چامه

ظهور در مجاز

    آقای من به دلم افتاده که می‌آیی به همین زودی‌ها شاید غروب دل‌گیر همین جمعه ای عصاره همه خوبی‌ها   می‌آیی با نامه اعمال همه ما در دستت و وینستون قرمز پایه بلند لای انگشتان معصومت بی‌آنکه جنین نارس و انگشتان پای سیاه شده روی پاکتش باشند آری با معجزه‌ خواهی آمد و [...]

هلوکاست دلها- نامه‌ای به فرانک

فرانک عزیزم نمی‌دانم کی این نامه را می‌خوانی و نمی‌دانم اصلا این نامه به تو خواهد رسید یا نه؛ حتی نمی‌دانم تو به دنیا خواهی آمد یا نه، اما سال‌هاست که می‌دانم باید برایت نامه‌ای بنویسم. باید برایت نامه‌ای بنویسم و برای تویی که ده‌ها سال بعد از دوران ما این نامه را خواهی خواند [...]

شگفتی

با این گودی زیر چشم‌ها و دردی که هر روز در سینه‌ام پیش می‌رود و انفجار تهوع در روده‌هایم در شگفتم از اینکه چرا هنوز مرده‌ام —————– پی‌افزود: شعر بالا ربطی به بیماری اخیر من ندارد. گه گاهی از لای کاغذهام نوشته‌های کوتاه قدیمی پیدا می‌شوند که بعضی را می‌گذارمشان اینجا تا به قول معروف [...]

موقعیت

در ازدحام هول و هیاهو در میان صد کرور جاندار و بی جان در سراشیب آرواره تا اسید در غار حلقوم نهنگی تاریک آن اسب دریایی کوچکی که با چشمان نیمه باز مغمومش سر در گریبان به آزادی فکر می کند منم!   ———— محمود فرجامی – ۲۷ شهریور  

استهلال

پله پله بر بام شد اَبَردین‌مردِ پرجاه با فانوسی در دست به جُستن ماه و نگاه منجمدش را تا یقین کند به دقیقه از اعماق خواب هزارساله نافذ و دیرباور  به آسمان دوخت تا یقین کند… و از شرم دیدن خود در انعکاس لرزان یک هلال بر خون‌ گرم صد قناری ماه بر نیامد و [...]

افسانه‌ی مردی که نبخشید و فراموش نکرد

اینک ایستاده‌است در برابرت آنکه می‌بخشید و فراموش می‌کرد آنکه می‌بخشید و فراموش نمی‌کرد و آنکه بخشیدن را به فراموشی می‌سپارد                       من! نگاهی کرد از سر تحقیر آن بلندای چرخنده اکنون ایستاده‌ام در برابرت با شمشیری   و سپری      و خودی همه چوبین    ترک‌خورده       زنگار گرفته و دندان‌هایی              همچون سرب بر هم [...]