
ظلم، جهل و برزخیان زمین، تراژدی خردهفرهنگها و فصلی درباره اصلاحات دینی

جلد کتاب چاپ اول، تصویر از سایت محمد قائد
“ظلم، جهل و برزخیان زمین” محمد قائد، کتابیست درباره خرده فرهنگهای شرقی و برخورد آنها با فرهنگ غرب. همانطور که خود قائد در چند جای کتاب تاکید میکند، اصطلاح “خرده فرهنگ” در این متن به هیچ وجه بار منفی و تحقیرآمیز ندارد. در این کتاب خرده فرهنگ بودن به این معناست که یک نحلهی فکری یا جهانبینی، گرچه قادر به تسلط بر کل جامعه و طرد خردهفرهنگهای دیگر نیست، اما توان دفاع از موجودیت و حفظ ارزشهای خویش را داراست و از سوی رقیبان به رسمیت شناخته میشود.
بهانه نوشتن کتاب گویا ماجرای گفتگوی تمدنها خاتمی بوده است و اشکالی که همان زمان به آن وارد شد: کدام تمدن؟ کدام گفتگو؟ شما که نمیتوانید یک گفتگوی ساده بین خودتان داشته باشید برای تمدنها نسخهی گفتگو میپیچید؟ بیشین بابا اسدالله!
اما اینها فقط چند پاراگراف از کتاب را تشکیل میدهند. قائد این را بهانه قرار میدهد تا نقبی بزند به خرده فرهنگهای ایرانی و اسلامی. تلاشی جسورانه و پرخطر اما دقیق و زیرکانه برای نشان دادن آنروی سکه به ایرانیان و نیز مسلمانان خاورمیانه که به نظر میرسد آنقدر به دنیا درباره خود دروغ گفتهاند که خودشان هم باور کردهاند. در این کتاب او از نقد جانانهای به ادوارد سعید تا پنبه کردن رشته تخیلات کودکانه درباره ماجرای ملی کردن نفت هیچ چیز را فروگذار نمیکند تا با ارائه فکتهای تاریخی نشان دهد که گویا آدمهایی در این سوی عالم گمان میکنند روابط علی-معلولی در دنیای مدرن را میتوان با پناه بردن به عالم پندار (تعبیر از خود قائد) سر و سامان داد. محمد قائد، مثل کاشف جسوری که برای یافتن گمشدهای به دل غار مخوفی زده و تا همه سوراخ سنبهها را نگردد بیرون بیا نیست، چیزی را فروگذار نمیکند. حتی به “فطرت” هم میپردازد. بالاخره باید جایی در این پس و پسلهها ریشه اینهمه افسوسخواری برای چیزهایی که هرگز از ما نبودهاند، احساس حقارت و تکبر همزمان، کرختی در عمل و چالاکی در خیالپردازی، نفرت از غرب در عین آرزومندی دستیابی به آن و همه اشتراکاتی که مردمان اینسوی دنیا – با تمام اختلافات و افتراقاتشان با یکدیگر- در آنها مشترکند را یافت.
این جانانهترین نقدیست که در تمام این سالها درباره خرده فرهنگهای ایرانی و خاورمیانهای نوشته شده است. نویسنده اکیدا از یکی به نعل و یکی به میخ زدن پرهیز کردهاست و به دور از رمانتیکبازیهای محافظهکارانه که “آره همه جا بد و خوب هست” صراحتا مدعی میشود که برآیند خلقیات فردی آدمهای یک خرده فرهنگ میتواند خلق و خوی آن خرده فرهنگ تلقی شود و تلفیق آنها حتی میتواند خصایل بعضا متضادی را باعث شود که جماعتی در دنیا با آن شناخته شوند. ایرانیها در چشم بیشتر مردمان غربی که مدتی در این دیار به سر بردهاند مردمی وطندوست به شمار نمیآیند، یعنی بیشتر ما علیرغم شعارهای غلیظمان برای میهن، پای منافع شخصیمان که بیفتد حاضر به انجام کارهایی بر ضد وطنشان میشویم. برآوردن رگ گردن برای “خلیج عربی” آری، چشمپوشی از واردات فلان محصول که به ضرر اقتصاد و کشاورزی کشور است هرگز. از هفتاد و اندی میلیون نفر نفوس ایران، چند نفر استعداد خدمت در دربار قاجار و بهرهمندی از “مداخل” آن را ندارند؟
فلسطینیها هم خارج از چارچوب دعوا با اسرائیل مردمان جالبی نیستند. در نقد اردوارد سعید و گلایهمندی او از اینکه مهاجران فلسطینی حتی در کشورهای عربی هم وضعیت خوبی ندارند، قائد مینویسد بیشتر مردمان کشورهای عربی حاضر به پذیرفتن و اعتماد به آنها نیستند چون خلق و خوی جالبی ندارند. از این دست در کتاب بسیارند. از مصر تا حجاز و از عراق تا پاکستان و مابینهما – و البته تاکید بر مابینهماست. آیینه به دست آدم کریهالمنظری که علیرغم نک و نال مظلومانهاش که “هیشکی ما رو دوست نداره” خنجری در آستین دارد که محضاللله سینهی بدخواهان و بدگویان و مسخره کنندگان (وای بر مستهزئین) را بدرد، از خودگذشتگی میخواهد.
موضوع تهاجم اقوام صحرانشین به فرهنگ شهری ایرانی هم از آن موضوعاتیست که قائد به دقت آن را واکاویده است و جالب اینجاست که پیش از سال ۸۴ که کتاب برای چاپ راهی ارشاد شده (و شش ۷ سالی در آن وزارت فخیمه خاک عدم اعطای مجوز خورده تا در سال ۸۹ از بند رها شود) نویسنده از هجوم خرده فرهنگهای بیابانگرد و روستایی ایرانی به خرده فرهنگ شهری و غلبه بر آن اظهار نگرانی کرده است. فراموش نشود که تفنگچیهای ستارخان و باقرخان مشروطه خواه را اهالی پایتخت به زور تفنگداران سوئدی از شهر بیرون کردند. آنچه در سال ۸۹ از سلطه خرده فرهنگ روستایی ایرانی بر خرده فرهنگ شهری میبینیم فاجعهایست که با نگاهی از منظر مطالعت فرهنگی به تاریخ و جغرافیای مملکت ایران میشد آن را پیشبینی کرد. همین کتاب شاهدی بر این مدعا. رویدادهای هولناکتر برای جهان اسلام، از اندونزی تا فلسطین به برکت اسلامگرایی نوین در راهند.
شک ندارم که این کار محمد قائد از آن کارهاییست که صدایش بعدا درخواهد آمد. متن ضرب المثل البته منفیست: یک نفر دزدی را دید که نیمه شب مشغول اره کردن قفل دکانی بود. گفت چه میکنی گفت کمانچه میزنم. گفت پس کو صدایش؟ گفت صدایش فردا درمیآید. با این حال به نظرم کار درست و درمان، کاریست که صدایش بعدا در میآید. کارهای تاثیر گذار دکارت، هیوم، کانت و مارکس هیچکدام فیالفور سر و صدایی به پا نکردند حتی پیش آمد که مثلا دکارت که از ماجرای گالیله ترسیده بود شبه غلطکردم-نامهای خدمت عالیجنابان کلیسا بفرستد اما گذشت زمان هرچیز را سرجای خویش نشاند. یا دست کم نزدیکتر کرد.
به هر حال آینده را آیندگان خواهند دید. اینجا همینقدر از من بس که به جای اسطرلاب عَلَم کردن بگویم این کتاب، کتابیست بسیار خواندنی که نه فقط محتوای آن آموزنده است که روش تحقیق و نگارش نگارنده هم درسآموز است. فاصله گرفتن از سوژه، رعایت بیطرفی علمی در عین داشتن موضع و لحن مخصوص، ارائه فکتهای تاریخی دست اول، شیوه ارجاع به سایر متون، خلاصه نویسی تا حد مقدور و پرهیز از ردیف کردن مترادفها (علاقه نویسندگان ایرانی و عرب) و دقت فراوان در نگارش درست فارسی به زبان امروزی در عین پرهیز از ژانگولرهایی که امروز ه مد شده است از جمله آنهاست.
قائد در تمام این سالها، هرچند که در رسانههای فارسی زبان قلم زده است اما به نحو شگفتآوری توانسته است از جنجالها دور بماند و کار خود بکند. همین دور بودن از جنجالها و سلبریتی روشنفکری شدن باعث شده است که –دست کم تا امروز- سر به سلامت ببرد و بتواند در داخل ایران زندگی کند. زندگی در آن مرز پرگهر آریایی-اسلامی این مزیت را دارد که تحلیلگر اجتماعی و فرهنگی میتواند از نزدیک سوژه را لمس کند. فاصله گرفتن عاطفی از سوژه برای نقد بهتر آن داستانیست و در لندن و پاریس و لسآنجلس نشستن و برای ایرانیان نسخه پیچیدن داستانی جدا. فرهنگ، به خصوص از نقطه نظر نشانهشناسی، همانقدر که در سیاست و تاریخ و هنر نمود دارد در کوچه و بازار هم جاریست. (در اولین دیداری که با آقای قائد داشتم به مناسبتی برایم تعریف کرد که در مسیر خانه به محل کارش شاهد بوده که هر از چندی سرعتگیرهای پلاستیکی پرچ شده به آسفالت خیابان ناپدید میشوند و چند روز بعد سرعتگیرهای نو جای آنها را میگیرند. به شهرداری منطقه میرود مسئول مربوطه را مییابد و از او ماجرا را میپرسد و… الی آخر)
بعید میدانم آدم خاورمیانهای و به خصوص ایرانی، پس از خواندن این کتاب بتواند درباره خودش درست مثل قبل از خواندن آن نگاه کند. مثل آن میماند که آدمی مجذوب تردستی و شعبدهبازی، به یکباره با پشت پرده و حقههای متدوال آن نمایشها آشنا شود. چنین کسی دیگر لذت قدیم را از آن بازیها نخواهد برد – اگر اصلا حاضر به صرف وقت و پولش برای تماشای آنها باشد.
نویسنده در یکی از درخشانترین بخشهای این کتاب، فصل پنجم، به اصلاحات دینی به عنوان بحثی درون فرهنگی میپردازد و عملا نقدی جانانه و کمنظیر بر اصلاحات دینی و آن جماعتی که “روشنفکران دینی” خوانده میشود مینویسد. بخشی از آن فصل را در ادامه به عنوان نمونهای از ساختار کتاب و کیفیت نوشتار، به نقل از سایت آقای قائد در زیر منتشر میکنم و به همه دوستان مصرا توصیه میکنم این کتاب را از دست ندهند. با این توضیح که تاکیدها از من است و ضمنا ناشر کتاب انتشارات طرح نو است که در تدارک چاپ دوم کتاب است.
بخشی از فصل پنجم کتاب “ظلم، جهل و برزخیان زمین” نوشته محمد قائد، درباره اصلاحات دینی
فرستاده شده در کتاب،کرتیک | ۲ نظر
فارنهایت خوشرقصی (پیشنهاد هزینهسازی بهجای پروندهسازی)
میگویند زن و شوهری نیمهشب در محلهای راه میرفتند. لاشهلاتها جلویشان را گرفتند و گفتند یا هر دویتان را میکشیم یا زن باید برایمان برقصد. زن رقصید. لاتها رهایشان کردند. زن دید که مرد از او رویگردان است. گفت خودت دیدی که شرطشان این بود وگرنه هیچ بعدی نبود مست و لایعقل هردویمان را بکشند. شرط عقل رقصیدن بود. مرد گفت بله. ولی خوشرقصی نبود. آنها نمیدانستند تو اینهمه هنر داری و با یک تکان سر و دست و کمر کار تمام بود؛ لزومی به یک ساعت سینه لزراندن و باسن چرخاندن و عشوهریزی نبود. تو خوشرقصی کردی!
حکایت ما با بعضی آرتیستها گویا از همین دست است البته با این تفاوت که اگر نرقصند هم چندان آسیبی نمیبینند. یکی از رفقا که مهران م. را میشناخت میگفت برای دیدار دیدار پیشین با آقا سخت به او پیله میکنند که باید بیایی و هرکار که میکند دست از سرش برنمیدارند. آخر سر مجبور میشود چند روزی در جایی پنهان شود تا نرود. و نرفت. زنده هم مانده و هرچند که طبعا از این به بعد در کارهایش کارشکنی میکنند و حتی شاید نتواند هیچ فیلم و سریالی بسازد، اما از چشم مردم نیفتاد. دو دو تا چهارتا هم که حساب کنیم عقل همین را حکم میکند. مهران و دهها و صدها نفر مثل او مگر از زندگی چه میخواهند؟ همین الان هم اگر خانهنشینشان کنند باز هم برنده آنهایند که عمری در دل مردم خواهند بود. حالا به آن همه کارش دوکار دیگر هم اضافه میکرد به بهای دهنکجی به این همه خونی که ریخته شده و به اینهمه چشم و سر و دست و پا و پهلویی که درآمده و شکسته و بسته و دریده شده؛ چه سودی برایش داشت؟ مهران مسعود دهنمکی که نیست که روی نفرت و ابتذال هم بتواند موجسواری کند.
تازه اینها که بهایی نیست. یکی از دوستان در فیسبوک یادآوری کرد که میلان کندرا بارها نوشته است که در چکسلواکی دوران جنگ سرد بسیاری ار هنرمندان و نویسندگان به رفتگری و شیشهشویی حاضر شدند اما به کرنش مقابل کمونیستها تن ندادند. بالاخره هرچیزی بهایی دارد و آزادگی هم بیبها نمیشود. همینجا هم البته کم نیستند آزادهمردان و زنانی که سربهدار میدهند اما تن به هرکار نمیدهند. محمدنوریزاد و جعفرپناهی از این دستهاند و صدها نفر کم نام و نشانتر.
اما حالا گیریم به هر دلیلی این افراد به کارهایی تن دادند یا اصلا عقیده داشتند. خوشرقصی دیگر چه معنایی دارد؟ فلان آکتریس درجه دو سینما هر عقیدهای که دارد محترم است و هر کاری که کرده به خودش مربوط است، اما چادر چاقچور کردن و به ضیافت رفتن و نطق سی و نه درجهای کردنش چه معنایی دارد؟ باباکرم در این سن و سال و با این ریخت و قیافه؟! شهاب حسینی نه فقط از این محافل پرفیض نمیگذرد که در بدترین شرایط بگیر و ببند و خفقان، با همسرش به عنوان زوج نمونه در جشنواره زوج خوشبخت ایرانی از دست مهرداد بذرپاش و احمدینژاد جایزه میگیرد. آدم این قدر چیپ و ندیدپدید؟
با همه اینها من با هر واکنش غیراخلاقی به این حضرات مخالفم. اصلا کار غیراخلاقی اصولا در جنبش سبز به هبچ بهانهای نباید جاگیر بشود. اما با تحمیل کردن هزینه سخت موافقم. پرونده سازی نه هزینهسازی آری. به عنوان یک نمونه من پیشنهاد کردهام و میکنم که طرفداران جنبش سبز و از آن بالاتر تمام کسانی که دل در گرو آزادگی و شرافت به ویژه در عرصه هنر دارند، به جنبش تحریم هر گونه محصولات هنری و غیرهنری این جماعت بپیوندند. کاریست هم هزینه برای مردم و پرهزینه برای مردم فروشان. کافیست موجی راه بیفتد و دهها هزار نفر اعلام تحریم کنند و به گوش صدها هزار نفر برسانند. خواهید دید نه به هیچ ضرب و زوری -حتی صدا و سیما- اینها نخواهند توانست در صحنه بمانند و کمر راست کنند. تهیهکننده سینما بیش از هر سیاستی به سیاست گیشه میاندیشد و همینکه احساس کند منبعد هدیه تهرانی نه فقط تضمین فروش نمیکند که باعث کسادی بازارش هم میشود، او را حذف میکند. آنوقت خانم تهرانی میتواند در کمال آزادی برود هر بار با رحیم مشائی عکس بیندازد و کمک صدمیلیون تومانی -لابد از میراث پدر آقای رحیم مشائی که از شیر مادر حلالتر است- بگیرد و خوش بگذراند. اما تا کی؟
و به قول مهدی کروبی: تازه این اول داستان است…
فرستاده شده در آدمشناسی،بیشعوری،کرتیک | ۱۴ نظر
انسان دوستی به شرط چاقو! یا: چرا غزه می تواند مساله ما باشد اما دارفور نه؟
یکی از دوستان که می توان او را – آنگونه که خودشان این اصطلاح را دوست دارند- “روشنفکر دینی مسلمان” نامید در وبلاگش یادداشتی نوشته است در مورد حادثه حمله نیروهای اسرائیلی به کشتی های حامل کمکهای بشردوستانه که راهی غزه بوده اند و در آن ضمن پرهیز دادن از خلط چنین مباحثی با مواضع و ژستهای تبلیغی دولت ایران نوشته است: غزه مساله ماست چون آدمی مساله ماست.
با این سخن او بسیار موافقم و گمان میکنم به همین خاطر است که میتوان این حادثه را فارق از مساله اسلام و یهودیت و عرب و اسرائیلی موشکافی کرد. پیش از هر چیز البته باید خاطرنشان ساخت که زورگویی و سختگیری نیروهای اسرائیلی علیه فسلطینیان و به ویژه ساکنان نوار غزه محکوم است و این رژیم باید در مجامع بیطرف بینالمللی برای اتهاماتی که به آن در مورد اقدامات ضدانسانیاش وارد است پاسخگو باشد و در صورت لزوم مجازات نیز بشود.
در مورد ماجرای اخیر هم طرف اسرائیلی به خاطر هلی برد نیرو به کشتی هایی که در آبهای آزاد قرار داشته اند و درگیری های خونین پس از آن مقصر است و این اقدامش قابل رسیدگی در مجامع حقوقی بین المللی.
اما هرچند آغازگر این ماجرا اسرائیلی ها بوده اند، نباید از نقش پررنگ طرف مقابل در به خونین شدن آن اتفاق چشم پوشی کرد. آنگونه که در فیلمهای منتشر شده دیده میشود در ابتدا نیروهای نظامی اسرائیلی –پس از اخطارهای علنی- صرفا بر روی کشتی پیاده میشوند اما بر روی کسی آتش نمیگشایند و این افراد مستقر در کشتی هستند که با چماق و میلگرد به سوی آنها حمله میکنند. اگر اینگونه باشد باید دانست که حمله به نیروهای مسلح تحت هر شرایطی و در هر کشوری و به هر دلیلی پاسخی جز آتش ندارد. (سهل ست در برخی کشورها حتی حضور یافتن شهروندان در فاصله چند صد متری اطراف آنها و یا تماشا کردن از بالکن هم پاسخش شلیک مستقیم است!) به عنوان مثل در ایالات متحده آمریکا وقتی پلیس در جاده و به خصوص در شب، به هر دلیلی به سرنشینان اتوموبیلی مشکوک شود از راننده میخواهد که در گوشهای پارک کرده و بدون پیاده شدن و یا برداشتن چیزی از داشبورد و سایر اعمال مشابه به سوالات او –که معمولا با انداختن نور چراغ قوه به صورت راننده همراه است- پاسخ دهد. در چنین حالتی، حتی اگر تخلف یک سرعت غیرمجاز ساده باشد، پلیس مجاز است در صورت هرگونه اعمال خشونت و یا حتی قصد اعمال خشونت از طرف مقابل، مستقیما به مخاطب شلیک کند. فراموش نکنیم که تخلف نیروهای اسرائلی در بازرسی یک کشتی “عازم” به آبهای اسرائیل یک مساله است و آتش گشودن بر روی افرادی که با اسلحه سرد به نظامیان حمله می آورد مساله ای دیگر.
خوانندگان میتوانند خود را بجای سرباز مسلمسل بدستی بگذارند که زیر ضربات چماق و میلهگرد عدهای “بشردوست”ِ “غیر مسلح” قرار گرفته است و یا شاهد زخمی شدن همقطارش است.
ماجرا اما -حتی به فرض مظلومیت و عدم خشونت مطلق سرنشینان کشتیها – فراتر از این است و سوالات هم میتواند فراتر برود. در خبرها آمده است که عدهای “بشردوست” از آسیای دور، از مالزی هم سوار این کشتی بودهاند. یعنی اگر بشردوستان تُرک(=شهروند ترکیه) چند صد میال آنطرفتر سوار کشتیهای یونانی شدهاند تا خود را به مردمان نیازمند غزه برسانند، مسلمانان زرد پوست بشردوست، چند هزار کیلومتر رنج سفر را بر خورد هموار کردهاند تا به ترکیه و قبرس برسند. و سوال اینجاست: برای بشردوستی، چه نیازی به طی این همه طریق؟ اگر حتی این مسلمانان چشم بادامی با کمبود نیازمند در کشورهای خودشان مواجه بودهاند؛ چرا اندکی آنسوتر به بنگلادش نرفتند که بر طبق آمارهای جهانی یکی از فقیرترین کشورهای جهان است و سالانه صدها هزارنفر در آن نواحی بر اثر فقر و کمبود دارو میمیرند یا زندگی مشقتباری را در خیابانها تحمل میکنند؟ حتی اگر حس غیرت و تعصب اسلامی را هم در نظر بگیریم باز هم خوشبختانه یا متاسفانه از این حیث کمبودی در نواحی بنگال و کشمیر و افغانستان مشاهده نمیشود.
یافتن پاسخ البته چندان مشکل نیست: چون در این نواحی مساله مواجهه اسلام و یهودیت –دو دین ابراهیمی بسیار شبیه هم، و به همین دلیل رقیب و دشمن ذاتی- وجود ندارد؛ چون نمیتوان سوار بر کشتیهای زیبا به کمک گرسنگان کشمیر رفت و پس از چند هفته سرخوش و راضی به وطن برگشت، چون دوربینها بر هیچ کجای جهان به اندازه اسرائیل و فلسطین زوم نکردهاند،… چون آنجاها محل قدرتنمایی و چانهزنی نیست.
در دارفور تا سال۲۰۰۸ بر طبق آمارهای سازمان ملل طی سال های گذشته ۳۰۰ هزار نفر در جریان جنگهای قومی و مذهبی کشته شدهاند و حکومت این کشور رسما در دادگاه لاهه برای آدمکشی مسقیم و یا حمایت از نسلکشیهای گسترده محکوم شده است. اما کودکان سودانی که هزار-هزار بر اثر کمبود مواد غذایی و داروی بسیار ارزان و ابتدایی جان خود را از دست میدهند، زنانی که هربار با هر یورشی مورد تجاوز قرار میگیرند و انسانهایی که سالهاست از سرزمینهای پدری خود آوراهاند هرگز با محمولههای بشردوستانه عدهای صلحطلب که حتی حاضرند برای به انجام رساندن خیرخواهیشان با چماق به نیروهای نظامی حمله برند مواجه نمیشوند. سهل است همین بشردوستان مسلمان در مقابل هر گونه “تجاوز خارجی” به کشوری که عمرالبشیر مسلمان بر آن حکمرانی میکند به شدت مخالفند و حتی اعزام صلحبانان سازمان ملل به آن منطقه را توطئه غرب برای دست اندازی به سرزمین مسلمین می دانند. همانگونه که با براندازی حکومت ملاعمر و بنلادن مخالف بودند و با همان عشقی که هنوز عکس شهید صدام حسین مسلمان را در کیفهای جیبی خود نگه میدارند و با همان حرارتی که از ایرانیهای معترض به دولت احمدینژاد میپرسند: چرا از رئیس جمهور به این خوبی که در مقابل آمریکا ایستاده و میخواهد اسرائیل را نابود کند ناراضی هستید؟!
شاید به همین دلیل است که مادرترازاهای مسلمان به جای آنکه دهها سال در محلههای فقیر نشین هند و بر بالین جزامیان دیده شوند در
هیات عبدالقادرها و مِهمِت اسلامبولیهای میلهگرد بدستی ظاهر میشوند که در بشر دوستیشان بیشتر از آنکه کمک به کودکان بیچاره فلسطینی منظور باشد، روکمکنی از اسرائیل و آمریکا در منطقهای که -به گمان آنها- مرز اسلامست هدف است. و اگر در این نمایش قهرمانانه آسیبی هم ببیند جز با همدردی جهانی و انتقامگیری امت واحده، این بشردوستان صلح طلب آرام نمیشوند.
این رقابت خودخوانه البته دوسویه است. جهان غرب هم از سنگرسازی در آن ناحیه حمایت میکند. خیل گزارشگرانی که لحظه به لحظه از وقایع ریز و درشت ناحیه اسرائیل-فلسطین گزارش تهیه میکنند نشانهای انکار ناشدنی از این سنگرسازیست. اگر قاعده تمام رسانههای آزاد، دنبالهروی از مولفههایی همچون “اشتیاق عمومی، نزدیکی، شگفتآوری، اهمیت زیستمحیطی…” برای تهیه گزارش و به خصوص زوم کردن بر روی یک موضوع است، مقایسه کوچکی میان فاجعههای انسانی دارفور و غزه به خوبی نشان می دهد که بنگاههای خبری
بزرگ جهان غرب نیز کاملا مغرضانه با مسائل انسانی برخورد میکنند. خواننده این متن خود قضاوت کند که تا کنون چندبار گزارشی جامع از فاجعه دارفور که بارها و بارها گزارشگران سازمان ملل از آن به عنوان یک فاجعه عظیم انسانی یادکردهاند (و تعداد آوارگان و کشته شدگان آن تا سال ۲۰۰۸ نزدیک به سه میلیون نفر یعنی بیش از دو برابر کل جمعیت غزه بوده است) دیده و خوانده است و چند بار از غزه؟ از میان اینهمه فجایع انسانی سازمانیافته و مدارم که دارفور فقط یکی از آنهاست، حضور اینهمه گزارشگر در اسرائیل و نواحی خودمختار فلسطینینشین نشانه چیست؟ جز این است که آنها با زوم کردن بیش از حد بر روی آن منطقه در صدد هستند تا توجه افکار عمومی را به آن منطقه معطوف کنند و بر اهمیت بحرانی آن بیفزایند؟ حتی بیبیسی فارسی که از نظر تعداد گزارشگر با کمبود نیروی شدید مواجه است نه فقط تیم خبری ثابتی در تلآویو دارد بلکه به طور منظم و در بیشتر اوقاتی که “خبر” خاصی در آن نواحی نیست، آنتن را در اختیار گزارشگر خود در آن منطقه قرار میدهد تا گزارشهایی عادی در مورد زندگی یهودیان و مسلمانان عرب و اسرائیلی ارسال کند. و البته این زمان در مواقع بحرانی چندین برابر افزایش مییابد.
تاکید میکنم که با تمام این اوصاف به هیچ عنوان نمیتوان سرنوشت مردمان نگونبخت آن منطقه را از نظر دور داشت. مردم ستمدیده فلسطین و حتی یهودیانی که به اسرائیل کوچ کردهاند و زندگی ظاهراراحتتری دارند، همگی بازیچه چانهزنی قدرت های منطقهای از یک سو و متعصبان ریاکار دینی از دیگر سو هستند. والبته باید این نکته را در نظر داشت که حتما در این میان عدهای صلحطلب و بشردوست واقعی هم حضور دارند.
اما سخن این است که آنچه در ماجرای اخیر دیده میشود نه فقط صادقانه نیست و حکایت از مستمسک قرار دادن محرومان ساکن در نوار غزه دارد بلکه نشانهای از سواستفاده از مسائل بشردوستانه و صلحطلبانه در مقیاس جهانی است. در این میان به ویژه دیدن پشتیبانی از تعصبات دینی سادهلوحانه جمعی خشونتطلب که در پشت نقاب انساندوستی پنهان شدهاند از سوی “روشنفکران دینی” و نخبهگان مسلمان تاسف را عمیقتر میکند. شاید بهتر باشد دوستان تا هنگام ظهور نخستین مسلمانان بشردوست صلحطلب در میان صدها راهبهای که سالهاست شبها با فقرای کلکته میخوابند و روزها به مداوای هندوهای بیمار میپردازند تامل کنند. و البته اگر از نظر دینمدارانه آنها این مشرکین بت پرست نجس و مستحق مرگند، سودان و کشمیر و بنگلادش هم مورد قبولند چون به قول آن دوست عزیز: “آدمی مساله ماست”. فقط لطفا بدون سر و صدا، بدون چماق، بدون دوربین، بدون کشتی… .
————
پیافزود: اصلاح کوچکی در متن انجام شد.
فرستاده شده در آدمشناسی،کرتیک،یادداشت | ۴۰ نظر
بیماری "اینا همشون عین همن" و تب نقد جنبش سبز
نقل است روزگاری مسابقهای گذاشتند بین فیلسوفان جهان که زرافه را توصیف کنند.
بعد از شش ماه تحقیق و تفحص جانانه؛ فیلسوفان آلمانی رسالهی دشوار فهمی در باب وجود زرافه دادند. فیلسوفان فرانسوی رسالهی جانانهای درباره سکوالیتهی زرافه و ارتباط آن با ماهیت این جانور ارائه کردند. فیلسوفان بریتانیایی با نظریه تکامل نشان داند که زرافه در واقع یک مولکول خودتکثیرشونده بوده که بعد از ۴ میلیارد سال به این شکل درآمده و آن را شاهد دیگری بر عدم وجود خدا گرفتند.
فیلسوفان عرب هم برای عقب نماندن از قافله به بحثهای لغوی در مورد الزرافه پرداختند و بعد از ۷۵ صفحه اطناب دربارهی صور مختلف این کلمه در کتابهای صرف و نحو، به آنجا رسیدند که زبان عربی با داشتن ۱۳۲۹ لغت مختلف برای زرافه و صرف آن در بابهای مختلف کاملترین زبان روی زمین است. …
تا اینکه نوبت به مقاله فیلسوفان ایرانی رسید. نماینده ایرانیها پشت تریبون قرار گرفت دستش را در جیبش کرد و گفت: ما معتقدیم زرافه همان شتر خودمان است که گردنش درازتر است و رنگش تغییر کرده. موضوع را الکی نپیچانید. والسلام.
*************
این روزها تب “نقد جنبش سبز” بالا گرفته. کار بعضی از دوستان ما –به خصوص خارجنشینها- این شده که به جای تظاهرات و اعتراض و شعار و کمک فکری و مالی و سایر کارهایی که یک جنبش به آنها نیاز دارد؛ فقط به نقد میپردازند که البته مفتتر است و البته از شدت “آوانگاردیت” میتوان نوک تیزش را بدنه و رهبران جنبش کرد. ادعا هم این است که دارند آسیبشناسی میکنند. خوش به حالشان. چه راحت است هزاران کیلومتر آنسوتر نشست و برای مردمی که روح و جسمشان خرد میشود اشکالات کارشان را گوشزد کرد. بالای ابرها نشست مارمالاد خورد و به جوانی که هفت دندانش از ضربه مستقیم باتوم توی حلقش ریخته گفت: عزیزم؛ کار خوبی نکردی آن یارو را هل دادی ها!… چرا باتومشو از دستش گرفتی؟… نه نه نه… ببین خشونت از همینجاها شروع میشهها.
البته که یک جنبش مدرن محتاج نقد است. نقد روح مدرنیته است و بدون آن انسانگرایی فلج است. بی نقد آزادی مفهومی ندارد. اما سوال اینجاست که با چه غلظتی و در در چه جهتی؟ ذرهبین برداشتن و در جنبشی به این عظمت، با دشمنی به آن مخوفی که از هیچ دسیسهای فروگذار نمی کند، به دنبال عیبها گشتن و آن معدود –بسیار معدود- رسانههای آزاد را هم درگیر پخش این نقدها کردن چه هنریست و به چه کار می آید؟
در جایی که کیهان و صدا و سیما و صدها سایت و تریبون دروغزن و بهتانزن مشغول به بمبارانند و از آن سو کوچکترین صدها با مشت و باتوم و انفرادی خفه می شوند، جدا باید مدال شجاعت و موقعیتسنجی داد به کسانی که هنرشان مثلا این است که رای دادن سبزها به موسوی در مجله تایم را مصداق دروغگویی و تقلبکاری اینها می دانند و آن را با تقلب در انتخابات مقایسه میکنند! یعنی واقعا نمی دانند یا خودشان را به نفهمی میزنند که این فقط یک نظرسنجی نامحدود برای اندازهگیری کمیت و کیفیت هواداران شخصیتها مختلف در یک مجله خاص صرفا برای انتخاب طرح روی جلد آن است؟ و اصولا چندباره رای دادن در سایت تایم عمدا بازگذاشته شده است تا بدانند هوادارن کدامیک دوآتشهترند و گرنه بستن آیپی رای دهندهها برای رایدهی مجدد یکی از سادهترین کارها در طراحی سایت و نظرسنجی است. (و یک سوال اخلاقی: همه اینها بهکنار؛ وجدانا لیدی گاگا پارسال تاثیرگذارتر بود یا موسوی؟)
هشدارهای بهداشتی البته خوب است اما نه آنکه بالا سر کسی که گلوله پهلویش را شکافته و ترکش پایش را قطع کرده بروی و بگویی: عزیزم… نباید خودت را روی زمین ول کنی… میکرب داره…
انتقاد بجایی است اما پاسخ منطقی و طبیعی به آن این خواهد بود: ابله!… من دارم می میرم… بیا جلوی خونریزی را بگیر… کمک کن برسانم بیمارستان، یا یکی را خبر کن ببرد مرا… هیچ کاری هم ازت برنمیآید لااقل خفه شو!
انتقاد بجا هم نباید بیجا گفته شود؛ خصوصا اگر مصداق گزک دادن به دست جنایتکاران باشد.
تب “اینا همشون مثل همن” هم دست کمی از تب قبلی ندارد. اخیرا خانم صدر مقالهای نوشته و در آن مدعی شده که همه مردهای ایرانی مثل صدیقی امام جمعه تهران هستند که زلزله را به زن ها ربط داده. صدر مدعی شده که همه مردهای ایرانی تجربه زنآزاری جنسی و جسمی را دارند: «به من نگویید که میتوان در ایران پسری تازه به سن بلوغ رسیده بود و بزرگ و بالغ شد، بی آنکه به زنان متلک گفت؛ بیاغراق، این بخشی از روند بزرگشدن برای مردان در ایران است. تجربهای که بدون آن، مرد ایرانی، مرد نمیشود.» البته ادعای بیربطیست و همانطور که بسیاری از اهل وبلاگستان گوشزد کردهاند مردها و پسرهای زیادی هم هستند که به دلایل مختلف اصلا اهل چنین کارهایی نبودهاند؛ اما من می خواهم بگویم گیریم که خیلیها هم باشند. آخر این چه حرفیست که مردانی را که تحت شرایط سنی خاصی دست به کار زشتی زدهاند (که البته میتواند مستحق مجازات هم باشد) را همشان و شعور آدم هایی دانست که از تریبونهای رسمی سخنان ضد زن میزنند و در حیطه عمل راه را برای تحقیر و طرد “کانالیزه” زنها هموار میکنند؟
یا آن رفیق خبرنگار ما که دائما در سایتش جا میزند اصلاحطلبها هم عده ای هستند تل اصولگراها و اصرار هم دارد که مشغول نقد است. سایت جرس را که به هزار بدبختی و مشکل درست شده و عده ای بی مزد و منت –بیاغراق- از جانشان مایه میگذارند تا آن را به عنوان یکی از معدود رسانههای سبز بهروز نگه دارند را کیهان سبز توصیف میکنند چون ادبیاتش کمی تند است. قبول. تند است و در ماجرای خبر درگذشت شجاعالدین شفا هم کار بسیار اشتباهی انجام داد (البته تصحیحش کرد) اما خدا را؛ چطور میتوانید چنین رسانهای را با عصاره بی اخلاقی و بیشرافتی کل تاریخ مطبوعات ایران مقایسه کرد؟
حتی این نوشته معقولتر خانم فاطمه صادقی را ببینید که چه اصراری دارد بگوید سیاستهای تکنوکراتی و لیبرالی زمان هاشمی فرقی با سیاستهای احمدینژادی نداشته و نهایتا به یک میزان در حق طبقه فرودست ظلم رواداشته و طبقه متوسط دوره پس از جنگ و حتی بدنه جنبش سبز هم همان بورژواهای زمان شاه است «با همهی ادا و اطوارهای همیشگی مصنوعی و تمایل تاریخی اش به ایجاد تمایز با به قول خودش دیگران.»
یعنی واقعا ماها هممون مثل همیم؟
**************
پ.ن
۱- شدیدا ابا دارم از اینکه از این نوشته این طور برداشت شود که من روی سخنم با بعضی از رفقای وبلاگ نویس یا روزنامهنگاریست که در عین کمکهایشان به جنبش مردم، اعتراضهایی هم به بعضی حرکتها دارند. از میان همه، لازم می دانم به داریوش محمدپور عزیز اشاره کنم که انصافا برای بهبود نظری و عملی جنبش مایه میگذارد و البته نقدهایی هم دارد.
۲- اقتصاددانها مثال مشهوری در حیطه جرم و جزا دارند. میگویند اگر در کشوری مجازات تجاوز به عنف حبس ابد باشد و مجازات قتل عمد اعدام باشد؛ تبدیل مجازات تجاوز به عنف به اعدام، به میزان جرایم قتل عمد هم خواهد افزود. چرا که کسی که مرتکب تجاوز به عنف میشود مجازات خودش را با مجازات قاتل یکی میبیند و احتمالا قربانی را خواهد کشت تا شانس فرار بیشتری هم داشته باشد. دوست دارم نه فقط در مورد سبز که حتی در مورد مخالفان آن هم این مطلب را در نظر داشته باشیم. مثلا من هم مثل خیلیها معتقدم که احمد توکلی آدمیست کممایه و شدیدا مخالف با اصلاحات و آزادیخواهی که اپوزوسیون بودنش هم گلخانهای است اما همو را هم نباید با آدمهایی مثل شریعتمداری یا رسایی به یک چوب راند.
فرستاده شده در کرتیک | ۱۲ نظر