در پاکستان حتى یک مقاله ارزشمندِ انتقادى در این باب منتشر شده باشد.  هر تحلیل انتقادى در این زمینه، بیرون از جهانِ اسلام بوده است و یقیناً نواندیشان دینىِ ایران هم زمانى اقدام به نقد طالبان خواهند کرد که این کار براى همه میسّر شده باشد.  <strong>جا داشت که آن همه ستایش از «تشیّع علوى» با دعاوىِ طالبان نسبت به</strong><strong> </strong><strong>بازگشت به ریشه‏ها محک بخورد</strong><strong>.</strong></p>
<p>اگر متفکّرِ دیندار در این منطقه خطرناک قادر نیست یا جرئت ندارد در اظهار نظر پیرامون آنچه واقعاً به او مربوط است پیشقدم شود، اهمیت چندانى ندارد که نظر «دکتر» و سایر نواندیشانِ دینى دربارۀ امپریالیسم و مدرنیته و هایدگر و پوپر چیست.  چراغى که نتواند وظیفه اساسى‏اش را انجام دهد و خانه را روشن کند بعید است که بر راههاى پرپیچ‏وخم و صعب‏العبور پرتوافکن شود.  هایدگر در زبان انگلیسى به سبب عضویتش در حزب نازى و دوستىِ مبهمش با هانا آرنت (رابطه‌‏اى رؤیایى براى یک پرُفسورِ فیلسوف) موضوعیت دارد، و هانا آرِنت ده سال پیش از پذیرفته‌شدن دانشجوی دختر در پرینستون، نخستین استاد زن در آن دانشگاه شد و کتابهایش جایى براى خود یافت. در حالى که صلیب شکستۀ نازیسم همچنان در سقف ایستگاه راه‏آهنِ تهران خودنمایى مى‏کند و تهران داراى محله‌اى به نام نازى ‌آباد است، محتویات ثقیلِ نثر فلسفىِ آلمانى که در زبان فارسى نمى‏گنجد در این اقلیم از آن هم بلاموضوع‏تر است.  اقبال لاهورى زمانى صحبت از «اسرارِ بیخودى» کرد. <strong>در چنین اوضاع و احوال گیج‏کننده‏اى، موضوعهایى مبرم آشکارا نادیده مى‏مانند، اما سودائیانِ عالمِ پندارْ موضوعهایى خودبافته را بیخودى به‏عنوان اسرارِ معرفت جا مى‏زنند</strong><strong>.</strong></p>
<p>در سنت فکرىِ غربیان، اصطلاح &#8216;آکادمیک‏`، علاوه بر معنىِ مربوط به دانشگاه و کلاس و درس، در مفهوم مباحث بى‏انتها نیز به کار مى‏رود.  در نقد نهادِ دین، بحثْ هرچند آکادمیک بنماید، تبعاتى عملى و بسیار واقعى در پى دارد.  این شرایط منحصر به ایران نیست. تقریباً در همه جوامع خاورمیانه، شامل پاکستان، و شمال آفریقا وضع بر همین منوال است.  در ایران، در ابتداى دهۀ ۱۳۵۰، بحثى بر سر واقعه کربلا، که ظاهراً آکادمیک مى‏نمود، به قتل انجامید.  در فصل پیش اشاره کردیم که در مصر، در دهۀ ۱۹۹۰، محتواى کتاب یک مدرّس دانشگاهى چنان خشم علماى الازهر را برانگیخت که تا مطلـّقّه اعلام‏کردنِ همسر او پیش رفتند و او به غرب پناه برد.</p>
<p>بانیان نهاد دینْ اصولیون‏اند.  <strong>هرگونه نواندیشى در دین باید با توجه به قدرت اجتماعى این بانیان و متوجه یک هدف باشد: اختیار در دین به رسمیت شناخته شود.</strong> آزادىِ انتخاب تابعیت و گرفتن گذرنامه سبب نشده که کشورى خالى از جمعیت شود و دست‏کشیدن کلیساى کاتولیک از صدور حکم ارتداد به تعطیل مسیحیت نینجامید.  نواندیشانِ دینى البته از این نکته غافل نیستند و استدلال مى‏کنند که با برخوردى عقلانى و اختیارگرایانه به دین، نیازى به سختگیرى در ماندن یا رفتنِ تک‏تک افراد نخواهد بود و اگر متاعِ کفر بى‏مشترى نیست، دلیلى ندارد که متاع دین چنین باشد</p>
<p><strong>عرش به‌‏مثابه نوعى سلف‌‏سرویس‏</strong><strong> </strong></p>
<p>وقتى ابزارى مانند کامپیوتر به بازار مى‏آید، نخستین کسانى که کارکردن با آن را بیاموزند و بیاموزانند ممکن است نامشان در تاریخ علوم و حتى تاریخ تحولات اجتماعى ثبت شود. به همین ترتیب، وقتى مهارتى مانند زبانى خارجى مطرح است، کسانى براى آن زبان فرهنگ لغت مى‏نویسند و از میان آنها کسانى شاخص مى‏شوند.  بر این قرار، بى‏معنى است که اصرار ورزیم گرچه خدا و دین و متن و تأویل متن دینى لازم است اما نباید کسانى به‏عنوان کارشناس دین شناخته شوند چون بعداً ادعا خواهند کرد رابط میان خدا و انسان هستند.  این از جمله مواردى است که بیش از تأثیرگذاشتن بر حوزۀ دین، راه را بر بحث فرهنگ دینى و فرهنگ غیرمذهبى مى‏بندد، زیرا گروه اخیر احساس مى‏کند در این بحث حرفهایى هست که بر زبان نمى‏آید.</p>
<p>بحث را این گونه طرح کنیم: جامعه بشرى میل به تقسیم کار دارد، اما روشنفکران از قدیم‏الایّام تمایل به ذوفنونى و همه‏دانى داشته‏اند.  دربارۀ ابن‏سینا، سنگین‏وزن‏ترین دانشمند ایران و کلّ جهان اسلام، نوشته‏اند که فقط از رقص سررشته نداشت.  یکى از ایرادهایى که به جامعۀ علمى آمریکا مى‏گیرند این است که اهل آکادمى دربارۀ موضوعى محدود اطلاعات فراوانى دارند.  ادوارد سعید به دانشگاهیانِ آمریکایى مى‏تاخت که در رشتۀ خویش، مثلاً تاریخ قرن هجدهم، سنگر مى‏گیرند و حاضر نیستند از آن حیطه قدم بیرون بگذارند، مبادا ناچار از موضع‏گیرى‏هایى دربارۀ زمان حال شوند که موقعیت شغلى‏شان را به خطر بیندازد.  وقتى یکى از مدرّسانِ تخصص‏گراى دانشگاهى در آلمان به ماکس وبر ایراد گرفت که از فیلد خویش خارج شده است، وبر با تمسخر گفت: «من الاغ نیستم که فیلد داشته باشم.»<a href="http://mghaed.com/books/Injustice/chapters/chap5/chap5.9.htm#_ftn1">[۱]</a></p>
<p>به‏رغم پوزخند وبر به فیلد و چراگاه در نود سال پیش، امروز مى‏بینیم که حتى تخصص کافى نیست، باید فوق‌تخصص داشت ـــ یعنى اطلاعاتى فراوان در یک زمینۀ بسیار محدود.  از یک سو، جامعه در مسیر تقسیمِ هرچه بیشترِ کار پیش مى‏رود.  از سوى دیگر، از روشنفکران، جز در آمریکا، انتظار مى‏رود همه چیز را دربارۀ همۀ موضوعها بدانند تا بتوانند پدیده‏ها را به یکدیگر ربط بدهند و تصویرى جامع از جهان فراهم کنند.  از همین رو، اظهارنظرهاى نوآم چامسکى، یکى از معدود دانشگاهیانى که در آمریکا پا در حیطه‏هاى متعددى مى‏گذارند، احتمالاً بیرون از کشورش بیشتر خوانندۀ علاقه‌مند دارد تا در خود آن.</p>
<p>منطقاً باید انتظار داشت حیطۀ ماوراءالطبیعه نیز کارشناسانى داشته باشد.  حتى اگر پیشتر نمى‏داشت، امروز باید کسانى در این رشته صاحب‏نظر مى‏شدند، تا چه رسد که این حرفه یکى از مشاغل باستانىِ جهان باشد.  بدین قرار، <strong>این بحث که براى ارتباط با خداوند نیازى به رابط نیست، از نظر تقسیم کار اجتماعى نادرست است.</strong> از تک‏تک مردم نمى‏توان انتظار داشت شخصاً در همۀ امور، چه تعقّلى و چه عملى، به درجه‏اى قابل‏توجه از مهارت برسند.  اما وقتى روشنفکران، یا کلاً تحصیل‏کرده‏ها، ادعا مى‏کنند نیازى به رابط ندارند، حرفشان قابل تأمل است.</p>
<p>دشوارى در همۀ جوامع از آنجا آغاز شده که مهارت در تبیین امور ِ تعقلى ِ ماوراءالطبیعه تبعاتى در حیطه زندگى روزمره یافته است.  به بیان دیگر، فقط یک تفسیر رسمى از این حیطه حق اظهار بیابد و قدرتِ ناشى از یک شغل و خرده‏فرهنگِ ملازم آن تبدیل به حق مالکیتِ انحصارى بر حقیقت شود.  ادوارد سعید در این باره نوشت: <strong>«با آمرانى که به بهانۀ دفاع از فرمانِ لاهوتى مدّعىِ حق ناسوتى‏اند، در هرکجا که باشند، نمى‏توان گفت‏وگو کرد»</strong> و در ادامه افزود: «اما هستۀ اصلى فعالیت روشنفکرانه را گفت‏وگوى جدى و دقیق تشکیل مى‏دهد و در این مرحله و موقعیت است که روشنفکران بدون توسل به نیروى وحى فعالیت خویش را سامان مى‏دهند.»<a href="http://mghaed.com/books/Injustice/chapters/chap5/chap5.9.htm#_ftn2">[۲]</a></p>
<p>در چنین اوضاع و احوالى، ایراد به اهل قلم و نظر در ایران که چرا براى دخالت در مباحث جارى میان حافظان سنتگراى دین و نواندیشانِ دینى اشتیاق نشان نمى‏دهند وارد نیست.  نتیجۀ چنین مباحثى در عمل و در عرصۀ موازنه خرده‏فرهنگ‏ها در سطح جامعه تعیین خواهد شد، نه طى مجادلاتى فلسفى.  احتمالاً بخشى از مسئله ناشى از این سوءتفاهم است که گویا فلاسفۀ غرب به فکر مردم شکل داده‏اند.  در واقعیت امر، جوامع غرب راهى را مى‏پیمودند که به برکت تجارت و صنعت و البته اعزام قواى نظامى به پنح قارّه گشوده مى‏شد، و در آن زمان براى هیچ‏کس روشن نبود که آن چه راهى است و به کجا خواهد رسید.  در آن میان، فلاسفه هم حرفهایى مى‏زدند.  خطاست که گمان کنیم نظر کانت و امثال او تعیین مى‏کرد جامعۀ آلمان به کدام مسیر برود.  تحولاتى اتفاق مى‏افتاد و آن گاه فیلسوفان دربارۀ ماهیت و چرایى ِ برخورد انسان به فکرهایى که از شرایط جدید زاییده مى‏شد نظر مى‏دادند و آن فکرها را مدوّن مى‏کردند.  بدون پایه‏هاى واقعىِ فکر، ورود اندیشه فلسفىِ ناب هم کارگشا نیست، یا به آن اندازه مؤثر نیست، یا براى تأثیرگذارى نیاز به زمانى بسیار بیش از آن دارد که ابتدا تصور مى‏شود.</p>
<p>حتى اگر نواندیشان موفق شوند حرفشان را به کرسى بنشانند، «به کوى عشق بى دلیل راه» قدم بنهند و هر مؤمنى بتواند شخصاً و مستقلاً در دالانهاى سماوى به گشت‏وگذار بپردازد، باز هم کسانى ــــ این بار، خود آنها ــــ‌ دست بالا را خواهند داشت.  و براى گفتگویى خالى از دغدغه با کسى که دست بالا را دارد، به موازنۀ قواى اجتماعىِ خرده‏فرهنگ‏ها نیاز است، نه فقط به بحث فلسفى.  زمانى احتمالاً تصور مى‏شد موبدانِ زردشتى به کسى مجال نفس‌کشیدن نمى‏دهند زیرا بسیار قدرتمندند، و اگر ایدئولوژى آنها از اریکۀ قدرت خلع شود مشکل حل خواهد شد.  اما همچنان که جرج اورول در داستان مشهورش، <em>مزرعۀ حیوانات</em>، نشان مى‏دهد، <strong>فکر آدمها مدام به شکل جایگاهشان در مى‏آید تا خلأ قدرت را پر کند</strong><strong>.</strong><strong> </strong></p>
<hr size="1" /><a href="http://mghaed.com/books/Injustice/chapters/chap5/chap5.9.htm#_ftnref1">[۱]</a> Feld در آلمانى (و field در انگلیسى) به‏معنى زمینه، حیطه، رشته، و نیز مزرعه، میدان، چراگاه.</p>
<p><a href="http://mghaed.com/books/Injustice/chapters/chap5/chap5.9.htm#_ftnref2">[۲]</a> <em>نشانه‏هاى روشنفکران</em>، ص ۱۰۷٫</p>
<p><strong>برخورد انتقادى به خدا</strong><strong> </strong></p>
<p>ایرانى‏ها از اصلاحات مکرر در دین، با نتایجى قابل بحث، خوددارى نکرده‏اند.  شاید هم در این کار زیاده‏روى کرده باشند.  مذهب شیعه مدعىِ اصلاحات بود؛ فرقۀ اسماعیلیه مدعى اصلاحات بود؛ احیاى سنت شیعه در عهد صفویه به قصد اصلاحات بود؛ و بدعتهاى قرن نوزدهم و ایجاد بابیگرى با ادعاى اصلاحات بود.  پرسش این است که این کار تا چه وقت و چند بار مى‏تواند تکرار شود: <strong>دین قرار بود بشر را اصلاح کند، یا بشر تمام همّ خود را مصروف اصلاح دین کند؟ </strong>در این آشفتگىِ ذهنى و فلسفى، تعجبى ندارد که برخى اصلاح‏گران دینىِ بعد از شریعتى این بار به سراغ خود خداوند بروند و کمر به انتقاد از او هم ببندند.</p>
<p>کسانى از دینداران نواندیش با این پیشنهاد موافقند که اهل دیانت، با الهام از معتزله، به خدا از زاویه‏اى انتقادى برخورد کنند.  در این باب هنوز توضیحى روشنگر داده نشده اما احتمالاً منظور از «برخورد انتقادى» این است که اگر خداوند نظر داشت بشر به چنین موقعیتى برسد، پس این تقدیرى مکتوب در لوح ازلى است و بشر مسئولیتى در قبال وضع موجود ندارد.  چنانچه خلاف انتظار خداوند است، پس او نیز باید مسئولیتى در این آزمایش و خطا بپذیرد.</p>
<p>اما انسان اگر به حدى از رشد رسیده است که بتواند به نقد خداوند بپردازد، پس چه بهتر که به بهبود امور خویش همت بگمارد و مزاحم خداوند نشود.  در کمتر جنبه‏اى از تمشیت امور بشرى است که برخى از مردم، یا بسیارى از آنها، گرفتار ندامت و پشیمانىِ ناشى از آزمون و خطا نباشند، و کمتر اقدامى، حتى با رجوع به عقل جمعى، نتایجى ناخواسته به بار نیاورده است.  مردم ایران تقریباً در هر تغییرى طى تاریخ صد سال اخیر خود عیبها مى‏یابند.  با کارنامه‏اى چنین درخشان، اول، دشوار بتوان به دخالت در امور آفرینش پرداخت و از قادر متعال هم انتقاد کرد، که مثلاً چرا منظومۀ شمسى را گویى به حال خود رها کرده است.</p>
<p>دوم، چنانچه انتقادى بر ذات کبریایىِ پروردگار وارد شود ـــ مثلاً به این سبب که فرامین ظاهراً ضد و نقیض او در منطقه‏اى کوچک در شرق دریاى مدیترانه قرنهاست مردم جهان را به جان هم انداخته و بیشتر مسئله بوده است تا راه‏حل ـــ با توجه به مسدودبودن باب وحى، قادر متعال چگونه باید توضیح بدهد؟  پیداست که ارائۀ هر توضیحى از سوى بشر به نیابت از جانب خداوند، فقط به پیچیدگىِ مسئله خواهد افزود.</p>
<p>انسان، پیش از نقد الوهیت، وظایف مهمترى در برابر دارد.  یکى از آنها، درک مفهوم عدالت است.  منظور، مدیحه‏سرایى در ستایش عدالت نیست؛ این نکته است که تعریف عدالت چیست و چگونه مى‏توان آن منظور را به اجرا درآورد.  نظر غالب این است که موضوع را به رأى بگذارند، یعنى ایجاد موازنۀ قواى اجتماعى با مراجعه به آراى عمومى.  یکى از دستاوردهاى روشنگرىِ قرن هجدهم این بود که نشان داد دانشِ عالى، یعنى حقیقتى که نزد اقلیتى است، ترجیحى بر دانش عادىِ اکثریت ندارد.  اما عدالت، مفهومى است داراى بار ذهنى. تا زمانى که فرد احساس رضایت نکند عدالت برقرار نشده است.  و با هر اقدامى براى همراه‏کردن فکر او، عملاً متغیرهاى مسئله را دستکارى کرده‏ایم.  عدالت اجتماعى وابسته به عدالت اقتصادى است.  اما خود اقتصاد سیاسى گرچه پایه‏هایى در ریاضیات و در فیزیک دارد، نهایتاً به طرز فکر افراد ختم مى‏شود.  اگر به فردى که کفش به پا ندارد یک جفت کفش بدهیم، راضى خواهد بود فقط تا زمانى که نداند کسانى دو جفت کفش دارند.  و زمانى که فرد ده جفت کفش داشته باشد، در انتخاب یازدهمى به مرغوبیت و شیک‏بودن توجه خواهد کرد، نه صرفاً مالکیت یک شى‏ء به‏عنوان پاپوش.  مرغوبیت و شیک‏بودن یعنى تمایز و پیوستن به جرگه متمایزها، و یعنى ارتقاى شى‏ء به حد نشانه تمایز.</p>
<p>بنابراین، در طیفى از رنگها، نور ـــ بگوییم نور عدالت ـــ چنان تغییر شکل مى‏دهد که بازشناختنى نیست.  مؤمنان تردیدى در عدالت پروردگار ندارند و پیروان مذهب شیعه آن را از اصول دین مى‏دانند.  نکته این است که بشر چگونه مى‏تواند عادل باشد، و اصلاً عدالت چیست.  رقابت نواندیشان دینى با سنت‏گرایان در حیطه دین کمکى به درک این مفهوم نخواهد کرد زیرا نهایتاً در حیطه جامعه است که عدالت معنى مى‏یابد، نه در حیطه ماوراءالطبیعه.  صفات چپ و راست و میانه در کنار هم و وقتى با هم مقایسه شوند، و نه به تنهایى، خطکشى درست مى‏کنند که نشان مى‏دهد این فرد معین فعلاً از نظر یک ناظر معین عادل‏تر است (نه اینکه مظهر عدل است)، بدون اینکه مفهوم فرّار ِ عدالت یک بار براى همیشه روشن شده باشد.</p>
<p>از تکیه‏کلام‏هاى مورد علاقه نواندیشان دینى یکى هم «عقلانیت» است.  همچنان که در هیچ زمانى مردم احساس نخواهند کرد به ارزشهاى متعالى پایبند نیستند، به گفتۀ سعدى، «گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد/ به خود گمان نبرد هیچ‌‏کس که نادانم».  اینها مفاهیمى فرهنگى و زبانى و داراى بار مثبت‏اند.  بسیارى از مردم این نظر را که اخلاق، ارزش، متعالى و عقل امورى قراردادى‏اند رد مى‏کنند و میل دارند معتقد باشند زندگى حاوىِ معنایى است والاتر از واقعیتهاى حقیر روزمرّه.  روشنگران قرن هجدهم گمان مى‏کردند عقل گره از مشکلات بشر خواهد گشود.  این پیش بینى، یا آرزو، البته تحقق یافته است، اما فقط تا حدى.  در دو قرن گذشته، عقل بشر گره از معضلات بسیارى گشوده است، اما بیدرنگ معضلاتى جدید جاى معضلات قدیمى را گرفته‏اند.  و حل معضلات جدید باز هم به عقل، و به عقل بیشتر، نیاز دارد.</p>
<p>یکى از نمودهاى عقل، درک مصلحت است و از جمله مصادیق مصلحت، کوتاه‏آمدن در برابر خواست اکثریت است، حتى اگر چنین اتفاق‏نظرى نزد اقلیت غیرعاقلانه بنماید.  بر این قرار، وقتى نواندیشان دینى به واژه عقلانیت پسوند «جمعى» مى‏افزایند مسئله را حل نمى‏کنند؛ فقط موضوع را پیچیده‏تر مى‏کنند.  سنت‏گرایانْ «خرد جمعىِ» آنها را تلاشى غیرعقلانى براى دستکارى در اصول مسلّم و محک‏خورده مى‏دانند.  و معتقدان به آراى عمومى، آنان را قشرى از درس‏خوانده‏هاى نوجو مى‏بینند که مى‏کوشند به خرده‏فرهنگ آشناى خویش رنگ و لعاب تجدد بزنند.</p>
<p>آنچه اکنون اتفاق مى‏افتد تحولى است در حیطۀ فرهنگ ـــ  به بیان دقیق‏تر، در جهت یکسان‏شدنِ فرهنگها ـــ و در طرز نگاه مردم به جهان.  انسان اگر تاکنون نتوانسته است خداگونه شود و امید چندانى هم به موفقیت در این کار ندارد، دلیلى نمى‏بیند که خدا را انسان‏گونه نکند.  اگر پیرو مثلاً کلیساى انجیلى مى‏تواند به خدا و مسیح اعتقاد نداشته باشد کشیشها هم مى‏توانند مثل بقیه مردم هُرهُرى‏مذهب باشند، دیگران نیز از این ابتلا مصون نخواهند ماند.</p>
<p>بسیار پیش از ایجاد کلیساى اِنجیلى، ایرانى‏ها هم در خودمختار فرض‏کردنِ جهان تمرینها کرده‏اند.  <strong>مفهوم رند در ادبیات ایران را وقتى خوب حلاّجى کنیم به این نتیجه مى‏رسیم که شاعر مى‏گوید شریعت را زاهدانِ ریاکار غصب کرده‏اند و باید مستقیماً به آفریدگار متوسل شد. آفریدگار هم یک سر است و هزار سودا.  پس ما، یتیم و بى‏سرپرست، عملاً به حال خود رها شده‏ایم.</strong> حافظ با بیحوصلگی اعلام کفایت مذاکرات مى ‌کند و پیشنهاد زنگ تفریح مى‏دهد: «ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم/ یا جام باده یا قصه کوتاه»؛ زاهد را با  دیو برابر مى‏نهد: «زاهد ار رندى حافظ نکند فهم چه باک/ دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند»؛ و با اداى غلوآمیزِ آدمى بسیار نگران مى‏سراید: «پیاله بر کفنم بند تا سحرگهِ حشر/به مِى ز دل ببرم هول روز رستاخیز»؛ یعنى همه اهل بخیه‏اند و در شلوغ‏پلوغىِ صحراى محشر هم مى‏توان کارهاى همین جهان را ادامه داد.  <strong>اگر اصول شریعت و معاد را صراحتاً انکار کند ممکن است سرش به باد برود؛ اگر وانمود کند منظورش این است که &#8216;ما آدمهاى چموش هم مثل پیشنماز شهر با هیچ نوع تنبیهى اصلاح‏شدنى نیستیم،` ممکن است تا اطلاع ثانوى جان به در ببرد</strong>.  اما چه در قرن هشتم و چه امروز، نبرد اصلى در فرهنگ آریایى‌ـ ‏اسلامى ایران، نه بر سر معاد، که بر سر رابطهاى انسان و خدا بوده است.</p>
<p>بحث غصبِ شریعت از سوى زاهدانِ ریاکار از جمله مواردِ جدل‏آمیز در ادبیات منظومِ فارسى است (به نثر تقریباً هرگز).  اگر منحنىِ طبیعىِ اهلِ آمار را در این‏جا هم مبنا بگیریم، مى‏توان تصور کرد که چه در روزگار قدیم و چه امروز شمارى از زاهدان هر آنچه را مى‏گفته‏اند از صمیم قلب باور داشته‏اند.  در آن سوى منحنى، درصد کمى به آنچه مى‏گفته‏اند کمترین اعتقادى نداشته‏اند.  در میانۀ منحنى، اکثر مؤمنان و زاهدان به درجات مختلف به آنچه مى‏گویند قلباً، و نه تنها از سر مصلحت، اعتقاد دارند.</p>
<p>اساساً این تصور غیرمنطقى است که یک نظام فرهنگى، یا دین یا ایدئولوژى، طى سالیان نتواند کسانى را بپروراند که به آنچه موعظه مى‏کنند اعتقاد داشته باشند.  انسان تمایل به همخوان‏کردنِ فکر خویش با واقعیتهاى زندگى و با منافع واقعى دارد و دستیابى به حدى از انسجام، یعنى عدم تفاوت اساسی میان فکر و عاطفه و عمل، براى سلامت روانى ضرورى است.  خرده‏فرهنگِ طریقت، در رقابت با اهل شریعت، به نفىِ انسجام در شخصیت تمام کسانى که در آن حرفه‏اند توسل مى‏جوید.  این ادعا که کسانى شریعت را غصب کرده‏اند و آنچه را موعظه مى‏کنند باور ندارند یکسره جدل است و مبناى عقلى یا تجربى ندارد.  تأثیرگذارىِ فرد و نهادهاى اجتماعى بر یکدیگر همواره دوجانبه است.</p>
<p>شریعتى به روشنفکران متجدد فرانسوى بسیار توجه داشت اما حرفى از اسقفهاى آن جامعه نمى‏زد، چون آنها را نمى‏دید و نمى‏خواست ببیند.  به مقایسه‏اى بین روحانىِ پاریسى و روحانىِ مشهدى هم علاقه‏اى نداشت، شاید چون او هم عادت کرده بود به مسیحیت به‏عنوان مذهب منسوخ نگاه کند.  پیشینیان اسقف فرانسوى، تا زمانى که مى‏توانستند، از فشار بر مؤمنان و ستم بر کافران خوددارى نکردند، اما امروز نفوذ او نه بر پایه قدرتِ لـُخم و لـُُخت، بلکه بر پایۀ احترام و رضایتِ مؤمنان، همراه با سکوت و تحمل از سوى مخالفان دین است.  کلیساى فرانسه هم، مانند کلیساى انجیلىِ بریتانیا، نهادى است مانند همۀ نهادهاى دیگر جامعه، بى‏هیچ قدرتى براى صدور حکم ارتداد و تحریم و مرگ.  تمام این نهادها طى دویست سال گذشته بخشى از قدرت پیشین را از دست داده‏اند اما قدرتهایى جدید به دست آورده‏اند که تثبیت‏شده و (فعلاً) بلامنازع است.  بخشى از قدرت را از کف نهاده‏اند تا بخشى دیگر را حفظ کنند.</p>
<p>دهه‏هاى ۱۳۳۰ و ۴۰ عصر احیاى دین در میان درس‏خوانده‏هاى ایران بود.  اصحاب مکتب مهدى بازرگان مى‏کوشیدند بنیاد اعتقادات دینى را با استفاده از یافته‏هاى تجربى تقویت کنند.  در نوشته‏هاى آن دوره براى اثبات اعتقادات دینى کراراً به نظر «دانشمندان» استناد مى‏شد.  بسیارى از آن دانشمندان مورد نظر در واقع نویسندگان رساله‏هاى پایان‌نامه‏هاى دکترا در دانشگاههاى بزرگ بودند.  نتیجه‏گیرىِ برخى پایان‏نامه‏ها امروز نیز همچنان وارد سرخط اخبار مى‏شود: که از پیدایش جهان چند میلیارد سال مى‏گذرد؛ که آیا منظومه شمسى در حال حرکت به سوى مقصد ناشناخته‏اى است (والشمسُ تجرى لمستقر لها)؟  که پرندگان آسمان زمانى ماهیانى در دریا بوده‏اند، یا بالعکس.  بسیارى از این فرضیه‏ها در قفسه کتابخانه دانشگاهها خاک مى‏خورَد تا زمانى که با یافته‏هاى پایان‏نامه‏هاى دیگرى ابطال شود.  توسل به نتایج تجربى به‏عنوان برهان اعتقادات ماوراءالطبیعه فقط نشانه شتابزدگى بود.  انتظارات دینداران از دین به‏دست‏دادنِ درکى کل‏گرایانه از علت غایىِ حضور انسان در جهان است، نه ابطال یا اثبات خرده‏ریزهایى که اهل تحقیق وقت صرف آنها مى‏کنند.  «مهندس» هم دو حیطه علمى و اعتقادى را مخلوط مى‏کرد تا «بچه‌‏ها» را قانع کند.</p>
<p>پس از گذشت نزدیک به نیم‏قرن، کسانى همچنان از ظهور نمازخانه در دانشگاه تهران در میانه دهه ۱۳۲۰ با شگفتى یاد مى‏کنند.  کسانى از شنیدن اینکه در دهۀ ۱۳۴۰ دانشجویان دانشگاه پهلوى شیراز انجمن اسلامى داشتند حتى بیشتر به حیرت مى‏افتند.  اما حیرت‏انگیزتر این واقعیت است که آن دانشجویان هم سرانجام به همان جایى رسیدند که از آن شروع کرده بودند:<strong> قدرت واقعى در دست کسانى است که آماده دست‏زدن به خشونت‏اند. </strong>على شریعتى، در تلاش براى دست‏یافتن به آن قدرت واقعى مى‏گفت: «یا بمیران (جهاد)، یا بمیر (شهادت).» فراموش نباید کرد که شعار مارتین لوتر کینگ، در همان زمانها در آمریکاى دهه ۱۹۶۰، این بود: «کسى که چیزى ندارد که مشتاق مردن براى آن باشد حق زنده ماندن ندارد.» گوینده این جملۀ خونبار هم ترور شد.</p>
<p>اما همۀ شخصیتهاى پیکارجویى که ترور شدند در توجه به جنبه‏هاى ذهنىِ زندگى تا این حد سخت نمى‏گرفتند.  روبسپیر و دانتون در انقلاب کبیر فرانسه بر این عقیده بودند که مباحث فلسفى بهتر است در کتاب و کلاس فلسفه باقى بماند، مباحث خواص‏فهم را نباید به کوچه و بازار کشاند، و بى‏خدایى ِ فیلسوفان پشت درهاى بسته آکادمى، ربطى به واقعیات زندگى مردمى که اعتقاد به معنویتِ برترْ بخشى از عادات نیروبخش و روزمره آنهاست ندارد.  روبسپیر مى‏گفت:</p>
<p><em> </em></p>
<p><em>هر فیلسوف و هر فردى مى‏تواند هر عقیده‏اى را که مایل است درباره انکار وجود خدا بپذیرد.  آن کس که بخواهد چنین عقیده‏اى را جنایت بشمرد سخنش نامعقول است، اما سخنِ فردى از عوام یا قانونگذارى که راه و رسم بى‏خدایى را برگزیند صدبار نامعقول‏تر است.  الحادْ مفهومى اشرافى است.  فکر اینکه قادرى متعال وجود دارد که ناظر بر حال بیگناهان ستمدیده است و جنایتکارانِ پیروز را مجازات مى‏کند اساساً فکر مردم است&#8230;.  این فکر نه مربوط به کشیشها، نه مربوط به موهوم‏پرستى و نه مربوط به تشریفات است، بلکه تنها ناشى از درک نیرویى غیرقابل فهم است که بدکاران را مى‏هراساند و پناه و پشتیبانِ پرهیزگاران است</em><em>‏</em></p>
<p>و نتیجه مى‏گرفت که «دولت باید از یک مذهب خالص و ساده حمایت کند.» اما همۀ انقلابیون موافق نبودند که قادر متعال وجود دارد و روحِ آدمى فناناپذیر است.  یکى از نمایندگان مجلس انقلاب به روبسپیر خرده گرفت که «دارى مرا با این قادر متعالت خسته مى‏کنى.»<a href="http://mghaed.com/books/Injustice/chapters/chap5/chap5.10.htm#_ftn1">[۱]</a></p>
<p>در عصر شکوفایىِ علم به معنى تجربه و دائرۀالمعارف، جان کلامِ روبسپیر این بود که براى انکار وجود خدا باید به همان اندازه وقت و نیرو گذاشت که براى اثبات آن.  به‏عنوان حقوقدان توجه داشت که، گرچه بیّنه با مدّعى است، از سعى در ابطال نظریۀ وجود خدا چیزى عاید دولت نمى‏شود.  پس بهتر است به شرایطى بینابینى تن داد و به‏عنوان دولت، وجود پروردگارى خیرخواه را پذیرفت.  <strong>اگر ملکوت آسمان نیز مانند همه نهادهاى اجتماعى مراجعانى دارد، باید به این نیاز پاسخ گفت.</strong> اعتقاد به وجود خدا البته لزوماً به معناى تن‏دادن به نهاد دین نیست.  <strong>در انگلستانِ قرن شانزدهم، کلیسا را از دست خدا در آوردند و در فرانسه قرن هجدهم، خدا را از دست کلیسا نجات دادند</strong><strong>.</strong></p>
<p>این نوع الهیات لائیک و نظریه وجود پروردگارِ بى‏آزارى که جهان را به حاکمیت قوانین طبیعت رها کرده است رفته‏رفته در سراسر جهان غرب پذیرفته شد و ارادۀ الهى جاى خود را به نظریۀ «صداى مردمْ صداى خداست»<a href="http://mghaed.com/books/Injustice/chapters/chap5/chap5.10.htm#_ftn2">[۲]</a> داد.  <strong>تبدیل خدا از نیرویى قهّار به نهادى فرهنگى، نه حاصل سلیقه و ارادۀ افراد، که نتیجۀ موازنۀ قوا و برآیند نیروها بود.</strong> نه کشیشها مى‏توانستند بر پایۀ کتاب مقدس ثابت کنند خدا وجود دارد (زیرا فرد باید پیشاپیش مسیحىِ مؤمنى باشد تا بتواند آن کتاب را به‏عنوان حَکـَم بپذیرد)، و نه اصحاب دائرۀالمعارف مى‏توانستند ثابت کنند که وجود ندارد (زیرا علم آنها مبتنى بر تعریف موضوع و ابطال یا اثبات آن است، و آنچه را تعریف‏بردار نیست نمى‏توان ابطال کرد).</p>
<p>از این رو، روبسپیر و همفکرانش، گرچه به سرکوبىِ خونینِ کشیشها شهرت یافتند، از نظر علمى منطقى‏تر مى‏دیدند که نفىِ آنچه قابل ابطال نیست مبناى مباحث اجتماعى و پایۀ سیاستهاى فرهنگىِ دولت قرار نگیرد.  آن انقلابیون وقتى در موقعیت رهبرىِ جامعه قرار گرفتند به نحوى خلاف انتظار سر از قبول احتمالِ وجود خدا در آوردند، نه از آن رو که به‏عنوان فرد باور داشتند جهان تحت کنترل است، بلکه چون از راه علم قادر به ابطال چنین نظریه‏اى نبودند.</p>
<p>«مذهب خالص و ساده»، به‏معنى انعکاس صداى خدا در خواست مردم، همان هدفى است که اصلاح‏گرایانِ دینى در همه جوامع در پى آن بوده‏اند.  <strong>مخاطبان اصلاحات دینى  طرفداران اصلاحات در دینند، اما اینها تعیین‏کننده نیستند.</strong> تعیین‏کننده کسى است که «بمیر یا بمیران» و «حق زنده‏ماندن» را واقعاً به اجرا در مى‏آورد و طرز فکر او را با دعوت به برخورد انتقادى به قادر متعال نمى‏توان عوض کرد.  کسانى نگرانند که کمرنگ‏شدنِ خطر ارتداد سبب کسادىِ بازار دین شود.  تجربه نشان مى‏دهد حتى وقتى گذرنامۀ متقاضیان را به در خانه‏شان مى‏برند و تحویل مى‏دهند، کشور از جمعیت خالى نمى‏شود: کسانى مى‏آیند، کسانى مى‏روند، کسانى در رفت و آمدند و کسانى ماندنى‏اند، و آنها که ماندنى‏اند قاعدتاً حاضرند در برابر مطالبه حق، مسئولیت هم بپذیرند.  در دنیایى که امکان بالقوۀ انتخاب وجود دارد، تحمیل شرایطى که به ارث رسیده احساس مسئولیت را تقویت نمى‏کند.</p>
<p>روبسپیر که علاقه‏اى به کشیشها نداشت معتقد بود براى جامعه خوب است که مردم به یاد مفاهیم خیر و شرّ باشند.  تجربۀ دیگر جاها نشان مى‏دهد که «کلیساى لائیک» هم در جاى خویش پدیده‏اى است و پایبندى کسانى که گرویدن به چنین نهادى را انتخاب مى‏کنند کمتر از آنانى نیست که صرفاً وارث عقایدند.  پیشتر دیدیم «طبیعت» و «فطرت» و غیره تا حد زیادى بازى با کلمات در حیطه زبان و عادت است ــــ عادات قشر معینى که فردِ ناظر در آن بزرگ شده ــــ و تاب نقد و تحلیلِ جدى ندارد.</p>
<p>طلبه‏اى که در انتهاى دهۀ ۱۳۳۰ براى تحصیل و تدریس و تبلیغ علوم اسلامى به غرب رفت در خاطراتش مى‏گوید:</p>
<p><em> </em></p>
<p><em>در دورۀ لیسانس فلسفۀ غرب در دانشگاه جرج تاون . . .  به هیچ وجه خودم را دیگر آشنا به فلسفۀ اسلامى نکردم.  تا آن وقت بیشتر عمرم را در فلسفۀ اسلامى و در تفکر اسلامى به سر برده بودم.  ولى همه را گذاشتم کنار.  پیش خودم گفتم ما اگر بخواهیم از زیربنا شروع کنیم و با سیستم زیربنیادىِ غرب آشنا بشویم بایستى به کلى از آن متدولوژى خودمان صرف‏نظر کنیم و اصلاً روز از نو، روزى از نو</em><em>.<a href="http://mghaed.com/books/Injustice/chapters/chap5/chap5.10.htm#_ftn3">[۳]</a></em></p>
<p>مشکل بتوان نتیجه گرفت گویندۀ جملات بالا، که فرزند روحانىِ بسیار معتبرى بود، فطرت خویش را وانهاد یا به ارتداد گرایید.  مى‏توان گفت که بخشى از فرهنگى دیگر را جایگزین بخشى معادل از فرهنگ خویش کرد.</p>
<p><strong>در جهان خاکى، اکسیر اعظم وجود ندارد و هیچ دارویى از تأثیرهاى جانبى عارى نیست.</strong> حکم ارتداد، اگر هم دارو باشد، عوارضى در کل سیستم ایجاد مى‏کند.  در زمان حکومت اعراب بر آندلس در قرن نهم میلادى، طغیانى درگرفت که آن را «مسابقۀ مرگ» نامیده‏اند: مسیحیانِ اسپانیا با توهین به مقدسات مسلمانان دست به خودکشى مى‏زدند و شمار داوطلبان مرگ به ۴۴ تن رسید.<a href="http://mghaed.com/books/Injustice/chapters/chap5/chap5.10.htm#_ftn4">[۴]</a> تجربۀ مسیحیت نشان مى‏دهد وقتى کلیسا دست از تهدید مخالفان برداشت، یا دیگر قدرت چنین تهدیدى نداشت، منتقدان هم به خرده‏گیرى در زمینۀ الهیات ادامه ندادند.  اصلاحات در کلیسا به معنىِ ایجاد توازنى در قدرت اجتماعىِ نهادها بود، نه اصلاحِ قلمِ صنع.  امروز کلیسا، به جاى توسل به تهدید، به تشویق روى آورده و شمار قدیسهاى جدیدِ کلیساى کاتولیک در ربع پایانىِ قرن بیستم از کل شمار کسانى که از زمان پیدایش آن تاکنون مقدّس اعلام شده‏اند بیشتر بوده است.  <strong>عصرى که ایمان به ملکوت خداوند نتیجه ترس از حکم ارتداد نباشد مدتهاست آغاز شده</strong><strong>.</strong></p>
<p><strong> </strong></p>
<p>انسان در گذر زمان نه تنها عقاید بلکه خاطرات خویش را هم بازسازى مى‏کند بى‏آنکه طىّ یکى دو نسل متوجه چنین تغییرهایى شود.  آنچه به نظر مؤمنان ِ امروزى عادى مى‏رسد زمانى غیرقابل تصور بود.  در سال ۱۳۵۸، شیخ صادق خلخالى، در مقام قاضى‏القضات، پیش‏بینى کرد نظام جمهورى اسلامى ۱۰,۰۰۰ سال دوام خواهد آورد.  طى دوره‏اى چنین طولانى، نه تنها ممکن است فکر مؤمنان اساساً تغییر کند، بلکه خاطرات جمعى‏شان هم دگرگون شود.  جامعه به شکل سرزمین، و فکر به شکل جامعه در مى‏آید.  با تغییر طرز فکر مؤمنان در نتیجه تغییر شرایط زندگى، بسیارى از تفسیرهاى نواندیشان دینى نیز براى خود جایى خواهد یافت و شاید بهتر باشد نواندیش دینى همچنان نقش منتقد ایفا کند.</p>
<p>با  نتیجه‏گیرى از آنچه در صد سال گذشته در ایران اتفاق افتاده، در مجموع مى‏توان گفت <strong>جاى صحیح دینِ سنّتى در موقعیتِ تقیه، و موقعیت مناسبِ نواندیشىِ دینى، موضعِ سخنرانى است: اولى در برابر بدعتهاى دومى مقاومت مى‏کند و محکم «نه!» مى‏گوید، اما رفته‏رفته آنها را مى‏پذیرد و چنان به‏عنوان روش جارى جا مى‏اندازد که گویى از روز ازل چنین بوده است.</strong> تعادل مطلوبِ اجتماعى بیشتر نتیجه توازن قدرت خرده‏فرهنگ‏هاست تا حاصل مباحثاتى یکسره فلسفى.</p>
<p><a href="http://mghaed.com/books/Injustice/chapters/chap5/chap5.10.htm#_ftnref1">[۱]</a> ویل و آریل دورانت، <em>تاریخ تمدن</em>، جلد یازدهم، عصر ناپلئون، ترجمه اسماعیل دولتشاهى (انتشارات علمى و فرهنگى، ۱۳۷۰) ص  ۵ـ ۹۴ و ۱۰۲٫</p>
<p><a href="http://mghaed.com/books/Injustice/chapters/chap5/chap5.10.htm#_ftnref2">[۲]</a> vox populi vox Dei</p>
<p><a href="http://mghaed.com/books/Injustice/chapters/chap5/chap5.10.htm#_ftnref3">[3]</a> مهدى حائرى یزدى، <em>طرح خاطرات شفاهى</em> (نشر کتاب نادر، تهران، ۱۳۸۲)، ص ۲۹٫</p>
<p><a href="http://mghaed.com/books/Injustice/chapters/chap5/chap5.10.htm#_ftnref4">[۴]</a> <em>تاریخ عرب</em>، ص ۶۶۱٫</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1389/06/13/1770/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یوم الله وبلاگ؛ یک نوشته عجله‌ای</title>
		<link>http://www.debsh.com/1389/06/10/1760/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1389/06/10/1760/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 01 Sep 2010 10:06:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدمشناسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=1760</guid>
		<description><![CDATA[عدل دیروز که روز جهانی وبلاگ بود اینترنت ما قطع بود. امروز هم که پسین روز روز جهانی وبلاگ است پیشین روز فرداست که موعد تحویل یک مشق هشت صفحه‌ای به زبان انگلیسی در مورد رولان بارت است. ناگفته پیداست که چنین کاری به زبان فارسی هم مستلزم عرق‌ریزان روح و سایر جوارح (اصل همان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>عدل دیروز که روز جهانی وبلاگ بود اینترنت ما قطع بود. امروز هم که پسین روز روز جهانی وبلاگ است پیشین روز فرداست که موعد تحویل یک مشق هشت صفحه‌ای به زبان انگلیسی در مورد رولان بارت است. ناگفته پیداست که چنین کاری به زبان فارسی هم مستلزم عرق‌ریزان روح و سایر جوارح (اصل همان سایر جوارح است. روح را قاطی کردم که رنگ عرفونی به داستان بدهم. با تشکر از دکتر حامد قدوسی نویسنده استاتوس‌های جانگداز عارفانه در فیس‌بوک) است چه رسد به انگلیسی که آی کودنات اسپوک ول دیر پروفسور.</p>
<p>از طرف دیگر اینکه در چنین ایام‌الله خجسته‌ای دیگران فمر کنند من لال هستم مرضی رضای الهی نیست. (دوستان بسیجی و حزب‌اللهی به ویژه اگر اسمشان بهمن هدایتی شهرستان است هول نشوند. مرضی و رضا یک دختر و پسری که روی هم ریخته‌اند و دارند اسلام را به باد می‌دهند نیستند. مشارالیهما صیغه یکدیگر بوده مشغول خدمت به مذهب حقه جعفری هستند) از این رو یک هدیه ویژه، اما عجله‌ای دارم صرفا برای فیض بردن از این روز که نقل است در شب آن نامه اعمال بلاگرها اجمعین را روبوت‌های مقرب خدمت فیلترساز اعظم (بلاگی له الفداه) عرضه می‌کنند و مقدارت یک ساله آنها تعیین می‌شود. می‌خواهم درباره چندتا از رفقایی &#8211; فعلی و مختومه- بنویسم که اول با وبلاگشان آشنا شدم بعد با خودشان. به عبارت دیگر وبلاگستان نقش واسطه و دلال محبت را در دوستی ما بازی کرد. بعد برای اینکه به رسالت خودم مبنی دوست-دشمن سازی عمل کرده باشم، یکی دو خط هم اظهار نظر می‌کنم. باقی رفقا هم بمانند برای ۳۱ اوت سال بعد به اونه تعالی.</p>
<p><strong>شراگیم زند: </strong>یک کیس نادر که از وبلاگستان یافتمش و اگر نمی‌رفتم ببینمش حناق می‌گرفتم. به نظر می‌رسید صاحب این نثر خاص فقط یکی از این دو موجود می تواند باشد: ۱- آدمی به شدت دروغ‌گو اما با توانایی بی‌نظیر در شخصیت‌سازی ۲- یک جوان صاف و ساده و شنگول و بانمک اما کمی‌ خل‌وضع که دقیقا زندگی‌ خودش را در وبلاگش می‌نویسد. آدرس محل کارش که اتفاقا یکی دو کوچه با خانه ما فاصله داشت را گرفتم و به دیدنش رفتم که اگر از نوع اول است برای انتخابات بعدی رئیس ستادش بشوم. خوشبختانه از نوع دوم بود و با هم دوستان جانی شدیم.</p>
<p><strong>حامد قدوسی: </strong>زمانی که دبش متقدم را راه انداخته بودم چند تا فن داشتیم که نه فقط تمام یادداشتهای مجموعه وبلاگ‌های دبش را می‌خواندند که حتی آمار شمارشگر ما را هم داشتند. یکی‌شان حامد بود که آن موقع‌ها نمی‌شناختمش و فقط گاهی وبلاگش را می‌خواندم.  تا اینکه یک روز با زنش آمد روزنامه شرق. سلام و علیک کوتاهی با من کرد و نشستند با بهمن دارالشفایی و علی معظمی و دیگران به گپ زدن. من هم از این رفتارش هیچ خوشم نیامد اما نمی دانم چطور شد که بعدا با هم دوست شدیم و چند بار هم رفتیم ترافیک گردی (نوع خاصی از تفریح در تهران که حامد در آن مهارت دارد). متاسفانه باید اقرار کنم که یکی از باهوش‌ترین آدمهایی‌ست که من دیده‌ام &#8211; حتی توی آینه. توانایی عجیب خوابیدن راس ساعت ۱۱ در یک میهمانی شلوغ و بیدار شدن راس ساعت ۱۲ و پیگیری ادامه شب‌نشینی را دارد بدون اینکه ساعت شلمان را داشته باشد.</p>
<p><strong>سمیه توحیدلو:</strong> یک بار همینطوری داشتم الکی وبگردی می‌کردم که رفتم وبلاگ سمیه توحیدلو و کامنتکی گذاشتم. مدتی بعد (حدودا ۵ ثانیه) جواب داد و بعد چت کردیم و پنج دقیقه بعد من و عیال را دعوت کرد به خانه‌شان که البته حامد و زنش هم بودند. اینطوری با خودش و شوهرش دوست شدیم. اگر چه مذهبی و چادرچاقچوری است اما قابل تحمل است البته به شرطی که سه دقیقه بعد از آشنایی با شما از رشته‌تان، دانشگاه محل تحصیلتان و اینکه دانشجوی دکتری هستید یا نه سوال نپرسد. طبعا خودش دانشجوی دکتری دانشگاه تهران است. (زمانی که پس از کودتای انتخاباتی بازداشتش کرده بودند من دعا می‌کردم به انفرادی بیندازندش چون مطمئن بودم اگر بخواهد از هم سلولی‌هایش روزی ده بار بپرسد &#8220;شما کدوم دانشگاه فارغ التحصیل شدید؟&#8221; به قتل خواهد رسید) راستی دستپختش هم عالی‌ست.</p>
<p><strong>بهمن هدایتی: </strong>موجود پشمالوی مذکور قابلیت حیرت‌آوری در ساختن خبر، چت با رفقا، کشیدن قلیان میوه‌ای، انجام شوخی‌های بی‌مزه، شکستن دیوار صوتی با عربده‌هایی که پنج هزار سال بعد می توانند به قهقهه تکامل پیدا کنند و استعمال کلمات &#8220;مهربون&#8221; و &#8220;شهرستان&#8221; به طور همزمان دارد. به این تضادهای کمرشکن اضافه کنید که پدر و مادر او هم دارای طرز فکر کاملا متضاد (موتلفه‌ای و نهضت آزادی‌ای) هستند. طبعا چنین موجودی دارای غلظت بالای حزبل در خون می‌باشد اما با تمام این احوالات نمی‌دانم چرا دوست‌داشتنی است.</p>
<p><strong>شیرین احمدنیا:</strong> حضرت ایشان خیلی سریع با من دوست شدند و یک عدد شام دبش در رستورانی در میرداماد میهمانم کردند. شب خیلی بدی بود و احساس پیری کردم. نه از اینکه خانم دکتری که مقابلم نشسته بود با وجود اینکه از نظر سنی از من بزرگتر بود رفتاری مثل دخترکان سرزنده و شاداب دانشجو داشت. نه. از این بابت که سرشب به زنم گفتم &#8220;می‌دونی چیه؟ امشب با یه خانومی قرار دارم که اسمش شیرینه.&#8221; او هم بدون اینکه سرش را از روی لپتاپ بلند کند گفت&#8221; پس یه لباس بهتری بپوش که آبروی آدم رو نبری&#8221;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1389/06/10/1760/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فلسطینی‌ها</title>
		<link>http://www.debsh.com/1389/06/08/1756/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1389/06/08/1756/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 Aug 2010 05:12:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[براده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[خرده‌فرهنگ‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=1756</guid>
		<description><![CDATA[محمد قائد در حاشیه‌ای در کتاب اخیرش ادعای جسورانه‌ای مطرح کرده: فلسطینی‌ها در دنیای عرب هم غالبا به خاطر خلقیاتشان منفورند. چند روز پیش که داشتم با همکلاسی یمینی -ماجد- حرف می‌زدم گفت: خود ما هم از دست بعضی از عربها فراری هستیم؛ مثل عراقی ها و فلسطینی‌ها که بیشترشان خلقیات غیر قابل تحملی دارند. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>محمد قائد در حاشیه‌ای در کتاب اخیرش ادعای جسورانه‌ای مطرح کرده: فلسطینی‌ها در دنیای عرب هم غالبا به خاطر خلقیاتشان منفورند.</p>
<p>چند روز پیش که داشتم با همکلاسی یمینی -ماجد- حرف می‌زدم گفت: خود ما هم از دست بعضی از عربها فراری هستیم؛ مثل عراقی ها و فلسطینی‌ها که بیشترشان خلقیات غیر قابل تحملی دارند.</p>
<p>برایم جالب بود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1389/06/08/1756/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روزنامه‌نگار بودن سرنوشت ماست؛ مرثیه‌ای برای روزنامه‌نگارانِ رفته از وطن</title>
		<link>http://www.debsh.com/1389/05/30/1748/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1389/05/30/1748/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 21 Aug 2010 16:09:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[براده‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=1748</guid>
		<description><![CDATA[محمد رهبر: دو هفته مانده بود به انتخابات ریاست جمهوری دوره نهم و از میان قالیباف و هاشمی و معین و کروبی و در آخر احمدی نژاد، کسی حدس نمی زد که این نفر آخر، در میان پراکندگی رای اصلاح طلبان با بسیج آرائ مهندسی شده، ریس جمهور بعد از خاتمی باشد. روزنامه شرق ویژه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>محمد  رهبر: </strong>دو هفته مانده بود به انتخابات ریاست جمهوری دوره نهم و از میان  قالیباف و هاشمی و معین و کروبی و در آخر احمدی نژاد، کسی حدس نمی زد که  این نفر آخر، در میان پراکندگی رای اصلاح طلبان با بسیج آرائ مهندسی شده،  ریس جمهور بعد از خاتمی باشد. روزنامه شرق ویژه نامه ای را برای انتخابات  ریاست جمهوری آماده می کرد و با همه نامزدها مصاحبه ای شده بود و حتی هاشمی  که چندان اهل مصاحبه در روزنامه ها نبود. تنها مانده بود احمدی نژاد، این  آخری را ما رفته بودیم، چند نفری از روزنامه و عکاس. ستاد مرکزی احمدی نژاد  یک ساختمان چند طبقه در کارگر جنوبی بود، بیشتر به هیاتی مذهبی شباهت داشت  و از همان دم در چهره هایی ایستاده بودند که سالها بود در تجمعات دانشجویی  دیده بودیمشان . نه به عنوان دانشجو، همانهایی بودند که یکباره حیدر حیدر  می گفتند و با مشت و لگد و چوب و چماق می زدند به دل جمعیت . صدای نو حه  سعید حدادیان هم کل ساختمان را برداشته بود و من به دوستان گفتم که بخت با  ما یار است که این بابا رییس جمهور نمی شود وگرنه کل مملکت هیات خواهد شد.  احمدی نژاد سر رسید و گفتند که گروهی آمده اند از شرق به قصد مصاحبه، گفتند  نماز بخواند و بعد ، از شیراز آمده بود و یکساعت بعد عازم مشهد بود.  سفرهایی  دیوانه وار که کمتر کسی معنایش را آن روز می دانست.</p>
<p><span id="more-1748"></span>رفت و  آمد و روبرویمان ایستاد .گفتیم همه نامزدها مصاحبه کرده اند و مانده است  شما، گفت:&#8221; من با شرق مصاحبه نمی کنم ، اصلا از این روزنامه خوشم نمی آید ،  شما مگر قائل به دموکراسی نیستید، به جای عکس من گل چاپ کنید.&#8221; گفتیم آقای  احمدی نژاد شما که بنابر آمار نفر آخر انتخابات هستید، گفت :&#8221;واقعا این  طور فکر می کنید &#8221; پوزخندی زد و رفت.</p>
<p>در اتاق سردبیر نشسته بودیم و  سر ها در گریبان و ساعت دو نصف شب بود، احمدی نژاد رییس جمهور شده بود و  هاشمی هم شکایتش را از تقلب به خدا ارجاع داد و این یعنی تمام ، شرق در  سومین سالش بود و از همان سال اول اصلاحات و ریاست جمهوری خاتمی این بار  اولی بود که یک روزنامه اصلاح طلب طول عمری ۳ساله یافت ،آن همه خاطره به من  هجوم می آورد ، روزی که سربازان گمنام به روزنامه عصر آزادگان که پس از  چند بار بسته شدن به اخبار اقتصاد، تغییر نام داده بود ریختند و همه ما را  از روزنامه بیرون کردند ، جلایی پور آخرین نفر بود که داد می زد و مقاومت  می کرد، در روزنامه را پلمپ کردند تا سالها بعد .این سرنوشت ما بود در آن  شب می شد چنین روزهایی را دید، شهریور ماه همان سال اتفاق افتاد، خیلی راحت  ، خیلی راحت شرق توقیف شد. در همان بلوار گلشهر روی صندلی های آهنی سرد  نشسته بودیم و همدیگر را نگاه می کردیم. در روزنامه را می بستند و از فردا  هیچ آغاز می شد. روزنامه نگار ایرانی حافظه زمانی اش را از دست داده، درست  مثل خانواده ای که بارها از هم جدا می شوند و دور، یکباره نگاه می کنی  مفهوم خواهر و برادر و مادر در این همه گسست ، بی معنا می شود. از همان سال  و قدری زودتر شاید شروع شده بود ، مها جرت.</p>
<p>رفتن از دیار مادری  برای آنها که تخصصی در علمی و فنی دارند یا سرمایه به کف، جنس و نوعش با  رفتن یک روزنامه نگار فرق می کند. روزنامه نگار همه تخصصش زیستن در زمان  معاصر یک اقلیم است ، زیستن درمفهوم  یک دیار و این تخصص از مرز که بگذری  هیچ ، مگر اینکه دولتی و کسی نگاهی به ایران داشته باشد که به کار آید، و  گرنه یک روزنامه نگار ایرانی در هر جای دنیا، اگر هم زبان بداند، به حکم  زیستنش اش در دشت و کویر و جنگل و شهر و روستای ایران، باز همه آنچه دارد،  ایران است. به مالزی آمده ام جایی که هنوز در مرزهای اسلام است گرچه نه  شیعی ، اما اینجا مساله ایران نیست ، مالایی های به زمان و زمین جور دیگری  نگاه می کنند، روشنفکری دینی، حکومت اسلامی و آن همه کشا کش که در ایران  داریم تبدیل شده است به شوق مومنانه ای در ساختن آسمانخراش. گرچه راننده  تاکسی در نهایت آرامش می گوید صدام یک قهرمان برای جهان اسلام بود و آمریکا  قصد سلطه بر ممالک اسلامی را دارد و ایران و لیبی و سوریه در مقابل این  جهانخوار ایستاده اند . اما من می دانم که این حرفها از باب تفننی است بعد  از گشت و گذار توریستی درچهار سایت و دو سه سخنرانی مذهبی و همین راننده تا  کسی چه احترامی به توریست های غربی می گذارد که دلارها را به رینگیت تبدیل  کرده اند . روزنامه نگار ایرانی در جا معه بلا زده ای که هر روز تاریخش  دگر و عوض می شود در خط مقدم زمان نشسته است، جایی که جای نشستن نیست ، همه  بلایای طبیعی و غیر طبیعی درست بر این نقطه نازل می شوند و حتی وقتی از  ایران می رود، باز این زمان او را رها نمی کند .ما آسمانمان را به همراهمان  می بریم هر جا که باشد این است یک رنگ بیشتر ندارد. می بینم حالا که در  مالزی هستم باز همه چیز به من ربط دارد ، همه اتفاقات خرد و کلانی که در  خیابانهای تهران می افتد و همه حر فهای بیراهی که سیاستمداران می زنند و  اعتصاباتی که زندانیان روزنامه نگار می کنند، با این فاصله به من نزدیک تر  است از برجهای دو قلوی کوالالامپور که از پشت پنجره می بینم . هنوز ساعتم  را با وقت ایران تنظیم می کنم. روزنامه نگار بودن سرنوشت ما شد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1389/05/30/1748/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اشتراک</title>
		<link>http://www.debsh.com/1389/05/29/1719/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1389/05/29/1719/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Aug 2010 04:09:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[براده‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=1719</guid>
		<description><![CDATA[وبلاگ من برگشت سرجای اولش اما این وسط فید قبلی را نتوانستیم زنده کنیم. لطفا مشترک فید جدید شوید و همخوان کنید که دیگران هم مشترک شوند. احتمالا فیس‌بوکم را غیر فعال کنم و نوشته‌های کوتاه و بلندم را در براده‌ها و بخش اصلی همین سایت بگذارم. این هم آدرس فید جدید http://www.debsh.com/?feed=rss2]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وبلاگ من برگشت سرجای اولش اما این وسط فید قبلی را نتوانستیم زنده کنیم. لطفا مشترک فید جدید شوید و همخوان کنید که دیگران هم مشترک شوند. احتمالا فیس‌بوکم را غیر فعال کنم و نوشته‌های کوتاه و بلندم را در براده‌ها و بخش اصلی همین سایت بگذارم. این هم آدرس فید جدید <a href="http://www.debsh.com/?feed=rss2">http://www.debsh.com/?feed=rss2</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1389/05/29/1719/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حقارت تا کجا آقای دانشمند؟!</title>
		<link>http://www.debsh.com/1389/05/26/1711/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1389/05/26/1711/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Aug 2010 11:31:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدمشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[بیشعوری]]></category>
		<category><![CDATA[راپورت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=1711</guid>
		<description><![CDATA[پس از کودتای انتخاباتی ۲۲ خرداد و درگیری‌های پس از آن، فقط شدت خشم و کینه و قساوت سرکوبگران نبود که حیرت برانگیز بود بلکه &#8220;حقارت&#8221; بخشی از حاکمیت که به توهین و تحقیر اکثریت مردم پرداخت هم شگفت‌آور می‌نمود. حقارت الزاما با رذالت یکی نیست. اگر احمدی‌نژاد و دار و دسته با رذالتی وصف‌ناپذیر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پس از کودتای انتخاباتی ۲۲ خرداد و درگیری‌های پس از آن، فقط شدت خشم و کینه و قساوت سرکوبگران نبود که حیرت برانگیز بود بلکه &#8220;حقارت&#8221; بخشی از حاکمیت که به توهین و تحقیر اکثریت مردم پرداخت هم شگفت‌آور می‌نمود. حقارت الزاما با رذالت یکی نیست. اگر احمدی‌نژاد و دار و دسته با رذالتی وصف‌ناپذیر هم به سرکوب بسیار شدید مردم می‌پرداختند و هم آنها را خس و خاشاک و اراذل و اوباش و مزدور و وطن‌فروش می‌نامیدند هرچند که کارشان بسیار غیر اخلاقی بود اما حقارت‌آمیز نبود. حقارت اتفاقا از آن کسانی بود که احمدی‌نژاد و مشائی با تیپا آنها را از بلم کوچکشان به دریا انداخته بودند اما آنها بدون آنکه نیاز چندانی به سوار بودن بر این قایق تندرو داشته باشند همچنان متضرعانه به دنبال آنها شنای قورباغه می‌کردند. حداد عادل و محمدجواد لاریجانی دو نمونه بارز و مشمئز کننده از این دسته‌اند. هر دو دانش‌آموخته دانشگاه در بالاترین سطوح، هر دو از سابقون نظام (دست کم در مقابل تازه‌واردانی نظیر مشائی و محرابیان و بذرپاش و سایر اطرافیان احمدی‌نژاد)، هر دو بواسطه‌ی مناسبات خانوادگی در جایگاهی بسیار محکم در نظام آخوند-فامیل-سالار جمهوری اسلامی ایران. لاریجانی از یک سو پسر آیت‌الله میرزا هاشم آملی و از سوی دیگر برادر علی لاریجانی رئیس قوه مقننه و برادر صادق لاریجانی رئیس اخیر قوه قضائیه است و غلامعلی حداد عادل رئیس سابق مجلس شورای اسلامی پدرزن پسر رهبر جمهوری اسلامی ایران است و هر دو علاوه بر این مناسبات و سوابق ده‌ها سمت رسمی و غیررسمی در بالاترین سطوح حکومت فعلی دارا هستند.</p>
<p>افزون بر این هر دوی این افراد در یک چیز دیگر هم اشتراک عمیقی دارند و آن مواجهه با بی اعتنایی و حتی تحقیر از سوی احمدی‌نژاد و دولتش هستند. احمدی‌نژاد نه فقط به محمدجواد لاریجانی به عنوان یکی از بزرگترین نظریه‌پردازان جناح راست بی اعتنا بوده و از ارجاع هرگونه شغل آبرومندی به وی خودداری کرده بلکه چندین بار در سخنرانی‌های رسمی به راست سنتی و نظریه‌پردازانش هم توهین کرده است. حداد عادل اما به واسطه ریاست سابقش بر مجلس شورای اسلامی سهمی بیشتر از لاریجانی از تحقیر و توهین‌های احمدی‌نژاد برده و به ویژه نامه رسمی سراسر توهین احمدی‌نژاد خطاب به وی در آن زمان هنوز در یادهای بسیاری مانده و بیش از همه در یاد خود حداد عادل.</p>
<p>با این حال حدادعادل، دارنده مدرک دکتری و مدرس رسمی دانشگاه، رئیس سابق مجلس و نماینده و رئیس کمیسیون فرهنگی فعلی، پدرزن مجتبی خامنه‌ای و مشاور او و دارنده ده‌ها سمت بسیار مهم در جمهوری اسلامی روز یکشنبه ۲۴ خردادماه در &#8220;جشن پیروزی&#8221; احمدی‌نژاد &#8211; در همان مراسمی که او مردم معترض را &#8220;خس و خاشاک&#8221; خواند- با شور و شعف سخنرانی می‌کند و به جای دلداری دادن به مردمی که –به حق یا ناحق- معتقدند حق و رای آنها در انتخابات ناحق شده در شمایل &#8220;پااندازی حقیر&#8221; می‌گوید: «مگر در سال ۷۶ آقای خاتمی رأی نیاورد. مگر آنانی که به ایشان رأی ندادند که ۱۰ میلیون نفر هم بودند شیشه شکستند، تظاهرات کردند، شبهه افکنی کردند؟»</p>
<p>محمدجواد لاریجانی، ریاضی‌دان، استاد دانشگاه، موسس <a title="مرکز پژوهش‌های مجلس شورای اسلامی" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2_%D9%BE%DA%98%D9%88%D9%87%D8%B4%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%AC%D9%84%D8%B3_%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C">مرکز پژوهش‌های مجلس شورای اسلامی</a> ، رئیس پژوهشگاه دانش‌های بنیادی و رئیس کمیته حوقوق بشر قوه قضائیه هم در روزهای بعد به طور مستمر به موسوی و طرفدارانش می‌تازد و هر دم به شدت آنها می افزاید.  از جمله آنکه در یک همایش ظاهرا علمی<a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/09/090927_ma-iran-mjlarijani.shtml" target="_blank"> آنچنان عنان از کف می دهد</a> و که حتی خبرگزاری دولتی ایرنا هم پس از انتشار، به تعدیل سخنان او در مقایسه موسوی و معترضین با رجوی و مجاهدین خلق می‌پردازد.</p>
<p>از این نمونه‌ها باز هم می‌توان سراغ گرفت. شاید بیشتر آنها ناشی از کینه‌های قدیمی از دهه ۶۰ باشند اما سخن بر دشمنی ریشه‌دار گروهی با موسوی، چپ‌ها یا اصلاح‌طلبان نیست که اگر بود در میان این مرکبات دانشگاهی و عالی‌رتبه باید از چغندرهایی در ردیف نوحه‌خوان‌های بازار –که البته در معادلات سیاسی سال‌های اخیر نقشی بسیار پررنگ داشته‌اند- نیز یادی می‌شد. سخن بر سر حقارت جلوه‌گر در نحوه واکنش‌هاست که از گروهی بعید می‌نماید. از <a href="http://www.debsh.com/?p=1586  " target="_blank">لاشه‌لات‌هایی </a>که به مدد کلفتی توامان بازوها و صداهایشان به شهرتی رسیدند و بعدا توانستند به جای مدح پدر تازه درگذشته فلان حاجی متول بازاری، مدح رییس جمهوری را بگویند تا به جای تراول‌های صد هزارتومانی، کارخانه‌های چند میلیاردتومانی را &#8220;خارج از مناقصه&#8221; صاحب شوند انتظار چندانی نیست. مداحی و مجیزگویی، حقارت این بندگان کوچک خدا و خلقش نیست، کار و کاسبی آنهاست و اتفاقا هر چقدر که عایدات مدحشان بیشتر باشد موفق‌تر و ماجورتر محسوب می‌شوند.</p>
<p>حقارت از آن کسانی‌ست که با دانش و هوشی قابل اعتنا، بی‌اعتنا به حق و انصاف و شرافت بر علیه مردم حرف‌هایی می‌زنند و کارهایی می‌کنند، اما نه به کاری که می‌کنند و حرفی که می‌زنند اعتقادی دارند، نه برایشان سود چندانی دارد و نه نیازی به سود آن دارند.</p>
<p>از لات عرق سگی خورده‌ای که بر سر ده‌ هزار تومان پول دعوای خونین راه می‌اندازد انتظار چندانی نیست اما برای پزشک حاذقی که روزی چند عمل جراحی ده میلیون تومانی انجام می‌دهد و شامپاین صد و پنجاه هزارتومانی سفارش می‌دهد قبیح است سر یک میلیون تومان بیشتر یا کمتر به دست و پای بیماران متمولش بیفتد. چنین کاری نه با دانش او همخوان است و نه با درآمدهای هنگفتش؛ اخلاق که جای خود دارد.</p>
<p><a href="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2010/08/zanooooooooo.gif"><img class="alignleft size-medium wp-image-1713" title="zanooooooooo" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2010/08/zanooooooooo-300x243.gif" alt="" width="300" height="243" /></a>ماجرای برگزاری &#8220;همایش بزرگ ایرانیان مقیم خارج کشور&#8221; را هم بیش از هر چیز از منظر همین حقارت دید. عده‌ای از فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌ها و متخصصان ایرانی خارج از کشور به دعوت وزارت امور خارجه دولت احمدی‌نژاد به ایران می‌آیند و در شویی ننگین که صحنه‌گردانانش خود احمدی‌نژاد و رحیم مشائی هستند نقش سیاهی لشکر را بازی می‌کنند گویی انگار نه انگار که در این کشور حادثه‌ای چنان عظیم و جنایاتی چنین فجیع انجام شده است. پرهیز از سیاست و حتی طرفداری از احمدی‌نژاد و حکومت ایران مذموم نیست و اگر هم باشد حقیرانه نیست. حقارت این است که جمعی از دانشگاهیان ایرانی که همگی از سطح درآمد مالی متوسط به بالایی برخوردار هستند برای برخورداری از بلیط رایگان رفت و برگشت هواپیما و چند شب اقامت در هتل و گردش در ایران، تن به شرکت در چنین نمایش‌های وقیحی بدهند که حتی بیشتر دانشجویان کم بضاعت ایرانی هم از قبول چنین چیزهایی سربازمی‌زنند و چشم امید حکومت برای شرکت در چنین بازی‌هایی فقط به نمایندگان بسیجی‌اش در دانشگاه هاست.</p>
<p>این درست است که –بر خلاف تصور عوام، تا پیش از ظهور احمدی‌نژاد- سواد الزاما شعور و اخلاق و فرهنگ در پی نمی‌آورد، اما انتظار این است که آقا دکتر مهندس پرفسورهای مقیم ممالک خارجه دست کم از سطح شعور و شرمی در حد متوسط برخوردار باشند. دروغ گفتن برای ماستمالی قضیه از این هم بدتر است. اخیرا عده‌ای از شرکت‌کنندگان در آن همایش توضیحاتی برای شرکت کردن در برنامه دادند که مشخصا حاوی توهین به شعور مخاطبان و افزون بر آن، دروغ‌گویی است. یکی از آنها که پزشکی مقیم آلمان است –بدون ذکر نام خود- در<a href="http://aayande.wordpress.com/2010/08/13/14-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC-%D8%A7/"> وب‌سایتی</a> در دفاع از شرکت در آن همایش با پی‌رنگ آشنای &#8220;آی گولمون زدن&#8221; توضیحانی می‌دهد که بخشهایی از آن برای آگاهی از شرکت ساده‌لوحانه این نخبگان ایرانی در سواستفاده‌ای بزرگ از سوی احمدی‌نژادیان و نیز نگاهی بر منطق توجیهات برخی از شرکت‌کنندگان خواندنی‌اند: (تاکیدها از من)</p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;">قرار بود همایش دو روز باشد. البته یک روز هم، بعنوان روز ورود و جابجائی. تاریخ آن ۱۱ تا ۱۲ مرداد اعلام شده بود، اما به محض این که ما رسیدیم به ایران، آن را کش دادند و گفتند تا ۱۴ و حتی ۱۷ می خواهند طول بدهند. ورود ما به فرودگاه امام خمینی؛ خودش یک داستان است. حدود ۵ ساعت ما را در این فرودگاه نگهداشتند. پاسپورت های ما را اسکن کردند، به این بهانه که می خواهند براساس مشخصات آن کارت همایش صادر کنند. اما چنین کارتی هرگز صادر نشد و بجای <strong>آن کارت هائی بدون عکس و تنها با مشخصات اولیه صادر کردند،</strong> که بعدا دلیل آن را متوجه شدیم.</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;"><br />
</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;">پیش از رفتن به ایران و در برنامه ای که پیش از رفتن به سالن همایش به ما ابلاغ کرده و اطلاع دادند، <strong>صحبت از شرکت احمدی نژاد و سخنرانی وی درمیان نبود. </strong>همایش قرار بود پس از شروع، شرکت کنندگان را که همگی تحصیل کردگان و متخصصین بودند به چند “کارگروه” تقسیم کرده و ارتباط آنها را با دانشگاه ها برقرار کنند. قرار بود هیچ نوع تبلیغات سیاسی درباره این همایش نشود. هیچکدام از این قول و قرارها عملی نشد. یعنی به یکباره سروکله احمدی نژاد در مراسم افتتاح همایش پیدا شد.</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;"><br />
</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;">تا آنجا که من اطلاع دارم بیش از ۷۰۰ نفر به ایران دعوت شده بودند اما، شما اگر به فیلم های این همایش که حتی از تلویزیون ایران پخش شد خود دقت کنید، بسیاری از صندلی ها خالی بود، زیرا بیش از ۲۵۰ نفر از دعوت شدگان به محض پیدا شدن سرو کله احمدی نژاد از سالن خارج شدند. همه آنها معترض به این حضور بودند، چون قرار نبودن همایش تبدیل به نمایشی برای تبلیغ احمدی نژاد بشود. نزدیک ۴۰۰ نفر در سالن ماندند که از میان آنها هم، در اواخر سخنرانی احمدی نژاد عده ای در اعتراض به حرف هائی که او زد سالن را ترک کردند. روز دوم کنفرانس به زحمت تعداد حاضران به ۴۰۰ نفر می رسید. خیلی از آنها حتی محل استقرار خود در سه هتل بزرگ تهران که برایشان در نظر گرفته شده بود را ترک کرده و رفتند به خانه های اقوام خود.</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;">به هیچکدام از “کارگروه”هائی که تشکیل شد، اجازه ارتباط با دانشگاه را ندادند. یک سد امنیتی بین ما و دانشگاه ایجاد کرده بودند.</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;"><br />
</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;"><strong>از همان روز اول و پیش از مراسم افتتاحیه، عده ای که مانند ما کارت همایش به گردن داشتند وارد سالن شده و بین صندلی ها پخش شدند. آنها از خارج نیآمده بودند</strong> و هیچکدامشان را در سه هتل محل استقرار مهمانان ندیده بودیم و اصلا ریخت و قیافه پرفسور و متخصص و تحصیل کرده خارج از ایران نداشتند. با ورود آنها به سالن همایش، تازه ما متوجه شدیم که چرا کارت های عکس دار برای ما، مطابق پاسپورت هایمان صادر نشده بود&#8230; آن کسی که نمایش تهوع آور زدن زانو در برابر احمدی نژاد را اجرا کرد، یکی از همین افرادی بود که میان مهمانان همایش جا زده بودند. تمام آن مراسم را قبلا شاید بارها تمرین کرده بود. خیلی خوب میدانست از کدام سمت برود بالا، کجا بایستد و چگونه زانو بزند. خیلی تمرین کرده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;"><br />
</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;">یکی از سخنرانی های بسیار کوتاه و اعتراضی این همایش را پرفسور نجابت کرد. او در واکنش به آن صحنه ها و وضعی که درست کرده بودند و این همه خودی و غیر خودی که در کشور بوجود آورده اند، آرام و متین گفت: من در این مملکت بیش از هزار عمل جراحی بدون مزد انجام داده ام. از جبهه تا پشت جبهه. یک روز امام خطاب به ما گفت: شما به مردم خدمت کردید و هرکس که به مردم خدمت کند، در هرکجای دنیا که باشد، اسلام را معرفی کرده است.</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;">واقعا که پاسخ آن صحنه سازی ها و صحنه هائی که ما به چشم دیدیم، همین سخنرانی کوتاه پرفسور نجابت و جمله ای بود که از امام نقل کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;"><br />
</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;">آن تشویق هائی که در سالن، هنگام سخنرانی احمدی نژاد دیدید، <strong>همه</strong> مربوط به همان کسانی بود که با کارت بدون عکس قاطی ما به سالن آورده بودند و اتفاقا دوربین های تلویزیون هم همیشه روی آنها متمرکز بود.</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;">بحث اصلی بین همه ما در فاصله سخنرانی ها، اوضاع آشفته و بلبشوی حاکم بر کشور بود و خیلی ها از این فرصت چند روزه استفاده کردند و رفتند محل اصلی تظاهرات بعد از انتخابات ۲۲ خرداد را دیدند. پل حافظ بیشترین بیننده را داشت.</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;">&#8230; تا یادم نرفته این نکته آخر را هم بگویم. روز دوم، یکی از پرفسورهای معروف ایرانی مقیم آلمان به رحیم مشائی گفت: ما از اینجا (داخل کشور) بی خبر نیستیم. شما می گوئی ۵ میلیون ایرانی در خارج از کشورند. این ۵ میلیون اگر با خانواده خود، همسر و پدر یا پدربزرگ خود درتماس باشند، حداقل شامل ۱۵ میلیون ایرانی می شود. فکر نمی کنید که آن ۱۰ میلیون، به این ۵ میلیون می گویند که در کشور چه می بینند؟</span></p>
<p>بسیار جالب است که اگر به گفته راوی و از قول &#8221; یکی از پرفسورهای معروف ایرانی مقیم آلمان&#8221;، &#8220;این ۵ میلیون خارج از کشور&#8221; بواسطه &#8220;آن ۱۰ میلیون داخل کشور&#8221; از اوضاع و احوال ایران در سال‌های اخیر خبردارند و میزان مشروعیت دولت احمدی‌نژاد را می‌دانند چطور در چنین مراسم سراسر دولت ساخته‌ای شرکت می‌کنند و اوج اعتراضاتشان به دولت کودتا به جملات مشمشع &#8220;پروفسور نجابت&#8221; محدود می‌شود که بعد از یادآوری انجام هزار عمل جراحی بدون مزد و منت توسط خود، از قول &#8220;امام خمینی&#8221; خطاب به خود می‌گوید: «شما به مردم خدمت کردید و هرکس که به مردم خدمت کند، در هرکجای دنیا که باشد، اسلام را معرفی کرده است.»؟ و بعد هم راوی باشهامت که حتی پل حافظ را هم دیده تاکید می‌کند: &#8220;واقعا که پاسخ آن صحنه سازی ها و صحنه هائی که ما به چشم دیدیم، همین سخنرانی کوتاه پرفسور نجابت و جمله ای بود که از امام نقل کرد&#8221;!</p>
<p>انداختن تمام و کمال مسئولیت به گردن کسانی که کارت به گردن داشتند اما &#8221; اصلا ریخت و قیافه پرفسور و متخصص و تحصیل کرده خارج از ایران نداشتند&#8221; هم از آن ادعاهایی‌ست که نه فقط قابل باور نیست بلکه اگر هم باشد مسئولیت &#8220;پروفسور و متخصص و تحصیل‌کرده&#8221;‌های واقعی را که شاهد چنین سدءاستفاده‌هایی بودند اما باز هم به شرکت در آن شو تبلیغاتی ادامه دادند را بیشتر می‌کند.</p>
<p><a href="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2010/08/hamayesh1.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-1714" title="hamayesh1" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2010/08/hamayesh1.jpg" alt="" width="290" height="145" /></a>نکته جالبتر و اصلی آن است که گروهی مدعی‌اند -و همین پزشک آلمانی هم تاکید می‌کند- که در دعوت‌نامه‌ها حرفی از سخنرانی احمدی‌نژاد نبوده است و این درحالیست که از چند هفته پیش از برگزاری مراسم طبق برنامه‌ای که توسط ترتیب‌دهندگان همایش تنظیم شده و برای مدعوین فرستاده می‌شد بر سخنرانی احمدی‌نژاد در مراسم افتتاحیه تاکید شده بود. از اینجاست که مساله شرکت حقارت بار در چنین مراسمی و توهین به شعور مخاطبان در توجیه آن، جای خود را به <strong>دروغ </strong>می‌دهد. در ابتدای فایل پی‌دی اف ارسالی که از سوی &#8220;فاطمه فرجندی؛ مسئول دبیرخانه کارگروه علمی آموزشی/ شورای عالی امور ایرانیان خارج از کشور وزارت علوم ، تحقیقات و فناوری&#8221;  عینا در پیوست همین مطلب ضمیمه شده است صراحتا به سخنرانی احمدی‌نژاد در مراسم افتتاحیه اشاره شده است.</p>
<p>×××××××××××</p>
<p>حقارت گروهی انسان‌ها در قیاس با شرافت و آزادگی گروهی دیگر رنگ می گیرد. همانگونه که اعمال افرادی نظیر حداد عادل و لاریجانی در  کنار آزادگی امثال نوری‌زاد و تاج‌زاده و صدها آزاده‌ی مشهور و گمنام دربند دیگر بیشتر به چشم می آید، برعهده گرفتن نقش سیاهی لشکر به ثمن بخس توسط این دانشگاه‌دیدگان فرنگ رفته و سپس توسل به دودوزه‌بازی و دروغ‌گویی برای توجیه آن، آنگاه بیشتر خود را می نمایاند که بدانیم هزاران نفر از دعوت شدگان به این مراسم در سراسر جهان در اعتراض به دولت کودتا از شرکت در آن سرباز زدند و حتی برخی برای ناکام گذاشتم کودتاچیان در این بازی دست به اقداماتی نیز زدند. یکی از همین افراد شریف چندی پیش از برگزاری جزئیات دعوت‌ها و از جمله همین فایل ضمیمه را در اختیار نگارنده گذاشته بود. امید است معدود شرکت‌کنندگان در آن همایش دست کم نمایندگی این افراد را برعهده نگیرند. یک بلیط دو سره و چند شب اقامت رایگان در هتل چهار ستاره با پول حکومتی که جویندگان رای را در زندان هتک حرکت می‌کند و جوانان معترض بیست و چند ساله را دار می‌زند و از جیب مردمی که هر روز بیکاری و گرسنگی و فلاکتشان بیشتر می‌شود، ارزش این حرکات را ندارد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2010/08/hamayesh.pdf">دریافت فایل پی دی اف دعوتنامه که برای همه مدعوین ارسال شده بود</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1389/05/26/1711/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>welfare</title>
		<link>http://www.debsh.com/1389/05/12/1708/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1389/05/12/1708/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Aug 2010 08:25:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[براده‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=1708</guid>
		<description><![CDATA[سر کلاس بحث خدمات اجتماعی‌ست. معلم‌مان جدولی تفکیکی برای شاخص‌های رفاه اجتماعی می‌کشد و از ما می‌خواهد هرکدام ستون مربوط به کشورمان را پر کنیم. خیلی زود حقیقتی تلخ نمایان می‌شود: از میان آمریکا، چین، تایلند، نیجریه، ژاپن، کره جنوبی،یمن و حتی سومالی، ایران بدترین وضعیت را از این بابت دارد. به بچه‌های کلاس و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سر کلاس بحث خدمات اجتماعی‌ست. معلم‌مان جدولی تفکیکی برای شاخص‌های رفاه اجتماعی می‌کشد و از ما می‌خواهد هرکدام ستون مربوط به کشورمان را پر کنیم. خیلی زود حقیقتی تلخ نمایان می‌شود: از میان آمریکا، چین، تایلند، نیجریه، ژاپن، کره جنوبی،یمن و حتی سومالی، ایران بدترین وضعیت را از این بابت دارد. به بچه‌های کلاس و به خصوص مسلمان‌ها می‌گویم: حالا فهمیدید چرا همه ایرانی‌ها از دولتشان که قهرمان خط و نشان کشیدن برای آمریکا و اسرائیل است، ناراضی هستند؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1389/05/12/1708/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اصل خویش</title>
		<link>http://www.debsh.com/1389/05/09/1669/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1389/05/09/1669/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 Jul 2010 15:57:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[براده‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=1669</guid>
		<description><![CDATA[دوباره به دبش برمی‌گردیم. لطفا اگر مشترک فید آن یکی وبلاگ هستید به این یکی تغییرش دهید.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دوباره به دبش برمی‌گردیم. لطفا اگر مشترک فید آن یکی وبلاگ هستید به این یکی تغییرش دهید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1389/05/09/1669/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اسلام زرد، اسلام متفاوت؛ یک نمونه شگفت‌انگیز</title>
		<link>http://www.debsh.com/1389/05/09/1666/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1389/05/09/1666/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 Jul 2010 15:36:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[راپورت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=1666</guid>
		<description><![CDATA[در این چند ماهه به این نتیجه رسیده‌ام که برای مواجهه با یک مدل بسیار متفاوت از جهان اسلام حتما باید به جنوب شرق آسیا سفر کرد و در میان مردمان این ناحیه زندگی. به نظر می رسد اصولا اسلام اینجا چیزی سوای اسلام خاورمیانه باشد که البته در آنجا هم با مسلمانان متفاوتی مواجهیم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در این چند ماهه به این نتیجه رسیده‌ام که برای مواجهه با یک مدل بسیار  متفاوت از جهان اسلام حتما باید به جنوب شرق آسیا سفر کرد و در میان مردمان  این ناحیه زندگی. به نظر می رسد اصولا اسلام اینجا چیزی سوای اسلام  خاورمیانه باشد که البته در آنجا هم با مسلمانان متفاوتی مواجهیم اما در  این سوی جهان عمق تفاوت‌ها بسیار بیشتر از آنیست که در میان فرهنگهای  خاورمیانه مسلمان هست. تا به حال فکت‌های زیادی از این تفاوت‌های بنیادی  جمع کرده‌ام که هر بار خواسته ام بنویسم گفته‌ام بگذار کاملتر بشود. امشب  که با <em>دیتو</em> گپ میزدم به این فکر افتادم که عجالتا همین حرفهای دوستم  را بدون روتوش و دسته‌بندی اینجا بنویسم، ده‌ها نمونه دیگر را بگذارم برای  بعد.</p>
<p>اینکه دقیقا دیتو را چطور می‌توان معرفی کرد یک مقداری سخت است. پدرش از  سیاهان آفریقای جنوبی است که البته اجدادش رگ و ریشه اندونزیایی هم دارند و  مادرش از مسلمانان چینی. دیتو تبعه اندونزی است، زنش از مسلمانان چینی است  و دو تا بچه دارند. دیتو دانشجوی دکتری <span style="text-decoration: line-through;">جامعه</span>‌روان‌شناسی است.</p>
<p>امشب بحث اسلام اندونزی بود. دیتو گفت که از دوران دبستان اولین چیزی که  به آنها آموزش می‌داده‌اند این بوده که اندونزی سرزمینی‌ست با مردمانی با  دین‌های متفاوت و همه باید یاد بگیرند که به پیروان ادیان و مذاهب دیگر  احترام بگذارند و هیچ کس برتر از دیگری نیست (مقایسه شود با آنچه به  دانش‌آموزان ایرانی آموزش داده می‌شود). او می‌گفت اندونزی هر چند که  پرجمعیت‌ترین کشور مسلمان است اما کشوری اسلامی نیست و سکولار است. در جای  دیگری از صحبت طولانی‌مان دیتو گفت برای اینکه بدانی اسلامی که در اندونزی  داریم از کدام دست است بگذار برایت از فاحشه‌خانه‌های شهر خودم در اندونزی  بگویم. در شهر ما چند محله به فاحشه‌خانه‌ها اختصاص یافته و بدون آنکه مشکل  چندانی داشته باشند فعال هستند. عموم مسلمان‌ها نه فقط نفرتی از آنها  ندارند بلکه نوعی حس همدردی با این زنان فقیر و فداکار که برای خرج  خانواده‌شان تن به این کار می‌دهند دارند. تا آنجا که حتی اسلامیست‌ها  (بنیادگرایان) هم که گاهی در بارها و هتل‌های اندونزی بمب‌گذاری می‌کنند  هیچگاه در این اماکن بمبگذار نکرده‌اند.</p>
<p>دیتو می‌گفت یکی از این محله‌ها در همسایگی منزل پدرزنم بود و هیچ کس  گلایه‌ای نمی‌کند. یک بار هم که کلونی مسلمان‌ها تصمیم داشت یکی از این  محله‌ها را خراب کند و به جایش خانه بسازد، همگی متفق‌القول بودند که باید  مکان دیگری برای ساکنان آنجا خریداری شود. بعد چرتکه انداختند و دیدند  نمی‌صرفد، خودشان رفتند در مکان جدید خانه ساختند و کاری به کاری آن محله  نگرفتند.</p>
<p>اما عجیب‌ترین بخش حرفهای دیتو اینجا بود که می‌گفت یک روز ظهر که بیکار  بودیم به یکی از دوستانم که از مشتریان یکی از این محله‌ها بود گفتیم بیا  سری به این محله بزنیم ببینیم چه خبر است. گفت الان نه، ۲۰ دقیقه دیگر  برویم. پرسیدم چرا؟ گفت الان وقت نماز است و آنها در مسجد هستند!</p>
<p>وقتی حرف به اینجا رسید با تعجب از دیتو پرسیدم چطور ممکن است؟ گفت چون  آنها مسلمان هستند و خودش هم در جریان است که در ماه‌ رمضان این محله‌ها  نیمه تعطیل می‌شود و دولت امام جماعت‌های زن به این محله‌ها اعزام می‌کند  تا کارکنان آنجا تحت نظر آنها قرآن بخوانند و به عبادت بپردازند. دیتو گفت  حتی در این محله‌ها رستوران‌هایی هست که غذای حلال سرو می‌کند و کارکنان  رستوران که معمولا مسلمان هستند و خانه‌شان هم وسط محله است، بدون هیچ  مشکلی با فاحشه‌ها و مشتریانشان، فقط با نصب تابلوی کوچکی با نوشته &#8220;این  خانه عادی است، مشتری پذیرفته نمی‌شود&#8221; (یا همچین چیزی)، در آنجا زندگی  می‌کنند.</p>
<p>دیتو گفت که زنش (زن دیتو –بدون هیچ اجباری- محجبه است) زمانی که در  کشورشان بوده‌اند برای یک کمپانی لوازم آرایشی کار می‌کرده است که مشتریان  اصلی‌اش در شعبه محل خدمت همسرش، همین فاحشه‌های مسلمان بوده‌اند و همین زن  مسلمان محجبه‌ی دیتو نه فقط مشکلی با آنها نداشته که با چند نفر از آنها  دوست شده است.</p>
<p>×××</p>
<p>این موضوع اینقدر به نظرم عجیب و جالب آمد که داغاداغ در اینجا نوشتم.  هرچند که ضروری است تاکید کنم مسلمان‌ها در جنوب شرق آسیا هم بسیار متنوع و  متفاوتند و مثلا اسلامی که در مالزی غالب است به طور کلی متفاوت از  اسلامی‌ست که در بخش‌هایی از چین و اندونزی وجود دارد. در این‌باره بعدا  خواهم نوشت.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1389/05/09/1666/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
