<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>باران در دهان نیمه باز</title>
	<atom:link href="http://www.debsh.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.debsh.com</link>
	<description>وبلاگ محمود فرجامی</description>
	<lastBuildDate>Sun, 13 May 2012 12:28:32 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>به بهانه ترانه شاهین نجفی: تفاوتی است میان «میانه‌روی» با«میان‌یابی»!</title>
		<link>http://www.debsh.com/1391/02/24/2772/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1391/02/24/2772/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 May 2012 12:28:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[براده‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2772</guid>
		<description><![CDATA[من از جوامع دیگر اطلاع چندانی ندارم، اما ادعا می‌کنم که تا حد خوبی بر فضای مجازی فارسی زبان اشراف دارم و در مجموع آن گرایشی کاملا قابل توجه به شعار «نه رومی روم؛ نه زنگی زنگ» می‌بینم! گرایشی که شاید در ظاهر جهان را «سفید و سیاه» نمی‌خواهد و بر پایه اندیشه‌ای مدرن به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من از جوامع دیگر اطلاع چندانی ندارم، اما ادعا می‌کنم که تا حد خوبی بر فضای مجازی فارسی زبان اشراف دارم و در مجموع آن گرایشی کاملا قابل توجه به شعار «نه رومی روم؛ نه زنگی زنگ» می‌بینم! گرایشی که شاید در ظاهر جهان را «سفید و سیاه» نمی‌خواهد و بر پایه اندیشه‌ای مدرن به دنبال «خاکستری‌»هاست و حتما باید به «میانه‌روی» تعبیر شود، اما من گمان می‌کنم ماحصل کارش چیزی نبوده جز «میان‌یابی»!<br />
۱- تفاوت «میان‌یابی» با «میانه‌روی»<br />
چه در سنت فرهنگی-بومی و مذهبی جامعه ایرانی و چه در دستاوردهای نوینی که اندیشمندان معاصر برای آن به ارمغان آورده‌اند، پرهیز از «افراط و تفریط» همواره نصیحتی بوده که گویا همه آن را بلد هستند و به گوش یکدیگر می‌خوانند و خلاصه تنها موضعی است که هیچ مخالفی ندارد! پس این همه اختلاف سلیقه بر سر چیست؟ اگر در جامعه‌ای همه «میانه‌رو» هستند و یا بر روی «میانه‌روی» تاکید دارند، چرا این همه تضاد وجود دارد که گاه کار حل و فصل آن به داغ و درفش و گلوله و تکفیر می‌رسد؟ من می‌گویم به این دلیل که «میان‌یابی» جایگزین «میانه‌روی» شده تا همه بر سر همان مواضع پیشین بمانند و کسی از جایش تکان نخورد!<br />
انسان «میان‌یاب» در هر وضعیتی، برای اتخاذ موضع خود به دنبال دو سر طیف افراط و تفریط می‌گردد تا در نهایت بتواند مرکزیتی به عنوان «میانه» بیابد. هیچ اهمیتی ندارد که این مرکزیت میانه در نهایت ممکن است به صورت مطلق گرایشی افراطی به یکی از دو سمت قابل تصور داشته باشد، کافی است فرد «میان‌یاب» بتواند دو حد نهایی قابل ارایه پیدا کند که در نهایت نظر خودش در وسط آن‌ها قرار می‌گیرد. بدین ترتیب، حتی افراطی‌ترین و یا واپس‌گراترین اندیشه‌ها هم می‌توانند وضعیت را به گونه‌ای ترسیم کنند که در نهایت مدعی «میانه‌روی» شوند! پس می‌توان مدعی شد «مواضع میان‌یاب، همواره مواضعی وابسته به دو طیف دیگر اظهار نظرات هستند؛ فارغ از اینکه نتیجه کار حرکت به جلو، عقب و یا توقف باشد»! من می‌خواهم یک ادعای دیگر نیز اضافه کنم که به مرور بدان خواهم پرداخت: «میان‌یابی» همواره ضامن تداوم وضع موجود است!<br />
در نقطه مقابل، «میانه‌روی» حرکتی است همواره رو به جلو، هرچند به صورت پیوسته و با شیبی ملایم. بدین ترتیب مواضع یک میانه‌رو گاه ممکن است در نوک پیکان تغییرات اجتماعی قرار گیرد. در این موارد باید دقت داشت که حرکات اجتماعی، بردارهای ریاضی نیستند که «میانه‌روی» لزوما باید جایی در حوالی مرکز آن‌ها قرار گیرد. این چنین مواضعی تنها به مدد استقلال نظر، نه نسبت به شرایط اجتماعی، که نسبت به تحلیل‌ها و نظرات ارایه شده امکان‌پذیر است. این خود می‌تواند شاخص دیگری در تشخیص تفاوت‌های «میانه‌روی» با «میان‌یابی» باشد؛ بدین معنا که «میانه‌روی»، اعتدال و آرامش در تغییرات اجتماعی را مد نظر قرار می‌دهد اما «میان‌یابی» تنها در جست و جوی پرهیز از دریافت برچسب «افراط» در اظهار نظرهای غالبا رسانه‌ای است.<br />
۲- میان‌یابی می‌تواند توجیه‌گر شود<br />
«میان‌یابی»، بر خلاف «میانه‌روی» هیچ الزامی برای سنجش خود با نگرشی فراگیر و تاریخی ندارد. به بیان دیگر، مرکز مختصاتی که با آن «میانه‌روی» را می‌توان اندازه گرفت، در یک تاریخ پیوسته و البته طولانی مدت سیاسی-اجتماعی معنا پیدا می‌کند. برای مثال شما می‌توانید تاریخ ۱۵۰ ساله اخیر کشور را یک کلیت مرجع تصور کنید و با این معیار کنش‌های مقطعی را «افراطی، واپس‌گرا و یا میانه» بدانید. اما در «میان‌یابی» این مرکز مختصات بنابر جو متلاطم هر دوره زمانی کاملا قابل جابجایی است؛ بدین ترتیب هر ناظری نیز می‌تواند با ارایه تصویری منحصر به فرد از شرایط زمانی، مرکز مختصاتی را که خود «میانه» می‌خواند جابجا کند تا «میان‌یابی» عملا به ابزاری «توجیه‌گر» بدل شود.<br />
مثلا ناظری که از بالا سیر حوادث تاریخ ۱۵۰ ساله را مرور می‌کند درخواهد یافت که از سال‌های پایانی حکومت ناصرالدین شاه گرفته تا سلطنت کوتاه مدت مظفرالدین شاه، جامعه ایرانی در جهتی حرکت می‌کند که برآیند آن به سمت محدودیت استبداد فردی گام برمی‌دارد. این روند ساده را که استنتاج کردید، قطعا می‌توانید تشخیص دهید که حمایت از استبداد «محمدعلی‌شاهی» و یا دخالت در صدور فتوای اعدام آزادی‌خواهان مشروطه و به توپ بستن مجلس چه تناسبی با جریان کلی امور دارد. قطعا در چهارچوب «میانه‌روی» چنین عملکردی قابل توجیه نیست، اما زمانی که پای توجیه یکی از فاسدترین چهره‌های تاریخ سیاسی-مذهبی کشور در میان باشد، ناظر «میان‌یاب» می‌تواند چهار بیت شعر و دو خط اظهار نظر در توهین به اسلام پیدا کند و در کنار چند عقیده فرضی در دفاع افراطی از استبداد سیاه بگذارد تا در نهایت «شیخ‌فضل‌الله نوری» هم چهره‌ای مظلوم به حساب بیاید که قربانی افراط‌ و تفریط شده است!<br />
به باور نگارنده، شاخص‌ترین چهره «میانه‌یاب» در سیاست حال حاضر کشور، جناب آقای «علی مطهری» است که احتمالا در تلاش برای حفظ منش «میانه‌روی» پس از انتخابات اعلام کرد «هم احمدی‌نژاد مقصر بود و هم موسوی»! باز هم دست کم به باور نگارنده قطعا تاریخ نشان خواهد داد که این اظهار نظر آقای مطهری، هرچند در ظاهر خود و با ترسیم یک دوگانه فرضی از فضای موجود به نام «موسوی-احمدی‌نژاد» می‌تواند نظری «میانه» به حساب بیاید، اما تا چه میزان خاری است در چشم جریان آرامی که قصد اصلاح امور کشور را داشت و چه میزان آب به آسیاب سرکوب‌های حکومتی ریخت و مقدمه‌ای شد برای توجیه اقداماتی نظیر حصر و حبس خانگی رهبران نمادین جنبش سبز. باز هم به یاد بیاورید که «توجیه‌گری» همواره ابزاری بوده است برای تداوم و تثبیت وضعیت موجود و این نشان دیگری است برای همان خصلت پیشین «میان‌یابی».<br />
۳- «میانه‌یابی» کلیشه غالب است!<br />
تا کنون به نتایج مصاحبه‌های تلویزیونی با شهروندان دقت کرده‌اید؟ قطعا امروزه می‌دانیم که بسیاری از این مصاحبه‌ها سانسور شده و یا حتی تدارک دیده شده هستند. با این حال من از نزدیک شاهد اجراهای زنده‌ای بوده‌ام که در آن میکروفون به صورتی اتفاقی پیش روی مخاطبی قرار می‌گیرد و اتفاقا او همان کلیشه‌ای را بیان می‌کند که کلیشه غالب دستگاه پروپاگاندای حکومتی است. یعنی همان شهروندی که صبح تا شب ممکن است از بی‌کاری، گرانی، تورم، فساد و حتی استبداد بنالد، در یک لحظه و به محض مشاهده تمرکز رسانه‌ای با بیانی کاملا رسمی ترکیبات فرمول‌بندی‌شده‌ای را تکرار می‌کند که چیزی نیست جز کلیشه حاکم بر رسانه رسمی! به باور من «میان‌یابی» هم از همین دست کلیشه‌های غالب است.<br />
شما می‌توانید فارغ از اینکه موضوع بحث چیست و فارغ از آنکه در مورد آن مطالعه‌ای دارید یا نه و حتی این مسئله ساده که «آیا به صورت مستقل به این مسئله اندیشیده‌اید یا نه» پاسخ درخور را از میان گزینه‌های موجود اقتباس کنید. پاسخ اینکه «به نظر من هم این‌ها افراط کرده‌اند و هم آن‌ها زیاده روی می‌کنند»! نمونه فاجعه‌بار آن، انبوهی از «میان‌یاب‌»هایی هستند که فجایع کهریزک و صدور فرمان مستقیم قتل‌عام شهروندان از جانب بالاترین مقام مسوول کشور را در نقطه مقابل شکستن شیشه از جانب چند جوان خشمگین و یا پرتاب احتمالی سنگ به یک مسجد قرار می‌دهند تا در نهایت با فرمول «هر دو طرف دچار تندروی‌هایی شدند» بتوانند مهر تاییدی بر تداوم وضعیت موجود بزنند. باز هم به یاد بیاورید آن تمایل «میان‌یابی» به حفظ و تثبیت وضعیت موجود را، در مقابل «میانه‌روی» که یک حرکت ملایم اما همواره رو به جلو است.<br />
۴- شاهین نجفی و میانه‌یابی در «آزادی بیان»<br />
من با خود ترانه شاهین نجفی کاری ندارم. اتفاقا تاکید دارم که باید این ترانه به عنوان یک جای خالی از متن برخی موضع‌گیری‌ها حذف شود تا عمق «کلیشه» بودن این «میان‌یابی‌ها» به چشم بیاید. در واقع نوشته‌هایی وجود دارند که شما می‌توانید خیلی ساده نام ترانه شاهین نجفی را از آن‌ها حذف کنید و به جای آن بنویسید: «جای خالی را با هرچیزی که دلتان خواست پرکنید» و در نهایت هم تغییری در محتوای نوشته ایجاد نشود! چنین نوشته‌ای چه خواهد بود جز یک «کلیشه» که به فراخور زمان تکرار شده و عنوان آن تغییر می‌کند؟<br />
برای مثال «داریوش محمدی» [محمدپور] عزیز در وبلاگ «ملکوت» مجموعه‌ای از «بی‌خرد»ها را شناسایی می‌کند. نخست شاهین نجفی با ترانه‌ای که خوانده و البته گروهی که «به جانب‌داری از بی‌خردی نخستین گریبان می‌درند و ناگهان فریاد وا-آزادیا سر می‌دهند». خب؛ حالا یک سر طیف مشخص شد. پیدا کردن سر دیگر طیف «بی‌خردان» هم کاری ندارد: «تقاضای اعدام کردن و حکم قتل صادر کردن و فتوای فقیهی را جعل و دست‌کاری کردن، همانا از کسانی ساخته است که در وجه ایجابی و اثباتی هیچ هنر و فضیلتی ندارند و تمام حیات‌شان در ارتزاق از بحران و جنجال است». پس مطابق معمول هم این‌ها بد کردند و هم آن‌ها بد پاسخ دادند. نتیجه؟ هیچ! ترانه نجفی و فتوای ارتداد او را حذف کنیم تا جهان به همان تثبیتی که پیش از این تلاطم داشت بازگردد! این کلاسیک‌ترین مثال «میان‌یابی» است که من با آن مواجه شده‌ام، اما تنها نمونه آن نیست.<br />
«مهدی جامی» عزیز نیز در وبلاگ «سیبستان»، هرچند اساس کار خود را بر تحلیل متفاوتی از وضعیت موجود قرار داده‌اند، اما به صورت ضمنی این کلیشه را پیش‌فرض گرفته‌اند: شاهین نجفی دچار یک افراط شده است. («سوال اصلی به نظر من این نیست که این ترانه توهین آمیز است یا نیست. از نظر من قطعا توهین آمیز است») تا در پایان تحلیل خود به این نتیجه برسند که این افراط، ناشی از تفریط «جمهوری اسلامی» در «گروگان گرفتن» دین و اعتقادات مردم است! بدین ترتیب ما یک امتیاز می‌دهیم (شاهین نجفی مردود است) بدین امید که یک امتیاز هم بگیریم (جمهوری اسلامی هم مردود است)! این نیز برای من نمونه دیگری از «میان‌یابی» است. برای آزمایش در این متن هم مثلا می‌توانید شاهین نجفی را با سلمان‌رشدی، کشیش قرآن‌سوز آمریکایی، کشیش‌ندرخوانی از اسلام برگشته و ده‌ها نمونه دیگر جایگزین کنید. قابلیتی که قطعا متون نگاشته شده بر پایه «میانه‌روی» فاقد آن هستند!<br />
۵- بهترین ملاک برای تشخیص «میان‌یابی» از «میانه‌روی»<br />
اما مورد دیگری که من بدان برخورد کردم، اظهار نظری است از «یاسر میردامادی». (اینجا) جناب میردامادی اعتقاد دارند: «احتمالا حق با رونالد دورکین فیلسوف حقوق و اخلاق است که یکی از حقوق آدمیان به سخره گرفتن مقدسات (یعنی به تعبیر دقیق‌تر آن‌چه مقدسات قومی خوانده می‌شود) است. به نظرم یک مسلمان هم می‌تواند در عین التزام به مسلمانی این حق به سخره گرفتن مقدسات را به رسمیت بشناسد و مسلمان بماند ( به رسمیت شناختن این حق البته به معنای روا بودن اخلاقی چنین کاری نیست، به سخره گرفتن مقدسات یک قوم اخلاقا ناروا است اما اخلاقا ناروا بودن آن به معنای نامحق بودن فردی در ارتکاب چنین کاری نیست. درست مثل سیگار کشیدن: که به خاطر ضرر محتملی که بر بدن وارد می‌کند، اخلاقا نارواست اما کسی نمی‌تواند دیگری را از حق کشیدن سیگار به طور کل منع کند- مگر در اماکن عمومی آن هم به خاطر اضرار به غیر). از بحث کبروی (آیا توهین به مقدسات جزو حقوق آدمیان است یا نه؟) که بگذریم، و به بحث صغروی (آیا این ترانه و متعلقات آن مثل عکس و کاورش مصداق توهین است) که بپردازیم، راستش من ترانه را امشب گوش دادم و متن پیاده شده‌ی آن‌را هم خواندم من هم مثل تو حس توهین بودن بهم دست نداد با این حال عکس روی جلد این ترانه (که گنبد امام هادی را با دست‌کاری گرافیکی سکسولوژیزه کرده و بر نوک گنبد نیز پرچم هم‌جنس‌گرایان را نصب کرده) به نظرم سخره‌ی غیرحرفه‌ای و بی‌ذوقانه‌ای آمد. این کار را اگر کسی با معبد هندویان هم بکند، محکوم به همین حکم سخره‌ی بی‌ذوقانه و سخره‌آمیز است».<br />
این اظهار نظر سه ویژگی دارد که در نهایت من را متقاعد می‌سازد آن را از جنس «میانه‌روی» بدانم و نه «میان‌یابی». نخست اینکه برگرفته از درک شرایط کلی حاکم بر دهکده‌ای است به نام جهان. کافی است شما زاویه دوربین را کمی بالاتر ببرید و ببینید در جهانی که سال‌های سال است محبوب‌ترین کارتون‌های آمریکایی هر شخص و مرام و مسلکی را به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن دست‌مایه طنز می‌کنند و اتفاقا در ایران هم پربیننده هستند، در جهانی که هر روز گروهی به سرشان می‌زند حریفان اعتقادی خود را با حملاتی از جنس آتش زدن قرآن و یا ویران کردن معبد بهاییان تحقیر کنند و اتفاقا در جامعه ایرانی که ید طولایی در طنزپردازی دارد و مذهبی‌ترین افرادش هم حتما تا کنونی جوک‌هایی با دست‌مایه‌هایی مذهبی شنیده‌اند، دیگر باید به مرور این روال جدید را «به رسمیت بشناسیم». یعنی این نتیجه‌گیری، در روند موجود جهانی هم‌مسیر با جریان کلی است، اگرچه چندان شتابان به پیش نمی‌رود.<br />
نکته دوم دقت نظر در مصداق بحث است. یعنی نمی‌توان موضع‌گیری «من توهینی ندیدم» را در برابر هر موضوع دیگری نیز قرار داد، اما ویژگی سوم همان چیزی است که من آن را بهترین ملاک برای تشخیص تفاوت «میان‌یابی» با «میانه‌روی» می‌دانم: اظهار نظر آقای میردامادی، هیچ دوگانه «افراط و تفریط»ی را مشخص نکرده و طبیعتا آن‌ها را هم محکوم نمی‌کند. پس هرجا دیدید شخصی برای بیان نظر خود، ابتدا دو سر طیف افراط و تفریط را مشخص کرد و پس از معرفی این دو گروه، تنها شیوه استدلال خود را بر محکومیت این رقبای «حدی» قرار داد، تردید نکنید که شیوه استدلال و نظر او چیزی نیست جز همان «میان‌یابی»!</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p>نوشته‌ی<a href="http://divanesara2.blogspot.com/2012/05/blog-post_12.html"> آرمان امیری</a></p>
<p>&nbsp;</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2772" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1391/02/24/2772/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رنجش و یورش، شاهین و شگفت انگیزان</title>
		<link>http://www.debsh.com/1391/02/23/2759/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1391/02/23/2759/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 12 May 2012 09:12:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[دین و سکولاریسم]]></category>
		<category><![CDATA[کرتیک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2759</guid>
		<description><![CDATA[در ماجرای ترانه نقی و حکم ارتداد و داوطلبی برای ترور شاهین نجفی و باقی قضایا چند نکته‌ی عادی و قابل پیش‌بینی هست و چند نکته‌ی دور از انتظار و شگفت‌انگیز. چیزی که موضوعی را قابل پیش‌بینی و عادی می‌کند نه برحق بودن آن، که قرار داشتنش در مسیر اطلاعات و رویدادهای قبلی است. مثلا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">در ماجرای ترانه نقی و حکم ارتداد و داوطلبی برای ترور شاهین نجفی و باقی قضایا چند نکته‌ی عادی و قابل پیش‌بینی هست و چند نکته‌ی دور از انتظار و شگفت‌انگیز. چیزی که موضوعی را قابل پیش‌بینی و عادی می‌کند نه برحق بودن آن، که قرار داشتنش در مسیر اطلاعات و رویدادهای قبلی است. مثلا اطلاعات قبلی و رویدادهای گذشته به ما می‌گوید اهل دین رحمت، سخت زودرنجند و به خصوص در مقابل شوخی و طنز و کاریکاتور حساس، و ترکیب این زودرنجی با آن رحیمی و رحمانیت برابر است با دهان‌های کف‌کرده و دشنه و کلاشینکف و بمب دست‌ساز و بیش از این‌ها. در نتیجه اگر کسی خواست انتقادی کند و کارش بالا بگیرد باید پی اینها را به تنش بمالد. شاهین نجفی هم لابد وقتی خواسته در ترانه‌ای نامی از نقی و مهدی ببرد و نقشی از گنبد پستان‌شکل روی جلد آلبومش بگذارد باید به صدها مورد ماضی فکر می‌کرده تا آنچه حال بر سرش می‌آید برایش طبیعی و قابل انتظار باشد.</p>
<p dir="RTL">با همین منطق، هیچ‌کدام از واکنش‌های تند و عصبی، فحاشی‌ها، تهدید به ترورها و امثال این رفتارها که تا روییدن قارچ‌گونه‌ی صفحات فیس‌بوکی برای قتل شاهین پیش آمده عجیب نیست. چه جای تعجب اگر جوانکی که با آرایش چهره‌ی زیبای دختر جوانی با چند طره‌ی مو، چنان به &#8220;ارزش‌ها&#8221;یش توهین می‌شود که رگ گردنش متورم می‌شود و به فحاشی و کتک‌کاری رو می‌آورد، وقتی بشنود یکی به امام معصومش توهین کرده داوطلب قتل و کشتار شود؟ به خصوص اگر قضیه نه به شکل ورسیون وهابی و سلفی به بستن بمبی به خود و شیرجه در جوی‌های شیر و عسل خیالی منتهی شود بلکه در ورسیون ولایی جمهوری اسلامی‌اش به لاف گزاف ختم شود و نعره کشی و ارتقای رتبه در پایگاه بسیج و کسر بیشتر خدمت سربازی و سهمیه دانشگاه و شغل بهتر بعدی، همگی هم واقعی.</p>
<p dir="RTL">جنبه‌ی شگفت قضیه در موارد غیر منتظره است. وقتی واکنشی از کسی دیده می‌شود که نه با کارهای قبلی‌اش و نه با اطلاعاتی که از او داریم همخوان است. یکی از شگفت انگیزان: بزرگمهر حسین‌پور، یکی از بهترین و خوشفکرترین کارتونیست‌های ایران، شاهین نجفی را در شکل رپری می‌کشد که ترانه‌اش پر است از کلمات توهین‌آمیز و غیرقابل انتشار. گوساله از پدربزرگش می‌پرسد این آقا داره چه کار می کنه؟ پدربزرگ می‌گوید تو الان داری چه کار می‌کنی؟ گوساله: نگاهش می‌کنم. پدربزرگ: آیا به صورت طبیعی هم نگاهش می‌کردی؟</p>
<p dir="RTL"><a href="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2012/05/bozshah.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-2761" title="bozshah" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2012/05/bozshah.jpg" alt="" width="480" height="628" /></a></p>
<p dir="RTL">کاری میان‌مایه با این پیام: این کارها را می‌کند تا مشهور شود و توجه جلب کند. ادعایی که صدها بار در این دو سه روز در مورد شاهین نجفی گفته شده و البته اگر از زبان و کی‌برد نوجوان‌های کف‌کرده/به لب‌آورده‌ی‌ مذهبی که تا به حال هزاران بار تمام زوایا و اندام‌های جنسی شاهین و خانواده‌اش را واکاوی کرده اند تعجبی ندارد از هنرمند درجه یکی مثل بزرگمهر حسین پور شگفت آور است. شگفت آور است چون اولا دربردارنده‌ی کاری بسیار خطرناک، زشت و چیپ در عرصه‌ی هنر است: نیت‌یابی. سمی که به راحتی منتشر شود و به سختی دفع می شود. سمی که در اختیار همه هست از استالین و حسین شریعتمداری گرفته تا همان مخاطبان چلچراغی حسین پور. و در مورد چه کسی قابل استفاده نیست؟ نمی‌توان با همان منطق پرمدعای دانای کلِ بی‌نیاز از مدرک، گفت خود بزرگمهر این کار کشیده تا با حمله به شاهین خودشیرینی کند و مجوز کار بعدی‌اش را بگیرد؟ نمی‌توان گفت نفر سمت راستی حسین پور که الان دارد این نوشته را می‌خواند و با او مخالف است می‌خواهد ساز مخالف بزند تا در مقابل او خودی نشان بدهد؟ اما نفر سمت چپی که با موافق است می‌خواهد خودش را پیش او عزیز کند تا در کارش پیشرفت کند و سفارش‌های بهتری بگیرد؟ و همین طور تا بینهایت نمی توان تیر در تاریکی انداخت؟</p>
<p dir="RTL">ثانیا یک دروغ و بی‌انصافی بزرگ هم در خود دارد. شاهین نجفی خوب بخواند یا بد، شارلاتان باشد یا محجوب، شهرت‌طلب باشد یا فروتن، یا همه اینها باشد و نباشد (یعنی مثل همه‌ی ما ترکیبی باشد از اینها با درصدهای متفاوت) شهرتش در هنگام انتشار این ترانه به قدر کافی بوده. «شهرت» با تمام جنبه‌های مثبت و منفی‌اش آن نیست که صرفا چند میلیون کتاب‌خوان و مجله‌خوان ایرانی تعیین‌اش کنند و از این منظر شاهین نجفی در میان ایرانیان حتی مشهورتر از خود بزرگمهر حسین‌پور است حتی بدون در نظر گرفتن نقی. واصلا اگر مشهور نبود چرا در میان هزاران آدمی که اینجا و آنجا هر روز فحش‌های چارواداری علیه اسلام و شیعه منتشر می‌کنند سه چهار بار نقی گفتن او جنجال می‌آفریند؟ البته مشهور بودن به خودی خود ارزش مثبتی ندارد، حتی میان افرادی که در یک ژانر فعالیت‌ می کنند: علی شریعتی مشهورتر از داریوش شایگان است و کامران نجف‌زاده معروف‌تر از محمد قوچانی. می‌تواند – و بهتر است- صفتی باشد بدون ارزشگذاری، اما وقتی دستگاه‌های نامرئی نیت‌سنج، رسیدنِ به آن را انگیزه‌ی کسی می‌دانند که به قدر کافی از آن دارد، یادآوری چنین نکات پیش‌پا افتاده ای لازم می‌آید تا اگر دورانداختن دستگاه میسور نیست لااقل طوری از آن استفاده شود که خنده و تاسف برنینگیزد. مثل این یادداشت (عمومی) نیما دهقانی در فیس بوک:</p>
<blockquote>
<p dir="RTL">« یک نفر برای معروف شدنش هر کاری می کند/کاری به اعتقادات مردم ندارم/ شعور یک اصل ذاتی است که بلد باشی حتی برای معروف شدن چطور با مخاطبت تا کنی/ شک ندارم انتخاب ترانه هایی از مهدی موسوی و افشین یداللهی و بقیه عزیزان هم در آلبوم جدیدش به خاطر ذوق زدگی خواننده از دیدن عباراتی مثل خود ارضایی و غیره در شعر بوده و گرنه بعید می دانم هنوز توانسته باشد خودش را از آن شخصیت سطحی پیشین جدا کند&#8230;<br />
گرچه آلبوم هیچ هیچ هیچ او را بسیار دوست دارم ، هم از لحاظ انتخاب اشعار که بی نظیر است هم از نظر آهنگسازی و فضا سازی/ اما این آقا بار دیگر ثابت کرد توانایی بسیاری در رها کردن مخاطب ،از دست دادن اعتبار و به زور ابراز بی بند و باری کردن و به زور اصطلاحاً شو &#8211; آف کردن برای حرمت شکنی و توهین به عقاید دیگران را دارد. شاید به واقع نسبت به هیچ چیز تعلق خاطر نداشته باشد، اما توهین به مذهب و اعتقادات مردم و در مقابل توهین به آرمان های مردم آزادی خواه گرچه نوعی بی پرده گویی است اما در هیچ جبهه ای هیچ سودی برای هیچ کسی ندارد. صرفا امثال من نقدش و تحلیلش می کنم و امثال عده ای دیگر کمر به قتلش می بندند و فرد مذکور اینچنین با بی عقیده گی اش باد می کند در فضای آشفته ی هنری-سیاسی-فرهنگی .<br />
این اتفاق معمولا زمانی می افتد که فرد خود به هیچ عقیده ای معتقد نیست و قصد تخریب دیگران را دارد.مدتی است با خودم کلنجار می روم آیا یک شاعر می تواند خود را پشت دوربین چشم های دیگری بگذارد یا نه(مثل داستان نویس یا فیلمساز) اما به نتیجه ای نرسیدم. اما در مورد خواننده ای که در مصاحبه ی قبلی اش(به عنوانِ خودِ خودش) گلشیفته فراهانی را به خاطر عریان شدن بت می کند و در این ترانه به سخره اش می گیرد، باید دنبال گره های عصبی گشت که مشخص می کند یک عطش خودنمایی درش جست و خیز می کند و حاضر است هر طور شده خودش را روی موج جریان ای اجتماعی بیاندازد. متاسفانه ترانه انقدر بی عمق و دم دستی هست که نیازی به تحلیل نداشته باشد.»</p>
</blockquote>
<p dir="RTL">نیما دهقانی طنزنویسی خوش‌ذوق است، همان که <a href="http://www.google.com.my/url?sa=t&amp;rct=j&amp;q=%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%20%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C%20%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C&amp;source=web&amp;cd=1&amp;ved=0CFQQtwIwAA&amp;url=http%3A%2F%2Fwww.youtube.com%2Fwatch%3Fv%3D847Cxj71LLc&amp;ei=BZeuT92PFZHirAem0NT8Aw&amp;usg=AFQjCNFn1NLGj_S215zsO49x-ANn6SDbyw&amp;cad=rja">شعرخوانی‌اش در حضور خاتمی</a> گل کرد و البته علاوه بر شاعری اهل تئاتر و هنر هم هست. به همین خاطر هم هست که صادر شدن چنین چیزهایی از او که قاعدتا باید با دنیای طنز و هجو و کمدی آشنا باشد (و مثلا شوخی‌های سیخکی مل بروکس در کمدی &#8220;تاریخ جهان&#8221; با موسی و عیسی و پاپ و راهبه‌ها و قدیسین را دیده باشد)، شگفت انگیزش می‌کند. یعنی رفیق طنزنویس با این نیت‌خوانی کف‌آلود مسلسل‌وارش (معروف شدن، ذوق زدگی، شو-آف، بی‌عقیدگی کامل، تخریب دیگران) اصلا نداند یا نخواهد قبول کند که اصولا رپ‌خوانی لحن و ادبیات خاص خود را دارد، چطور می‌شود متوجه نشود سرهم کردن تیتروار سرخط خبرها و نظرهای این روزها، ارائه ی تصویر آیرونیکی از روزگار ماست و نه به منزله محکوم کردن آنها، و آنوقت اسم بردن از &#8220;ممه‌های گلشیفته&#8221; را با اعلام حمایت قبلی شاهین از او  متناقض بگیرد و به گره‌های عصبی و عطش خودنمایی ربط بدهد؟! از دیگران چه انتظار؟</p>
<p dir="RTL">سوای اینکه چه کسی دیندار است و که بی‌دین، هنرمندان و طنزپردازان و اهل قلمی که اصرار دارند از موضع روشنفکری و لوازم آن ( نظیر خردگرایی، استدلال، تحمل نقد و مخالفت، دفاع از آزادی بیان و پرهیز از خرافه و دگم‌اندیشی) فاصله بگیرند؛ برای آنها هم چون عموم مسلمین و مسلمات صادقانه و شرافتمندانه‌تر این است که اگر با شنیدن، دیدن، چشیدن و حتی بوییدن چیزها می‌رنجند با فروتنی و آرامش اعلام رنجش کنند نه پرخاش. رنجش امری قلبی است و اگر محترمانه بیان شود قابل همدردی و حتی احتراز از تکرار. اما نه مجوزی برای عمل می دهد و نه همدردی با آن به منزله‌ی تاییدش است. فوق دیپلم فقید، عوضعلی کردان در هنگام استیضاحش به خاطر جلع مدرک دکتری آکسفورد با صدایی بغض‌آلود اصرار داشت حضار را قانع کند اگر به فکر احساسات جریحه‌دار شده‌ی او نیستند به زن و فرزندانش فکر کنند. ای بسا که آنها هم عمیقا رنجیده خاطر شده بودند اما رنجش خاطر افراد ملاک نیست. اگر ملاک بود ما حال و روزی داشتیم نهایتا در حد ایران اوایل عهد ناصری یا سعودی فعلی. اما هزاران روشنفکر و نقاد و فعال اتهام ناحق توهین به عقاید و احساسات و رنجاندن مردم را به جان خریدند، کار خود را کردند و این مملکت را از منزلگاه جهل و خرافه و خودخواهی دینی به جلو راندند.</p>
<p dir="RTL">در همین مملکت دفاع از حقوق زنان، آن هم در این حد که چه خوب است نسوان مسلمان به مدارس مخصوص نسوان بروند و در آنجا با حفظ شعائر اسلامی تحت نظارات بانوان مجبه‌ی باتقوا و فاضله، خواندن قرآن و نوشتن و آداب اجتماعی و نهایتا ریاضیات یاد بگیرند، زمانی چنان مومنین را می‌رنجاند که دل‌های نورانی‌شان جز با تخریب و سوزاندن مدارس نسوان خنک نمی‌شد.</p>
<blockquote>
<p dir="RTL">«آیا مکتب‌خانه را مدرسه گفتن کفر است و یا دبستان که زبان آبا و اجداد ماهاست صحیح نیست؟ یا هر کس دختر را دوشیزه بگوید مقاصد تعلیم از مفاسد دینیه دارد؟ و در عوض عرقچین دوختن و آجیده و مادر بچه و برگ تره زدن که امروز در این ممکلت منسوخ شده با چرخ خیاطی کردن و کاموا و گلدوزی و سرمه و ملیله‌دوزی یادگرفتن و به درد بی‌درمان مرد بیچاره شریک شدن از گناهان کبیره است؟ای روسای ملت و ای حامیان محفل نبوت! به خدا قسم روز دیگری غیر از امروز هست که او را یوم لاینفع ولاینون می گویند؛ در دیوان حضرت خاتم النبی(ص) تمام شماها سرخجلت به زیر خواهید افکند که حقوق معاشی و حیاتی ما نسوان را ضبط کرده اید.»</p>
</blockquote>
<p dir="RTL">روزنامه تمدن، بخشی از نامه بی‌بی‌خانم (استرآبادی یا وزیری) مدیر دبستان دوشیزگان طهران در سالهای نخست مشروطه. و از خاطرات جلیل محمدقلی‌زاده مدیر روزنامه ملانصرالدین، یکی از تاثیرگذارترین و روشنگرانه‌ترین روزنامه‌های عصر مشروطیت: «بساط لعن و تکفیر برپا بود&#8230; روزی که در یکی از شماره‌های سال دوم مقاله ای درباره آزادی زنان نوشتم دوستان نصیحتم کردند که در کوچه و بازار آفتابی نشوم زیرا در شیطان بازار ]محله‌ی مسلمان نشین تفلیس[  دکانها را بسته و مردم دنبال من افتاده اند»   (به نقل از &#8220;از صبا تا نیما&#8221; ج ۲) و صدها نمونه از این دست. حتی اهل ایمان و امان هم در سایه‌ی همان مجاهدت‌ها و همین تمدن نسبی‌ست که گامی به جلو آمده‌اند و همپالکی‌های‌ زودرنج خود در ایام ماضی را متحجر می‌خوانند (نامی محترمانه برای مومنان دِمُده شده)و چرا راه دور؟ آیت الله خمینی که سخت مخالف حق رای زنان بود و یکی از اعتراضات اصلی‌اش در سالهای ۴۱ و ۴۲ اعطای حق رای به زنان بود، پانزده سال بعد در سایه همین کوشش‌های روشنفکرانه نه فقط حق رای به زنان را مجاز می‌دانست که با انتخاب آنها به نمایندگی هم مشکلی نداشت. گویا دست کم در صد ساله‌ی اخیر روال رنجش مذهبی در این مملکت اینگونه است: من از فلان چیز می‌رنجم و زمین را به آسمان می‌دوزم، بیست سال بعد نسل بعدی که آ-رام تر شده عقاید امروز من را متحجرانه می‌خواند اما از چیزهای دیگری می‌رنجد و زمین را به آسمان می دوزد، بیست سال بعد نسل بعدتر عقاید نسل قبلی را محجرانه می داند اما &#8230;</p>
<p dir="RTL">و سوال اصلا اینجاست که این جماعت چرا اینقدر می‌رنجند؟ دیگران گوشت خوک بخورند اینها می‌رنجند، شراب بنوشند اینها می‌رنجند، سگ داشته باشند اینها می‌رنجند، لباس‌شان کوتاه باشد اینها می‌رنجند، جدی سوال کنند می‌رنجند، شوخی کنند می‌رنجند&#8230;</p>
<p dir="RTL">سینه‌ی شکافته‌ی احمد کسروی و آلت در حلق فرورفته‌ی فریدون فرخزاد نشان می‌دهد ماجرای توهین و تمسخر بهانه است و برای زودرنجانِ اهل عمل، محقق عبوسی مثل کسروی با شومن شوخ و شنگی چون فرخزاد فرق چندانی ندارد. به چالش بکشی و حرفت خریدار یا مخاطبی داشته باشد کار تمام است. بهانه بعدا ساخته می‌شود و ماله کشان اهل قلم، قابل عرضه و دفاعش می‌کنند: توهین، تمسخر، رنجاندن، نفرت‌پراکنی&#8230;</p>
<p dir="RTL">و چه کسانی دم از رنجش می‌زنند؟! آنهایی که تمام غیر اهل کتاب (بی‌دینان، لاادری‌ها، هندوها، بودیست‌ها، بهایی‌ها و پیروان صدها فرقه ریز و درشت دیگر) را نجس می‌دانند و تمام ادبیاتشان آکنده از نفرت و تحقیر و توهین مستقیم و غیرمستقیم به چند میلیارد انسان است. آنهایی که نه فقط به اکثریت انسان‌ها که حتی به معتقدات اکثریت مسلمان‌ها (سنی‌ها) هم توهین می‌کنند. مذهبی از اساس بر رد و نفی و نفرین و لعنت و غاصب شمردن این و مادر بخطا دانستن آن. مذهبی که ده‌ها روایت مشهور و متواتر از چند امامش دارد مبنی بر اینکه دشمن ما زنازاده است، و حلالزاده نیست هرکه محبت ما در دلش نباشد، و چه و چه. تو به او بگویی مادرقحبه، معصوم و واجب‌الاحترام باشی آنوقت او اسم تو را یکی دو جا به شوخی بیاورد بشود هتاک و واجب‌القتل! آنوقت لشکر سلم و تور کم است هنرمند و شاعر و کارتونیست و طنزپرداز ما هم بشود سواره‌نظام، نیزه‌ای به یک دست چپ و نیت سنجی به دست دیگر! رازی و خیام و عبید و حافظ و یغما و ایرج و هدایت چه آدمهای خوشبختی بودند که مُردند.</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2759" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1391/02/23/2759/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>24</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شعر به مثابه انشا، طنز در مقام بی‌مسئولیتی</title>
		<link>http://www.debsh.com/1391/01/29/2736/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1391/01/29/2736/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Apr 2012 13:44:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنز و منز]]></category>
		<category><![CDATA[کرتیک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2736</guid>
		<description><![CDATA[ بلبل ز شاخ سرو به دوران پهلوی می‌کرد مدح شاه، به آواز مثنوی(۱) شب توی لاله‌زار که می‌رفت روی سن می‌کرد کار‌ها که نبینی و نشنوی یک بار توی باغ الکساندر (۲) نغمه خواند ساواک گفت گشته هوادار شوروی! دکتر صدیق (۳) واسطه شد، گشت تبرئه یعنی که زنده گشت به انفاس عیسوی! اظهار جان‌نثاری‌اش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote>
<p dir="RTL"> بلبل ز شاخ سرو به دوران پهلوی</p>
<p dir="RTL">می‌کرد مدح شاه، به آواز مثنوی(۱)</p>
<p dir="RTL">شب توی لاله‌زار که می‌رفت روی سن</p>
<p dir="RTL">می‌کرد کار‌ها که نبینی و نشنوی</p>
<p dir="RTL">یک بار توی باغ الکساندر (۲) نغمه خواند</p>
<p dir="RTL">ساواک گفت گشته هوادار شوروی!</p>
<p dir="RTL">دکتر صدیق (۳) واسطه شد، گشت تبرئه</p>
<p dir="RTL">یعنی که زنده گشت به انفاس عیسوی!</p>
<p dir="RTL">اظهار جان‌نثاری‌اش از نو جواب داد</p>
<p dir="RTL">می‌‌کرد عاشقانه ز دربار پیروی</p>
<p dir="RTL">جاسوس باغ بود و به دربار می‌رساند:</p>
<p dir="RTL">داده خروس فحش به سوراخ خسروی!</p>
<p dir="RTL">بعداً که انقلاب شد از بیخ توبه کرد</p>
<p dir="RTL">یک دوره خواند درس مقامات معنوی</p>
<p dir="RTL">از طبلِ جاز دست به حبلِ نماز برد</p>
<p dir="RTL">یعنی بیا که مطرب ما شد تهانوی! (۴)</p>
<p dir="RTL">دیگر نظر به ریبه به رخسار گل نکرد</p>
<p dir="RTL">از گلستان گذشت به آیین خواجوی!</p>
<p dir="RTL">شد ساده‌زیست بلبل و بشکست بلبله (۵)</p>
<p dir="RTL">خورد آب و دانه را پس از آن توی یغلوی!</p>
<p dir="RTL">  امسال توی برکه شد و کله سبز (۶) شد</p>
<p dir="RTL">با کله رفت تا که شود یار موسوی</p>
<p dir="RTL">پیروز شد چو دولت محمود، دور زد</p>
<p dir="RTL">گفت: آفرین به همت این دولت قوی!</p>
<p dir="RTL">ناگه همای «دولت در سایه» سر رسید</p>
<p dir="RTL">کای بلبل عزیز مشاور نمی‌شوی؟</p>
<p dir="RTL">این‌گونه شد مشاور و هر جا مدیر دید</p>
<p dir="RTL">خاراندنش شروع شد از نوع پاچَوی!</p>
<p dir="RTL">کیهان که کرد نیمه پنهانش آشکار</p>
<p dir="RTL">شد عزل از مشاوری و گشت منزوی</p>
<p dir="RTL">الساعه رفته لندن و تحلیلگر شده است</p>
<p dir="RTL">البته با مساعدت ربع پهلوی!</p>
<p dir="RTL">***</p>
<p dir="RTL">«بلبله فضول» گشته‌ای ای «بوالفضول» ما!</p>
<p dir="RTL">اسکی به روی سلسله اعصاب می‌روی</p>
<p dir="RTL">صد شکر ترک عادت مذموم کرده‌ای</p>
<p dir="RTL">حالا به جای ناخن خود ژاژ می‌جوی!</p>
<p dir="RTL">***</p>
<p dir="RTL">۱ ـ مثنوی: از آوازهای موسیقی ایرانی</p>
<p dir="RTL">۲ـ باغ الکساندر: باغ معروف شهر مسکو</p>
<p dir="RTL">۳ ـ دکتر عیسی صدیق: از رجال سیاسی و فرهنگی دوران پهلوی</p>
<p dir="RTL">۴ ـ تهانوی: علامه محمد علی تهانوی ـ صاحب کشاف اصطلاحات الفنون</p>
<p dir="RTL">۵ ـ بلبله: کوزه دسته‌دار ـ شراب هم در آن می‌ریختند ـ در رژیم‌های سابق و اسبق!‌</p>
<p dir="RTL">۶ ـ کله سبز: نوعی مرغابی</p>
</blockquote>
<p dir="RTL">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p dir="RTL">چند ماهی‌ست که فایلی حاوی این شعر را روی دسکتاپم ذخیره کرده‌ام. در قاموس خودم این یعنی اینکه می‌خواسته‌ام درباره‌اش  مطلبی بنویسم اما نتوانسته‌ام بنویسم یا تمامش کنم یا طوری بنویسم و تمامش کنم که راضی باشم. والبته نتوانسته‌ام از خیرش هم بگذرم و مثل بسیاری نوشته‌های کورتاژ شده قبلی، راهی زباله‌‌دانش کنم.</p>
<p dir="RTL">امروز، خواندن یادداشت <strong><a href="http://www.nilgoon.org/archive/maziarsamiee/articles/Maziar_Samiee_on_Enshaa_Nevisee_in_Iranain_Political_Discourse.html" rel="nofollow" target="_blank">انشانویسی و اندیشه سیاسی</a></strong> از مازیار سمیعی دوباره واداشتم سری به آن بزنم. غزل و پانویس‌هایش از <a href="http://www.khabaronline.ir/detail/191811/comic/humor">سعید سلیمانپور ارومی</a> است. شعریست از لحاظ ادبی قابل اعتنا که در استقبال از غزل معروف حافظ سروده شده است. طنزیست سیاسی، ظاهرا صریح که با نام بردن از افراد مختلف و اشاره به وقایع تاریخی به قول معروف یکی به همه زده است.</p>
<p dir="RTL">از این دست شعرها زیاد دیده ایم، بیانگر آدمهایی ظاهرا ناراضی که از فرط آزادگی چپ و راست و بالا و پایین نمی‌شناسند، همه را مشتی فرصت‌طلب می‌بینند و با نگاهی از بالا به پایین سودجویی‌ها و دروغ گویی‌ها و ریاکاری های همه را نقد می‌کنند (البته بجز مقام معظمی که هر چیز از او دور باد). از اواخر دهه ۶۰ سر و کله شان پیدا شد، در دهه ۷۰ به اوج رسیدند و در دهه ۸۰ ثمر دادند.</p>
<p dir="RTL">هنرمند/ادیب/نظریه‌پرداز/ طنزپردازانی معمولا ثمره حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی یا با یکی دو واسطه تاثیر گرفته از آدمهای برآمده از آن. البته نه طیفی از حوزه‌ای‌های درجه اول مثل مخلباف، امین‌پور، نبوی&#8230; که تقریبا همه‌شان سال‌هاست از آنجا کنده‌اند (یا به میل یا به زور) بلکه درجه دوهایی نظیر یوسفعلی میرشکاک، یا آب‌شسته‌ترش سید شهیدان اهل قلم (آآه‌ه) مرتضی آورینی و مریدانشان.</p>
<p dir="RTL">خواسته‌ها و شعارهای آنها فرازمینی است، الهی است و &#8220;ناب&#8221; است؛ و در محدوده تنگ برنامه و راهکار و حزب و حتی تعریف مشخص نمی‌گنجد اما در عمل در کارکردی‌ترین فعالیتهای حزبی و جناحی فعلگی می‌کنند. طبعا مشربی عرفونی هم دارند و نباید تناقضات فکری واضح و تضادهای اعمالشان را در ترازوی عقل حقیر -که پایش چوبین است!- سنجیده شود بلکه عقل و منطق وظیفه دارد بارپاپاپاوار چنان کش و قوس بیابد که با نظرات آنها موافق درآید.</p>
<p dir="RTL">غزل آغازین مشتی‌ست نمونه خروار از طنزسروده‌هایی که نماینده این طرز تفکر و عملکردند. روشی که هنوز به مرحله <a href="http://www.nilgoon.org/archive/maziarsamiee/articles/Maziar_Samiee_on_Enshaa_Nevisee_in_Iranain_Political_Discourse.html">انشانویسی سیاسی </a>هم نرسیده. هم اعتشاش فکری دارد، هم شجاعت ابراز عقیده‌اش را ندارد و هم نمی‌تواند با نجابتی در حد یک آدم معمولی ساکت باشد و پر و دمش را در چشم خلق‌الناس فرو نکند که &#8220;هین منم طاووس علیین شده&#8221;.</p>
<p dir="RTL">عالم سیاست هم مثل عالم ادبیات و شعر و شاعری قواعدی دارد. و از قواعد آن صراحت کلام، زمینی بودن توقعات و انضمامی بودن نقد و نظر است. و اینها ربطی به چپ یا راست بودن و اصلاح طلب و محافظه‌کار بودن ندارد، همانطور که سرودن یک غزل خوب ربطی به عاشق بودن ندارد.</p>
<p dir="RTL">طنزنویس سیاسی اگر فکر سیاسی روشنی نداشته باشد طنز سیاسی خوبی تولید نخواهد کرد. منظور البته این نیست که در طنز مانیفست سیاسی اعلام شود. مراد، داشتن مسئولیت اخلاقی در نوشتن طنز سیاسی است. می‌توان در دادن پیام صریح نبود یا اصلا پیام نداد، اما نمی‌توان طوری لیز و مغشوش حرف زد که از زیر بار مسئولیت اخلاقی آن شانه خالی کرد. (البته منظور از &#8220;نمی‌توان&#8221; انذاری‌ست اخلاقی، والا تلاش‌های دوستان و از جمله همین نمونه فوق نشان می‌دهد که می‌توان و خوب هم می‌توان!)</p>
<p dir="RTL">تازه اینها وقتی‌ست که متن از اشکالات محتوایی ابتدایی، بری باشد. که اغلب چنین نیست و با اندکی پرسشگری فهمید یا نشان داد که اگر از شعارها بگذریم، اصل مدعی مشکل دارد. در همین نمونه مثلا، اگر از &#8220;بعضی‌ها نان‌به‌نرخ روزخور و ریاکارند&#8221; که در حکم خوردن شیره و گواهی شیرین بودنش است بگذریم، باقی همه ادعاهاییست روی هوا. شاعر می‌تواند فقط یک نفر را اسم ببرد که طرفدار موسوی بوده‌ و بعد چرخیده‌ طرف احمدی‌نژاد و بعد جذب &#8220;دولت در سایه&#8221; شده‌ و سرانجام لندن‌نشین و سلطنت‌طلب؟ اگر نتواند که حتی انشای خوبی هم ننوشته.</p>
<p dir="RTL">هجاگوی بندتنبانی‌سرایی که مثلا در خبرگذاری فارس علیه محمدرضا شجریان یا میرحسین موسوی شعر منتشر می‌کند البته هم از هنر شعرگویی محروم است هم از نمک طنزسرایی و هم از شرافت اخلاقی. اما بی‌شرافتی اخلاقی او به خاطر این نیست که هوادار شجریان و موسوی نیست. دشمنی و حتی هجو این دو هم غیر اخلاقی نیست. اگر شرایط برابری می‌بود و موسوی (یا هر کس دیگری) و هوادارنش حداقل آزادی و امکانات برای فعالیت و پاسخگویی را می‌داشتند، نقد و هجو آنها مفید هم می‌بود. با اینحال آنکه در فارس چنان سر و صداهایی از خود بدر می‌کند دست کم از یک لحاظ اخلاقی‌تر عمل می‌کند: یکی به نعل و یکی به میخ نمی‌زند و منش سیاسی‌اش، هرچقدر حقیر یا احمقانه، روشن است.</p>
<p dir="RTL">فارس‌سرایان آنچنانی، مثل بچه ریغونه‌هایی هستند که دور می‌ایستند و سنگ می‌زنند و فحش می‌دهند. می‌توان چشم از آنها پوشید، یا صبر کرد نزدیکتر بیایند، یا بزرگتر شوند&#8230; ولی به هر حال روشن است که کی‌اند و چه کاره‌اند و باید چه کارشان کرد (یا نکرد).</p>
<p dir="RTL">رفقای فوق‌الذکر مثل کشتی‌گیرانی هستند که بدنشان را چرب کرده‌اند. توی دست هستند و نیستند. لیزند. فرار نمی‌کنند اما فرارند. خطاکارند.</p>
<p dir="RTL">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p dir="RTL">× با سعید سلیمانپور ارومی مشکل خاصی ندارم و از دور سلام و علیکی هم داریم. شعرش را به عنوان یک نمونه‌ی ارزشمند که دست کم از لحاظ ادبی ساختار خوبی دارد مثال آوردم. امیدوارم این یادداشت حمل بر انتقاد موردی و صرفا مصداقی نشود.</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2736" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1391/01/29/2736/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ماندن، رفتن، انزجار</title>
		<link>http://www.debsh.com/1391/01/21/2732/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1391/01/21/2732/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Apr 2012 05:31:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2732</guid>
		<description><![CDATA[دوستانی از وبلاگنویسان درباره موضوع مهمی نوشته‌اند &#8220;چرا رفتم و چرا ماندم&#8221;. اردیبهشت امسال دو سال می‌شود که از ایران خارج شده‌ام و این سوال که چرا از ایران خارج شدم را بیش از همه، خودم از خودم پرسیده‌ام. سوال‌های دیگری هم از خودم پرسیده ام: چرا آنقدر در ایران احساس عذاب می کردم؟ چرا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">دوستانی از وبلاگنویسان درباره موضوع مهمی نوشته‌اند &#8220;چرا رفتم و چرا ماندم&#8221;. اردیبهشت امسال دو سال می‌شود که از ایران خارج شده‌ام و این سوال که چرا از ایران خارج شدم را بیش از همه، خودم از خودم پرسیده‌ام. سوال‌های دیگری هم از خودم پرسیده ام: چرا آنقدر در ایران احساس عذاب می کردم؟ چرا هر روز به خودم و دیگران ناسزا می‌گفتم؟ چرا وقتی داشتم از رفقایم خداحافظی می‌کردم همگی –بجز یکی- گفتند خوب کاری می‌کنی که می‌روی و چرا بیشترشان برای وطنمان صفاتی از قبیل &#8220;آشغالدونی&#8221; و بدتر از آن بکار بردند؟ چرا از اواخر دهه ۷۰ ناامیدتر و عصبی‌تر می‌شویم و امیدواری‌های کوتاه مدتمان مثل آنچه در بهار ۸۸ اتفاق افتاد به ناامیدی‌های بزرگتر ختم می‌شود؟</p>
<p align="right">این سوال‌ها بخشی از خود جوابند، همانطور که زندگی متشکل از اجزای کوچکی‌ست که شاید هر کدام در نگاه اول پیش پا افتاده‌تر از آن به نظر برسند که به حساب بیایند. چند صد سال پیش فیلسوفانی جسارت به خرج دادند و علیه جریان رایج فلسفه که برای هر چیزی وجود و ماهیتی جدا و قامو به ذات تصور می‌کردند قد علم کردند: ماهیت مجزایی به نام سیب وجود ندارد که یک سری صفات به آن بار شده باشد. مجموع همان صفات (اگر درست خاطرم مانده باشد: انطباعات حسی) است که سیب را می‌سازد.</p>
<p align="right">رفتن من، و تا آنجا که می‌دانم خیلی‌ها مثل من، بیش از هر چیز به &#8220;انزجار&#8221; مربوط می‌شود. از حسی حرف می‌زنم فجیع تر از آن حسی که بعد از شکنجه به قربانی دست می‌دهد. حسی عمیق، غم‌انگیز، تدریجی و ویرانگر. حسی که ماهیتی خاص ندارد تا صفاتی بر آن بار کنیم: مجموعه‌ای است از هزاران هزاران انطباع بزرگ و  کوچک و (به تنهایی، شاید) بسیار کم اهمیت: اینترنت کند است، مهد کودک بچه طی حکمی رسمی از رقص و موسیقی برای بچه‌ها منع شده، کرایه تاکسی باز گران شده، تلویزیون مزخرف پخش می‌کند، در و دیوار شهر یا کثیف است یا مملو از اراجیف و یا – معمولا- هر دو، ورزشگاه عمومی وجود ندارد و یا در تیول سازمان‌های دولتی است، کافی شاپ کتابفروشی ها را می‌بندند، ساحل تمیز نایاب است، دربند را ساعت ۱۲ شب تعطیل می‌کنند، سر کوچه به دخترها گیر می‌دهند که چرا حجابتان همچین است، وی پی ان از کار افتاده، تنها گروه خوب دوبله کارتن‌ها را توقیف کرده‌اند، تمام طبیعت آلوده است، در جنگل‌های دوهزار از صدای اره برقی نمی‌شود خوابید، مجوز کنسرت‌ها را لحظه آخر لغو می‌کنند، تعرفه کمرگی موبایل یک دفعه ۵۰ درصد گران می‌شود و طبعا عدل همان موقعی که تو می خواهی یکی بخری، نصفه شب اس‌ام‌اس در وصف مولای متقیان از طرف مخابرات فرستاده می‌شود، روی فرکانس شبکه‌های ماهواره‌ای پارازیت می‌اندارند، می‌گویند همین پارازیت‌ها عامل سردردهای هر روزه سر صبح‌هاست، هر تلفن ناشناسی قلبت را به تپش می‌اندازد&#8230;</p>
<p align="right">از میان آدم‌های منزجر عده‌ای می‌روند و عده بسیار بیشتری می‌مانند. آنهایی که رفته‌اند بخت آن را دارند که با دور شدن از فضا، با دور شدن از هزاران هزار چیز ناخوشایند کوچک، کم‌کم آنها را فراموش کنند و فقط بر روی چیزهای ناخوشایند بزرگ تمرکز کنند: حکومت دینی، جمهوری اسلامی، خامنه‌ای، احمدی‌نژاد، سپاه&#8230; . و کم‌کم دچار دلتنگی و نوستالژی شوند، بلکه شاید از انزجارشان کاسته شود.</p>
<p align="right">

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2732" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1391/01/21/2732/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گزارش استندآپ در پنانگ</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/12/22/2720/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/12/22/2720/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Mar 2012 03:21:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[راپورت]]></category>
		<category><![CDATA[طنز و منز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2720</guid>
		<description><![CDATA[استندآپ کمدی جمعه به نظرم بد نشد. پیش از هر چیز نگران بزرگی سالن بودم. جالب است که از سن دوازده سالگی آرزو داشتم در سالنی بزرگ با امکانات نو و صدا و سِنی با عمق زیاد تئاتر اجرا کنم و تقریبا همیشه ناکام بودم. به خصوص در آن دانشگاه لعنتی با آن آمفی‌تئاتر مزخرفش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">استندآپ کمدی جمعه به نظرم بد نشد. پیش از هر چیز نگران بزرگی سالن بودم. جالب است که از سن دوازده سالگی آرزو داشتم در سالنی بزرگ با امکانات نو و صدا و سِنی با عمق زیاد تئاتر اجرا کنم و تقریبا همیشه ناکام بودم. به خصوص در آن دانشگاه لعنتی با آن آمفی‌تئاتر مزخرفش که انگار فقط و فقط برای سخنرانی حضرات ساخته بودند و صحنه‌اش همانقدر جا داشت. حالا با سالنی به آن بزرگی و آن همه تجهیزات نمی‌دانستم چکار کنم. چطور می‌شد استندآپ کمدی‌ای که برای اجرا در یک سالن کوچک و نهایتا با صد تماشاچی آماده شده بود را در سالنی با ۴۵۰ صندلی و سنی به بزرگی میدان اسبدوانی اجرا کرد؟ (خب البته کمی اغراق کردم و اگر ده دوازده اسب مسابقه را می‌آوردند آن بالا، شاید در هنگام تاخت کمی مزاحم همدیگر می‌شدند ولی صحنه‌ای که با پنج پرده عمق میدانش کم و زیاد می‌شود و پشت آخرین پرده دیواریست که پشت آن کارگاه چوب‌بری برای ساخت دکور است و سالن گریمش قد کل آمفی‌تئاتر فرهنگسرای رسانه است را چطور می‌توان توصیف کرد؟)</p>
<p dir="RTL"> صبح روز اجرا هم رسید و من همچنان نمی‌دانستم با آن صحنه چکار کنم. عاقبت یک سری آکاسیف رنگ شده که گویا قبلا برای تئاتری استفاده شده بود را پیدا کردم و دو طرف صحنه یک چیزهایی ساختم. مثلا غار و کوه. یک ساعت قبل اجرا هم یک طبل بزرگ آوردیم و دمرو کردیم که مثلا دیگ. همین‌ها بعدا اجرا را جان دادند، وقتی که هشت نفر از تماشاچی‌ها آمدند بالا و بازی کردند. امکانات نور بسیار خوب سالن هم به کمک آمد و با دو تا نور موضعی، این قسمت حسابی دیدنی شد.</p>
<p dir="RTL">اطلاع‌رسانی‌مان خوب نبود. انرژی‌مان را گذاشته بودیم روی پوستر که چندان جواب نداد و دیده نشد. بماند که بسیاری‌شان را هم با وجود مهر و جواز دانشگاه، کندند. در عوض بروشور مفید بود، شاید به خاطر شوخی‌های چاپ شده روی یک صفحه آن. تجربه خوبی شد برای اجراهای احتمالی بعدی.</p>
<p dir="RTL">با این حال بیشتر از صد نفر تماشاچی آمده بودند که به نظرم خوب بود و اجرا گرم شد. البته اولش چندان خوب نبود و ارتباط برقرار نمی‌شود. اما ده پانزده دقیقه بعد از شروع و به خصوص وقتی تماشاچی‌ها آمدند روی صحنه، اجرا روی روالش افتاد و تا آخر خوب پیش رفت. علاوه بر چیزهایی که از قبل آماده کرده بودم چند تا جک و شوخی هم در لحظه به ذهنم آمد که گفتم و خوب شد. یکی دو جا هم شوخی‌ها با تماشاچی ها تند شد که خوشبختانه ظرفیت بالایی داشتند و با خنده و شوخی ختم شد.</p>
<p dir="RTL">این استندآپ کمدی همانی بود که سال ۸۸ در تهران اجرا شده بود. محتوایی علمی (یا دست کم قابل تامل) در قالب شوخی و استندآپ کمدی. البته شوخی‌ها آپدیت شده بودند و شاید بتوان گفت نیمی از محتوا و شوخی‌های ارائه شده در اجراهای اولیه، در این اجرا عوض شدند.</p>
<p dir="RTL">مثل همان موقع باز هم پریسا مدیریت بخش زیادی از کار را برعهده داشت و در تمام طول اجرا پا به پای من کار کرد. تصمیم داریم با مدیریت او، اجرای استندآپ کمدی در خارج از کشور را به طور جدی پی بگیریم. ابتدا از کوالالامپور شروع می‌کنیم و بعد شاید سایر کشورها. هرچند که فکر می‌کنم کوالالامپور با آن جمعیت عظیم ایرانی چنان ظرفیتی دارد که اگر یک اسپانسر یا مدیر پروژه خوب پیدا کنیم، تا مدتها می‌توانیم همانجا اجرا کنیم.</p>
<p dir="RTL">این استندآپ کمدی نهم مارس در سالن دیوان بودایای دانشگاه علوم مالزی (یو.اس.ام) پنانگ با پشتیبانی PETAS برگزار شد. دوستان زیادی از جمله علی اهرمی، فرهاد فخریان، هادی اخباری، عادل عندلیبی (که در واقع میهمان ما بود واز چین آماده بود) و محمود روغنچی در بخش‌های مختلف کمک کردند که از همه سپاسگزارم. از آقای ابراهیم نبوی هم که در فیس‌بوکش برای این کار تبلیغ کرد متشکرم (هر چند رویم نشد به استاد بگویم بعد از اجرا زحمت کشیدند&#8230; شما هم اگر دیدشان به رو نیاورید&#8230;!)</p>
<p dir="RTL">کلیپ کوتاهی از کار در دست آماده‌سازی‌ست که به زودی آپلود می‌شود. فعلا چند عکسی از اجرا که فرهاد عزیز زحمتش را کشیده (روی هر کدام تقه بزنید تا بزرگ شود. طبعا منظورم عکسها هستند).</p>

<a href='http://www.debsh.com/1390/12/22/2720/stand4/' title='stand4'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2012/03/stand4-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="stand4" title="stand4" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/12/22/2720/stand3/' title='stand3'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2012/03/stand3-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="stand3" title="stand3" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/12/22/2720/stand2/' title='stand2'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2012/03/stand2-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="stand2" title="stand2" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/12/22/2720/stand1/' title='stand1'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2012/03/stand1-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="stand1" title="stand1" /></a>


<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2720" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/12/22/2720/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>استندآپ کمدی چیست و چرا شرکت در آن واجب کفایی است</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/12/12/2712/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/12/12/2712/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 02 Mar 2012 14:58:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنز و منز]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2712</guid>
		<description><![CDATA[ پاسخ به این سوال که استندآپ کمدی دقیقا چیست یک مقدار مشکل است. تعریف‌ها مختلفند و هیچ دلیلی هم ندارد که ساده‌ترین تعریف الزاما شفاف هم باشد. مثلا این تعریف: &#8220;یکی می‌ایستد جلوی جمعیت و با حرفهایش دیگران را می‌خنداند&#8221;؛ که خب در کشور ما به آن استندآپ کمدی نمی‌گویند و مثلا می‌گویند کنفرانس مطبوعاتی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"> پاسخ به این سوال که استندآپ کمدی دقیقا چیست یک مقدار مشکل است. تعریف‌ها مختلفند و هیچ دلیلی هم ندارد که ساده‌ترین تعریف الزاما شفاف هم باشد. مثلا این تعریف: &#8220;یکی می‌ایستد جلوی جمعیت و با حرفهایش دیگران را می‌خنداند&#8221;؛ که خب در کشور ما به آن استندآپ کمدی نمی‌گویند و مثلا می‌گویند کنفرانس مطبوعاتی جناب دکتر فلان یا خطبه‌های دشمن شکن آیت‌الله بهمان. اما واقعیت این است که استندآپ کمدی خوشدلانه‌تر از این قبیل ژانگولرهای خطرناک است. یک نفر سعی می‌کند با حرفهای خنده‌دارش دیگران را شاد کند نه اینکه مثل فلان و بهمان، با حرفهای خنده‌دارش دیگران را بدبخت کند.</p>
<p dir="RTL">به کسی که استندآپ کمدی اجرا می‌کند استندآپ‌کمدیَن می‌گویند. در استندآپ کمدی‌ها معمولا رسم است که کمدین با خودش و نزدیکانش بیشتر از دیگران شوخی می‌کند. یعنی مثلا به جای اینکه بگوید &#8221; یه روز یه &#8230;&#8221; می‌گوید &#8220;یه روز داشتم می‌رفتم&#8230;&#8221; و تا جایی که بتواند جک‌ها را به صورت خاطره بازسازی می‌کند، مثلا به جای &#8220;یه روز بچه‌هه میره از باباش می‌پرسه&#8230;&#8221; می‌گوید &#8220;وقتی بچه بودم یه روز از بابام پرسیدم&#8230;&#8221;. البته همیشه هم اینطوری نیست و جک‌ها به همان صورت مرسوم (در مورد قومیت‌ها، سیاستمداران، شخصیت‌های مشهور&#8230;) هم نقل می‌شوند.</p>
<p dir="RTL">مهمترین ویژگی استندآپ کمدی ارتباط مستقیم و بی‌وقفه کمدین با تماشاگران است. او دائما با آنها حرف می‌زند، بعضا پرسش و پاسخ دارد و حتی بر اساس واکنش‌های آنها اجرا را به صورت لحظه‌ای تغییر می‌دهد. حضور تماشاچی‌ در استندآپ کمدی به قدری مهم است که حتی در استندآپ کمدی‌هایی که برای پخش در رادیو و تلویزیون ضبط می‌شوند هم از تماشاچیان دعوت می‌شود در اجرا حضور داشته باشند.</p>
<p dir="RTL">در سنت ایرانی استندآپ کمدی چندان جا نیفتاده است و هرچند ژانرهایی نزدیک به آن وجود دارد (مثل پیش‌پرده خوانی) اما به خاطر پرهیز از بزرگترین مشخصه استندآپ کمدی، یعنی &#8220;شوخی با خود&#8221; (شخص، خانواده، اجتماع، قومیت، مذهب) این ژانر هنوز در ایران ناشناخته است. البته بعضی‌ها هم عملا استندآپ کمدی اجرا می‌کنند اما بدون نام بردن از آن (مثل حمید ماهی صفت)، اما به خاطر تحقیر این ژانر، کمدین‌های درست و حسابی و  مطرح دنبال آن نمی‌روند. در جامعه‌ای که خود کلمه &#8220;کمدی&#8221; اندک اندک بار منفی پیدا می‌کند (و به غلط به جایش از کلمه‌ی &#8220;طنز&#8221; استفاده می‌شود، مثل سریال طنز، تئاتر طنز&#8230;) مردم چه خواهند گفت اگر مثلا مهران مدیری یا فرهاد آئیش در یک اجرا با خودش، خانواده‌اش و فرهنگ ایرانی شوخی کند و جک بگوید؟!</p>
<p dir="RTL">احتمالا رویکرد محافظه‌کارانه‌ی ارشاد مرشاد هم در این امر دخیل بوده است وگرنه استندآپ کمدی‌های موفق کسانی چون ابراهیم نبوی وهادی خرسندی در خارج کشور نشان می دهد طنزنویسان جاسنگین ایرانی هم با اصل قضیه مشکلی ندارند انگار. امید جلیلی، ماز جبرانی و شاپی خرسندی هم از استندآپ کمدین‌های مشهوری هستند که به انگلیسی برنامه اجرا می‌کنند.</p>
<p dir="RTL">استندآپ کمدی‌ها گه‌گاهی مستقل هستند یعنی به صورت منفرد و در زمانی بلند (مثلا یک ساعت) اجرا می‌شوند و گه‌گاهی در خلال برنامه‌های دیگر اجرا می شوند، مثلا در یک جنگ خانوادگی یا برنامه‌ی تلویزیونی چند دقیقه‌ای استندآپ کمدی اجرا می‌شود. به نوع دوم استندآپ کمدی کاباره‌ای (Cabaret stand-up comedy) هم گفته می‌شود که ریشه در استندآپ کمدی‌هایی دارد که از دهه‌های نخست قرن بیستم ( و شاید پیش از آن) در خلال برنامه‌های کاباره‌های اروپایی اجرا می‌شدند، و بر خلاف پیش‌داوری منفی‌‌ای که احتمالا به خاطر کلمه &#8220;کاباره&#8221; به ذهن متبادر می‌شود، اصلا نباید آن را دست کم گرفت . جان مورریل در کتابش Comic Relief ضمن آنکه هشت خصیصه مشترک میان استندآپ کمدین‌ها و فیلسوفان را برمی‌شمارد، یادآوری می‌کند که استندآپ کمدین‌های کاباره‌ای آلمان در دهه سی میلادی، نخستین کسانی بودند که با نگرانی شروع به سخره گرفتن هوشمندانه‌ی نازی‌ها و هیتلر کردند تا به مردم نست به فاجعه پیش رو هشدار بدهند و پس از به قدرت رسیدن نازی‌ها نه فقط تمام کاباره‌هایشان تعطیل شد که بسیاری‌شان به اردوگاه‌های کار اجباری فرستاده یا حتی اعدام شدند.</p>
<p dir="RTL">بعضی‌ها هم برنامه‌های خبری- تحلیلی رادیو و تلویزیون را به صورت استندآپ کمدی اجرا می‌کنند، مثل جان استوارت در برنامه‌ی تلویزیونی بسیار مشهورش دیلی‌شو.</p>
<p dir="RTL">در واقع استندآپ کمدی حد و مرزی ندارد و می‌توان با بسیاری از برنامه‌ها، اجراها و آموزش‌ها آمیخته شود. مثلا مورریل در همان کتابش می‌نویسد که در یکی از ایالت‌های آمریکا، گردانندگان یک آموزشگاه رانندگی برای کاستن از انزجار شرکت‌کنندگان کلاس‌های اجباری آموزش رانندگی برای رانندگان متخلف (که به حکم قاضی جبور به گذراندن آنها می‌شوند) تصمیم گرفتند از یک استندآپ کمدین برای تدریس استفاده کنند. محتوای آموزشی در قالب استندآپ کمدی اجرا شد و به این ترتیب در اندک زمانی شرکت کنندگان نه فقط از شرکت در کلاس متنفر نبودند بلکه با علاقه در کلاس حاضر می‌شدند و پس از پایان دوره، شرکت در این کلاس‌ را یکی از بهترین تجربیات آموزشی خود ذکر کردند. کار به قدری بالا گرفت که بیشتر آموزشگاه‌ها برای تدریس به دنبال استندآپ‌ کمدین‌ها افتادند.</p>
<p dir="RTL">از مشاهیری که زمانی استندآپ کمدین بوده‌اند یا هنوز استندآپ اجرا می‌توان به باب هوپ، پیتر سلرز، وودی آلن و جیم کری اشاره کرد.</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL">×××××</p>
<p dir="RTL">اگر در این قالب وزین و فخیم و علمایی نرفته بودم اسم خودم را هم (لابد با فروتنی) بعد از جیم کری می‌آوردم، که به این بهانه هم شده بگویم نهم مارس یا همان نوزدهم اسفندماه در پنانگ استندآپ کمدی اجرا خواهم کرد. پنانگ اسم همین جزیره‌ایست که ما در آن زندگی می‌کنیم، شمال مالزی. دقیقترش را بخواهید ۸ تا ۹ و نیم شب، دیوان بودایا، دانشگاه علوم مالزی (یو اس ام).</p>
<p dir="RTL">اینجا دو سه هزار ایرانی بیشتر ندارد و گرفتن سالن بزرگی مثل دیوان بودایا که ۴۵۰ نفر گنجایش دارد شاید زیاد عاقلانه نبود، چون هیچوقت پر نخواهد حتی با وجود اینکه اجرا رایگان است. با این حال به نظر می‌رسد با در نظر گرفتن مزایا و معایب هر انتخابی، بهترین گزینه فعلا همین است که تازه آن هم با لطف دوستان میسر شد.</p>
<p dir="RTL">این همان استندآپ کمدی‌ای است که قبلا در سال ۸۸ در سالن فرهنگسرای رسانه برگزار شده بود. محتوایش علمی و آموزشی است درباره مشکلات ارتباطی زن‌ها و مردها و اجرا هم طبعا کمیک. (قبلا <a href="http://www.debsh.com/1388/10/27/889/">اینجا</a> درباره‌اش نوشته‌ام)</p>
<p dir="RTL">اگر این اجرا خوب از کار دربیاید دنبال کار استندآپ کمدی را جدی‌تر می‌گیرم، کارهای جدیدتری می‌سازم، احتمالا نسخه انگلیسی را هم آماده می‌کنم و  در کوالالامپور و شاید سایر کشورها اجرا می‌کنم. اگر هم خوب نشد که فرض می‌گیریم نه خانی آمده و نه خانی رفته. فعلا مشغول آماده‌سازی هستم و بزرگترین دغدغه‌ام جذب تماشاچی است. در اجرای صحنه‌ای، میزانِ پر شدن سالن مهمتر از تعداد است، مثلا اگر یک سالن صدنفره کاملا پر شود، اجرا گرم‌تر می‌شود و اثر بسیار بهتری بر روی اجراکننده و تماشاچیان دارد تا وقتی یک سالن ۴۰۰ نفره نیمه پر شود.</p>
<p dir="RTL">تبلیغات برای استندآپ کمدی‌های قبلی یکسره از طریق وبلاگ خودم یا دوستان ( به ویژه شراگیم عزیز) بود. اینبار هم ای بسا که اطلاع‌رسانی وبلاگی و از طریق شبکه‌هایی مثل فیس‌بوک و گوگل‌پلاس مفید و موثر باشد. اگر در مالزی هستید یا دوستانی این حوالی دارید خبردار باشید که برای همه جا هست و پنانگ هم یکی از جزایر دیدنی دنیاست. می‌ماند خوب بودن خود برنامه که به قول معروف کارگران مشغول کارند!</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><a href="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2012/03/final-weblog.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-2716" title="استندآپ کمدی" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2012/03/final-weblog.jpg" alt="" width="480" height="679" /></a></p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2712" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/12/12/2712/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک سال از ۲۵ بهمن گذشت، من موسوی ۱۲ بازی می‌کنم شما چطور؟</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/11/25/2709/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/11/25/2709/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Feb 2012 10:02:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدمشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[کرتیک]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2709</guid>
		<description><![CDATA[در زمستان سال ۸۳ قرار شد ویژه‌نامه‌ای درباره اینترنت با نگاهی فلسفی برای خردنامه دربیاورم. آن زمان هنوز اینترنت در ایران فراگیر نشده بود و اصولا هنوز اکثریت جامعه در مرحله آشنایی با تکنولوژی آن به عنوان ابزار بود و نه تاثیرات فرهنگی و هویتی آن. مراد فرهادپور آن زمان به دعوت و خواهش من [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">در زمستان سال ۸۳ قرار شد ویژه‌نامه‌ای درباره اینترنت با نگاهی فلسفی برای خردنامه دربیاورم. آن زمان هنوز اینترنت در ایران فراگیر نشده بود و اصولا هنوز اکثریت جامعه در مرحله آشنایی با تکنولوژی آن به عنوان ابزار بود و نه تاثیرات فرهنگی و هویتی آن. مراد فرهادپور آن زمان به دعوت و خواهش من در سایت دبش (با همین آدرس اما به صورت مجموعه‌ای از وبلاگهای مستقل) به همراه امید مهرگان مطلب می‌نوشت و به گمانم حتی برای تایپ مطلب هم امید باید می‌رفت منزل آقای فرهادپور تا یک نوشته منتشر شود. با این حال احساس می‌کردم که این مرد باسواد و باهوش با همان آشنایی مختصرش با تکنولوژی کامپیوتر و سایبر، درکی عمیق و ویژه از اینترنت دارد.</p>
<p dir="RTL">قرار شد مصاحبه کنیم و یک سری سوالها را به او دادم. بعد از چند روز که در روزنامه شرق دیدمش دیدم انگاری حتی حال فکر کردن به آنها را هم نداشته! با این همه از دل همان گفتگوی بیست دقیقه نیم‌ساعته‌مان در آن جای شلوغ، یادداشتی درآمد که به نظر می‌رسید از تمام مطالب تهیه شده برای خردنامه بهتر باشد. فرهادپور از خطر غرق شدن در دنیای مجازی می‌گفت، از اینکه مثل بازی‌های کامپیوتری که به مخاطب توهمی از بازی واقعی می‌دهد، دنیای سایبر هم توهمی از دنیای واقعی به مخاطب بدهد و او را چنان در خود غرق کند که از هر کنش سیاسی و اجتماعی در دنیای واقعی بازبماند. او از مصرف‌گرایی دنیای آنلاین و خطراتش می‌گفت. خطر تبدیل شدن به موجودی منفعل: &#8220;آیا نوعی از غوطه وری در اینترنت نمی تواند در ردیف وقت کشی از طریق درگیری <strong>با</strong> دنیای بازی های کامپیوتری باشد؟ بازی هایی که بیش از آنکه محتوای مثلاً ورزشی یا حادثه ای آنها مورد توجه باشد. کنترل زمانی آنها از طریق تند کردن زمان و حل کردن سوژه در این زمان تند؛ مطلوب است و نهایتاً امکان تامل، یعنی ایستادن و فکر کردن را از مخاطب می گیرد؟&#8221;</p>
<p dir="RTL">اندکی پیشتر علی ملائکه کتاب نگاهی فلسفی به اینترنت از هیوبرت دریفوس را ترجمه کرده بود. دریفوس هم از آن نوابغی‌ست که با نگاهی ژرف و فلسفی به فضای سایبر هشدار می‌دهد از فضای مجازی و دنیای مجازی نباید زیاده انتظار داشت. (هوش مصنوعی را که کلا پروژه‌ای ناکام می داند)</p>
<p dir="RTL">بعد از یک دوره شیفتگی شدید نسبت به امکانات معجزه‌آسای فضای سایبر که همه جا را فرا گرفت، منتقدان رسانه‌ی نو، فضای سایبر یا اینترنت بیشتر و بیشتر می‌شوند. در این میان شاید بتوان اسم کسانی را هم وارد کرد که با کار عملی نشان دادند که امکانات و آزادی بی‌حد و حصر فضای سایبر تا چه حد می‌تواند محدود کننده، وقت تلف‌کن و حتی خطرناک هم باشد. مارک زوکربرگ، خالق فیس‌بوک، جایی که صدها میلیون نفر در آن وقت خود را در ارتباطات گاهی مفید و معمولا بی‌فایده سپری می‌کنند قطعا یکی ازهمین هاست.</p>
<p dir="RTL">میرحسین موسوی هم باید جایی جاودانه در این بین داشته باشد. کسی که شاید ناخواسته به ایرانیان و همه کسانی که به اطلاع رسانی و فضای سایبر زیاد خوشبین بودند نشان داد که این فضا تا چه حد می‌تواند مخرب کنش‌های لازم باشد.</p>
<p dir="RTL">رسیدن به موقعیتی می‌توان اتفاقی باشد اما نگه داشتن آن زحمت فراوان دارد و کمتر کسی‌ست که بخت بهره بردن از فرصت تاریخی زندگی‌اش را داشته باشد. خمینی زمانی که به رهبری انقلاب مردم ایران رسید کاملا در جایی قرار داشت که بتواند گاندی جهان اسلام باشد، جهانی سالیان دراز تحسینش کند و کرامات اخلاقی داشته و نداشته به نامش بنویسد. آن کرد که دیدیم و بیشتر مردمان حتی در کشور خودش چنان یادش می‌کنند که می‌دانیم. موسوی اما –با تمام خوب و بدهایی که قبل از آن کرده و ناکرده &#8211; موقعیت بی‌نظیر تاریخی که شاید به طور اتفاقی نصیبش شده بود را قدر دانست، و با رنج و شهامت و صداقت بر سر عهد خود ایستاد.</p>
<p dir="RTL">تاثیر ایستادگی صادقانه او بیش از هر چیز در نشان دادن چیزهایی بود که بودند اما دیده نمی‌شدند یا اراده بر ندیدن آنها بود. از سکوت کر کننده و ننگ‌آور بیشتر روحانیون شیعه تا سبوعیت حیرت‌برانگیز حکومت داعی ایمان و امان، از اصلاح‌ناپذیری حکومتی که قانون اساسی‌اش بیشتر شبیه ژانگولربازی است تا روشن شدن منش و روش منحصربفرد رهبر فرزانه آن. و چیزهایی تلخ‌تر حتی: سست عنصری مردمی پرتوقع که آدم عاقل بهتر است زیاد روی احساسات آنها حساب نکند و ماست خودش را بخورد.</p>
<p dir="RTL">فروریختن باورهای خوشبینانه درباره رسانه‌های آزاد و به خصوص دنیای مجازی هم حتما جای سنگینی در این میان خواهد داشت. آگاهی اگر نهایتا به عملی در خور منتهی نشود همان بهتر است که نباشد. جنبش سبز (یا حرکت اعتراضی) مردم ایران اگر در مواقعی شایسته تحسین است (که هست) پس از چنان فاعلیت و اختیاری برخوردار است که بالقوه در خور سرزنش هم باشد. بعد از اشتباه و شکست بزرگ در ۲۲ بهمن ۸۸، جایی که رهبری جنبش و خواسته‌اش نادیده گرفته شد و از ده‌ها هزار معترضی که در خیابان‌ها بودند حتی هزار نفر نتوانستند گرد رهبران جنبش حلقه بزنند تا از کتک خوردن آنها جلوگیری کنند، روز به روز بر اشتباهات و همینطور انفعال این جنبش افزوده شد.</p>
<p dir="RTL">جنبشی که مثل لشکری بزرگ بود بجای سرباز پر از سرلشکر. سرلشکرانی که به دیده بان خودی که به آنها گرا می داد حمله می‌بردند، به تبلیغاتچی خودی حمله می‌بردند، به تحلیلگر خودی حمله می‌بردند&#8230; که &#8220;اگه راس می‌گی خودت چرا نمیای بری وسط؟!&#8221;. سرباز/سرلشکرهایی که در دل آنها یک جوخه دشمن می‌آمد فرمانده آنها را کتک می‌زد و برمی‌گشت و آن فرمانده محجوبتر و فروتن‌تر از آن بود که بگوید این رسمش نیست، که بگوید نه من که به خودتان رحم کنید با این مرام جنگ و دفاعتان.</p>
<p dir="RTL">دلخوشی جماعت موبایل به دست این است که آبروی حضرات را در جهان برده است. سوال اینجاست که کدام آبرو؟ آنهایی که از هر هزار، یکی از آن فیلمها را دیده‌اند پیش از آن هم اعتبار و آبرویی برای حضرات قائل نبوده‌اند و آنهایی که واقعا می‌بایست می‌دیده‌اند به ندرت، به ندرت دیده‌اند. (هنوز در مالزی و در میان دوستان فراوان مالایی، هندی و چینی کسی را ندیده ام که حتی فیلم کشته شدن ندا را دیده باشد چه رسد به سایرین.)</p>
<p dir="RTL">و تازه گیریم که عالم و آدم از راه رسانه و فضای مجازی فهمید که در ایران چه گذشته. که چه بشود وقتی مردمی حاضر نیستند برای سرنگونی این رژیم از خارجیانی کمکا قبول کنند که قرار است این محصولات رسانه‌ای و شبکه‌ای برای آنها تولید شود؟</p>
<p dir="RTL">حتی به نظر نمی‌رسد تکرار دوباره و دوباره اخبار و عکسها و فیلمها و نظرات در فضای مجازی –در جهت یادآوری وقایع و پر رنگ کردن خاطرات- به نگه داشتن امید بین عده‌ای همفکر و هم عقیده کمک برساند. ۲۵ بهمن‌ماه سال ۹۰، یک سال پس از حبس بی‌محاکمه و نگهداری بی‌نظارت رهبران جنبش سبز، همانهایی که قرار بود حتی با دستگیری یکی‌شان &#8220;ایران قیامت بشه&#8221;، وب فارسی خبر خاصی نبود جز حسرت.</p>
<p dir="RTL">شاید به جای توهمات ملی و خیالبافی‌‌های تاریخی، بهتر است قبول کنیم همچنان که صدها و بلکه هزاران سال است در ایران و خاورمیانه باب است، عمل عینی آدم‌های واقعی پاکار و پشتکاردار است که تاریخ قدرت را تعیین می‌کنند نه فلسفه نه شعر نه عرفان و نه شبکه‌ مجازی.</p>
<p dir="RTL">در حکومتی چنان بسته و نامنعطف که به نرم ترین حرکت‌های اصلاحی تو دهنی زده، جماعت اگر به هر دلیلی (ترس، بزرگواری، صبوری، مازوخیزم&#8230;) نمی‌خواهد به خیابان برود، کاری بکند و هزینه بدهد، خود داند ولی امید بستن به فضای مجازی صرف همانقدر بیهوده است که بند کردن به تحلیلگران و مشوقان جنبش (با تکه کلام: بیرون گود نشستی می‌گی لنگش کن) احمقانه است.</p>
<p dir="RTL">آدم، اگر نمی‌خواهد یا نمی‌تواند ورزش کند، سالمتر است تا یک گوشه بنشیند موسیقی گوشی کند تا ساعت‌ها قوز کند پای بازی‌های کامپیوتری، حتی اگر بازی‌اش آخرین ورژن فیفا باشد و بتواند لیونل مسی را برای خودش انتخاب کند.</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2709" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/11/25/2709/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گلشیفته در قمارخانه</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/11/08/2696/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/11/08/2696/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Jan 2012 07:14:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[کرتیک]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2696</guid>
		<description><![CDATA[نخستین چیزی که به محض دیدن عکس جنجالی گلشیفته فراهانی به ذهنم آمد این بود که چه عکس قشنگی! نورپردازی نرم به خصوص بر روی شانه‌ها، ارتفاع لنز و در مرکز بودن همزمان چشمها و سینه، آن حالت نگاه گلشیفته و البته بدن زیبا و روی فرمش تحسین‌برانگیز بود و هست. اینها را برای این [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"><a href="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2012/01/golshifteh2.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-2701" title="golshifteh" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2012/01/golshifteh2.jpg" alt="" width="516" height="337" /></a></p>
<p dir="RTL">نخستین چیزی که به محض دیدن عکس جنجالی گلشیفته فراهانی به ذهنم آمد این بود که چه عکس قشنگی!</p>
<p dir="RTL">نورپردازی نرم به خصوص بر روی شانه‌ها، ارتفاع لنز و در مرکز بودن همزمان چشمها و سینه، آن حالت نگاه گلشیفته و البته بدن زیبا و روی فرمش تحسین‌برانگیز بود و هست. اینها را برای این نمی‌گویم که غیرمستقیم پیام بدهم &#8220;آه من چه روشنفکرم&#8221; &#8211; خوشبختانه یا متاسفانه، کسی که عمده کارهایش مکتوب و منتشر است با گنده‌گویی درباره خودش فقط بساط مضحکه درست می‌کند. یکی هستم مثل بقیه ایرانی‌ها، بزرگ شده در همان سنتهای مردسالارانه و نگاه جنسی و پر از عقده های سرکوب شده ناشی از زندگی در حکومتی توتالیتر-مذهبی. حتی گاهی اوقات که در آرشیو وبلاگ دنبال چیزی می‌گردم به مطالبی تا آن حد سخیف (و بعضا حاوی شوخی‌های جنسی) برمی‌خورم که متعجب می‌شوم چطور چنان چیز احمقانه‌ای به ذهنم رسیده بوده، چه رسد به اینکه منتشرش هم کرده‌ام.</p>
<p dir="RTL">با این حال آدیمزاد قرار است رشد کند، بهتر زندگی کند و بیشتر بفهمد. جبر زمانه و زمینه تعیین کننده همه چیز نیست و نباید باشد، اگر چنین بود حداکثر فهممان از آزادی و تمدن و دانش باید در حد اواخر دوران ناصری می‌بود. قبول حماقت چیزی‌ست و ادامه دادنش حرفی.</p>
<p dir="RTL">وقتی که طاهره قره‌العین در سال ۱۲۶۴ قمری در بدشت در میان مردان ظاهر شد و فقط روبنده از رو گرفت، نه فقط جمع حاضر مبهوت شدند که فتنه‌ای عظیم ابتدا منطقه بدشت و سپس بسیاری از مناطق ایران را در برگرفت. پنجاه سال بعد دیدن زن بی‌روبنده در تهران ممکن بود و هشتاد سال بعد دیدن زن باروبنده در دهات ایران هم نادر بود. علی الظاهر بر سر مسائل مربوط به زنان و به خصوص حجاب، مسائلی از قبیل عرف جامعه، سطح سواد و شعور عمومی، و زور دولت بیشتر تعیین کننده است تا &#8220;فطرت بشری&#8221; و حکم الهی و داستان‌هایی از این دست.</p>
<p dir="RTL">دو دهه بعد از آنکه دیدن بدن عریان زنان از طریق ماهواره و اینترنت و دستگاه‌های پخش خانگی در تلویزیون‌ها و مانیتورهای خانه‌های بسیاری از ایرانیان به امری عادی (یا ممکن) تبدیل شده است، دیدن بدن عریان بازیگری جوان نباید امری عجیب تلقی شود. آن هم در میان افرادی که قاعدتا با همان رسانه و ابزاری که توانسته‌اند عکس بازیگر ایرانی را ببینند تصاویر مشابهی از بهترین بازیگران خارجی را هم دیده‌اند. آن هم در حالت‌هایی نه چنین ساده و غیراروتیک و کوتاه، بلکه کاملا اروتیک، فعال و بلند مدت.</p>
<p dir="RTL">ظاهرا همگی متفق‌القولند که قضیه صرفا بدن و دست و پستان نیست. جامعه‌ای اگر با چند ثانیه از نصف گلشیفته تب کند لابد با چند دقیقه از کل مونیکا بلوچی خواهد ترکید! هیچ‌کدامشان هم که در میدان آزادی برهنه نشده‌اند. هر دو  در راه دورند .</p>
<p dir="RTL">واکنش شدید نسبت به هر موضوعی، چه موافق و چه مخالف، نشان از آن دارد که با آن کنار نیامده‌ایم. عریان شدن گلشیفته از همین دست است و واکنش‌های شدید نسبت به عملش، پیش از هر چیز نشان از جامعه‌ای دارد که ذهنش به طرز بیمارگونه‌ای دچار بدن و جنسیت است. چیزی که برای خودمان البته در زمره &#8220;چه حاجت به بیان&#8221; است؛ و پیشتر در ماجرای انتشار فیلمی خصوصی حاوی نزدیکی جنسی بازیگر درجه دوم-سوم تلویزیون ایران با دوستش، چنان انفجاری رخ داد که قصه از &#8220;عیان&#8221; بودن هم گذشت.</p>
<p dir="RTL">کار گلشیفته به نظر نمی‌رسد ربط چندانی به کار علیا ماجده المهدی داشته باشد، دختر بسیار جوانی  که عکسی کاملا عریان از خود در وبلاگ &#8220;شخصی‌&#8221;اش منتشر و قید هم کرده بود که &#8220;در اعتراض&#8221; به بنیادگرایی، سکسیسم، نقض آزادی‌های اجتماعی و امثال اینها این کار را انجام می‌دهد. گلشیفته کارش سینماست و یکی از ملزومات بازیگری سینما در دوران کنونی عریان شدنست، ربطی هم به مرد و زن بودن ندارد.  ثانیا این کار را نه به صورت فردی که همراه با جمعی دیگر انجام داده در پروژه‌ای گروهی (و با فکر دیگری). ثالثا نه قیدی بر آن گذاشته و نه مخاطب خاصی را نشان کرده. رابعا (و شاید از همه مهمتر) مثل علیا از مرکز فشار و حادثه آن را منتشر نکرده، در غرب است و –نسبت به علیا- در امن و راحت.</p>
<p dir="RTL">البته از آن سو هم می‌توان قضیه دید و به فرق‌ها –منصفانه- اضافه کرد. مثلا: گلشیفته هنرمندی مشهور و شایسته است که بدون چنین کاری هم شهرت و محبوبیت خود را داشت در حالیکه علیا بدون آن عکس، دختری بود کاملا گمنام و کم اهمیت.</p>
<p dir="RTL">تنها شاید از یک جهت علیا و گلشیفته اشتراک داشته باشند: واکنش تند، شدید و عمدتا حماقت‌آمیز جامعه‌ای مسلمان/خاورمیانه‌ای (که اتفاقا پیشینه‌ی تمدنی چند هزار ساله‌ی گوش فلک کر کننده‌ای هم دارند).</p>
<p dir="RTL">اینکه تاپ‌لس شدن و چند ثانیه‌ای به دوربین زل زدن یک &#8220;بازیگر&#8221; زن در یک پروژه تبلیغاتی گروهی، در شرایط سال ۲۰۱۲ ایران، تبدیل به دغدغه‌ی فکری ایرانی‌ها شود عبرت برانگیز و اسف‌ناک است. بیشتر از اینش به نظرم داخل شدن در قماری‌ست که قطعا یک برنده همیشگی دارد: صاحب قمارخانه.</p>
<p dir="RTL">کم کردن حساسیت جنسی، رهاکردن این قصه و موارد مشابه، و تلاش برای کاهش سکسیسم‌ مهیبی که نظام و اسلامش همواره تلاش کرده‌اند ذهن ما را دچارش کنند، شاید بهترین راه و در حکم بیرون آمدن از قمارخانه باشد.</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2696" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/11/08/2696/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آخ اگه این سمیر می‌ذاشت&#8230;</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/10/15/2688/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/10/15/2688/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 05 Jan 2012 16:49:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[براده‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2688</guid>
		<description><![CDATA[واقعا چه‌جوری می‌شه؟‍! چه‌جوری می‌شه یه‌نفر توی مشهد زندگی کنه و مغازه‌ی «فورژ کلاس» سر میدون ِ ملک‌آباد رو هر چند روز یه‌بار ببینه و بعد به چیزی‌ مثه انتخابات فک کنه؟‍! مغازه‌ای که هنوز دیوارای نمورش سبزه و من هر بار که رد می‌شم از اون‌جا، تمامی جیغ‌ها و خنده‌ها و گریه‌ها و شور [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>واقعا چه‌جوری می‌شه؟‍! چه‌جوری می‌شه یه‌نفر توی مشهد زندگی کنه و مغازه‌ی «فورژ کلاس» سر میدون ِ ملک‌آباد رو هر چند روز یه‌بار ببینه و بعد به چیزی‌ مثه انتخابات فک کنه؟‍! مغازه‌ای که هنوز دیوارای نمورش سبزه و من هر بار که رد می‌شم از اون‌جا، تمامی جیغ‌ها و خنده‌ها و گریه‌ها و شور ها و بُهت‌زدگی‌ها رو جلوی چشم‌ام می‌آره!؟<br />
.<br />
دکتر خاکپور، مدیر گروه ِِ ما از حوزه‌ی انتخاباتی ِ شیروان و فاروج کاندیدای (کاندیدای من کــو؟) انتخابات ِ(؟) مجلس شده!<br />
برخی هم‌کلاسی‌های جاکش، که همه از مدیران ِ شهری شهر مشهد هستن&#8230;از مدیران سپاهی خط دو قطار شهری تا مدیران ِ با ریش‌های تراشیده‌ی تا بیخ ِ گردن محافظه‌کاره شهرداری، همه تلاش وافری برای رای آوردن ِ استاد در ازای چند نمره دارند&#8230; وقتی همه تلاش‌ها خـــوب انجام شد، دیگری به‌عنوان ِ آس، تلفن دکتر فتاحی (معاون وزیر دفاع و رئیس شورای اصول‌گرایان ِ استان خراسان) رو روو می‌کنه&#8230; استاد در لیست قرار می‌گیره! شاد شدی الان استاد؟! الان دیگه رای (؟) می‌آری! تموم؟ الان دیگه جاش درد نمی‌کنه؟! الان می‌ری مجلس‌! شاد باش! خوشال باش!<br />
.<br />
هم‌کلاسی ِ دختری، با مقنعه‌ی عقب، مانتویی تقریبا کوتاه، آرایشی تقریبا غلیظ، آخر کلاس به انتظار استاد که؛ «ما می‌تونیم فلان کنیم»، «ما می‌تونیم بهمان کنیم»، در جواب ِ تعجب ِ مدیران ِ سپاهی خط دو قطار شهری که؛ «مگه شما هم توی این کارا هستید؟؟!» پشت ِ چشمی نازک کرد و گفت؛ «من مدیر داخلی ِ یکی از کاندیداهای تربت حیدریه‌ام»&#8230; شاشیدم&#8230; شاشیدم به تو و اعتقاداتت&#8230; شاشیدم به اون آرایشت&#8230; شاشیدم به اون مانتوت&#8230; شاشیدم به مدیر داخلی بودن‌اِت&#8230; شاشیدم به این‌که سر کلاس جامعه‌شناسی در مورد «هنجارشکنی»‌ نظر می‌دادی&#8230; شاشیدم به جامعه‌ا‌ی که به امثال ِ تو بها می‌ده اصلن&#8230; شاشیدم به اون چیزی که بهش می‌گن «احترام به حقوق و آرای دیگران»&#8230; کدوم آراء؟ من چرا باید برای نظرات تخمی‌ ِ تو احترام قائل باشم وقتی «مدیر داخلی» کاندیدایی هستی، در حالی‌که «کاندیدای من» بیش از سیصد روزه که نیست؟! شاشیدم به «تفتیش‌ عقاید» که الان دارم مرتکب‌اش می‌شم&#8230; شاشیدم به «داخلی» که تو «مدیر»ش هستی&#8230; شاشیدم به ساختار جامعه‌ای که تو برای این کار ‍«پول» می‌گیری&#8230; اصن شاشیدم به این‌که چشمای کورتون رو باز نمی‌کنین واقعن! ینی ندیدین واقعن؟! ینی فک می‌کنین که «دست ِ شماست» واقعن؟!&#8230; شاشیدم&#8230; شــُـررر&#8230;<br />
.<br />
یادمه چند شب بعد جریانات ِ لیبی، اون‌قدر برام صحنه التماس‌های قذافی توی جوی آب عجیب، غیرقابل قبول و بُهت‌آور بود که حتی گاهن خوابش رو می‌دیدم&#8230; تصورش هم برام سخت بود&#8230; بعد اون بغضی که از هشتاد و هشت توی گلوی همه‌ی ماها گیر کرده، هــِی سر باز می‌کرد&#8230; ربطش رو خودمم نمی‌دونم&#8230; یادمه یه‌بار با محمدرضا هم سر این قضیه صحبت کردیم&#8230; که از هشتاد و هشت به‌بعد اشک‌مون دم ِ مشک‌مون شده&#8230; را به را بغض می‌کنیم&#8230;<br />
چند شب پیش‌ها «من و تو» دوباره مستند دستگیری «صدام» رو پخش کرد&#8230; برای چندمین بار بود که می‌دیدم&#8230; پارسال که پخش کرده بود، اصلش رو با همه‌ی بازپخش‌هاش دیده بودم&#8230; ام‌سال که پخش کرد از اول تا آخرش کل ِ پهنای صورتم اشک بود&#8230; دلیل‌اش رو نمی‌دونم&#8230; ینی می‌دونم&#8230; ولی عجیب بود برام&#8230; «سمیر» کسی‌ که اولین‌بار «صدام» رو از توی گودال می‌کشه بیرون، پونزده سال توی تبعید بوده به‌خاطر حکومت دیکتاتوری عراق&#8230; بعد دیالوگ‌هاش توی ذهن‌ام حک شده&#8230; می‌گفت «باورم نمی‌شد&#8230; صدام ِ توی تلویزیون، صدام ِ قــوی، صدام ِ قهرمان، الان در یک گودال&#8230; و من می‌فهمم که این یعنی چی» و من اشک می‌ریختم&#8230; «سمیـر» درون ِ همه‌ی ما ها بارها بغض کرده و گریه کرده&#8230; یه زمانی فک می‌کردم این بغض فقط مربوط به چیزای با ربطه&#8230; مثلن عید رفته بودیم سفر&#8230; بین آهنگ‌های انتخاب شده برای توی جاده، وقتی رسیده بود به «سر اومد زمستون بود»، اون‌قـــدر اشک ریخته بودم که انگار&#8230; بعد مثلن توی تاکسی وقتی آهنگ‌های توی هدفون می‌رسید به «یه‌روز خوب می‌آد» هق‌هق می‌زدم زیر گریه&#8230; بغل‌دستی‌ها هم تعجب نکرده بودن&#8230; می‌دونین که! گریه کلن مقوله‌ی عادی‌ای شده! بعد به یه‌جاهایی رسید که هرچیز ساده و آروومی «سمیر» رو بیدار می‌کرد&#8230; این‌قدر که مرز بین ِ زندگی ِ روزمره با چیزای با ربط به بغض ِ گیره کرده، کم و کم و کم‌تر شده بود&#8230;<br />
.<br />
ام‌روز، مشهد، برفی‌ست که اگر «سمیر‌» ها بودند&#8230; ام‌روز باید تمام این شهر رو صدای خنده پر می‌کرد.<br />
«سمیر‌» ها نیستند&#8230; «سمیر‌» ها خوابند&#8230; خارج‌اند&#8230; سر ِ‌ کارن&#8230; قیمت ِ دلار چک می‌کنن&#8230;<br />
ام‌روز، فقط عکس ِ برف رو منتشر کردیم و پشت ِ مانیتور‌هامون چایی سر کشیدیم.<br />
دو هفته دیگه همین رو هم می‌گیرن، همین «عکس» برف رو هم می‌گیرن.<br />
.<br />
یه‌روز می‌آد، توی هم‌چین برفی، به‌جای خزیدن زیر پتو و تکرار مدام ِ «الکی ِ نامجو» و تماشای پنجره‌های برفی، صدای خنده‌ی ما، شهر رو پر می‌کنه&#8230; شب‌ها می‌شینیم به شب‌نشینی و خوش‌ایم&#8230; بعدشم که داریم تو برف‌ها می‌ریم خونه‌هامون، پخش ماشین «زلف ِ نامجو» پخش می‌کنه و پشت‌چراغ‌ قرمز‌ها هم‌دیگه رو می‌بوسیم&#8230;<br />
یه‌روز می‌آد که بین خنده‌ و گریه‌هامون، توی تهران، همراه با «کیوسک» داد می‌زنیم. همراه «عبدی»، همراه «نامجو»، همراه «یاس»، همراه «هیچ‌کس»، همراه «سمیـــر»ها&#8230;<br />
یه‌روز می‌آد که&#8230;<br />
آخ! اگه این بغض می‌ذاشت&#8230;<br />
آخ اگه این «الکی ِ نامجو» می‌ذاشت</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p><em>از فیس بوک یکی از رفقای مشهدی</em></p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2688" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/10/15/2688/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از ایل تا اون، سه روز از درگذشت پیشوای بزرگ</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/09/30/2686/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/09/30/2686/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 21 Dec 2011 10:12:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[براده‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2686</guid>
		<description><![CDATA[اول. رادیوی دولتی جمهوری خلق کره شمالی دینگ دنگ دونگ ساعت هفت بامداد. صدای ما را از پیونگ یانگ می‌شنوید هایاتونگ مجری اخبار با صدای لرزان: به نام خلق قهرمان جهوری خلق کره روح بلند پیشوای کمونیستهای جهان و رهبر خلق قهرمان کره به بالا پیوست. به همین مناسبت از سوی کیم جونگ اون فرزند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://www.itanz.net/photos/il.jpg" alt="" align="left" border="1" hspace="0" /><br />
<strong>اول.</strong><br />
رادیوی دولتی جمهوری خلق کره شمالی</p>
<p>دینگ دنگ دونگ<br />
ساعت هفت بامداد. صدای ما را از پیونگ یانگ می‌شنوید<br />
هایاتونگ مجری اخبار با صدای لرزان:<br />
به نام خلق قهرمان جهوری خلق کره<br />
روح بلند پیشوای کمونیستهای جهان و رهبر خلق قهرمان کره به بالا پیوست. به همین مناسبت از سوی کیم جونگ اون فرزند پیشوای بزرگ کیم جونگ ایل بنانیه‌ای به این شرح منتشر شد:<br />
به نام خلق قهرمان جهوری خلق کره<br />
روح بلند پیشوای کمونیستهای جهان و رهبر خلق قهرمان کره به آن‌ بالا پیوست و دل مالال از عشق به خلق رنج‌کشیده‌ی خود را از حرکت ایستاند. او که جهان در برابر عظمتش چونان قطره‌ای بود و سعادت و رفاه و عظمت ابدی کره شمالی تنها یک چشمه‌اش بود&#8230;<br />
کوسانگ هاشیموتونگ ریاست موقت مجلس اعلای فسیل‌های خلق کره شمالی:<br />
ما خدمت حضرت پیشوا عرض کردیم بعد از شما ما کسی را نداریم. فرمودند چرا ندارید؟ همین آقای ایل. کسانی که موافق رهبری ایشان هستند قیام کنند!<br />
کیم جونگ اون: اما من قبول نمی‌کنم. این وظیفه سنگینیست.<br />
کوسونگ هاشیموتونگ: این تکلیف خلقی ست. مجبورید قبول کنید.</p>
<p><strong>دوم.</strong></p>
<p>شبکه یک تلویزیون کره شمالی: پخش تصاویری از عزاداری خلق کره شمالی در سوگ پیشوای بزرگ. شرکت داوطلبانه مردم در مراسم سر به جدول خیابان کوبیدن. قرائت اعلانیه شواری هماهنگی شهرداری‌های کره شمالی درباره آمادگی کامل تمام شهرداری‌ها برای ترمیم تمام جداول و اطمینان دادن به مردم که خراب کردن جداول عملی ضدخلقی محسوب نشده و می‌توانند در آزادی کامل سر خود را ضمن رعایت موازین خلقی به جداول بکوبند و هشتاد و سه گرم برنج مازاد بر سهمیه این ماه به این خاطر دریافت دارند.<br />
شبکه دو تلویزیون کره شمالی: پخش تصاویری از آخرین لحظات حیات پر برکت پیشوای بزرگ که به طور مخفیانه از گوشه سمت راست فوقانی در کوپه فیلمبرداری شده است. پیشوای بزرگ مشغول توصیه اکید به فرماندهات ارتش خلق کره مبنی بر چک کردن آبگرم آشپزخانه زوج‌های جوان با انگشت سبابه. اعلام ۶۰ روز عزای عمومی و ده سال عزای خصوصی برای درگذشت قائد بزرگ. فراخوان شرکت خودجوش مردمی در مراسم مومیایی پیکر پیشوای بزرگ کیم جونگ ایل به همراه مجازات خائنینی که با خلق نجوشیده و فردا در مراسم حاضر نشوند.<br />
شبکه سه تلویزیون کره شمالی: هنوز افتتاح نشده.</p>
<p>فردا هر دو شبکه تلویزیونی به طور همزمان: پخش مستقیم مراسم مومیایی پیکر قائد بزرگ. جمعیتی حدود سه میلیون و دویست و سی و هفت هزار و چهارده نفر در محل ساختمان موموتونگ که برای همین منظور و با صرف هزینه هفتاد و سه میلیون دلار مخصوص مومیایی قوائد بزرگ ساخته شده است سراسر دیشب حضور داشته‌اند. شیون و زاری. عزاداران ابتدا خودشان و سپس همدیگر را در غم این ضایعه بزرگ می‌زنند. ساعتها می‌گذرند، حادثه‌ها می‌آیند&#8230;<br />
سرانجام هلی‌کوپتر حاوی پیکر در آسمان ظاهر می‌شود و به زمین نزدیک می‌شود. عاشقان قائد بزرگ به سمت آن هجوم می‌برند و از شدت اندوه هلی‌کوپتر را کتک می‌زنند. خلبان هراسان دسته فرامین را می‌کشد و هلی‌کوپتر صعود می‌کند. کمونیست‌های راستین آن را رها نمی‌کنند و هلی‌کوپتر با ده‌ها نفر که به آن آویزانند در آسمان معلق می‌ماند. سرانجام یکی از پیروان راستین خط پیشوا با آرپی‌جی نیمی از هلی‌کوپتر را به روح بلند پیشوا واصل می‌کند. پیکر پاک پیشوا در میان جمعی از عاشقانش به زمین هبوط می‌کند و باعث لهیده شدن جمعی از ملت می‌شود. جمعیت هجوم می‌آورند و دوربین‌ها می‌توانند تکه‌ای از پای بیموی قائد بزرگ را ثبت کنند&#8230;<br />
<strong>سوم.</strong></p>
<p>جمعی جوانان حزب کمونیزم کره شمالی برای اعلام وفاداری در دیدار با پیشوای جدید:</p>
<p>کمونیسم برتر است&#8230; کمونیسم برتر است&#8230;. کیم جونگ اون رهبر است<br />
مرگ بر ضد قوائد کیم جونگ<br />
مرگ بر آمریکا<br />
مرگ بر انگلیس<br />
مرگ بر فرانسه<br />
مرگ بر رایش سوم<br />
مرگ بر کره جنوبی<br />
مرگ بر امپریالیسم خونخوار</p>
<p>روزنامه عصر &#8220;خلق کره&#8221; ارگان خلق کره:</p>
<p>فیلم منتشر نشده‌ای از ساخته های پیشوای بزرگ پیشین که علاوه بر مقام استادی در رهبری، نظامی‌گری، فلسفه، حقوق، خانه سازی، استعمال بمب هسته‌ای، خانه‌داری، کمونیزم، بیوشیمی و تاریخ، در زمینه فیلمسازی هم صاحب‌نظر بودند به زودی نشان داده خواهد شد. در این فیلم که بعقیده‌ی تمام صاحبنظران بهترین فیلم تاریخ سنمای خلقی جهان است، یک کمونیست واقعی با دیدن تبخال یک زن رنجبر که به خاطر دسایس امپریالیم جهانی مبتلا به بیماری چشمی است به عشقی خلقی دچار می‌شود. وی سپس از کارخانه محل خدمت خود فراری می‌شود و در صف توزیع الکل کوپنی می‌ایستد.<br />
شورای فرهنگ و هنر و سانسور حزب کمونیست خلق کره ضمن تاکید بر این مطلب که فرار از کارخانه محل خدمت که در این فیلم نشان داده می‌شود مفهومی است مجازی به معنای کار بیشتر و جیره غذایی کمتر که آمال و آرزوی هر کمونیست واقعی می‌باشد، مقرر کرد تمام خلق قهرمان کره می توانند هر ماه این فیلم آموزنده و خلقی را بین پانزده تا سی بار در ماه در تمام چهارده سینمای کشور و هفتصد و سیزده دستگاه تلویزیون به طور رایگان تماشا کنند. خائنین به مجازات خواهند رسید.<br />
ضمنا این شورا اعلام کرد نظر به نبوغ و فروتنی خلقی ستایش برانگیز پیشوای جدید، خلق قهرمان می‌توانند پس از هر بار شنیدن نام ایشان فقط یک دقیقه به طور ایستاده کف بزنند و قانون سه دقیقه کف زدن ایستاده پس از هر بار شنیدن نام پیشوای پیشین &#8211; که خلق‌های ما فدای ایشان باد- همچنان بنا به تقاضاهای خلقی پا برجاست. خائنین به مجازات خواهند شد.</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2686" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/09/30/2686/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

