<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>باران در دهان نیمه باز &#187; کتاب</title>
	<atom:link href="http://www.debsh.com/category/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.debsh.com</link>
	<description>وبلاگ محمود فرجامی</description>
	<lastBuildDate>Sat, 28 Jan 2012 14:06:55 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>راننده تاکسی در آمازون</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/08/30/2647/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/08/30/2647/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 21 Nov 2011 04:24:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2647</guid>
		<description><![CDATA[مجموعه داستان‌های طنزآمیز &#8220;راننده تاکسی&#8221; به کی‌بُرد من توسط نشر اچ اند اس در خارج از کشور و بر روی سایت آمازون منتشر شده است. اگر ده پانزده‌ دلار پول دارید و نمی‌دانید با آن چکار کنید می‌توانید این کتاب را از روی سایت آمازون سفارش دهید و چند روز بعد با جلد گلاسه و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">مجموعه داستان‌های طنزآمیز &#8220;<a href="http://go2.wordpress.com/?id=725X584219&amp;site=bianconero.wordpress.com&amp;xs=1&amp;url=http%3A%2F%2Fwww.amazon.com%2Fgp%2Fproduct%2F1780830769%2Fref%3Doh_o01_s00_i00_details&amp;sref=http%3A%2F%2Fdanieljafari.com%2F">راننده تاکسی</a>&#8221; به کی‌بُرد من توسط نشر اچ اند اس در خارج از کشور و بر روی سایت آمازون منتشر شده است. اگر ده پانزده‌ دلار پول دارید و نمی‌دانید با آن چکار کنید می‌توانید این کتاب را از روی سایت آمازون سفارش دهید و چند روز بعد با جلد گلاسه و کاغذ مرغوب تحویل بگیرید. البته خودم می‌دانم بعید است از قشری که نمی‌دانند با ده دوازده دلار پول چه کنند کسی علاقه به خواندن یک مجوعه داستان کوتاه طنزآمیز داشته باشد و از آن سو، کسی در قشر کتاب‌خوان باشد که نداند با ده پانزده دلارش چه کند. همین‌طوری یک چیزی گفتم که شبیه به آن یادداشتی شود که وقتی چاپ اول این کتاب توسط نشر نی منتشر شد نوشتم و در آن گفتم که اگر دوهزار تومان پول دارید و نمی‌دانید با آن چه کنید بهترین کار آن است که راننده تاکسی را بخرید. در سال ۸۸ این کتاب دو هزار تومانی بود.</p>
<p dir="RTL">راننده تاکسی دو هزار تومانی یک مقدمه و یک داستان بیشتر از راننده تاکسی ده‌دلاری داشت و در عوض این دومی سه داستان سانسور شده‌ در اولی را داراست. مقدمه را در چاپ جدید حذف کردم چون به نظرم رسید زائد است. در واقع همان زمان هم نمی‌خواستم مقدمه بنویسم منتها مدیر نشر نی گفت از آنجایی که احتمال شَر شدن کتاب هست و ای بسا که یکی از صنف رانندگان تاکسی کتاب را بخواند و بهش بربخورد و کار را به اتحادیه‌شان بکشاند و آنها بروند از نشر نی شکایت کنند و مقامات مسئول هم، از خدا خواسته، انتشارات را به خاطر توهین به قشر شریف و خداجو و شهیدپرور و ولایت‌مدار رانندگان تاکسی پلمب کند&#8230; بهتر است مقدمه‌ای بنویسم مبنی بر اینکه در هر قشری خوب و بد هست و تو را به دست بریده ابوالفضل به خودتان نگیرید و از این حرفها.</p>
<p dir="RTL">خب نوشتنِ صریحِ جملاتی تا این حد کلیشه‌ای هم ضایع بود و مجبور شدم آفتابه خرج لحیم کنم و در چند صفحه از ری و از رم حرف بزنم تا برسم به آنجا. خوشبختانه یا متاسفانه بسیار بعید است رانندگان وطنی علاقه و دسترسی لازم برای تهیه نسخه از روی آمازون را داشته باشند و این بخش در چاپ تازه حذف شد. (بامزه اینکه در مصاحبه‌ای که روزنامه شهرآرا درباره این کتاب با من داشت، بزرگترین اشکالی که به نظر مصاحبه‌کننده می‌رسید این بود که چرا برای یک مجموعه داستان کوتاه مقدمه نوشته‌ام، و حالا نخستین کسی که درباره چاپ دوم <a href="http://danieljafari.com/2011/11/19/%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%aa%d8%a7%da%a9%d8%b3%db%8c/">نظر داده</a>، اشکال گرفته که چرا این کتاب مقدمه ندارد!)</p>
<p dir="RTL">قیمت کتاب ده دلار است که چهار پنج دلار هم هزینه ارسال پستی به آن اضافه می‌شود، البته اگر خریدهای دیگری هم از آمازون داشته باشید که مجموع آنها بیش از ۲۵ دلار باشد این هزینه قابل حذف است. حدودا ۱۰۰ صفحه است و ۲۱ داستان کوتاه طنزآمیز را شامل می‌شود که راوی همگی یک راننده تاکسی جوان است.</p>
<p dir="RTL">ویراستاری چاپ جدید با چاپ نشر نی فرق دارد. داستان &#8220;فعال&#8221; را به احترام فعالان اجتماعی جنبش زنان حذف کردم چون از بعضی بازخوردهای چاپ اول به این نتیجه رسیدم که این داستان ممکن است علیه فعالان جنبش زنان (و کمپین یک میلیون امضا) تعبیر شود. در عوض سه داستان اضافه دارد، از جمله &#8220;اطلاعات&#8221; که <a href="http://www.itanz.net/2009/12/_-_-_2.php">انتشار اینترنتی‌اش بر روی سایت آی‌طنز</a> باعث دلخوری سربازان گمنام فلان شد و نزدیک بود که من را به یک دردسر جدی بیندازد.</p>
<p dir="RTL">پیشتر که کتاب در داخل ایران منتشر شد و نقدهای کمابیش مثبتی دریافت کرد (از جمله <a href="http://www.debsh.com/1388/11/30/1090/">نوشته‌ی ف.م سخن</a> عزیز) ایمیل‌هایی گرفتم از کتاب‌خوان‌های ایرانی خارج نشین که می‌پرسیدند این کتاب را چگونه می‌توانند تهیه کنند. پاسخش حالا روشن است.</p>
<p dir="RTL">لطفا اگر این کتاب را از این طریق تهیه کردید و خواندید از طریق یادداشت وبلاگی، فیس‌بوکی و یا ایمیل من را از نظرتان مطلع کنید. میزان استقبال از این کتاب در انتشار سایر کارهایم از طریق آمازون تعیین کننده است. اگر به خودتان رحم نمی‌کنید به آمازون رحم کنید!</p>
<p dir="RTL">

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2647" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/08/30/2647/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مرقومه‌ آقا ابراهیم خان نبوی درباره بیشعوری و مترجمش و نکته‌ ضخیمی بجهت تنبان فاطی</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/05/04/2488/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/05/04/2488/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 26 Jul 2011 08:19:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[بیشعوری]]></category>
		<category><![CDATA[طنز و منز]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2488</guid>
		<description><![CDATA[آقا ابراهیم‌خان نبوی ملقب به داور که از اعاظم فکاهیون مملکت بوده رسالات و کتب متعددی چاپ کرده و در جراید هم به طور مداوم قلم می‌زند و مقالات جدی در باب پلوتیک هم بکمال خوبی می‌نویسد یک مرقومه‌ای درباره‌ی کتاب بیشعوری نوشته در ضمن آن یک چیزهایی به اینجانب منسوب داشته که مستوجب خرکیف [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p>آقا ابراهیم‌خان نبوی ملقب به داور که از اعاظم فکاهیون مملکت بوده رسالات و کتب متعددی چاپ کرده و در جراید هم به طور مداوم قلم می‌زند و مقالات جدی در باب پلوتیک هم بکمال خوبی می‌نویسد یک مرقومه‌ای درباره‌ی <a href="http://www.debsh.com/assholism/">کتاب بیشعوری</a> نوشته در ضمن آن یک چیزهایی به اینجانب منسوب داشته که مستوجب خرکیف شدن گردید. فلذا اینجا مجدد بطریقه‌ی کوپی پیست که از فنون مکلف فرنگی است ذکر می‌شود و البته متذکر می‌گردد که فی‌المجموع بمصداق آیه شریفه<em> این حرفا واسه تنبون نمی‌شه</em> از جمیع نفوس محترمین و محترمات خواسته می‌شود وجه الپیتزای مربوطه را -اگر از کتاب مذکور خوششان آمد و به هرجهت آن را برای سلامتی خود و اجتماع مفید دانستند- بحساب مترجم واریز کنند و اگر هم خوششان نیامد یا اصلا بهر دلیلی نخواستند حق‌الناس را ادا نمایند اکیدا از ارسال ایمیل که &#8220;اینجانب پیتزا نخورده یا قیمت آن را نمی‌دانم خودتان بفرمایید قیمتش چند است&#8221; و &#8220;منظور کدام نوع از انواع پواتیز است کوچک یا متوسط یا بزرگ و گوشت و قارچ یا پپرونی یا مخلوط و پایین شهر یا بالای شهر&#8221; و این قبیل ایرادهای بنی‌اسرائیلی خالی از ملاحت که اکثریت قریب به یقین آنها فقط نسلفیدن حق‌الپیتزای مذکور با وجدان راحت است که &#8220;به ما چه خودش جواب نداد&#8221; خودداری فرمایند که اگر مثل یک کرور آدم دیگر آن را مجانی می‌خوانند لااقل موجب تکدر خاطر فقیر نشوند چون این مساله‌ای نیست که نیاز به استفتا داشته باشد و هرکس که دادن بخواهد و مقدار نداند (اعنی دادن پول و قیمت پیتزا) مجاز و بلکه مستحب است هرقدر که دلش خواست هدیه آن را بفرستد.</p>
<p style="text-align: left;">م ف</p>
</blockquote>
<p>&nbsp;</p>
<p>یک، بعضی اوقات زیادی به آدم خوش می گذرد، فرض کنید دارید طبق همه وظایف اجتماعی عمل می کنید، از دید همه آدم موفقی هستید، خودتان فکر می کنید همه کارهای تان رو به راه است، همیشه کمترین قیمت را برای خریدن همه چیز می پردازید و همیشه در جریان همه خبرها هستید. احساس می کنید که موفق هستید و می دانید همه شما را موفق می دانند و وقتی به خودتان نگاه می کنید، فکر می کنید همه چیز سر جای خودش است. در چنین حالتی به نظرم نیاز دارد یک مشت محکم بخورد توی دماغ تان تا بفهمید که دنیا آن طور هم که فکر می کنید نیست، یاد بگیرید که مردم احمق نیستند، البته همه شان، بفهمید دیگران متوجه تیزبازی ها و زرنگ بازی های تان می شوند، متوجه شوید در چه زندگی نکبتی دارید دست و پا می زنید و یکی به شما بگوید &#8221; هششششه، کجا داری می ری؟&#8221; در طول زندگی پنجاه و چند ساله ام، چند بار با مشت هایی این چنین مواجه شدم. یکی دو بار آدمهای بزرگ را دیدم، معمولا وجود آدم بزرگ شایعه است، ولی من چند نفری را دیدم. آدمهایی که یک دفعه به من نشان دادند که تمام حرف هایی که می زنم یک مشت اباطیل تکراری و به درد نخور است. سه چهار کتاب را هم خواندم، نه خیلی بیشتر که یک دفعه مرا تکان داد و متوجه شدم که باید بروم عقب، خیلی عقب و دوباره به دنیا نگاه کنم. ممکن است این کتاب ها خود بخود چیز مهمی نباشد، اگرچه غالبا هست، اما اینکه می توانند انگشت بکنند توی مغزت و همه چیز را به هم بریزند، کار مهمی است که از این کتاب ها ساخته است. یک بار کتابی خواندم از ناتالیا گینزبورگ، به نام &#8221; نجواهای شبانه&#8221; وقتی تمام اش کردم تازه متوجه شدم که چقدر زیاد در مورد موضوعات احمقانه حرف می زنم. شاید همین احساس را وقتی داشتم که کتاب درد جاودانگی اونامونو را خواندم، یا زمانی که هروئین پیتی گریلی را بلعیدم، یا وقتی که کتاب &#8221; دائره المعارف شیطان&#8221; آمبروز پیرس را خواندم. بیخود زور نزنید، نمی توانید بین اینها رابطه ای پیدا کنید. برای من مهم این بود که کسی پیدا می شد و به من می گفت که تمام این مزخرفاتی که می گویم، اینها را یک جور دیگر هم می شود نگاه کرد. همین احساس را داشتم وقتی کتاب &#8221; بیشعوری&#8221; خاویر کرمنت را با ترجمه محمود فرجامی خواندم. اگر این کتاب را نخواندید، به نظرم هرگز نخواهید فهمید که بیشعور هستید یا نه. و اگر این را ندانید و نیم ساعت بعد سکته کنید و بمیرید، البته اتفاق مهمی نمی افتد ولی اگر سکته نکنید، شاید اتفاق مهمی برایتان بیفتد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>دو، تقریبا همه ماها کمی تا قسمتی یا بیشتر بیشعور هستیم. ناراحت نشوید، وقتی در آغاز کار متوجه شدم که من هم تا حدی بیشعور هستم، اول تلاش کردم کتاب را کنار بگذارم، اما بدبختانه علامت سووال چنگک خودش را به مغزم انداخته بود و دیگر نمی شد نادیده اش گرفت. بعد که دقت بیشتری کردم، دیدم اکثر آدمهایی که به نظرم موفق می آیند و اتفاقا از خیلی هاشان نفرت دارم، مشخصات آدمهای بیشعور را دارند. و بعد متوجه شدم انگار بیشعوری یک بخش غیرقابل انکار از وجود بخش بزرگی از آدمهاست. خیلی ها این شانس را دارند که هرگز متوجه نمی شوند بیشعورند، البته می گویم شانس بخاطر اینکه لااقل تا آخر عمر فکر می کنند که همه چیزشان درست است، اما واقعیت این است که موجودات بیشعور علاوه بر اینکه خودشان و زندگی شان را به لجن می کشند، دیگران را هم دائما آزار می دهند. وقتی در کتاب خاویر کرمنت دقت کردم، دیدم به علت اینکه خیلی از مثال ها و موضوعات اش خاص جامعه آمریکاست، این توهم را ایجاد می کند که نکند بیشعوری خاص جامعه آمریکاست، اما بعدا دیدم نه، بی شعوری به دو شکل در آدم ها بروز می کند، یکی زمانی که قدرت فردی زیاد است و یک بیشعور می تواند تمام استعدادش را برای به گه کشیدن اطرافش بخرج دهد و گاهی اوقات یک بی شعور بزرگتر، در حکومت استبدادی امکان بروز کامل بیشعوری را می گیرد و همان دیکتاتور به جای همه بیشعورها جامعه را به گه می کشد. یعنی بیشعور کوچک و بیشعور بزرگ همدیگر را کامل می کنند. کتاب برای ما توضیح می دهد و چقدر هم خوب این کار را می کند، که بیشعوری با نادانی و حماقت فرق دارد. یک بیشعور می تواند و غالبا موجود موفقی به نظر می رسد، گاهی اوقات عکس اش را اگر نگاه کنیم به نظرمان طبیعی ترین موجود ممکن است باشد، اما وقتی همان عکس حرکت کند، تازه متوجه می شویم که با چه کسی طرف هستیم. به هر حال من فکر می کنم هر کاری دارید بگذارید کنار، مهم نیست که جنبش سبز به چه نتیجه ای می رسد، مهم نیست سیاستمداران چه غلطی می کنند، حتی مهم نیست زن تان الآن از شما خواسته حتما قبض تلفن را بپردازید. اینها را ول کنید، بروید و کتاب بیشعوری را بخوانید. ممکن است بعد از خواندن کتاب از اینکه تلفن تان قطع شده و شما کمتر مزخرف گفتید، ممکن است احساس بهتری داشته باشید.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>سه، فهرست خاویر کرمنت از کسانی که در معرض ابتلای بیشعوری قرار دارند جالب است. او افراد و گروههای در معرض شدید ابتلای بیشعوری را چنین نام می برد: &#8221; ماموران اداره مالیات و ممیزها/ افسران راهنمایی و رانندگی/ کارمندان ادارات دولتی/ وکلای دادگستری/ تمام کسانی که می خواهند با بیچاره کردن انسانها حیوانات را نجات دهند/ مردمی که از زندگی در شهرهای بزرگ و دودآلود لذت می برند/ کارشناسان بیمه/ کسانی که در خیابان طوری رانندگی می کنند انگار ارث پدرشان است/ آدمهایی که با لبخندهای مصنوعی هی می گویند &#8221; روز خوبی داشته باشید&#8221;/ آدمهایی که به زور می خواهند دیگران را به راه راست هدایت کنند/ نمایندگان کنگره آمریکا/ روانشناسان و روانکاوها/ منتقدان مطبوعاتی/ آدمهایی که توی صف خودشان را جامی زنند/ شرخرها/ آدمهایی که اصرار دارند کلمات معمولی را عجیب و غریب بنویسند/ استادان چپ گرای دانشگاهها/ دولت ایران/ زن هایی که پاتوق شان حراجی هاست/ کسانی که در خیریه ها کار می کنند و دائما کاسه گدایی دست شان است/ آدمهایی که درباره بیشعوری کتاب می نویسند/ آنهایی که صدای پخش ماشین شان را تا ته زیاد می کنند/ اعضای کمیسیون های تخصصی شورای شهر/ سران اتحادیه ها/ زنانی که اپیلاسیون نمی کنند/ کسانی که می خواهند تلفنی به زور چیزی را بفروشند/ کسانی که موقع غذاخوردن بحث می کنند/ پدر و مادرهایی که بچه های شان در اماکن عمومی هر غلطی می خواهند می کنند/ دیکتاتورهای خاورمیانه ای/ هر کسی که این کتاب را جدی بگیرد.&#8221; صورت تان درد گرفت؟ احساس کردید جزو لیست هستید؟ دارید به رفتارهای تان فکر می کنید؟ به نظرم این شروع خوبی است. شاید شاهکار بزرگ خاویر کرمنت در بازی او با خواننده است. بازی موثری که مثل یک سایکودرام یا بقول روانشناس های بی شعور بازی &#8221; روان نمایشی&#8221;</p>
<p>شما را با خودتان درگیر می کند. کتاب طنزی عمیق درباره انسان است. انسانی که رفتارهای احمقانه انجام می دهد. نویسنده در همه زمانها حضور دارد، او دائما فاصله شما را با خودش طی می کند. دائما به شما هشدار می دهد که جدی نگیرید و درست وقتی که شما فکر می کنید قضیه جدی نیست، تازه متوجه می شوید که موضوع بسیار جدی است. به نظر من شیوه و زبان کتاب، اگرچه در جاهایی توضیحات اضافی و بیهوده دارد و بارها چیزی را تکرار می کند، یک شاهکار است. کتابی که انگار خودتان دارید می نویسید یا در حقیقت در حال تولید آن هستید. یا شاید هم نویسنده هر لحظه دارد با شما مشورت می کند. همه اینها به کنار، محمود فرجامی کار مهمی را با این کتاب انجام داده است.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>چهار، شاید محمود فرجامی را بشناسید. بعید می دانم نام او را نشنیده باشید. او طنزنویس بسیار خوبی است. و از آن مهم تر اینکه طنزنویس باسوادی است، هم مخاطبانش را می شناسد، هم طنز را می فهمد. منظورم از فهمیدن طنز چیزی بالاتر از تحلیل طنز یا شناختن آثار طنز یا مطالعه طنز یا خلق اثر طنز است. او رابطه انسان و طنز را می فهمد، اینکه طنز با انسان چگونه رفتار می کند، چگونه در او اثر می گذارد و چه تغییری در او ایجاد می کند. به دلایلی که معلوم است، بسیاری از کارهایش با نام های دیگر منتشر شده، اما از همین حالا که جوان است، یکی از پرتلاش ترین طنزنویسان است. اگرچه مدتی است بخاطر سفر به فرنگ کمتر کار کرده و امیدوارم کار را از سر بگیرد. نام او را در آینده بیشتر خواهیم شنید. او هم طنز می آفریند، هم با همت است و هم سیاست و فرهنگ ایرانی را می شناسد. آی طنز، سایت طنز او اگرچه سلیقه اش را چندان در شکل دوست ندارم، ولی تلاشی موثر برای جمع آوردن طنزنویسان بوده است. ترجمه بیشعوری او کاری درخشان است. به همان اندازه که ساده و معمولی است دشوار و دور از دسترس است. او بازی نویسنده را گرفته و همان را به فارسی درآورده. شاید وقتی کتابش را می خوانیم بیش از یک کتاب معمولی به او مدیون خواهیم شد. او کتابی ویژه را به ما می دهد که می تواند تا عمق وجودمان رسوخ کند. وقتی به او گفتم کتاب را خوانده ام و می خواهم قیمت خرید کتاب را بپردازم بفرما زد. اما قطعا به همه می گویم که کتابش را بخوانند و هزینه خواندن آن را به طرق مختلفی که در کتاب نوشته بپردازند. مطمئنم که اگر کتابش در ایران منتشر شده بود دهها بار تجدید چاپ می شد، اما کتاب در وزارت ارشاد با یک دیوار محکم برخورد کرد. درست حدس زدید، دیوار بیشعوری. او کتاب را در اینترنت منتشر کرد تا همه آن را بخوانند و هر کس آن را می خواند موظف است هزینه کتاب را بپردازد. لطفا در این مورد سعی کنید که بشدت منظم و دقیق باشید و پول مربوطه را بپردازید.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>پنج، در گوشه ای از کتاب محمود فرجامی با دستخط خودش چنین نوشته است: &#8221; ای جوانی که این را می خوانی. تو را به جان مادرت و به هر چه که می پرستی سرسری نگیر که مساله مهمی است و اگر به سلامتی و عاقبت بخیری خودت و خانواده ات برایت مهم است حتما خیلی خیلی دقت کن. یک نفر این دقت را نکرد و بیچاره شد به طوری که تهمت تقلب به او زدند و آبرویش را بردند، اما یک نفر دیگر به این اعتقاد داشت و وزیر شد و آن مساله خیلی خیلی مهم این می باشد که یک نفر خواب دید که یک آقای نورانی آبی پوش به او گفت برو از قول من به آنهایی که کتاب بیشعوری را می خوانند خبر بده که مترجم این کتاب یک سید نظرکرده ای است که هفت سر عائله خور دارد و آبرومند است و این که زنش هم از طایفه های محترم ذوی الاحترام است که جلوی جد بزرگشان قبل از اینکه مشروطه چی ها دارش بزنند کفش اش جفت می شده و خلاصه اینکه آبروطلبند. راوی می گوید عرض کردم آقا شما چرا آبی پوش شده اید؟ فرمود خفه شو! ببین چه می گویم، بعد سر در گوش من آوردند و گفتند سبز دیگر خطر دارد و توی خواب هم مامور گذاشته اند. بعد یک تکه کاغذی به من دادند و گفتند اگر می خواهی به تیر کالیبر ۱۶ غیب دچار نشوی برو و قیمت یک پیتزای نذری را یعنی معادل وجهش را بریز به این تو. اما تا خواستم به توی مرقومه نگاه کنم یک نور قهوه ای رنگ شدیدی که از قوت آن نزدیک بود چشمهایم کور شوند آمد و من هیچ ندیدم. اما آن آقا فرمود من دیگر باید بروم و یک جای دیگر اجرا دارم و بدان که آنهایی که باید بدانند خودشان می دانند که توی این چی نوشته بوده و من دیگر می روم، اما هیهات که یادت نرود چون خیلی مهم است و یک نفر شوخی گرفت بیچاره شد و یک نفر عمل کرد، خوشبخت شد. پس از روی این ۱۳ بار بنویس و به آن عمل کن ان شاء الله که به مرادت برسی.&#8221; کتاب را بخوانید، هزینه آن را بپردازید و به همگان توصیه کنید آنرا بخوانند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align: left;">ابراهیم نبوی، بروکسل، سوم مرداد ۱۳۹۰</p>
<p>&nbsp;</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2488" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/05/04/2488/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>درباره بلا و کتاب بیشعوری</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/02/13/2365/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/02/13/2365/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 May 2011 08:38:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[بیشعوری]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2365</guid>
		<description><![CDATA[در دوران روشنگری گمان می‌شد دانش دوای درد بشر است. کافیست آدمها باسواد شوند و کتاب‌های خوب بخوانند تا دنیا بهتر شود. جنگهای جهانی اول و دوم نشان داد اینطوری‌ها هم نیست. اتفاقا بزرگترین جنایات را باسوادترین ملت‌ها انجام دادند. علی‌القاعده ما هم باید به همچو نتیجه‌ای رسیده باشیم، هرچند با نیم قرنی تاخیر. خیل [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در دوران روشنگری گمان می‌شد دانش دوای درد بشر است. کافیست آدمها باسواد شوند و کتاب‌های خوب بخوانند تا دنیا بهتر شود. جنگهای جهانی اول و دوم نشان داد اینطوری‌ها هم نیست. اتفاقا بزرگترین جنایات را باسوادترین ملت‌ها انجام دادند.</p>
<p>علی‌القاعده ما هم باید به همچو نتیجه‌ای رسیده باشیم، هرچند با نیم قرنی تاخیر. خیل عظیم دکتر مهندس عالم استادهای درس‌خوانده‌ای که ما را نه به فلاکت، عن‌قریب است به نابودی بکشانند نشان می‌دهد درس ملاک نیست. اخلاقیون می‌فرمودند ملا شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل. صحیح بود و البته در مورد خود آنها هم صدقش آشکار شده است.</p>
<p>در سطح ملی نمی‌توان ماجرا را با رو کردن مدرک‌های تقلبی چند هزار آدم دانه‌درشت رفع و رجوع کرد. ده‌ها برابر این جماعت متقلب و یا آنهایی که با تقلب‌های شبه قانونی (بخوان سهمیه) مدرک ستانده‌اند، آدم‌هایی هستند با ضریب هوشی‌های بالا و مدارک واقعی از دانشگاه‌های معتبر؛ اما با عملکردی مشابه و بلکه بدتر از همپیاله‌های تقلبی‌شان.</p>
<p>سیاست و قدرت تنها قلمرو این ماجرا نیست. از پزشکانی که ده‌تا ده‌تا عمل جراحی می‌کنند و سه‌تاسه‌تا مریض ویزیت می‌کنند بگیر تا اساتید دانشگاهی که انواع حقه‌ها را برای چاپ مقاله‌ی علمی شاگردشان به نام خودشان سوار می‌کنند هیچکدام مشکل سواد ندارند. حتی در سطح جامعه هم با وجود ده‌ها میلیون‌ها دیپلمه و لیسانسه و دارندگان مدارک بالاتر به نظر نمی‌رسد مشکل بی‌سوادی و نادانی علت اصلی وضع ما باشد.</p>
<p>مشکل بیشعوری است. خرمرد رندی و زرنگی بیش از حد. تجاوز آگاهانه به حقوق دیگران. به کار گرفتن دانش و هوش برای شکستن قواعد انسانی به نفع خود. شهوت قدرت. بازیچه کردن علم و هنر و فرهنگ و دین و سیاست به نفع منافع حقیر شخصی.</p>
<p>کتاب بیشعوری در این‌باره است.</p>
<p>کتابی طنزآمیز از نویسنده‌ای خارجی که به گمانم برای خواننده‌ی فارسی‌زبانی که در آغاز دهه‌ی ۹۰ ایستاده، بیشتر تکان‌دهنده است تا خنده‌دار. مصداقی از جُک معروف «برای شما جُکه برای ما خاطره‌اس.» ردیف کردن نمونه‌های فاجعه‌بار بیشعوری برای کسی که حتی اخبار <span style="text-decoration: underline;">آنجا</span> را دنبال کرده باشد در حکم زیره به کرمان بردن است. چه رسد به تجربه ی زندگی.</p>
<p>خاویر کرمنت (که علی‌الظاهر واقعا هم پزشک است) در این کتاب طنزآمیز مدعی می‌شود که بیشعوری (Assholism) یک بیماری و اعتیاد است و نه نوعی بداخلاقی یا سوءرفتار. بعد در قالب یک پزشک که شناخت و درمان بیشعورها را کار خود قرار داده با نظیره‌نویسی کتاب‌های عامه‌پسند روانشناسی به معرفی بیشعوری از زوایای مختلف می‌پردازد. چند پاراگراف از متن کتاب نشان می دهد نگاه او به مساله چگونه است. در مورد استعداد بیشعوری سیستم بوروکراسی دولتی و نظام دیوان‌سالار می‌نویسد:</p>
<blockquote><p>این نوع بیشعوری به صورت‌های مختلفی دولت را فلج کرده‌است. بعضی از صورت‌های قابل ذکر این‌ها هستند:</p></blockquote>
<p>&nbsp;</p>
<blockquote>
<ul>
<li><strong>جنون جلسه.</strong> دیوان‌سالاران همیشه در جلسه هستند. هر مساله‌ای که پیش بیاید، موضوع باید در کمیته‌های مربوطه مورد بررسی قرار گیرد، مشاوران آن را تحلیل کنند، کمیسیون‌ها درباره‌اش گزارش بدهند، در گروه‌های تجدید نظر رویش بحث شود و کمیته‌های اجرایی آن را تایید کنند. با این روش، مسئولیت تصمیم‌گیری کاملا محو می‌شود؛ هیچ‌کس مسئول و پاسخگوی عواقب نیست و در آینده یقه‌ی ‌کسی را نمی‌توان گرفت.</li>
<li><strong>کاغذبازی.</strong> تمام مراحل اداری با دقت فراوان به‌گونه‌ای تنظیم شده‌اند که برای هر کاری به سه نسخه نیاز باشد. همین امر، باعث کاغذبازی برای هر کاری می‌شود حتی اگر آن کار نوشتن تقاضانامه و درخواست کاغذِ بیشتر برای کاغذبازی باشد. اگر زمانی در روند تامین کاغذ اشکالی به‌وجود بیاید دولت با خطر جدی مواجه خواهد شد. اتفاقی که باعث دق‌مرگ شدن بیشعورهای دیوان‌سالار و ذوق‌مرگ شدن ما خواهد شد.</li>
<li><strong>مقررات.</strong> ‌سازمان های دولتی بدون مقررات سردرگم می‌شوند چرا که آنها هیچ‌کاری که واقعا کار باشد انجام نمی‌دهند و بنابراین هویت‌شان فقط با مقررات تعریف می‌شود. افزون بر این، مقررات سازمان‌های دولتی را در مقابل مردم محافظت می‌کند، به این صورت که مانع از حق مسلم مالیات‌دهندگان برای پرسش درباره‌ی این واقعیت آشکار می‌شود که این سازمان‌ها و اداره‌ها چرا پول مردم را مصرف می‌کنند اما عملا هیچ کار مفیدی برای آنها انجام نمی‌دهند؟ و آخر اینکه مقررات، قدرت کافی برای رؤسا و مدیران تامین می کنند تا با زیردستانشان مستبدانه‌تر رفتار کنند.</li>
</ul>
<p>از این منظر شاید ارتش بهترین نمونه‌ی تبلور این نوع بیشعوری باشد. هیچ دلیل طبیعی‌ای برای اطاعت یا احترام گذاشتن به کسی که تمام زندگی‌اش را صرف آموزش صف جمع در یک آموزشگاه نظامی کرده وجود ندارد. از این رو باید از مقررات برای توجیه این کار غیرطبیعی کمک گرفته‌شود. این است دلیل آنکه چرا ارتش – و در مقیاس وسیع‌تر: دولت- اینقدر به مقررات اتکا دارد. برای توجیه اشتغال و سرپانگه‌داشتن بیشعورها.</p></blockquote>
<p>این کتاب با مشقت زیادی ترجمه و از راه‌های مختلفی برای اخذ مجوز چاپش اقدام شد. راستش شرح ماجرا اینقدر برایم دردناک است که دوست ندارم دوباره تکرار کنم و اگر خواستید می‌توانید در مقدمه‌ی کتاب شرح مختصری از آن را بخوانید. مختصر اینکه سال ۸۹ جواب قطعی آمد که مجوز نمی‌دهند و تازه به ناشر اخطار داده‌اند که اگر پس از این چنین آثاری را به اداره کتاب تحویل دهد با مشکل جدی روبرو خواهد شد! چیزی در حد درخواست مجوز نشر برای مجله‌ی پلی‌بوی، با این تفاوت که چنین درخواستی لااقل ارشادچی‌های محترم را عصبانی نمی‌کند.</p>
<p>وقتی مصمم شدم فایل کتاب را برای دانلود به صورت الکترونیک منتشر کنم علی‌رغم بارها و بارها ویرایش کردن نسخه‌هایی که برای چاپ آماده می‌شد و وقت بسیاری که صرف آن‌ها شد، تنها فایلی که به دردم خورد همان نسخه‌ی اولیه‌ای بود که خودم تایپ کرده بودم. ویرایشِ فایلی که خود آدم تایپ کرده (و طبعا اشکالاتش به چشمش نمی‌آید) و صفحه‌آرایی کتاب با نرم‌افزار ورد توسط آدمی غیرحرفه‌ای، شکنجه‌ایست که فقط آنهایی که به آن گرفتار شده باشند درکش می‌کنند. به خصوص اینکه اصرار داشتم کارهایی هم در حاشیه‌ی کتاب بکنم&#8230;</p>
<p>بماند که برای همین طرح ساده ی جلد، به خاطر نداشتن نرم افزار فارسی‌ساز در فتوشاپ چه فلاکتی کشیدم.</p>
<p>بعد از اینکه فایل را در دو فرمت (ویژه‌ی چاپ و نمایشگرهای بزرگ و ویژه‌ی نمایشگرهای کوچک)آماده کردم برای دو سه نفر از دوستان فرستادم. فقط در یک فقره ف م سخن صد نکته را گوشزد کرد! این یعنی باز کردن جداگانه فایل‌ها، دانه دانه پیدا کردن کلمات، درست کردن آنها، چک کردن دوباره صفحه‌بندی. گاه می‌شد که با حذف یا تغییر یک عبارت جدولی در چند صفحه بعد اندکی جابه‌جا می‌شد و بسیاری به‌هم‌ریخته.</p>
<p>گذشته از آن، بعد از انتشار الکترونیک کتاب‌ هم بارها تغییر و تصحیح لازم آمد. بعضی وقتها اشکالی هم نبود و فقط خودم وسواس داشتم. مثلا حاشیه نویسی‌ها را کمی تغییر دادم. همین &#8220;کمی&#8221; یعنی نوشتن دوباره، اسکن، ویرایش عکس، جایگزینی با قبلی، چک کردن دوباره صفحات، گرفتن پی دی اف، آپلود کردن و جایگزینی با فایل قبلی&#8230; (ریا نشود ها. فقط دارم می‌گویم که بدانید چقدر زحمت می‌کشم بدون آنکه به رویتان بیاورم. این اخلاص و تواضع ما محمودها مثال‌زدنی است. اسنادش هم موجوده)</p>
<p>در ترجمه سعی کردم به متن وفادار باشم هرچند که بعضی جاها نمی‌شد. ترجمه بعضی عبارات دردسر درست می‌کرد. مطالبی هم بود به شدت آمریکایی و محدود به دوره‌ای خاص که البته تا آنجا که شد با نوشتن پانویس‌ها سعی کردم طوری نقل کنمشان که برای خواننده‌ی ایرانی مفهوم باشد. نویسنده لحنی توامان شبه‌علمی-لمپنی برای متن انتخاب کرده بود که تا آنجا که می‌توانستم سعی کردم آن را در ترجمه‌ی فارسی رعایت کنم. بعضی پرگویی‌ها و تکرار مکررات نویسنده را فشرده کردم. اندکی (شاید دو سه درصد) عبارات را هم با تغییراتی ایرانی کردم البته نه با غلظت آقامون شاملو که همچی کلوم پاچناری می‌ذاش تو دهن بچه‌های گیل‌گمش اینا که انگار می‌کردی مال ناف درخونگان.</p>
<p>خواندن عمیق و چندباره‌ی این کتاب بر روی اخلاق و رفتار من تاثیر داشت. درست است که هنوز از این بلا و بیماری پاک نشده‌ام اما باافتخار اعلام می‌کنم که بهتر شده‌ام. مدارکش هم مجددا موجوده.</p>
<p>امیدوارم از خواندن این کتاب لذت ببرید و آن را شایسته ی توصیه به دیگران هم بدانید. چند سال منتظر بودم و نقشه می‌کشیدم که بعد از چاپ کتاب، کارهای گوناگونی در سطح جامعه برای جا انداختن مفهوم نوین &#8220;بیشعوری&#8221; و روش‌های درمان و مبارزه‌ی با آن انجام بدهم. می‌خواستم به بهانه‌ی معرفی کتاب تورهای مختلفی بگذارم، به شهرهای مختلف بروم و با اجرای چیزی شبیه استندآپ کمدی مردم را هم بخندانم و هم بترسانم! می‌خواستم کارگاه‌های چند روزه‌ی بیشعورشناسی در تهران بگذارم به شیوه‌ای کمیک&#8230; بگذریم.</p>
<p>راستش حالا بیش از این کار چندانی از من برنمی‌آید اما منتظر بازخوردها می‌مانم. چه دیدید، شاید هم آنقدر استقبال خوب بود که از همین‌جا کار را پی گرفتم. این دیگر به شما بسته است. اگر این کتاب را همانقدر مفید و ضروری می‌دانید که من می‌دانم هر کاری که صلاح می‌دانید برای انتشار بیشترش انجام بدهید. به جز دست بردن در فایل پی‌دی‌اف کتاب، هر کار دیگری با آن مجاز است و نیازی هم به مجوز من ندارد. لینکش را همخوان کنید، در شبکه‌های اجتماعی معرفی‌اش کنید، برای دوستان‌تان ایمیل کنید، درباره‌اش بنویسید، پرینت بگیرید و به آنهایی که اهل وب و کامپیوتر نیستند بدهید، برایش وبلاگ بزنید و دسترسی‌اش برای کسانی که فیلترشکن ندارند را مهیا کنید، اگر خبرنگارید در رسانه‌تان معرفی و نقدش کنید&#8230; . پیشاپیش از همه‌تان سپاسگزارم.</p>
<p>شاید گامی برداریم در زدودن بیشعوری از جامعه‌ای که مبتلایان به این بیماری آن را به تماشا کشیده‌اند. وقتش شده نعره بزنیم</p>
<p style="text-align: left;"><a href="http://www.debsh.com/assholism/"><strong>Asshole no more</strong></a></p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2365" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/02/13/2365/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آتیش زدم به کتابم</title>
		<link>http://www.debsh.com/1389/09/30/1923/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1389/09/30/1923/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 21 Dec 2010 14:23:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=1923</guid>
		<description><![CDATA[امشب که شب یلدای ۱۳۸۹ باشد، آخرین بازنویسی کتاب طنزآمیز تازه‌ام تمام شد و فایل پی‌دی‌اف‌ش را برای ناشر فرستادم. به این ترتیب اگر بخت یار باشد و حضرتش این فایل را از میان انبوه ایمیل‌ها ببینید و آن‌را بخواند و بپسندد، آن‌وقت اگر در معرض بحران‌های مالی نباشد و احساس کند از پس چاپ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امشب که شب یلدای ۱۳۸۹ باشد، آخرین بازنویسی کتاب طنزآمیز تازه‌ام تمام شد و فایل پی‌دی‌اف‌ش را برای ناشر فرستادم. به این ترتیب اگر بخت یار باشد و حضرتش این فایل را از میان انبوه ایمیل‌ها ببینید و آن‌را بخواند و بپسندد، آن‌وقت اگر در معرض بحران‌های مالی نباشد و احساس کند از پس چاپ و توزیع این کتاب برمی‌آید پس از چند ماه بالا و پایین کردن و ویرایش و حذف و این قبیل امور، آن را برای اخذ مجوز به وزارت ارشاد خواهد فرستاد تا اگر خدا و چهارده معصوم وبه خصوص ابلفضل یاری کنند پس از ده دوازده ماه مجوز بگیرد و بعد برود در مرحله طرح جلد و مسائل چاپ که اگر به مدد امام زمان تا آن زمان بد و بلایی پیش نیاید (که عمرا پیش نیاید) در هزار و چند نسخه به قیمت چهار، پنج هزار تومان چاپ شود و ایشالله ایشالله به حق جدم بعد از ده ماه &#8211; به نص قرار داد- مقداری از آن ده درصد قیمت پشت جلد به اینجانب رسانده شود.</p>
<p>به نظرم رسید تا حصول این اگرها و تغییر جنسیت تنها خاله بنده به آقادایی، فایل را برای مطالعه و نظرخواهی برای چند نفر از دوستان دیده و نادیده‌ی وبی بفرستم.</p>
<p>کتاب از ۶۰ داستان بسیار کوتاه تشکیل شده که در واقع فقط بخشی از آنها را من نوشته‌ام نه همه را. در واقع بیشتر یک ایده‌ی بامزه است تا یک کار ادبی به آن معنا. به همین خاطر رونمایی‌اش قبل از انتشار می‌تواند ناشی از شیرین‌عقلی باشد که خب البته راست کار خودم است!</p>
<p>به خاطر کوتاهی داستان‌ها خواندن آنها از روی کامپیوتر چندان سخت نیست. می توان تکه-تکه خواند و اگر ملال‌آور بود با یک دکمه دیلیت فایل از شرشان خلاص شد. بالاخره پولی که پرداخت نشده (پس فحش هم حق ندارید بدهید!)</p>
<p>اگر مایل هستید نسخه پی ای اف را دریافت کنید لطفا به من ایمیل بزنید تا برایتان بفرستم. البته قبلش توجه کنید که به دلایلی:</p>
<blockquote>
<p style="padding-left: 30px;">۱- نمی‌توانم فایل را برای افرادی که با اسم مستعار فعال هستند یا اسمشان کاملا برایم ناشناس است بفرستم.</p>
<p style="padding-left: 30px;">۲- هرگونه به اشتراک گذاری این فایل از هر طریقی ممنوع است.</p>
<p style="padding-left: 30px;">۳- متن ارسالی فاقد ویراستاری نهایی است که معمولا توسط یک ویراستار حرفه‌ای انجام می‌شود. در نتیجه طبیعی است که اشکالات ویرایشی در آن وجود داشته باشد. (ممنون می‌شوم اگر اشکالات را گوشزد کنید)</p>
<p style="padding-left: 30px;">۴- لو دادن ایده‌ای که کتاب بر اساس ان تنظیم شده ممنوع است. در همین راستا بازانتشار هر مقدار از داستان‌ها (حتی یکی) مجاز نیست.</p>
</blockquote>
<p style="padding-left: 30px;">
<p>با این شرایط اگر کسی دوست دارد کتاب را مفت و مجانی  ماه‌ها (بلکه سال‌ها) زودتر از انتشارش بخواند، به قول معروف<em> در باغ قرائت باز باز است. </em></p>
<p>البته در مقابل گیرنده هم هر نظری راجع به کل کتاب یا جزء جزء داستان‌ها داشت برای من می‌فرستد که استفاده کنم و بلکه قبل از نهایی شدن کتاب، آنها را اعمال کنم.</p>
<p>ایمیل من این است:</p>
<p>meem.fe در<del datetime="2010-12-24T07:24:43+00:00"> گوگل </del> جی میل دامت امکاناته.</p>
<p><strong>پی افزود:</strong> دوستان لطفا دیگر درخواست نفرستند. به گمانم به تعداد کافی فایل کتاب را ایمیل کرده‌ام.</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1923" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1389/09/30/1923/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ظلم، جهل و برزخیان زمین، تراژدی خرده‌فرهنگ‌ها و فصلی درباره اصلاحات دینی</title>
		<link>http://www.debsh.com/1389/06/13/1770/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1389/06/13/1770/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Sep 2010 05:24:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کرتیک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=1770</guid>
		<description><![CDATA[&#8220;ظلم، جهل و برزخیان زمین&#8221; محمد قائد، کتابی‌ست درباره خرده فرهنگهای شرقی و برخورد آنها با فرهنگ غرب. همانطور که خود قائد در چند جای کتاب تاکید می‌کند، اصطلاح &#8220;خرده فرهنگ&#8221; در این متن به هیچ وجه بار منفی و تحقیرآمیز ندارد. در این کتاب خرده فرهنگ بودن به این معناست که یک نحله‌ی فکری [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="wp-caption alignleft" style="width: 210px"><img class="   " title="ظلم، جهل و برزخیان زمین" src="http://www.mghaed.com/pictures/BookCovers/Zolm,%20Jahl.jpg" alt="" width="200" height="297" /><p class="wp-caption-text">جلد کتاب چاپ اول، تصویر از سایت محمد قائد</p></div>
<p>&#8220;ظلم، جهل و برزخیان زمین&#8221; محمد قائد، کتابی‌ست درباره خرده فرهنگهای شرقی و برخورد آنها با فرهنگ غرب. همانطور که خود قائد در چند جای کتاب تاکید می‌کند، اصطلاح &#8220;خرده فرهنگ&#8221; در این متن به هیچ وجه بار منفی و تحقیرآمیز ندارد. در این کتاب خرده فرهنگ بودن به این معناست که یک نحله‌ی فکری یا جهان‌بینی، گرچه قادر به تسلط بر کل جامعه و طرد خرده‌فرهنگ‌های دیگر نیست، اما توان دفاع از موجودیت و حفظ ارزش‌های خویش را داراست و از سوی رقیبان به رسمیت شناخته می‌شود.</p>
<p>بهانه نوشتن کتاب گویا ماجرای گفتگوی تمدن‌ها خاتمی بوده است و اشکالی که همان زمان به آن وارد شد: کدام تمدن؟ کدام گفتگو؟ شما که نمی‌توانید یک گفتگوی ساده بین خودتان داشته باشید برای تمدن‌ها نسخه‌ی گفتگو می‌پیچید؟ بیشین بابا اسدالله!</p>
<p>اما اینها فقط چند پاراگراف از کتاب را تشکیل می‌دهند. قائد این را بهانه قرار می‌دهد تا نقبی بزند به خرده فرهنگ‌های ایرانی و اسلامی. تلاشی جسورانه و پرخطر اما دقیق و زیرکانه برای نشان دادن آن‌روی سکه به ایرانیان و نیز مسلمانان خاورمیانه که به نظر می‌رسد آنقدر به دنیا درباره خود دروغ گفته‌اند که خودشان هم باور کرده‌اند. در این کتاب او از نقد جانانه‌ای به ادوارد سعید تا پنبه کردن رشته تخیلات کودکانه درباره ماجرای ملی کردن نفت هیچ چیز را فروگذار نمی‌کند تا با ارائه فکت‌های تاریخی نشان دهد که گویا آدم‌هایی در این سوی عالم گمان می‌کنند روابط علی-معلولی در دنیای مدرن را می‌توان با پناه بردن به <em>عالم پندار</em> (تعبیر از خود قائد) سر و سامان داد. محمد قائد، مثل کاشف جسوری که برای یافتن گمشده‌ای به دل غار مخوفی زده و تا همه سوراخ سنبه‌ها را نگردد بیرون بیا نیست، چیزی را فروگذار نمی‌کند. حتی به &#8220;فطرت&#8221; هم می‌پردازد. بالاخره باید جایی در این پس و پسله‌ها ریشه اینهمه افسوس‌خواری برای چیزهایی که هرگز از ما نبوده‌اند، احساس حقارت و تکبر همزمان، کرختی در عمل و چالاکی در خیالپردازی، نفرت از غرب در عین آرزومندی دستیابی به آن و همه اشتراکاتی که مردمان این‌سوی دنیا – با تمام اختلافات و افتراقاتشان با یکدیگر- در آنها مشترکند را یافت.</p>
<p>این جانانه‌ترین نقدی‌ست که در تمام این سال‌ها درباره خرده فرهنگ‌های ایرانی و خاورمیانه‌ای نوشته شده است. نویسنده اکیدا از یکی به نعل و یکی به میخ زدن پرهیز کرده‌است و به دور از رمانتیک‌بازی‌های محافظه‌کارانه‌ که &#8220;آره همه جا بد و خوب هست&#8221; صراحتا مدعی می‌شود که برآیند خلقیات فردی آدمهای یک خرده فرهنگ می‌تواند خلق و خوی آن خرده فرهنگ تلقی شود و تلفیق آنها حتی می‌تواند خصایل بعضا متضادی را باعث شود که جماعتی در دنیا با آن شناخته شوند. ایرانی‌ها در چشم بیشتر مردمان غربی که مدتی در این دیار به سر برده‌اند مردمی وطن‌دوست به شمار نمی‌آیند، یعنی بیشتر ما علی‌رغم شعارهای غلیظ‌مان برای میهن، پای منافع شخصی‌مان که بیفتد حاضر به انجام کارهایی بر ضد وطن‌شان می‌شویم. برآوردن رگ گردن برای &#8220;خلیج عربی&#8221; آری، چشمپوشی از واردات فلان محصول که به ضرر اقتصاد و کشاورزی کشور است هرگز. از هفتاد و اندی میلیون نفر نفوس ایران، چند نفر استعداد خدمت در دربار قاجار و بهره‌مندی از &#8220;مداخل&#8221; آن را ندارند؟</p>
<p>فلسطینی‌ها هم خارج از چارچوب دعوا با اسرائیل مردمان جالبی نیستند. در نقد اردوارد سعید و گلایه‌مندی او از اینکه مهاجران فلسطینی حتی در کشورهای عربی هم وضعیت خوبی ندارند، قائد می‌نویسد بیشتر مردمان کشورهای عربی حاضر به پذیرفتن و اعتماد به آنها نیستند چون خلق و خوی جالبی ندارند. از این دست در کتاب بسیارند. از مصر تا حجاز و از عراق تا پاکستان و مابینهما &#8211; و البته تاکید بر مابینهماست. آیینه به دست آدم کریه‌المنظری که علی‌رغم نک و نال مظلومانه‌اش که &#8220;هیشکی ما رو دوست نداره&#8221; خنجری در آستین دارد که محضاللله سینه‌ی بدخواهان و بدگویان و مسخره کنندگان (وای بر مستهزئین) را بدرد، از خودگذشتگی می‌خواهد.</p>
<p>موضوع تهاجم اقوام صحرانشین به فرهنگ شهری ایرانی هم از آن موضوعاتی‌ست که قائد به دقت آن را واکاویده است و جالب اینجاست که <span style="text-decoration: underline;">پیش از سال ۸۴ </span>که کتاب برای چاپ راهی ارشاد شده (و شش ۷ سالی در آن وزارت فخیمه خاک عدم اعطای مجوز خورده تا در سال ۸۹ از بند رها شود) نویسنده از هجوم خرده فرهنگ‌های بیابانگرد و روستایی ایرانی به خرده فرهنگ شهری و غلبه بر آن اظهار نگرانی کرده است. فراموش نشود که تفنگچی‌های ستارخان و باقرخان مشروطه خواه را اهالی پایتخت به زور تفنگداران سوئدی از شهر بیرون کردند. آنچه در سال ۸۹ از سلطه خرده فرهنگ روستایی ایرانی بر خرده فرهنگ شهری می‌بینیم فاجعه‌ایست که با نگاهی از منظر مطالعت فرهنگی به تاریخ و جغرافیای مملکت ایران می‌شد آن را پیش‌بینی کرد. همین کتاب شاهدی بر این مدعا. رویدادهای هولناک‌تر برای جهان اسلام، از اندونزی تا فلسطین به برکت اسلام‌گرایی نوین در راهند.</p>
<p>شک ندارم که این کار محمد قائد از آن کارهاییست که صدایش بعدا درخواهد آمد. متن ضرب المثل البته منفی‌ست: <em>یک نفر دزدی را دید که نیمه  شب مشغول اره کردن قفل دکانی بود. گفت چه می‌کنی گفت کمانچه می‌زنم. گفت پس کو صدایش؟ گفت صدایش فردا درمی‌آید. </em>با این حال به نظرم کار درست و درمان، کاریست که صدایش بعدا در می‌آید. کارهای تاثیر گذار دکارت، هیوم، کانت و مارکس هیچکدام فی‌الفور سر و صدایی به پا نکردند حتی پیش آمد که مثلا دکارت که از ماجرای گالیله ترسیده بود شبه غلط‌کردم‌-نامه‌ای خدمت عالیجنابان کلیسا بفرستد اما گذشت زمان هرچیز را سرجای خویش نشاند. یا دست کم نزدیک‌تر کرد.</p>
<p>به هر حال آینده را آیندگان خواهند دید. اینجا همین‌قدر از من بس که به جای اسطرلاب عَلَم کردن بگویم این کتاب، کتابی‌ست بسیار خواندنی که نه فقط محتوای آن آموزنده است که روش تحقیق و نگارش نگارنده هم درس‌آموز است. فاصله گرفتن از سوژه، رعایت بی‌طرفی علمی در عین داشتن موضع و لحن مخصوص، ارائه فکت‌های تاریخی دست اول، شیوه ارجاع به سایر متون، خلاصه نویسی تا حد مقدور و پرهیز از ردیف کردن مترادف‌ها (علاقه نویسندگان ایرانی و عرب) و دقت فراوان در نگارش درست فارسی به زبان امروزی در عین پرهیز از ژانگولر‌هایی که <em>ام‌روز ه</em> مد شده است از جمله آنهاست.</p>
<p>قائد در تمام این سال‌ها، هرچند که در رسانه‌های فارسی زبان قلم زده است اما به نحو شگفت‌آوری توانسته است از جنجال‌ها دور بماند و کار خود بکند. همین دور بودن از جنجال‌ها و سلبریتی روشنفکری شدن باعث شده است که –دست کم تا امروز- سر به سلامت ببرد و بتواند در داخل ایران زندگی کند. زندگی در آن مرز پرگهر آریایی-اسلامی این مزیت را دارد که تحلیلگر اجتماعی و فرهنگی می‌تواند از نزدیک سوژه را لمس کند. فاصله گرفتن عاطفی از سوژه برای نقد بهتر آن داستانی‌ست و در لندن و پاریس و لس‌آنجلس نشستن و برای ایرانیان نسخه پیچیدن داستانی جدا. فرهنگ، به خصوص از نقطه نظر نشانه‌شناسی، همانقدر که در سیاست و تاریخ و هنر نمود دارد در کوچه و بازار هم جاریست. (در اولین دیداری که با آقای قائد داشتم به مناسبتی برایم تعریف کرد که در مسیر خانه به محل کارش شاهد بوده که هر از چندی سرعت‌گیرهای پلاستیکی پرچ شده به آسفالت خیابان ناپدید می‌شوند و چند روز بعد سرعت‌گیرهای نو جای آنها را می‌گیرند. به شهرداری منطقه می‌رود مسئول مربوطه را می‌یابد و از او ماجرا را می‌پرسد و&#8230; الی آخر)</p>
<p>بعید می‌دانم آدم خاورمیانه‌ای و به خصوص ایرانی، پس از خواندن این کتاب بتواند درباره خودش درست مثل قبل از خواندن آن نگاه کند. مثل آن می‌ماند که آدمی مجذوب تردستی و شعبده‌بازی، به یکباره با پشت پرده و حقه‌های متدوال آن نمایش‌ها آشنا شود. چنین کسی دیگر لذت قدیم را از آن بازی‌ها نخواهد برد &#8211; اگر اصلا حاضر به صرف وقت و پولش برای تماشای آنها باشد.</p>
<p>نویسنده در یکی از درخشان‌ترین بخش‌های این کتاب، فصل پنجم، به اصلاحات دینی به عنوان بحثی درون فرهنگی می‌پردازد و عملا نقدی جانانه و کم‌نظیر بر اصلاحات دینی و آن جماعتی که &#8220;روشنفکران دینی&#8221; خوانده می‌شود می‌نویسد. بخشی از آن فصل را در ادامه به عنوان نمونه‌ای از ساختار کتاب و کیفیت نوشتار، به نقل از سایت آقای قائد در زیر منتشر می‌کنم و به همه دوستان مصرا توصیه می‌کنم این کتاب را از دست ندهند. با این توضیح که تاکیدها از من است و ضمنا ناشر کتاب انتشارات طرح نو است که در تدارک چاپ دوم کتاب است.</p>
<h2 style="text-align: center;">بخشی از فصل پنجم کتاب &#8220;ظلم، جهل و برزخیان زمین&#8221; نوشته محمد قائد، درباره اصلاحات دینی</h2>
<p style="text-align: right;"><span id="more-1770"></span><strong>مخاطراتِ واردشدن در نقدِ محتوایى‏</strong></p>
<p>برخى دانشگاهیانِ ایرانى که در کشورهاى دیگر اقامت دارند، بدون توجه کافى به همه جوانب مباحث فکرى و کلاً فضاى ایران، به روشنفکران این کشور خرده مى‏گیرند که چرا مشتاقانه وارد نقد مکتبِ مشهور به روشنفکرىِ دینى نمى‏شوند.  این سؤال را مى‏توان خیلى راحت به پرسش‏کنندگان برگرداند: انجام چنین کارى در هر جاى دیگر نیز ممکن است، و در محل اقامت آن خرده‏گیران، کمبود قلم و کاغذ وجود ندارد.</p>
<p>درهرحال، دامنۀ چنین بحثى، چه در ایران و چه هر جاى دیگر، به متن و صفحۀ کاغذ محدود نمى‏ماند.  نقد هر تفکرى به بازبینىِ ریشه‏هاى آن، محک‏زدن به انسجام استدلالها، و به بررسىِ تبعات آن تفکر در عرصه عمل نیاز دارد.  مکتب ـــ  یا خرده‏فرهنگِ ـــ مشهور به نواندیشىِ دینى معمولاً بحث با سنتگرایان را بر بخشى از زمینۀ سوم متمرکز مى‏کند. <strong>سنتگرایان به غایتِ رهایى‏بخشِ دین در زمانى نامعلوم اعتقاد دارند و مى‏گویند دین است که باید انسان را بیازماید، نه انسان دین را.</strong> نتیجۀ دین قرار نیست با درک انسانِ به‏کمال‏نرسیده همخوان باشد، زیرا انسانِ ناقص قادر نیست نوع کمال مورد نظر را پیشاپیش تعیین کند و به شرطِ نیل به آن غایتِ مفروض به پیروى از دین گردن بنهد.  اگر انسان قادر مى‏بود بداند کمال چیست، در آن حالت نیازى به هدایت از سوى دین نداشت.</p>
<p><strong>در مقابل، مکتب نواندیشىِ دینى استدلال مى‏کند که رسیدن به نتیجه‏اى مشخص در آینده‏اى قابل‏پیش‏بینى میسّر است؛ انسان به کمک عقل مى‏تواند بداند، و مى‏داند، که در پىِ چه غایتى است؛ و دیندارى روندى نه تنها تکاملى بلکه تعاملى هم هست که با دخالت آگاهانۀ انسان ایجاد مى‏شود.</strong> اگر انسان به پذیرش دین فراخوانده شده و مخاطب قرار گرفته است، پس باید نتیجه گرفت که شنونده‏اى بى‏اختیار نیست، بلکه بازیگرى فعّال و مختار است.  در میان مسلمانان، بر سر این اختلاف نظر که آیا انتسابِ صفتِ عدل به ذاتِ باریتعالى‏ در حد درک و در صلاحیتِ انسانِ جایزالخطا هست یا نه، قرنها بحث جریان داشته و خرخرۀ همدیگر را جویده‏اند.</p>
<p>یکى از مهمترین جنبه‏هاى دخالتِ عملى، و نه صرفاً نظرىِ انسان در عدل الهى این است: چنانچه مؤمنان بر بد بودنِ فردى، به هر دلیل، اتفاق نظر داشته باشند، آیا ممکن است خداوندْ آن فرد را وارد بهشت کند؟  قادر متعال البته مى‏تواند از میان گمنامها کسانى را رستگار گرداند و در بهشت به جاودانگى برساند، اما بدنام‏ها حسابشان روشن است.  اگر چنان واقعۀ غیرمنتظره‏اى ممکن باشد، باورنکردنى و بلکه کفرآمیز است که بگوییم افرادِ ملعون هم ممکن است سر از بهشت در بیاورند.  اگر ممکن نباشد، پس افکارِ عمومى که معمولاً پر از شایعه است و کتابهاى تاریخِ دستپخت انسانهاى فانى که گاه پر از حبّ و بغض است، از هم اکنون پیش‏نویسِ رأى محکمه عدل الهى در آخرت به حساب مى‏آید.</p>
<p>از این رو<strong>، نواندیشىِ دینى از واردشدن در ریشه‏هاى پیدایش دین و محک‏زدن به انسجام استدلالهاى میانى در نقد پدیده دین پرهیز مى‏کند.</strong> <strong>جریانِ تفکر نواندیشىِ دینى را مى‏توان در این شعار خلاصه کرد: دستیابى به هر هدفى که دنیاى جدید در برابر بشر مى‏نهد، با پوشش دین و از طریق دین.</strong> سنتگرایان با بدگمانى موجّهی مى‏پرسند از مهمترین آن اهداف کدام است؟ نواندیشان دینى پاسخ مى‏دهند آزادى و رهایى.  سنتگرایان پاسخ مى‏دهند اما هدفِ دین تسلیم و طاعت است، و آن رهایىِ مورد بحثِ نواندیشان نمى‏تواند جز به معنىِ فاصله‏گرفتنِ انسان از دین و مشاهده آن از بیرون و از بالا به‏عنوان متن و پدیده باشد.  انسان قرار است در حیطۀ دین به کمال برسد، نه اینکه خارج از آن به تماشاى دین بایستد.  <strong>دینْ موضوعى براى بررسى نیست؛ جوهر عالمِ وجود است.  بیرون از عالَمِ دین، چیزى وجود ندارد که بتوان حرف از رهایى زد</strong><strong>.</strong></p>
<p>در چنین بحثى، روشنفکران غیرمذهبى چه باید بکنند و چه مى‏توانند بگویند؟ اول، در نقد نواندیشى دینى بحث را باید بدون مقدمات آغاز کنند و، بدون پرداختن به روش بحث در سطح میانه (محک‏زدن به انسجام استدلالها)، به نتایج مورد نظر بپردازند: اینکه اهداف مورد نظر جهان جدید چیست و آیا از طریق دین قابل حصول است یا نه.  ماجراى بزرگ تازه در پیش است: چنانچه منتقد بتواند نظر نواندیشِ دینى را ابطال کند، چنین نتیجه‏اى به چه معنى خواهد بود و چه تبعاتى در پى خواهد داشت؟ براى مثال، مسیر بحث على شریعتى در جادۀ بسیار باریک و لغزانى پیش مى‏رود که یک طرف آن مفهومِ توحید است و طرف دیگر آن، مفهوم انتظار.  تا وقتى بازکردنِ این دو مفهوم، جز با تأییدِ مطلق و پیشاپیش، میسّر نباشد، تحلیلى انتقادى از گفته‏هاى آن سخنرانِ فقید باید بر چه پایه‏اى قرار گیرد و با چه روشى انجام شود؟ در فقدانِ این نکات اساسى، نظر على شریعتى دربارۀ متفکّرانِ فرانسوى آنچنان موضوعیتى ندارد که لازم باشد کسى به نقد آنها بپردازد.</p>
<p>دوم، <strong>در واقعیت امر، سنتگرایانْ وجود نواندیشان دینى را از سر این ضرورت تحمل مى‏کنند که این مکتب کمک مى‏کند نوجوانانى که بدون دستۀ اخیر ممکن بود به مکتبهاى دیگر رو بیاورند در حیطۀ دین بمانند.  وجود نواندیشان دینى به‏عنوان علاقه‏مندانى جانبى که به رونق بازار دین کمک مى‏کنند تحمل مى‏شود، نه افرادى داراى فکر اصیل و قابل احترام.</strong> از این رو، در هر برخوردى که به نتایج قاطع و تعیین‏کننده بینجامد، سنتگرایان رأسا وارد عمل مى‏شوند.  به بیان دیگر<strong>، نواندیشان دینى مبلّغانى فرض مى‏شوند که دین را به عاریت گرفته‏اند و حقِ باختنِ عرصه عاریتى را به منتقدانِ لاکتاب ندارند، زیرا مالک آن عرصه به حساب نمى‏آیند.</strong> در نقد نواندیشىِ دینى تا حد بسیار محدودى در نقدِ فردِ نواندیش مى‏توان پیش رفت.  عبور از این مرحله و ورود به محتواى تفکر، به معنى نقد نهاد دین و پاگذاشتن به وادى پرخطرى خواهد بود که ممکن است به اعلام ارتدادِ منتقد ــــ و عواقب آن ــــ بینجامد.  <strong>شکست منتقد در هر بحثى به معنىِ پیروزى نواندیشِ دینى خواهد بود، اما پیروزى منتقد به سعى خباثت‏آمیز او در به چالش‏کشیدنِ نهاد دین تعبیر مى‏شود</strong><strong>.</strong></p>
<p>سوم، در حالى که کندوکاو پدیدۀ دین خطرناک‏تر از آن است که عملى باشد، از بحثى ادبى‌ـ ‏فلسفى با نواندیشان دینى نتیجۀ دندانگیرى عاید نخواهد شد.  <strong>اهل این جریان در حُکم ِ دستفروشهاى ایدئولوژیک‏اند که طبق نیاز فصلْ جنس عرضه مى‏کنند.  انتظارها، خواستها و دستور بحث که مشخص شد، نواندیشِ دینى دست به کار مى‏شود تا توجیه فراهم کند.  از این رو، نه اصولیون به نواندیشانِ دینى اعتماد چندانى دارند، و نه روشنفکران غیرمذهبى این جریانِ فرهنگى را جدّى مى‏گیرند</strong><strong>.</strong></p>
<p>نواندیشانِ دینى معمولاً پا از حریم امن بیرون نمى‏گذارند و وارد حیطۀ فکرِ تجربى نمى‏شوند زیرا مى‏دانند در آن میدانْ بخت پیروزى ندارند.  پس صلاح کار را در این مى‏بینند که وانمود کنند بیرون از قلمرو فلسفىِ توحیدـ انتظار چیز قابل ذکرى وجود ندارد. براى مثال، در برابر اعتراضِ برخى سنتگرایان به بالاتربودنِ نرخ بهره در ایران نسبت به کشورهاى سرمایه‏دارى، ساکت مى‏مانند.  صحیح‏تر این مى‏بود که محققانى به بررسىِ پیشینۀ تورم در ایران و جهان از دیدگاه اصول دینى بپردازند.  نخستین تورّم مهم در پانصد سال گذشته، در عصر صفویه، به سبب ورود سیل طلا و نقره از قاره جدید به اروپا اتفاق افتاد. در سال ۱۹۰۵، جنگ روسیه‏ژاپن سبب تورّم قیمتها و کمبود کالاهایى از جمله قند شد و زمینه‏سازِ تحولاتى همزمان با نهضت مشروطیت گشت.  هفتاد سال بعد، شدیدترین تورّم تاریخ ایران به سقوط رژیم پهلوى کمک کرد.  اهل دیانت دست‏کم چهارصدسال فرصت داشته‏اند با تحولات تاریخى‏اجتماعى آشنا شوند.</p>
<p>اما در حالى که پرداختن به فلسفه و فیلسوفانِ غربى در جامعۀ ایران سرگرمىِ رایجى است، نواندیشانِ دینى هم از این اعتیادِ عمومى برکنار نیستند.  حتى مى‏توان گفت به شیوعِ مشربِ فیلسوفى‏گرى کمک کرده‏اند.  بسیارى از پایان‌نامه‏هایى که نواندیشانِ دینى براى دریافت درجۀ دانشگاهى در سالهاى اخیر نوشته‏اند حول موضوعهایى تکرارى، خیالى و خالى از نتیجۀ واقعى دور مى‏زند.  اگر طرز فکر ملاصدرا در عصر صفویه را مى‏توان با دستاویز قراردادنِ کانت و هگل ادامه دارد، پس چه جاى انتقاد از تشیّع صفوى، چه سود از این دانشگاهها، و چه وجه تسمیه‏اى براى عنوانِ نواندیش؟</p>
<p>ورق‏زدنِ پرونده مارکس و سارتر دشوار نیست اما نواندیشانِ دینى مى‏توانسته‏اند وظیفه مبرم‏ترى براى خود قائل شوند: نقد اصولىِ آنچه پیرامونشان اتفاق مى‏افتد.  در فصل اول اشاره کردیم که <strong>سکوت جهان اسلام در برابر طالبان کرکننده بود.</strong> <em>(جمله‌ی بولد شده‌ی اخیر در متن کتاب هست اما بر روی وب‌سایت آقای قائد به جای آن این جمله نوشته شده است: &#8220;این </em><em>برخورد جهان اسلام به پدیدۀ القاعده‌ــ طالبانْ سرشار از دودل</em><em>ی</em><em> و تردید و ریاکار</em><em>ی است&#8221;)</em><em>.</em> سکوت پاپ در برابر موسولینى و هیتلر را سالهاست به‏عنوان همداستانى و بلکه همدستىِ واتیکان با فاشیسم و نازیسم محکوم مى‏کنند.  نتایج سکوت اخیر نیز رفته‏رفته واضح‏تر شنیده خواهد شد.  در ایران، نه سنتگرایان حاضر به اظهارنظرى مبسوط در این باره شدند و نه نواندیشانِ دینى.</p>
<p>ملاعمر اخطار کرده بود چنانچه کسى از شیعیان لقبِ «ولّىِ امرِ مسلمین» را به کار ببرد مهدورالدّم اعلام خواهد شد.  اما بحث در حقانیّت یا بطلان آن دعاوى باید بر پایه‏اى محکم‏تر از این حرفها باشد.  این خرده‏گیرى که مى‏گویند متفکرانِ ملل این منطقه باید با یکدیگر ارتباط بیشترى داشته باشند مبتنى بر واقعیات نیست.  مفتیان حجاز و مصر و پاکستان، طالبان را تأیید مى‏کردند و در ایران کمتر کسى وارد بحثى اساسى در آن باره شد زیرا حرف آن بربرها در وجه نظرى قابل ابطال نبود.  بعید است که در پاکستان حتى یک مقاله ارزشمندِ انتقادى در این باب منتشر شده باشد.  هر تحلیل انتقادى در این زمینه، بیرون از جهانِ اسلام بوده است و یقیناً نواندیشان دینىِ ایران هم زمانى اقدام به نقد طالبان خواهند کرد که این کار براى همه میسّر شده باشد.  <strong>جا داشت که آن همه ستایش از «تشیّع علوى» با دعاوىِ طالبان نسبت به</strong><strong> </strong><strong>بازگشت به ریشه‏ها محک بخورد</strong><strong>.</strong></p>
<p>اگر متفکّرِ دیندار در این منطقه خطرناک قادر نیست یا جرئت ندارد در اظهار نظر پیرامون آنچه واقعاً به او مربوط است پیشقدم شود، اهمیت چندانى ندارد که نظر «دکتر» و سایر نواندیشانِ دینى دربارۀ امپریالیسم و مدرنیته و هایدگر و پوپر چیست.  چراغى که نتواند وظیفه اساسى‏اش را انجام دهد و خانه را روشن کند بعید است که بر راههاى پرپیچ‏وخم و صعب‏العبور پرتوافکن شود.  هایدگر در زبان انگلیسى به سبب عضویتش در حزب نازى و دوستىِ مبهمش با هانا آرنت (رابطه‌‏اى رؤیایى براى یک پرُفسورِ فیلسوف) موضوعیت دارد، و هانا آرِنت ده سال پیش از پذیرفته‌شدن دانشجوی دختر در پرینستون، نخستین استاد زن در آن دانشگاه شد و کتابهایش جایى براى خود یافت. در حالى که صلیب شکستۀ نازیسم همچنان در سقف ایستگاه راه‏آهنِ تهران خودنمایى مى‏کند و تهران داراى محله‌اى به نام نازى ‌آباد است، محتویات ثقیلِ نثر فلسفىِ آلمانى که در زبان فارسى نمى‏گنجد در این اقلیم از آن هم بلاموضوع‏تر است.  اقبال لاهورى زمانى صحبت از «اسرارِ بیخودى» کرد. <strong>در چنین اوضاع و احوال گیج‏کننده‏اى، موضوعهایى مبرم آشکارا نادیده مى‏مانند، اما سودائیانِ عالمِ پندارْ موضوعهایى خودبافته را بیخودى به‏عنوان اسرارِ معرفت جا مى‏زنند</strong><strong>.</strong></p>
<p>در سنت فکرىِ غربیان، اصطلاح &#8216;آکادمیک‏`، علاوه بر معنىِ مربوط به دانشگاه و کلاس و درس، در مفهوم مباحث بى‏انتها نیز به کار مى‏رود.  در نقد نهادِ دین، بحثْ هرچند آکادمیک بنماید، تبعاتى عملى و بسیار واقعى در پى دارد.  این شرایط منحصر به ایران نیست. تقریباً در همه جوامع خاورمیانه، شامل پاکستان، و شمال آفریقا وضع بر همین منوال است.  در ایران، در ابتداى دهۀ ۱۳۵۰، بحثى بر سر واقعه کربلا، که ظاهراً آکادمیک مى‏نمود، به قتل انجامید.  در فصل پیش اشاره کردیم که در مصر، در دهۀ ۱۹۹۰، محتواى کتاب یک مدرّس دانشگاهى چنان خشم علماى الازهر را برانگیخت که تا مطلـّقّه اعلام‏کردنِ همسر او پیش رفتند و او به غرب پناه برد.</p>
<p>بانیان نهاد دینْ اصولیون‏اند.  <strong>هرگونه نواندیشى در دین باید با توجه به قدرت اجتماعى این بانیان و متوجه یک هدف باشد: اختیار در دین به رسمیت شناخته شود.</strong> آزادىِ انتخاب تابعیت و گرفتن گذرنامه سبب نشده که کشورى خالى از جمعیت شود و دست‏کشیدن کلیساى کاتولیک از صدور حکم ارتداد به تعطیل مسیحیت نینجامید.  نواندیشانِ دینى البته از این نکته غافل نیستند و استدلال مى‏کنند که با برخوردى عقلانى و اختیارگرایانه به دین، نیازى به سختگیرى در ماندن یا رفتنِ تک‏تک افراد نخواهد بود و اگر متاعِ کفر بى‏مشترى نیست، دلیلى ندارد که متاع دین چنین باشد</p>
<p><strong>عرش به‌‏مثابه نوعى سلف‌‏سرویس‏</strong><strong> </strong></p>
<p>وقتى ابزارى مانند کامپیوتر به بازار مى‏آید، نخستین کسانى که کارکردن با آن را بیاموزند و بیاموزانند ممکن است نامشان در تاریخ علوم و حتى تاریخ تحولات اجتماعى ثبت شود. به همین ترتیب، وقتى مهارتى مانند زبانى خارجى مطرح است، کسانى براى آن زبان فرهنگ لغت مى‏نویسند و از میان آنها کسانى شاخص مى‏شوند.  بر این قرار، بى‏معنى است که اصرار ورزیم گرچه خدا و دین و متن و تأویل متن دینى لازم است اما نباید کسانى به‏عنوان کارشناس دین شناخته شوند چون بعداً ادعا خواهند کرد رابط میان خدا و انسان هستند.  این از جمله مواردى است که بیش از تأثیرگذاشتن بر حوزۀ دین، راه را بر بحث فرهنگ دینى و فرهنگ غیرمذهبى مى‏بندد، زیرا گروه اخیر احساس مى‏کند در این بحث حرفهایى هست که بر زبان نمى‏آید.</p>
<p>بحث را این گونه طرح کنیم: جامعه بشرى میل به تقسیم کار دارد، اما روشنفکران از قدیم‏الایّام تمایل به ذوفنونى و همه‏دانى داشته‏اند.  دربارۀ ابن‏سینا، سنگین‏وزن‏ترین دانشمند ایران و کلّ جهان اسلام، نوشته‏اند که فقط از رقص سررشته نداشت.  یکى از ایرادهایى که به جامعۀ علمى آمریکا مى‏گیرند این است که اهل آکادمى دربارۀ موضوعى محدود اطلاعات فراوانى دارند.  ادوارد سعید به دانشگاهیانِ آمریکایى مى‏تاخت که در رشتۀ خویش، مثلاً تاریخ قرن هجدهم، سنگر مى‏گیرند و حاضر نیستند از آن حیطه قدم بیرون بگذارند، مبادا ناچار از موضع‏گیرى‏هایى دربارۀ زمان حال شوند که موقعیت شغلى‏شان را به خطر بیندازد.  وقتى یکى از مدرّسانِ تخصص‏گراى دانشگاهى در آلمان به ماکس وبر ایراد گرفت که از فیلد خویش خارج شده است، وبر با تمسخر گفت: «من الاغ نیستم که فیلد داشته باشم.»<a href="http://mghaed.com/books/Injustice/chapters/chap5/chap5.9.htm#_ftn1">[۱]</a></p>
<p>به‏رغم پوزخند وبر به فیلد و چراگاه در نود سال پیش، امروز مى‏بینیم که حتى تخصص کافى نیست، باید فوق‌تخصص داشت ـــ یعنى اطلاعاتى فراوان در یک زمینۀ بسیار محدود.  از یک سو، جامعه در مسیر تقسیمِ هرچه بیشترِ کار پیش مى‏رود.  از سوى دیگر، از روشنفکران، جز در آمریکا، انتظار مى‏رود همه چیز را دربارۀ همۀ موضوعها بدانند تا بتوانند پدیده‏ها را به یکدیگر ربط بدهند و تصویرى جامع از جهان فراهم کنند.  از همین رو، اظهارنظرهاى نوآم چامسکى، یکى از معدود دانشگاهیانى که در آمریکا پا در حیطه‏هاى متعددى مى‏گذارند، احتمالاً بیرون از کشورش بیشتر خوانندۀ علاقه‌مند دارد تا در خود آن.</p>
<p>منطقاً باید انتظار داشت حیطۀ ماوراءالطبیعه نیز کارشناسانى داشته باشد.  حتى اگر پیشتر نمى‏داشت، امروز باید کسانى در این رشته صاحب‏نظر مى‏شدند، تا چه رسد که این حرفه یکى از مشاغل باستانىِ جهان باشد.  بدین قرار، <strong>این بحث که براى ارتباط با خداوند نیازى به رابط نیست، از نظر تقسیم کار اجتماعى نادرست است.</strong> از تک‏تک مردم نمى‏توان انتظار داشت شخصاً در همۀ امور، چه تعقّلى و چه عملى، به درجه‏اى قابل‏توجه از مهارت برسند.  اما وقتى روشنفکران، یا کلاً تحصیل‏کرده‏ها، ادعا مى‏کنند نیازى به رابط ندارند، حرفشان قابل تأمل است.</p>
<p>دشوارى در همۀ جوامع از آنجا آغاز شده که مهارت در تبیین امور ِ تعقلى ِ ماوراءالطبیعه تبعاتى در حیطه زندگى روزمره یافته است.  به بیان دیگر، فقط یک تفسیر رسمى از این حیطه حق اظهار بیابد و قدرتِ ناشى از یک شغل و خرده‏فرهنگِ ملازم آن تبدیل به حق مالکیتِ انحصارى بر حقیقت شود.  ادوارد سعید در این باره نوشت: <strong>«با آمرانى که به بهانۀ دفاع از فرمانِ لاهوتى مدّعىِ حق ناسوتى‏اند، در هرکجا که باشند، نمى‏توان گفت‏وگو کرد»</strong> و در ادامه افزود: «اما هستۀ اصلى فعالیت روشنفکرانه را گفت‏وگوى جدى و دقیق تشکیل مى‏دهد و در این مرحله و موقعیت است که روشنفکران بدون توسل به نیروى وحى فعالیت خویش را سامان مى‏دهند.»<a href="http://mghaed.com/books/Injustice/chapters/chap5/chap5.9.htm#_ftn2">[۲]</a></p>
<p>در چنین اوضاع و احوالى، ایراد به اهل قلم و نظر در ایران که چرا براى دخالت در مباحث جارى میان حافظان سنتگراى دین و نواندیشانِ دینى اشتیاق نشان نمى‏دهند وارد نیست.  نتیجۀ چنین مباحثى در عمل و در عرصۀ موازنه خرده‏فرهنگ‏ها در سطح جامعه تعیین خواهد شد، نه طى مجادلاتى فلسفى.  احتمالاً بخشى از مسئله ناشى از این سوءتفاهم است که گویا فلاسفۀ غرب به فکر مردم شکل داده‏اند.  در واقعیت امر، جوامع غرب راهى را مى‏پیمودند که به برکت تجارت و صنعت و البته اعزام قواى نظامى به پنح قارّه گشوده مى‏شد، و در آن زمان براى هیچ‏کس روشن نبود که آن چه راهى است و به کجا خواهد رسید.  در آن میان، فلاسفه هم حرفهایى مى‏زدند.  خطاست که گمان کنیم نظر کانت و امثال او تعیین مى‏کرد جامعۀ آلمان به کدام مسیر برود.  تحولاتى اتفاق مى‏افتاد و آن گاه فیلسوفان دربارۀ ماهیت و چرایى ِ برخورد انسان به فکرهایى که از شرایط جدید زاییده مى‏شد نظر مى‏دادند و آن فکرها را مدوّن مى‏کردند.  بدون پایه‏هاى واقعىِ فکر، ورود اندیشه فلسفىِ ناب هم کارگشا نیست، یا به آن اندازه مؤثر نیست، یا براى تأثیرگذارى نیاز به زمانى بسیار بیش از آن دارد که ابتدا تصور مى‏شود.</p>
<p>حتى اگر نواندیشان موفق شوند حرفشان را به کرسى بنشانند، «به کوى عشق بى دلیل راه» قدم بنهند و هر مؤمنى بتواند شخصاً و مستقلاً در دالانهاى سماوى به گشت‏وگذار بپردازد، باز هم کسانى ــــ این بار، خود آنها ــــ‌ دست بالا را خواهند داشت.  و براى گفتگویى خالى از دغدغه با کسى که دست بالا را دارد، به موازنۀ قواى اجتماعىِ خرده‏فرهنگ‏ها نیاز است، نه فقط به بحث فلسفى.  زمانى احتمالاً تصور مى‏شد موبدانِ زردشتى به کسى مجال نفس‌کشیدن نمى‏دهند زیرا بسیار قدرتمندند، و اگر ایدئولوژى آنها از اریکۀ قدرت خلع شود مشکل حل خواهد شد.  اما همچنان که جرج اورول در داستان مشهورش، <em>مزرعۀ حیوانات</em>، نشان مى‏دهد، <strong>فکر آدمها مدام به شکل جایگاهشان در مى‏آید تا خلأ قدرت را پر کند</strong><strong>.</strong><strong> </strong></p>
<hr size="1" /><a href="http://mghaed.com/books/Injustice/chapters/chap5/chap5.9.htm#_ftnref1">[۱]</a> Feld در آلمانى (و field در انگلیسى) به‏معنى زمینه، حیطه، رشته، و نیز مزرعه، میدان، چراگاه.</p>
<p><a href="http://mghaed.com/books/Injustice/chapters/chap5/chap5.9.htm#_ftnref2">[۲]</a> <em>نشانه‏هاى روشنفکران</em>، ص ۱۰۷٫</p>
<p><strong>برخورد انتقادى به خدا</strong><strong> </strong></p>
<p>ایرانى‏ها از اصلاحات مکرر در دین، با نتایجى قابل بحث، خوددارى نکرده‏اند.  شاید هم در این کار زیاده‏روى کرده باشند.  مذهب شیعه مدعىِ اصلاحات بود؛ فرقۀ اسماعیلیه مدعى اصلاحات بود؛ احیاى سنت شیعه در عهد صفویه به قصد اصلاحات بود؛ و بدعتهاى قرن نوزدهم و ایجاد بابیگرى با ادعاى اصلاحات بود.  پرسش این است که این کار تا چه وقت و چند بار مى‏تواند تکرار شود: <strong>دین قرار بود بشر را اصلاح کند، یا بشر تمام همّ خود را مصروف اصلاح دین کند؟ </strong>در این آشفتگىِ ذهنى و فلسفى، تعجبى ندارد که برخى اصلاح‏گران دینىِ بعد از شریعتى این بار به سراغ خود خداوند بروند و کمر به انتقاد از او هم ببندند.</p>
<p>کسانى از دینداران نواندیش با این پیشنهاد موافقند که اهل دیانت، با الهام از معتزله، به خدا از زاویه‏اى انتقادى برخورد کنند.  در این باب هنوز توضیحى روشنگر داده نشده اما احتمالاً منظور از «برخورد انتقادى» این است که اگر خداوند نظر داشت بشر به چنین موقعیتى برسد، پس این تقدیرى مکتوب در لوح ازلى است و بشر مسئولیتى در قبال وضع موجود ندارد.  چنانچه خلاف انتظار خداوند است، پس او نیز باید مسئولیتى در این آزمایش و خطا بپذیرد.</p>
<p>اما انسان اگر به حدى از رشد رسیده است که بتواند به نقد خداوند بپردازد، پس چه بهتر که به بهبود امور خویش همت بگمارد و مزاحم خداوند نشود.  در کمتر جنبه‏اى از تمشیت امور بشرى است که برخى از مردم، یا بسیارى از آنها، گرفتار ندامت و پشیمانىِ ناشى از آزمون و خطا نباشند، و کمتر اقدامى، حتى با رجوع به عقل جمعى، نتایجى ناخواسته به بار نیاورده است.  مردم ایران تقریباً در هر تغییرى طى تاریخ صد سال اخیر خود عیبها مى‏یابند.  با کارنامه‏اى چنین درخشان، اول، دشوار بتوان به دخالت در امور آفرینش پرداخت و از قادر متعال هم انتقاد کرد، که مثلاً چرا منظومۀ شمسى را گویى به حال خود رها کرده است.</p>
<p>دوم، چنانچه انتقادى بر ذات کبریایىِ پروردگار وارد شود ـــ مثلاً به این سبب که فرامین ظاهراً ضد و نقیض او در منطقه‏اى کوچک در شرق دریاى مدیترانه قرنهاست مردم جهان را به جان هم انداخته و بیشتر مسئله بوده است تا راه‏حل ـــ با توجه به مسدودبودن باب وحى، قادر متعال چگونه باید توضیح بدهد؟  پیداست که ارائۀ هر توضیحى از سوى بشر به نیابت از جانب خداوند، فقط به پیچیدگىِ مسئله خواهد افزود.</p>
<p>انسان، پیش از نقد الوهیت، وظایف مهمترى در برابر دارد.  یکى از آنها، درک مفهوم عدالت است.  منظور، مدیحه‏سرایى در ستایش عدالت نیست؛ این نکته است که تعریف عدالت چیست و چگونه مى‏توان آن منظور را به اجرا درآورد.  نظر غالب این است که موضوع را به رأى بگذارند، یعنى ایجاد موازنۀ قواى اجتماعى با مراجعه به آراى عمومى.  یکى از دستاوردهاى روشنگرىِ قرن هجدهم این بود که نشان داد دانشِ عالى، یعنى حقیقتى که نزد اقلیتى است، ترجیحى بر دانش عادىِ اکثریت ندارد.  اما عدالت، مفهومى است داراى بار ذهنى. تا زمانى که فرد احساس رضایت نکند عدالت برقرار نشده است.  و با هر اقدامى براى همراه‏کردن فکر او، عملاً متغیرهاى مسئله را دستکارى کرده‏ایم.  عدالت اجتماعى وابسته به عدالت اقتصادى است.  اما خود اقتصاد سیاسى گرچه پایه‏هایى در ریاضیات و در فیزیک دارد، نهایتاً به طرز فکر افراد ختم مى‏شود.  اگر به فردى که کفش به پا ندارد یک جفت کفش بدهیم، راضى خواهد بود فقط تا زمانى که نداند کسانى دو جفت کفش دارند.  و زمانى که فرد ده جفت کفش داشته باشد، در انتخاب یازدهمى به مرغوبیت و شیک‏بودن توجه خواهد کرد، نه صرفاً مالکیت یک شى‏ء به‏عنوان پاپوش.  مرغوبیت و شیک‏بودن یعنى تمایز و پیوستن به جرگه متمایزها، و یعنى ارتقاى شى‏ء به حد نشانه تمایز.</p>
<p>بنابراین، در طیفى از رنگها، نور ـــ بگوییم نور عدالت ـــ چنان تغییر شکل مى‏دهد که بازشناختنى نیست.  مؤمنان تردیدى در عدالت پروردگار ندارند و پیروان مذهب شیعه آن را از اصول دین مى‏دانند.  نکته این است که بشر چگونه مى‏تواند عادل باشد، و اصلاً عدالت چیست.  رقابت نواندیشان دینى با سنت‏گرایان در حیطه دین کمکى به درک این مفهوم نخواهد کرد زیرا نهایتاً در حیطه جامعه است که عدالت معنى مى‏یابد، نه در حیطه ماوراءالطبیعه.  صفات چپ و راست و میانه در کنار هم و وقتى با هم مقایسه شوند، و نه به تنهایى، خطکشى درست مى‏کنند که نشان مى‏دهد این فرد معین فعلاً از نظر یک ناظر معین عادل‏تر است (نه اینکه مظهر عدل است)، بدون اینکه مفهوم فرّار ِ عدالت یک بار براى همیشه روشن شده باشد.</p>
<p>از تکیه‏کلام‏هاى مورد علاقه نواندیشان دینى یکى هم «عقلانیت» است.  همچنان که در هیچ زمانى مردم احساس نخواهند کرد به ارزشهاى متعالى پایبند نیستند، به گفتۀ سعدى، «گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد/ به خود گمان نبرد هیچ‌‏کس که نادانم».  اینها مفاهیمى فرهنگى و زبانى و داراى بار مثبت‏اند.  بسیارى از مردم این نظر را که اخلاق، ارزش، متعالى و عقل امورى قراردادى‏اند رد مى‏کنند و میل دارند معتقد باشند زندگى حاوىِ معنایى است والاتر از واقعیتهاى حقیر روزمرّه.  روشنگران قرن هجدهم گمان مى‏کردند عقل گره از مشکلات بشر خواهد گشود.  این پیش بینى، یا آرزو، البته تحقق یافته است، اما فقط تا حدى.  در دو قرن گذشته، عقل بشر گره از معضلات بسیارى گشوده است، اما بیدرنگ معضلاتى جدید جاى معضلات قدیمى را گرفته‏اند.  و حل معضلات جدید باز هم به عقل، و به عقل بیشتر، نیاز دارد.</p>
<p>یکى از نمودهاى عقل، درک مصلحت است و از جمله مصادیق مصلحت، کوتاه‏آمدن در برابر خواست اکثریت است، حتى اگر چنین اتفاق‏نظرى نزد اقلیت غیرعاقلانه بنماید.  بر این قرار، وقتى نواندیشان دینى به واژه عقلانیت پسوند «جمعى» مى‏افزایند مسئله را حل نمى‏کنند؛ فقط موضوع را پیچیده‏تر مى‏کنند.  سنت‏گرایانْ «خرد جمعىِ» آنها را تلاشى غیرعقلانى براى دستکارى در اصول مسلّم و محک‏خورده مى‏دانند.  و معتقدان به آراى عمومى، آنان را قشرى از درس‏خوانده‏هاى نوجو مى‏بینند که مى‏کوشند به خرده‏فرهنگ آشناى خویش رنگ و لعاب تجدد بزنند.</p>
<p>آنچه اکنون اتفاق مى‏افتد تحولى است در حیطۀ فرهنگ ـــ  به بیان دقیق‏تر، در جهت یکسان‏شدنِ فرهنگها ـــ و در طرز نگاه مردم به جهان.  انسان اگر تاکنون نتوانسته است خداگونه شود و امید چندانى هم به موفقیت در این کار ندارد، دلیلى نمى‏بیند که خدا را انسان‏گونه نکند.  اگر پیرو مثلاً کلیساى انجیلى مى‏تواند به خدا و مسیح اعتقاد نداشته باشد کشیشها هم مى‏توانند مثل بقیه مردم هُرهُرى‏مذهب باشند، دیگران نیز از این ابتلا مصون نخواهند ماند.</p>
<p>بسیار پیش از ایجاد کلیساى اِنجیلى، ایرانى‏ها هم در خودمختار فرض‏کردنِ جهان تمرینها کرده‏اند.  <strong>مفهوم رند در ادبیات ایران را وقتى خوب حلاّجى کنیم به این نتیجه مى‏رسیم که شاعر مى‏گوید شریعت را زاهدانِ ریاکار غصب کرده‏اند و باید مستقیماً به آفریدگار متوسل شد. آفریدگار هم یک سر است و هزار سودا.  پس ما، یتیم و بى‏سرپرست، عملاً به حال خود رها شده‏ایم.</strong> حافظ با بیحوصلگی اعلام کفایت مذاکرات مى ‌کند و پیشنهاد زنگ تفریح مى‏دهد: «ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم/ یا جام باده یا قصه کوتاه»؛ زاهد را با  دیو برابر مى‏نهد: «زاهد ار رندى حافظ نکند فهم چه باک/ دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند»؛ و با اداى غلوآمیزِ آدمى بسیار نگران مى‏سراید: «پیاله بر کفنم بند تا سحرگهِ حشر/به مِى ز دل ببرم هول روز رستاخیز»؛ یعنى همه اهل بخیه‏اند و در شلوغ‏پلوغىِ صحراى محشر هم مى‏توان کارهاى همین جهان را ادامه داد.  <strong>اگر اصول شریعت و معاد را صراحتاً انکار کند ممکن است سرش به باد برود؛ اگر وانمود کند منظورش این است که &#8216;ما آدمهاى چموش هم مثل پیشنماز شهر با هیچ نوع تنبیهى اصلاح‏شدنى نیستیم،` ممکن است تا اطلاع ثانوى جان به در ببرد</strong>.  اما چه در قرن هشتم و چه امروز، نبرد اصلى در فرهنگ آریایى‌ـ ‏اسلامى ایران، نه بر سر معاد، که بر سر رابطهاى انسان و خدا بوده است.</p>
<p>بحث غصبِ شریعت از سوى زاهدانِ ریاکار از جمله مواردِ جدل‏آمیز در ادبیات منظومِ فارسى است (به نثر تقریباً هرگز).  اگر منحنىِ طبیعىِ اهلِ آمار را در این‏جا هم مبنا بگیریم، مى‏توان تصور کرد که چه در روزگار قدیم و چه امروز شمارى از زاهدان هر آنچه را مى‏گفته‏اند از صمیم قلب باور داشته‏اند.  در آن سوى منحنى، درصد کمى به آنچه مى‏گفته‏اند کمترین اعتقادى نداشته‏اند.  در میانۀ منحنى، اکثر مؤمنان و زاهدان به درجات مختلف به آنچه مى‏گویند قلباً، و نه تنها از سر مصلحت، اعتقاد دارند.</p>
<p>اساساً این تصور غیرمنطقى است که یک نظام فرهنگى، یا دین یا ایدئولوژى، طى سالیان نتواند کسانى را بپروراند که به آنچه موعظه مى‏کنند اعتقاد داشته باشند.  انسان تمایل به همخوان‏کردنِ فکر خویش با واقعیتهاى زندگى و با منافع واقعى دارد و دستیابى به حدى از انسجام، یعنى عدم تفاوت اساسی میان فکر و عاطفه و عمل، براى سلامت روانى ضرورى است.  خرده‏فرهنگِ طریقت، در رقابت با اهل شریعت، به نفىِ انسجام در شخصیت تمام کسانى که در آن حرفه‏اند توسل مى‏جوید.  این ادعا که کسانى شریعت را غصب کرده‏اند و آنچه را موعظه مى‏کنند باور ندارند یکسره جدل است و مبناى عقلى یا تجربى ندارد.  تأثیرگذارىِ فرد و نهادهاى اجتماعى بر یکدیگر همواره دوجانبه است.</p>
<p>شریعتى به روشنفکران متجدد فرانسوى بسیار توجه داشت اما حرفى از اسقفهاى آن جامعه نمى‏زد، چون آنها را نمى‏دید و نمى‏خواست ببیند.  به مقایسه‏اى بین روحانىِ پاریسى و روحانىِ مشهدى هم علاقه‏اى نداشت، شاید چون او هم عادت کرده بود به مسیحیت به‏عنوان مذهب منسوخ نگاه کند.  پیشینیان اسقف فرانسوى، تا زمانى که مى‏توانستند، از فشار بر مؤمنان و ستم بر کافران خوددارى نکردند، اما امروز نفوذ او نه بر پایه قدرتِ لـُخم و لـُُخت، بلکه بر پایۀ احترام و رضایتِ مؤمنان، همراه با سکوت و تحمل از سوى مخالفان دین است.  کلیساى فرانسه هم، مانند کلیساى انجیلىِ بریتانیا، نهادى است مانند همۀ نهادهاى دیگر جامعه، بى‏هیچ قدرتى براى صدور حکم ارتداد و تحریم و مرگ.  تمام این نهادها طى دویست سال گذشته بخشى از قدرت پیشین را از دست داده‏اند اما قدرتهایى جدید به دست آورده‏اند که تثبیت‏شده و (فعلاً) بلامنازع است.  بخشى از قدرت را از کف نهاده‏اند تا بخشى دیگر را حفظ کنند.</p>
<p>دهه‏هاى ۱۳۳۰ و ۴۰ عصر احیاى دین در میان درس‏خوانده‏هاى ایران بود.  اصحاب مکتب مهدى بازرگان مى‏کوشیدند بنیاد اعتقادات دینى را با استفاده از یافته‏هاى تجربى تقویت کنند.  در نوشته‏هاى آن دوره براى اثبات اعتقادات دینى کراراً به نظر «دانشمندان» استناد مى‏شد.  بسیارى از آن دانشمندان مورد نظر در واقع نویسندگان رساله‏هاى پایان‌نامه‏هاى دکترا در دانشگاههاى بزرگ بودند.  نتیجه‏گیرىِ برخى پایان‏نامه‏ها امروز نیز همچنان وارد سرخط اخبار مى‏شود: که از پیدایش جهان چند میلیارد سال مى‏گذرد؛ که آیا منظومه شمسى در حال حرکت به سوى مقصد ناشناخته‏اى است (والشمسُ تجرى لمستقر لها)؟  که پرندگان آسمان زمانى ماهیانى در دریا بوده‏اند، یا بالعکس.  بسیارى از این فرضیه‏ها در قفسه کتابخانه دانشگاهها خاک مى‏خورَد تا زمانى که با یافته‏هاى پایان‏نامه‏هاى دیگرى ابطال شود.  توسل به نتایج تجربى به‏عنوان برهان اعتقادات ماوراءالطبیعه فقط نشانه شتابزدگى بود.  انتظارات دینداران از دین به‏دست‏دادنِ درکى کل‏گرایانه از علت غایىِ حضور انسان در جهان است، نه ابطال یا اثبات خرده‏ریزهایى که اهل تحقیق وقت صرف آنها مى‏کنند.  «مهندس» هم دو حیطه علمى و اعتقادى را مخلوط مى‏کرد تا «بچه‌‏ها» را قانع کند.</p>
<p>پس از گذشت نزدیک به نیم‏قرن، کسانى همچنان از ظهور نمازخانه در دانشگاه تهران در میانه دهه ۱۳۲۰ با شگفتى یاد مى‏کنند.  کسانى از شنیدن اینکه در دهۀ ۱۳۴۰ دانشجویان دانشگاه پهلوى شیراز انجمن اسلامى داشتند حتى بیشتر به حیرت مى‏افتند.  اما حیرت‏انگیزتر این واقعیت است که آن دانشجویان هم سرانجام به همان جایى رسیدند که از آن شروع کرده بودند:<strong> قدرت واقعى در دست کسانى است که آماده دست‏زدن به خشونت‏اند. </strong>على شریعتى، در تلاش براى دست‏یافتن به آن قدرت واقعى مى‏گفت: «یا بمیران (جهاد)، یا بمیر (شهادت).» فراموش نباید کرد که شعار مارتین لوتر کینگ، در همان زمانها در آمریکاى دهه ۱۹۶۰، این بود: «کسى که چیزى ندارد که مشتاق مردن براى آن باشد حق زنده ماندن ندارد.» گوینده این جملۀ خونبار هم ترور شد.</p>
<p>اما همۀ شخصیتهاى پیکارجویى که ترور شدند در توجه به جنبه‏هاى ذهنىِ زندگى تا این حد سخت نمى‏گرفتند.  روبسپیر و دانتون در انقلاب کبیر فرانسه بر این عقیده بودند که مباحث فلسفى بهتر است در کتاب و کلاس فلسفه باقى بماند، مباحث خواص‏فهم را نباید به کوچه و بازار کشاند، و بى‏خدایى ِ فیلسوفان پشت درهاى بسته آکادمى، ربطى به واقعیات زندگى مردمى که اعتقاد به معنویتِ برترْ بخشى از عادات نیروبخش و روزمره آنهاست ندارد.  روبسپیر مى‏گفت:</p>
<p><em> </em></p>
<p><em>هر فیلسوف و هر فردى مى‏تواند هر عقیده‏اى را که مایل است درباره انکار وجود خدا بپذیرد.  آن کس که بخواهد چنین عقیده‏اى را جنایت بشمرد سخنش نامعقول است، اما سخنِ فردى از عوام یا قانونگذارى که راه و رسم بى‏خدایى را برگزیند صدبار نامعقول‏تر است.  الحادْ مفهومى اشرافى است.  فکر اینکه قادرى متعال وجود دارد که ناظر بر حال بیگناهان ستمدیده است و جنایتکارانِ پیروز را مجازات مى‏کند اساساً فکر مردم است&#8230;.  این فکر نه مربوط به کشیشها، نه مربوط به موهوم‏پرستى و نه مربوط به تشریفات است، بلکه تنها ناشى از درک نیرویى غیرقابل فهم است که بدکاران را مى‏هراساند و پناه و پشتیبانِ پرهیزگاران است</em><em>‏</em></p>
<p>و نتیجه مى‏گرفت که «دولت باید از یک مذهب خالص و ساده حمایت کند.» اما همۀ انقلابیون موافق نبودند که قادر متعال وجود دارد و روحِ آدمى فناناپذیر است.  یکى از نمایندگان مجلس انقلاب به روبسپیر خرده گرفت که «دارى مرا با این قادر متعالت خسته مى‏کنى.»<a href="http://mghaed.com/books/Injustice/chapters/chap5/chap5.10.htm#_ftn1">[۱]</a></p>
<p>در عصر شکوفایىِ علم به معنى تجربه و دائرۀالمعارف، جان کلامِ روبسپیر این بود که براى انکار وجود خدا باید به همان اندازه وقت و نیرو گذاشت که براى اثبات آن.  به‏عنوان حقوقدان توجه داشت که، گرچه بیّنه با مدّعى است، از سعى در ابطال نظریۀ وجود خدا چیزى عاید دولت نمى‏شود.  پس بهتر است به شرایطى بینابینى تن داد و به‏عنوان دولت، وجود پروردگارى خیرخواه را پذیرفت.  <strong>اگر ملکوت آسمان نیز مانند همه نهادهاى اجتماعى مراجعانى دارد، باید به این نیاز پاسخ گفت.</strong> اعتقاد به وجود خدا البته لزوماً به معناى تن‏دادن به نهاد دین نیست.  <strong>در انگلستانِ قرن شانزدهم، کلیسا را از دست خدا در آوردند و در فرانسه قرن هجدهم، خدا را از دست کلیسا نجات دادند</strong><strong>.</strong></p>
<p>این نوع الهیات لائیک و نظریه وجود پروردگارِ بى‏آزارى که جهان را به حاکمیت قوانین طبیعت رها کرده است رفته‏رفته در سراسر جهان غرب پذیرفته شد و ارادۀ الهى جاى خود را به نظریۀ «صداى مردمْ صداى خداست»<a href="http://mghaed.com/books/Injustice/chapters/chap5/chap5.10.htm#_ftn2">[۲]</a> داد.  <strong>تبدیل خدا از نیرویى قهّار به نهادى فرهنگى، نه حاصل سلیقه و ارادۀ افراد، که نتیجۀ موازنۀ قوا و برآیند نیروها بود.</strong> نه کشیشها مى‏توانستند بر پایۀ کتاب مقدس ثابت کنند خدا وجود دارد (زیرا فرد باید پیشاپیش مسیحىِ مؤمنى باشد تا بتواند آن کتاب را به‏عنوان حَکـَم بپذیرد)، و نه اصحاب دائرۀالمعارف مى‏توانستند ثابت کنند که وجود ندارد (زیرا علم آنها مبتنى بر تعریف موضوع و ابطال یا اثبات آن است، و آنچه را تعریف‏بردار نیست نمى‏توان ابطال کرد).</p>
<p>از این رو، روبسپیر و همفکرانش، گرچه به سرکوبىِ خونینِ کشیشها شهرت یافتند، از نظر علمى منطقى‏تر مى‏دیدند که نفىِ آنچه قابل ابطال نیست مبناى مباحث اجتماعى و پایۀ سیاستهاى فرهنگىِ دولت قرار نگیرد.  آن انقلابیون وقتى در موقعیت رهبرىِ جامعه قرار گرفتند به نحوى خلاف انتظار سر از قبول احتمالِ وجود خدا در آوردند، نه از آن رو که به‏عنوان فرد باور داشتند جهان تحت کنترل است، بلکه چون از راه علم قادر به ابطال چنین نظریه‏اى نبودند.</p>
<p>«مذهب خالص و ساده»، به‏معنى انعکاس صداى خدا در خواست مردم، همان هدفى است که اصلاح‏گرایانِ دینى در همه جوامع در پى آن بوده‏اند.  <strong>مخاطبان اصلاحات دینى  طرفداران اصلاحات در دینند، اما اینها تعیین‏کننده نیستند.</strong> تعیین‏کننده کسى است که «بمیر یا بمیران» و «حق زنده‏ماندن» را واقعاً به اجرا در مى‏آورد و طرز فکر او را با دعوت به برخورد انتقادى به قادر متعال نمى‏توان عوض کرد.  کسانى نگرانند که کمرنگ‏شدنِ خطر ارتداد سبب کسادىِ بازار دین شود.  تجربه نشان مى‏دهد حتى وقتى گذرنامۀ متقاضیان را به در خانه‏شان مى‏برند و تحویل مى‏دهند، کشور از جمعیت خالى نمى‏شود: کسانى مى‏آیند، کسانى مى‏روند، کسانى در رفت و آمدند و کسانى ماندنى‏اند، و آنها که ماندنى‏اند قاعدتاً حاضرند در برابر مطالبه حق، مسئولیت هم بپذیرند.  در دنیایى که امکان بالقوۀ انتخاب وجود دارد، تحمیل شرایطى که به ارث رسیده احساس مسئولیت را تقویت نمى‏کند.</p>
<p>روبسپیر که علاقه‏اى به کشیشها نداشت معتقد بود براى جامعه خوب است که مردم به یاد مفاهیم خیر و شرّ باشند.  تجربۀ دیگر جاها نشان مى‏دهد که «کلیساى لائیک» هم در جاى خویش پدیده‏اى است و پایبندى کسانى که گرویدن به چنین نهادى را انتخاب مى‏کنند کمتر از آنانى نیست که صرفاً وارث عقایدند.  پیشتر دیدیم «طبیعت» و «فطرت» و غیره تا حد زیادى بازى با کلمات در حیطه زبان و عادت است ــــ عادات قشر معینى که فردِ ناظر در آن بزرگ شده ــــ و تاب نقد و تحلیلِ جدى ندارد.</p>
<p>طلبه‏اى که در انتهاى دهۀ ۱۳۳۰ براى تحصیل و تدریس و تبلیغ علوم اسلامى به غرب رفت در خاطراتش مى‏گوید:</p>
<p><em> </em></p>
<p><em>در دورۀ لیسانس فلسفۀ غرب در دانشگاه جرج تاون . . .  به هیچ وجه خودم را دیگر آشنا به فلسفۀ اسلامى نکردم.  تا آن وقت بیشتر عمرم را در فلسفۀ اسلامى و در تفکر اسلامى به سر برده بودم.  ولى همه را گذاشتم کنار.  پیش خودم گفتم ما اگر بخواهیم از زیربنا شروع کنیم و با سیستم زیربنیادىِ غرب آشنا بشویم بایستى به کلى از آن متدولوژى خودمان صرف‏نظر کنیم و اصلاً روز از نو، روزى از نو</em><em>.<a href="http://mghaed.com/books/Injustice/chapters/chap5/chap5.10.htm#_ftn3">[۳]</a></em></p>
<p>مشکل بتوان نتیجه گرفت گویندۀ جملات بالا، که فرزند روحانىِ بسیار معتبرى بود، فطرت خویش را وانهاد یا به ارتداد گرایید.  مى‏توان گفت که بخشى از فرهنگى دیگر را جایگزین بخشى معادل از فرهنگ خویش کرد.</p>
<p><strong>در جهان خاکى، اکسیر اعظم وجود ندارد و هیچ دارویى از تأثیرهاى جانبى عارى نیست.</strong> حکم ارتداد، اگر هم دارو باشد، عوارضى در کل سیستم ایجاد مى‏کند.  در زمان حکومت اعراب بر آندلس در قرن نهم میلادى، طغیانى درگرفت که آن را «مسابقۀ مرگ» نامیده‏اند: مسیحیانِ اسپانیا با توهین به مقدسات مسلمانان دست به خودکشى مى‏زدند و شمار داوطلبان مرگ به ۴۴ تن رسید.<a href="http://mghaed.com/books/Injustice/chapters/chap5/chap5.10.htm#_ftn4">[۴]</a> تجربۀ مسیحیت نشان مى‏دهد وقتى کلیسا دست از تهدید مخالفان برداشت، یا دیگر قدرت چنین تهدیدى نداشت، منتقدان هم به خرده‏گیرى در زمینۀ الهیات ادامه ندادند.  اصلاحات در کلیسا به معنىِ ایجاد توازنى در قدرت اجتماعىِ نهادها بود، نه اصلاحِ قلمِ صنع.  امروز کلیسا، به جاى توسل به تهدید، به تشویق روى آورده و شمار قدیسهاى جدیدِ کلیساى کاتولیک در ربع پایانىِ قرن بیستم از کل شمار کسانى که از زمان پیدایش آن تاکنون مقدّس اعلام شده‏اند بیشتر بوده است.  <strong>عصرى که ایمان به ملکوت خداوند نتیجه ترس از حکم ارتداد نباشد مدتهاست آغاز شده</strong><strong>.</strong></p>
<p><strong> </strong></p>
<p>انسان در گذر زمان نه تنها عقاید بلکه خاطرات خویش را هم بازسازى مى‏کند بى‏آنکه طىّ یکى دو نسل متوجه چنین تغییرهایى شود.  آنچه به نظر مؤمنان ِ امروزى عادى مى‏رسد زمانى غیرقابل تصور بود.  در سال ۱۳۵۸، شیخ صادق خلخالى، در مقام قاضى‏القضات، پیش‏بینى کرد نظام جمهورى اسلامى ۱۰,۰۰۰ سال دوام خواهد آورد.  طى دوره‏اى چنین طولانى، نه تنها ممکن است فکر مؤمنان اساساً تغییر کند، بلکه خاطرات جمعى‏شان هم دگرگون شود.  جامعه به شکل سرزمین، و فکر به شکل جامعه در مى‏آید.  با تغییر طرز فکر مؤمنان در نتیجه تغییر شرایط زندگى، بسیارى از تفسیرهاى نواندیشان دینى نیز براى خود جایى خواهد یافت و شاید بهتر باشد نواندیش دینى همچنان نقش منتقد ایفا کند.</p>
<p>با  نتیجه‏گیرى از آنچه در صد سال گذشته در ایران اتفاق افتاده، در مجموع مى‏توان گفت <strong>جاى صحیح دینِ سنّتى در موقعیتِ تقیه، و موقعیت مناسبِ نواندیشىِ دینى، موضعِ سخنرانى است: اولى در برابر بدعتهاى دومى مقاومت مى‏کند و محکم «نه!» مى‏گوید، اما رفته‏رفته آنها را مى‏پذیرد و چنان به‏عنوان روش جارى جا مى‏اندازد که گویى از روز ازل چنین بوده است.</strong> تعادل مطلوبِ اجتماعى بیشتر نتیجه توازن قدرت خرده‏فرهنگ‏هاست تا حاصل مباحثاتى یکسره فلسفى.</p>
<p><a href="http://mghaed.com/books/Injustice/chapters/chap5/chap5.10.htm#_ftnref1">[۱]</a> ویل و آریل دورانت، <em>تاریخ تمدن</em>، جلد یازدهم، عصر ناپلئون، ترجمه اسماعیل دولتشاهى (انتشارات علمى و فرهنگى، ۱۳۷۰) ص  ۵ـ ۹۴ و ۱۰۲٫</p>
<p><a href="http://mghaed.com/books/Injustice/chapters/chap5/chap5.10.htm#_ftnref2">[۲]</a> vox populi vox Dei</p>
<p><a href="http://mghaed.com/books/Injustice/chapters/chap5/chap5.10.htm#_ftnref3">[3]</a> مهدى حائرى یزدى، <em>طرح خاطرات شفاهى</em> (نشر کتاب نادر، تهران، ۱۳۸۲)، ص ۲۹٫</p>
<p><a href="http://mghaed.com/books/Injustice/chapters/chap5/chap5.10.htm#_ftnref4">[۴]</a> <em>تاریخ عرب</em>، ص ۶۶۱٫</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1770" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1389/06/13/1770/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در باب وجوب خرید و خواندن مکتب در فرآیند تکامل</title>
		<link>http://www.debsh.com/1388/12/10/1123/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1388/12/10/1123/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 01 Mar 2010 08:12:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/?p=1123</guid>
		<description><![CDATA[دیروز که همینطور گذری رفته بودم یک کتابفروشی دیدم تجدید چاپ شده. چشمانم داشتند از حدقه درمی‌آمدند و اصلا انتظار نداشتم بعد از آنهمه موضع‌گیری علیه این کتاب دوباره تجدید چاپ شود. البته خود اخذ مجوزش هم شگفت‌آور بود اما می‌شد آنرا به حساب کج بودن دوریالی جناب ممیز گذاشت و حتی اینطور حساب کرد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دیروز که همینطور گذری رفته بودم یک کتابفروشی دیدم تجدید چاپ شده. چشمانم داشتند از حدقه درمی‌آمدند و اصلا انتظار نداشتم بعد از آنهمه موضع‌گیری علیه این کتاب دوباره تجدید چاپ شود. البته خود اخذ مجوزش هم شگفت‌آور بود اما می‌شد آنرا به حساب کج بودن دوریالی جناب ممیز گذاشت و حتی اینطور حساب کرد که تجدید چاپ‌های پیاپی آن هم در فاصله همان زمانی بوده که کتاب مجوز چاپ گرفته تا اینکه علما و فضلا اعلام (خدا زیادشان کناد) اصل ماجرا را فهمیده‌اند. بعد کتاب نایاب شد و حالا دوباره سروکله‌اش پیدا شده.</p>
<p><img class="alignleft" src="http://www.ketabname.com/bookstore/images_of_books/48/7/4871-j.jpg" alt="" width="200" height="306" />به نظر من کتاب «مکتب در فرآیند تکامل» یکی از روشنگرانه‌ترین کتاب‌هایی ست در زمینه مذهب که در تاریخ جمهوری اسلامی مجوز چاپ گرفته. اصل این کتاب به زبان انگلیسی است و با جرح و تعدیل‌های نسبتا زیادی به فارسی برگردانده شده. نویسنده آخوندی‌ست به نام <a href="http://www.princeton.edu/%7Enes/faculty_modarressi.html">سید حسین مدرسی طباطبایی</a> که سال‌هاست در یکی از دانشگاه‌های معتبر آمریکا صاحب کرسی استادی شیعه‌شناسی‌ست. موضوع کتاب چگونگی برآمدن مذهب شیعه است و به ویژه در جاهایی از آن به ماجرای برساختن «شیعه غالی» توسط مشتی سودجو و شیاد اشاره دارد. بخش بزرگی از این کتاب به بررسی اسناد تاریخی درباره امام زمان اختصاص یافته که &#8230; همان بهتر است آن را بخوانید.</p>
<p>با خواندن این کتاب نه فقط تصویر بسیار بهتر و شفافتری نسبت به مذهب شیعه و اقسام آن به دست می آورید که به وضوح ریشه تاریخی و اعتقادی بسیاری از اعمال و رفتار حاکمیت مذهبی موجود و به خصوص فرقه‌ای که در این چند سال اخیر پاگرفته است (بعضی‌ها اسمش را گذاشته‌اند مشائیه) را می‌توانید ردیابی کنید. کسانی را هم می‌شناسم که با خواندن این کتاب با بهت‌زدگی به این نتیجه رسیده‌اند که اگر همین حرف‌هایی که امروزه از بعضی تریبون‌های رسمی به نام شیعه تبلیغ می‌شود را یک نفر در هنگام شیخ صدوق در قم می زد به عنوان مشرک یا دارش می‌زدند و یا نفی بلدش می‌کردند!</p>
<p>شدیدا، شدیدا، شدیدا توصیه می‌کنم این کتاب را بخرید و بخوانید. قیمت تازه ترین چاپش ۶۶۰۰ <span style="text-decoration:line-through;">ریال </span>تومان است اما به شما اطمینان می دهم از خریدن و خواندن آن پشیمان نمی‌شوید. بعضی کتاب‌ها به اندازه چند سال جستجو، آدم را جلو می‌اندازند. این یکی از آنهاست.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>پی نوشت:</p>
<p>۱- گول مقدمه نسبتا باسمه‌ای کتاب را نخورید. غالب اصحاب نظر معتقدند که با توجه به محتوای کتاب، آن مقدمه از روی رندی و برای اخذ مجوز چاپ در ایران نوشته شده است (نسخه انگلیسی همچو چیزی ندارد). اصل کتاب را بخوانید.</p>
<p>۲- بخش سوم کتاب با عنوان &#8220;بحران رهبری و نقش راویان حدیث&#8221; را به هیچ عنوان از دست ندهید. حتی اگر حال و حوصله خواندن اینطور کتاب‌ها را ندارید، یا اصلا هیچ اعتقادی به شیعه ندارید، باز هم توصیه می کنم این بخش را حتما بخوانید. نه فقط از بعد تاریخی مذهب، بلکه از نظر جامعه‌شناسی و علوم سیاسی بومی ما به نظرم بسیار جالب و حتی تکان دهنده است. بخش مربوط به امام یازدهمش که رسما شاهکار است.</p>
<p>۳- این کتاب در غرب از سوی &#8220;انتشارات داروین&#8221; منتشر شده است!</p>
<p>۴- &#8230; (حذف شد)</p>
<p>۵- راستی&#8230; این کتاب را انتشارات کویر منتشر کرده  و عنوان فرعی‌اش این است: &#8220;نظری بر تطور مبانی فکری تشیع در سه قرن نخستین&#8221;.</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1123" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1388/12/10/1123/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>25</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

