<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>باران در دهان نیمه باز &#187; مقاله</title>
	<atom:link href="http://www.debsh.com/category/%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%84%d9%87/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.debsh.com</link>
	<description>وبلاگ محمود فرجامی</description>
	<lastBuildDate>Sat, 28 Jan 2012 14:06:55 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>قضاوت‌های اخلاقی در باب یادآوری سوسمارخواری و جنگل‌نشینی</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/09/07/2661/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/09/07/2661/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Nov 2011 15:10:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2661</guid>
		<description><![CDATA[پیشرفت‌های فرهنگی و آموزشی در کنار رشد انفجاری ارتباطات باید آنقدر به درک و شعور ما افزوده باشد که بدانیم زاده شدن در یک مکان جغرافیایی و با نژادی خاص، تقصیر آدمها نیست. توهین به سایر اقوام و کوچک‌شمردن نژادها امروزه رسما در قوانین بین‌المللی جرم محسوب می‌شود و در عرف متمدن از آدمی که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">پیشرفت‌های فرهنگی و آموزشی در کنار رشد انفجاری ارتباطات باید آنقدر به درک و شعور ما افزوده باشد که بدانیم زاده شدن در یک مکان جغرافیایی و با نژادی خاص، تقصیر آدمها نیست. توهین به سایر اقوام و کوچک‌شمردن نژادها امروزه رسما در قوانین بین‌المللی جرم محسوب می‌شود و در عرف متمدن از آدمی که دست کم متصف به &#8220;قابل احترام&#8221; هیچ انتظار نمی‌رود سخنان درشتی درباره نژادها و ملیت‌ها بگوید. یک اهانت شخصی به راحتی ممکن است بخشیده و فراموش شود درحالیکه همان اهانت وقتی به طور کلی بیان می‌شود به صورت غیرقابل بخششی بر روح و روان فرد و هزاران نفر دیگر اثر بگذارد. پیرزن آلمانی به همسایگان ایرانی‌اش اگر بگوید &#8221; شما آدم‌های بسیار بی‌ملاحظه و بی‌ادبی هستید&#8221; آزردگی ناشی از حرفش هرگز قابل قیاس نیست تا آنکه بگوید &#8220;شما ایرانی‌ها آدم‌های بسیار بی‌ملاحظه و بی‌ادبی هستید&#8221;. مورد دوم به راحتی در دادگاه قابل پیگیری است.</p>
<p dir="RTL">توهین‌های نژادپرستانه بعضی ایرانی‌ها به سایر اقوام و ملل، به ویژه اعراب و افغان‌ها هم در همین زمره‌اند. بعضی  اعراب البته کمتر از تازیان مهاجم صدر اسلام پاچه‌ورمالیده‌ نیستند و مقابله به مثل می‌کنند. از بازرسی فرودگاه دوبی، توریست های ایرانی، یعنی کسانی که با جیب پر پول روانه آنسوی خلیج &#8220;فارس&#8221; می‌شوند تا در فضایی اندکی آزادتر نفسی بکشند و لبی ترکنند و بازارها را آباد کنند (و نه مثلا کارگران غیرمجاز یا تبه‌‌کاران بین‌المللی)، خاطرات تلخی از توهین‌ها و تهمتهای نژادی گزارش کرده‌اند. خوشبختانه افغان‌ها مردمانی شریف‌ترند یا دست کم می‌دانند ریشه‌های مشترک تاریخی و فرهنگی بسیار زیادی بین ایران و افغانستان وجود دارد.</p>
<p dir="RTL">اما آیا مساله به همین راحتی‌ است و با همین متر و معیار اخلاقی می‌توان به طور مکانیکی متون و گویندگان را تحلیل کرد؟ نرم‌افزارهای بسیار برای تحلیل محتوا وجود دارند که هزاران صفحه از متن را به طور کمی و کیفی آنالیز می‌کنند. یعنی نه فقط می‌توانند مثلا تمام کلماتی را که حاوی توهین و تحقیر است را در یک کتاب بشمارند بلکه بر اساس الگوهایی که محققان برای آنها تعریف می‌کنند و بر اساس ساختار مبتی بر هوش مصنوعی‌شان، حتی مفاهیم و کنایه‌های توهین آمیز مستتر در عبارتها، جملات، پاراگرافها و فصل‌ها را گزارش ‌کنند.</p>
<p dir="RTL">اما آیا قرار است قضاوت اخلاقی ما مطلقا بر اساس تحلیل‌های و داده‌هایی از این دست باشد؟</p>
<blockquote>
<p dir="RTL">آیا کسی نیست که گفته‌های مرا به تمام اعراب برساند،</p>
<p dir="RTL">به کسانی که زنده‌اند و به کسانی که زیر خاک آرمیده‌اند؟</p>
<p dir="RTL">و بگویند که من از نژادی والایم، نیایم خسرو (انوشیروان)</p>
<p dir="RTL">پدرم ساسان و دائیم قیصر روم است</p>
<p dir="RTL">من چه پدران تاجداری داشتم!</p>
<p dir="RTL">دلاور سربلندی که در مجلس او مردم زانوی ادب بر زمین می‌زدند.</p>
<p dir="RTL">او با گوهرهای درخشان به جایگاه خود می‌رفت،</p>
<p dir="RTL">و لباسی از پوست قاقم به تن کرده در پشت پرده می‌نشست.</p>
<p dir="RTL">ندیمان با جام‌های زر به نزدش می‌شتافتند</p>
<p dir="RTL">و او هرگز از نوشیدنی‌ای که از شیر گوسفند و شتر درست شده</p>
<p dir="RTL">و بدویان از مشگ‌های کوچک می‌نوشند، نمی‌نوشید.</p>
<p dir="RTL">هرگز پدرم به دنبال شتر گر آوازخوانان راه نپیمود</p>
<p dir="RTL">و از فرط گرسنگی میوه درخت حنظل را نخورد، هرگز زنبورش روی گیاه بد ننشست.</p>
<p dir="RTL">او هرگز سوسماری را از دمش نگرفت و بریان نکرد</p>
<p dir="RTL">یا آن را بر روی زمین‌های سوخته از آفتاب، نگرفت و نبلعید</p>
<p dir="RTL">هرگز پدر من با دیدن آتش از دور به سویش نشتافت.</p>
<p dir="RTL">او نه پیامبری را تایید کرد و نه بتی را سجده</p>
<p dir="RTL">پدر من هرگز به پالان شتر سوار نشد</p>
<p dir="RTL">ما در روزگار گذشته همیشه پادشاه بوده‌ایم.(۱)</p>
</blockquote>
<p dir="RTL">تحلیل محتوای مکانیکی چنان شعری بسیار آسان است: سرشار از کلمات و اشارات توهین‌آمیز و نژادپرستانه که بسیاری از آنها اصولا به واقعیت هم اشاره نمی‌کند. اعراب را سوسمارخوارهایی بدوی که دنبال شتران گر می‌دویده‌اند می‌بیند و خود را ایرانی والامقامی که پدر تاجدارش شیر گوسفند نمی‌نوشیده و از پشت پرده با مردم سخن می‌گفته! سرودن چنین شعری از نظر اخلاقی بسیار نکوهیده، مطلقا نادرست و حتی قابل تعقیب قضایی است. البته &#8220;امروزه&#8221;.</p>
<p dir="RTL">تمام سخن همینجاست.</p>
<p dir="RTL">گوینده‌ی این شعر عربی، شاعری ایرانی‌تبار به نام بشار ابن برد طخارستانی است. شاعری چیره دست که عناصر جدیدی را به شعر و زبان عربی افزود. او سراینده‌ی بسیاری هجوها علیه اعراب و تفاخرنامه‌ها برای ایرانیان است. مولف اغانی نقل می‌کند روزی عربی بادیه‌نشن به مجلسی وارد می‌شود و بشار را می‌بیند. می‌پرسد این کیست. می‌گویند شاعری‌ست. می‌گوید از عرب است یا موالی (بندگان)؟ می‌گویند موالی. می‌گوید موالی را با شعر چه کار؟!</p>
<p dir="RTL">بشار در همان مجلس، یعنی در همان مجلس پر از عرب و اعرابی شعری بداهه می‌سراید با مضمونی مشابه: به رخ کشیدن اصل و نسب پادشاهان ایرانی و تحقیر اعرابی که تا چند سال پیش برهنه به دنبال اشتران می‌دویدند و با سگشان از گودالی کثیف آب می‌نوشیدند و حالا با پوشیدن پوست خزی که حاصل غارت ملت‌های دیگر است گمان می‌کند که اربابِ مردمان مغلوب‌اند.</p>
<p dir="RTL">بشار را عاقبت به خاطر یک هجویه به دستور خلیفه المهدی آنقدر شکنجه کردند تا کشته شد.</p>
<p dir="RTL">آنهایی که با جدا کردن متن‌ها از زمینه‌های مختلف‌شان، ساده‌انگارانه درباره محتوا نظرات اخلاقی می‌دهند قضاوتشان چیست: بشار یک نژادپرست احمق متوهم بود یا مردی آزاده و دلیر که تا پای جان ایستادگی کرد؟</p>
<p dir="RTL">فردوسی سرود:</p>
<blockquote>
<p dir="RTL">ز شیر شتر خوردن و سوسمار     عرب را به جایی رسیده است کار</p>
<p dir="RTL">که تخت کیانی کند آرزو             تفو باد بر چرخ گردون تفو</p>
</blockquote>
<p dir="RTL">در مورد این چه می‌توان گفت؟ حق با آنهاست که این قبیل اشعار را علم می‌کنند برای توهین به چند صد میلیون خاورمیانه‌ای، یا آنهایی که از چنین رجزخوانی‌هایی نتیجه می‌گیرند ابولقاسم فردوسی نه فقط حکیم نبوده بلکه آدمی نژادپرست، دشنام ده و شایسته شماتت بوده است؟</p>
<p dir="RTL">&#8220;هیچکدام&#8221;. یا دست کم در مورد دوم: به این راحتی نمی‌توان قضاوت کرد.</p>
<p dir="RTL">این نسبی‌گرایی قابل تعمیم است بویژه در کانتکس اجتماعی و فرهنگی که مسائل انسانی‌تر و پیچیده‌ترند. کسانی می‌کوشند در دکان کورش پرستی تازه، ایرانیانی که &#8220;اولین منشور حقوق بشر&#8230; اولین منشور حقوق بشر&#8221;شان می‌رود که گوش عالم را کر و حوصله‌اش را سر ببرد را دست کم از محتوای واقعی روی آن استوانه آگاه کنند. خواندن <a href="http://www.mghaed.com/safar/safar25/Cyrus_Cylinder--Persian_Translation.pdf">ترجمه امانت‌دارانه‌ی</a> نوشته‌های روی آن استوانه که ربط چندانی به حقوق بشر به معنای امروزین ندارد، چه بسا که بادهایی را خالی کند و عده‌ای بیشتری بفهمند که نظریه‌ی سرآمدی ایرانیان در حقوق بشر (و بسیاری امور دیگر) افسانه‌ است. اما آیا به طریق مشابه می‌توان هر کس را که به منشور کورش اشاره‌هایی متفاخرانه می‌کند به یک اندازه متوهم و نژادپرست خواند؟ شاید ایرانیانی از پس پاسخ منصفانه برآیند که یک‌بار تجربه‌ای مشابه تحمل توهین‌های خردکننده پاسبان عربی که ایرانی‌ها را مشتی قاچاقچی کم‌فرهنگ می‌خواند داشته باشند.</p>
<p dir="RTL">یک ایرانی به شدت معترض به خودبرزگ‌بینی فرهنگی ایرانی‌ها، تعریف می‌کرد که در مالزی وقتی افسر پلیسی به ناحق او را به پاسگاه برده و در آنجا به تحقیر گفته اینجا مالزی است و نه ایران (با لحنی قریب به این معنا: اینجا کشوری با فرهنگ و قانون‌مدار است و نه ایران بدوی و بی‌فرهنگ) علیرغم تمام خطراتی که برایش داشته به طرف یادآوری کرده که چنین شکرخوردن‌هایی به کسانی که تا چند صد سال پیش بر روی درخت‌ها زندگی می‌کرده‌اند نیامده و بهتر هر کاری می‌خواهد بکند اما در مورد تاریخ و فرهنگ چند هزار ساله ایران حرف مفت نزند.</p>
<p dir="RTL">این نوشته حرف تازه‌ای ندارد و اگر تکرار بدیهیات نباشد نهایتاچند کلامی درباره الفبای هرمنوتیک و نسبی‌گرایی اخلاقی است. با این‌حال به نظر می‌رسد غفلت از همین نکات ابتدایی باعث قضاوت‌های اشتباه و واکنش‌های بی‌انصافانه می‌شود.</p>
<p dir="RTL">هدف هرگز وسیله را توجیه نمی‌کند اما شاید در نظر گرفتن کانتکس بتواند قضاوت درباره‌ی متن را تغییر دهد. در قضاوت‌های اخلاقی‌ از یاد نباید برد که بسیاری از ایرانیان، امروزه وضعیت آن شاعر طخارستانی را دارند که به جای مدح گفتن و صله بردن هجو کردن و جان دادن را انتخاب کرد؛ چون گه‌گاهی تمام شرافت و هویت آدم در همان آب دهانی‌ست که به صورت تحقیرکننده‌اش پرتاب می‌کند.</p>
<p dir="RTL">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p dir="RTL">پانویس‌ها:</p>
<p dir="RTL">۱) ترجمه حسن جوادی به اختصار از دیوان بشار ابن برد؛ به نقل از <em>تاریخ طنز در ادبیات فارسی</em> با اندکی ویرایش.</p>
<p dir="RTL">توصیه می‌شود: <a href="http://www.mghaed.com/safar/safar25.htm">بابـِل، بابـُل و یک جعبه شکلات</a></p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2661" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/09/07/2661/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آقا نجفی، آیت اللهی که با خودش شوخی می کرد</title>
		<link>http://www.debsh.com/1387/01/18/348/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1387/01/18/348/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Apr 2008 00:35:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/2008/04/06/%d8%a2%d9%82%d8%a7-%d9%86%d8%ac%d9%81%db%8c%d8%8c-%d8%a2%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%b4-%d8%b4%d9%88%d8%ae%db%8c-%d9%85%db%8c-%da%a9/</guid>
		<description><![CDATA[حدود ده ماه از دوره سربازی را در بخش سیاسی خدمت کردم. آنجا اتاقکی داشتم برای خودم در ته سوله ای که پرت و دنج بود و کتابخانه ای دم دست. فرصت خوبی بود برای مطالعه، اما کمتر کتابی پیدا می شد که باب دندان من باشد. اسمش کتابخانه سیاسی بود اما کمتر کتاب سیاسی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حدود ده ماه از دوره سربازی را در بخش سیاسی خدمت کردم. آنجا اتاقکی داشتم برای خودم در ته سوله ای که پرت و دنج بود و کتابخانه ای دم دست. فرصت خوبی بود برای مطالعه، اما کمتر کتابی پیدا می شد که باب دندان من باشد. اسمش کتابخانه سیاسی بود اما کمتر کتاب سیاسی بدربخوری در آن یافت می شد. یکبار از سر ناچاری و بی حوصلگی، کتاب &#8220;سیاحت شرق و غرب&#8221; آقا نجفی را برداشتم. قبلا به واسطه مدرس معارفی که خیلی دوست داشت دانشجویان دانشکده مهندسی را از خدا و فردا بترساند، با سیاحت غرب این آقا نجفی آشنا شده بودم و به نظرم خیلی پرت و خرافی آمده بود. استاد عزیز یکبار با آب و تاب فراوان از انتقال عالِمی به نام آقانجفی به عالم برزخ برایمان گفته بود و بعد نواری را گذاشته بود که گویا چند بازیگر با افکت های خاص، از روی مشاهدات آقانجفی مذکور که در &#8220;سیاحت غرب&#8221; مکتوب شده بود، ساخته بودند و قرار بود ما را خاضع و خاشع کند. دیگران را نمی دانم ولی تاثیری که آن ماجرا و قیافه ترحم انگیز حضرت استاد روی من گذاشت این بود که آقانجفی، به چشمم یک آخوندِ بازاری بیسوادِ خرافاتی نان به نرخ روزخور آمد!<br />
با چنین تصوری به سراغ سیاحت شرق و غرب رفتم. البته به زودی فهمیدم که من در این کتاب با &#8220;سیاحت شرق&#8221; آقا نجفی طرف هستم و آن &#8220;سیاحت غرب&#8221; کذایی که شرح رویایی از آقانجفی و به قلم خود اوست، جزوه کوچکی است که بعدا به ته این کتاب چسبانده شده. اما اصل کاری، سیاحت شرق است که اتوبیوگرافی آقا نجفی قوچانی از بدو تولد تا دوران میانسالی اوست و از جهات بسیاری ارزشمند و تحسین برانگیز.<br />
اما چیزی که بیش از همه توجه من را جلب کرد و به نظرم همین عامل جایگاه یگانه ای به این اتوبیوگرافی می دهد، طنز و شوخ طبعی گیرای نگارنده در توصیف وقایع و موقعیت هاست. به خصوص از آن جهت که آقانجفی، بر خلاف بسیاری از نویسندگان و شاعران کهن ایرانی، هجو و فکاهه و مطایبه را در جهت تحقیر مخالفان و دشمنان خود بکار نمی گیرد. حتی بعکس، بیشتر این شوخی ها و هجاها را درمورد خود و دوستانش استفاده کرده و از این جهت ظریفترین و انسانی ترین نوع طنز را در شرح زندگی واقعی خود  بکار می گیرد. این امر به خصوص با در نظر گرفتن سنتی بودن نگارنده و قدمت سیاحت شرق (اواخر دوره قاجار) و نیزموقعیت والای دینی و اجتماعی او در هنگام نگارش این متن (که آیت الله، حاکم شرع و رئیس حوزه علمیه قوچان بوده است) تحسین برانگیز است.<br />
یادداشتهایی از نکات طنزآمیز سیاحت شرق برداشتم و بعدها با استفاده از آنها و مرور دوباره کتاب، مقاله ای درباره طنز خاص آقا نجفی در سیاحت شرق نوشتم که (مطابق معمول با حذفیات) در ویژه نامه طنز مجله خردنامه چاپ شد. در هنگام مطالعه این مقاله در نظر داشته باشید که با گذشت نزدیک به نود سال از انتشار این کتاب و تحولات بسیار در زمینه طنز و شوخ طبعی و بالارفتن سطح تحصیلات و فرهنگ عامه، هنوز که هنوز است هم &#8220;شوخی با خود&#8221; در جامعه ما جلف و سبک تلقی می شود و همچنان در نظر مردم طبقه متوسط و حتی سطح بالای ایران، طنز آبرومند، طنزی است که برای برملا کردن کژکاری های &#8220;دیگران&#8221; و بردن آبروی &#8220;بدکاران&#8221; (عموما سیاستمداران) بکار برده شود. یعنی اصولا طنز به عنوان وسیله ای برای &#8220;تخریب&#8221; و بردن آبرو و &#8220;مسخره کردن&#8221; و در مجموع «ابزار خالی کردن دق دلی» شناخته می شود و قاعدتا کسی مگر مجنون و خودآزار باشد که بخواهد با چنین اسلحه مخوفی به سراغ خودش برود!<br />
به خاطر همین برداشت غلط از طنز است که بندرت کسی یافت می شود که تعمدا و بدون هیچ منظور جانبی (مثلا استفاده از شوخی با خود برای طعنه زدن به دیگران) با خود شوخی کرده باشد. در چنین محیطی ست که به رغم شوخ طبعی ذاتی ایرانیان و انعطاف زبانی ما، مثلا هرگز کسی مانند وودی آلن (که شهرتش را از راه استند آپ کمدی هایی بدست آورد که در آنها رو بروی مردم می ایستاد و عادت های زشت خود و خانواده اش را مسخره می کرد و با آنها مردم را می خنداند) در ایران ظهور نکرده است.<br />
با چنین دیدگاهی، به نظر من جایگاه آقانجفی قوچانی، که نه هرگز ادعای ادیب بودن کرده و نه به طنزآوری شناخته می شود اما تعمدا و با بزرگ و کوچک کردن وقایع در اتوبیوگرافی خود، تعمدا خنده سازی کرده منحصر بفرد است. درباره این دیدگاه بعدا بازهم خواهم نوشت؛ فعلا متن مقاله&#8230;</p>
<p><span id="more-348"></span><br />
*******************<br />
<em>کتاب «سیاحت شرق» آقانجفی قوچانی که همراه شرح خوابی از وی با نام «سیاحت غرب» به صورت یک مجلد و با عنوان «سیاحت شرق و غرب» تاکنون بارها منتشر شده، یکی از کتاب‌های ارزشمند اواخر دوره قاجار و عصر مشروطیت است که علاوه بر ارزش تاریخی، از جنبه طنز نیز قابل توجه و بررسی است.<br />
این کتاب به قلم «سیدمحمد حسن»، معروف به «آقانجفی»، فرزند «سیدمحمد» است که همان‌گونه که از پسوند نام وی پیداست، زاده حومه قوچان در خراسان است. اهل قوچان عموما از ۳ نژاد ترک، فارس و کرد هستند. پدر آقانجفی فارس و مادرش کرد بود. پدر هرچند که ساکن روستا بود و به کشاورزی مشغول، اما سواد اندکی داشت و شدیدا راغب بود تا فرزند بزرگش به دنبال تحصیل علوم دینی برود. «سید محمد حسن» به اجبار پدر و از روی کراهت، طلبگی پیشه کرد اما پس از مدتی لذت علم‌آموزی را درک کرد و خود با شوقی وافر این راه را ادامه داد.<br />
«سیاحت شرق» شرح برخی ماجراها و احوالاتی است که بر «آقانجفی قوچانی» در این راه رفته است. این کتاب به قلم خود آقانجفی نوشته شده و از تولد وی تا هنگامی که او از نجف به قوچان مراجعت می‌کند را دربر می‌گیرد. نثر «سیاحت شرق» ساده و بی‌تکلف است و با وجود آنکه نویسنده آن با علوم قدیمه سر و کار داشته و اصولا در هنگام نگارش آن، هنوز مکلف‌نویسی به ویژه برای اهل علوم قدیم حسن محسوب می‌شده صمیمی و بی‌پیرایه تحریر شده است و تقریبا تمام متن این کتاب (به استثنای عبارات عربی و شرح برخی بحث‌ها و براهین) برای خواننده امروزی قابل فهم است.<br />
ویژگی منحصر به فرد این کتاب که آن را از تمام کتاب‌ها و شرح حال‌های مشابه متمایز می‌کند، وجود رگه‌های طنز قوی و متنوع در این کتاب است. این ویژگی به‌خصوص از آن جهت شگفت می‌نماید که آیت‌الله آقانجفی قوچانی، در اواخر دوره میانسالی و هنگامی که به‌عنوان یک مجتهد و فقیه، مشهور شده و عملا حاکم شرع قوچان نیز بوده آن را نوشته اما به‌رغم این موقعیت والای اجتماعی، وی نه فقط از نوشتن بسیاری از گفته‌ها و افکار و حالات طنزآمیز خود چشم‌پوشی نکرده، بلکه بعضا مواردی را مکتوب کرده است که در یک جامعه شدیدا مذهبی و سنتی نکوهیده به شمار می‌روند.<br />
متأسفانه «سیاحت شرق»، آن‌چنان که شایسته آن بوده مورد توجه قرار نگرفته است و چنانچه اسمی از «آقانجفی» به گوش می‌رسد، بیشتر به خاطر «سیاحت غرب» اوست که شرحی است از خواب (یا رؤیای) آقانجفی از عالم برزخ که در مقابل کتاب ارزشمند «سیاحت شرق» از وزن و اعتباری برخوردار نیست؛ تا جایی که به جرأت می‌توان گفت موقعیت جزوه «سیاست غرب» در مقابل کتاب «سیاحت شرق»، نظیر «فالنامه حافظ» است در مقابل «دیوان حافظ» که اتفاقا این امر از نظر شمارگان چاپ و اقبال عوام نیز صادق است!<br />
در این نوشتار قصد بر آن است که به جنبه‌های طنزآمیز «سیاحت شرق» پرداخته شود، اما از آنجا که بررسی جنبه‌های خاص کتابی که احتمالا خوانده نشده چندان مفید نخواهد بود و همچنین با توجه به ارزش والای کتاب در شرح حال ملک و مردمان ایران در اواخر دوره قاجار و اوایل انقلاب مشروطه و نیز روایت جسورانه‌ای که راوی از درون حوزه‌های علمیه آن زمان می‌دهد، سعی شده است تا شرح مختصر و چکیده‌ای از محتوای کتاب و هر بخش از زندگی راوی نقل و به همراه آن، نکات برجسته طنزآمیز نقل و بررسی شوند.<br />
مرجع این نوشتار نسخه‌ای از کتاب «سیاحت شرق و غرب» نوشته «آیت‌الله آقانجفی قوچانی» است که توسط «انتشارات المیزان» در بهار ۱۳۷۷ به چاپ رسیده و متاسفانه متنی نامنقح با اشکالات نگارشی زیاد است.</em><br />
<strong>طفل گریزپایی به نام سیدمحمد حسن</strong><br />
سیاحت شرق از تولد آقانجفی شروع می‌شود که او درمورد مکان آن، فقط به ذکر «یکی از قراء قوچان» بسنده می‌کند، اما از قراین چنین برمی‌آید که سال تولد وی ۱۲۵۴ هجری شمسی(زمان سلطنت ناصرالدین شاه قاجار) بوده است. او در ۳ سالگی مبتلا به مرض سختی می‌شود که در نتیجه آن تا سر حد مرگ می‌رود، اما سرانجام پس از ۳ سال نجات می‌یابد. پس از آن قرآن را نزد پدر ختم می‌کند و در هفت سالگی به مکتب می‌رود. البته به قول خودش «از اول زمستان تا فصل بهار» که معمول مکتب رفتن بچه‌های دهات بوده و بقیه سال را به کار و کمک به پدر در امور کشاورزی و باغداری و دامداری مشغول می‌شده است. آقانجفی از همین ابتدای زندگینامه خود، ضمن شرح نسبتا دقیقی از راه و رسم مردمان آن نواحی در کار و تفریح و مداوای مریضان و چنین اموری که به کار هر مردم‌شناس یا تاریخ‌دانی- دست‌کم در حد یک روایت شخصی، اما دست اول- می‌آید، نظرات اقتصادی و اجتماعی خود، به ویژه تاکید بسیار زیادش به قناعت و «استقلال اقتصادی» را یادآور می‌شود. نکته‌ای که باید در اینجا یادآور شد و در سرتاسر «سیاحت شرق» مدنظر داشت این است که نوشتن زندگینامه خود یا «اتوبیوگرافی» در قدیم، نه فقط برای نمایش بی‌طرفانه احوالات نویسنده، بلکه محملی برای بیان عقاید و دفاع از آنها در اثنای بازگویی حوادث مختلف نیز بوده است و ای بسا که دلیل اصلی نوشتن بسیاری از زندگینامه‌ها همین عامل بوده است. اتفاقا با در نظر داشتن چنین نکته مهمی، جسارت آقانجفی در بیان بسیاری از نکات طنزآمیز بهتر دیده می‌شود؛ از جمله اعتراض‌ها و حتی ناسزاهایی که آقانجفی بعضا حواله پدرش می‌کند؛ هرچند طبیعتا به خاطر سفارش اکید اسلام به رعایت احترام والدین، نقل آنها درخور مجتهد بزرگی چون آقانجفی نیست، اما وی از نقل آنها چشم نمی‌پوشد. اولین مورد از این دست هنگامی است که سیدمحمد حسن در هنگام بردن خرهای حامل بارهای پدرش، با خطر سقوط آنها مواجه می‌شود. او جان خودش را به خطر می‌اندازد و به‌رغم جثه نحیفش با اراده آهنینی که دارد، موفق می‌شود آنها را نجات دهد اما این راه مجبور می‌شود کمربند خود را که قطعه کرباس کهنه‌ای بود و جهت علامت سیادت، رنگ او را سبز نموده بودند، زیر دم الاغ ببندد اما از دیگر سو این را اهانت بزرگی به مقام سیادت دانسته و از ترس اینکه «عالم متزلزل شود یا بلایی نازل گردد یا کافر شود، ساعت‌ها گریه می‌کند. پس از آن، روایت واقعه، جنبه طنزآمیزی به خود می‌گیرد؛ «الجمله با گریه و لند لند با پدرم، وارد خرمنگاه شدم. اول به فوریت، کمربند خود را از در کون الاغ باز کردم و او را بوسیدم، به کمر بستم و به همان الاغ که سبب این توهین بزرگ شده بود سوار شدم و چند چوبی هم به سر حیوان زدم و لکن عمده عیض من از پدرم بود کانه پدرم را کشته»! اما طنز جسورانه آقانجفی وقتی شکل می‌بندد که از هیات یک راوی پنجاه و چند ساله به در می‌آید و با ادب و ادبیات یک کودک ۸ ساله گریان و عصبانی به پدرش می‌گوید: «نه خودت به آدم می‌مانی و نه زراعت و اسباب زراعتت به دیگران می‌ماند و نه خرت به خر آدم می‌ماند و نه زیر دمی خرت به زیردمی خر آدمیزاد می‌ماند؛ بیخود خود را زراعتکار اسم گذاشته‌ای» (ص۱۴).<br />
مطلب کلی دیگری که ذکر آن در اینجا لازم می‌نماید، این است که آقانجفی در نگارش خاطرات خود، قلم و منطق مشخص و منظمی را دنبال نکرده است. مثلا در بیان شرح همین ماجرای شال به زیر دم خر بستن که صرف‌نظر از جنبه طنزآمیز آن و توصیف موردی طرز تفکر آقانجفی در کودکی، اهمیت چندانی ندارد، وی چندین صفحه را به شرح دقیق گفت‌وگوها و استدلال‌های خود با پدرش اختصاص داده است که هرچند در عمل با بیان براهین عقلی و نقلی، از سطح سید محمد حسن ۸ ساله فراتر رفته و به معلومات آقانجفی پنجاه و چند ساله نزدیک می‌شود، اما در کل نه به جذابیت روایت کمکی می‌کند، نه وصف حال و موقعیتی را باعث می‌شود و نه معرفت خاصی به خواننده می‌افزاید. البته در بسیاری جاها، در چنین استدلال‌هایی به وضوح می‌توان مشاهده کرد که آقانجفی راوی عمدا از ترکیب معلومات کنونی خود با افکار و رفتارهای کودکی و نوجوانی خود گفت‌وگوها و استدلال‌های طنزآمیزی را روایت کرده است که در اصل چنان نبوده‌اند. یکی از این موارد، آنجاست که پدر سید محمد حسن، سر زمستانی، دوباره از او می‌خواهد که به مکتب برود و کودک مکتب‌گریز چنین پاسخ می‌دهد: «مکتب چه فایده‌ای دارد؟ من هزار کار جهت تو می‌کنم که بهتر است از اینکه بدانم ضرب در اصل الضرب بوده، الف و لام مصدریه را برداشتیم تا عین‌الفعل را فتحه دادیم. یعنی «را» و «با» را زبر دادیم ضَرَبَ شد. صرفیین چنین کردند ما هم چنین کردیم. اولا صرفیین کی و در کجا چنین کردند؟ مگر صرفیین قبل از بعرب بن قحطان بوده‌اند و این الفاظ را یکی یکی ساخت و پرداخت، مثل لقمه‌های نان به دهان اولادش گذاشت. لغات که فرقی نمی‌کند مگر ما زد را از زدن می‌سازیم که نون مصدریه را انداختیم&#8230; آیا تو خودت این کار را کرده‌ای؟ &#8230; و یا از کسی از پیرمردهای قدیم شنیده‌ای که چنین کند و بر فرض که کرده باشد، مگر تقلید او واجب است که او چنین از بیکاری گترم کاری کرده، ما هم بکنیم؟ &#8230; ضرب و یضرب و ضارب نظیر ته‌دیگی خوردن است؛ او که بعد از زحمت زیادی همان پلو می‌شود، من همان پلو را از اول می‌خورم. این هم حرفی شد که یک نفر چنین کرد، ما هم چنین کردیم، شاید کسی (&#8230;) خورده باشد!&#8230;» (ص ۲۴ و ۲۵). همان‌طور که در اینجا به وضوح معلوم است، یک کودک نوآموز نمی‌تواند چنین در مورد صرف و نحو سخن بگوید و این آیت‌الله آقانجفی قوچانی است که طنزپردازی پیشه کرده و تعمدا استنکاف محمدحسن ۱۰-۹ ساله از رفتن به مکتب را در گفت‌وگویی چنین خنده‌دار تصویر کرده است. از این استدلال و گفت‌وگوهای طنزآمیز- که هرچند در راستای توصیف حالات و واقعیت‌های زندگی آقا قوچانی است، اما بیشتر حاصل تلاش او در مقام یک طنزنویس است تا شرح‌حال‌نویس- در «سیاحت شرق» فراوان است. با وجود این تمام جملات و تعابیر این کتاب از این سنخ نیستند و در برخی مواقع خواننده امروزی شک می‌کند به اینکه عبارتی از کتاب که او را به خنده می‌اندازد، تعمدا به صورت طنزآمیز نوشته شده یا دقیقا حاصل طرز فکر و گفته واقعی آدم‌های حقیقی است. نمونه‌ای از این دست آنجاست که پدر سید محمد حسن، برای مکتب رفتن او چنین استدلال می‌کند که چون او «۴ قران» پول بابت کتاب پرداخته است پس پسرش باید به مکتب برود تا «کتاب‌های خوبش که مانده است» را بخواند!<br />
<strong>مرحمت‌های استاد آشنا!</strong><br />
سرانجام پدر سید محمدحسن، هنگامی که او ۱۳سال دارد وی را برای تحصیل علوم دینی به قوچان می‌برد. در ابتدای ورود باز هم آقانجفی شوخ‌طبع، تصویری طنزآمیز از «مدرسه» به دست می‌دهد؛ «&#8230; آمدم میان مدرسه در یک حجره تحتانی دیدم قال و قیل شدیدی بلند است، نزدیک است همدیگر را بزنند. گفتم اینها را چه می‌شود؟ گفتند مباحثه علمی می‌نمایند. گفتم معنی مباحثه را فهمیدم ولکن با جنگ‌های دیگر هیچ فرقی ندارد. مگر در کیفیت زدن که در آنجا با چوب به سر یکدیگر می‌زنند و در اینجا با دست به کتاب و زمین می‌زنند، اما در داد زدن و فحش دادن و بد گفتن هیچ فرقی ندارد.» (ص۲۹). تمام توصیفی که آقانجفی از اولین مواجهه‌اش با جلسه مباحثه عمومی طلاب می‌نماید، همین چند جمله طنزآمیز است، اما او با ظرافت فراوان، تصویری درست و دلنشین به دست می‌دهد.<br />
پدر آقانجفی، او را در اینجا به آخوندی از آشنایان می‌سپارد و علاوه بر پرداخت مخارج پسر «سفارشات اکیده» می‌کند که از او به نیکویی نگهداری کنند و در تعلیمش بکوشند. اما به محض رفتن پدر، «آخوند آشنا» نه فقط به تعلیم پسر وقعی نمی‌نهد بلکه مثل یک برده از وی برای انجام کارهای شخصی خود و خانواده‌اش کار می‌کشد. آقانجفی در توصیف همین دوران تیره نجتی خود نیز طنازی می‌کند، به این ترتیب که این داستان واقعی را دقیقا از همان هنگام رفتن و شروع خرده‌فرمایشات جناب استاد، با جزئیات جاروکشیدن و قلیان چاق کردن و آفتابه آب‌کردن به تصویر می‌کشد؛ به این ترتیب، علاوه بر آغازی تکان‌دهنده از یک دوره سیاه، مجالی هم برای خنده‌سازی به خود می‌دهد و لبخندهایی تلخ و هراس‌انگیز بر لب خواننده می‌نشاند؛ «&#8230;گفت: هر وقت قلیان خواستم این‌طور بساز&#8230; که اگر دفعه‌ای از آنچه دیدی و شنیدی تخطی شود، همچو بزنم که بمیری کره‌خر. من از این حرف چنان خوف و رعبی به دلم افتاد که بر خود لرزیدم. با خود گفتم: حالا خوب شد هنوز من خلاف نکرده‌ام کره‌خر می‌گوید! گفت: آفتابه را ببر از چاه پر کن&#8230; [پس از انجام خرده‌فرمایش‌ها] با خود گفتم: یقین کار امروز من همین کارها بوده؛ هنوز درس سطح نخوانده، درس خارج می‌خوانم! عجب به این زودی ترقی کردم! پدرم که به من اصرار مدرسه رفتن داشت، خوب فهمیده بود!» (ص۳۴).<br />
به‌رغم تمام اعمال استاد که سید محمدحسن را تا حد «شاگرد قهوه‌چی» و «نوکر بازار» تنزل داده و حتی از او در اموراتی چون رفع حوائج منزل و «تریاک مالی» کار می‌کشد، او اندک اندک به درس و بحث علاقه‌مند می‌شود و پس از بیماری «سید استاد» و رفتن وی از قوچان به «قلعه» و سپس درگذشت او، آقانجفی نوجوان به‌کلی از قید و بندها آزاد می‌شود و با شور و شوق فراوانی به علم‌آموزی می‌پردازد. اما در قوچان «وبا» شایع می‌شود و سید محمد حسن ناچار به ده می‌رود. در آن هنگام زلزله می‌آید و خرابی فراوانی در قوچان به بار می‌آید به طوری که چند تن از هم‌حجره‌ای‌های وی در زیر آوار کشته می‌شوند. پس از مدتی، پدر به پسر پیشنهاد می‌کند که برای ادامه تحصیل به سبزوار برود و پسر قبول می‌کند؛ «چون آنجا آشنایی نیست»! (ص ۳۹)<br />
<strong>سفر پرمخافت</strong><br />
از اینجا سفرهای پرماجرای آقانجفی برای تحصیل علم آغاز می‌شود و خواننده با شخصیت و طرز فکر او، در خلال حوادث و موقعیت‌ها بیشتر آشنا می‌شود. شوخ‌طبعی آقانجفی که بیشتر در قالب «شوخی با خود» است نیز به همین موازات ادامه می‌یابد. البته طبع ماجراجو و روحیه لجوج او (به تعبیر خودش) نیز در به وجود آوردن ماجراها و گفت‌وگوهای طنزآمیز تاثیر بسیاری دارد، اما همان‌گونه که آمد، او در مقام راوی نیز تعمد دارد که با خواندن بسیاری از بخش‌های این کتاب خنده بر لب خواننده بنشیند. از همین جمله‌اند توصیف او از یک صبح سرد، تعقیب و گریز با گرگ و آزمایش سیم‌های تلگراف که تمام اینها در راه سبزوار به مشهد که سید محمدحسن و دوستش پس از مدتی برای کسب علم بیشتر پیاده طی می‌کنند، نقل می‌شود. آقانجفی به همان میزان که در بیان زندگینامه خود شوخ‌طبعی به خرج می‌دهد، زبانی تند و صریح برای بازگویی کژاندیشی و بدکاری‌های برخی از اهل علم دارد. یعنی او به جای آنکه همچون بسیاری از کسان که برای پوشیده‌گویی و پرهیز از عواقب انتقادات تند و گزنده، راه طعن و کنایه و بذله‌گویی را در پیش می‌گیرند، از طنز، بیشتر برای وصف موقعیت‌ها و شوخی با خود استفاده می‌کند و در بیان این قبیل انتقادات- که عموما علما و طلاب به دلیل تعصب صنفی از بازگویی عمومی آنها و به‌خصوص مکتوب کردن‌شان، ابا دارند- هیچ تردید و تعارفی ندارد. این یکی دیگر از ویژگی‌های طنز آقانجفی و سیاحت شرق اوست. همزمان با درگذشت ناصرالدین شاه و در حالی که سیدمحمدحسن پس از چند سال تحصیل در مشهد، از فضای مدارس آنجا دلزده شده است، با کسی که او فقط وی را «رفیق یزدی» می‌نامد، از راه یزد عازم اصفهان می‌شوند؛ مسیری که توسط این طلبه پیاده طی می‌شود و در جاهایی به قدری صعب و خوف‌انگیز بوده که به تعبیر آقانجفی، فقط با شنیدن وصف آن، این دویار «انالله و اناالیه راجعون» می‌گویند و طی آن «امید حیات منوط به دیدن سرگین الاغ [پیش‌روان] بود و نعمتی بزرگ بود و شکرش لازم»! (ص ۶۵)<br />
با این همه آقانجفی کسی نیست که در توصیف تلخ‌ترین شرایط و موقعیت‌ها نیز، دست از شوخ‌طبعی بردارد. به عنوان مثال؛ «وقتی که به صورت رفیق نظر می‌کردم، مرده‌ای بیست روزه به نظر آمد که از قبر بیرون آمده؛ از گودی‌افتادن چشم‌ها و کشیدگی دماغ و پژمردگی و زردی چهره و خشکی لب‌ها و گردآلود بودن صورت، و البته خودم هم از او بدتر بودم. به او گفتم: موتوا قبل ان تموتوا به عمل آمده، المؤمن مرآه المؤمن محقق گشته!» (ص ۷۰) که یک عبارت نسبتا کوتاه، نه‌فقط توصیف مناسبی از وضعیت جسمانی خود و دوستش داد، بلکه با به کار بردن هوشمندانه ۲ حدیث دینی، طنز ملیحی را به وجود آورده است.<br />
«سیاحت شرق» متنی است کاملا شخصی، از این‌رو که آقانجفی در نگارش آن هیچ زبان و قلم خاصی را رعایت نمی‌کند؛ گه‌گاه مباحثه‌ای بی‌حاصل با جزئیات مفصل و با بیانی فاضل‌مآبانه نقل می‌شود و گاهی راوی با کمترین تکلف، روایتی ذوقی از ماجراها دارد. روند تاریخی ماجراها نیز هرچند خطی و روبه‌جلوست اما نظم و نظام خاصی ندارد و ای‌بسا که شرح مکالمات یا حالات و مناظر کوتاهی در چندین صفحه شرح داده می‌شوند، اما برای روایت چندساله، به چند سطر بسنده می‌شود که این می‌تواند از نقایص «سیاحت شرق» محسوب شود. با این حال، این شخصی‌نویسی و عدم رعایت نظام‌های تعریف‌شده برای روایت تاریخی و نیز رسم‌الخط ناهمگون این کتاب، به صمیمیت بیشتر در روایت و نیز خلق فضاهای طنزآمیز کمک کرده است. مثلا در جایی از روایت همین سفر پرمخافت یزد، راوی ناگهان بی هیچ مقدمه‌ای، چندین سطر را به لهجه یزدی می‌نویسد (ص ۷۵)، تا در سطور بعدی – به تعبیر خود آقانجفی &#8211; «سینما»یی را که هر شب با بازیگری همسفران یزدی شاهد آن بوده را توصیف کند! در صفحات بعدی کتاب و وقتی که او درحال تعریف آسیب‌دیدگی خود در دوران کودکی برای میزبانان یزدی‌اش است هم ناگهان بخشی را به لهجه یزدی می‌نویسد!(ص ۸۴) نکته‌ای که درمورد شخصیت آقانجفی در جریان این این سفر و باقی ماجراها مشهود است، «وفاداری» و «دست و دلبازی» وی است تا جایی که وی بارها آسایش و حتی جان خود را در راه دوستش به خطر می‌اندازد و این درحالی است که خود او، فروتنانه از ذکر چنین صفاتی خودداری می‌کند و در مقابل، خود را بارها «لجوج» توصیف می‌کند؛ ضمن اینکه او &#8211; هرچند از عواقب بسیاری از ماجراهایی که نقل می‌کند باخبر است – اما پابه‌پای خواننده جلو می‌آید و پیش‌بینی و پیش‌داوری نمی‌کند.<br />
<strong>درس‌آموزی بدون آقاشناسی در اصفهان</strong><br />
پس از اقامتی کوتاه در یزد، این دو طلبه جوان به اصفهان می‌روند و محضر اساتید مختلف را تجربه می‌کنند. آقانجفی به این بهانه نیز انتقادات سختی به بعضی طلاب و حتی علمایی که به جای درس و اخلاق و دین، به حواشی مشغولند وارد می‌کند و البته با بیان خاص خود و استفاده از کلماتی طیبت‌‌آمیز، این توصیفات و انتقادات را بعضا طنزآمیز ارائه می‌کند؛ مثلا «معلوم است که طلاب هم غالبا طالب دنیا هستند و هرکجا پول و «آقاشناسی» ثمر می‌دهد، آنجا می‌روند»(ص ۹۲) یا؛ «و گهگاهی به درس آقانجفی و دو برادرش ثقه‌الاسلام و حاج‌آقا نورالله می‌رفتیم که از «حمام زنانه» قال و قیل و داد و فریاد بیشتر بود؛ نه استاد چیزی می‌گفت و نه شاگردها چیزی می‌فهمیدند».(ص ۹۳) یا ماجرای آوازخواندن طلبه‌ای در سر درس با صدای بلند که از فرط قیل و قال استاد گمان می‌برد طرح اعکال می‌کند (ص ۱۰۳)؛ هرچند او انصاف را نیز از دست نمی‌دهد و ادوالات علمایی چون شیخ عبدالکریم گزی که بسیار فاضل و قانع و باتقوی و خوش‌محضر بوده‌اند را توصیف و ستایش می‌کند.<br />
در تمام این ایام، آقانجفی روزگار را در نهایت تنگدستی می‌گذراند تا آنجا که بر اثر مناعت طبع او که حاضر به سؤال و حتی قرض‌کردن از سایرین نمی‌شود چندین‌بار بر اثر گرسنگی تا آ‌ستانه مرگ پیش می‌رود.<br />
شاید ابتلا به حصبه در میان چنین بی‌کسی و فقر و غربتی، نهایت تلخی باشد اما راوی شوخ‌طبع سیاحت شرق، از آن هم تصویری طنزآمیز می‌سازد؛ آنجا که رفیق یزدی سیدمحمد حسن تصمیم می‌گیرد تا او را به عراق بیاورد؛ «یک لحاف از خودش بود کرباسی، روی من انداخت و لحاف دیگری آورد او را هم انداخت. دو خرقه داشتیم هردو را انداخت. گفتم نفسم تنگی می‌کند، خفه می‌شوم، باز دیدم نمدی دولا کرده آن را هم انداخت. در بین آنکه داد من بلند بود که حالا خفه می‌شوم یک مرتبه خودش را مثل قورباغه از روی همه اثقال به روی من انداخت&#8230; نفس به سینه پیچیده آنچه زور زدم و تلاش کردم که آخوند خر را دور کنم، ضعف غالب بود، زورم نرسید. آنچه فحش و ناسزا گفتم این احمق لجوج نشنید. گریه گرفت و آنچه التماس و زاری و قسم خوردم که من می‌میرم، بلکه بگذارد به آسودگی جان بدهم ثمر نکرد و از صدا افتادم و نفس به شماره افتاد. سر تسلیم به این عزرائیل یزدی به لاعلاجی سپردم و از خود گذشتم؛ آیسا من حیوه‌الدنیا و عارف علی‌الموت&#8230;(ص ۱۰۷). آقانجفی در بسیاری از جاها، از احادیث، روایات، اصطلاحات عربی و فارسی و ضرب‌المثل‌ها در خدمت خلق فضای طنزآمیز بهره برده است؛ همچون همین «آیا من حیوه‌الدنیا و عارفا علی‌الموت» که به خودی خود، نه طنزآمیز است و نه حتی حالتی خاص و پیچیده را روایت می‌کند، اما در اینجا به خوبی در خدمت موقعیت طنز قرار گرفته است. بعضی موقعیت‌ها هم آن‌چنان کمیک هستند که صرف روایت آنها برای خنداندن خواننده کافیست، مانند ماجرای پناه‌بردن آقانجفی در شبی سرد به مسجد دهی که در حیاط آن «ده پانزده سگ هرکدام چون شیری به هم پریده» و داخل آن تابوت مرده‌ای را گذاشته‌اند! (ص ۱۱۴)<br />
<strong>سفر به عتبات / این سید کیست؟</strong><br />
پس از اقامت چندساله در اصفهان و درک محضر اساتید مختلف، آقانجفی به فکر مسافرت به عتبات می‌افتد. در این سفر یکی از شاگردان وی که نزدش «مطول» خوانده هم کتاب‌های خود را می‌فروشد و با او همراه می‌شود. «میرزا حسن» جوانی است شیرازی، کند و مردد و تنبل که اتفاقا همین صفات او و همسفری‌اش با آقانجفی که آدمی است مصمم، سریع، کاری و مغرور، برخی ماجراهای این سفر را کمیک می‌سازد. البته یادآوری و درنظرداشتن این نکته ضروری است که تمام شوخی‌هایی که آقانجفی در «سیاحت شرق» با خود و هم‌لباسانش می‌کند را باید با درنظرگرفتن غرور و حتی تعصب فراون وی نسبت به شأن و جایگاه روحانیت و لباس اهل علم شیعه خواند. اتفاقا از همین روی هم هست که شوخی‌ها و توصیفات او از طلاب و علما هم، نه تنها رنگ توهین و تحقیر به خود نمی‌گیرد بلکه بازهم از جنس همان «شوخی با خود» ارزیابی می‌شود. او هرچند که در توصیف و انتقاد، صریح و بی‌پرواست و چندان «پروای صنفی» ندارد اما معمولا از طنز و هجو برای شیرین‌ترکردن روایت وقایع و حوادث استفاده می‌کند و نه تحقیر و انتقام‌گیری از کسانی که وی را آزرده‌اند. سوای تعصبات شخصی، موقعیت راوی در مقام یک مجتهد مشهور نیز در جلوگیری از سوءتفاهم و واکنش‌های منفی درباره شوخی‌های فراوان وی با خود و هم‌صنفانش نقش دارد والا توصیفات و عباراتی نظیر «در شب تاریک گربو سمور می‌نماید (ص ۱۲۴، آنجا که از احترام و بوسیدن دست او و ۲ آخوند دیگر توسط رهگذران ناشناس می‌نویسد) یا «حقا که آخوند، بلکه جوهر آخوندی»(ص ۱۵۱ آنجا که به همسفر شیرازی که با کلک سوار پالکی شده است، ‌اعتراض می‌کند) یا «ما یکی آخوند و یکی سید، یکی مرده‌خور و دیگری زنده‌خور!»(ص ۱۵۴، در پاسخ به عربی که می‌خواهد سر آنها را کلاه بگذارد) به خودی خود می‌توانند اهانت‌آمیز و شهرآشوب باشند. آقانجفی با دوست شیرازی‌اش بعد از سفر به کاظمین و سامرا راهی کربلا می‌شوند. وی حتی در شرح زیارت حرم امام حسین(ع) نیز دست از شوخ‌طبعی برنمی‌دارد، آن هنگام که برای تماشای زوایای حرم به قسمتی وارد می‌شود و در کمال شگفتی ضریحی را می‌بیند که مشابه ضریح اباعبدالله(ع) است؛ «تعجب نمودم که این حرم از کیست&#8230; و متوجه سیدی شدم در آن طرف که آن هم متوجه من است. من از حیا سر به زیر انداختم و از گوشه چشم نظر کردم که اگر منصرف از من شده ثانیا در فکر این حرم بیفتم، ‌دیدم آن سید نیز از گوشه چشم نظر به من دارد و در تفتیش حال من است. زیر لب با خود گفتم عجب خری است که با ناشناسی به جد در کمین من ایستاده&#8230; خدایا دو امام که در کربلا مدفون نیست! باز نظرم به سید افتاد که چهاردانگ حواسش متوجه من است. گفتم خدایا این سید از من چه می‌خواهد که از دم این سوراخ پس نمی‌رود؟ نزدیک بود که به آن سید چند تا ناسزایی بگویم که متوجه شدم که این آیینه بوده&#8230; باز خدا رحم کرد که زودتر ملتفت شدم والا به مفاحشه و مجادله و زد و خورد منجر می‌شد؛ یقینا آینه می‌شکست و این خود توفیقی است!»(ص ۱۵۵) قطعا چنین سوءتفاهمی بیش از چند ثانیه طول نکشیده است، اما اینکه آقانجفی این‌چنین آن را با آب و تاب شرح می‌دهد، ‌مشخص می‌کند که وی تعمدی در نوشتن طنز دارد، ‌چراکه اگر واقعا چنین اتفاقی هم افتاده باشد، ارزش تاریخی چندانی در یک اتوبیوگرافی پرفراز و نشیب ندارد. آقانجفی نه تنها از این سوءتفاهم‌های کوچک و خنده‌دار بلکه از شرح سخت‌ترین شرایط و حالات نیز گزارش‌های طنزآمیزی می‌آفریند؛ به‌خصوص آنکه پس از واردشدن وی به شهر نجف و تصمیم وی برای ادامه تحصیل در آن شهر، سخت‌ترین دوران زندگی او نیز شروع می‌شود. آقانجفی در شهر نجف &#8211; که بد آب و هواست – در کمال تنگدستی و بی‌کسی درحالی که حتی از تهیه زیرانداز و لحاف و متکایی برای خود عاجز است و در مخروبه‌ای شب‌ها را به صبح می‌رساند، عاشقانه به تحصیل علم مشغول می‌شود؛ «باز&#8230; بدون غذا و بی‌پول شدم و به‌قدر هفت هشت سیر لقمه نان خشکه در کناره‌های طاقچه جمع شده، گفتم البته خدا تا چشمش به  اینهاست کاری نخواهد کرد، چون اینها نگهبان حیات من هستند و اینها را باید هرچه زودتر معدوم کرد. چند لقمه‌ای در آن شب سدرمق نمودم و صبح که لباس‌های ناشور را بردم به دریا که بشورم، نان خشکه‌ها را نیز جمع کردم و با خود بردم به یکی از سقاها دادم که به الاغ خود بدهد چون مأکول آدمیزاد نبود. لباس‌ها را شستم و آمدم به حجره. به خدا عرض کردم که «در حجره نان خشکه نیست که کما فی‌السابق آسوده باشی، حالا یا موت است و یا نان‌دادن»! &#8230; ظهر روز چهارم ]خدا[ دید از خودش لجبازتر هم هست، دو تومان پول به توسط کسی فرستاد...»(ص ۱۷۵ و ۱۷۶).<br />
<strong>در نجف، در محضر آخوند، با تهمت بابیت</strong><br />
آقانجفی در سیاحت شرق تاریخ وقوع اتفاقات را چندان مشخص نمی‌کند؛ آنچه هست اینکه تقریبا مصادف با بحبوحه انقلاب مشروطه‌خواهی در ایران، او در نجف مشغول تحصیل بوده و پس از مدتی که در آنجا جاگیر می‌شود نامه‌ای به اصفهان می‌نویسد و چند تن از رفقا و ازجمله همان رفیق یزدی را به نجف دعوت می‌کند و آنها نیز به نجف می‌روند. از اینجا به بعد، از نظر به‌دست‌دادن یک روایت داخلی از حوزه نجف و موضع‌گیری این حوزه بسیار مهم در برابر جریانات مهمی چون انقلاب مشروطه و جنگ جهانی اول، سیاحت شرق اهمیت بیشتری می‌یابد، هرچند شوخ‌طبعی‌های آقانجفی پایان نمی‌گیرد؛ ازجمله وقتی که او عزم می‌کند تا حجره اشغال‌شده خود را از طلبه‌های متهوری که متصرف شده‌اند پس بگیرد. اوضاع در آنجا چنان خراب و غاصبین چنان متهور و متحدند که رفقای آقانجفی از خیر پس‌گرفتن حجره می‌گذرند اما او که اساسا ماجراجو، غیرتمند، لجباز و بی‌باک است یک‌تنه به مصاف می‌رود. کار به جنگ تن‌به‌تن می‌کشد؛ «... یکدفعه سید ترک از دست آن ترک خود را خلاص نموده، ‌بادبزنی به دستش افتاد، به ما حمله نمود با دم بادبزن و من هم جلو رفتم که به قوت تمام، دم بادبزن را مثل تیر حرمله نواحت به نافگاه و قلب مبارک من، ولکن خدا رحم نمود در آن حال، او را و مرا عقب کشیدند که دم بادبزن با ناف عریان‌شده من فی‌الجمله تماسی پیدا نمود که اگر من و او را عقب نبرده بودند، دم بادبزن تا هم فیهاخالدون رفته بود و رگ و تین قطع و مدرسه صحرای کربلا شده بود...!(ص ۱۸۲ و ۱۸۳). با این اوصاف، آقانجفی که اندک اندک به درجه اجتهاد نیز نزدیک می‌شود همچنان زندگی زاهدانه‌ای دارد و هرگز این تهور و تیزهوشی و رندی را وسیله‌ای برای جمع مال یا کسب شهرت نمی‌کند و باوجود اینکه در این ایام متاهل و عیالوار می‌شود، نه تنها طمع به غیر ندارد بلکه همچنان با مناعت طبع، همان داشته‌‌های اندک خود را نیز بعضا با دیگران به اشتراک می‌گذارد. جو غالب اما با طلاب و فضلایی همچون آقانجفی نیست و با بالاگرفتن بلوای مشروطه، کسانی چون او و حتی آخوند خراسانی که مشروطه‌خواهند در فشار و مضیقه فراوانی قرار می‌گیرند تا آنجا که «... از هیچ تهمت و بهتان و نسبت بابیت و ارتداد فروگذار نمی‌کردند و به آ‌قای آخوند نسبت می‌دادند که اصلا فرنگی است و ختنه نشده است!» وقتی کار به کشتن طلاب ایرانی به دست اعراب بادیه به اتهام مشروطه‌خواهی می‌کشد.(ص ۲۴۸). مطالعه این بخش از کتاب برای هر پژوهنده‌ای که خواستار درک مناسبی از فضای حوزه‌های علمیه و جناح‌بندی‌های موجود در دوران انقلاب مشروطه باشد، لازم است. در چنین شرایط سختی، آخوند خراسانی نیز به طرز مشکوکی فوت می‌کند و این برای کسی چون ‌آقانجفی که آخوند نه تنها مراد و معلمش بلکه تمام پشت و پناهش هم بوده، بسیار هولناک است.<br />
نکته قابل تأمل در اینجا آنکه نویسنده سیاحت شرق بلافاصله پس از نقل خبر فوت آخوند، به متن، حالتی هذیان‌گونه می‌دهد و بدین ترتیب با کمترین عبارات، حالت روانی خود را توصیف می‌کند: «یعنی مرده؟ راستی مرده؟ از راستی مرده؟ از دنیا رفته؟ به کجا رفته؟ سهله‌رفتن رمز بوده؟ اصل به سفررفتن رمز بوده؟ به ایران رمز بوده؟ به وطن اصلی رفته؟ چرا؟ آنجا فحش نیست، ناسزا نیست، روس نیست، آزادی است، آزادی است، قانون نیست، قانون شخصا موجود است، قانون طبیعی است»(ص ۲۵۷). البته نباید فراموش کرد که آقانجفی فردی نسبتا مدرن بوده و احتمالا به واسطه خواندن روزنامه‌ها و برخی کتاب‌های ادبی آن دوران، با ادبیات جدید هم چندان ناآشنا نبوده، ضمن اینکه با مفاهیم کلی اقتصادی و برخی واژه‌های علمی (مثلا «میکروب» به عنوان یکی از عوامل بیماری) آشنایی داشته است.<br />
<strong>جنگ اول و هزیمت حاج ویلهلم!</strong><br />
آقانجفی همچنان در نجف مشغول درس و بحث است که جنگ جهانی اول درمی‌گیرد. جو غالب ایران و ایرانیان، دشمنی با روسیه و همدلی با آلمان است؛ «در روزنامه‌ای دیدم تفنگی از شخص صربی صدا کرده ولیعهد اتریش کشته شده و کشف کرده‌اند آن فشنگ نشان دولتی نداشته، فورا اتریش اعلان جنگ با دولت صرب داد، روس گفت تو خر کجا هستی!؟ اعلان جنگ به آلمان داد. آلمان گفت تو چکاره هستی گردن‌کلفت بی‌غیرت!؟ اعلان جنگ با روس داد، فرانسه نیز اعلام جنگ با آلمان داد. آلمان گفت تو هم بالای روس؛ پدر تو را هم درمی‌آ‌ورم، انگلیس گفت دهنت می‌چایه که پدر فرانسه را دربیاوری. آلمان گفت ای روباه‌باز پدرسگ تو هم بالای همه. و بالجمله اروپای متمدن با کمال وحشیگری در ظرف بیست و چهار ساعت خرتوخر شد!(ص ۲۷۷)<br />
نفرت از روس، به‌خصوص به‌خاطر پشتیبانی آن دولت از مستبدین و به توپ‌بستن حرم حضرت رضا(ع) آن‌چنان فراوان است که آقانجفی و تقریبا تمام ایرانیان عراق، با خشنودی و امید به پیروزی «حاج ویلهلم مؤیدالاسلام» (تعبیر از آقانجفی است) شرایط سخت جنگی را تحمل می‌کنند، اما با شکست آلمان و عثمانی در این جنگ، شرایط روحی و مادی آنان بدتر از پیش می‌شود؛ به‌خصوص با قدرت‌گرفتن طیف مخالفان آخوند و مشروطه‌خواهان، برای آقانجفی که مرید سرسخت آخوند و شهره به مشروطه‌طلبی است و درعین‌حال با مناعت‌طبعی که دارد حاضر به تملق و نزدیک‌کردن خود به زعمای جدید و نیز کسب درآمد از راه‌هایی که به زعم خودش دور از شأن انسانی و دینی است، نمی‌شود. شرایط آن‌قدر سخت می‌شود که او با آن ذهن تیز و اندوخته فراوان علمی و درجه‌ای در حد اجتهاد، برای امرارمعاش، روزه و نماز استیجاری می‌پذیرد. اما برخی داعیه‌داران علم و تقوی همین را هم از او دریغ می‌کنند و آقانجفی چنان در مضیقه قرار می‌گیرد که حتی از تهیه آب شرب مناسب برای خانواده‌اش عاجز می‌ماند. مرد آزاده در مقابل با تهیه مکینه (چرخ خیاطی)، دوختن کلاه با همسرش در شب‌ها و فروختن آنها، امرار معاش می‌کند اما تن به ذلت و دین‌فروشی نمی‌دهد؛ «به پدرم لعنت می‌کردم که چرا مرا به مدرسه گذاشت و محتاج نان کثیف ملایی کرد».(ص ۲۸۴) تا اینکه اندک اندک اوضاع بهتر می‌شود و پس از شرح وقایعی که از حوصله این نوشتار خارج است، آقانجفی به همراه خانواده‌اش – احتمالا در سال ۱۲۹۷ هجری شمسی – به ایران باز می‌گردد. سیاحت شرق در اینجا تمام می‌شود و آقانجفی درمورد ورودش به مشهد و سپس قوچان چیزی مکتوب نکرده است، اما آن‌چنان که در شرح حال او نوشته‌اند او به درخواست مردم قوچان به آنجا رفت و ۲۵ سال باقی عمر خود را در مقام فقاهت، ریاست حوزه علمیه قوچان، تدریس و حاکمیت شرع قوچانی و نواحی اطراف آن گذراند و سرانجام در سال ۱۳۲۲ هجری شمسی درگذشت.<br />
<strong>شوخی با خود؛‌ لطیف‌ترین نوع طنز</strong><br />
علاوه بر شرح طنزآمیز ماجراها، که برخی از آنها ذکر شد، سیاحت شرق و حتی سیاحت غرب سرشار از اصطلاحات طیبت‌آمیزی است که آقانجفی آنها را جعل یا نقل کرده است؛ نظیر «انتریکات»(ص ۵۰)، «میرزا الاغ»(ص ۶۸)، «استاد بزرگ جناب آقای معاویه»(ص ۹۰)، «آقاشناسی»(ص ۹۲)، «]علم[ اصول بی‌پدر و مادر»(ص ۱۰۵) و «پفیوزالشریعه»(ص ۱۹۹).<br />
خصوصیت بسیار بارز این کتاب در زمینه طنز، جنس شوخی‌های آن است که اکثرا از جنس «شوخی با خود» است؛ یعنی آقانجفی برخلاف کارکرد قدیمی طنز که بیشتر در خدمت هجو و کوچک‌شماری مخالفان و دشمنان و وسیله‌ای برای انتقام‌گیری بود، مطایبات فراوان این کتاب را در خدمت توصیف‌کردن دلپذیرتر موقعیت‌ها قرارداده است و سوژه طنز و خنده، بیشتر خود و دلبستگی‌های شخصی‌اش هستند تا دشمنان شخصی و عقیدتی وی.<br />
کاملا مشخص نیست که تا چه حد وقایع و گفت‌وگوهای این کتاب واقعی و بر پایه حافظه بسیار قوی آقانجفی‌اند و تا چه میزان حاصل ذوق و خیال‌پردازی وی؛ آنچه مسلم است اینکه «سیاحت‌ شرق» در کل یک اتوبیوگرافی واقعی است که راوی به‌طور عمدی در آن طنزنویسی کرده است. البته خواننده امروزی باید این نکته بسیار مهم را درنظر داشته باشد که هر مطلبی که در این کتاب به نظر وی مضحک و خنده‌دار جلوه کند، حاصل طنزپردازی آقانجفی نیست. به‌طور مثال استدلال‌هایی نظیر مخالفت آقانجفی با استفاده از راه‌آهن برای سفر به کربلا که آنها را با مفاهیم اقتصادی هم به زعم خود مستدل می‌کند یا اعتقاد شدید وی به متعه و ماجراهایی که در این راه نقل می‌کند، شاید به‌نظر خواننده امروزی طنزآمیز برسد، اما حاصل طنزپردازی آقانجفی نیست و به همین دلیل به طور کلی از نقل و بررسی آنها در این نوشتار صرف‌نظر شده است.</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=348" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1387/01/18/348/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چه کسی از ابراهیم گلستان نمی‌ترسد؟</title>
		<link>http://www.debsh.com/1386/11/28/333/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1386/11/28/333/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 17 Feb 2008 00:16:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/2008/02/17/%da%86%d9%87-%d9%83%d8%b3%d9%8a-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%87%d9%8a%d9%85-%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d9%85%d9%8a%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1%d8%b3%d8%af%d8%9f-2/</guid>
		<description><![CDATA[مقاله مفصلی نوشته بودم درباره ابراهیم گلستان و مصاحبه اخیر مهدی یزدانی خرم با او. امروز که مجله خردنامه این ماه (بهمن) روی دکه آمد دیدم چاپ شده اما با حذف تقریبا نیمی از آن! البته بعد از تایپ مشخص شده بود که باید مقداری از آن حذف شود و من هم حدود سه هزار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مقاله مفصلی نوشته بودم درباره ابراهیم گلستان و مصاحبه اخیر مهدی یزدانی خرم با او. امروز که مجله خردنامه این ماه (بهمن) روی دکه آمد دیدم چاپ شده اما با حذف تقریبا نیمی از آن! البته بعد از تایپ مشخص شده بود که باید مقداری از آن حذف شود و من هم حدود سه هزار کلمه اش را طوری با صرف وقت زیاد طوری حذف کرده بودم که زیاد لطمه ای که به مقاله نخورد، اما بعد از چاپ دیدم که بسیاری از پاورقی های لازم هم حذف شده که خیلی متاسف شدم. حاصل ده روز وقت گذاشتن و بیش از پانزده صفحه خلاصه برداری و چندیدن پاک نویس من شده سه صفحه از مجله، و در حالی که برای نسخه چاپی تمام پاورقی ها را با دقت خلاصه و تعدیل کرده بودم، هیچی از آنها چاپ نشده. افسوس، هرچند که می دانم سردبیر خردنامه برای حفظ همین نیمه از گزند حذف، زحمت بسیاری کشیده&#8230;<br />
آن متن خلاصه را می توانید در صفحات میانی مجله بخوانید و متن کامل مقاله را از سایت روزنامه همشهری در ادامه می آورم. اما چون متن کامل چیزی بیش از ۸هزار کلمه است، و خواندن مطلبی با این حجم بر روی وب شاید سخت باشد، فکر می کنم بهتر باشد چکیده ای از این مقاله را اینجا بیاورم تا خواننده بعد از خواندن آن تصمیم بگیرد که اصل مقاله به خواندنش می ارزد یا نه.<br />
این مقاله نقدی است بر ادبیات و نوع نگاه ابراهیم گلستان نسبت به &#8220;آدم ها&#8221; و با تکیه بر مصاحبه چاپ شده اخیر با او که توسط مهدی بزدانی خرم و در مجله شهروند امروز منتشر شد. این مصاحبه ارزش خاصی در شناخت ابراهیم گلستان دارد، چرا که اولا بارها و بارها توسط خود او ویرایش شده و ثانیا آنطور که اعلام شده آخرین گفتگوی مطبوعاتی اوست. من سعی کرده ام با آوردن فکت هایی از همین گفتگو، گلستان را نقد کنم، هرچند که اگر آزادانه و با استفاده از منایع گوناگون این کار را می کردم راحتتر بودم.<br />
اول نشان داده ام که گلستان بی دلیل و بی مدرک رفتارهای دیگران را نقد ناعادلانه می کند و در مورد کسانی نظیر شاملو، نصر، منشی زاده، بازرگان و براهنی سخنانی بر لب می آورد که نه مربوط به پرسش های مصاحبه گر است و به گلستان ربطی دارد. بیشتر نوعی متلک گفتن و اتهام زنی ناعادلانه است.<br />
بعد رفتار گلستان در برابر منتقدینش و نقدهای علیه او را بررسی کرده ام و با نقل گفته هایی از او در این نوشته نشان داده ام که گلستان بدترین تحقیر و توهین ها را در حق آنها روا می دارد، اما هرگز حاضر به پاسخگویی نمی شود.<br />
پس از آن با نقل بخش های دیگری از گفته های گلستان نشان داده ام که دایره این تحقیر و توهین ها از محدوده منتقدین شخص گلستان و کارهایش تا حد کل منتقدین آثار هنری و ادبی پیش می رود.<br />
اما در اینجا هم متوقف نمی شود و کل جامعه روشنفکری ایران را دربر می گیرد. بماند اینکه آقای گلستان اصلا چیزی به مفهوم فضای روشنفکری در ایران را قبول ندارد و بجز چند نفری نعدود از رفقای خود، بقیه را فاقد فکر و اندیشه می داند.<br />
در اینجا چون سخن به مدعیات آقای گلستان علیه روشنفکران و به خصوص اتهام زنی ایشان علیه آنها به خاطر انقلابی نبودن و برای مردم کاری نکردن می رسد، به ناچار به بررسی محدود روابط عمیق ایشان با دربار قبل از انقلاب و گسست کامل ایشان با مردم و مملکت در بعد از انقلاب و دوران جنگ می پردازیم.<br />
بعد نگاهی عمیق تر به نوع نگاه گلستان می اندازیم و برخورد بسیار تحقیرآمیز ایشان با روشنفکرانی چون گلشیری و به آذین را –در همین مصاحبه- بررسی می کنیم.<br />
در نهایت به این سخن می رسیم که هر شان و پایگاهی که گلستان در ادب و هنر معاصر ایران داشته باشد، هیچکدام مجوزی برای اعمال و رفتار غیر اخلاقی و نوع نگاه فاشیستی او به مردم نمی شود. البته آقای گلستان – مثل همه صاحبان چنین دیدگاهی- مستقیما مردم را نشانه نمی گیرد و اتفاقا نقدش علیه دیگران با دستاویز مردم است، اما آنچه مهم است این است که این نگاه ضد انسانی، با محمل جایگاه ادبی و هنری او توجیه و تبلیغ می شود. هرچند که در تاثیر گذاری و حقی که گلستان بر سینما و ادبیات ایران دارد هم غالبا غلو می شود و سازنده دو فبلم بلند و چهارفیلم مستند و نویسنده چند قصه کوتاه و بلند، که سی سال است از او جز فحاشی و رجزخوانی اثرجدیدی زاده نشده اگر در کنار کسانی چون بیضایی و شاملو و کیارستمی و مهرجویی قرار بگیرد که هم سابقه درخشانی دارند و هم لاینقطع به کار مشغول بوده اند، جلای چندانی نخواهد داشت.<br />
اما با فرض قبول تمام غلوهایی که درباره جایگاه والا و اثرگذاری غیرقابل قیاس گلستان می شود، باز هم اصل ماجرا توفیری نمی کند. نگاه فاشیستی، رفتارضدانسانی، هتاکی و پرده دری که در رفتارها و گفتارهایی چون تحقیر اشخاص و توهین به روشنفکران و زیرسوال بردن رفتارهای شخصی دیگران و اتهام زنی های قابل پیگرد آقای گلستان به وضوح و دفعات نمود می یابد، نه فقط با روشنفکری و عالم و هنرمند و باسواد بودن آقای گلستان تطهیر نمی شود بلکه با درنظر گرفتن این خصوصیات کار خرابتر و خطر بالقوه گلستانیسم آشکارتر می شود.<br />
بخصوص در این زمانه و در میان نسلی که از تکرار و تعارف و ریا خسته شده است، هتاکی را به جای صراحت جا زدن و  بازی با حرمت آدم ها را به شجاعت منسوب کردن و پرهیز از هر گفتگو نقدی را به جایگاه والا ربط دادن&#8230;<br />
چکیده را زیاد بلند نکنم. اصل مطلب را بخوانید.<br />
***********************************************<br />
<strong>چه کسی از ابراهیم گلستان نمی‌ترسد؟</strong><br />
نقدی بر گفت‌وگوی اخیر گلستان با شهروند امروز<br />
محمود فرجامی<br />
گفت‌وگوی مفصل مهدی یزدانی‌خرم با ابراهیم گلستان که در «شهروند امروز» شماره۶۳ (شانزدهم دی ۱۳۸۶) به چاپ رسید، از زوایای گوناگون قابل نقد و بررسی، و بسیار تامل‌برانگیز است. زبان گلستان در این گفت‌وگو، همچون گفت‌وگوی پیشین او با پرویز جاهد (نوشتن با دوربین) تند و صریح است و به‌خصوص آنجا که درباره آدم‌های شناخته‌شده نظر می‌دهد، جنجالی. پس از انتشار «نوشتن با دوربین»، نقدهای پراکنده‌ای درباره محتوای آن کتاب و شخص ابراهیم گلستان در رسانه‌های گوناگون منتشر شد که منتقدین در آنها با نگاهی به «نوشتن با دوربین» و استفاده از سایر منابع، اشکالاتی به مدعیات و لحن‌ گلستان وارد کرده بودند که تقریبا به هیچ‌کدام از آنها پاسخی مناسب و منطقی داده نشد.<br />
در این نوشتار قصد دارم مصاحبه اخیر مهدی یزدانی‌‌خرم با ابراهیم گلستان که در کتابچه ضمیمه شهروند امروز و با عنوان «ضد خاطرات» منتشر شده است را بررسی کنم؛ منتها نه به شیوه سایرین، بلکه با واکاوی دقیق اظهارات آقای گلستان در همین مصاحبه. آنگونه  که یزدانی‌خرم در مقدمه نوشته است، این گفت‌وگو بارها و بارها مورد بازبینی و ویرایش دقیق آقای گلستان قرار گرفته است و از این رو هرچند در قالب گفت‌وگوست اما عاری از تسامحات و بی‌دقتی‌های معمولی است که در پیاده‌سازی و انتشار یک گفتار پیش می‌آید. علاوه بر آن اعلام شده است که این آخرین گفتگوی آقای گلستان خواهدبود و از اینرو اهمیت خاصی نسبت به سایر گفتگوهای ایشان دارد.<br />
تقریبا تمام ارجاعات این متن، فقط به همان گفت‌وگوست و متن‌های داخل گویمه عینا بازنویسی شده‌اند که در انتهای هر یک، شماره صفحه آنها آمده است.<br />
<strong><br />
گلستان و حریم آدم‌ها</strong><br />
آقای گلستان آدم تند و صریحی است. این را همه می‌دانند و البته شاید به عنوان یک خصوصیت فردی چندان مهم نباشد اما جالب اینجاست که هرچقدر این تندی و صراحت بیشتر به سمت عصبانیت و پرخاشگری پیش می‌رود، طرفداران ایشان بیشتر می‌کوشند تا آن را با صراحت و صداقت و روح هنرمندانه گلستان توجیه کنند و آنهایی که از او انتقاد می‌کنند را به داشتن «سوءتفاهم و ناآگاهی و حسادت و ذهن‌متورم و صدای بیمار و روابط شخصی ناسالم» متهم می‌کنند. (نگاه کنید به مقدمه مهدی یزدانی‌خرم در صفحات ۲ و ۳) خود آقای گلستان هم البته معتقد است «وقتی در خمیره یا بارآمدنت تقلب و خفض جناح و تمرین و نکبت و این‌جور چیزها نباشد» نتیجه چنین می‌شود.<br />
اما این، همهء واقعیت نیست و اعتراض های که بر انتقادهای آقای گلستان می‌شود فقط از سر محافظه‌کاری و حفظ منافع و پرهیز از حقیقت یا بت‌سازی از کسانی که ایشان به آن‌ها حمله می کند، نیست؛ این سوءتفاهم یا تهمتی نارواست. بحث بر سر این نیست که چرا آقای گلستان در مورد فلان شاعر یا نویسنده مشهور می‌گوید بلد نبود، سواد نداشت، بد می‌نوشت&#8230; قطعا آقای گلستان به‌عنوان یک هنرمند و نویسنده صاحب سبک و مشهور- و حتی اگر این هم نباشد &#8211; می‌تواند در مورد هر کسی چنین نظری بدهند و کسانی که تاب چنین نظراتی را ندارند، به کیش شخصیت دچارند و مشغول بت‌سازی‌اند.<br />
گلستان سینما را خوب می‌شناسد؛ پس اگر معتقد است فیلمی خوب یا بد است، ‌نظرش شنیدنی و قابل تأمل است (هرچند ممکن است درست نباشد). مشکل در اینها نیست؛ مشکل در آنجاست که آقای گلستان به تهمت‌زنی‌های بیجا و خارج از موضوع می‌پردازد و با توهین و تحقیرهای بی‌مورد و بعضا با دخالت در حریم خصوصی و نیمه‌خصوصی افراد، نقد اثر و مؤثر را درهم می‌آمیزد. به این نمونه‌ها که همگی از یک گفت‌وگوی ۳۳صفحه‌ای جمع‌آوری شده‌اند توجه کنید:<br />
۱- گلستان در مورد سید حسین نصر- یکی از بزرگ‌ترین فیلسوفان معاصر و از سنت‌گرایان مشهور جهان- با طعنه می‌گوید: «این آقای نصر با تمام اطلاعاتی که دارد، این اطلاعات را به حد یک نوع چیزها یا در جهت‌های دیگر به‌کار می‌برد». (ص۴)<br />
۲- گلستان، مهدی بازرگان را «یکی از بی‌اطلاع‌ترین آدم‌هایی که بودند» توصیف می‌کند و چند بار (ص۱۱) از لفظ «دربار» برای توصیف (یا تحقیر؟) اطرافیان بازرگان در ماجرای ملی‌شدن صنعت نفت استفاده می‌کند.<br />
۳- گلستان در مورد شاملو- در پاسخ به سؤالی که ربطی به شاملو ندارد- ضمن اینکه او را به سوءاستفاده از دسترنج دیگران در ترجمه‌ها متهم می‌کند، می‌گوید: «آیا آن رفتاری که با طوسی حائری کرد درست بود؟ تمام سکوی پرش شاملو ترجمه‌هایی است که طوسی حائری کرده است. طوسی این کارها را برای او می‌کرد. طوسی از سال ۱۳۱۸، ۱۳۱۹ در مجله اطلاعات هفتگی، ترجمه‌های درخشان فرانسه چاپ می‌کرد. درس خوانده بود، زبان می‌دانست. بعد هم شاملو او را از خانه بیرون می‌کند». (ص۱۱)<br />
۴- گلستان، منشی‌زاده را «آدم فاشیستی» توصیف می‌کند (در پاسخ به پرسشی که ربطی به هیچ‌کدام ندارد: «در قصه‌های شما هم چنین چیزی وجود دارد؛ اینکه کودکان در حال نگاه کردن هستند») و آن هم در جایی که بحث درباره شاملوست و گلستان در ۳-۲جمله می‌خواهد بگوید که شاملو «گیلگمش» را که دکتر منشی‌زاده خوب ترجمه کرده بود، بازنویسی کرد و به اسم خودش منتشر کرد. (ص۱۱)<br />
۵- از نظر گلستان، یکی از کسانی که می‌توانست بفهمد و واقعا می‌فهمید، پرویز داریوش بود که البته او هم «مشغول پرت و پلا گفتن» شد. (ص ۲۰)<br />
۶- در مورد رضا براهنی می‌گوید: «اگر براهنی به چرت و پرت‌هایی که می‌گفت اعتمادی داشت، اصلا چرا این شکلی کار می‌کرد؟ می‌خواست برود وردست سیمین بشود. مدام مجیز شوهر سیمین را می‌گفت، همیشه تملق سیمین را می‌گفت تا سیمین به عنوان وردست خودش در دانشگاه کاری برایش بکند». (ص۲۵)<br />
۷- گلستان در پاسخ کوتاهی که به پرسشی درباره سکوت خود در سال‌های اخیر می‌دهد، دانشنامه ایرانیکا را هم بی‌نصیب نمی‌گذارد: «هنر برای ضخیم کردن مجموع هیچ تاریخ و «دانشنامه»ای اعم از «جابلقائیکا» یا «بابلسائیکا» یا «ایرانیکا» یا «تیغ زنیکا»- که این دو آخری یکی هستند- درست نخواهد شد». (ص۳۰)<br />
اینها فقط بخشی از حملات تند آقای گلستان به دیگران است که چون مطلقا نه ربطی به آقای گلستان و نه ربطی به پرسش‌های گفتگو‌گر داشته، در اینجا آوردم‌شان والا حدیث از این مفصل‌تر است. ضمن اینکه در بازنویسی و ویرایش‌های متعددی که در طول ماه‌ها روی این گفت‌وگو انجام گرفته، به راحتی امکان حذف یا تعدیل آنها وجود داشت اما آقای گلستان این کار را نکرده و در نتیجه نه از باب حرف‌های زائدی که در یک گفت‌وگو پیش می‌آید، هستند و نه از باب تسامح گفت‌وگوگر؛ اینها نظراتی هستند که آقای گلستان روی گفتن و نوشتن آنها تعمد و ابرام داشته است.این قبیل حرف‌ها نه نقدند و نه جواب نقد؛ اتهام‌زنی و تحقیرهای بی‌موردی هستند که به صرف بزرگ و فهمیده و صریح بودن هیچ گوینده‌ای قابل توجیه نیستند؛به خصوص اگر گوینده این حرف ها همانی باشد که در مورد ادعای رابطه داشتنِ شخص دیگری با شاعره‌ای در گذشته- که هیچکدام کوچک‌ترین نسبت قانونی‌ای با گلستان نداشته- به شدت عصبانی و پرخاشگر می‌شود.(۱)<br />
<strong>گلستان و منتقدین</strong><br />
از نظر ابراهیم گلستان تمام آنهایی که به کارهای او- و به‌خصوص آثار سینمایی‌اش- ایراد گرفته و می‌گیرند، مشتی آدم حقیر و زبون و ضعیف و حسود و را مانده و بی‌سوادند و دراین زمینه هیچگاه از قیود استثنا استفاده نمی کند. سر و صدا و نقد و ایراد آنها برای در حکم «عوعو کردن‌ها»یی است که برای گلستان نه مهم است و نه فرقی می‌کند. (ص۲۷)<br />
از نظر گلستان، هیچ‌کدام از این نقدها نقد نیست و «یک شاهد و مدرک یا کلام منطقی» در آنهایی که ادعای نقد آثار وی را دارند یافت نمی‌شود بلکه اینها «ناله‌های حسرت ته‌مانده از آرزوهای وامانده‌ست». (ص۳۱)<br />
آقای گلستان هرچند که بارها در این گفت‌وگو تاکید می‌کند قصد پاسخ‌گفتن به منتقدان و نقدهایشان را ندارد اما حجم بزرگی از همین گفت‌وگو را صرف تحقیر و توهین به آنها کرده است و حتی در انتهای گفت‌وگو، بخش بزرگی را به صورت مکتوب به این امر اختصاص داده است که به خاطر طولانی بودن، یزدانی‌خرم نشر کامل آن را به کتابی حواله کرده است.<br />
آقای گلستان که خودش در همین گفت‌وگوها ده‌ها بار به نقد بجا و بی‌جای سایر هنرمندان و روشنفکران- عمدتا بدون «شاهد و مدرکی» که او از منتقدان‌اش طلب می‌کند- پرداخته است و حتی از تقبیح بعضی رفتارهای نیمه‌خصوصی آنها هم فروگذار نکرده است. او منتقدان خود را به سگ‌هایی تشبیه می‌کند که در سرزمینی که سنگ‌ها را بسته‌اند، رها شده‌اند و ادعا می‌کند که هرگز دندان به پای سگ نمی‌برد. (ص۳۳)<br />
اما معلوم نیست چنین آزاده‌مردی که ادعا می‌کند اگر تیغ هم بر سرش بزنند دندان به پای سگ نمی‌برد چرا هزاران کلمه در وصف «بی‌شعوری و بی‌سوادی و شهوت خودنمایی و حقارت و عقده‌ای بودن و دلقکی و جاه‌طلب بودن و نکبت و چرت و پرت گفتن و حسادت&#8230;» منتقدان‌اش -و عموما در پاسخ به پرسش‌هایی که ربط چندانی به منتقدان ندارند- به کار می‌برد.</p>
<p><span id="more-333"></span><br />
<strong>گلستان و نقد</strong><br />
مشکل آقای گلستان، فراتر از نفرت یا تحقیر ایشان نسبت به منتقدان خودش است؛ گویا وی با نفس نقد مشکل دارد و آن را کار آدم‌های ضعیف و زبون می‌داند. در یکی از رمان‌های فرانسوی، گدایان شهر از جوانکی شاعر درباره علت شاعر شدن‌اش می‌پرسند و او- در موقعیتی خنده‌آور- می‌گوید چون نه زور بازوی هیزم‌شکنی، نه سرمایه تجارت و نه خانواده‌ای اشرافی (و خلاصه نه هیچ‌چیز بدرد بخوری) داشته، شاعر شده است! شوخی بامزه‌ای است اما اگر کسی جدا به آن معتقد باشد، باید در عقل یا شعورش شک کرد.<br />
آقای گلستان درباره منتقدین صراحتا می‌گوید: «امروزه آنها که فیلم می‌سازند، ده‌ها مرتبه بهترند از آنها که درباره فیلم چیز می‌نویسند». (ص۲۹) این را کسی می گوید که در مدح او، درباره تسلط کم نظیرش بر تاریخ هنر بسیار سخن می گویند و بنابراین با تاثیر غیرقابل انکار منتقدان ادبی و هنری بر اعتلای هنر و ادبیات غرب، آشناست.<br />
بحث فقط بر سر یک کلام نیست؛ در سراسر همین گفت‌وگوی قابل استناد آقای گلستان و حتی در «نوشتن با دوربین»، این حرف پایه و مایه تمام اظهارنظرهای آقای گلستان درباره منتقدین است و با عرض پوزش در حد اظهارات همان جناب فیلمسازی ست که در پاسخ به نقدهای منتقدی مشهور درباره فیلمش به تحقیر و کنایه گفته بود پول تخمه‌ای که تماشاچی‌های فیلم من در وقت دیدن آن شکسته‌اند، از کل فروش فیلم‌های او بیشتر است!<br />
نیاز به گفتن ندارد که هیچ شکی در «امکان» چرندگویی و حسدورزی و بی‌سوادی منتقدین نیست اما حکایت، حکایت درِ مسجد است و چند تارک الصلات.<br />
چند نقدی که آقای گلستان به عنون شاهد مثال اشاره می‌کند هم، حکم سراغ جرجیس رفتن از میان تمام پیامبران را دارد؛ به طوری که دست روی پرت‌ترین قسمت نقدها درباره آثارش گذاشته است. همچنان که از میان بیشتر مدعیاتِ محتاج جواب، جناب گلستان روی حرف‌های غریب و کم‌وزن شمس آل‌احمد مانور می‌دهد، از تمام نقدهایی که در این سال‌ها و به‌خصوص بعد از انتشار «نوشتن با دوربین» درباره او و آثارش نوشته شده نیز، به قسمت کوچک و کم‌اهمیت نقدی درباره داستان «خروس» اشاره می‌کند و به آن جواب مفصل می‌دهد.(۲)<br />
رفتاری هم که آقای گلستان در برابر نقدها در پیش گرفته، در همین منظومه نفرت از نقد و تحقیر منتقدان معنا می‌یابد و با کمی دقت، پاسخ این پرسش تکراری که «چرا به منتقدان‌تان جواب نمی‌دهید؟» آشکار می‌شود. در واقع جواب ندادن‌ آقای گلستان به نقدها هم- البته اگر به همچون چیزی قائل باشیم با وجود چنین حملات تندی که دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ابدا!- تاکتیکی است برای تحقیر بیشتر و حتی عصبانی کردن منتقدان که آقای گلستان به تلویح و تصریح، چندین بار در همین مصاحبه به آنها اشاره کرده است.(۳)<br />
این جواب ندادن‌ها واقعا از روی بی‌اعتنایی یا بزرگ‌منشی نیست؛ نوعی تحریک منتقدان و در ضمن، فرار از نقدها و سؤالاتِ بجاست. نه سکوت اینقدر دیگران را عصبانی می کند و نه کار آقای گلستان سکوت است. سال‌هاست که سیمین دانشور درباره جلال آل‌احمد سکوت کرده است و حتی نامه صد و چند صفحه‌ای آقای گلستان که از او خواسته تا سکوت خود را بشکند هم (که اتفاقا و از قضا و قدر و در عین مخالفت آقای گلستان چاپ هم شده است!) او را به واکنشی وا نداشته است. چرا از این نوع سکوت‌ها و ده‌ها مورد مثل این کسی «حرصش» نمی‌گیرد؟ یا چرا از اظهار نظرهای تند و صریح درباره &#8211; مثلا آل‌احمد، که نمونه بارز آن گفت‌وگوی همین مجله شهروند با ضیا موحد بود و او تندترین تعابیر درباره آل احمد را به کار برده بود- کسی چنین آشفته نمی‌شود؟ آیا این تفاوت برخوردها به خاطر این نیست که وقتی ضیا موحد درباره آل‌احمد سخن می‌گوید، به طرز فکر او می‌تازد و وقتی گلستان در مورد او سخن می‌گوید، وارد مسائلی چون خیانت در امانت و منبع درآمد و شرایط کاری هم می‌شود؟<br />
و تازه بعضی مسائل را «باید» جواب داد و بار حقوقی دارند؛ نظیر ماجرای سوءاستفاده آقای گلستان از صهبا و ورزی در فیلم «اسرار گنج دره جنی» (۴) که کاملا قابل پیگیری قضایی هم بوده و پاسخ به آنها بیشتر «وظیفه» تلقی می شود و نه «لطف» و هنوز جا دارد که مصاحبه‌گری که زیاد مرعوب یا مجذوب آقای گلستان نباشد، در لابه‌لای توضیحات بسیار لازمی که ایشان درباره شاملو و اعتمادزاده و نصر و اخوان و آل‌احمد و رفتارهای ایشان می‌دهد، چنین سؤالاتی را هم بپرسد و بخشی از فضای کتاب یا نشریه‌ای که حجم بزرگی از آن به تحقیر دیگران اختصاص می‌یابد را برای پاسخگویی به چنین سؤالاتی هم در نظر گیرد.<br />
<strong>گلستان و روشنفکران</strong><br />
همچنان که موج تحقیر و توهین از محدوده منتقدان آقای گلستان می‌گذرد و تا شعاع کل منتقدان پیش می‌رود، در این گستره هم محدود نمی‌ماند و تقریبا تمام روشنفکران را دربر می‌گیرد. حمله شدید و وسیع و کم‌استثنای گلستان به روشنفکران به حدی است که کمتر از سوی دیگران سابقه دارد و البته دلایلی هم که ایشان ارائه می‌کند کم‌سابقه است.<br />
در مورد روشنفکرانی که در دهه‌های ۳۰ و ۴۰ (۵۰ و ۶۰ میلادی) بنابر سنت جهانی، کافه‌ها را پاتوق خود قرار داده بودند، می‌گوید: «تازه مگر آدم‌هایی که کافه می‌رفتند که بودند؟ ادای احمق‌ها را درمی‌آوردند&#8230;». (ص۲۰)<br />
ابراهیم گلستان «کانون نویسندگان ایران» را «مرکز هوچی‌گری» توصیف می‌کند (ص۱۳) و معتقد است «فقط یک شیوه‌ای بود برای عده‌ای که می‌خواستند شلوغ بکنند»(ص۱۴). (۵) همچنین بعد از زیر سؤال بردن تعهد و مسئولیت «ساکنان بار مرمر یا کافه فیروز یا انستیتو گوته»، در مورد دوری خودش از چنین جاهایی می‌نویسد: «من بروم در بار مرمر بنشینم عرق و آبجو بخورم؟ -من هرگز عرق و آبجو نمی‌خورم- بعد هم بیایم به انستیتو گوته و فکر کنم شاعر انقلابی منم. تمام این آدم‌هایی که در سراسر مملکت قیام کردند حساب نیستند ولی آنهایی که حتی فارسی را نمی‌توانستند درست بنویسند- و اگر هم می‌توانستند بلد نبودند شعر و قصه بگویند- در انستیتو گوته انقلاب کردند؟». (ص۲۲)<br />
اما ماجرا به همین ادای احمق‌ها را درآوردن و کافه‌نشین بودن روشنفکران و شلوغ‌بازی کانون نویسندگان و عرق‌خوری در بار مرمر ختم نمی‌شود؛ آقای گلستان به کل منکر وجود چیزی به نام فضای روشنفکری در آن سال‌ها می‌شود و در جواب به پرسشی در این‌باره با قاطعیت می‌گوید: «عزیز من، کدام فضای روشنفکری؟ آن‌قدر نگو. اصلا چنین چیزی وجود نداشت. شما چرا اسم‌گذاری می‌کنید و می‌گویید فضای روشنفکری. کی می‌گوید اینها روشنفکر هستند؟ چه چیزی از روشنفکری در اینها دیده‌اید؟ آخر به من بگویید، من را روشن کنید». و بعد در پاسخ مصاحبه‌گر که به حداقل راضی شده و می‌گوید «مثلا یک سری حرکت‌های فکری‌ای وجود داشت&#8230;»، به طور کل آن را هم رد می‌کند و چنین حکم می‌دهد: «اصلا فکر وجود نداشت که بخواهد حرکت فکری‌ای وجود داشته باشد. کدام حرکت فکری؟! در سال۱۳۱۸ به ما گفتند بیایید در مسابقات قهرمانی کشور شرکت بکنیم. در شیراز و در جایی که مسابقه بوده، به جای استخر حوضی بود پر از لجن و قرار بود ما در این حوض ۲۰متری پر از لجن شنا بکنیم!‌ واضح است که نمی‌شد، حالا هم نمی‌شود و هیچ‌وقت هم نباید بشود، همین. بنابراین چه کسی می‌گوید این فضا، فضای روشنفکری است؟ از توی این فضای روشنفکری چه چیزی درآمده است که به شما اجازه می‌دهد این لغت را برای آن آدم‌ها به کار ببرید؟&#8230; چیزی که بود بیشتر واکنش حسی و عصبی و آرزویی و خیالی بود و مطلقا تفکری نبود». (ص۲۲)<br />
نفی فضای روشنفکری و اصولا وجود هرگونه تفکری و تشبیه آن فضا به حوضی پر از لجن، به‌علاوه وصف عرق‌خوری و شلوغ‌بازی و حماقت جمع کثیری از کسانی که امروز به عنوان شاعران و نویسندگان و هنرمندان و روشنفکران ایران شناخته می‌شوند، نه از سوی سردبیر روزنامه افشاگر سابقا عصر است (که اتفاقا در یکی از داستان‌های عجیبش ابراهیم گلستان را هم به مدیریت شبکه‌های لس‌آنجلسی و عربی حاشیه خلیج فارس متهم کرده بود و آقای گلستان چند بار با تمسخر از آن یاد می‌کند) و نه از سوی یک جوان وبلاگ‌نویس پرخاشگر؛ که یکی از سر غرض‌ورزی و نفرت و همه چیز را توطئه‌ دیدن و دیگری از سر جهل و هیجان و نیاز به جلب توجه، نوشته باشد. این در حالیست که عموم صاحب نظران بی غرض، دهه چهل را از نظر جهش ادبی و هنری در دوره معاصر ایران کم نظیر می دانند و آثار متعدد هنری و ادبی درخشانِ بجا مانده از آن دوران، از فیلم سینمایی و مستند و داستان کوتاه و بلند و دیوان اشعار و انواع هنرهای تجسمی و نمایش و نمایشنامه و انیمیشن&#8230; موید این امرند و بعید هم می نماید که همگی محصول «کمک های عملی» آقای گلستان باشند!(۶)<br />
جالب‌تر از اینها، انتقادات تندی است که آقای گلستان به خاطر عدم تأثیرگذاری روشنفکران بر روند انقلاب و براندازی رژیم پیشین- البته به زعم ایشان- به روشنفکران وارد می‌کند؛ به طوری که حتی این عدم متابعت مردم از روشنفکران در ماجرای انقلاب را به عنوان دلیل یا نشانه‌ای بر نبود فکر و اندیشه و فضای روشنفکری قلمداد می‌کند.<br />
یکی از انتقادات اصلی آقای گلستان به آنهایی که ما روشنفکران می نامیم، آن است که برای انقلاب و مردم کاری نکرده اند.  چنان که گویی آقای گلستان مبارزی انقلابی بوده است که پس از انقلاب هم پابه‌پای مردم جنگ و تحریم، هزار بلا و مصیبت کشیده، ایستاده و کار کرده است. در این جا قصدم به‌هیچ‌عنوان پیش کشیدن و پرداختن به مسائلی نظیر ارتباط ابراهیم گلستان با دربار پهلوی، امیرعباس هویدا، شرکت نفت و سپس خروج از ایران و غیبت و سکوت ایشان در سخت‌ترین سال‌هایی که هر مددی- حتی در حد تأمین مخارج اندک مجله‌ای یا تهیه فیلمی- بسیار مفید و ضروری بود را چندان لازم نمی‌دانم اما چنین تخطئه‌ای از سوی آقای گلستان که پیش از انقلاب روابط حسنه ای با هویدا و دربار داشته و پس از انقلاب هم جز اقامت در قصر ساکس و بدو بیراه گفتن و تحقیر جمعی از ایرانیان کار دیگری نکرده، بهت‌آور است.<br />
<strong>گلستان، هویدا، نفت و دربار</strong><br />
قراردادهای هنگفت آقای گلستان با شرکت نفت ملی ایران را به هر صورتی که بتوان توجیه کرد اما ارتباط نزدیک او با دربار و نخست وزیر وقت و چند نکته‌ای که در این خصوص در همین مصاحبه بر زبان و قلم آورده، در تضاد کامل با ژست آزادی‌خواهی و انقلابی ایشان است. آقای گلستان می‌گوید هویدا هر روز به استودیوی من می‌آمد و با اوقات تلخی از آنجا می‌رفت و در جاهای دیگر از حسادت و بدخواهی و کینه‌توزی هویدا سخن به میان می‌آورد؛ پس چگونه ممکن است آدمی- با هر درجه از ضعف شخصیت- که نخست‌وزیر مملکت هم هست، روزهای بسیاری با اوقات تلخی از نزد کسی برود و باز فردا برگردد؟ و اگر اختلاف‌نظر گلستان با او این‌قدر جدی بوده است و با رژیم هم مشکل داشته، چرا هویدا به او وعده خرید کتاب‌های انتشاراتی‌اش را می‌دهد و گلستان به وعده او اعتماد می‌کند؟(۸)<br />
قابل انکار نیست که در برخی کارهای گلستان، نیش و کنایه‌هایی به رژیم سلطنتی هست ولی از آن‌سو نیز به‌هیچ‌وجه نمی‌توان منکر شد که مثلا امکان ساخت فیلم مستند گلستان از موزه جواهرات سلطنتی، به توصیه و حمایت شاه و فرح پهلوی میسر شده و آقای گلستان هم در چند جا اشاره می‌کند که هویدا شخصا فیلم‌های او را برای نمایش در دربار به آنجا می‌برده است.<br />
در مقابلِ این ها، آقای گلستان می‌کوشد تا مشکلاتِ عمدتا اداری خود در سازمان هایی دولتی نظیر وزارت فرهنگ و هنر را با مسائل سیاسی پیوند بزند اما با مراجعه به منابع دیگر و ازجمله «نوشتن با دوربین» مشخص می‌شود که اگر در بخش‌ها و اداراتی در رژیم گذشته با گلستان مخالفت می‌شده و در کارهایش کارشکنی می‌کرده‌اند، به خاطر اخلاق شخصی تند خود او و تحقیرکنندگی مدامش بوده است که مثلا باعث می‌شده وزیر فرهنگ وقت با او همکاری نکند وگرنه اگر کوچک‌ترین خطری از جانب او واقعا رژیم را تهدید می‌کرد، در طرفه العینی مقدمات ورشکستگی کامل استودیو گلستان، توقیف آثارش و دستگیری خودش فراهم می‌آمد. همانگونه که مفصلا در این گفتگو هم شرح داده‌شده، آقای گلستان کلا یک روز در بازداشت بوده است که بلافاصله با عذرخواهی آزاد می‌شود و البته چنان نفوذی در دستگاه داشته که فردایش از مقام امنیتی عالی‌رتبهء ذی‌ربط، بابت این امر توضیح بخواهد. این خود مشخص می‌کند که این بازداشت، از قبیل همان نوع «حال‌گیری‌ها» و «روکم‌کنی‌ها»یی بوده‌است که در هر رژیمی، آدم‌های دسته‌های مخالف هم برسر هم درمی‌آورند و ابدا جدی نبوده و الا کدام آدم بی‌نوایی را ساواک دستگیر کرد و بعد از یک روز با سلام و صلوات و عذرخواهی رها کرد که ابراهیم گلستان دومی آن باشد؟!(۹)<br />
قصدم به‌هیچ‌وجه سرک کشیدن در رابطه هنرمند- نویسنده‌ای که ۳۰سال است از ایران رفته با رژیمی که به کل ساقط شده نیست؛ غرض تلنگری است به این ادعاهای به‌ظاهر محکم و حق به جانب از سوی کسی که نزدیک‌ترین فیلمساز و نویسنده به دربار پهلوی بوده است و ۳۰سال است که سرخوش در قصرش روزگار می‌گذراند و وقتی هم که زبان و قلمش به کار می‌افتد، سیل ناسزا و تحقیر و توهین را به نویسندگان و هنرمندان و روشنفکران سرازیر می‌کند که در آن زمان ادای احمق‌ها را درمی‌آورده‌اند و هیچ کاری برای انقلاب و مردم نکرده‌اند و سر آخر مواخذه می‌کند که کدام یک از اینها در این ۳۰سال کاری برای این مردم کرده‌اند؟!<br />
بعد هم به یک عده جوان که آن زمان نبوده‌اند تا تأثیر معترضانه ترین و انقلابی ترین فیلم گلستان، یعنی «اسرار گنج دره جنی» را در جامعه آن دوران ببینند، این‌طور تلقین می‌کنند که از این اثر انقلابی‌‌تر نبود و آن صحنه آخرش، دربار را به‌هم ریخت و رژیم با دستپاچگی آن را از اکران برداشت و چه و چه!(۱۰)<br />
<strong>تأثیر گلستان بر ادب و هنر معاصر</strong><br />
آقای گلستان در زمانه خود نویسنده‌ای خاص و فیلمسازی نوآور بوده‌است و همانند دیگران، به میزان کیفیت و کمیت آثار هنری‌ای که تولید کرده، بر فضای فکری و فرهنگی ایران تاثیر گذاشته است. قطعا اگر آقای گلستان شاگردانی را مستقیما تربیت می‌کرد یا به بهانه پاسخگویی به نقدها، نظرات خود را بهتر و بیشتر تبیین می‌نمود، یا به انتشار نشریه‌ای یاری می‌رساند، یا امکاناتی را برای هنرجویان بی‌بضاعت تامین می کرد&#8230; این تاثیرگذاری بیشتر می‌بود ولی به هر حال بدون این کارها هم تاثیر ایشان به قدر خود بوده و هست. این یک قاعده عمومی است که باعث می شود تا گلستان هم در کنار سایر بزرگان ادب و هنر معاصر نظیر  احمد شاملو و بهرام بیضایی و هوشنگ گلشیری و محمود دولت آبادی و دریابندری ده ها نفر دیگر قرار بگیرد. در نظر نگرفتن همین اصل ساده و مبالغه بیش از حدِ شیفتگان و مبلغین گلستان (که تسامحا آنها را گلستانیست می نامم) درباره ابراهیم گلستان باعث می شود تا گلستان به جای قرارگرفتن &#8220;در کنار&#8221; نویسندگان و هنرمندان بزرگ معاصر، &#8220;بر بالای&#8221; آن ها فرض شود و همین سرمنشا بیشتر سوتفاهم ها و خطاهاست.<br />
اثرگذاری هنری و ادبی، چیزی نیست که با بزرگنمایی این و تحقیر آن کم و زیاد شود. فرهنگ مسیر خود را به آرامی می‌پیماید و بحث دراین‌باره بی فایده می‌نماید، اما از آنجا که همین دِین مفروض و جایگاه وهم‌آلود منشا برخی سوتفاهم‌ها، و از جمله قرار دادن مجموعه آثار آقای گلستان در برابر کل فضای فرهنگی و روشنفکری چند دهه (که البته ایشان معتقدند اصولا در آن دوران فضای روشنفکری و حتی تفکری وجود نداشته) می‌شود، بد نیست به تاثیر آقای گلستان بر ادب و هنر ایران نگاه دقیقتری شود.<br />
آقای گلستان در مجموع دو فیلم سینمایی بلند و سه‌چهار فیلم مستند ساخته است و چند قصه بلند و کوتاه منتشر کرده است، که با فرض بسیار عالی و فوق العاده و اثر گذار بودن تمام آنها، باز هم جایگاهی بیش از جایگاه یک هنرمند و نویسنده خوب و درجه اول که چند فیلم ساخته و چند قصه نوشته نصیب ایشان نمی کند.<br />
گذشت زمان خود روشنگر پایه و مایه هر کس است، اما از آنجا که گلستانیست ها در اینباره غلو می کنند و یکی از دلایل توجیه درشت گویی های آقای گلستان درباره سایر روشنفکران و تخطئه عمومی فضای فرهنگی ایران توسط ابراهیم گلستان، همین جایگاه موهوم است باید به آن پرداخت.<br />
از آخرین اثر منتشر شده آقای گلستان در ایران، بیش از سی سال است که می گذرد و بسیاری از کارهای آقای گلستان در سالهای اخیر دوباره چاپ و روانه بازار شده اند و فیلم های ایشان هم تقریبا به راحتی در دسترس اند. او که در تخطئه کانون نویسندگان و دیگر حرکت‌های اعتراضی علیه سانسور، ادعا می‌کند که «هیچ‌کس به اندازه من کتاب توقیفی ندارد»(در ص۲۷)، خود در جای دیگری می‌گوید ۲تا از کتاب‌هایش در وزارت ارشاد مانده است اما چه در «نوشتن با دوربین» و چه در همین مصاحبه، بارها این‌گونه تلقین می‌کند که آثار بسیاری دارد که مجال انتشار آنها نیست. اما مگر این نویسنده بسیار تأثیرگذار ما، در این سی و چند سالی که در انگلیس زندگی می‌کند، چه محدودیتی برای نوشتن و انتشار آثار خود داشته است؟ مگر جز این است که نوشتن فقط به قلم و کاغذ نیاز است و انتشار کتاب حتی اگر این سو مشکلی داشته باشد، در آن‌سو برای ایشان با هیچ محدودیتی مواجه نیست؟ نه از نظر سانسور و نه هزینه های انتشار – به خصوص برای ساکن بسیار ثرتمند قصر ساسکس که برنده مبلغ هنگفتی از لاتاری هم شده است(۱۱).<br />
گلستانیست ها دائما نثر آهنگین آقای گلستان را بزرگ می‌کنند. بله، درست است، «عباس مرده است» یک نثر آهنگین شعرگونه، بدون سکته و بی‌غلط دارد، اما خب که چی؟ گیریم منتقدان و روشنفکران دشمنان مغرض آقای گلستان هستند، جایگاه این کتاب در میان توده اهل کتاب ایرانی کجاست؟ آن هم در زبان فارسی که موزون‌بودن همیشه جایگاه خاص خودش را داشته و دارد؟ جز این است که- مثل همه کتاب‌های دیگر- بعضی پسندیده‌اند و «چه خوب!» و «چه عالی!» گفته‌اند و تمام؟<br />
همه چیز به صنعت و وزن نیست که با نثر مصنوعِ آهنگین گلستانی، ادعای تاثیر عظیم کرد. آن هم در روزگاری که دست و پای شعر نیز از وزن و قافیه باز شده است. صفحات ۳۱ تا ۳۳ از همین کتابچه شهروند مستقیما به قلم خود آقای گلستان نوشته شده است و البته زیباست و آهنگین و به مذاق برخی خوش. اما نخوانده‌ها بخوانند و شگفتی این نثر را که قرار بوده یا هست که تأثیری شگرف بر ادبیات کشور بگذارد را نمودار کنند.<br />
آقای گلستان سانسور و «دعوای دائمی» و «سلطه مردمان حقیر» (ص۲۹) را از دلایل کم‌کاری پیش از انقلاب‌اش می‌داند اما در دوره زندگی در خارج از کشور، تقریبا هیچ کاری ارائه نداده است و در حالی دیگران را به تنبلی و رخوت و تکرارِ خود متهم می‌کند که یکی از معدود نوشته‌های ایشان که در نشریات کنونی انتشار یافته («از راه رفته و رفتار»، شهروند امروز شماره ۳۱، ۹ دی ۱۳۸۶)، بازنویسی شده متنی است که خود ایشان پیش از این در نشریه‌ای دیگر منتشر کرده بود.<br />
آقای گلستان که همواره برای تحقیر روشنفکران و نشان دادن بی‌حاصلی کار آنها، از عدم تأثیرگذاری آثار و آرای آنها در توده مردم (حتی توده انقلابی) مایه می‌گذارد، اکنون چه تأثیر خاصی بر فضای ادبی و هنری ایران دارد؟<br />
گیریم که روشنفکران و منتقدان عموما بی‌سواد و عقده‌ای و حسود باشند؛ جایگاه ایشان در میان مردم- یعنی توده اهل کتاب و دانشجویان و علاقه‌مندان به ادب و هنر- کجاست؟ جز این است که ایشان اگر هم جایگاهی داشته باشند، در «بین» امثال گلشیری و شاملو و سپهری و فروغ و دولت‌آبای و فرخ غفاری و بیضایی است و نه «ورای» آنها؟ و تازه این هم- با عرض پوزش- با تسامح بود و الا تأثیری که حاصل خون‌جگرهای شاملو و گلشیری است کجا و تأثیر گلستان کجا؟<br />
اگر فروش نسبتا زیاد و واکنش‌های این طرف و آن طرف در مورد کتاب «نوشتن با دوربین» باعث این سوءتفاهم شده است که باید یادآوری کرد بخش بزرگی از این توجه به خاطر ادعاهای جنجالی آقای گلستان درباره دیگران، کنجکاوی در مورد فروغ فرخ‌زاد و جذابیتِ طبیعی اظهار نظرهای شخصی و تند و تیز و آنچه که «تاریخ شفاهی» نامیده می‌شود، بوده و واکنش‌ها، نتیجه طبیعی ادعاهای اغلب نادرست و هتاکانه جناب گلستان درباره خود و دیگران است.(۱۱٫۱) یعنی همان عواملی که باعث می شود فلان روزنامه افشاگر همواره مورد توجه باشد و خاطراتِ بهمان بی مخِ کودتاچی، بارها و بارها تجدید چاپ شود.<br />
والا مگر حرف‌های درست اما مکرری نظیر اینکه «خودت باش» و «شعور داشته باش» و «باید درست فهمید» و «واژه‌ها را دقیق به کار ببریم» و «هر کس مستحق همان قدر است که سعی و تلاش کرده» چه بداعت و جذابیتی می‌تواند داشته باشد؟ یا لحن آمرانه و نیمه قجری آقای گلستان (که البته به مذاق عده‌ای زیبا و جذاب است و مثل هر نثر دیگری هواداران خاص خود را دارد) چه تأثیری در ادبیات امروز دارد؟ یا چه نظریه و نقد و بحث عمیقی در این گفت‌وگوها تبیین شده است که تأثیرگذار باشد؟ اگر آقای گلستان تاثیری داشته باشد در این نسلی که عموما ۲ فیلم بلند و چند فیلم مستند ایشان را ندیده و حوصله خواندن کتاب‌هایشان را ندارند، اما «نوشتن با دوربین» و امثال آن را مشتاقانه می خوانند، نه از این باب‌هاست؛ از جهت دیگری است که به آن خواهم پرداخت.<br />
<strong>والاحضرت گلستان</strong><br />
از تحقیر و توهین‌های تند و عتاب‌آلود، چیز بدتر و خردکننده‌تر و موهن‌تری هم هست و آن واکاوی‌های بالادستانه ترحم‌انگیزِ شخصیت و پایگاه اجتماعی و مسائل خصوصی افراد است و آقای گلستان از این منتها درجهء وهن هم فروگذار نمی‌کند. فحش ناموسی اگر عصبانی‌کننده است، واکاوی دلسوزانه وضعیت خانوادگی به رخ کشیدن عیب‌ها و حقارت‌های واقعی (که هر کسی دارد) خردکننده و نابودکننده است. آقای گلستان در مورد هوشنگ گلشیری- آن هم در پاسخ به سؤالی که ربطی به شخصیت گلشیری ندارد- با همین لحن به جایگاه اجتماعی پرداخته و با دلسوزی بسیار موهنی می‌گوید: «از کتاب‌های گلشیری «شازده احتجاب» را خوانده‌ام و یکی دیگر که آقای میلانی به من داد. خب، من به این چیزها اعتقاد ندارم ولیکن گلشیری زحمت کشیده و خودش را از آن پایین بالا کشیده است&#8230;».(ص۷)<br />
نکته بسیار تأمل‌‌انگیز این است که این جملات بخشی از پاسخ آقای گلستان به این سؤال است؛ «یک نکته‌ای که درباره شما گفته شده یا نوشته‌اند این است که برخی شما را نویسنده‌ای رئالیست می‌دانند که از فضای شهری‌تر و عینی‌تر نوشته‌اید اما&#8230;» که گلستان سؤال مصاحبه‌گر را قطع می‌کند و می‌گوید: «اول اینکه این «می‌دانند» خیلی مجهول‌گرایی است، زخم زبان دارد، گلشیری گفته». عجبا! استفاده از فعل مجهول برای آقای گلستان زخم‌زبان دارد و «رئالیست بودن» بهتان ناحق محسوب می‌شود؛ آن وقت این مرد آزاده با این دل نازک چگونه به خودش اجازه می‌دهد تا به این حد به شخصیت یک نفر بتازد؟ آن «مجهول‌گرایی» اگر زخم زبان داشته باشد، آیا این معلوم‌گرایی(!) از نیش عقرب جرار کمتر است که آقای گلستان اضافه و تأکید می‌کند: «فراموش نکنید که او (گلشیری) از جای پایینی خودش را بالا کشانده بود. منظورم بیغوله و خرابه فکری محیط است&#8230;».(ص۷) قاعدتا منظور از این «محیط» جامعه ایران نیست؛ چرا که همه در همین محیط (چه واقعا بیغوله و خرابه فکری باشد چه نه) رشد کرده‌اند و نیازی به گفتن و تأکید ندارد بلکه منظور آقای گلستان محیط شخصی و خصوصی‌تری است که گلشیری در آنجا رشد و نمو کرده. در انتهای همین پرسش (درباره رئالیست بودن یا نبودن گلستان در مقام نویسنده)، پس از ذکر داستان دیدارش با گلشیری در لندن- که البته تأکید می‌‌کند: «فقط و فقط به خاطر آنکه دخترم گفته بود» او را دیدم- می‌گوید: «بعدها در نوشته‌های میلانی و چیزهایی که خود میلانی درباره چطور بالا آمدن این آدم تعریف کرده دیدم که واقعا فوق‌العاده است». (ص۷)<br />
ابراهیم گلستان در چنین مواقعی به‌وضوح از قالب یک روشنفکر، هنرمند، نویسنده، منتقد و امثال چنین جایگاه‌هایی به مقام خان و شاهزاده‌ای صعود -یا سقوط- می‌کند که بزرگوارانه به خاطر زحمات رعایای تحت امرش خشنود است و حتی به سبب اندک پیشرفت‌های آنان، تحسین‌شان نیز می‌کند. او عمق بدبختی و منجلابی که این قشر مفلوک در آن دست و پا می‌زنند را می‌داند و از این جهت سعی می‌کند رجس و ناپالودگی رفتار و گفتار آنها را تحمل کند و اینها البته همه در صورتی است که رعیت حد و مرز و مرتبه خودش را بشناسد و پا را از گلیمش درازتر نکند که اگر خدای ناکرده جسارتی به ساحت آن والامقام کند، حتما پایه تیر و طایفه و پیشه اجدادی‌اش را پیش چشمش آورد تا بداند که بوده و از کجا آمده و حد خودش را بهتر بشناسد.<br />
قصدم از چنین مقایسه‌ای ابدا تشبیه بی‌پایه و تمسخر نیست؛ تمام برخوردی که آقای گلستان با دیگران دارد- چه معدودی که از آنها تمجید می‌کند و چه کثیری را که با انواع کنایه و دشنام و بی‌اعتنایی تحقیر می‌کند – در همین قالب قابل ارزیابی است و این ربطی به شأن و مقام والای آن جناب در هنر و ادبیات ندارد. چه توصیفی که آقای گلستان از بدبختی و حقارت و اعتیاد و واماندگی کسی چون «مهدی اخوان ثالث»- که گلستان در همین مصاحبه بارها تأکید می‌کند که او را دوست داشته و اخوان مدت‌ها در خانه گلستان زندگی می‌کرده- به دست می‌دهد(۱۲) و چه تعبیرهایی که درباره محمود اعتمادزاده که روزگاری نقدهایی بر گلستان کرده به‌کار می‌برد، همگی از همین جایگاه است؛ جایگاهی بالا که به‌غیر از جایگاهی از بالا به پایین، روش دیگری برای نگاه کردن به کار نمی‌برد؛ همچون سلطانی که چه از مدحی خرسند شود و چه از هجوی خشمگین، از تخت خود به‌زیر نمی‌آید؛ گرچه کیسه‌ای جلوی این می‌اندازد و آن یکی را فرمان تازیانه می‌دهد.<br />
آقای گلستان در بخش مفصلی که خود در انتهای این گفت‌وگو نوشته است- و البته بعد از چند بار تأکید بر عزم ایشان بر پاسخ ندادن به منتقدان و مخالفان و خرده‌گیران خود و بی‌اعتنایی محض به این قشر حقیر و حسود و عقده‌ای و نکبت- درباره محمود اعتمادزاده (به آذین) هم مطلب مشابهی می نویسد و با همین دید، قضاوت، نیت‌یابی و دلسوزی می‌کند. گلستان می‌گوید روزی به تماشای باغ کیو رفته بودم در لندن که دیدم محمود اعتمادزاده (به‌آذین) روی نیمکتی نشسته است. این به‌آذین همانی بود که در روزگاری که تیمور بختیار چنین و چنان می‌کرد، «با چپ‌نمایی سطحی‌اش برای حمایت از تزهای ژدانفی» به من تاخت و من جوابش را ندادم. رفتم کنارش نشستم اما دلم نیامد چیزی بگویم چون فکر کردم این از ایران آمده که نفسی تازه کند و به قول معروف گناه دارد. «تازه از کجا معلوم که سکوت من برایش بیشتر آزاردهنده نباشد؟» و بعد آقای گلستان می‌نویسد که در آن روز به چه چیزهایی در مورد اعتمادزاده فکر کرده؛ مثل اینکه راه امثال اعتمادزاده شنیدن دستور بود نه سنجیدن برای به‌اجرا درآوردن و سهل باور بوده و به بازی گرفته بودندش و بعد هم البته تایید می‌کند که در شرف او و نه در سلامت فکرش شک نمی‌کرده است و بلافاصله با همان جبروت اعلام می‌کند که وقتی من به آدمی مثل اعتمادزاده جواب نمی‌دادم، به «این راه‌گم‌کرده‌های از خود مست پر از ادعا و خالی از چیزهای شایسته، خرد، بی‌خرد و بی‌سواد» و فلان و بیسار پاسخ بدهم و مشهورشان کنم؟ (ص۳۱و۳۲)<br />
مسئله بر سر نگاه متفرعنانه آقای گلستان به روشنفکران و منتقدین نیست؛ این نگاه در آثار او هم ساری و جاری است؛ مثل وجود «نوکر» که در بسیاری از داستان‌ها و خاطرات و حتی گفت‌وگوهای گلستان وجود دارد و معمولا موجود حقیر بدبخت منفعلی است که مورد عنایت و تفقد شخصیت‌های اصلی داستان‌های گلستان یا خود او قرار می‌گیرد.<br />
یا مثلا این توصیف بسیار قابل تأمل آقای گلستان از یک کتابفروش دوره‌گرد؛ «یک مرد بلندقد شیره‌ای الکلی دوره‌گرد می‌آمد که در واقع گدا بود که برای گدایی خودش روزنامه‌ها و مجله‌هایی که از خارجه می‌آمد را می‌فروخت»(ص۶) که به اندازه یک مقاله مفصل در توصیف نگاه گلستانی به آدم ها گویاست؛ نگاهی که حقارت‌یاب و ایرادگیر و نیت‌سنج است و یک کتابفروش دوره‌گرد معتاد را «در واقع» گدایی می‌بیند شیره‌ای و همزمان الکلی که «برای گدایی» خودش کتاب و مجله می‌فروشد، آن هم مجله‌های خارجی را!(۱۳)<br />
زندگی و پیشینه هیچ هنرمند و نویسنده‌ای از آثار او جدا نیست؛ مارکز باشد یا گلستان فرقی نمی‌کند و از این رو هنرمندان و نویسندگانی که مزه فقر یا مشکلات زندگی در میان طبقات متوسط جامعه را چشیده‌اند، بهتر توانسته‌اند آن را در آثار خود منعکس کنند و این الزاما به متعهد بودن یا دقیق و ظریف‌تر بودن آنها برنمی‌گردد. بسیاری از مشکلات یک جامعه قابل نوشتن و گفتن و خبر شدن و به آمار درآمدن نیستند که کسی با رصد دقیق اخبار و رسانه‌ها بتواند آنها را بفهمد؛ باید در یکی از شهرهای ایران رانندگی کرد، به بیمارستان دولتی رفت، در صف نانوایی ایستاد، در اداره‌ها سرگردان شد&#8230; تا بتوان فهمید چه بر سر مردم می‌آید و چگونه حرمت انسانی آدم‌ها در کوچک‌ترین مسائل و روابط شکسته می‌شود. فاجعه‌های واقعی هیچ‌وقت منعکس نمی‌شوند، در دل راهروها و خیابان‌ها و اتاق‌ها و کوچه‌ها گم می‌شوند ولی اثر خود را می‌گذارند. و بدین‌گونه است که کسی از قصر ساسکس یا درروس، فقط نشانه‌های این نابهنجاری‌ها را می‌بیند، عصبانی می‌شود و به تحقیر عمومی می‌پردازد. سرکوفت زدن به روشنفکران در حقیقت سرکوفت زدن به تمام جامعه است. مگر نه آنکه تمام رهبران فاشیست، نازیست و کمونیستی که در حقیقت فردیت انسان‌ها و انسانیت توده‌ها برایشان ارزشی نداشته همیشه دفاع از مردم را دستاویز سرکوب روشنفکران و منتقدان و دگراندیشان قرار می‌داده و می دهند؟<br />
بله، «آنها فقط قرحه‌های شاخص و نشانه بیماری وسیع تن دردمند یک اجتماع فروافتاده از فرهنگ و دور از درک حاجت امروزند» (ص۳۲) و به نمایندگی از همه، مورد تنبیه و تحقیر گلستان قرار می‌گیرند.<br />
<strong>گلستان و فاشیسم</strong><br />
تمام حکومت‌گرانی که با رفتارهای ضدانسانی خود، هزاران هزار انسان بی‌گناه را به دلایل اعتقادی، ایدئولوژیک یا نژادی به کام مرگ فرستادند و ما امروزه رفتارهای آنها را فاشیستی می‌دانیم- از استالین تا هیتلر و از پل‌پوت تا صدام- شعارهای فریبنده‌ای در باب رهایی انسان‌ها و بهتر شدن دنیا و ارزشمندی کار و عمل می‌دادند که بعضا به آنها تا دم‌مرگ هم عقیده داشته‌اند. اما به‌رغم اختلاف‌های شدید سیاسی و ایدئولوژیک ، معمولا عملکرد این انسان‌ها در قلع و قمع انسان‌ها مشابه بوده است. کارشان مشابه بوده چون سیستم فکری‌شان مشابه بوده. خود محق‌بینی، پرهیز از گفت‌وگو، ترویج پرخاشگری، نیت‌سنجی، واکنش شدید به نقد، استفاده از روش‌های ناصواب برای رسیدن به هدفی والا، نفی روشنفکری (مگر به صورت کاملا محدود و کلاسه شده)، پایمال کردن حرمت افراد، دخالت در حریم خصوصی انسان‌ها، عملگرایی افراطی و مؤلفه‌هایی از این دست، چنان افراد را به سمت فاشیسم و حکومت‌ها را به سمت توتالیتر شدن سوق می‌دهند که هیولای خشونت به زودی از مخالفان و معترضان و دگراندیشان و منتقدان و روشنفکران به مردم عادی می‌رسد و جامعه‌ای قربانی خشونت و اختناق می‌شود.<br />
گفتارهای گلستان تمام این مؤلفه‌ها را به خوبی دارد و متأسفانه مجذوبان و مبلغان وی نه تنها چشم بر روی این مولفه های خطرناک رفتار و گفتار گلستان می بندند بلکه با غلو در مورد  شأن ادبی و هنری او، و سپس اتکای به آن، با دستاویز صداقت و صراحت و پرهیز از محافظه‌کاری، معایب را به جای محاسن می‌نشانند.<br />
نقد هیچگاه در جامعه ایرانی وضعیت مناسبی نداشته و این جایگاه لرزان نقد و پایگاه نیمه ویران گفتگو، بیشترین آسیب ها را به «فرهنگ» رسانده است. از آن سو نسل امروز نسلیست خسته از تعارف و ریاکاری و محافظه کاری و از سیاست تا اجتماع و تا فرهنگ، زمینه برای حرکت های واکنشی و ظهور و بروز رادیکالیسم و آنارشیسم مهیاست. در چنین زمینه ای است که هتاکی و درشت گویی و کوبندگی و بازی با عرض و آبروی افراد، به جای صراحت و صداقت شجاعت گرفته می شود. به خصوص اگر از سوی کسی باشد که به هر حال خود از اهل هنر و اندیشه محسوب می‌شود.<br />
در همین چند سال اخیر چند دوست جوان را دیده‌ام که صراحتا پرخاشگری‌ها و اظهارنظرهای غیراخلاقی خود درباره شخصیت‌های مطرح معاصر را با تأسی و اشاره به «ابراهیم گلستان» توجیه کرده‌اند و البته همچون مراد خیالی‌شان، حاضر به بحث و گفت‌وگو و شنیدن نقد و تأمل در مورد خودشان نشدند.(۱۳)<br />
سرسری‌ترین پاسخ به چنین نمونه‌هایی «به من چه مربوط؟» است اما واقعیت به این سادگی و صفر و یکی نیست. «به من چه مربوط» در مورد کسی صادق است که در گفتار و رفتارش مؤلفه‌های رفتارهای غلط مقلدان‌اش به‌وفور نباشد. اگر جوانی کتاب‌های پوپر را بخواند و فاشیست شود، مشمول «به من چه مربوط» پوپر است اما اگر کسی تحت تأثیر هایدگر و نیچه فاشیست و نازیست شود، «به من چه مربوط» دیگر جواب نمی‌دهد؛ همان‌طور که تأثیر یک ایدئولوگ ایرانی که می‌خواست از دین اسلحه بسازد- و در این راه شور و جذبه و توجیه و عمل را جایگزین استدلال و تعقل می‌کرد و اینها با انبوه حرکت‌های مسلحانه مثلا دینی پس از مرگش به ترور مردم عادی هم انجامید- با «به من چه مربوط» پاک نمی‌شود؛ هرچند که قطعا او مخالف ترور مردم کوچه و بازار بوده است.<br />
تأثیر ادبیات‌ آقای گلستان در ادب معاصر ایران، بیش از آنکه در ادبیات آهنگین نوشته‌های او باشد، در ادبیات تند و حق‌بجانب و برنده گفتارهای او خواهد بود و از این لحاظ، اگر قرار باشد افشاگری‌های موضعی، نظرات تند، اتهام‌های سنگین، حق به‌جانب‌بینی، پرهیز از دیالوگ، استدلال‌های بی‌پایه، بازی با آبروی افراد (به‌خصوص کسانی که مرده‌اند و قدرت پاسخگویی ندارند) و نگاه از بالا به پایین آقای گلستان تبلیغ شود، چه نیازی به رفتن به این راه دور؟ همین میدان توپخانه که نزدیک‌تر است!<br />
در هنگام خلط شان ادبی و هنری گلستان و ادبیات فاشیستی وی، فراموش نکنیم که آن ادبیات هتاکانه چپی که هنوز هم متأسفانه رسوبات شنیع آن در برخی مطبوعات ایران- بعضا با گرایش‌هیا سیاسی و اقتصادی و اجتماعی کاملا متفاوت- وجود دارد، زاده حرکت‌های چپی و حزب توده‌ای بود که بسیاری از نخبگان و روشنفکران زمانه جذب آن شده بودند. اما سواد بسیار و هنرمندی فراوان باعث نمی‌شود که مؤلفه‌های ضدانسانی و فاشیستی یک نوع نگرش از بین برود؛ همان‌طوری که فضل و کمالات ادبی و هنری آقای گلستان به‌هیچ‌وجه باعث تطهیر نگاه فاشیستی ایشان نمی‌شود. در فضای رادیکال معمولا عموم مریدان و مقلدانِ صاحبان رفتارها و گفتارهای تند و بی پروا، سهل‌الوصول‌ترین راه‌های تشبه &#8211; یعنی همین نگرش و نگاه- را می‌گیرند. و شاید فرداروزی -هر چقدر هم که ابراهیم گلستان به تعارف یا به جد فریاد زده باشد که از مقلد و مرید و فاشیسم بیزار است- در این قاعده هم گلستان استثنا نباشد. و این است نگرانی کسی که از تف هم به اندازه تفنگ(۱۵) بیزار است درباره ساکن آن قصر نایس(۱۶)!<br />
<strong> پانویس ها</strong></p>
<blockquote><p>۱- در مقاله‌ای که مایکل هیلمن که در کتابی به زبان انگلیسی درباره فروغ فرخزاد نوشته بود، اشاره‌ای هم به رابطه او با نادر نادرپور کرده بود، که این به شدت مورد اعتراض و پرخاشِ کتبی گلستان نسبت به هیلمن و نادرپور شد.<br />
۲- گویا منتقدی در مجله «هفت» در جایی از نقد خود درباره داستان «خروس»، مدعی شده که اینکه ابراهیم گلستان نوشته است پارو را به کف دریا فشار می‌داده‌اند اشتباه بوده است. آقای گلستان در این گفتگوی بلند از بین تمام نقدها و منتقدین، فقط به همین مطلب (مفصلا در صفحات ۱۳ و ۲۶) جواب می‌دهد.<br />
۳- مثلا: «وقتی هم جواب نمی‌داده‌ام، آی، چه بدتر! حتی پیغام می‌فرستاده‌اند چرا جواب نمی‌دهم به‌شان. بدتر، تکرار حرف‌هاشان که بی‌جواب می‌مانده است&#8230;». (ص۳۱)<br />
۴- آن‌چنان که گفته و نوشته‌اند ابراهیم گلستان از ابراهیم صهبا و ابوالحسن ورزی می‌خواهد تا اشعاری را در مقابل دوربین قرائت کنند تا در فیلمی که او برای یک انجمن خیریه می‌سازد، استفاده کند؛ اما پس از نمایش عمومی «اسرار گنج دره جنی»، مشخص می‌شود که اشعار آنها با صدای خودشان روی صحنه‌هایی با رقص شهناز تهرانی و پرویز صیاد قرار گرفته است؛ چیزی که باعث اعتراض شدید و شکایت آنها علیه گلستان می‌شود اما به جایی نمی‌رسد.<br />
- در این‌جا خواندن این ماجرا از زبان آقای گلستان هم خالی از لطف نیست: «یادم می‌آید از شاهی (قائم‌شهر) سوار شدم تا به زیر آب و پل سفید و آن طرف‌ها بروم&#8230; در آن قطار هدایت بود و بزرگ علوی و چوبک و خانلری (که آمده بودند مازندران میهمان کلبادی برای تعطیلی‌های عید)&#8230;در قطار به هم برخورد کردیم. در آنجا علوی به من گفت ما داریم انجمن نویسندگان درست می‌کنیم، کنفرانس زهرمار(!) درست می‌کنیم و دعوتنامه تو را هم فرستاده‌ام. مواظب باش که برای آن‌وقت آنجا بیایی. این‌قدر خوشم آمد که هدایت ناگهان ترکید و گفت این را ولش کنید، چی می‌گویید؟ این همه چیز را ول کرده و آمده یک کاری بکند. این کار را ول کند و بیاید پیش شما که می‌خواهید زق زق بکنید. نه آقا نیایی‌ها، بگذار اینها بروند هر غلطی می‌خواهند بکنند&#8230;» اما کار بسیار مهم ابراهیم گستان، که خیلی مهم‌تر از انجمن‌های اینچنینی و &#8220;کنفرانس زهرمار&#8221; بوده، چه بوده است؟ «یک شلوغی‌های حزبی‌ای به وجود آمده بود- و داشتم می‌رفتم تا کار را درست کنم.» (ص۹)<br />
البته ماجرای سابقه عضویت و اعتبار جناب گلستان در حزب توده هم بسیار تأمل‌برانگیز است؛ آقای گلستان که تأکید می‌کند مشکلی که با کسانی نظیر شاملو و خانلری دارد بر سر مسائل اخلاقی و نامردی ایشان (مثلا اینکه شاملو حائری را از خانه‌اش بیرون کرده) است، نورالدین کیانوری را آدمی درستکار و بسیار خوب (ص۱۳) توصیف می‌کند و در مورد اطلاعات بسیار وسیع خود درباره مارکسیسم به یاد می‌آورد؛ «شب دومی که در حزب بودم، فردی که مسئول حزب بود داشت یک مقدار درباره مسائل مربوط به مارکسیسم توضیح می‌داد و به هر علتی که بود حرف‌هایش درست نبود. من گفتم آقا، این‌جور نیست و شروع کردم به کمک آن چیزهایی که خوانده بودم، توضیح درست‌تری از مارکسیسم دادن؛ از ارزش اضافی و از تراکم سرمایه و از این حرف‌ها زدن. در همین حال آقایی (نورالدین کیانوری)  در اتاق موزه را باز کرد و آمد تو و نشست- خیلی هم احترام‌اش کردند- و وقتی که گفته‌های من تمام شد گفت من اسم این آقا را نمی‌دانم. تازه آمده‌اند؟ آقایی که آنجا بود گفت ایشان آقای گلستان هستند و شب دومی است که به حزب آمده‌اند. گفت حرفشان کاملا درست». (ص۶) اما آقای گلستانی که در شب دوم حضور در حزب چنین جولان می‌دهد و نورالدین کیانوری «خوب و درستکار» هم این‌گونه آن را تأیید می‌کند و خودش هم ادعا می‌کند که با کیانوری رفیق شده است (ص۱۳)؛ چرا در بالاترین سطح از فعالیت‌های حزبی خود، نهایتاً به سامان‌دهی وضعیت حزبی کارگران یکی از شهرهای مازندران منصوب می‌شود؟<br />
۶- گلستان پس از اندکی تواضع می گوید: «من به بعضی از آنها کمک عملی می‌کردم؛ برایشان قصه ترجمه کردم که بخوانند ولی قصه را بردند و فروختند»(۴) که البته بعدا (در صفحه۲۲) مشخص می شود یکی از –یا همه- این بعضی‌ها جلال آل‌احمد بوده است که به خاطر مخارج عروسی‌اش، کتاب آقای گلستان را به ناشری می‌فروشد و البته از مدافعان سرسخت آقای گلستان هم بوده است.<br />
۷- مثلا آقای گلستان در جایی می‌پرسد «کدام یک از این آدم‌ها در این ۳۰ سالی که از انقلاب می‌گذرد کاری کردند؟» (ص۲۳)<br />
۸- آن روزگار انتشارات «روزن» را راه انداخته بودم. امیرعباس با ملعنت باعث ورشکستگی کامل آن شد&#8230; هویدا به من گفت: «به‌به، خیلی کار خوبی است. من دستور داده‌ام یا می‌دهم که دولت از هر کدام از این کتاب‌ها هزار جلد بخرد برای توزیع در کتابخانه‌های عمومی و دبیرستان‌های سراسر کشور».(ص۲۵)<br />
۷- شرح مبسوط این دستگیری -به همراه ماجرای تهدید کردن بازجویان توسط آقای گلستان به خاطر اهانت به شاه و ترسیدن و عذرخواهی آنها!- در صفحات۲۳، ۲۴ و ۲۵ آمده است. آقای گلستان سپس به توسط «دوست نزدیکی که مقام بی‌خدشه‌ای در دستگاه داشت»(ص۲۵)،  به دیدن مقام عالی‌رتبه امنیتی می‌رود و از او بابت علت دستگیری‌اش سوال می‌کند که مشخص می‌شود، علت دستگیری، جمله‌ای در یکی از قصه‌های آقای گلستان بوده که ۲۹سال پیش از آن تاریخ نوشته شده بوده‌است.<br />
۱۰- در همین مصاحبه، مهدی یزدانی خرم، اصرار دارد که «اسرار گنج دره جنی» اثری بوده که سقوط رژیم را پیش‌بینی کرده بود. در هر رژیمی، ده‌ها و بلکه صدها اثر رسمی یا مخفیانه- بسته به میزان آزادی بیان- منتشر می‌شوند که سقوط و اضمحلال نظم و نظام جاری را به تلویح یا تصریح آرزو و پیش بینی می کنند؛ حالا اگر چند سال بعد واقعا چنین اتفاقی افتاد، این نشان‌دهنده پیش‌بینی دقیق و انقلابی بودن اثر و تاثیر آن در انقلاب است؟<br />
۱۱- «من ۳ سال پیش یک بلیت لاتاری خریدم و خیلی بردم&#8230; آن‌قدر آن مرتبه بردم که اگر ۸۰سال دیگر عمر کنم و هر هفته ۱۰ تا ۲۰ تا هم بخرم و ببازم، باز از برد همان دفعه پیش است.» (ص۱۰)<br />
۱۱٫۱- هرچند که بسیاری از بزرگان کنونی فضای فرهنگی کشور، نظیر نجف دریابندری، مدعیات آقای گلستان را مضحک و سخیف‌تر از آن می دانند که نیازی به جواب داشته باشد. دریابندری در مصاحبه با سایت میراث،( www.chn.ir/news/?id=1472§ion=4) ضمن رد و تکذیب چندباره اظهارات گلستان درباره خود، می‌گوید: « آن موقع که من گلستان را می شناختم این طور نبود. من پنجاه سال پیش او را می دیدم و می شناختم.آن زمان سی و دو سه سال داشت، یعنی حدود پنجاه سال پیش. او به مصاحبه کننده هم پرخاش می کند، ظاهرا دیگر پیر شده است. این ها به خود آقای گلستان مربوط است.ولی گلستانی که من می شناختم این شکلی نبود.» این تغییر گلستان، نکته کلیدی اما مغفولی است که بسیاری از کسانی که رفتار و گفتار گلستان امروز را با شان هنری و فرهنگی گلستان چهل، ژنجاه سال پیش توجیه می کنند در نظر نمی گیرند.<br />
۱۲- مطلب مذکور در یکی از شماره‌های مجله سخن در پیش از انقلاب چاپ شده است.<br />
۱۳- یا ماجرای کبابی‌زدن برادر یکی از اطرافیان مهندس بازرگان در لندن، آن هم در پاسخ به این پرسش که «اصلا با جریان ادبیات متعهد گویا مشکل دارید؟». (ص۱۰)<br />
۱۴- چندی پیش، یک وبلاگ‌نویس مشهور و جنجالی که با اظهارنظرهای هتاکانه و بی‌منطق و سرک کشیدن‌های بیجایش در حوزه خصوصی افراد، با آبرو، شخصیت و حتی امنیت بسیاری از روشنفکران داخل و خارج ایران بازی کرده بود، در پاسخ به اعتراض‌ها نوشت «من ابراهیم گلستان وبلاگستان هستم!».<br />
۱۵- مهاجرانی در بزرگداشت گلستان در ص۳۸ همین کتابچه می‌نویسد: «همین یکی دو روز پیش بود، پاره‌ای از شعر اودیش را خواند. اگر تفنگ ندارم / تف دارم! ببین در فارسی از انگلیسی بهتر از آب درمی‌آید» و بعضی وقت‌ها جداً هم که فارسی بهتر از انگلیسی از آب درمی‌آید!<br />
۱۶- مسعود بهنود هم در جمله‌ای به راستی تأثیربرانگیز، دلیل انتخاب این مکان برای اقامت‌ آقای گلستان را این‌گونه شرح می‌دهد: «ساکن این قصر نایس- که معمارش همان است که کاخ پارلمان لندن را به شکل امروز ساخت- دلیلش برای انتخاب اینجا برای زندگی این است که می‌تواند در تالار بزرگ آن با صدای بلند موزیک گوش بدهد&#8230;». (ص۳۹)</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=333" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1386/11/28/333/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حاج منصور فقط نوک کوه یخی ست که به طرفمان می آید!</title>
		<link>http://www.debsh.com/1386/10/15/323/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1386/10/15/323/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Jan 2008 15:55:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/2008/01/05/%d8%ad%d8%a7%d8%ac-%d9%85%d9%86%d8%b5%d9%88%d8%b1-%d9%81%d9%82%d8%b7-%d9%86%d9%88%da%a9-%da%a9%d9%88%d9%87-%db%8c%d8%ae%db%8c-%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%b7%d8%b1%d9%81%d9%85%d8%a7/</guid>
		<description><![CDATA[Ø±Ø§Ø³ØªØ´ Ø§ÛÙ Ø±ÙØ²ÙØ§ Ø¢ÙÙØ¯Ø± Ø§Ø² Ø§ÙØ¶Ø§Ø¹ Ø³ÛØ§Ø³Û Ù Ø§Ø¬ØªÙØ§Ø¹Û ÙØ§Ø§ÙÛØ¯ Ù Ø¯ÙØ²Ø¯Ù Ø§Ù Ú©Ù Ø¯Ø³Øª Ù Ø¯ÙÙ Ø­ØªÛ Ø¨Ù Ø®ÙØ§ÙØ¯Ù Ø±ÙØ²ÙØ§ÙÙ ÙÙ ÙÙÛ Ø±ÙØ¯ ÚÙ Ø¨Ø±Ø³Ø¯ Ø¨Ù ÙÙØ´ØªÙØ ÙÙÛ Ø¯Ø± ÙÙØ±Ø¯ Ø§ÛÙ ÙØ§Ø¬Ø±Ø§Û Ø§Ø®ÛØ±Û Ú©Ù Ø³Ø± Ø§Ø¸ÙØ§Ø±Ø§Øª ÙÙØµÙØ± Ø§Ø±Ø¶Û Ù¾ÛØ´ Ø¢ÙØ¯ Ø¯Ø±ÛØºÙ ÙÛ Ø¢ÛØ¯ ÚÙØ¯ ÙÚ©ØªÙ Ø§Û Ø±Ø§ ÙÙÙÛØ³Ù.ÙØ§Ø¬Ø±Ø§ Ø±Ø§ Ú©Ù ÙØ§Ø¨Ø¯ ÙÛ Ø¯Ø§ÙÛØ¯. Ø­Ø§Ø¬ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>Ø±Ø§Ø³ØªØ´ Ø§ÛÙ Ø±ÙØ²ÙØ§ Ø¢ÙÙØ¯Ø± Ø§Ø² Ø§ÙØ¶Ø§Ø¹ Ø³ÛØ§Ø³Û Ù Ø§Ø¬ØªÙØ§Ø¹Û ÙØ§Ø§ÙÛØ¯ Ù Ø¯ÙØ²Ø¯Ù Ø§Ù Ú©Ù Ø¯Ø³Øª Ù Ø¯ÙÙ Ø­ØªÛ Ø¨Ù Ø®ÙØ§ÙØ¯Ù Ø±ÙØ²ÙØ§ÙÙ ÙÙ ÙÙÛ Ø±ÙØ¯ ÚÙ Ø¨Ø±Ø³Ø¯ Ø¨Ù ÙÙØ´ØªÙØ ÙÙÛ Ø¯Ø± ÙÙØ±Ø¯ Ø§ÛÙ ÙØ§Ø¬Ø±Ø§Û Ø§Ø®ÛØ±Û Ú©Ù Ø³Ø± Ø§Ø¸ÙØ§Ø±Ø§Øª ÙÙØµÙØ± Ø§Ø±Ø¶Û Ù¾ÛØ´ Ø¢ÙØ¯ Ø¯Ø±ÛØºÙ ÙÛ Ø¢ÛØ¯ ÚÙØ¯ ÙÚ©ØªÙ Ø§Û Ø±Ø§ ÙÙÙÛØ³Ù.<br />ÙØ§Ø¬Ø±Ø§ Ø±Ø§ Ú©Ù ÙØ§Ø¨Ø¯ ÙÛ Ø¯Ø§ÙÛØ¯. Ø­Ø§Ø¬ ÙÙØµÙØ± Ø¯Ø± ÙÛØ§ÙÙ Ø¯Ø¹Ø§Û Ø¹Ø±ÙÙ Ø§ÙØ³Ø§ÙØ Ø¨Ù ÙØ§ÙÛØ¨Ø§Ù Ø­ÙÙÙ Ú©Ø±Ø¯Ù Ù Ø§Ù Ø±Ø§ Ø¨Ø§ Ø¹ÙØ± Ø³Ø¹Ø¯ ÙÙØ§ÛØ³Ù Ú©Ø±Ø¯Ù Ù Ø´ÙØ±Ø¯Ø§Ø±Û ØªÙØ±Ø§Ù Ø±Ø§ Ø¨Ø§ Ø¬ÙÛ Ø·ÙÛÙÙ Ø±Û. ØªØ§ Ø§ÛÙØ¬Ø§Û Ú©Ø§Ø± ÚÛØ² ÚÙØ¯Ø§Ù Ø¹Ø¬ÛØ¨Û ÙÛØ³Øª Ú©Ù Ø§ÛÙ Ø­Ø¶Ø±Øª Ø§Ø±Ø¶ÛØ Ø§Ø² Ø³Ø§ÙÙØ§ ÙØ¨Ù Ø³Ø§Ø¨ÙÙ Ø§Ø¸ÙØ§Ø± ÙØ¸Ø±ÙØ§Û Ø§ÛÙÚÙÛÙÛ Ù Ø¨Ø³Û ØªÙØ¯ØªØ± Ø§Ø² Ø§ÛÙ Ø±Ø§ Ø¯Ø§Ø´Øª. ÚÙ Ø¯Ø± Ø¯ÙØ±Ø§Ù ÙØ§Ø´ÙÛ Ù Ø­ÙÙÙ Ø§Ø´ Ø¨Ù Ú©Ø§Ø±Ú¯Ø²Ø§Ø±Ø§Ù Ù Ø¯Ø®ØªØ± ÙØ§Ø´ÙÛ Ù ÚÙ Ø¯Ø± ÙØ§Ø¬Ø±Ø§Û Ø§ÙØªØ®Ø§Ø¨Ø§Øª Ø¯ÙÙ Ø®Ø±Ø¯Ø§Ø¯ Ù ÚÙ Ø¨Ø¹Ø¯ Ø§Ø² Ø¢Ù Ø¯Ø± Ø­ÙÙÙ ÙØ§Û ÙÚ©Ø±Ø±Ø´ Ø¨Ù Ø§ØµÙØ§Ø­ Ø·ÙØ¨Ø§Ù. Ù¾Ø³ Ø¯Ø± ÙÙØ³ ÙØ§Ø¬Ø±Ø§ ÚÙØ¯Ø§Ù ØªØ­ÙÙÛ Ø§ØªÙØ§Ù ÙÛÙØªØ§Ø¯ÙØ ÙÙØ· ØªØ®Ù Ø¹Ø·Ø§ÙÙÙ Ù ÙØ±ØºÙ ÙØ§Ø¦Ø²Ù Ø¯Ø± Ú¯Ø°Ø± Ø§ÛÙ Ø§ÛØ§Ù Ø´Ø¯Ù Ø´ØªØ±Ù ÙØ§ÙÛØ¨Ø§Ù! </p>
<p>ÙÚ©ØªÙ Ø§Û Ú©Ù ÙÙÙ Ø§Ø³Øª Ù ÙØ³Ø¨ØªØ§ ÙØºÙÙÙ Ø§ÛÙ Ø§Ø³Øª Ú©Ù Ø§ÛÙ ÙØ§Ø¬Ø±Ø§ Ù Ø§ÙØ«Ø§Ù Ø¢Ù ÙÙØ· Ø¯Ø± Ø­Ú©Ù Ø³Ø± Ú©ÙÙ ÛØ®Û Ø³Øª Ú©Ù Ø§Ø² Ø¢Ø¨ Ø¨ÛØ±ÙÙ Ø§Ø³Øª Ù Ø§ÛÙ Ø§ÙØ¯Ú©Û Ú©Ù Ø¯ÛØ¯Ù ÙÛ Ø´ÙØ¯Ø Ø¯Ø± Ø­Ú©Ù ÙØ´Ø§ÙÙ Ù ÙØ±Ø§ÙÙÛ ÙØ±Ø§Ø³ Ø¢ÙØ± Ø§Ø² ÙØ§Ø¬Ø¹Ù Ø®ÙÙ Ø§ÙÚ¯ÛØ²Û Ø§Ø³Øª Ú©Ù Ø¯Ø± Ø²ÛØ± Ù Ø¸ÙØ± Ø¢Ù ÙÙØ§Ù Ø§Ø³Øª. Ø³Ø± Ø§ÛÙ Ú©ÙÙ Ø±Ø§ ÙÙ ÙÛ ØªÙØ§Ù Ø¨Ø±ÛØ¯ Ù ÙÙ Ø§ÛÙÚ©Ø§Ø± ÙØ§ÛØ¯Ù Ø§Û Ø¯Ø§Ø±Ø¯Ø Ø¨Ø§ÛØ¯ Ø¨Ù ÙÚ©Ø± Ú©Ù Ø¢Ù Ø¨ÙØ¯. ÚØ·ÙØ± Ø¨ÙØ¬ÙØ¯ Ø¢ÙØ¯Ø ÚØ±Ø§ Ø±ÙØ§Ù Ø´Ø¯Ø Ø¨Ù Ú©Ø¯Ø§Ù Ø³Ù ÙÛ Ø±ÙØ¯Ø ÚÙ ÙÛ ØªÙØ§Ù Ø¨Ø§ Ø¢Ù Ú©Ø±Ø¯Ø</p>
<p>Ù¾ÛØ´ Ø§Ø² ÙØ± ÚÛØ² ÙÙ Ø¨Ø§Ø² ÙÙ ØªÚ©Ø±Ø§Ø± ÙÛ Ú©ÙÙ Ú©Ù Ø§Ú¯Ø± ÙØ«ÙØ§ Ø§ÙÙÙØ§Ø¨ Ø§ÛØ±Ø§Ù &ndash; Ø¯Ø± ÛÚ© Ø¨Ø±Ø¢ÛÙØ¯ Ú©ÙÛ- Ø±ÙØ­Ø§ÙÛÙÙ Ø±Ø§ ÙØµØ¯Ø± Ú©Ø§Ø±ÙØ§ Ú©Ø±Ø¯Ø Ø§ÙØªØ®Ø§Ø¨ Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯ Ø¨Ù Ø±ÛØ§Ø³Øª Ø¬ÙÙÙØ±Û Ø§ÙÙÙØ§Ø¨ Ø¯ÙÙÛ Ø³Øª Ú©Ù ÙØ¯Ø§Ø­ ÙØ§ Ø±Ø§ Ø¯Ø³Øª Ø¨Ø§ÙØ§ ÙÛ ÙØ´Ø§ÙØ¯. Ø¯Ø± ÙÙØ§Ù Ø§ÛØ§Ù Ù¾Ø³ Ø§Ø² ÚÙØ§Ø±Ù ØªÛØ± ۸۴ Ú©Ø°Ø§ÛÛ ÙÙ Ø¯Ø±&nbsp;<strong><a href="http://www.debsh.com/archives/2005/07/08/000991.html">ÛØ§Ø¯Ø¯Ø§Ø´ØªÛ</a></strong> Ø§ÛÙ ÙÙØ¶ÙØ¹ Ø±Ø§ ÙÙØ´ØªÙ Ù Ø§Ø² Ø¬ÙÙÙ Ø¯Ø± Ø¢Ù Ø§Ø´Ø§Ø±Ù Ú©Ø±Ø¯Ù Ø¨ÙØ¯Ù Ú©Ù Ø§Ú¯Ø± ÛÚ© Ø²ÙØ§ÙÛ ÙÙØ­Ù Ø®ÙØ§Ù Ù¾Ø§ÙÙØ¨Ø±Û Ù ÙØ¬ÙØ³ Ú¯Ø±Ù Ú©ÙÙ Ø¢Ø®ÙÙØ¯ Ø¨ÙØ¯Ø ÚÙØ¯ Ø³Ø§ÙÛØ³Øª Ú©Ù Ø§ÛÙ Ø±Ø§Ø¨Ø·Ù Ø¨Ø±Ø¹Ú©Ø³ Ø´Ø¯Ù Ù Ø§ÙØ® . ÙÙÙØ² ÙÙ ÙÚ©Ø± ÙÛ Ú©ÙÙ Ø¢Ù ØªØ­ÙÛÙÙ Ø¯Ø±Ø³Øª Ø¨ÙØ¯Ù Ù Ø¨Ù Ø¨Ø±Ú©Øª <a href="http://www.debsh.com/archives/2005/07/08/000991.html">Ø§ÛÙ ÙÛÙÚ©ÙØ§Û ÙØ³ØªÙÛÙØ</a> ÙÛ ØªÙØ§Ù Ø¢Ù Ø±Ø§ Ø¯ÛØ¯ Ù Ø§Û Ø¨Ø³Ø§ Ø§Ø±Ø²Ø´ Ù¾ÛØ´Ú¯ÙÛØ§ÙÙ ÙÙ Ø¯Ø§Ø´ØªÙ Ø¨Ø§Ø´Ø¯!</p>
<p>Ø¯Ø± Ø§ÛÙ Ø¯Ù Ø³Ø§ÙÛ Ú©Ù Ú¯Ø°Ø´Øª ÙÙ Ø§ÙØ¨ØªÙ ÚÛØ²ÙØ§Û Ø¨ÛØ´ØªØ±Û Ø¯ÛØ¯Ù Ù Ø´ÙÛØ¯Ù Ù Ø®ÙØ§ÙØ¯Ù Ø§Ù. ÙØ«ÙØ§ Ú©ÙÚ© ÙØ§Û ÙÛÙÛØ§Ø±Ø¯Û Ø´ÙØ±Ø¯Ø§Ø±Û ØªÙØ±Ø§Ù Ø¯Ø± Ø¢Ù Ø§ÛØ§Ù Ø¨Ù Ø¨Ø±Ø®Û ÙÛØ§Øª ÙØ§Û Ø®Ø§Øµ ÙØ°ÙØ¨Û Ù Ø¨Ù ÙØ¯Ø§Ø­ ÙØ§Û ÙÙØ³Ù -Ú©Ù Ø¨Ø¹Ø¶Û Ø¨Ø§ Ø§ÙØªØ®Ø§Ø± Ø³ÙØ¯ Ø´Ø¯Ù Ø§ÙØ¯ Ù Ø¨Ø³ÛØ§Ø±Û ØµØ§Ø­Ø¨ ÙØ§Ø±Ø§Ø¶Û ÙØ±Ø¨Ù Ø§ÙÛ Ø§ÙÙÙØ ÙØ¨Ù- Ù ÙÛØ² Ú©ÛØ³Ù Ú¯Ø´Ø§Ø¯Ù Ø³Ø§Ø²ÙØ§Ù ÙØ±ÙÙÚ¯Û ÙÙØ±Û ÙÙØª Ú©Ù Ø¨Ù Ø¬Ø§Û ÚÛÚ¯ÙÙ Ø¨Ø§Ø²Û ÙØ§ÛÛ ÙØ«Ù Ø³ÛÙÙØ§ Ù ØªØ¦Ø§ØªØ± Ù ÙÙØ³ÛÙÛ Ù ÙÙØ§Ø´ÛØ ÙÛÙÛØ§Ø±Ø¯ÙØ§ ØªÙÙØ§Ù Ø±Ø§ Ø¨Ù ØµØ±Ù Ø§Ø¯Ø¹Ø§Û ÙÙØ¹ÙØ¯ Ø´ÙØ§Ø³ÛØ Ø¨Ø±Ø§Û ÙÙØ³Ø³Ø§ØªÙ Ø§ÛÙÚÙÛÙÛ Ø¯Ø± ÙÙ Ù ØªÙØ±Ø§Ù Ù Ø§ØµÙÙØ§Ù Ù ÙØ´ÙØ¯ ØµØ±Ù Ú©Ø±Ø¯Ù Ù ÙÙÚÙÛÙ ÙÙØ³Ù Ú©Ø±Ø¯Ù Ø§ÙÚ©Ø§ÙØ§Øª Ø²ÛØ¨Ø§Ø³Ø§Ø²Û Ù ÙØ¨ÙÙØ§Ù Ø´ÙØ±Û Ø¨Ø§ Ø³ÙØ§ÛÙ Ø®Ø±Ø§ÙÛ ØªØ±ÛÙ Ø§ÙØ´Ø§Ø± Ø¬Ø§ÙØ¹Ù Ù Ø¹ÙØ±Ú©Ø´Ø§Ù Ú¯ÛØ±Ø§Ù Ù &quot;Ø­Ø³ÛÙ Ø§ÙÙÙÛ&quot;ÙØ§Ø ÙÙØ· ÚÙØ¯ ÙÙÙ Ø§Ø² Ú©Ø§Ø±ÙØ§Û Ø¢ÙØ§ÛØ§Ù Ø¯Ø± Ø§ÛØ§ÙÛØ³Øª Ú©Ù ØªÙØ±Ø§Ù Ø±Ø§ Ø¯Ø± Ø¯Ø³Øª Ø¯Ø§Ø´ØªÙØ¯.</p>
<p>Ø§ÙØ¨ØªÙ Ø§ÛÙÚ©Ù Ø¨Ø§ Ú©Ø¯Ø§Ù ÙØ¬ÙØ² ÙØ§ÙÙÙÛ Ù Ø§Ø®ÙØ§ÙÛ Ù Ø­ØªÛ Ø´Ø±Ø¹ÛØ Ù¾ÙÙÛ Ú©Ù ÙØ§Ù ÙØ±Ø¯Ù Ø§ÛÙ Ø´ÙØ± Ø¨Ø²Ø±Ú¯ Ø§Ø³Øª ØµØ±Ù ÚÙÛÙ Ú©Ø§Ø±ÙØ§ÛÛ Ø´Ø¯ÙØ Ø§Ø² Ø¢Ù ÙÙÙÙØ§ØªÛØ³Øª Ú©Ù Ø¯Ø± ÙØ±Ù<br />
ÙÚ¯ Ø¯Ø±Ø®Ø´Ø§Ù ÙØ§ Ø¬Ø²Ù Ø¯Ø³ØªÙ &quot;ØµÙØ§Ø­ ÙÙÙÚ©Øª Ø®ÙÛØ´ Ø®Ø³Ø±ÙØ§Ù Ø¯Ø§ÙÙØ¯&quot; Ø§Ø³Øª! ÙÙÛÙØ·ÙØ± Ø§Ø³Øª ÙØ¶ÙÙÛ Ø¯Ø± Ø¨Ø§Ø¨ Ø§ÛÙÚ©Ù Ø§ÛÙ ÚÙ ÙÙØ§Ø¯ÙØ§Û ÙØ±Ø¯ÙÛ Ù Ø®ÙØ¯Ø¬ÙØ´ Ù ØºÛØ±ÙØ§Ø¨Ø³ØªÙ Ø§ÛØ³Øª Ú©Ù ØªØ§ Ø­Ø±Ù ØªØ§Ø±ÛØ® Ø´ÛØ¹Ù Ù ÙÙØ§Ø¯ÙØ§Û ØºÛØ±Ø¯ÙÙØªÛ ÙÛ Ø´ÙØ¯ Ø­Ø¶Ø±Ø§Øª Ø¨Ù Ø¢Ù ÙÛ ÙØ§Ø²ÙØ¯Ø Ø§ÙØ§ Ø¹ÙÛ Ø±ØºÙ Ø§ÛÙÚ©Ù ÙØ± Ø³Ø§Ù Ø¨Ø§ Ú©ÙÚ© ÙØ§Û ÙØ§ÙØ¹Û ÙØ±Ø¯Ù ÙØ±Ø§Ø³Ù ÙØ°ÙØ¨Û Ø¨Ù Ø®ÙØ¨Û Ø¨Ø±Ù¾Ø§ ÙÛ Ø´ÙØ¯Ø ÙÛÙÛØ§Ø±Ø¯ÙØ§ ØªÙÙØ§Ù Ø§Ø² ÙØ²ÛÙÙ ÙØ§Û Ø¬Ø§Ø±Û ÙÙÙÚ©Øª Ù Ù¾Ø§ÛØªØ®Øª Ø¨Ø§ÛØ¯ ØµØ±Ù Ø­Ø¶Ø±Ø§Øª ÙØ¯Ø§Ø­ Ù Ø¯Ø³ØªÙ Ø´Ø§Ù Ø´ÙØ¯Ø ÙÙÚÙÛÙ Ø³ÙØ§ÙÙØ§ÛÛ Ø§Ø² Ø§ÛÙ Ø¯Ø³Øª Ú©Ù ÙØ­ÙÙ ØªÙØ²ÛØ¹ Ø§ÛÙ Ù¾ÙÙ Ø¹Ø¸ÛÙ Ø¯Ø± ÙÙØ§Ø¯ÙØ§ÛÛ Ú©Ù Ø§ØµÙÙØ§ Ø³Ø§Ø²ÙØ§ÙÛ ÙØ¯Ø§Ø±ÙØ¯ ÚÙ ÙØ³Ø§Ø¯Û Ø¨Ù Ø¨Ø§Ø± Ø®ÙØ§ÙØ¯ Ø¢ÙØ±Ø¯ ÙÙ Ø¨Ù ÙØ§ ÙÛØ§ÙØ¯Ù&#8230;</p>
<p>ÙÙ Ø¯Ø± ÙÙØ±Ø¯ ÙÛÚÚ©Ø¯Ø§Ù Ø§Ø² Ø§ÛÙ ÙØ³Ø§Ø¦Ù Ø³ÙØ§ÙÛ ÙØ¯Ø§Ø±ÙØ Ø´ÙØ§ ÙÙ ÙØ¯Ø§Ø´ØªÙ Ø¨Ø§Ø´ÛØ¯Ø ÚØ±Ø§ Ú©Ù Ø§ØµÙÙØ§ Ø§ÛÙ Ø³ÙØ§ÙØ§Øª ÙØ´Ø§Ø¨Ù Ø³ÙØ§ÙØ§Øª Ø¯ÛÚ¯Ø±Û ÙØ³ØªÙØ¯ Ú©Ù Ø¯Ø± ÙÙØ§ÛØª Ø¨Ù ÙÙØ§Ø· Ø­Ø³Ø§Ø³ Ù Ø§Ø³Ø§Ø³ÛÙ Ú©Ù Ø³ÛØ³ØªÙ Ø¨Ø±ÙÛ Ú¯Ø±Ø¯ÙØ¯ Ù Ø§ØµÙÙØ§ ÙÛÚ Ø³ÛØ³ØªÙÛ ÙÙ Ø§Ø² Ø§ÛÙ ÙÙØ¶ÙØ¹ Ø®ÙØ´Ø´ ÙÙÛ Ø¢ÛØ¯. </p>
<p>Ø­Ø±Ù ÙÙ Ø¯Ø±Ø¨Ø§Ø±Ù Ø§ÛÙ Ø§Ø³Øª Ú©Ù Ø´ÙØ±Ø¯Ø§Ø± Ø³Ø§Ø¨Ù Ù Ø§Ø¹ÙØ§Ù Ù Ø§ÙØµØ§Ø±Ø´ Ø¨Ø§ Ø§Ø±ØªØ¨Ø§Ø· Ù ØªØ¹Ø§ÙÙ Ø³Ø§Ø²ÙØ§Ù ÛØ§ÙØªÙ Ø¯ÙÛÙÛ ØªÙØ§ÙØ³ØªÙØ¯ Ø´Ø¨Ú©Ù (ÛØ§ Ø¨Ø²Ø±Ú¯ØªØ±ÛÙ Ø´Ø¨Ú©Ù) ÙØ¯Ø§Ø­Û Ú©Ø´ÙØ± Ø±Ø§ Ø¨Ø§ Ø®ÙØ¯Ø´Ø§Ù ÙÙÚ¯Ø§Ù Ú©ÙÙØ¯ Ù Ø¨Ù Ø§ÛÙ ØªØ±ØªÛØ¨ Ø³Ø±Ø±Ø´ØªÙ ÙÙÙØ¯Ø³Û Ù Ø­ØªÛ Ø´Ø³ØªØ´ÙÛ Ø§ÙÚ©Ø§Ø± Ø¨Ø®Ø´ ÙØ³ÛØ¹Û Ø§Ø² ÙØªØ¯ÛÙÛÙ Ú©Ø´ÙØ± Ø±Ø§ Ø¨Ù Ø¯Ø³Øª Ø¨Ú¯ÛØ±ÙØ¯.<br />ÙØ¯Ø§Ø­Ø§Ù Ø§ÙÙÛÙ ÙØ¸ÛÙÙ Ø´Ø§Ù Ø¨Ù ØºÙÛØ§Ù Ø¯Ø±Ø¢ÙØ±Ø¯Ù Ø§Ø­Ø³Ø§Ø³Ø§Øª ÙØ±Ø¯Ù Ø§Ø³Øª Ù ÚÙ ÙØ±ØµØªÛ Ø¨ÙØªØ± Ø§Ø² Ø§ÛÙÚ©Ù Ø¨ØªÙØ§Ù Ø§ÙÙØ§Ø¦Ø§Øª Ø³ÛØ§Ø³Û Ø±Ø§ Ø¯Ø± ÙÙÚ¯Ø§ÙÛ Ú©Ù ÙØ±Ø¯Ù Ø¨Ø§ ÙÛÙ Ø®ÙØ¯Ø Ø¹ÙØ§Ø·Ù Ù Ø§Ø­Ø³Ø§Ø³Ø§ØªØ´Ø§Ù Ø±Ø§ Ø¯Ø³Øª Ø¯ÙØ³ØªØ§Ù Ø¯Ø§Ø¯Ù Ø§ÙØ¯Ø Ø¨Ø§ÙØ±Ø§ÙØ¯Ø Ø¨Ù Ø®ØµÙØµ Ø§Ú¯Ø± ÙØ§ÙÙ Ø§Û Ø§Ø² Ø®Ø§Øµ Ø¨ÙØ¯Ù Ù ØªÙØ¯Ø³ Ù ÙØ¸Ø± Ú©Ø±Ø¯Ù Ø¨ÙØ¯Ù Ø¨Ù Ø¯ÙØ± Ø¯ÙØ³ØªØ§ÙÙ ØªÙÙÛÙ Ú¯Ø± ØªÙÛØ¯Ù Ø´Ø¯Ù Ø¨Ø§Ø´Ø¯Ø Ø¢Ù ÙÙ Ø¯Ø± ÙØ¶Ø¹ÛØª ÛÚ© Ø¨Ø§Ù Ù Ø¯Ù ÙÙØ§ÛÛ Ú©Ù Ø¨Ø§ (Ø³ÙØ¡Ø!) Ø§Ø³ØªÙØ§Ø¯Ù Ø§Ø² Ø´Ø¹Ø§Ø±Ù Ø±Ø³ÙÛÙ Ø¹Ø¯Ù Ø¬Ø¯Ø§ÛÛ Ø¯ÛÙ Ø§Ø² Ø³ÛØ§Ø³ØªØ ÛÚ© Ø³Ø®ÙÙØ± ÙØ°ÙØ¨Û ÙÛ ØªÙØ§ÙØ¯ ÙÙÚÙÙ ÛÚ© Ø³Ø®ÙÚ¯ÙÛ Ø­Ø²Ø¨Û Ø§Ø² Ø³ÛØ§Ø³Øª Ø­Ø±Ù Ø¨Ø²ÙØ¯Ø Ø§ÙØ§ Ù¾ÛÚ¯ÛØ±Û Ø­ÙÙÙÛ Ù Ø­ØªÛ Ø´Ø±Ø¹Û ÙØ¯Ø¹ÛØ§Øª Ù ØªÙÙÛÙ ÙØ§ Ù ØªÙÙØª ÙØ§ÛØ´&nbsp; Ø¯Ø± Ø­Ú©Ù Ø¨Ø± Ø³Ø± Ø¯Ø§Ø± Ú©Ø±Ø¯Ù ÙÙØµÙØ± Ø§Ø³Øª!</p>
<p>Ø§Ø³ØªÙØ§Ø¯Ù Ø§Ø² Ø´Ø¨Ú©Ù ÙØ§Û ÙØ°ÙØ¨Û Ø¨Ø±Ø§Û Ù¾ÛØ´Ø¨Ø±Ø¯ Ø§ÙØ¯Ø§Ù Ø³ÛØ§Ø³Û Ø§ÙØ¨ØªÙ Ø§Ø² Ø§Ø¨ØªØ¯Ø§Û Ø§ÙÙÙØ§Ø¨ Ø³Ø§Ø¨ÙÙ Ø¯Ø§Ø±Ø¯Ø Ø§ÙØ§ ÙÛÚÚ¯Ø§Ù Ø§ÛÙÙØ¯Ø± Ø³Ø§Ø²ÙØ§Ù ÛØ§ÙØªÙØ Ù¾Ø±ÙØ²ÛÙÙØ ØªÙØ¯Ø±ÙØ§ÙÙ Ù ÙÛØ±Ø§ÙÚ¯Ø± ÙØ¨ÙØ¯Ù Ø§Ø³Øª. Ø¨Ù Ø®ØµÙØµ Ø§ÛÙÚ©Ù Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯ Ù ÛØ§Ø±Ø§ÙØ´ &ndash; Ú©Ù ÚÙ Ø¯Ø± Ø¯ÙØ±Ø§Ù Ø´ÙØ±Ø¯Ø§Ø±Û Ù ÚÙ ÙØ¨Ù Ø§Ø² Ø¢Ù Ø¨Ø§ ÙÙ Ø¨ÙØ¯Ù Ù ÙØ³ØªÙØ¯- ÙÙ Ø¯Ø±Ú© Ø¯Ø±Ø³ØªÛ Ø§Ø² Ø§ÙÚ©Ø§Ø± Ø¹ÙÙÙÛ ÙØ´Ø± ÙØ°ÙØ¨ÛÙ ÙØ±ÙØ¯Ø³Øª Ø¬Ø§ÙØ¹Ù Ø¯Ø§Ø±ÙØ¯ Ù ÙÙ Ø®ÙØ¯ Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯ Ø¯Ø± Ø¨Ú©Ø§Ø±Ú¯ÛØ±Û Ø±Ø³Ø§ÙÙ ÙØ§ Ù Ø¨Ø§Ø²Û Ø¯Ø§Ø¯Ù Ø±Ø³Ø§ÙÙ Ø§Û ÙØ¨ÙØº Ø­ÛØ±Øª Ø§ÙÚ¯ÛØ²Û Ø¯Ø§Ø±Ø¯.</p>
<p>ÙØ±Ø§ÙÙØ´ ÙÚ©ÙÛÙ Ú©Ù Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯Û Ø¨Ø§ Ø±Ø³Ø§ÙÙ Ø§Û Ø¨Ù ÙØ§Ù ØªÙÙÛØ²ÛÙÙ Ú©Ù Ø¯Ø± ÙØ¹Ø±Ø¶ Ø¯ÛØ¯ ÙÙÚ¯Ø§Ù Ø§Ø³Øª Ù Ø¨Ø³ÛØ§Ø±Û Ø§Ø² ÙØ®Ø§Ø·Ø¨Ø§ÙØ´Ø ÙØ®Ø§Ø·Ø¨ Ø³Ø§ÛØ± Ø±Ø³Ø§ÙÙ ÙØ§ ÙØ³ØªÙØ¯Ø ØªÙØ§ÙØ³ØªÙ Ø§Ø³Øª Ø®ÙØ¯ Ù Ø¯ÙÙØªØ´ Ø±Ø§ ÙØ¸ÙÙÙ<br />
Ø ÙÙØ·ÙÛØ ØµØ±ÙÙ Ø¬ÙØ ÙØ±Ø§Ø¬ÙØ§Ø­Û&nbsp; -Ù Ø®ÙØ§ØµÙ ÙØ± Ø·ÙØ± Ú©Ù Ø®ÙØ¯ Ø®ÙØ§Ø³ØªÙ- ÙØ´Ø§Ù Ø¯ÙØ¯. Ø§Ù ÙÙØ§Ù Ø§Ø¨Ø±ÙØ±Ø¯ Ø±Ø³Ø§ÙÙ Ø§Û Ø§Ø³Øª Ú©Ù ØªÙØ§ÙØ³Øª Ø§Ø² Ø§ÙØªØ¶Ø§Ø­Û Ø¨Ù ÙØ§Ù ÙØ§ÙØ¹Ù Ø¯Ø§ÙØ´Ú¯Ø§Ù Ú©ÙÙØ¨ÛØ§ Ø¨Ù ÙØ¯Ø¯ Ø¨Ø§Ø²Û ÙØ§Û Ø±Ø³Ø§ÙÙ Ø§ÛØ ÚÙØ§Ù Ø­ÙØ§Ø³Ù Ø§Û Ø¨Ø³Ø§Ø²Ø¯ Ú©Ù ÙØ®Ø§ÙÙØ§Ù Ø®ÙØ¯ Ø±Ø§ ÙÛØ² ÙØ§Ø¯Ø§Ø± Ø¨Ù ØªØ­Ø³ÛÙ Ú©ÙØ¯&#8230; Ù Ø·Ø¨Ø¹Ø§ Ø¢ÙÙØ§ÛÛ Ú©Ù Ø¯Ø± Ø­Ø¶ÙØ± Ø¹ÙÙÙ Ù Ø§ØºÛØ§Ø± ÚÙÛÙ ÙØ§ÙØ±Ø§ÙÙ Ø¹ÙÙ ÙÛ Ú©ÙÙØ¯Ø Ø¨Ø§ Ø±Ø³Ø§ÙÙ Ø§Û Ø®ØµÙØµÛ ØªØ± Ù ÙØ®Ø§Ø·Ø¨Ø§ÙÛ Ø®Ø§ØµØªØ± Ù Ø¯Ø± Ø­Ø§ÙØ§ØªÛ ÙØ®ØµÙØµØ ÛØ¹ÙÛ Ø¨Ø§ Ø§Ø³ØªÙØ§Ø¯Ù Ø§Ø² ÙÙØ§Ù ÚÛØ²Û Ú©Ù ÙÙ Ø´Ø¨Ú©Ù ÙØ¯Ø§Ø­Û ÙÛ Ø®ÙØ§ÙÙØ´Ø Ø¯Ù ÙØ§ Ù Ø¨ÙÚ©Ù ØµØ¯ÙØ§ Ø¨Ø±Ø§Ø¨Ø± ÙØ®Ø§Ø·Ø¨Ø§ÙÙ &quot;Ø¯Ù Ø¯Ø§Ø¯Ù&quot; Ø®ÙØ¯ Ø±Ø§ Ø¨ÛØ´ØªØ± ØªØ­Øª ØªØ§Ø«ÛØ± ÙØ±Ø§Ø± ÙÛ Ø¯ÙÙØ¯.</p>
<p>Ø®Ø§Ø·Ø±Ù ÙØ³Øª Ú©Ù Ø¯Ø± Ø²ÙØ§Ù Ø´ÙØ±Ø¯Ø§Ø±Û Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯Ø Ø¨Ø±Ø§Û ÚÙØ¯ Ø±ÙØ²Û Ø¨Ù ÙØ´ÙØ¯ Ø±ÙØªÙ Ø¨ÙØ¯Ù. ÛÚ©Û Ø§Ø² Ø¢Ø´ÙØ§ÛØ§Ù ÙÙØª Ú©Ø±Ø¯Ù Ø¨ÙØ¯ Ù Ø¨Ø±Ø§Û Ø±ÙØªÙ Ø¨Ù ÙØ±Ø§Ø³Ù Ø®Ø§Ú©Ø³Ù¾Ø§Ø±ÛØ Ø¨Ø§ ÚÙØ¯ Ù¾ÛØ±ÙØ±Ø¯ ÙØ°ÙØ¨ÛØ ÙÛÙ Ø³Ø§Ø¹ØªÛ ÙÙØ³ÙØ± Ø´Ø¯Ù. Ø¨Ø­Ø«Ø´Ø§Ù Ø¨Û Ø¬ÙØª Ú©Ø´ÛØ¯ Ø¨Ù Ø´ÙØ±Ø¯Ø§Ø± ØªÙØ±Ø§Ù Ú©Ù &quot;ÙÛ Ú¯ÙÛÙØ¯ Ø®ÛÙÛ Ú©Ø§Ø± ÙÛ Ú©ÙØ¯.&quot; Ø¢ÙÙØ§ Ø¢ÙÙØ¯Ø± Ø¬Ø¯Û Ø¯Ø± ÙÙØ±Ø¯ Ú©Ø§Ø±Û Ù ÙØ®ÙØµ Ù Ø¨Û Ø±ÛØ§ Ù Ù¾Ø§Ú© Ù Ø¨Ø§ Ø§ÛÙØ§Ù Ø¨ÙØ¯Ù Ù Ø­ØªÛ Ù¾Ø±ÙÚÙ ÙØ§Û Ø§ÙØ¬Ø§Ù Ø´Ø¯Ù Ø¨Ù ÛØ¯ Ø¨Ø§ Ú©ÙØ§ÛØªÙ Ø´ÙØ±Ø¯Ø§Ø± ÙÙØª ØµØ­Ø¨Øª ÙÛ Ú©Ø±Ø¯ÙØ¯ Ú©Ù Ú¯ÙÛÛ Ø¯Ø³Øª Ú©Ù Ø¯Ø± ÙÙØ±Ø¯ ÚÙØ¯ Ø´ÙØ±Ø¯Ø§Ø± ØªÙØ±Ø§Ù ØªØ­ÙÛÙ ÙØ§Û ÙØ¨Ø³ÙØ·Û Ú©Ø±Ø¯Ù Ø§ÙØ¯! Ø¯Ø± Ø­Ø§ÙÛ Ú©Ù ÙÛÚ Ú©Ø¯Ø§Ù Ø§Ø² Ø¢ÙÙØ§ Ø§Ø² Ø§Ø¨ØªØ¯Ø§Û Ø¯ÙØ±Ù Ø´ÙØ±Ø¯Ø§Ø±Û Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯ Ø§ØµÙØ§ Ø¨Ù ØªÙØ±Ø§Ù ÙØ±ÙØªÙ Ø¨ÙØ¯ÙØ¯. (Ù ØªØ§Ø²Ù Ø§Ú¯Ø± ÙÙ ÙÛ Ø±ÙØªÙØ¯ Ø¨Ø¹ÛØ¯ Ø¨ÙØ¯ Ù¾Ø±ÙÚÙ ÙØ§ÛÛ Ú©Ù Ø´ÙØ±ÙÙØ¯Ø§Ù ØªÙØ±Ø§ÙÛ ÙØ§Ø¯Ø± Ø¨Ù Ø¯ÛØ¯Ù Ø¢ÙÙØ§ ÙØ¨ÙØ¯ÙØ¯ Ø±Ø§ Ø¯ÛØ¯Ù Ø¨Ø§Ø´ÙØ¯!)<br />ØªÙ Ù ØªÙÛ Ú©Ø§Ø± Ø±Ø§ Ú©Ù Ø¯Ø±Ø¢ÙØ±Ø¯Ù ÙÚ©Ø§Ù Ø§ÛÙ &quot;ÙÛ Ú¯ÙÛÙØ¯&quot;ÙØ§ ÙØ¬Ø§ÙØ³ Ø±ÙØ¶Ù Ù ÙÙØ­Ù Ø¯Ø±Ø¢ÙØ¯.<br />Ø§Ø² Ø§ÛÙ ÙÙÙÙÙ ÙØ§ Ø¨Ø³ÛØ§Ø± Ø¨ÙØ¯ Ù Ø¯Ø± ÙÙÚ¯Ø§Ù Ø§ÙØªØ®Ø§Ø¨Ø§Øª Ù Ø¨Ù Ø®ØµÙØµ Ø¢Ù ÙÙÙØ¹ Ú©Ù ÙÙØª ØªØ®Ø±ÛØ¨ ÙØ§Ø´ÙÛ Ø±Ø³ÛØ¯Ø ÙØ¯Ø±Øª ÙØ®ÙÙ Ø§ÛÙ Ø´Ø¨Ú©Ù Ø¨ÛØ´ØªØ± ÙÙØ§ÛØ§Ù Ø´Ø¯. Ø¢ÙØ¬Ø§ Ú©Ù ÙÙ ÙÙØ· Ø­Ø±ÙØª ÙØ§Ø´ÙÛ Ú©Ù Ø­ØªÛ Ø±ÙØ­Ø§ÙÛÙÙ Ø¨ÙÙØ¯ Ù¾Ø§ÛÙ Ù ÙÙØ±Ø¯ ØªØ§ÛÛØ¯ ÙÙÙ Ø¬Ø§ÙØ¨Ù ÙØ¸Ø§ÙÛ ÚÙÙ Ø¬ÙØ§Ø¯Û Ø¢ÙÙÛ ÙÙ Ø´Ú©Ø³ØªÙ Ø´Ø¯.</p>
<p>Ø¨Ø§ Ø±ÙÛ Ú©Ø§Ø± Ø¢ÙØ¯Ù Ø¯ÙÙØª ÙÙØ Ø¬ÙÙÙØ±Û ÙØ§ÙØ¹Û ÙÙØ­Ù Ø®ÙØ§Ù ÙØ§ Ø¢ØºØ§Ø² Ø´Ø¯Ù Ø§Ø³Øª Ù ØµØ¯ÙØ§ Ø¨Ø±Ø§Ø¨Ø± Ø¨ÛØ´ Ø§Ø² Ù¾ÛØ´Ø Ù¾ÙÙ Ù Ø§ÙÚ©Ø§ÙØ§Øª Ø¯Ø± Ø§Ø®ØªÛØ§Ø± Ø§ÛÙ Ú¯Ø±ÙÙ Ú©ÙÚÚ© ÙØ±Ø§Ø± Ú¯Ø±ÙØªÙ Ø§Ø³Øª. Ø­Ø§ÙØ§ ÙÙ ÙÙØ· ÙØ¯Ø§Ø­Ø§Ù Ø¯Ø± Ø³ÛØ§Ø³ØªÙØ§Û Ú©ÙØ§Ù Ø¯Ø®Ø§ÙØª ÙØ§Û Ø§Ø±Ø´Ø§Ø¯Û ÙÛ Ú©ÙÙØ¯Ø Ø¨ÙÚ©Ù Ø¯ÙÙØª Ø¬Ø¯ÛØ¯ ØªØ§ Ø¢ÙØ¬Ø§ Ú©Ù ØªÙØ§ÙØ³ØªÙ ÙØ¯ÛØ±Ø§Ù Ù ÙØ³ÙÙÙØ§Ù ÙÙÙ Ø±Ø§ Ø§Ø² ÙÛØ§Ù &quot;ÙÛØ§ØªÛ&quot;ÙØ§ Ø§ÙØªØ®Ø§Ø¨ Ú©Ø±Ø¯Ù Ù ÙÛ Ú©ÙØ¯ Ù Ø§ÛÙ ÛØ¹ÙÛ ØªØ§Ø«ÛØ± ÙØ³ØªÙÛÙ Ø´Ø¨Ú©Ù ÙØ¯Ø§Ø­Û Ú©Ø´ÙØ± Ø¨Ø± Ø³ÛØ§Ø³ØªÙØ§Û Ú©ÙØ§Ù Ú©Ø´ÙØ± Ù Ø§Ø¬Ø±Ø§Û Ø¢ÙÙØ§. Ú¯Ø°Ø´ØªÙ Ø§Ø² Ø§ÛÙ Ú©Ù ÙÙÙÚ©Øª ÙÙ Ø¨Ù ØµÙØ±Øª ÙÛØ§ØªÛ Ø§Ø¯Ø§Ø±Ù ÙÛ Ø´ÙØ¯ Ù Ø§ÛÙ &quot;Ø³ÛØ³ØªÙ&quot; Ú©Ù Ø¨Ø±Ø§Û Ø¨Ø±Ú¯Ø²Ø§Ø±Û ÛÚ© ÙØ±Ø§Ø³Ù Ø®ÙØ¯Ø¬ÙØ´ &quot;Ø¹Ø§Ø¯Û&quot;Ø Ø§ÙØ§ Ø¨Ø±Ø§Û ØªØ¨Ø¯ÛÙ Ø´Ø¯Ù Ø¨Ù ÙØ±ÙÙÚ¯ Ú©Ø§Ø± Ù Ø§Ø¯Ø§Ø±Ù ÙÙÙÚ©Øª ÛÚ© &quot;ÙØ§Ø¬Ø¹Ù ØªÙØ§Ù Ø¹ÛØ§Ø±&quot; Ø§Ø³ØªØ Ø¨Ù Ø³Ø±Ø¹Øª ÙØ±Ø§ÙØ§Ù Ø¯Ø± Ø­Ø§Ù Ø±ÛØ´Ù Ø¯ÙØ§ÙØ¯Ù Ø¯Ø± ØªÙØ§Ù Ø§Ø±Ú©Ø§Ù Ø¬Ø§ÙØ¹Ù Ø§Ø³Øª. </p>
<p>ÙØ§Ø¹Ø¯ØªØ§ ÙÙØ¸ÙØ±Ù ØªÙØ§Ù ÙØ¯Ø§Ø­Ø§Ù Ø¬Ø§ÙØ¹Ù ÙÛØ³Øª Ù Ø¨ÛØ´ØªØ± ÙÙÛÙ Ø´Ø¨Ú©Ù ÙØ¹Ø¯ÙØ¯ Ø§ÙØ§ Ø¨Ø³ÛØ§Ø± ÙØ¯Ø±ØªÙÙØ¯ Ø¨Ù Ø³Ø±Ú©Ø±Ø¯Ú¯Û Ø§ÙØ±Ø§Ø¯Û ÙØ«Ù Ø­Ø§Ø¬ ÙÙØµÙØ± Ø§Ø³ØªØ ÙØ§ÙØ§ Ø§Û Ø¨Ø³Ø§ Ú©Ù Ø¯Ø± ÙÛØ§Ù Ø§ÛÙ ÙØ´Ø± Ø¢Ø¯ÙÙØ§ÛÛ Ø§ÙÙ Ø§Ø¯Ø¨ Ù Ø§Ø¯Ø¨ÛØ§Øª Ù Ø§Ø®ÙØ§Ù ÙÙ Ø¨Ø§Ø´ÙØ¯. ÙÙÙÙÙ Ø¨Ø³ÛØ§Ø± Ø±ÙØ´ÙØ´ ÛÚ©Û Ø§Ø² Ø®ÙØ´ÙØ§Ù ØªØ±ÛÙ ÙØ¯Ø§Ø­Ø§Ù ÙØ´ÙØ¯Ø ÙØ±Ø­ÙÙ Ø«Ø§Ø¨Øª (Ø§Ø³ØªØ§Ø¯Û) Ø§Ø³Øª Ú©Ù Ø¨ÛØ´ØªØ± Ø§Ø² ØµØ¯Ø§Û Ø®ÙØ´Ø Ø°ÙÙÙ Ø´Ø¹Ø± Ù Ø´Ø¹ÙØ± Ù Ø§Ø¯Ø¨ Ù Ø¢Ø²Ø§Ø¯Ú¯Û Ø¯Ø§Ø´Øª Ù Ø§ØªÙØ§ÙØ§ ÙØ± ÚÙØ¯ Ø¨Ø§ Ø±ÙØ¨Ø± Ú©ÙÙÙÛ Ø§ÙÙÙØ§Ø¨ Ø±ÙÛÙ Ú¯Ø±ÙØ§Ø¨Ù Ù Ú¯ÙØ³ØªØ§Ù<br />
 ÙØ¯ÛÙÛ Ø¨ÙØ¯Ø Ø§ÙØ§ Ø§Ø² ÙØ±Ø· Ø¢Ø²Ø§Ø¯Ú¯Û Ù Ø¯Ø± Ø¹ÛÙ ØªÙÚ¯Ø¯Ø³ØªÛØ Ø­Ø§Ø¶Ø± Ø¨Ù ÙØ²Ø¯ÛÚ© Ø´Ø¯Ù Ø¨Ù Ø§ÛØ´Ø§ÙØ ÙÙ Ø¯Ø± Ø¯ÙØ±Ø§Ù Ø±ÛØ§Ø³Øª Ø¬ÙÙÙØ±Û Ù ÙÙ Ø±ÙØ¨Ø±Û ÙØ´Ø¯. (ÙØ± ÚÙØ¯ Ú©Ù ÙÙÙØ§Ø±Ù ØªØ§Ú©ÛØ¯ ÙÛ Ú©Ø±Ø¯ Ø¢ÙØ§Û Ø®Ø§ÙÙÙ Ø§Û Ø±Ø§ Ø¯ÙØ³Øª Ø¯Ø§Ø±Ø¯) Ø³ÙÙ Ø§Ø³Øª ÙÛÚ ÙÙØª ÛÚ© Ø±ÛØ§Ù ÙÙ Ø§Ø² Ø§ÛÙ Ø±Ø§Ù ÙÛÙØ¯ÙØ®Øª Ù ÙØ¹ØªÙØ¯ Ø¨ÙØ¯ Ú©Ù ÙØ¯Ø§Ø­Û Ø¨Ø±Ø§Û Ù¾ÙÙ Ø­Ø±Ø§Ù Ø§Ø³Øª.</p>
<p>Ø§ÙØ§ Ø¯Ø± Ø¯Ù Ø¯ÙÙ Ø§Ø®ÛØ± ÙÙ ÙÙØ· Ø³Ú©Ø§Ù Ø¬Ø±ÛØ§Ù ÙØ¯Ø§Ø­Û Ø¯Ø± Ú©Ø´ÙØ± ÙØ§ Ø¨Ù Ø¯Ø³Øª Ú©Ø³Ø§ÙÛ Ø§ÙØªØ§Ø¯Ù Ú©Ù Ø·ÙØ± Ø¯ÛÚ¯Ø±Û ÙÚ©Ø± Ù Ø¹ÙÙ ÙÛ Ú©ÙÙØ¯Ø Ø¨ÙÚ©Ù Ø¨Ø³ÛØ§Ø±Û Ø§Ø² Ø¬Ø±ÛØ§Ù ÙØ§Û Ø³ÛØ§Ø³Û ÙÙ ÙØ²Ù Ù Ø§Ø¹ØªØ¨Ø§Ø±Û Ø¨Ø±Ø§Û ÙØ¹Ø§ÙÛØª ÙØ§Û ÙÛØ§ØªÛ &ndash;Ø§Ø² Ø³Ø±ÙÛØ§Øª ÙØ§ Ù ÙØ¯Ø§Ø­Ø§Ù Ú¯Ø±ÙØªÙ ÛØ§ ÙÛÙÛØ´Ø§Û Ø¬ÙØ¨Û Ø¨Ø±Ø®Û Ø§Ø² Ø¢ÙÙØ§- ÙØ§Ø¦Ù Ø´Ø¯Ù Ø§ÙØ¯ Ù Ú¯ÙÛÛ Ú©Ù ÙØ«ÙØ§ ÙÙØ³ Ø§Ø¸ÙØ§Ø± ÙØ¸Ø±ÙØ§Û Ø³ÛØ§Ø³Û Ø­Ø§Ø¬ ÙÙØµÙØ± Ø§Ø´Ú©Ø§ÙÛ ÙØ¯Ø§Ø±Ø¯Ø Ø§ÙØ§ ÙÙÚ© Ù¾ÛÚ©Ø§ÙØ´ Ø¨Ù Ø¬Ø§ÛÛ ÙØ´Ø§ÙÙ Ø±ÙØªÙ Ú©Ù ÙØ¨Ø§ÛØ¯ ÙÛ Ø±ÙØªÙ!<br />&nbsp;<br />Ø§ÙØ¨ØªÙ ØªØ§ ØªÙÚ©Ø± Ø§ÛÙØ·ÙØ± Ø¨Ø§Ø´Ø¯Ø Ø§ÛÙ Ø¬Ø±ÛØ§Ù ÙÙ Ø¨Ù ÙÙÛÙ Ú¯ÙÙÙ Ø¹ÙÙ Ø®ÙØ§ÙØ¯ Ú©Ø±Ø¯. Ú¯ÛØ±ÛÙ Ø§ÛÙØ¨Ø§Ø± ÙØ§ÙÛØ¨Ø§Ù Ø³Ø± Ú©ÛØ´Ù Ø±Ø§ Ø´Ù ØªØ± Ú©ÙØ¯Ø ÙÙØ¯Û Ø§Ø´ Ø±Ø§ Ú©ÙØ§Ø± Ø¨Ú¯Ø°Ø§Ø±Ø¯Ø Ø¯Ø±ØµØ¯Û Ø§Ø² ÙÙØ§ØµØ¨ Ø±Ø§ Ø¨Ø±Ø§Û ÙÙÚÙ ÙØ§Û Ø­Ø¶Ø±Ø§Øª Ú©ÙØ§Ø± Ø¨Ú¯Ø°Ø§Ø±Ø¯ Ù&#8230; Ø®ÙØ§ØµÙ Ø¨ØªÙØ§ÙØ¯ Ø¯Ù Ø­Ø¶Ø±Ø§Øª Ø±Ø§ Ø¨Ø¯Ø³Øª Ø¨ÛØ§ÙØ±Ø¯ Ù ÙÙÚ© Ù¾ÛÚ©Ø§Ù Ø±Ø§ Ø¨Ù Ø³ÙØª Ø¯ÛÚ¯Ø±Û Ø¨Ø±Ú¯Ø±Ø¯Ø§ÙØ¯. Ø§ÙØ§ Ø§ÛÙ ÚØ§Ø±Ù Ú©Ø§Ø± ÙÛØ³Øª.</p>
<p>ÚÙ ÙØ§ÙÛØ¨Ø§Ù Ù Ø¯Ø³ØªÙ Ø§Ø´Ø ÚÙ Ø§ØµÙØ§Ø­ Ø·ÙØ¨Ø§Ù Ù ÚÙ Ø±ÙØ­Ø§ÙÛØª Ø³ÙØªÛ Ø§ÙØ«Ø§Ù ÙØ§Ø´ÙÛ Ù Ø¯ÛÚ¯Ø±Ø§Ù Ù ÚÙ ÙØ± Ú¯Ø±ÙÙ Ø¯ÛÚ¯Ø±Û Ú©Ù Ø¯Ø± Ú©ÙØ§Ø± ÙÙØ§ÙØ¹ Ø¬ÙØ§Ø­ÛØ Ø°Ø±Ù Ø§Û Ø¯ÙØ´ Ø¨Ø±Ø§Û Ú©Ø´ÙØ± Ù Ø¯ÛÙ Ø¨Ø³ÙØ²Ø¯Ø ÙØ§ÙØ¹Ø§ Ø§Ú¯Ø± ÙÛ Ø®ÙØ§ÙÙØ¯ Ø§ÛÙ Ø¯Ø±Ø¯ Ø±Ø§ Ø¯Ø±ÙØ§Ù Ú©ÙÙØ¯ Ø¨Ø§ÛØ¯ ÚØ§Ø±Ù Ø§Û Ø§Ø³Ø§Ø³Û Ø¨ÛÙØ¯ÛØ´ÙØ¯. Ø§ÛÙ ÙØ´Ø± ÙÙ ÙÙØ· Ø¯Ø± Ø³ÛØ§Ø³Øª Ù Ø§ÙØªØµØ§Ø¯ Ù ÙØ¯ÛØ±ÛØª Ù Ø­Ú©ÙÙØª Ø¯Ø§Ø±Ø¯ ÙØ§Ø¬Ø¹Ù Ø¨Ù Ø¨Ø§Ø± ÙÛ Ø¢ÙØ±ÙØ¯Ø Ø¨ÙÚ©Ù Ø¯Ø± Ø®ÙØ¯ Ø¯ÛÙ Ù ÙØ°ÙØ¨ ÙÙ Ú©Ù ÙØµÛØ¨Øª Ø¨Ù Ø¨Ø§Ø± ÙÛØ§ÙØ±Ø¯Ù Ø§ÙØ¯. ÙÙÙØªØ±ÛÙ Ø¢Ù ÙÙÛÙ Ø±ÙØ§Ø¬ Ø®Ø±Ø§ÙØ§Øª ÙØ°ÙØ¨Û Ú©Ù Ø²ÙÛÙÙ Ø³Ø§Ø²Ø§Ù Ø¢Ù ÙØ¯Ø§Ø­Ø§Ù ÙØ³ØªÙØ¯.</p>
<p>ÙÙÛ Ø®ÙØ§ÙÙ Ø±Ø§Ù Ø­Ù ÙØ§Û &quot;Ø®ÙØ¯Ø¹ÙØ§ÙÙ Ø¨ÛÙØ§ÙÙ&quot; Ø¨Ø¯ÙÙ ÙÙÛ ÙÚ©Ø± ÙÛ Ú©ÙÙ ÙØ·Ø¹ ÛØ§ Ú©Ù Ú©Ø±Ø¯Ù ØªØ¯Ø±ÛØ¬Û Ú©ÙÚ© ÙØ§Û ÙÙØ¯Û Ù ØºÛØ± ÙÙØ¯Û Ø¨Ù ÙØ¯Ø§Ø­Ø§Ù Ù ÙÛØ§Øª ÙØ°ÙØ¨Û ÛÚ©Û Ø§Ø² Ú©Ø§Ø±ÙØ§ Ø¯Ø± Ø§ÛÙ Ø²ÙÛÙÙ Ø¨Ø§Ø´Ø¯. ÙØ±Ø¯Ù Ù ÙÙÙÙÛÙ Ø®ÙØ¯Ø´Ø§Ù Ø§Ø² Ù¾Ø³ Ø¯Ø®Ù Ù Ø®Ø±Ø¬ ÙØ±Ø§Ø³Ù ÙØ§Û ÙØ°ÙØ¨Û Ø´Ø§Ù ÙÙÛØ´Ù Ø¨Ø±Ø¢ÙØ¯Ù Ø§ÙØ¯ Ù Ø§ÛÙ Ú©ÙÚ© ÙØ§ÛÛ Ú©Ù Ø±Ø³Ù Ø´Ø¯Ù Ø´ÙØ±Ø¯Ø§Ø±Û ÙØ§ Ù ÙÙØ§Ø¯ÙØ§Û Ø¯ÛÚ¯Ø± ÙÛ Ú©ÙÙØ¯Ø Ø¨ÛØ´ØªØ± Ø¨Ø§Ø¹Ø« Ø´Ø± Ø¯Ø± ÙÛØ§Øª ÙØ§ ÙÛ Ø´ÙØ¯ ØªØ§ Ø®ÛØ±.<br />Ø§ØµÙØ§Ø­ Ø·ÙØ¨Ø§Ù Ù Ø±ÙØ´ÙÙÚ©Ø±Ø§Ù Ø¯ÛÙÛ ÙÙ Ø¨Ø§ÛØ¯ Ø±ÙØ´ÙÚ¯Ø±Û ÙØ§Û ÙÚ©Ø±Û Ø®ÙØ¯Ø´Ø§Ù Ø±Ø§ Ø¨Ù Ø¬Ø§Û Ø³ÛØ§Ø³Øª Ù ÙÙØ³ÙÙ Ø±ÙÛ Ø¯ÛÙ ÙØªØ±Ú©Ø² Ú©ÙÙØ¯ Ù Ø¨Ù Ø¬Ø§Û ÙØ§Ø³ Ø²Ø¯Ù Ø¨Ø§ Ø¹ÙØ§Ù ÙØ°ÙØ¨ÛØ Ø¯Ø³Øª Ú©Ù Ø¨Ù Ø§ÙØ¯Ø§Ø²Ù ÙØ³ÛØ­ ÙÙØ§Ø¬Ø±ÛØ Ú©Ù Ø¯Ø± Ø±ÙØ²ÙØ§ÙÙ Ø§Ø´ ØµØ±Ø§Ø­ØªØ§ ÙØ¯Ø§Ø³Øª ÙØ³Ø¬Ø¯ Ø¬ÙÚ©Ø±Ø§Ù Ø±Ø§ Ø²ÛØ± Ø³ÙØ§Ù Ø¨Ø±Ø¯Ø Ø´ÙØ§ÙØª Ø¯Ø§Ø´ØªÙ Ø¨Ø§Ø´ÙØ¯. <br />Ø±ÙØ­Ø§ÙÛÙÙ ÙÙ Ú©Ù Ø®ÙØ¯Ø´Ø§Ù Ø§Ø² ÙÙÙ Ø¨ÙØªØ± ÙÛ Ø¯Ø§ÙÙØ¯ Ø¨Ø±Ø§Û Ø³Ø±Ø¬Ø§Û Ø®ÙØ¯ ÙØ´Ø§ÙØ¯Ù Ø§ÛÙ Ú¯Ø±ÙÙ Ù¾Ø±ÙØ¯Ø¹Ø§ ÚÙ Ú©ÙÙØ¯.</p>
<p>ÙÛ ÙØ§ÙØ¯ ÙÙ Ù Ø´ÙØ§ Ú©Ù Ú©Ø§ÙÛØ³Øª ÙÚ¯ÙÛÛÙ &quot;ÙÙ ÙÛØ±Ù Ù¾Ø§Û Ø¯Ø¹Ø§Ø´ Ø­Ø§Ù Ú©ÙÙØ ÚÛ Ú©Ø§Ø± Ø¯Ø§Ø±Ù Ø¨Ù Ø§ÛÙ Ú<br />
©Ø§Ø±Ø§Ø´Ø&quot; Ø±ÙÛ ÙÙÚ© Ú©ÙÙ ÛØ® Ú©Ù ÙÙÛ Ø´ÙØ¯ ÙÙÛÙØ¬ÙØ±Û Ø§Ø³Ú©Û Ø¨Ø§Ø²Û Ú©Ø±Ø¯Ø ÙÛ Ø´ÙØ¯Ø!</p>
<p>&nbsp;</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=323" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1386/10/15/323/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پیروزی اراده و تجلی لج بازی</title>
		<link>http://www.debsh.com/1386/08/01/301/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1386/08/01/301/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Oct 2007 17:53:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/2007/10/23/%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%88%d8%b2%db%8c-%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%aa%d8%ac%d9%84%db%8c-%d9%84%d8%ac-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c/</guid>
		<description><![CDATA[Ø¢ÙØ§Û ÙØ¨ÙÛ Ø¹Ø²ÛØ²ØØ§Ø² Ù¾Ø§Ø³Ø® ÙÙØµÙ Ø´ÙØ§ Ø¨Ù ÛØ§Ø¯Ø¯Ø§Ø´Øª ÙØ¨ÙÛ&#8204;Ø§Ù Ø®ÙØ´Ø­Ø§Ù Ø´Ø¯Ù Ù ÙÚ©Ø± ÙÛ Ú©ÙÙ Ø³ÙØ§Û Ø­Ø±Ù ÙØ§ Ù Ø¨Ø­Ø« ÙØ§ÛÛ Ú©Ù ÙØ·Ø±Ø­ Ø´Ø¯ÙØ Ø§ÛÙ ÙÙØ¶ÙØ¹ Ú©Ù Ø¯Ø± Ø§ÛÙ Ø¯Ù ÙØ·ÙØ¨Ø Ø¯Ù ÙÙØ± Ú©Ù Ø¯Ø§Ø±Ø§Û Ø¯ÛØ¯Ú¯Ø§Ù ÙØ§Û ÙØªÙØ§ÙØª Ù Ø­ØªÛ Ø¨Ø¹Ø¶Ø§ Ø§Ø®ØªÙØ§Ù Ø¯Ø± ÙØ¨Ø§ÙÛ ÙØ³ØªÙØ¯Ø ØªÙØ§ÙØ³ØªÙ Ø§ÙØ¯ Ø¨Ø¯ÙÙ Ø¹ØµØ¨Ø§ÙÛØªØ Ù¾Ø±Ø®Ø§Ø´Ø Ø¯Ø±Ø´ØªÚ¯ÙÛÛ Ù ØªÙÙØª Ø²ÙÛ Ø¨Ø§ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>Ø¢ÙØ§Û ÙØ¨ÙÛ Ø¹Ø²ÛØ²Ø<br />Ø§Ø² <a href="http://www.doomdam.com/archives/000334.php#more">Ù¾Ø§Ø³Ø® ÙÙØµÙ Ø´ÙØ§</a> Ø¨Ù <a href="http://farjami.debsh.com/archives/2007/10/19/002911.html">ÛØ§Ø¯Ø¯Ø§Ø´Øª ÙØ¨ÙÛ&zwnj;Ø§Ù</a> Ø®ÙØ´Ø­Ø§Ù Ø´Ø¯Ù Ù ÙÚ©Ø± ÙÛ Ú©ÙÙ Ø³ÙØ§Û Ø­Ø±Ù ÙØ§ Ù Ø¨Ø­Ø« ÙØ§ÛÛ Ú©Ù ÙØ·Ø±Ø­ Ø´Ø¯ÙØ Ø§ÛÙ ÙÙØ¶ÙØ¹ Ú©Ù Ø¯Ø± Ø§ÛÙ Ø¯Ù ÙØ·ÙØ¨Ø Ø¯Ù ÙÙØ± Ú©Ù Ø¯Ø§Ø±Ø§Û Ø¯ÛØ¯Ú¯Ø§Ù ÙØ§Û ÙØªÙØ§ÙØª Ù Ø­ØªÛ Ø¨Ø¹Ø¶Ø§ Ø§Ø®ØªÙØ§Ù Ø¯Ø± ÙØ¨Ø§ÙÛ ÙØ³ØªÙØ¯Ø ØªÙØ§ÙØ³ØªÙ Ø§ÙØ¯ Ø¨Ø¯ÙÙ Ø¹ØµØ¨Ø§ÙÛØªØ Ù¾Ø±Ø®Ø§Ø´Ø Ø¯Ø±Ø´ØªÚ¯ÙÛÛ Ù ØªÙÙØª Ø²ÙÛ Ø¨Ø§ ÛÚ©Ø¯ÛÚ¯Ø± Ø¯Ø± ÛÚ© ÙØ¶Ø§Û ÙØ¬Ø§Ø²Û Ú¯ÙØªÚ¯Ù Ú©ÙÙØ¯ Ù Ø¯ÛÚ¯Ø±Ø§Ù Ø±Ø§ ÙÙ Ø¨Ù Ø§Ø¸ÙØ§Ø± ÙØ¸Ø± ØªØ´ÙÛÙ Ú©ÙÙØ¯Ø Ø¨Ø§Ø¹Ø« Ø®ÙØ´ÙÙØªÛ&zwnj;Ø³Øª. Ø§ÙÛØ¯ÙØ§Ø±Ù Ø§ÛÙ ÙØ¶Ø§ Ø§Ø¯Ø§ÙÙ Ù¾ÛØ¯Ø§ Ú©ÙØ¯.</p>
<p>Ù Ø§ÙØ§ Ø¨Ø¹Ø¯Ø ÚÙØ¯ ÙÚ©ØªÙ&zwnj;Ø§Û Ø¯Ø±Ø¨Ø§Ø±Ù Ù¾Ø§Ø³Ø® Ø´ÙØ§ Ø¨Ù ÛØ§Ø¯Ø¯Ø§Ø´Øª ÙÙ Ø¨Ù ÙØ¸Ø±Ù Ø±Ø³ÛØ¯Ù Ø§Ø³Øª Ú©Ù Ø¨Ù Ø·ÙØ± ØµØ±ÛØ­ Ù Ø­ØªÛ Ø§ÙÙÙØ¯ÙØ± Ø®ÙØ§ØµÙØ ÙÛ ÙÙÛØ³Ù. Ù¾ÛØ´ Ø§Ø² Ø¢Ù Ø¨Ø§ÛØ¯ Ø¨Ø§ÛØ¯ Ø¨Ø±Ø§Û ÚÙØ¯ÙÛÙ Ø¨Ø§Ø± ØªØ§Ú©ÛØ¯ Ú©ÙÙ Ú©Ù Ø¯ÙØ§Ø¹ ÙÙ Ø§Ø² Ú¯Ø²Ø§Ø±Ù ÙØ§ÛÛ ÙØ«Ù &quot;ØªØ¬ÙÛ Ø¹Ø§Ø¯Ø§Øª Ù Ø±ÙØªØ§Ø± Ø¹ÙÙÙÛ Ø§ÛØ±Ø§ÙÛØ§Ù Ø¯Ø± Ú¯ÙØªØ§Ø± Ù Ø¹ÙÙÚ©Ø±Ø¯ Ø±Ø¦ÛØ³ Ø¬ÙÙÙØ±Û Ø§ÛØ±Ø§Ù&quot; Ø¨Ù ÙÛÚ ÙØ¬Ù Ø¨Ù ÙÙØ²ÙÙ ØªØ§ÛÛØ¯ Ù ÛØ§ Ø¯ÙØ§Ø¹ Ø§Ø² Ø®ÙØ¯ Ú©Ø±Ø¯Ø§Ø± ÙØ±Ø¯Ù Ù ÙÙØ§ÛÙØ¯Ù Ø´Ø§Ù ÙÛØ³Øª Ù ÙØ§ÙØ¹Ø§ ØªØ¹Ø¬Ø¨ ÙÛ Ú©ÙÙ Ú©Ù ÚØ·ÙØ± Ø¨Ø¹Ø¶Û Ø§Ø² Ø®ÙØ§ÙÙØ¯Ù ÙØ§ Ú¯ÙØ§Ù ÙÛ Ø¨Ø±ÙØ¯ Ú©Ù ÙÙ ÙØ¯Ø§ÙØ¹ Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯ Ù Ø¨Ù Ø®ØµÙØµ ÙØ¶Ø¹ÛØª ÙÙØ§Ú©Øª Ø¨Ø§Ø± Ú©ÙÙÙÛ ÙØ³ØªÙ.<br />Ø¶ÙÙ Ø§ÛÙÚ©Ù Ø¨Ø§Ø² ÙÙ ÛØ§Ø¯Ø¢ÙØ±Û ÙÛ Ú©ÙÙ Ú©Ù ÚÙÙ ÙÙ Ø¯Ø± Ø¯Ø§Ø®Ù Ø§ÛØ±Ø§Ù Ø²ÙØ¯Ú¯Û ÙÛ Ú©ÙÙ Ù Ø¨Ø§ ÙØ§Ù Ø®ÙØ¯Ù&nbsp; ÙØ·ÙØ¨ ÙÛ ÙÙÛØ³ÙØ ÙØ§Ú¯Ø²ÛØ±Ù Ú©Ù Ø¨Ø³ÛØ§Ø±Û Ø§Ø² Ø®Ø·ÙØ· ÙØ±ÙØ² Ù ÙØ§Ø±ÙØ¬Û Ù Ø­ØªÛ Ø²Ø±Ø¯ Ø±Ø§ Ø±Ø¹Ø§ÛØª Ú©ÙÙ ØªØ§ Ø§Ø² Ø¢ÙØ¬Ø§ÛÛ Ú©Ù Ø¨Ù ÙÙÙ ÙØ¹Ø±ÙÙ &quot;Ø¢Ø²Ø§Ø¯Û Ø¨ÛØ§Ù Ø¯Ø± Ø§ÛØ±Ø§Ù ØªÙØ±ÛØ¨Ø§ ÙØ·ÙÙ Ø§Ø³Øª&quot;Ø Ø¯ÚØ§Ø± ÙØ´Ú©ÙØ§Øª Ø²ÛØ³Øª ÙØ­ÛØ·Û ÙØ´ÙÙØ Ø¨ÙØ§Ø¨Ø±Ø§ÛÙ Ø¯Ø± Ø¨Ø¹Ø¶Û Ø§Ø² Ø¬Ø§ÙØ§ ÙÙÚ©Ù Ø§Ø³Øª ÙØªÙ ÙÙØ¯Ø§Ø±Û ÙØ§Ø®ÙØ§ÙØ§ Ø¨Ø§Ø´Ø¯Ø Ú©Ù Ø§ÛÙ Ø¨Ù ÙØ±Ø²Ø´ Ø¯Ø³Øª ÙÙ ÙØ±Ø¨ÙØ· Ø§Ø³Øª!</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>1-&nbsp;ÛÚ©Û Ø§Ø² ÙØ­ÙØ±ÙØ§Û Ø§ØµÙÛ ÙÙØ´ØªÙ Ø´ÙØ§ Ø¯Ø± Ø¨ÛØ§Ù Ø§ÛÙ ÙØ·ÙØ¨ Ø¨ÙØ¯ Ú©Ù ØªÙØ¶ÛØ­ Ø¨Ø¯ÙÛØ¯ Ú©Ù ÚØ±Ø§ Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯ Ø±Ø§ Ø¨Ø§ Ø§ÙÙØ§Ø¸ Ø®Ø§ØµÛ ØªÙØµÛÙ ÙÛ Ú©ÙÛØ¯ Ù Ø®ÙØ§ÙÙØ¯Ù ÙØ·ÙØ¨ Ø´ÙØ§ Ø¢ÙÙØ¯Ø± Ø¯ÙØ§ÛÙ ÙØ®ØªÙÙ Ø§ÛÙ ÙØ·ÙØ¨ Ø±Ø§ Ø§Ø² ÙÙØ´ØªÙ Ø´ÙØ§Ø Ø¨Ù Ø¯ÙØ¹Ø§Øª ÙØ®ØªÙÙ ÙÛ Ø®ÙØ§ÙØ¯ Ú©Ù ÙØ§Ø®ÙØ¯Ø¢Ú¯Ø§Ù Ú¯ÙØ§Ù ÙÛ Ú©ÙØ¯ Ø§ÛÙ ÙÙØ´ØªÙØ Ù¾Ø§Ø³Ø®ÛØ³Øª Ø¨Ù Ú©Ø³Û Ú©Ù Ø¨Ù ÙØ¨ÙÛ Ø§Ø´Ú©Ø§Ù Ú©Ø±Ø¯Ù Ú©Ù &quot;ÚØ±Ø§ Ø¨Ù Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯ ØªÙÙÛÙ ÙÛ Ú©ÙÛØ¯Ø ÛØ§ Ø¯Ø± ÙÙØ±Ø¯ Ø§Ù Ø·ÙØ² ÙÛ ÙÙÛØ³ÛØ¯Ø&quot; Ø¯Ø± Ø¬Ø§Û Ø¬Ø§Û ÙÙØ´ØªÙ Ø´ÙØ§Ø Ø¨ÛØ´ Ø§Ø² Ø¯Ù ÙÙØ±Ø¯ Ø¯ÛØ¯Ù Ú©Ù Ø¨Ù Ø§ÛÙ Ø§Ø¹ØªØ±Ø§Ø¶Ù ÙÚ©Ø±Ø¯Ù&zwnj;Û ÙÙ ÙØ¹ØªØ±Ø¶ Ø´Ø¯Ù Ø¨ÙØ¯ÛØ¯ Ù Ø¨Ù Ø®ÙØ§ÙÙØ¯Ù ÙÙ ØªÙÙÛÙ Ú©Ø±Ø¯Ù Ø¨ÙØ¯ÛØ¯ Ú©Ù ÙØ«ÙØ§ ÙÙ Ø¨Ù Ø§ÛÙ Ø¯ÙÛÙ Ù Ø¢Ù Ø¯ÙÛÙ ÙØ®Ø§ÙÙ Ø§Ù ÙØ³ØªÙ Ú©Ù Ø´ÙØ§ ÛØ§ ÙØ± Ú©Ø³ Ø¯ÛÚ¯Ø±Û Ø¨Ù Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯ ÙÙØ¯ Ú©ÙØ¯ ÛØ§ Ø¯Ø±Ø¨Ø§Ø±Ù Ø§Ø´ Ø·ÙØ² Ø¨ÙÙÛØ³Ø¯ . <br />ÙÙ Ø§ÙØ¨ØªÙ ÙØ®Ø§ÙÙ ÙØ±Ú¯ÙÙÙ ØªÙÙÛÙ Ø§Ø² Ø±Ø³Ø§ÙÙ ÙØ§ Ù ØªØ±ÛØ¨ÙÙ ÙØ§Û Ø±Ø³ÙÛ ÙØ³ØªÙØ Ù Ø®ÙØ¯Ù ÙÙ Ø³Ø¹Û ÙÛ Ú©ÙÙ Ø§ÛÙ Ú©Ø§Ø± Ø±Ø§ ÚÙ Ø¨Ù Ø§Ø³Ù Ø·ÙØ² Ù ÚÙ Ø¨Ù ÙØ± Ø§Ø³Ù Ø¯ÛÚ¯Ø±Û Ø§ÙØ¬Ø§Ù ÙØ¯ÙÙØ Ø§ÙØ§ ÙÙØ´ØªÙ ÙÙ Ø±Ø¨Ø· Ø²ÛØ§Ø¯Û Ø¨Ù Ø§ÛÙ ÙÙØ¶ÙØ¹ ÙØ¯Ø§Ø´Øª. Ú¯ÙØ§Ù ÙÛ Ú©ÙÙ Ú©Ù Ø¨Ø§Ø¹Ø« Ø§ÛÙ Ø³ÙØ¡ØªÙØ§ÙÙ ØªÛØªØ±Û Ø¨Ø§Ø´Ø¯ Ú©Ù ÙÛÙÚ© Ø¯ÙÙØ¯Ú¯Ø§Ù ÙØ­ØªØ±Ù Ø¯Ø± Ø³Ø§ÛØªÙØ§ÛÛ ÙØ«Ù Ø¨Ø§ÙØ§ØªØ±ÛÙ Ù ØµØ¨Ø­Ø§ÙÙ Ø¨Ù ÙØ·ÙØ¨ ÙÙ Ø¯Ø§Ø¯Ù Ø¨ÙØ¯ÙØ¯. (ÙØ«ÙØ§ Ø¯Ø± Ø¨Ø§ÙØ§ØªØ±ÛÙ Ø¨Ø§ Ø§ÛÙ Ø¹ÙÙØ§Ù: &quot; Ø³Ù Ø§Ø´ØªØ¨Ø§Ù Ø¨Ø²Ø±Ú¯ Ø§Ø¨Ø±Ø§ÙÛÙ ÙØ¨ÙÛ Ú©Ù Ø¨Ø§Ø¹Ø« ÙÛ Ø´ÙØ¯ Ø¨Ù Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯ ØªÙÙÛÙ Ú©ÙØ¯&quot;) ÙØ§Ø¹ØªØ§ ÙØ¨ÙÙ Ø¯Ø§Ø±ÛØ¯ Ú©Ù ÙÙ Ù¾Ø§Ø³Ø®Ú¯ÙÛ ÙØ­ØªÙØ§Û ØªÛØªØ±Û Ú©Ù Ø¯ÛÚ¯Ø±Ø§Ù Ø¨Ø±Ø§Û ÙÙØ´ØªÙ ÙÙ Ø§ÙØªØ®Ø§Ø¨ Ú©Ø±Ø¯Ù Ø§ÙØ¯ ÙÛØ³ØªÙ.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>2-&nbsp;ÙØ·ÙØ§ ØªÙØ¬Ù Ø¯Ø§Ø´ØªÙ Ø¨Ø§Ø´ÛØ¯ Ú©Ù Ø¨Ø­Ø« ÙÙ Ø¬Ø§ÙØ¹Ù Ø´ÙØ§Ø®ØªÛ Ø§Ø³Øª Ù ÙÙ Ø³ÛØ§Ø³Û Ù Ø­Ø²Ø¨Û. Ø§ÙØ¨ØªÙ ÙÙ Ø¨Ø§ &quot;Ø¹ÙÙ&quot; Ø¬Ø§Ù<br />
Ø¹Ù Ø´ÙØ§Ø³Û Ø¨Ø·ÙØ± Ø¢Ú©Ø§Ø¯ÙÛÚ© Ø¢Ø´ÙØ§ ÙÛØ³ØªÙØ ÙÙÛ Ø¨Ø± Ø§Ø³Ø§Ø³ ÛÚ© Ø¬Ø§ÙØ¹Ù Ø´ÙØ§Ø³Û Ø®ÙØ¯ÙØ§ÙÛ ÙØ¹ØªÙØ¯Ù Ú©Ù Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯ Ø±Ø¦ÛØ³ Ø¬ÙÙÙØ± ÙØ±Ø¯Ù Ø§ÛØ±Ø§Ù Ø§Ø³Øª Ú©Ù Ø¯Ø± Ø§Ø¯Ø§ÙÙ Ø¨ÛØ´ØªØ± Ø¯Ø± Ø§ÛÙ Ø¨Ø§Ø±Ù ØªÙØ¶ÛØ­ Ø®ÙØ§ÙÙ Ø¯Ø§Ø¯. Ø§ÙØ§ Ù¾ÛØ´ Ø§Ø² Ø¢Ù Ø¯Ø± ÙÙØ±Ø¯ ÙØ±Ø­ÙÙ Ø§ÙÙ Ø§ÙØªØ®Ø§Ø¨Ø§Øª Ø³Ø§Ù ۸۴ Ù ØªØ®ÙÙØ§ØªÛ Ú©Ù Ø¨Ù Ú¯ÙØªÙ Ø´ÙØ§ Ø¢Ù Ø§ÙØªØ®Ø§Ø¨Ø§Øª Ø±Ø§ Ø²ÛØ± Ø³ÙØ§Ù ÙÛ Ø¨Ø±Ø¯Ø Ø¨Ø§ÛØ¯ Ø¨ÛØ´ØªØ± ØµØ­Ø¨Øª Ú©ÙÛÙ. Ø§ÙØ¨ØªÙ ÙØ§Ø¨Ø¯ Ø´ÙØ§ ÙÙ ÙÛ Ø¯Ø§ÙÛØ¯ Ú©Ù ÙÙ Ø¯Ø± ÙØ± Ø¯Ù ÙØ±Ø­ÙÙ Ø¢Ù Ø§ÙØªØ®Ø§Ø¨Ø§ØªØ Ø§Ø² Ø±ÙÛØ¨ Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯ Ø­ÙØ§ÛØª ÙÛ Ú©Ø±Ø¯Ù Ù Ø¯Ø± ØªÙØ§Ù Ø§ÛÙ ÚÙØ¯ Ø³Ø§ÙØ Ø­ØªÛ ÛÚ© Ø³Ø§Ø¹Øª ÙÙ Ø·Ø±ÙØ¯Ø§Ø± Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯ ÙØ¨ÙØ¯Ù Ù ÙÛØ³ØªÙØ Ø§ÙØ§ ÙØ§Ø²Ù ÙÛ Ø¯Ø§ÙÙ Ø¯Ø± ÙÙØ±Ø¯ ØªÙÙØ¨ ÙØ§Û ÙØ³ÛØ¹Û Ú©Ù Ø´ÙØ§ Ù Ø¨Ø±Ø®Û Ø¯ÙØ³ØªØ§Ù Ø§Ø² Ø¢Ù ÙØ§ ÛØ§Ø¯ ÙÛ Ø¨Ø±ÛØ¯Ø ÙÚ©Ø§ØªÛ Ø±Ø§ Ø¨Ú¯ÙÛÙ: </p>
<p>&bull;&nbsp;Ø§ÙÙØ§. Ø¢Ù ÙØ¯Ø±Øª Ø³Ø§Ø²ÙØ§ÙØ¯ÙÛ Ø´Ø¯Ù&zwnj;Ø§Û Ú©Ù Ø´ÙØ§ Ø§Ø² Ø¢Ù ÛØ§Ø¯ ÙÛ Ú©ÙÛØ¯ Ø¨ÛØ´ØªØ± Ø§Ø² Ø¯Ù Ø¯ÙÙ Ø§Ø³Øª Ú©Ù Ø¯Ø± Ø§ÛÙ ÙØ¬ÙØ¯ Ø¯Ø§Ø±Ø¯ Ù ØªØ§ Ø¢ÙØ¬Ø§ Ú©Ù ÙÙ Ø¯Ø± Ø§ÛÙ Ø¯Ù Ù¾Ø§ÙØ²Ø¯Ù Ø³Ø§Ù Ø§Ø®ÛØ± ÛØ§Ø¯Ù ÙÛ Ø¢ÛØ¯ ÙÙÛØ´Ù ÙÙÛÙØ·ÙØ±Ø¹ÙÙ Ú©Ø±Ø¯Ù Ø§Ø³ØªØ Ø§ÙØ§ ÙÛÚÚ¯Ø§Ù ÙØ¯Ø±Øª ØªØ¹ÛÛÙ Ú©ÙÙØ¯Ù Ø§ØµÙÛ Ø¯Ø± ÙØªØ§ÛØ¬ Ø§ÙØªØ®Ø§Ø¨Ø§Øª ÙØ¨ÙØ¯Ù Ø§Ø³Øª (ÙØ«Ù Ø¯ÙÙ Ø®Ø±Ø¯Ø§Ø¯). Ø¯Ø± ÙØªÛØ¬Ù Ø§Ú¯Ø± -Ø¢ÙØ·ÙØ± Ú©Ù Ø¨Ø¹Ø¶Û Ø§Ø² Ø¯ÙØ³ØªØ§Ù Ø§ØµÙØ§Ø­ Ø·ÙØ¨ Ú¯ÙØ§Ù ÙÛ Ø¨Ø±ÙØ¯- ÙØ§ÙØ¹Ø§ Ø§ØµÙØ§Ø­Ø§Øª Ø§Ø±Ø²Ø´ Ù Ø§Ø­ØªØ±Ø§Ù ÙØ¨ÙÛ Ø±Ø§ Ø¯Ø± ÙØ²Ø¯ ÙØ±Ø¯Ù Ø¯Ø§Ø´ØªØ Ø¨Ø§ÛØ¯ Ø¯Ø± Ø§ÛÙ Ø§ÙØªØ®Ø§Ø¨Ø§Øª ÙÙ Ø¨ÙØ§ÙÙØ¯ Ø³Ø§Ù ۷۶ ÛØ§ ۸۰Ø Ø´Ø§ÙØ¯ ÙØªÛØ¬Ù Ø§Û Ø¯ÙØ®ÙØ§Ù ÙØ±Ø¯Ù Ù Ø¨Ø± Ø®ÙØ§Ù ÙÛÙ Ø¢Ù ÙØ¯Ø±ØªÙØ§Û Ø³Ø§Ø²ÙØ§ÙØ¯ÙÛ Ø´Ø¯Ù Ø¨Ø¯Ø³Øª ÙÛ Ø¢ÙØ¯.</p>
<p>&bull;&nbsp;Ø«Ø§ÙÛØ§. ÙØ±Ø¶ Ú©ÙÛÙ Ú©Ù Ø¢Ù ÚÙØ¯ Ø¯Ø±ØµØ¯Û Ú©Ù &ndash;Ø¨Ù Ú¯ÙØªÙ Ø´ÙØ§- Ø³Ø§Ø²ÙØ§ÙØ¯ÙÛ Ø´Ø¯Ù Ù¾Ø´Øª Ø³Ø± Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯ ÙØ±Ø§Ø± Ú¯Ø±ÙØªÙØ¯ Ù Ø¨Ø§Ø¹Ø« Ø´Ø¯ÙØ¯ Ø§Ù Ø¨Ù ÙØ±Ø­ÙÙ Ø¯ÙÙ Ø¨Ø±ÙØ¯Ø ÙØ§ÙØ¯ Ø§ÛÙ ØªÙØ§ÙØ§ÛÛ Ø¨ÙØ¯ÙØ¯ Ù Ú©Ø±ÙØ¨Û Ø¨Ù ÙØ±Ø­ÙÙ Ø¯ÙÙ ÙÛ Ø±ÙØª. Ø®Ø¨ Ø¨Ù ÙØ¸Ø± Ø´ÙØ§ ÙØ´Ú©Ù Ø­Ù Ø¨ÙØ¯ Ù Ø§ØµÙØ§Ø­Ø§Øª Ø¨Ø±ÙØ¯Ù Ø´Ø¯Ù Ø¨ÙØ¯Ø Ø®ÙØ§ÙØ´ ÙÛ Ú©ÙÙ ÙÙØ±Ø§ ÙØ³ÛØ± Ø¨Ø­Ø« Ø±Ø§ Ø¹ÙØ¶ ÙÚ©ÙÛØ¯ Ù Ø¨Ø­Ø« Ø±Ø§ Ø¨Ù ÙØ´Ú©ÙØ§Øª Ø¬Ø§Ø±Û Ú©Ø´ÙØ± Ù Ø¨Ù Ø®ØµÙØµ ÙØ³Ø§ÙÙ ÙØ³ØªÙ Ø§Û ÙÚ©Ø´Ø§ÙÛØ¯Ø ÚÙÙ ÙÙ Ø¨Ø­Ø«Ù Ø¨Ø± Ø³Ø± ÙØ±ÙÙÚ¯ Ù Ø¬Ø§ÙØ¹Ù Ø§Ø³Øª. ÚÙÙ ÙÙ Ø¯Ø±Ø¨Ø§Ø±Ù Ø²ÛØ§Ø¯Ù Ø®ÙØ§ÙÛØ Ø±Ø§Ø­Øª Ø·ÙØ¨ÛØ Ú©Ù Ø®Ø±Ø¯Û Ø¬ÙØ¹Û Ù Ø§ÛÙØ·ÙØ± ÚÛØ²ÙØ§ Ø¨Ø­Ø« ÙÛ Ú©ÙÙ Ù Ø¯ØºØ¯ØºÙ&zwnj;Ø§Ù Ø§ÛÙÙØ§Ø³Øª Ù ÙÙ Ø¬ÙÚ¯ ÙØ¯Ø±Øª Ø¢Ø¨Ø§Ø¯Ú¯Ø±Ø§Ù Ù Ø§Ø¹ØªÙØ§Ø¯ ÙÙÛ.<br />Ø¨Ú¯Ø°Ø§Ø±ÛØ¯ Ø®Ø§Ø·Ø±Ù Ø§Û Ø±Ø§ Ø¨Ø±Ø§ÛØªØ§Ù ØªØ¹Ø±ÛÙ Ú©ÙÙ Ú©Ù Ø§ØªÙØ§ÙØ§ Ø¯Ø± Ø§Ø±ØªØ¨Ø§Ø· ÙØ³ØªÙÛÙ Ø¨Ø§ Ø¨Ø®Ø´Û Ø§Ø² Ù¾Ø§Ø³Ø® Ø´ÙØ§ Ø¨Ù ÙÙØ´ØªÙ ÙØ¨ÙÛ ÙÙ ÙÙ ÙØ³Øª. Ø¢ÙØ¬Ø§ Ú©Ù Ø¨Ù Ø¹ÙÙØ§Ù Ø¯ÙÛÙÛ Ø¨Ø± ÙØ§ÙÙØ¬Ù Ø¨ÙØ¯Ù ÙØªØ§ÛØ¬ Ø§ÙØªØ®Ø§Ø¨Ø§Øª Ø¯ÙØ± Ø¯ÙÙ Ù Ø¨Ø±ÙØ² ØªÙÙØ¨ ÙØ³ÛØ¹ ÙÙØ´ØªÙ Ø§ÛØ¯ &quot; ÛÚ© ÙÚ©ØªÙ ÙÙÙ Ø¯Ø± Ø¢ÙØ§Ø±ÙØ§Û Ø§ÙØªØ®Ø§Ø¨Ø§Øª ÙÙÙÛÙ Ø±Ø¦ÛØ³ Ø¬ÙÙÙØ±Ø Ø§ÛÙ Ø§Ø³Øª Ú©Ù Ø¢Ø±Ø§Û ÙØ§ÙØ²Ø¯ÙØ§Û Ø§ØµÙØ§Ø­ Ø·ÙØ¨Ø§Ù( ÙØ§Ø´ÙÛØ ÙØ¹ÛÙØ Ú©Ø±ÙØ¨ÛØ ÙÙØ±Ø¹ÙÛØ²Ø§Ø¯Ù) Ø¯Ø± ÙØ±Ø­ÙÙ Ø§ÙÙ Ø¬ÙØ¹Ø§ ۱۷ ÙÛÙÛÙÙ Ù Ø¢Ø±Ø§Û ÙØ§ÙØ²Ø¯ÙØ§Û ÙØ­Ø§ÙØ¸Ù Ú©Ø§Ø±Ø§Ù( Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯Ø ÙØ§ÙÛØ¨Ø§Ù Ù ÙØ§Ø±ÛØ¬Ø§ÙÛ) Ø¬ÙØ¹Ø§ ۱۲ ÙÛÙÛÙÙ Ø¨ÙØ¯Ø Ø¯Ø± ÙØ±Ø­ÙÙ Ø¯ÙÙ Ø§ØµÙØ§Ø­ Ø·ÙØ¨Ø§Ù ۱۰ ÙÛÙÛÙÙ Ù ÙØ­Ø§ÙØ¸Ù Ú©Ø§Ø±Ø§Ù ۱۶ ÙÛÙÛÙÙ Ø±Ø§Û Ø¢ÙØ±Ø¯ÙØ¯.<br />
&quot;<br />Ø®Ø§Ø·Ø±Ù ÙØ³Øª Ú©Ù Ø¢Ù Ø´Ø¨Û Ú©Ù ÙØªØ§ÛØ¬ Ø§ÙØªØ®Ø§Ø¨Ø§Øª Ø¯ÙØ± Ø§ÙÙ Ø±Ø§ Ø§Ø¹ÙØ§Ù Ú©Ø±Ø¯ÙØ¯ ÙÙ Ø¯Ø± ØªØ­Ø±ÛØ±ÛÙ Ø±ÙØ²ÙØ§ÙÙ Ø´Ø±Ù Ø¨ÙØ¯Ù. ÙØ­ÙØ¯ ÙÙÚØ§ÙÛØ Ø³Ø±Ø¯Ø¨ÛØ± Ø´Ø±Ù Ú©Ù ÙÛ Ø®ÙØ§Ø³Øª ØªÛØªØ± ÙØ±Ø¯Ø§Û Ø±ÙØ²ÙØ§ÙÙ Ø±Ø§ Ø§ÙØªØ®Ø§Ø¨ Ú©ÙØ¯Ø Ø¨Ø§ Ø¹Ø¬ÙÙ ØªØ¹Ø¯Ø§Ø¯ Ø¢Ø±Ø§Û ÙØ§Ø´ÙÛ Ù Ú©Ø±ÙØ¨Û Ù ÙØ¹ÛÙ Ù ÙÙØ±Ø¹ÙÛØ²Ø§Ø¯Ù Ø±Ø§ Ø¨Ø§ ÙÙ Ù Ø¢Ø±Ø§Û Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯ Ù ÙØ§ÙÛØ¨Ø§Ù Ù ÙØ§Ø±ÛØ¬Ø§ÙÛ Ø±Ø§ Ø¨Ø§ ÙÙ Ø¬ÙØ¹ Ø²Ø¯ Ù ØªÛØªØ±Û Ø²Ø¯ Ø¨Ø§ Ø§ÛÙ ÙØ­ØªÙØ§ Ú©Ù &quot;ÙØ¬ÙÙØ¹ Ø§Ø±Ø§Û Ø§ØµÙØ§Ø­ Ø·ÙØ¨Ø§Ù ۱۷ ÙÛÙÛÙÙ&nbsp; Ù ÙØ¬ÙÙØ¹ Ø¢Ø±Ø§Û Ø§ØµÙÙÚ¯Ø±Ø§ÛØ§Ù ۱۲ ÙÛÙÛÙÙ&quot; </p>
<p>Ø®Ø¨ Ø§ÙØ¨ØªÙ Ø¢Ù ÙÙÙØ¹ ØªØ¨ Ù ØªØ§Ø¨ Ø§ÙØªØ®Ø§Ø¨Ø§Øª Ø¨ÙØ¯ Ù Ú©Ø§Ø± ØªØ¨ÙÛØºÛ Ø¯Ø±Ø³Øª ÙÙ ÚÙÛÙ ÙÛ&zwnj;Ø·ÙØ¨ÛØ¯ ÙÙÛ ÙÙØ§ÙØ¬Ø§ Ø¨Ù ÛÚ©Û Ø§Ø² Ø¯ÙØ³ØªØ§ÙÛ Ú©Ù Ú©ÙØ§Ø±Ù Ø¨ÙØ¯ Ø¢ÙØ³ØªÙ Ú¯ÙØªÙ Ø®Ø¯Ø§ Ú©ÙØ¯ Ø§ÛÙ ØªÛØªØ± Ø¨Ø¹Ø¯ÙØ§ Ø¨Ø§ÙØ± Ø®ÙØ¯ Ø¯ÙØ³ØªØ§Ù ÙØ´ÙØ¯. ÚØ±Ø§ Ú©Ù Ø§Ú¯Ø± Ú©ÙÛ Ø§Ø² Ø¨Ø§Ø²ÛÙØ§Û Ø­Ø²Ø¨Û Ù Ø¬ÙØ§Ø­Û Ø¯ÙØ± Ø´ÙÛÙØ Ø¨Ù Ø±Ø§Ø­ØªÛ ÙØªÙØ¬Ù Ø®ÙØ§ÙÛÙ Ø´Ø¯ Ú©Ù Ø§ÛÙ Ø®Ø· Ú©Ø´Û ÙØ§ Ø¯Ø±Ø³Øª ÙÛØ³Øª. ÙØ«ÙØ§ Ø±Ø§Û Ø¨Ù Ú©Ø±ÙØ¨Û Ø±Ø§Û Ø¨Ù Ø§ØµÙØ§Ø­Ø§Øª ÙØ¨ÙØ¯Ø Ø±Ø§Û Ø¨Ù &quot;50 ÙØ²Ø§Ø± ØªÙÙØ§Ù Ø¨Ù ÙØ± ÙÙØ±&quot; Ø¨ÙØ¯ Ú©Ù Ø¯ÙÛÙØ§ Ø´Ø¹Ø§Ø±Û Ù¾ÙÙ¾ÙÙÛØ³ØªÛ Ù Ø§ÙØ¨ØªÙ Ø¨Ø§ Ø±ÙÛÚ©Ø±Ø¯Û Ø¹Ø¯Ø§ÙØª Ø·ÙØ¨Ø§ÙÙ Ø¨ÙØ¯ Ú©Ù Ø³ÙØ®ÛØª ÚÙØ¯Ø§ÙÛ Ø¨Ø§ Ø´Ø¹Ø§Ø±ÙØ§Û Ø§ØµÙØ§Ø­ Ø·ÙØ¨Ø§ÙÙ ÙØ¯Ø§Ø´Øª. Ø¨Ù Ø¹Ø¨Ø§Ø±Øª Ø¯ÛÚ¯Ø± Ø§Ú¯Ø± Ø§Ø² ÙÙØ¸Ø± Ø¬Ø§ÙØ¹Ù Ø¨Ù Ø¬Ø§Û Ø³ÛØ§Ø³Øª ÙÚ¯Ø§Ù Ú©ÙÛÙØ Ø±Ø§Û Ø¨Ù Ú©Ø±ÙØ¨Û ÙÙ ÙÙØ§Ù Ø±Ø§Û Ø¨Ù Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯ Ø¨ÙØ¯ Ù ÙÙÛÙ Ø±Ø§Û ÙØ§ Ø¨ÙØ¯ÙØ¯ Ú©Ù Ø¨Ø¯ÙÙ ØªÙØ¬Ù Ø¨Ù ÙØ­Ø§Ø³Ø¨Ø§Øª Ø´ÙØ§ Ù Ø¢ÙØ§Û ÙÙÚØ§ÙÛØ Ø¨Ù Ø¯ÙØ¨Ø§Ù ØªÚ©Ù&zwnj;Ø§Û ÙØ§Ù Ø¨ÛØ´ØªØ± (ÚÙ ÙØ±ÙÛ ÙÛ Ú©ÙØ¯ ۵۰ ÙØ²Ø§Ø± ØªÙÙØ§Ù Ø¯Ø± ÙØ§Ù Ø¨Ø§Ø´Ø¯ ÛØ§ Ø¬Ø±Ø¹Ù Ø§Û ÙÙØª Ø¨Ø± Ø³Ø± Ø³ÙØ±Ù ÙØ± ÙØ¹Ø¯Ù) Ø§Ø² Ø³Ø¨Ø¯ Ú©Ø±ÙØ¨ÛØ Ø¨Ù Ú¯ÙÙÛ Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯ Ø±ÙØªÙØ¯. Ø§ÙØ§ Ø´ÙØ§ ÙÙÙØ² Ø¨Ø§ Ø¯ÙØ¯Ù ØªØ§ ÚÙØ§Ø±ØªØ§Û Ø­Ø²Ø¨ÛØ ÙÛ Ø®ÙØ§ÙÛØ¯ Ø«Ø§Ø¨Øª Ú©ÙÛØ¯ Ø¯Ø± Ø§ÙØªØ®Ø§Ø¨Ø§Øª ÙØ±Ø­ÙÙ Ø¯ÙÙØ &quot;ÙÛÙÛÙÙ&zwnj;ÙØ§&quot; Ø±Ø§Û ÙØ§ÙØ¹ÙÙÙ ÙØ¬ÙØ¯ Ø¯Ø§Ø±Ø¯!</p>
<p>&bull;&nbsp;Ø«Ø§ÙØ«Ø§ ÙÙ Ø¨Ø§Ø±ÙØ§ Ù Ø¨Ø§Ø±ÙØ§ Ø§Ø² Ø´ÙØ§ Ù Ø¨Ø³ÛØ§Ø±Û Ø¯ÛÚ¯Ø± Ø§Ø² ÙÙÛØ³ÙØ¯Ú¯Ø§Ù Ù ØªØ­ÙÛÙÚ¯Ø±Ø§Ù Ø®ÙØ§ÙØ¯Ù Ù Ø´ÙÛØ¯Ù Ø§Ù Ú©Ù ÙÛ Ú¯ÙÛÛØ¯ &quot;ÙØ± Ú©Ø³ Ø¯ÛÚ¯Ø±Û Ú©Ù Ø¨Ø¬Ø§Û Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯ Ø¨Ù Ø¯ÙØ± Ø¯ÙÙ ÙÛ Ø¢ÙØ¯Ø Ø¯Ø± ÙÙØ§Ø¨Ù ÙØ§Ø´ÙÛ Ù¾ÛØ±ÙØ² Ù Ø±ÛÛØ³ Ø¬ÙÙÙØ± ÙÛ Ø´Ø¯.&quot;&nbsp; Ø¨Ø³ÛØ§Ø± Ø¯ÙØ³Øª Ø¯Ø§Ø±Ù Ø¨Ø¯Ø§ÙÙ Ú©Ù Ø§Ø² Ú©Ø¬Ø§ Ù Ø¨Ø§ ÚÙ ÙØ±ÛÙÙ Ø§Û Ø¨Ù Ø§ÛÙ ÙØªÛØ¬Ù Ø±Ø³ÛØ¯Ù Ø§ÛØ¯Ø Ø¢ÛØ§ Ø¨Ù ÙØ¸Ø± Ø´ÙØ§ Ø§Ú¯Ø± ÙØ«ÙØ§ ÙØ¹ÛÙ ÛØ§ ÙØ§ÙÛØ¨Ø§Ù (Ú©Ù Ø´Ø¹Ø§Ø±ÙØ§Û Ù¾ÙÙ¾ÙÙÛØ³ØªÛ Ú©ÙØªØ±Û ÙØ³Ø¨Øª Ø¨Ù Ú©Ø±ÙØ¨Û Ù Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯ Ø¯Ø§Ø´ØªÙØ¯) ÙÙ Ø¨Ù Ø¯ÙØ± Ø¯ÙÙ Ø±Ø§Ù ÙÛ ÛØ§ÙØªÙØ¯ Ø­ØªÙØ§ Ø¯Ø± ÙÙØ§Ø¨Ù ÙØ§Ø´ÙÛ Ù¾ÛØ±ÙØ² ÙÛ Ø´Ø¯ÙØ¯Ø<br />Ø¯ÛÚ¯Ø± Ø¢ÙÚ©Ù ÙÛ Ø®ÙØ§ÙÙ Ø¨Ø¯Ø§ÙÙ Ø§Ú¯Ø± ÙØ§ÙØ¹Ø§ ÚÙÛÙ Ø¨Ø§Ø´Ø¯ Ù ÙØ±Ø¯Ù Ø§Ø² ÙØ¬ ÙØ§Ø´ÙÛ Ø¨Ù Ø±ÙÛØ¨ Ø§Ù (Ø¨Ù ÙÙÙ Ø´ÙØ§: ÙØ± Ø±ÙÛØ¨Û) Ø±Ø§Û Ø¯Ø§Ø¯Ù Ø¨Ø§Ø´ÙØ¯ Ù Ø¯Ø±Ø¨Ø§Ø±Ù ÙÙÙØªØ±ÛÙ Ø§ÙØªØ®Ø§Ø¨Ø§Øª Ú©Ø´ÙØ±Ø Ú©Ù ÙØ³ØªÙÛÙØ§ Ø¨Ø§ Ø¢ÛÙØ¯Ù Ø®ÙØ¯ Ù Ø®Ø§ÙÙØ§Ø¯Ù Ø´Ø§Ù Ø§Ø±ØªØ¨Ø§Ø· Ø¯Ø§Ø±Ø¯Ø Ø§ÛÙÙØ¯Ø± Ø¨ÚÙ Ú¯Ø§ÙÙ Ø¹ÙÙ Ú©Ø±Ø¯Ù Ø¨Ø§Ø´ÙØ¯Ø Ø¢ÛØ§ Ø³Ø²Ø§ÙØ§Ø± ÙÙØ§ÛÙØ¯Ù Ù Ø±Ø¦ÛØ³ Ø¬ÙÙÙØ±Û Ú©Ù ÙØ¬Ø¨Ø§Ø² Ø¨Ø§Ø´Ø¯ Ù ØªØµÙÛÙ ÙØ§Û Ø¨ÚÙ Ú¯Ø§ÙÙ Ø¨Ú¯ÛØ±Ø¯ ÙÛØ³ØªÙØ¯Ø ÙØ·ÙØ§ ØµØ±ÛØ­ Ù Ø´Ø¬Ø§Ø¹Ø§ÙÙ Ù Ø¨Ø¯ÙÙ ØªÙØ¬Ù Ø¨Ù Ø®ÙØ´ Ø¢ÙØ¯Ù ØªÙØ¯Ù Ù¾Ø§Ø³Ø® Ø¨Ø¯ÙÛØ¯.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>3-&nbsp;ÙÙØ´ØªÙ Ø§ÛØ¯: &laquo; Ø´ÙØ§ ÙØ¹ØªÙØ¯ÛØ¯ Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯ Ø§Ø² ÙØ¸Ø± Ø®ÙÙÛØ§Øª Ø´Ø¨ÛÙ ÙØ±Ø¯Ù Ø§ÛØ±Ø§Ù Ø§Ø³Øª Ù Ø·Ø¨Ø¹Ø§ ÙÛ ØªÙØ§Ù ÙÛ Ø±Ø§ ÙÙØ§ÛÙØ¯Ù ÙÙØª Ø§ÛØ±Ø§Ù Ø¯Ø§ÙØ³ØªØ Ù Ø¯Ø± Ø§ÛÙ Ø§Ø³ØªØ¯ÙØ§Ù Ø®ÙØ¯ Ø¨Ø³ÛØ§Ø±Û Ø§Ø² ÙØ¹Ø§ÛØ¨ Ø§ÛØ±Ø§ÙÛØ§Ù Ø±Ø§ ÙØ«Ø§Ù Ø¢ÙØ±Ø¯Ù Ø§ÛØ¯. Ø§ØªÙØ§ÙØ§ ÙÛ Ø®ÙØ§ÙÙ Ø¨Ú¯ÙÛÙ Ø´ÙØ§ Ø±Ø§Ø³Øª ÙÛ Ú¯ÙØ¦ÛØ¯Ø Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯ ÙÙØ§ÛÙØ¯Ù Ø¨Ø®Ø´Û Ø§Ø² Ø±ÙØ­ÛØ§Øª ÙØ±Ø¯Ù Ø§ÛØ±Ø§Ù Ø§Ø³ØªØ Ø§ÙØ§ ÙÙØªÛ ÙØ´Øª Ø³Ø§Ù ÙØ¨Ù Ø§Ø² Ø§Ù Ø¢ÙØ§Û Ø®Ø§ØªÙÛ Ø¨Ø§ Ø±Ø§Û Ø¨Ø³ÛØ§Ø± Ø¨Ø§ÙØ§ØªØ± Ø§Ø² Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯ Ø¯Ø± Ø¯Ù Ø§ÙØªØ®Ø§Ø¨ Ø±Ø§Û<br />
Ø¢ÙØ±Ø¯Ø Ù Ø®ÙÙÛØ§Øª Ø¢ÙØ§Û Ø®Ø§ØªÙÛ Ø¨Ø§ Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯ Ø¯Ø± ÙÙÛÙ ÙÙØ§Ø±Ø¯Û Ú©Ù Ú¯ÙØªÛØ¯ ÙÛÚ Ø´Ø¨Ø§ÙØªÛ ÙØ¯Ø§Ø±Ø¯Ø ÙÙ Ø¨Ø§ÛØ¯ Ø¨Ù¾Ø°ÛØ±Ù Ú©Ù ÙÙ Ø¢ÙØ§Û Ø®Ø§ØªÙÛ Ø´Ø¨ÛÙ ÙØ±Ø¯Ù Ø§ÛØ±Ø§Ù Ø§Ø³ØªØ ÙÙ Ø¢ÙØ§Û Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯Ø&raquo; Ù¾Ø§Ø³Ø® Ø´ÙØ§ Ø±Ø§ Ø¨Ø§ ØµØ±Ø§Ø­Øª ÙÛ Ø¯ÙÙ: Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯ Ø¨Ø³ÛØ§Ø± Ø¨ÛØ´ØªØ± Ø§Ø² Ø®Ø§ØªÙÛ Ù ÙØ§Ø´ÙÛØ ÙÙØ§ÛÙØ¯Ù Ø®ÙÙ Ù Ø®ÙÛ Ø¹ÙÙÙÛ Ø§ÛØ±Ø§ÙÛØ§Ù Ø§Ø³Øª. ÛØ§ Ø¯Ø³Øª Ú©Ù ÙÛ ØªÙØ§Ù Ú¯ÙØª Ø®ÙØ§Ø³ØªÙ&zwnj;ÙØ§ Ù Ø§Ø­ØªÛØ§Ø¬Ø§Øª ÙØ±Ø¯Ù Ø§ÛØ±Ø§Ù Ø¯Ø± Ø³Ø§Ù ۸۴Ø Ø±Ø¦ÛØ³ Ø¬ÙÙÙØ±Û ÚÙÙ Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯ ÛØ§ Ú©Ø±ÙØ¨Û Ø±Ø§ ÙÛ Ø·ÙØ¨ÛØ¯. (Ø¨Ø§ ØªÙØ¬Ù Ø¨Ù ÙÙØ§Ù ÙÚ©ØªÙ Ø¨Ø§ÙØ§ Ú©Ù Ú¯ÙØªÙ Ø¬ÙØ³ Ø§Ø­ÙØ¯Û ÙÚØ§Ø¯ Ù Ú©Ø±ÙØ¨Û ÛÚ©Û Ø¨ÙØ¯)<br />Ø¢ÙØ§Û ÙØ¨ÙÛØ Ø´Ø§ÛØ¯ Ø§Ø´Ú©Ø§Ù Ø´ÙØ§ Ø§ÛÙ Ø¨Ø§Ø´Ø¯ Ú©Ù ÚÙØ¯ Ø³Ø§ÙÛ Ø§Ø³Øª Ø¯Ø± Ø®Ø§Ø±Ø¬ Ø§Ø² Ø§ÛØ±Ø§Ù Ø²ÙØ¯Ú¯Û ÙÛ Ú©ÙÛØ¯ Ù Ø¯Ø± Ø§ÛÙ ÙØ¯Øª Ø¢ÙÙØ¯Ø± Ø§Ø² Ø¯Ø±ÛÚÙ Ø³ÛØ§Ø³Û Ù Ø¨Ø§ ÚØ´Ù ÙØ·Ø¨ÙØ¹Ø§ØªØ Ø¨Ø®Ø´ÙØ§Û Ø®Ø§ØµÛ Ø§Ø² Ú©Ø´ÙØ± Ø±Ø§ Ø±ØµØ¯ Ú©Ø±Ø¯Ù Ø§ÛØ¯Ø Ú©Ù ÙØ¶Ø¹ÛØª ÙØ§ÙØ¹Û Ø¬Ø§ÙØ¹Ù Ø§ÛØ±Ø§Ù Ø±Ø§ ÙØ±Ø§ÙÙØ´ Ú©Ø±Ø¯Ù Ø§ÛØ¯ ÛØ§ Ø¢ÙØ±Ø§ Ø¯Ø± Ø°ÙÙ Ø®ÙØ¯ØªØ§Ù Ø¨Ù Ø´Ú©Ù Ø¯ÛÚ¯Ø±Û Ø¨Ø§Ø²Ø³Ø§Ø²Û Ú©Ø±Ø¯Ù Ø§ÛØ¯. <br />Ú©Ø§Ø´Ú©Û Ø´ÙØ§ ÙÙ ÙØ± Ø±ÙØ² ÙØ«Ù ÙÙ Ø¨Ø§ ÙÙØ³Ø§ÛÙ ÙØ§ÛÛ ÙÙØ§Ø¬Ù Ø¨ÙØ¯ Ú©Ù Ø¨Ø±Ø§Û ÙØ¬ Ø¨Ø§Ø²Û Ø¨Ø§ ÙÙØ¯ÛÚ¯Ø±Ø Ø¯Ù Ø¨Ø±Ø§Ø¨Ø±Ù Ø·Ø±ÙØ Ø¨Ù Ø®ÙØ¯Ø´Ø§Ù Ø¢Ø³ÛØ¨ ÙÛ Ø±Ø³Ø§ÙÙØ¯ Ø²ÙØ¯Ú¯Û ÙÛ Ú©Ø±Ø¯ÛØ¯. Ú©Ø§Ø´ ØªÙØ§Ù Ú©ÙÚÙ ÙØ­Ù Ø²ÙØ¯Ú¯Û Ø´ÙØ§Ø Ø¨Ø§ ÙØ¬ÙØ¯ Ø³Ø·Ù ÙØ§Û ÙÛÚÙ Ø²Ø¨Ø§ÙÙ Ø´ÙØ±Ø¯Ø§Ø±Û Ù¾Ø± Ø§Ø² Ø¢Ø´ØºØ§Ù Ù Ø­ÛÙØ§ÙØ§Øª ÙÙØ°Û Ø¨ÙØ¯. Ú©Ø§Ø´ Ø´ÙØ§ ÙÙ Ø¨Ø±Ø§Û Ø¨ÛØ³Øª Ø¯ÙÛÙÙ Ø±Ø§ÙÙØ¯Ú¯ÛØ Ù¾ÙØ¬Ø§Ù Ø¨Ø§Ø± Ø±ÙÛ ØªØ±ÙØ² ÙÛ Ø²Ø¯ÛØ¯ Ù Ø¯Ù Ø¨Ø§Ø± Ø§Ø² Ø¹ØµØ¨Ø§ÙÛØª Ø¨Ù Ø²ÙÛÙ Ù Ø²ÙØ§Ù ÙØ§Ø³Ø²Ø§ ÙÛ Ú¯ÙØªÛØ¯. Ú©Ø§Ø´ Ø´ÙØ§ ÙÙ ÙØ± Ø´Ø¨ Ø¨Ù Ø®Ø§Ø·Ø± Ø¨ÙÙ Ø²Ø¯Ù ÛØ§ ØµØ¯Ø§Û Ø¨ÙÙØ¯ Ø¶Ø¨Ø· Ø§ØªÙÙÙØ¨ÛÙ Ø¬ÙØ§ÙØ§Ù Ø´ÙØ± Ø§Ø² Ø®ÙØ§Ø¨ ÙÛ Ù¾Ø±ÛØ¯ÛØ¯. Ú©Ø§Ø´ Ø´ÙØ§ ÙÙ Ø¨Ù Ø®Ø§Ø·Ø± Ø§ÛÙÚ©Ù ÙÙØ³Ø§ÛÙ ÙØ§Û ÙØ­Ù Ú©Ø§Ø±ØªØ§Ù Ø­Ø§Ø¶Ø± ÙÙÛ Ø´ÙÙØ¯ Ù¾ÙÙ Ø¨Ø±Ù Ø¹ÙÙÙÛ Ø³Ø§Ø®ØªÙØ§Ù Ø±Ø§ Ø¨Ù¾Ø±Ø¯Ø§Ø²ÙØ¯Ø Ø¨Ø§ ÙØ¬ÙØ¯ Ø¢Ø³Ø§ÙØ³ÙØ± ÙØ¬Ø¨ÙØ± Ø¨ÙØ¯ÛØ¯ ÙØ§Ù&zwnj;ÙØ§ ÙÙØª Ø·Ø¨ÙÙ Ø±Ø§ Ø¨Ø§ Ù¾ÙÙ Ø·Û Ú©ÙÛØ¯. Ú©Ø§Ø´ Ø´ÙØ§ ÙÙ Ø¯Ø±Ú© ÙÛ Ú©Ø±Ø¯ÛØ¯Ø ÚÙ Ø­Ø³Ø±ØªÛ Ø³Øª Ú©Ù Ø¢Ø¯Ù Ø§Ø² ÙØ­Ø´Øª ÙØ§Ø´ÛÙ ÙØ§ Ù ÙÙØªÙØ±ÙØ§ Ù Ø­ØªÛ Ø¹Ø§Ø¨Ø±ÙØ§Û Ø®ÙØ¯Ø®ÙØ§ÙØ Ø¬Ø±Ø§Øª ÙÚ©ÙØ¯ Ú©ÙØ¯Ú©Ø´ Ø±Ø§ ØªØ§ Ø¨Ø§Ø²Ø§Ø± ÙØ­ÙÙ Ø¨Ø¨Ø±Ø¯. Ú©Ø§Ø´ Ø´ÙØ§ Ø¨Ù Ø¬Ø§Û Ø¨ÛØ§ÙÛÙ ÙØ§Û Ú¯Ø±ÙÙ ÙØ§Û Ø¯Ø§ÙØ´Ø¬ÙÛÛØ ÙØ¶Ø¹ÛØª ÙØ¹ÙÛ ØªØ±ÛØ§Û ÛÚ©Û Ø§Ø² Ø¯Ø§ÙØ´Ú¯Ø§Ù ÙØ§Û Ù¾Ø§ÛØªØ®Øª Ø±Ø§ ÙÛ Ø¯ÛØ¯ Ù Ø­Ø±Ù ÙØ§ÛÛ Ú©Ù Ø¯Ø± ÙÙÙÙ Ø®Ø§ÙÙ ÙØ§Û ÚØ§ÙÙ ÙÛØ¯Ø§Ù ÙÙ Ú¯ÙØªÙØ´Ø§Ù ÙÙØ§Ø­Øª ÙÛ Ø®ÙØ§ÙØ¯ Ø±Ø§ Ø¨Ø§ Ú¯ÙØ´ ÙØ§Û Ø®ÙØ¯ØªØ§Ù Ø§Ø² Ø¬ÙØ§ÙØ§Ù ÙØ±ÙÛØ®ØªÙ ÙØ·Ù ÙÛ Ø´ÙÛØ¯ÛØ¯. Ø§Ú¯Ø± Ø´ÙØ§ ÙÙ Ø¨Ø±Ø®ÙØ±Ø¯ ØºÛØ± Ø§ÙØ³Ø§ÙÛ Ù¾Ø²Ø´Ú©Ø§ÙÛ Ú©Ù Ø¯Ù ÙØ§ Ø³Ø§Ù Ø¯Ø±Ø³ Ø®ÙØ§ÙØ¯Ù Ø§ÙØ¯ Ø±Ø§ Ø¨Ø§ Ø¨ÛÙØ§Ø±Ø§Ù Ø¯Ø± Ø¨ÛÙØ§Ø±Ø³ØªØ§Ù ÙØ§ ÙÛ Ø¯ÛØ¯&#8230;</p>
<p>Ø¨ÙÙ. Ø¢ÙÙÙØª ÙÛ ØªÙØ§ÙØ³ØªÛØ¯ ÙØ¶Ø§ÙØª Ú©ÙÛØ¯ Ú©Ù Ø¢Ù Ø±ÛÛØ³ Ø¬ÙÙÙØ±Û Ú©Ù &quot;ÙØ§ÙÙÙ&zwnj;Ú¯Ø±Ø§ Ù Ø¨Ø§ Ø¯ÛØ³ÛÙ¾ÙÛÙ&quot; Ø¨ÙØ¯ Ø¨ÛØ´ØªØ± ÙÙØ§ÛÙØ¯Ù Ø§ÛØ±Ø§Ù Ø¨ÙØ¯ ÛØ§ Ú©Ø³ Ø¯ÛÚ¯Ø±!</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>4-&nbsp;ÙÙØ´ØªÙ&zwnj;Ø§ÛØ¯ &quot;Ø§ÙØ§ Ø¢ÙØ§Û ÙØ±Ø¬Ø§ÙÛ Ø¹Ø²ÛØ²! Ø§Ø´ØªØ¨Ø§Ù Ø®Ø·Ø±ÙØ§Ú© Ø´ÙØ§ Ø§ÛÙ Ø§Ø³Øª Ú©Ù Ø´Ø§ÛØ¯ Ú¯ÙØ§Ù ÙÛ Ú©ÙÛØ¯Ø Ø±Ø¦ÛØ³ Ø¬ÙÙÙØ± Ø§Ú¯Ø± Ø´Ø¨ÛÙ Ø¹Ø§ÙÙ ÙØ±Ø¯Ù Ø¨Ø§Ø´Ø¯ Ø§ÛÙ ÙØ¶ÛÙØªÛ Ø§Ø³Øª.&quot; Ù Ø¨Ø¹Ø¯ ÙÙ Ø§Ø² ÙØ¬Ø§ÛØ¹Û Ú©Ù Ø¨Ø±Ø®Û Ø§Ø² Ø§ÛÙ ÙÙÙÙÙ ÙØ§ Ø<br />
¯Ø± Ú©Ø§ÙØ¨ÙØ¬ Ù Ø´ÙØ±ÙÛ Ø¨Ù Ø¨Ø§Ø± Ø¢ÙØ±Ø¯Ù Ø§ÙØ¯ ÙØ«Ø§Ù Ø²Ø¯Ù Ø§ÛØ¯. Ø¢ÙØ§Û ÙØ¨ÙÛ Ø¹Ø²ÛØ²Ø ÙÙ Ú¯ÙØ§Ù ÙÙÛ Ú©ÙÙ&nbsp; Ø±Ø¦ÛØ³ Ø¬ÙÙÙØ± Ø§Ú¯Ø± Ø´Ø¨ÛÙ Ø¹Ø§ÙÙ ÙØ±Ø¯Ù Ø¨Ø§Ø´Ø¯ Ø§ÛÙ ÙØ¶ÛÙØªÛ Ø§Ø³ØªØ Ø§ÙØ§ ÙÚ©Ø± ÙÛ Ú©ÙÙ Ø§Ú¯Ø± Ø±Ø¦ÛØ³ Ø¬ÙÙÙØ± Ø´Ø¨ÛÙ Ø¹Ø§ÙÙ ÙØ±Ø¯Ù Ø¨Ø§Ø´Ø¯ Ø§ÛÙ ÛÚ© Ø­ÙÛÙØª Ø§Ø³Øª ÙØ§Ú¯Ø± ÚÙÛÙ Ø§ØªÙØ§ÙÛ Ø±Ø® Ø¯Ø§Ø¯Ø ÙÙÛ ØªÙØ§Ù ØªÙØ§Ù Ø§ÛØ±Ø§Ø¯ÙØ§ Ø±Ø§ ÙØªÙØ¬Ù Ø¢Ù Ø±Ø¦ÛØ³ Ø¬ÙÙÙØ± Ú©Ø±Ø¯Ø ÙÙØ§ÙØ·ÙØ± Ú©Ù ÙØ«ÙØ§ ÙÙÛ ØªÙØ§Ù ØªÙØ¬Ù Ú¯ÙØ§Ù Ø¬ÙØ§ÛØ§Øª Ø¢ÙÙØ§Ù Ø¯Ø± Ø¬ÙÚ¯ Ø¬ÙØ§ÙÛ Ø¯ÙÙ Ø±Ø§ Ø¨Ù Ú¯Ø±Ø¯Ù ÙÛØªÙØ± Ø§ÙØ¯Ø§Ø®Øª. Ø§ÙØ¨ØªÙ ÙØ±Ø¯Ù Ø¢ÙÙØ§Ù Ø¯ÙØ³Øª ÙØ¯Ø§Ø´ØªÙØ¯ Ø¨ÙØ¨Ø§Ø±Ø§Ù Ø´ÙÙØ¯Ø Ø¯ÚØ§Ø± Ú¯Ø±Ø³ÙÚ¯Û Ø´ÙÙØ¯Ø Ø¬ÙØ§ÙØ§ÙØ´Ø§Ù Ø¯Ø± Ø´Ø±Ù Ø§Ø±ÙÙ¾Ø§ ÛØ® Ø¨Ø²ÙÙØ¯ Ù Ø¯Ù ÙØ§ Ø¨ÙØ§Û Ø¯ÛÚ¯Ø± Ø³Ø±Ø´Ø§Ù Ø¨ÛØ§ÛØ¯ Ø§ÙØ§ Ø¢ÙÙØ§ ÙÙØªÛ Ø¨Ù ÙÛØªÙØ± Ø±Ø§Û ÙÛ&zwnj;Ø¯Ø§Ø¯ÙØ¯Ø ÙÙØªÛ Ø¨ÛØ´ØªØ± Ø¬ÙØ§ÙØ§Ù Ø¢ÙÙØ§ÙÛ Ø¨Ø§Ø²ÙØ¨ÙØ¯ÙØ§Û Ø§Ø³ Ø§Ø³ Ø¨Ù Ø¨Ø§Ø²Ù Ú©Ø±Ø¯ÙØ¯ Ù Ø¨Ù Ú¯Ø±Ø¯Ù Ø§ÙØ¯ÛØ´ÙÙØ¯Ø§Ù ÙØ®Ø§ÙÙØ ÙÙØ§Ø¯Ù ÙÛ Ø§ÙØ¯Ø§Ø®ØªÙØ¯Ø ÙÙØªÛ Ú¯Ø±ÙÙ Ú¯Ø±ÙÙ Ù ÙØ´ØªØ§ÙØ§ÙÙ Ø¯Ø± Ø§Ø±ØªØ´ Ø«Ø¨Øª ÙØ§Ù ÙÛ&zwnj;Ú©Ø±Ø¯ÙØ¯ Ù &quot;Ù¾ÛØ±ÙØ²Û Ø§Ø±Ø§Ø¯Ù&quot; Ø±Ø§ Ø¨Ù ÙÙØ§ÛØ´ ÙÛ&zwnj;Ú¯Ø°Ø§Ø´ØªÙØ¯ Ù Ø¯ÛÚ¯Ø±Ø§Ù Ø±Ø§ ØªØ­ÙÛØ± ÙÛ&zwnj;Ú©Ø±Ø¯ÙØ¯ Ø¨Ø§ÛØ¯ ÙÚ©Ø± Ø¹ÙØ§ÙØ¨ Ø¢Ù Ø±Ø§ ÙÙ ÙÛ Ú©Ø±Ø¯ÙØ¯. Ø´Ø§ÛØ¯ Ø¨Û Ø±Ø­ÙØ§ÙÙ Ø¨Ø§Ø´Ø¯ Ø¯ÙØ³Øª Ø¹Ø²ÛØ² ÙÙÛ ÙØ§ÙÙÙ Ø·Ø¨ÛØ¹Øª ÙÙÛÙ Ø§Ø³Øª. ÙÙØªÛ Ø¨Ø§ Ø³Ø±Ø¹Øª Ø¯ÙÛØ³Øª Ú©ÙÛÙÙØªØ± Ø¯Ø± Ø³Ø§Ø¹Øª Ø¯Ø± ÛÚ© Ø¬Ø§Ø¯Ù Ø®Ø·Ø±ÙØ§Ú© Ø±Ø§ÙÙØ¯Ú¯Û Ú©Ø±Ø¯ÛØ Ø§ÛÙ ÛØ¹ÙÛ Ø¨Ù ÙÛÙ Ø®ÙØ¯Øª ÙØ±Ú¯ Ø±Ø§ Ø§ÙØªØ®Ø§Ø¨ Ú©Ø±Ø¯Ù&zwnj;Ø§ÛØ ÙØ± ÚÙØ¯ Ú©Ù Ø¯Ø± ÙØ­Ø¸Ù Ø¢Ø®Ø± ØªØ±ÙØ² Ø¨Ú©Ø´Û Ù Ø¨Ø§ ØµØ¯Ø§Û Ø¨ÙÙØ¯ Ø§Ø² ÙÙØ¯Ø³ÛÙ ØªÙØ§Ø¶Ø§Û Ú©ÙÚ© Ø¨Ú©ÙÛ!</p>
<p>ÙÙ Ø³Ø¹Û ÙÛ Ú©ÙÙ Ø¨Û Ø·Ø±ÙØ§ÙÙØ&nbsp;ØªØµÙÛØ±Û Ø§Ø² ÙØ§ÙØ¹ÛØª Ø¨Ø³Ø§Ø²Ù&nbsp;. Ø´ÙØ§ ÚØ±Ø§ ÙÚ©Ø± ÙÛ Ú©ÙÛØ¯ ÙØ®Ø§ÙÙ ØªØ±ÙØ² Ú©Ø´ÛØ¯Ù ÛØ§ Ú©ÙÚ© Ø®ÙØ§Ø³ØªÙ ÙØ³ØªÙØ!</p>
<p>&nbsp;</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=301" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1386/08/01/301/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>احمدی نژاد رییس جمهور ایران است، دست کمش نگیرید!</title>
		<link>http://www.debsh.com/1386/07/27/299/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1386/07/27/299/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 19 Oct 2007 23:59:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/2007/10/19/%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af%db%8c-%d9%86%da%98%d8%a7%d8%af-%d8%b1%db%8c%db%8c%d8%b3-%d8%ac%d9%85%d9%87%d9%88%d8%b1-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%8c-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%85/</guid>
		<description><![CDATA[شما انتظار دارید مردمی که هر روز به خاطر خودخواهی تلفات بیشتری در رانندگی می دهند، عاشق راه های میانبر هستند، وقت شناسی درمیانشان نادر است، کارهایشان هیاتی ست، به جای کار ریش سفیدی را برای حل معضلات انتخاب می کنند، تحمل شنیدن انتقاد را ندارند، عاشق تمجید شدن اند، خود را از همه بهتر و بزرگتر و برگزیده تر می دانند... چطور نماینده ای داشته باشند؟!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آقای نبوی عزیز<br />مدتهاست که احساس می کنم شما در تحلیل از وضعیت سیاسی و اجتماعی ایران دچار برخی سوء تفاهم هایی هستید و بنابراین تصویر نادرستی را برای مخاطبان تانِ انبوهتان&nbsp; ترسیم می کنید که اوج این سو تفاهم ها، در مطالبی که شما درباره آقای محمود احمدی نژاد، رییس جمهور ایران، می نویسید وجود دارد. به عنوان یکی از خوانندگان پر و پا قرص مطالب شما، اجازه می خواهم با صراحت به برخی از آنها اشاره کنم:</p>
<p>۱-&nbsp;اولین اشتباه شما و بسیاری از همفکرانتان این است که گمان می کنید یا اینگونه نشان می دهید که احمدی نژاد با یک تقلب گسترده بی سابقه و چیزی شبیه کودتای انتخاباتی رییس جمهور ایران شده است و بنابراین رییس جمهور واقعی ایران نیست. به عنوان کسی که دست کم از اوایل دهه هفتاد و در دولت های گوناگون، به طور فعال در انتخابات های مختلف شاهد و ناظر فعالی بوده است به شما اطمینان می دهم که هیچ انتخاباتی کاملا بدون تخلف انجام نمی گیرد و انتخابات ریاست جمهوری نهم نیز در شرایطی مشابه با سایر انتخابات ها برگزار شد. سهل است حتی این انتخابات نسبت به انتخابات دوم خرداد هشتاد و شش از سلامت و صحت بسیار بیشتری در برگزاری برخوردار بود و اگر اجماع مردم واقعا روی کاندیدای خاصی بود، امکان نداشت که نام کس دیگری از صندوق درآید؛ همانطور که در دوم خرداد، با وجود تمام تخلفات و حتی تقلب های سازمان یافته بر علیه خاتمی، بار هم این سید محمد خاتمی بود که با اختلاف بسیار زیاد به ریاست جمهوری برگزیده شد. فراموش نکنید که این را کسی برای شما می نویسد که در آن انتخابات در حمایت از رقیب احمدی نژاد فعالیت می کرد.</p>
<p>۲-&nbsp;دومین اشتباه شما این است که فکر می کنید، احمدی نژاد اعمال و رفتاری دارد که بر اساس آنها نمی توان او را &quot;نماینده&quot; مردم ایران دانست. این موضوع شاید در برخی از رفتار و گفتار جزئی و موردی احمدی نژاد صحت داشته باشد، ولی قطعا شما هم موافق هستید که هیچ رئیس جمهوری در دنیا وجود ندارد که تمام اعمال و رفتارش دقیقا نشان دهنده خصوصیات مردم کشورش باشد. <br />بحث بر سر مواضع کلی و منطقِ تصمیم گیری هاست؛ که به نظر من با این معیار، احمدی نژاد به شایستگی نشان دهنده خلق و خو و طرز تفکر ایران امروز و مردم ماست. مشکل در اینجاست که شما بحث های اخلاقی را با مقولات جامعه شناسی مخلوط می کنید و نتیجه نادرستی می گیرید، در حالیکه در یک مساله مبتنی بر جامعه و روابط بین مردمان، نمی توان به راحتی یک مساله اخلاقی که از پیش جوابش روشن است، نتیجه گرفت و حکم صادر کرد. مثلا نمی توان به همان راحتی که می توان حکم داد &quot;دستور رئیس جمهور آمریکا برای حمله به ویتنام درست نبود&quot; پس نتیجه گرفت که &quot;رئیس جمهور وقت آمریکا نماینده مردم آمریکا و افکار عمومی آن دوره در آمریکا نبود&quot;. (متاسفانه برای ارائه مثال دستم از این بازتر نیست!)</p>
<p>بیایید برای یک بار هم که شده، &quot;واقعیت&quot; را با &quot;ایده آل&quot; و &quot;آنچه هست&quot; را با &quot;آنچه باید باشد&quot; خلط نکنیم. فرق است بین تایید کارهای احمدی نژاد و تایید نمایندگی او. متاسفانه شما خواسته یا ناخواسته دارید با اصرار بر این نوع نتیجه گیری، آن عادت قدیمی ما ایرانی ها را که تمام تقصیرها را متوجه دیگران می دانیم &ndash;و منشا بسیاری از بدبختی هایمان هم همین فرافکنی هاست- تقویت می کنید. اتفاقا الان فرصت بسیار خوبیست که ما از این خواب و رویا بیدار شویم. انصافا احمدی نژاد مثل آیینه ایست که خلقیات واقعیِ بیشترِ ما ایرانی ها را به ما و دیگران نشان می دهد و از این رو نه فقط نماینده مردمیست که به او رای دادند، که نماینده بسیاری از کسانی که به او رای نداده اند هم هست.<br />شما انتظار دارید مردمی که هر روز به خاطر خودخواهی تلفات بیشتری در رانندگی می دهند، عاشق راه های میانبر هستند، وقت شناسی درمیانشان نادر است، کارهایشان هیاتی ست، به جای کار ریش سفیدی را برای حل معضلات انتخاب می کنند، تحمل شنیدن انتقاد را ندارند، عاشق تمجید شدن اند، خود را از همه بهتر و بزرگتر و برگزیده تر می دانند&#8230; چطور نماینده ای داشته باشند؟!</p>
<p>۳-&nbsp;سومین اشتباه شما آنست که احمدی نژاد را فردی نادان یا به قول خودتان &quot;مشنگ&quot; توصیف می کنید که نمی فهمد چه می گوید و چه می کند. این اشتباه شما علاوه بر داشتن معایب مشکلات قبلی، بسیار هم خطرناک است و در ادامه این نوشته خواهید فهمید این خطر از کدام ناحیه است. اما قبل از آن باید با اطمینان بگویم که به هیچ وجه این گونه نیست و احمدی نژاد و نزدیکان او نه فقط ابله و مشنگ نیستند بلکه در بسیاری از امور زیرک و سیاستبازانی حرفه ای هستند. البته باز هم تاکید می کنم که &quot;این یک قضاوت اخلاقی نیست&quot; و اعتراف به زیرکی و آشنا بودن احمدی نژاد و بیشتر یارانش به رموز سیاست، به هیچ وجه به منزله درست دانستن کارهای آنها و نیز مفید بودن اعمال آنها برای مردم و مملکت نیست.</p>
<p>اما اگر دایره دید و تحلیل هایمان را از حد این دوسال ریاست جمهوری و بازتاب بخش بسیار اندکی از اعمال و رفتار احمدی نژاد در رسانه ها (که آنهم معمولا با اعوجاج انعکاس داده می شود) فراتر ببریم، با محمود احمدی نژادی مواجه خواهیم شد بسیار زیرک و سختکوش. <br />او در دوران سازندگی و زمانی که هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور بود، به سمت مهم استانداری اردبیل منصوب می شود که نشان از جایگاهِ سیاسی مناسب او داشته است و در زمانی که اصلاح طلبان برای هر گونه حرکتی، فقط چراغ دادن را انتخاب می<br />
کردند، آنقدر با<br />
چراغ خاموش به پیش می آید که ناگهان در برابر بهت همگانی، و حتی علی رغم برخی &quot;مشکلات خاص&quot; (مثل مشکلی؛ که بعدا در هنگام بررسی صلاحیت نامزدهای ریاست جمهوری در شورای نگهبان، محمدرضا باهنر در نامه ای با اشاره به یکی از آن ها، درخواست رد صلاحیت احمدی نژاد را کرد) به عنوان شهردار تهران انتخاب می شود. و درست از همان روز اول شهرداری، که بسیاری از مردم شمایل او را تحقیر می کردند؛ در تدارک ریاست جمهوری می شود که دیدارهای مردمی طولانی، اجابت درخواست تمام کسانی که برای گره گشایی به دیدار شهردار می رفتند، ایجاد ارتباطات وسیعِ شهرداری تهران با موسسات مذهبی به خصوص در قم، حمله به دولت و خاتمی در جایگاه رقیب، دادن شعارهای نو&#8230; همگی در همین راستا بودند.</p>
<p>او پس از رسیدن به ریاست جمهوری هم آنچنان با زیرکی (این زیرکی البته نام های دیگری هم دارد!) توانست منتقدان خود را دور بزند، که در نتیجه آن، با وجود اشتباه و حتی فاجعه بار بودن اکثر کارها و پروژه های دولت جدید، باز هم مخالفان در نزد افکار عمومی از جایگاه چندان بهتری برخوردار نیستند.<br />اکنون او تنها رییس جمهوری ست که در عرض دو سال به تمام استان های کشور سفر کرده و به تمام چند میلیون نفری که خطاب به او نامه نوشته اند، مساعدت (به خصوص کمک مالی) رسانده است. او تنها رییس جمهوری ست که می تواند تریبون ها و رسانه های کارآمد منتقدان، اعم از چپ و راست را عملا از کار بیندازد و البته با &quot;صداقت&quot; اعلام کند که &quot;آزادی بیان در ایران تقریبا مطلق است&quot;. او آنقدر حوصله دارد که با وجود شکست سنگین طرفدارنش در شورای شهر تهران، با تک تک اعضای جدید ارتباط برقرار کند و حتی شخصا ساعتها با کسی چون علیرضا دبیر رایزنی کند و در نتیجه حریف نیرومند و خوشنامی چون &quot;قالیباف&quot; را به چنان وضعیتی دچار کند که با پادرمیانی بزرگان نظام و فقط با یک رای بیشتر (آنهم در برابر حریفانی چون بیادی و خادم!) شهردار شود. او تنها کسیست که می تواند، یک نشست دانشگاهی در آمریکا که بیشترین واکنش حاضران به او &quot;دشنام&quot; و &quot;هو&quot; بوده را با استفاده از رسانه های دولتی تبدیل به چنان &quot;حماسه ای&quot; کند که حتی مخالفانش نیز جز تایید او چاره نداشته باشند. اوست که با شناخت دقیق مکانیسم تلقین، آنچنان دولتهای قبلی را به بی عدالتی، ناکارآمدی، فامیل سالاری، شعاری بودن وحتی عدم پایبندی به آزادی بیان متهم می کند، که نه فقط توده ها، بلکه بعضا کسانی که با آمارها نیز سروکار دارند، باور می کنند که از دولت موسوی بی عدالت تر و از دولت هاشمی ناکارآمد و شعاری تر و از دولت خاتمی فامیل سالار و سرکوبگرتر نبوده و نیست!</p>
<p>نه آقای نبوی؛ احمدی نژاد آنگونه که شما هر روز تکرار می کنید مشنگ نیست و ساختن چنین تصویر نادرستی از او به آن جهت خطرناک است که در نهایت باعث دست کم گرفتنِ این رقیب می شود. آنهم رقیبی که استاد حرکت با چراغ خاموش است و از اولین روز ریاست جمهوری، به فکر انتخاب در دور دوم بوده است و تا به حال هم با کارهایی که بعضی از آنها ذکر شد، چند میلیون رای قطعی برای خودش اندوخته است.</p>
<p>شما چطور غیر از این فکر می کنید؟!</p>
<hr />
<p><strong>پی نوشت:</strong></p>
<p>این یادداشت بازخوردهای بسیار خوبی داشت. بعضی از آنها:</p>
<p><a href="https://balatarin.com/permlink/2007/10/20/1155634">در بالاترین، با ۷۷ امتیاز و ده ها نظر مفصل و خواندنی</a></p>
<p><strong>پاسخ آقای نبوی</strong> در وبلاگشان؛ &quot;<a href="http://www.doomdam.com/archives/000334.php#more">چرا احمدی نژاد [...] است؟</a> &quot;</p>
<p>***ضمنا من این مطلب و بقیه مطالبی که در جواب آقای نبوی خواهم نوشت را صرفا برای وبلاگ خودم می نویسم. از دوستانی که لطف می کنند و آنها را در سایت های دیگر منتشر می کنند تقاضا می کنم، با دادن لینک و ذکر این مطلب، خوانندگان را متوجه این نکته بکنند.</p>
<p>&nbsp;</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=299" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1386/07/27/299/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیماری خبر سایبر ما (نقدی بر سایت های خبری اینترنتی ایرانی)</title>
		<link>http://www.debsh.com/1386/06/29/290/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1386/06/29/290/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 20 Sep 2007 16:05:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/2007/09/20/%d8%a8%db%8c%d9%85%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%ae%d8%a8%d8%b1-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d8%a8%d8%b1-%d9%85%d8%a7-%d9%86%d9%82%d8%af%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%a8/</guid>
		<description><![CDATA[خیلی وقت بود که می خواستم درباره جریان بیمار خبری در فضای سایبر چیزی بنویسم ولی هر بار منصرف می شدم. تا اینکه چند شب پیش نزد دوستی بودم که بر چند سایت بزرگ خبری نظارت دارد. دیدم مدیریت بخش شمارشگرهای چند سایت بر روی لپ تاپش باز است و علاوه بر آن با استفاده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی وقت بود که می خواستم درباره جریان بیمار خبری در فضای سایبر چیزی بنویسم ولی هر بار منصرف می شدم. تا اینکه چند شب پیش نزد دوستی بودم که بر چند سایت بزرگ خبری نظارت دارد. دیدم مدیریت بخش شمارشگرهای چند سایت بر روی لپ تاپش باز است و علاوه بر آن با استفاده از سایت الکسا، مشغول &#8220;مقایسه&#8221; آن سایت هاست. بعد هم نظر داد که فلان سایت اینقدر بازدید دارد و بهمان آنقدر و این در مدت یکماه اینقدر رنکش بالا رفته و آن آنقدر&#8230; و بعد هم یک نتیجه گیری بر همین مبنا و تعیین میزان موفقیت هر سایت.<br />
از این مدل قضاوت ها در حوزه اطلاع رسانی اینترنتی قبلا هم البته دیده بودم، ولی وقتی به یادم آمد که این دوست، هم از سطح تحصیلات بالایی برخوردار است (دانشجوی دوره دکتری در دانشگاه تهران) و هم بطور رسمی و غیر رسمی، مورد مشورت چند شخصیت و نهاد مهم و تاثیرگذار هست؛ احساس کردم کار به جایی رسیده که نمک هم دارد می گندد! به این خاطر مصمم شدم مطلبی در این مورد بنویسم. شاید در رفع بعضی سوتفاهم ها و کژفهمی ها موثر باشد.<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p><span id="more-290"></span><br />
از ابتدای دهه هشتاد و بطور مشخص تر با راه افتادن و رونق گرفتن وب سایت های بازتاب و گویانیوز، توجه شخصیت ها و نهادهایی که به هر دلیلی علاقه مند به حضور رسانه ای در فضای اینترنت بودند؛ به این سو جلب شد. گویی قرار شد همان نقشی که مطبوعات در فاصله سال های ۷۶ تا۷۹ بجای احزاب بر عهده داشتند را این بار رسانه های اینترنتی بر عهده گیرند. خاصه آنکه با وجود تمام سختگیری ها باز هم در این سال ها حضور رسانه ای درفضای سایبر بسیار راحتتر از فضای واقعی بوده و هست. در چنین فضایی نه نیازی به گرفتن مجوز بود و نه معرفی مدیران و همکاران رسانه و نه حتی مشخص کردن مکان و شماره ای از آن. این خود باعث شد تا به خاطر دوری از نظارت نهادهای قانونی و (بخصوص فراقانونی!) تاحدودی فضای رسانه ای سایبر از فضای رسانه ای واقعی در ایران، بازتر باشد، اما در مقابل به همان میزان  جا را برای شارلاتانیسم رسانه ای نیز هموار کرد.<br />
<strong>این شمارنده های لعنتی</strong><br />
متاسفانه معمولا برای سنجش و مقایسه سایت های خبری؛ تعداد بازدیدکنندگان، تعداد صفحات بازدید شده و حتی میزان هیت، به عنوان ملاک بکار می رود. این در حالیست که عوامل بسیاری در بالارفتن تعداد بازدید یک سایت موثرند که بعضا مطلقا ربطی به وجه خبری ندارند. در مملکتی که –با تمام فیلترها- سایتی مثل <em>&#8220;<strong>آویزون</strong>&#8220;</em> میزان <a href="http://www.alexa.com/data/details/traffic_details?site0=avizoon.com&amp;site1=radiozamaneh.org&amp;site2=asriran.com&amp;site3=&amp;site4=&amp;y=p&amp;z=3&amp;h=300&amp;w=610&amp;range=3m&amp;size=Medium&amp;url=mtv.com">بازدید شگفت آوری </a>دارد، کافیست در یک صفحه از سایتی، کلمه یا کلماتی که مورد علاقه جستجوگران فارسی زبان است، عمدا یا سهوا درج شود تا آمار بازدید آن سایت تا مدتها دستخوش تغییر شود و البته کم نیستند خبرنگاران و خبربسازانی که با استفاده از چنین ترفندهایی، آمار سایتشان را تضمین می کنند.(۱)<br />
نکته قابل توجه آنکه بر خلاف رسانه های کاغذی، این امکان در اینترنت وجود دارد که فقط یک یا چند مطلب از یک سایت مورد بازدید قرار گیرد، اما این دسترسی محدود بر روی آمار کل سایت تاثیر می گذارد. یعنی کافیست که یک خبر از یک سایت خبری با همان ترفند جذب موتورهای جستجو یا به مدد لینکدونی هایی مثل بالاترین و صبحانه پربیننده شود تا کل آمار سایت بیشتر شود و بر پایه آن، «تحلیلگرانی» که آمار سایت را ملاک کیفیت و تاثیرگذاری آن می دانند به قضاوت های نادرستی دچار شوند. این در حالیست که در خارج از این فضا، برآیند کل مطالب یک رسانه است که مخاطبان آن را جذب یا دفع می کند. یعنی به ندرت ممکن است که برای یک خبر خاص یا حتی یک ستون خوش کیفیت، مخاطبان به طور ناگهانی جذب یک رسانه شوند و اگر هم چنین شود معمولا موقتی ست و این حربه دوامی ندارد.(۲)<br />
این ها فقط چند مورد از آفات های &#8220;شمارنده محوری&#8221; است.<br />
<strong>شنیده می شود</strong><br />
در یک جامعه خبری بیمار، آزادی بیان هم بیمار متولد می شود. اینچنین است که امکان ناشناس ماندن گردانندگان سایت های خبری و در نتیجه مصونیت آنها از تعقیب قضایی، بیشتر ازآنکه به آزادی بیان منجر شود به آنارشیسم خبری منتهی می شود. یکی از بزرگترین آفات رسانه های اینترنتی ایران، نقل یا به عبارت بهتر ساختن اخبار بر اساس شایعات یا اغراض خاص است. در سایه نظارتی که بسیار کمرنگ است، کافیست گردانندگان یک سایت –که معمولا هم مشخص نیستند- اراده کنند خبری بسازند که در آن به ایجاد یا رواج شایعه ای کمک کنند، آبروی کسی را ببرند، نهادی را تحت فشار بگذارند و هر کار بدور از اخلاق انسانی و حرفه ای را انجام دهند؛ و آن را در فاصله چند دقیقه انجام دهند.<br />
تمام اینها در حالی صورت می گیرد که حتی امکان دسترسی کسیکه مثلا خواهان درج جوابیه در یک سایت خبری است، به صورت شفاف مهیا نیست. در بیشتر این سایت ها امکان ایجاد ارتباط خوانندگان با دستندرکاران رسانه بخش &#8220;نظرات&#8221; و صفحه &#8220;تماس با ما&#8221;ست که نه به هیچ کدام اعتمادیست و نه کسی بعدا می تواند ثابت کند که جوابیه ای فرستاده است. در صورتیکه که در یک نشریه کاغذی بالاخره آدرسی یا شماره ای مشخص است که شاکی می تواند با مراجعه حضوری، فکس یا ارسال پستی، رسما با رسانه ارتباط برقرار کند و سند داشته باشد.<br />
شاید به همین خاطر هم باشد که گروه های فشار سیاسی و اقتصادی، علاقه وافری نسبت به تاسیس سایت خبری دارند تا به مدد آنها شایعات و تهمت ها را با کمترین هزینه وارد جریان خبری کنند.<br />
<strong>نقل های بی تحلیلِ چرخشی</strong><br />
عدم پاسخگویی و حتی مشخص بودن هویت گردانندگان بسیاری از سایتهای خبری باعث می شود که آنها اخباری را بسازند که باب طبع گروهی از رسانه های رسمی باشد که خود از انتشار این اخبار به طور مستقل معذورند. این در کنار کم دانشی یا اغراض سیاسی دستندرکاران این رسانه های رسمی باعث شده است تا هر روز اخبار شگفت آور بسیاری، از این سایت های نا شناخته و کم بیننده در رسانه های رسمی و پرخواننده منتشر شود ودرچنین است فرآیندی این منابع مجهول الهویه به چرخه &#8220;رسمی&#8221; خبر وارد می شوند(۳) و از آن سو رسانه های رسمی به کمک &#8220;ذکر منبع&#8221; هم خود را شر پاسخگویی و احیانا عواقب قضایی دور دارند و هم خواسته یا ناخواسته در تلقین موثق بودن این منابع عمل می کنند.<br />
<strong>عجله کن&#8230; زود!</strong><br />
عجول بودن دستندرکاران و به خصوص اسپانسرهای مالی سایت های خبری در <em>&#8220;بالا آمدن&#8221; </em>یک پایگاه خبری، یکی از آفت های جدی این حوزه است. این بالا آمدن معمولا ناظر به جذب تعداد بیشتر بازدیدکنندگان (یا بالا رفتن آمار صفحات بازدید شده) و نیز &#8220;اثرگذاری&#8221; اخبار است. این &#8220;اثرگذاری&#8221; اما، نه از جنس آن اثرگذاری به معنای انتشار اخبار مهم و تحلیل های دقیق است، بلکه به معنای انتشار &#8220;اخبارِ بترکون&#8221; است! خبرهایی عجیب که زود نقل محافل شود یا آنقدر تند و تیز که واکنش های مختلفی در تکذیب آنها برانگیخته شود و جنجال به پا کند.<br />
با این اوصاف اگر به یک کرشمه دوکار -و بیشتر- برآید بسیار مطلوبتر است: خبر هم عجیب باشد و هم واکنش مخالفان را برآشوباند و هم دشمنان را تحت فشار بگذارد و هم آمار بازدید را بالاتر ببرد!<br />
و به این ترتیب است که هر روز مطالبی راست و دروغ از زندگی خصوصی فعالان سیاسی و اجتماعی بر روی اینترنت رواج می یابد و صد البته که مقبول صاحبان اصلی سایت ها هم هست.<br />
در چنین شرایطی، حتی اگر خبرنگاری آنقدر فهیم و وظیفه شناس و با سواد باشد که بخواهد در مورد مسایلی چون محیط زیست، وضعیت سدها، خسارات کشاورزان، مشکلات کارگران و آلودگی صوتی گزارشی تهیه کند کدام مدیر سایتی حاضر خواهد شد بابت چنین مطالبی که نه بازدید را بالا می برد و نه کسی را به زیر می کشد و نه واکنش آنی را باعث می شود پول خرج کند؟ کیست که بخواهد چند ساعت –حتی توسط اینترنت- به دنبال آمارها بگردد، به ادارات تلفن بزند و به میان مردم برود، وقتی در طول یک ساعت می شود ده خبر ساخت و &#8220;ترکوند&#8221;؟!<br />
<strong>معجزه کپی پیست</strong><br />
همین امروز چند سایت متوسط خبری فارسی را ببینید و نگاهی به ستون کناری هر کدام بیندازید. خواهید دید در هرکدام از این سایت ها یادداشت ها، گفتگوها و مقالات خوبی از <em>عبدالکریم سروش، عباس عبدی، امیر محبیان، اکبر گنجی، فواد صادقی، مسعود بهنود، حسین شریعتمداری، کمال خرازی، محمد قوچانی </em>و خلاصه هر کسی که مشهور است یا دست به قلم خوبی دارد، یافت می شود. روال کار چنین اعجازی البته معجزه کپی پیست است که به مدد نبودن قانون کپی رایت همه از آن بهره مندند. از موارد استثنا که بگذریم روال این کار اینست که در بعضی سایتها یکی از افراد مطلبی را می خواند آنرا می پسندد و بعد در سایت کپی پیست می کند آنگاه اگر با انصاف بود منبع آن را ذکر می کند و اگر نبود نه.<br />
جنبه پیشرفته تر ماجرا آنست که در سایت های باقی مانده حتی زحمت خواندن مطلب را هم کسی به خود نمی دهد و با مراجعه به سایت های دست اول(!) مطالب کپی می شوند.<br />
حاصل می شود ستونی که هر چند شاید مطالب آنها خواندنی باشند، ولی ارتباطی با هم ندارند و بودن بعضی از آنها در کنار دیگران، و در سایتی با خط و مشی کاملا متضاد، مضحک می نماید. این مطلب نه فقط به اعتبار خود این سایت ها لطمه می زند بلکه اگر پایگاهی بخواهد با رعایت حد اقل اصول روزنامه نگاری، با پرداخت حق التحریر به نویسندگان و روزنامه نگاران مطالبی را تولید کند به یاسخواهد کشید. وقتی در کمتر از چند دقیقه، مطلب تولیدی رسانه ای، در ده ها جای دیگر بازتولید(!) شود، آیا انگیزه و توانی برای آن خواهد ماند؟<br />
<strong>به گزارش خودمان!</strong><br />
احتمالا رسانه های ایرانی تنها رسانه هایی هستند در دنیا که چه خبری را تولید کنند و چه از دیگران نقل کنند، حتما قید &#8220;به گزارش خودمان&#8221; را به آن اضافه می کنند!<br />
همانقدر که در یک خبر &#8220;بی بی سی&#8221; دیدن کلمه &#8220;به گزارش بی بی سی&#8221; مضحک است در –تقریبا- تمام سایت های خبری رسمی و غیر رسمی ایرانی این امر معمولی تلقی می شود. دلیل این مساله شاید آن است که رسانه اینترنتی ایرانی احساس نیاز ترحم انگیزی نسبت به &#8220;نقل شدگی&#8221; توسط سایر رسانه ها دارد. خبرنگار یا دبیر یک خبرگزاری یا سایت خبری، حتی اگر خبری را فقط از سایت دیگری نقل کرده باشد، نام پایگاه خود را در عبارت &#8220;به گزارشِ&#8230;&#8221; حتما می گذارد تا وقتی همکار راحت طلبش در یک رسانه دیگر این خبر را کپی و پیست می کند، نام رسانه اش تکرار شود.<br />
وقتی ملاک های موفقیت و تاثیر گذاری یک رسانه در سطح &#8220;شمارنده&#8221; و &#8220;جوابیه&#8221; و &#8220;نقل قول&#8221; باشد، این هم یک رویه خواهد شد. چرا که نه؟ امروز نام سایت ما ۱۸ بار در روزنامه ها تکرار شده!<br />
<strong>کشکول های خبری</strong><br />
فقط سایت های خبری ایرانی، علاقه فراوانی به &#8220;جامعیت&#8221; دارند. وقتی زحمت انتشار خبری تا حد یک کپی پیست راحت شده باشد و ملاک ها هم آنچنان که ذکرش رفت تعریف شده باشند، چرا یک سایت به جای چند موضوع محدود، به تمام موضوعات عالم نپردازد؟ البته به همین میزان &#8220;جامعیت&#8221; به &#8220;سطحی بودن&#8221; هم منجر خواهد شد، اما دقت و تخصص جزو ملاک های سنجش نیست. به همین دلیل هم هست که خبرهای فراوانی هر روز تولید و بارها بازمنتشر می شوند که با کمی دقت درآنها می توان اشتباهات فجیعی را یافت اما معمولا این اشتباهات توسط &#8220;کپی پیست کنندگان&#8221; حرفه ای کشف نمی شود. وخامت اوضاع تا بحدی است که حتی خبرگزاری های بزرگی چون ایرنا و فارس هم به این ورطه افتاده اند بطوریکه هر از بخش های تازه ای در آنها در آنها راه می افتد و میزان نقل اخبار عجیب از منابع ناشناخته فزونی گرفته است.(۴)<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;<br />
آفت های این حوزه بسیار بیشتر از این هاست و جای آن دارد که در قالب مقالات تحقیقی و حتی پایان نامه های دانشگاهی به این مقوله پرداخته شود. این نوشته صرفا در حد پراکنده گویی های روزنامه نگاری است که بیش از دانش، تجربه ای در این زمینه دارد و با تجربه اندک خود بعضی مشکلات را عملا تجربه کرده است. این یادداشت  له یا علیه هیچ رسانه یا گروهی نیست و از دوستان و همکاران می خواهم با نقد دقیق تر جریان خبری فارسی در فضای سایبر و آسیب شناسی سایت های خبری ایرانی، موضوع را پی بگیرند.<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;<br />
<strong>پانویس ها</strong><br />
۱) در یکی از سایت های خبری که با آن همکاری دارم، روزی دیدم که یکی از دوستان خبری تنظیم کرده با عنوان &#8220;انتشار عکس های تازه ای از بازیگر فیلم نرگس&#8221; و در آن نوشته بود &#8220;شنیده شده&#8221; که &#8220;تصاویر نامناسبی از بازیگر نقش زهره در جنجالی سریال نرگس در کنار دریا منتشر شده است&#8221;! و در مقابل اصرار من بر حذف این خبر، اطمینان می داد و شرط می بست که در طرفه العینی این خبر هزاران خواهد داشت و البته همه ما می دانستیم که در ادعایش صادق است؛ هرچند اصل خبرش کاذب باشد! (این خبر البته در آن پایگاه منتشر نشد)<br />
(۲) حتی در مسایل افشاگرانه هم این مساله صادق است. مثلا بسیاری از مردم، روزنامه کیهان را برای افشاگری های صفحه دوم آن می خرند تا با توجه به ارتباطات پیدا و پنهان آن با ساختار قدرت، بتوانند آمادگی های لازم را برای حوادث آتی(!) داشته باشند، اما روزنامه سیاست روز که افشاگری های مشابهی را هر روز به چاپ میرساند، هیچگاه اقبال کیهان را ندارد، چرا باز هم دربرآیند کلی نسبت به کیهان ضعیفتر است و در نتیجه مخاطب ترجیح می دهد کیهان بخرد. در صورتیکه اگر این دو روزنامه، بصورت دو سایت خبری فعالیت می کردند، همواره بخشی از خوانندگان به این مطالب علاقه دارند، به مدد لینکها، بخشی از مطالب کیهان را می خواندند و بخشی از مطالب سیاست روز را.<br />
(۳) به طور مثال، روزنامه دولتی ایران پس از آنکه به طور کامل به تصرف هواداران دولت نهم درآمد، همراه با منابع رسمی خبر (مثل خبرگزاری ها) اخبار سایت های جدیدالتاسیس همسو را نیز نقل می کند که این به طور ناخودآگاه این مطلب را به خوانندگان این روزنامه تلقین می کند که این منابع کاملا موثق اند. سایت خبری همسر سخنگوی دولت بیشترین سود را از این ترفند ایران برد.<br />
(۴)  به عنوان مثال چندی پیش خبرگزاری فارس خبری مبنی بر &#8220;روپایی زدن پسر روپایی ایران از قم تا جمکران&#8221; را به نقل از «قمنا» به طور ویژه منتشر کرد! یا مثلا &#8220;خبرگزاری قرآنی ایران&#8221; که علی رغم تشکیلات و کارکنان عظیم در بهترین وضعیت روزانه ۵ هزار بازدید بیشتر ندارد (&lt;a href=&quot;<a href="http://www.alexa.com/data/details/traffic_details?site0=iqna.ir&amp;site1=doomdam.com&amp;site2=&amp;site3=&amp;site4=&amp;y=p&amp;z=3&amp;h=300&amp;w=610&amp;range=3m&amp;size=Medium&amp;url=mtv.com">http://www.alexa.com/data/details/traffic_details?site0=iqna.ir&amp;site1=doomdam.com&amp;site2=&amp;site3=&amp;site4=&amp;y=p&amp;z=3&amp;h=300&amp;w=610&amp;range=3m&amp;size=Medium&amp;url=mtv.com</a>&#8220;&gt;مقایسه با وبلاگ دوم دام</a>)، بخش ویژه <strong><a href="http://www.iqna.ir/sq">زبان &#8220;شیپ&#8221;</a> دارد</strong>!</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=290" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1386/06/29/290/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گلنسای عزیز، از یاد مبر&#8230;!</title>
		<link>http://www.debsh.com/1386/06/15/286/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1386/06/15/286/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 06 Sep 2007 16:47:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/2007/09/06/%da%af%d9%84%d9%86%d8%b3%d8%a7%d9%8a-%d8%b9%d8%b2%d9%8a%d8%b2%d8%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%8a%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%a8%d8%b1/</guid>
		<description><![CDATA[خانم پوپک صابری عزیز، سلام در وبلاگتان خواندم که ممکن است ماهنامه گل‌آقا تعطیل شود و بسیار متاسف شدم. تماس گرفتم با موسسه تا بیشتر جستجو کنم، نبودید، شماره همراهتان را هم نتوانستم بگیرم و اطلاعاتم از این ماجرا محدود شد به همان یادداشت شما که بعدا خبرنگار مهر هم از روی آن خبری تنظیم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خانم پوپک صابری عزیز، سلام<br />
در <a href="http://blogs.golagha.ir/saberi/2007/08/2667.php">وبلاگتان </a>خواندم که ممکن است ماهنامه گل‌آقا تعطیل شود و بسیار متاسف شدم. تماس گرفتم با موسسه تا بیشتر جستجو کنم، نبودید، شماره همراهتان را هم نتوانستم بگیرم و اطلاعاتم از این ماجرا محدود شد به همان یادداشت شما که بعدا خبرنگار مهر هم از روی آن خبری تنظیم کرده بود.<br />
پارسال برای اولین بار در موسسه گل‌آقا با شما گپ مفصلی زدم که ای کاش نمی‌زدم. دلیلش هم برمی‌گردد به مشکل شخصیتی خودم. آخر می‌دانید، من هم مثل خیلی از ایرانی‌ها، تا با یکی سلام و علیکی کردم، خودم را درگیر هزار جور محذوریت می‌کنم و دیگر نمی توانم ارتباط کاری و صنفی خوبی با او داشته باشم. مثلا در مورد همین ماهنامه گل‌آقا بی اغراق بگویم ده ها بار خواسته‌ام چیزی بنویسم، اما هر بار که به یاد برخورد خوب، مودبانه و چهره‌ مهربان شما می‌افتادم، می‌ترسیدم چیزی بنویسم که باعث دلخوری شما بشود و پشیمان می‌شدم.<br />
البته تاکید می کنم که این یک اشکال من است و ارتباطی به شما ندارد، چرا که مثلا اگر من نقدی هم بر ماهنامه می‌نوشتم، ارتباطی به شخص شما نداشته و طبیعتا باعث دلخوری شما نمی‌شود؛ ولی چه می‌شود کرد، بعضی ها مثل من در ذهن خودشان برای خودشان هزار بود حریم دست و پاگیر درست می‌کنند. این‌هم روش!<br />
خانم صابری عزیز<br />
هر کس که دستی بر طنز یا نشر در این مملکت داشته باشد، می داند که درآوردن هرکدام از نشریات گل‌آقا چقدر زحمت دارد و از این بابت باید اول درودی به روان مرحوم صابری و همکاران درگذشته‌اش انداخت و خسته‌نباشیدی به شما و همکارانتان گفت. با این همه نمی‌توان کیفیت نازل ماهنامه گل‌آقا در سالیان اخیر را نادیده‌گرفت و به نظر من این صرفا محصول زمانه‌ بدی که در آن بسر می‌بریم نیست.<br />
فراموش نکنید که ستون طنز گل‌آقا در روزنامه اطلاعات، زمانی به وجود آمد و بالید که زمانه ده‌ها بار از اکنون بسته‌تر بود و محذورات طنزنویسی بیشتر. همینطور هفته‌نامه گل‌آقا زمانی متولد شد که زمانه چندان از الان بازتر نبود. اما همین هفته نامه به سرعت طنزنویسان قدیمی را گردهم آورد و استعدادهای جوان را جذب کرد و تبدیل به بهترین نشریه طنز ایران (حتی به جرات: کل تاریخ مطبوعات ایران) شد. بعد به این هم بسنده نشد و نشریاتی چون ماهنامه، سالنامه و بچه‌ها گل‌آقا اضافه شدند که همگی پرفروش و خواندنی بودند.<br />
دیگر آنکه قسمت بیشتر اشکالاتی که به ماهنامه وارد است، اصولا ربطی به شرایط سیاسی ندارد. مثلا مصاحبه‌های بسیار ضعیف (از لحاظ تکنیکی) در ماهنامه‌ای که به حرمت اعتبارش به راحتی می‌تواند با شخصیت‌های برجسته مصاحبه کند، آن هم با درج عکس‌هایی که وسط آنها آرم یک وبلاگ خورده، چه توجیهی دارد؟ یا درج مطالب شبه چیستان؟ یا درشتی بیش از حد فونت برخی مطالب؟ یا چاپ کاریکاتورها در اندازه‌های نامناسب؟<br />
می‌دانید خانم صابری؛ این اشکالات را که آدم در کنار ویراستاری بسیار دقیق ماهنامه بگذارد (تا آنجا که بندرت می توان حتی یک اشکال ویراستاری در هر شماره ماهنامه دید) حس می‌کند وسواس و شلختگی غیرقابل درکی تواماً در گل‌آقاست. همانطور که محافظه کاری نهفته در بخش اعظم مطالب ماهنامه، با رادیکالیسم موجود در طرح های روی جلد و بخش‌های اندکی از بقیه مطالب، موجب گیجی مخاطبی مثل من می‌شود. اینگونه است که گل آقای کنونی نه راست است نه چپ، نه محافظه کار و نه رادیکال و نه شلخته و نه دقیق، و با این وجود، عناصری از تمام این‌ها را -بی هیچ منطق قابل درکی- داراست.<br />
در کیفیت مطالب و خبرگی نویسندگان هم همین بلبشو دیده می‌شود. مطالب بسیار خوبی مثل بعضی از نوشته‌های آقای احترامی و خانم صدر در کنار مطالب ضعیفی از نویسندگان ناآشنا، در هر شماره منتشر می‌شوند و این مضاف است بر آنکه هیچ سمت و سوی خاصی، یا ویراستاری کیفی منسجمی بر مطالب اعمال نمی‌شود. یعنی حتی اگر تمام مطالب هر شماره ماهنامه هم خوب باشند، در نهایت کشکولی را تشکیل می دهند به نام ماهنامه که صرفا آنها را منتشر کرده است و ارزش آن صرفا در حد گردآوری است، چه رسد به آنکه مطالب ضعیف و زیر حد متوسط هم در این میانه زیادند.<br />
یکی از دلایل این امر آنست که آدم‌های خوش استعداد و باسواد در این سال‌ها آنگونه که باید جذب گل‌آقا نشده‌اند. متاسفانه مجموعه گل‌آقا در چند سال اخیر و به خصوص پس از تعطیلی هفته نامه، از جریان طنز کشور دور افتاده است و بسیاری از طنزنویسان هم از آن دوری کرده‌اند. من کاری به دلایل دوری گزیدن یا ارتباط کمرنگ طنزنویسان برآمده از گل‌آقا (مثل زرویی) ندارم؛ اما اینقدر می دانم که بسیاری از جوانان خوش قریه و باسواد هستند که گل آقا فقط با ایجاد یک ارتباط ساده با ده نفر از آنها می تواند از این وضعیت درآید. گل آقا خون تازه می خواهد، نه اینکه فقط همان را که دارد درون خودش بگرداند.<br />
البته در این میان کلاس‌های طنزنویسی گل‌آقا و نیز وب‌سایت، می توانست در حکم بازکردن دروازه‌های گل آقا به طنزپردازان تازه‌نفس باشد؛ اما وب سایت گل‌آقا بهترین کاری که کرد این بود که از وبلاگنویسان بخواهد راجع به فلان موضوع بنویسند و بعد آنها را منتشر کند و کلاس‌های طنزنویسی هم در حد همان کلاس آموزشی برای محصلین و هنرآموزان ماند. که اگر جز این بود باید الان دست کم آثار چند زرویی و نبوی نوجوان و جوان در هر شماره ماهنامه به چشم می خورد؛ که نمی خورد.<br />
موسسه گل‌آقا اکنون سالهاست که تبدیل به دژی شده است که هرچند ساکنان آن مهربان، ساده زیست و خوشدلند، اما در هر حال شازده‌اند! و گل آقا در حکم همان هیبت نامی است که پدرش هم می ترسید صدایش کند!<br />
واقعیت این است که امروزه به نظر می‌آید، &#8220;گل‌آقا&#8221; برای شما چنان قداستی دارد که مجبورید فقط متولی آن باشید. اما طنزی که خود به جنگ قدسیات دروغین می رود خودش نمی تواند قداستی داشته باشد، پرده نشین باشد یا پرده نشینش بکنند.  این مثل آن است که شمایل‌های مارتین لوتر را در محراب کلیسا بگذارند و برای ابن تیمیه گند و بارگاه بسازند.<br />
روشنتر بگویم، گمان می‌کنم شما آنقدر گل‌آقا را بزرگ گرفته‌اید که حاضرید کرکره‌اش را پایین بکشید، اما از آن چیزی که –با روش استقرایی- &#8220;اصول گل‌آقایی&#8221; می‌پندارید، کوتاه نیایید و باز در اثر یک رودربایسی اشرافی، دوست دارید دولت آن ببندد تا خودتان مجبور به این کار نشوید. اما دولت هم این‌کار را نمی کند. آخر آنها هم جوگیر همین قداست گل آقایند!<br />
خانم صابری عزیز<br />
باور کنید طنزنویس نبودن هیچ عیبی نیست. من اگر جای شما بودم ده هنری را که داشتم برمی‌داشتم و از یک سوتفاهم و جدال ده ساله برای طنزنویس‌شدگی خودم را نجات می‌دادم. آن‌وقت روح پدرم را از آن زندان شیک و تنگ نجات می‌دادم، میز و صندلی و کلاه و تمثالش را می‌بردم خانه و بجایش آن اتاق بسیار تمیز موسسه را می‌کردم ‌اتاق کار چندتا طنزپرداز جوان و به این ترتیب به جای موزه کردن زحمات پدرم، کار او را زنده می‌کردم. بعد هم سردبیری ماهنامه را می‌دادم به یک نفر که واقعا طنزنویس باشد&#8230;<br />
یا اگر هم به تعصب شبه‌ناموسی نسبت به این میراث پدری نمی‌توانستم همچو کاری کنم، خودم را عذاب نمی‌دادم و بهانه های جورواجور جور نمی‌کردم. کرکره را می‌کشیدم پایین و خودم را از شر این رودربایسی چند ساله نجات می دادم&#8230;.<br />
اما متاسفانه یا خوشبختانه من جای شما نیستم. حالا این شمایید و سایه صابری بزرگ که روی سر شما سنگینی می‌کند. از لحاظ حقوقی اختیار دارید که با هر دلیل و یا توجیهی کرکره ماهنامه را پایین بکشید، یا به همین راهی که هستید ادامه بدهید. ولی فراموش نکنید که گل‌آقا تنها جاییست که در این شرایط می‌توان چشم امید به آن بست؛ تنها جایی که هنوز –اگر رویه‌اش را تغییر دهد- به راحتی می‌تواند طنز نویسان جوان و پیشکسوت را دو هم جمع کند و جمع کردن بساط آن هم به هر حال مثل سایر نشریات به خوردنی جرعه‌ای آب و به زحمت یک تلفن زدن نیست.<br />
شاید اگر انسانی‌تر نگاه کنیم دیگران هم سهمی از میراث داشته باشند&#8230;<br />
<strong>هان، جبریل قدیس!<br />
از یاد مبر که جامه‌ات را<br />
کولیان به تو بخشیده‌اند.</strong></p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=286" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1386/06/15/286/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>درباره رحیم پور ازغدی، تئوریسین رسمی جمهوری اسلامی</title>
		<link>http://www.debsh.com/1386/04/22/268/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1386/04/22/268/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 13 Jul 2007 22:59:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدمشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/2007/07/13/%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%b1%d8%ad%db%8c%d9%85-%d9%be%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2%d8%ba%d8%af%db%8c%d8%8c-%d8%aa%d8%a6%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%b3%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%b3%d9%85%db%8c-%d8%ac/</guid>
		<description><![CDATA[این آقای رحیم پور ازغدی یکی از آن آدم هایی ست که هر از چندی ذهن من را به خودش مشغول می کند و تا به حال چند بار می خواسته ام درباره اش یادداشتی بنویسم که جز یکبار، بقیه اوقات یا حالش نبوده، یا وقتش و یا هردو. امروز (جمعه) بعدازظهر که جعبه جادو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این آقای رحیم پور ازغدی یکی از آن آدم هایی ست که هر از چندی ذهن من را به خودش مشغول می کند و تا به حال چند بار می خواسته ام درباره اش یادداشتی بنویسم که جز یکبار، بقیه اوقات یا حالش نبوده، یا وقتش و یا هردو. امروز (جمعه) بعدازظهر که جعبه جادو را روشن کردم، دیدم در شبکه یک، سخنرانی او پخش می شود. چند بار دیگر هم در همین روز و ساعت ایشان را دیده ایم. احتمالا شبیه سخنرانی هایی آقای قرائتی که شب های جمعه پخش می شود، برنامه ای تامین کرده اند برای جمعه شب ها که عبارت است از یک سخنرانی حضرت استاذ. اندکی که دیدم و شنیدم حس و حالی آمد! این حاصلش:</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>1-     بیراه نیست اگر بگوییم رحیم پور ازغدی تئوریسین جمهوری اسلامی است یا دست کم بخش های قدرتمندی از حکومت، خواهان این اند. رحیم پور هم در همین مسیر گام برمی دارد. تدریس را رها نمی کند، سخنرانی های پرشمار می گذارد، در دفاع از آنچه هویت اسلامی می گویندش غرب را زیر سوال می برد، سمت های متعدد در دستگاه های رسمی فرهنگی دارد… و البته در کنار همه این ها سعی فراوان دارد تا با گرمی کلام و شیرینی سخن، توده های مردم را هم پای گفتار خود جذب کند.</p>
<p>۲-     با اندک دقتی در شیوه سخنوری رحیم پور، مشخص می شود که الگوی او در این کار علی شریعتی ست تا حدی <img src="http://rahaeii.info/azghadi2.JPG" alt="" align="left" border="1" hspace="9" vspace="9" />که حتی رحیم پور، لحن کلام و آهنگ ادای کلمات خود را نیز همانند شریعتی برمی گزیند و اینها که به ته لهجه مشهدی رحیم پور اضافه شود، نا خودآگاه شنونده را به یاد همشهری شهیر او می اندازد. مهمتر از این، مخلوط کردن استدلال و وعظ و خطابه با یکدیگر است که شریعتی با استادی تمام و به مدد ذوق ادبی خود از آن استفاده بسیار می برد و البته در جو هیجان زده، عاطفی، آرمانخواه و انقلابی دهه های ۴۰ و ۵۰ نفوذ و کارکرد بسیار یافت. رحیم پور اما نه به میزان شریعتی با فلسفه غرب آشناست، نه آن ذوق ادبی را دارد و نه توان تهییج گری شریعتی را. این گونه است که این تلاش برای شبیه سازی، نه به &#8220;نسخه بدلی&#8221; از شریعتی، که رحیم پور را به &#8220;کاریکاتوری&#8221; از علی شریعتی بدل می کند.</p>
<p>۳-     زمانه هم –با تمام لطف های پنهان و آشکاری که به این &#8220;متفکر رسمی&#8221; نظام دارد- زمانه رحیم پور نیست. او حتی اگر بجای کاریکاتور، خود شریعتی هم شود؛ باز در آن جایگاه نخواهد نشست. امروز، نه فقط در ایران، که در تمام این کره خاکی، دوران هیجانات انقلابی و شورهای آرمانگرایانه گذشته است و جز بخشی از نوجوانان و جوانان که بیشتر به مقتضای سن شان و بطور موقتی در طلب آن چیزها هستند، بقیه طور دیگر می اندیشند و زندگی می کنند. این است که دیگر ناصرها و چه گواراها و کاستروها &#8220;<strong>رو</strong>&#8221; نمی آیند؛ نه این که نباشند، بلکه استقبال و حمایت توده های عظیم مردمی و افکار عمومی را پی خود ندارند؛ والا ده ها و صدها دلیرتر و آرمانخواه تر و چریکتر و باسوادتر از آنها هستند. به همین میزان دوره سارترها و مارکوزه ها و کاموها وشریعتی ها هم گذشته است. یک بار که دوربین بر روی حاضرین و مستمعین سخنرانی های رحیم پور می گذرد نگاه کنید: عمدتا جوانانی که تازه نوجوانی را پشت سر گذاشته اند، پسرها تازه ریش درآورده و دخترها چادری، و چشم ها… (یکبار به چشم ها خوب دقیق شوید!)</p>
<p>۴-     اشکالی در موافق و همراه بودن &#8220;اندیشمند&#8221; با &#8220;قدرت حاکم&#8221; نیست به شرط آنکه این &#8220;موافقت&#8221; به &#8220;خدمت&#8221; ختم نشود. اصولا اندیشه مدرن برخاسته –یا همراه همیشگی- نقد و کرتیک است و به همین خاطر کمتر اندیشمند و متفکر بزرگی را در یک دو قرن اخیر می توان یافت که در خدمت قدرت بوده باشد. نمی خواهم اصطلاح نه چندان مودبانه &#8220;<em>هم از آخور خوردن و هم از توبره</em>&#8221; را در اینجا بکار ببرم، اما واقعیت در اینجا، فحوای همین اصطلاح مشهور است. فرو رفتن در قالب یک متفکر آزاداندیش و ضمنا مدرنی که &#8220;دانشگاهیان&#8221; مخاطب اصلی اویند، با دفاع و تئوریزه کردن آنچه &#8220;بخش خاصی از قدرت&#8221; می طلبد و نقد و پرخاش بی استثنا نسبت به آنچه همان بخش خاص نمی پسندد و دشمنش می دارد؛ غیر قابل جمع و هضم است. تاکید می کنم که هیچ کدام از این دو راه و روش، فی نفسه بد نیستند، و هستند کسانی بسیار بزرگتر و باسوادتر و تیزهوشتر از رحیم پور که در جای خود، به عنوان تئوریسین نظریه خاصی در موافقت با حکومت یا نقد نظری مخالفان رسما وارد شده اند (مثل جواد لاریجانی) اما اینکه آدم همزمان بخواهد در هر دو جایگاه ظاهر شود، مثل این است که کسی شبها علی شریعتی باشد و روزها شجاع الدین شفا!</p>
<p>۵-     رحیم پور از ضعف دانش هم رنج فراوان می برد و این نه برای صاحب نظران و دانش آموختگان روشن است بلکه برای هر دانشجویی که از سطح جزوه نویسی به خواندن چند کتاب و مجله در حوزه فلسفه و جامعه شناسی و اقتصاد رسیده باشد، به سرعت آشکار می شود (حتی اگر عضو بسیج دانشگاه باشد و هنوز دلبسته کتاب های شریعتی). او بلا استثنا در هر مجلس خطابه اش از ده ها دانشمند و فیلسوف غربی نام می برد، مختصری از مکتب های غربی را در چند دقیقه تقریر می کند و بعد هم نقد. البته این نوع بیان و نقد، برای دانش جو وطلبه ای که در پی آن است که با آگاهی از اسامی و مکتب های غربی (در حد چند سطر حتی) و نقد کوبنده آنها، از موضع منفعلانه بدر آیند و به قول معروف &#8220;پوز آنطرفی ها را بزند&#8221; شاید جواب بدهد، اما در نزد آنکسی که کمی جدی تر به قضیه نگاه می کند، دست کم شک برنگیز است. گویی رحیم پور هربار دست در آن اقیانوس فرو می‌رود، جانور بد شکلی کوچکی بیرون می آورد، به یک ضربت از هستی ساقطش می کند و باز تکرار می کند، غافل از اینکه بسیاری، می دانند که این اقیانوس، عمیق تر از این تردستی هاست و آن جانوران نه از آن اقیانوسِ نهنگ غرقه کن، که از آستین خود جناب بدر می آیند و این نمایش ها بدرد کسانی می خورد که در پی ساعتی سرگرمی و تعریف آن برای دوستان آب ندیده تر از خودشان هستند. والا مثلا نقل قولکی از ماکس وبر یا هابرماس… (یا هر فیلسوف دیگری که این روزها مد باشد و لاجرم نقدش واجب!) و نقد احساسی آن و بعد پریدن به شاخه ای دیگر و نفی و تاییدهای اینچنینی یعنی چه و چه جایگاه معرفتی دارند؟ (یا مثلا همین کلام عجیبی که امشب خود شنیدم که فرمود: اندیشه مدرن افتخار می کند که اقتصاد را از فلسفه و اخلاق جدا کرده است در حالیکه این یکی از بدترین کارها و یک جنایت بود!)</p>
<p>۶-     دوستی و حتی ارادت دستگاه ها و ابزارآلات  پروپاگاندپروری، نسبت به هرچیزی که نسبتی با اندیشه داشته باشد، مثل دوستی خاله خرسه است. بخصوص در مورد اندیشه مدرن. و این گونه است که وقتی حضرت رحیم پور کالری و فسفر می سوزاند تا هزاران بیننده پای تلویزیون را به فضای اندیشناکِ دانشگاهیِ شریعتی گونه اش ببرد، کارگردان برنامه تصویر را منتقل می کند به یکی از چندین دوربینی که متصدی صید حاضرین در جلسه اند. یک بار دوربین که شدیدا روی جمعیت تِله شده، در صدد است تا ثابت کند که &#8220;نخیر، حاضرین صد نفر نیستند، دو هزار نفرند&#8221;، و یک بار دیگر با کلوز آپ از تصویر جوانی که چپه تراش کرده بگوید &#8220;دیدی اونطرفی ها هم هستند!&#8221; و بار دیگر با نشان دادن تصویر دختری که مشغول یادداشت برداری است نکته مشابهی را گوشزد کند. (وجالب اینجاست که سوتی هم زیاد می دهد: پسر کلوز آپ شده بی خبر، هوس می کند بینی اش را بخاراند، دختر خانم با شنیدن تکه بغل دستی پقی می زند زیر خنده، دیگری خمیازه ای می کشد که فیل را در جا می خواباند!) و اینها، اگر در برنامه آقای قرائتی، که خیلی ساده و بی پز روشنفکری دینی، برای عوام صحبت می کند و وعظ و شوخی را بهم آمیخته است، قابل تحمل و بلکه مفرح است؛ در یک برنامه متفکرانه که ضمنا قرار است مخاطبش فرهیخته هم باشد، مضحک و موهن است. چیزی که احتمالا خود رحیم پور هم به ان راضی نیست، اما کسی که به مدد خاله خرسه نفس کش می طلبد، مجبور به تحمل این بخش از لوازم دوستی او هم هست!</p>
<p>۷- گمان من اینست که حسن رحیم پور یک عکس العمل دستوری در مقابل عبدالکریم سروش بود و هنوز هم احساس &#8220;نیاز&#8221; به او، از احساس &#8220;خطر&#8221; ناشی می شود. همچنین فکر می کنم این نقطه اوج فواره رحیم پور است و او اگر به همین راه و روش بخواهد ادامه دهد اندک اندک آنقدر پایین خواهد آمد تا به جایگاه اصلی خودش، یعنی یک مدرس میان مایه دروس انسانی (در حد کارشناسی) برسد. تاریخ قضاوتگر خوبی ست.</p>
<p>&nbsp;</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=268" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1386/04/22/268/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>92</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>این شرم نیست، این حماقت است!</title>
		<link>http://www.debsh.com/1386/03/31/266/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1386/03/31/266/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 21 Jun 2007 21:15:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/2007/06/21/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b4%d8%b1%d9%85-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d8%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%ad%d9%85%d8%a7%d9%82%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/</guid>
		<description><![CDATA[Â ۱-Â Ø±ÙÛ Ø¬ÙØ¯ Ø§ÛÙ ÙÙØªÙ ÙÛÚÙ ÙØ§ÙÙ Ø¢Ø®Ø± ÙÙØªÙ ÙÙ ÙÛÙÙ Ø¹Ú©Ø³Û Ø³Øª Ø§Ø² Ø²ÙØ±Ø§ Ø§ÙÛØ±Ø§Ø¨Ø±Ø§ÙÛÙÛ Ø¨Ù Ø¨ÙØ§ÙÙ Ø¢Ø®Ø±ÛÙ ÙÙØ§ÛØ´Ú¯Ø§Ù Ø§Ù. Ø¹Ú©Ø³Ø Ø²ÛØ¨Ø§Ø³Øª Ù ÙÙØ±ÙÙØ¯Ø§ÙÙ Ù Ù¾Ø±ØªØ±Ù Ø¢Ø¯ÙÛ Ø´Ø±Ù Ø¢Ú¯ÛÙØ Ø§ÙØ§ Ø¨Ø±Ø§Û ÚÙØ¯ ÙÛÙÛÙÙ ÙÙØ±Û Ú©Ù ÙÛÙÙÛ Ø³Ú©Ø³Û- Ø®ØµÙØµÛ Ø§Ø² Ø§Ù (ÛØ§ ÙÙØªØ³Ø¨ Ø¨Ù Ø§Ù) Ø±Ø§ Ø¯ÛØ¯Ù Ø§ÙØ¯ Ø§ÛÙ Ø¹Ú©Ø³Ø Ø¨Ù Ø®ØµÙØµ Ø§ÛÙ Ø´Ø±ÙØ Ø­Ø§ÙØªÛ Ø¯ÛÚ¯Ø± [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>Â ۱-Â Ø±ÙÛ Ø¬ÙØ¯ Ø§ÛÙ ÙÙØªÙ ÙÛÚÙ ÙØ§ÙÙ Ø¢Ø®Ø± ÙÙØªÙ ÙÙ ÙÛÙÙ Ø¹Ú©Ø³Û Ø³Øª Ø§Ø² Ø²ÙØ±Ø§ Ø§ÙÛØ±Ø§Ø¨Ø±Ø§ÙÛÙÛ Ø¨Ù Ø¨ÙØ§ÙÙ Ø¢Ø®Ø±ÛÙ ÙÙØ§ÛØ´Ú¯Ø§Ù Ø§Ù. Ø¹Ú©Ø³Ø Ø²ÛØ¨Ø§Ø³Øª Ù ÙÙØ±ÙÙØ¯Ø§ÙÙ Ù Ù¾Ø±ØªØ±Ù Ø¢Ø¯ÙÛ Ø´Ø±Ù Ø¢Ú¯ÛÙØ Ø§ÙØ§ Ø¨Ø±Ø§Û ÚÙØ¯ ÙÛÙÛÙÙ ÙÙØ±Û Ú©Ù ÙÛÙÙÛ Ø³Ú©Ø³Û- Ø®ØµÙØµÛ Ø§Ø² Ø§Ù (ÛØ§ ÙÙØªØ³Ø¨ Ø¨Ù Ø§Ù) Ø±Ø§ Ø¯ÛØ¯Ù Ø§ÙØ¯ Ø§ÛÙ Ø¹Ú©Ø³Ø Ø¨Ù Ø®ØµÙØµ Ø§ÛÙ Ø´Ø±ÙØ Ø­Ø§ÙØªÛ Ø¯ÛÚ¯Ø± Ø±Ø§ Ø§ÙÙØ§ ÙÛ Ú©ÙØ¯! Ø§ÙØ¨ØªÙ Ø¹Ú©Ø§Ø³Ù ÙÙØ±ÙÙØ¯ ÙÙ Ú¯ÙÛØ§ Ø§ÛÙ Ø³Ø§Ø¨ÙÙ Ø±Ø§ Ø¯Ø± ÙØ¸Ø± Ø¯Ø§Ø´ØªÙ Ù ØªØ¹Ø§Ø±Ù Ø§Ú¯Ø± ÙØ¯Ø§Ø´ØªÙ Ø¨Ø§Ø´ÛÙØ Ø¯ÛÚ¯Ø±Ø§Ù ÙÙ Ø¯Ø± Ø¯Ø± Ú©Ù Ø§ÛÙ Ù¾Ø±ÙØ³Ù (Ú¯ÙØªÚ¯ÙØ Ø§ÙØªØ®Ø§Ø¨ Ø¢Ù Ø¨Ù Ø¹ÙÙØ§Ù ØªÛØªØ± ÛÚ©Ø Ø§ÙØªØ®Ø§Ø¨ Ø¹Ú©Ø³ Ø¬ÙØ¯&#8230;) Ø§ÛÙ ÙØ·ÙØ¨ Ø±Ø§ Ø¯Ø± ÙØ¸Ø± Ø¯Ø§Ø´ØªÙ Ø§ÙØ¯. Ù Ø§ÛÙ ØªØ§Ø²Ù Ø¯Ø± ØµÙØ±ØªÛ Ø³Øª Ú©Ù Ø¨Ø§ ØªØ³Ø§ÙØ­ ÙØ§Ø¦Ù Ø¨Ù &quot;Ø¯Ø± ÙØ¸Ø± Ú¯Ø±ÙØªÙ&quot; Ø¨Ø§Ø´ÛÙ ÙØ§ÙØ§ Ø§Ú¯Ø± ÙØ§ÙØ¹ Ø¨ÛÙØ§ÙÙ ØªØ± Ø¨Ø®ÙØ§ÙÛÙ Ø¨Ù Ø§ÛÙ Ø§ØªÙØ§Ù ÙÚ¯Ø§Ù Ú©ÙÛÙ Ø´Ø§ÛØ¯ Ø¨ÛØ±Ø§Ù ÙØ¨Ø§Ø´Ø¯ Ú©Ù Ø§Ø¯Ø¹Ø§ Ø´ÙØ¯ Ø§Ø² ÛÚ© ÙÙØ¶ÙØ¹ Ø§Ø±ÙØªÛÚ©Ø ÙÙ ÙÛÙÙ ÙØ§ Ø¨Ø±Ø§Û &quot;Ø¨ÙØ±ÙØ´&quot; ØªØ± Ú©Ø±Ø¯Ù Ø´ÙØ§Ø±Ù Ù¾ÙØ¬ Ø´ÙØ¨Ù Ø§Ø´ Ø§Ø³ØªÙØ§Ø¯Ù Ú©Ø±Ø¯Ù Ø§Ø³Øª ÙÚ¯Ø±ÙÙ ÙÚ¯Ø± ÙÙØ§ÛØ´Ú¯Ø§Ù <strike>ÙÙØ§Ø´Û</strike> Ø¹Ú©Ø³ ÛÚ© Ø¨Ø§Ø²ÛÚ¯Ø± Ø¯Ø±Ø¬Ù ۲ ÚÙ Ø§ØªÙØ§Ù ÙÙÙÛ Ø¨ÙØ¯Ù Ø¯Ø± Ø§ÛÙ ÙÙÙÚ©ØªØ</p>
<p align="center"><img height="568" alt="zahraa.jpg" src="http://farjami.debsh.com/archives/pic/zahraa.jpg" width="400" /></p>
<p>۲-Â Ù¾ÛØ´ØªØ± Ø§Ø² Ø¢ÙÚ©Ù ÙÙØ¬ ÙÛÙÙ &quot;Ø²ÙØ±Ù&quot;Û Ø§ÙÛØ±Ø§Ø¨Ø±Ø§ÙÛÙÛØ Ú©Ø´ÙØ±Ù <em>Ø§ÛÙØ§Ù Ù Ø§ÙØ§Ù</em> Ø±Ø§ Ø¯Ø± Ø¨Ø±Ú¯ÛØ±Ø¯Ø Ø¯ÙØ³ØªÛ Ø®Ø¨Ø±ÙÚ¯Ø§Ø± Ø¨Ø§ Ø§ØµØ±Ø§Ø± ÙØ±Ø§ÙØ§Ù ÙÛÙÙÛ Ø±Ø§ Ø¨Ù ÙÙ Ù ÚÙØ¯ ÙÙØ± Ø§Ø² ÙÙÚ©Ø§Ø±Ø§Ù ÙØ´Ø§Ù Ø¯Ø§Ø¯ Ú©Ù Ø¯Ø± Ø¢Ù Ø¯Ø®ØªØ±Û Ø¨Ø§ Ø¬ÙØ§ÙÛ Ø³Ú©Ø³ Ø¯Ø§Ø´Øª. ÙÛÙÙ Ú©ÙØªØ§ÙØ Ø¨Ø¯ÙÙ ØµØ¯Ø§ Ù Ø¨Ø¯ Ú©ÛÙÛØª Ø¨ÙØ¯. Ø¯ÙØ³Øª ÙØ§ ÙØ¹ØªÙØ¯ Ø¨ÙØ¯ Ú©Ù Ø§Ù Ø²ÙØ±Ø§ Ø§ÙÛØ±Ø§Ø¨Ø±Ø§ÙÛÙÛ Ø§Ø³Øª Ù ÙÙ Ø§ØµØ±Ø§Ø± ÙØ±Ø§ÙØ§Ù Ø¯Ø§Ø´ØªÙ Ú©Ù ÙÛØ³Øª. Ø¨Ø§ÙÛÂ  Ø¨ÛÙ ÙÙ Ù Ø§Ù Ø³Ø±Ú¯Ø±Ø¯Ø§Ù Ø¨ÙØ¯ÙØ¯. Ø¯ÙØ§ÛÙ ÙÙ Ø¨ÛØ´ØªØ± Ø§Ø² Ø¹ÙÙØ§ÙÛ Ø¨ÙØ¯ÙØ Ø§Ø­Ø³Ø§Ø³Û Ø¨ÙØ¯ÙØ¯ ÚÙÙ ÙØ¹ØªÙØ¯ Ø¨Ø§Ø´Ù Ú©Ù Ø§Ú¯Ø± Ø¯Ø®ØªØ± ÙÛÙÙ Ø²ÙØ±Ø§ ÙÙ Ø¨Ø§Ø´Ø¯Ø Ø¨Ø§Ø² Ø§ÛÙ Ø¨Ù Ø®ÙØ¯Ø´ ÙØ±Ø¨ÙØ· Ø§Ø³Øª Ù Ø¨Ø§ Ø§ÙÚ©Ø§Ø± Ø§ÙØªØ³Ø§Ø¨ Ø¨Ù Ø§Ù Ø´Ø§ÛØ¯ Ø¨ØªÙØ§Ù Ø§ÙØ¯Ú©Û Ø¬ÙÙÛ ØªÚ©Ø«ÛØ± Ø¨Ù Ø¢Ù Ø±Ø§ Ú¯Ø±ÙØª. ÛØ§Ø¯Ø¯Ø§Ø´Øª Ú©ÙØªØ§ÙÛ ÙÙ Ø¢Ù ÙÙÙØ¹ Ø¯Ø± Ø§ÛÙ Ø¨Ø§Ø±Ù ÙÙØ´ØªÙ Ú©Ù Ø¨Ù ÙØ·Ù Ø§ÙØª ÙÙÛØ´Ù Ø¯Ø± Ø­Ø§Ù Ø³Ø±ÚØ Ø®ÛÙÛ Ù¾Ø± Ø¨ÛÙÙØ¯Ù Ø´Ø¯. ÙÙØ¬ Ø¹Ø¸ÛÙ Ø®ÛÙÛ Ø²ÙØ¯ØªØ± Ø§Ø² Ø¢ÙÚÙ ÙÚ©Ø±Ø´ Ø±Ø§ ÙÛ Ú©Ø±Ø¯Ù Ú©Ù Ú©Ø´ÙØ±Ø Ø§Ø² Ø¬Ø§ÙØ¹Ù ØªØ§ Ø±Ø³Ø§ÙÙ ÙØ§ Ù Ø­ØªÛ Ø­Ú©ÙÙØª Ø±Ø§ Ø¯Ø±Ú¯ÛØ± Ú©Ø±Ø¯. Ø²ÙØ±Ø§ Ø§ÙÛØ±Ø§Ø¨Ø±Ø§ÙÛÙÛ Ø¯Ø³ØªÚ¯ÛØ± Ø´Ø¯ Ù Ø®ÛÙÛ Ø²ÙØ¯ Ø¨Ù ÙØ§ÙØ¹Û Ø¨ÙØ¯Ù Ø§ÙØªØ³Ø§Ø¨ ÙÛÙÙ Ø¨Ù Ø®ÙØ¯Ø´ Ø§Ø¹ØªØ±Ø§Ù Ú©Ø±Ø¯Ø Ø§ÙØ§ Ø¨Ø§Ø² ÙÙ ÙÙ ÙÚ©Ø± ÙÛ Ú©Ø±Ø¯Ù Ø¨Ù Ø¹ÙÙØ§Ù ÛÚ© ÚÙØ±ÙØ§ÙÛØ³Øª ÙØªÙØ³Ø· Ø¨ØªÙØ§ÙÙ Ú©ÙÚ©Û Ø¨Ú©ÙÙ. ÙÙØµØ¯Ø§ Ø´Ø¯Ù Ø¨Ø§ Ú©Ø³Ø§ÙÛ Ú©Ù Ø¨Ø­Ø« <em>Ø­Ø±ÛÙ Ø®ØµÙØµÛ</em> Ø±Ø§ Ù¾ÛØ´ Ú©Ø´ÛØ¯Ù Ø¨ÙØ¯Ù Ù Ø¨Ø§ Ø­Ø±Ø§Ø±Øª Ø§Ø² Ø­Ø±ÛÙ Ø®ØµÙØµÛ Ø¯ÙØ§Ø¹ ÙÛ Ú©Ø±Ø¯Ù. Ú©Ø§Ø±ÙØ§ÛÛ Ú©Ø±Ø¯ÛÙ Ø§Ø² Ø¬ÙÙÙ Ø¢ÙÚ©Ù ÛÚ©Û Ø§Ø² ÙÙÚ©Ø§Ø±Ø§Ù ÙÙØ§Ù Ø¬ÙØ¹Ø ÙÙØ§ÙÙ Ø¯Ø±Ø®Ø´Ø§ÙÛ Ø¯Ø± ÙÙØ±Ø¯ Ø­Ø±ÛÙ Ø®ØµÙØµÛ Ù Ø§ÙØ²Ø§ÙØ§Øª Ø­ÙÙÙÛ Ø¢Ù ÙÙØ´Øª Ú©Ù ØªØ§Ø«ÛØ± Ú¯Ø°Ø§Ø± Ø¨ÙØ¯. (ØªØ§ Ø¢ÙØ¬Ø§ Ú©Ù Ø·Û ÙÚ©Ø³ÛØ ÛÚ©Û Ø§Ø² ÙØ³ÙÙÙØ§Ù ÙÙÙ ÙØ¶Ø§Ø¦ÛÙ Ø±Ø³ÙØ§ Ø§Ø² Ø¢Ù ØªÙØ¯ÛØ± Ú©Ø±Ø¯) Ø¨Ø§ ØªÙØ§Ø´ Ø±Ø³Ø§ÙÙ Ø§Û Ø¢Ø¯Ù ÙØ§Û Ø²ÛØ§Ø¯Û Ú©Ù ÛÚ©Û Ø´Ø§Ù ÙÙ ÙÙ Ø¨ÙØ¯ÙØ Ø¬Ù Ø¨Ø±Ú¯Ø´Øª Ù Ø¨Ø³ÛØ§Ø±Û Ø§Ø² ÙØªØ¯ÛÙÛÙ Ù ÙØ±Ø§Ø¬Ø¹ Ø§ÙÙÛØªÛ Ù ÙØ¶Ø§ÛÛ Ø´Ø§ÛØ¯ Ø¨Ø±Ø§Û Ø§ÙÙÛÙ Ø¨Ø§Ø± Ø¯Ø± ØªØ§Ø±ÛØ® Ø¬ÙÙÙØ±Û Ø§Ø³ÙØ§ÙÛØ Ø¯Ø± ÛÚ© ÙÙÙÙÙ Ø§Ø®ÙØ§ÙÛØ ÙÙØ¶Ø¹Û Ø¬Ø§ÙØ¨Ø¯Ø§Ø±Ø§ÙÙ Ø¨Ù ÙÙØ¹ Ú©Ø³Û Ú©Ù ÙØ¹ØªÙØ¯ Ø¨ÙØ¯ÙØ¯ ÙØ±ØªÚ©Ø¨ Ø¨Û Ø§Ø®ÙØ§ÙÛ Ø´Ø¯ÙØ Ú¯Ø±ÙØªÙØ¯. Ø§ÛÙ Ø¯Ø± Ø­Ø§ÙÛ Ø¨ÙØ¯ Ú©Ù Ø¨Ø§ Ø§ÙØ¯Ú© ØªØºÛÛØ± ÙÙØ¶Ø¹ Ø§ÛÙØ§ÙØ Ø¨Ø±Ø§Ø­ØªÛ ÙÛ ØªÙØ§ÙØ³Øª Ø³Ø± Ø§ÙÛØ±Ø§Ø¨Ø±Ø§ÙÛÙÛ Ù Ù¾Ø§Ø±ØªÙØ±Ø´ Ø¨Ù Ø¬Ø±Ù Ø®Ø¯Ø´Ù Ø¯Ø§Ø± Ú©Ø±Ø¯Ù Ø¹ÙØª Ø¹ÙÙÙÛ Ø¨Ø§ÙØ§Û Ø¯Ø§Ø± Ø±ÙØ¯. ÙØ±Ø§ÙÙØ´ ÙÚ©ÙÛÙ ÙÛÙÙÙ <em>Ø®ÙØ¯Ú¯Ø±ÙØªÙ </em>Ø§ÙÛØ±Ø§Ø¨Ø±Ø§ÙÛÙÛ Ø¯Ø± Ú©Ø´ÙØ±</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=266" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1386/03/31/266/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>54</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

