لینکدونی

آقا نجفی، آیت اللهی که با خودش شوخی می کرد


حدود ده ماه از دوره سربازی را در بخش سیاسی خدمت کردم. آنجا اتاقکی داشتم برای خودم در ته سوله ای که پرت و دنج بود و کتابخانه ای دم دست. فرصت خوبی بود برای مطالعه، اما کمتر کتابی پیدا می شد که باب دندان من باشد. اسمش کتابخانه سیاسی بود اما کمتر کتاب سیاسی بدربخوری در آن یافت می شد. یکبار از سر ناچاری و بی حوصلگی، کتاب “سیاحت شرق و غرب” آقا نجفی را برداشتم. قبلا به واسطه مدرس معارفی که خیلی دوست داشت دانشجویان دانشکده مهندسی را از خدا و فردا بترساند، با سیاحت غرب این آقا نجفی آشنا شده بودم و به نظرم خیلی پرت و خرافی آمده بود. استاد عزیز یکبار با آب و تاب فراوان از انتقال عالِمی به نام آقانجفی به عالم برزخ برایمان گفته بود و بعد نواری را گذاشته بود که گویا چند بازیگر با افکت های خاص، از روی مشاهدات آقانجفی مذکور که در “سیاحت غرب” مکتوب شده بود، ساخته بودند و قرار بود ما را خاضع و خاشع کند. دیگران را نمی دانم ولی تاثیری که آن ماجرا و قیافه ترحم انگیز حضرت استاد روی من گذاشت این بود که آقانجفی، به چشمم یک آخوندِ بازاری بیسوادِ خرافاتی نان به نرخ روزخور آمد!
با چنین تصوری به سراغ سیاحت شرق و غرب رفتم. البته به زودی فهمیدم که من در این کتاب با “سیاحت شرق” آقا نجفی طرف هستم و آن “سیاحت غرب” کذایی که شرح رویایی از آقانجفی و به قلم خود اوست، جزوه کوچکی است که بعدا به ته این کتاب چسبانده شده. اما اصل کاری، سیاحت شرق است که اتوبیوگرافی آقا نجفی قوچانی از بدو تولد تا دوران میانسالی اوست و از جهات بسیاری ارزشمند و تحسین برانگیز.
اما چیزی که بیش از همه توجه من را جلب کرد و به نظرم همین عامل جایگاه یگانه ای به این اتوبیوگرافی می دهد، طنز و شوخ طبعی گیرای نگارنده در توصیف وقایع و موقعیت هاست. به خصوص از آن جهت که آقانجفی، بر خلاف بسیاری از نویسندگان و شاعران کهن ایرانی، هجو و فکاهه و مطایبه را در جهت تحقیر مخالفان و دشمنان خود بکار نمی گیرد. حتی بعکس، بیشتر این شوخی ها و هجاها را درمورد خود و دوستانش استفاده کرده و از این جهت ظریفترین و انسانی ترین نوع طنز را در شرح زندگی واقعی خود بکار می گیرد. این امر به خصوص با در نظر گرفتن سنتی بودن نگارنده و قدمت سیاحت شرق (اواخر دوره قاجار) و نیزموقعیت والای دینی و اجتماعی او در هنگام نگارش این متن (که آیت الله، حاکم شرع و رئیس حوزه علمیه قوچان بوده است) تحسین برانگیز است.
یادداشتهایی از نکات طنزآمیز سیاحت شرق برداشتم و بعدها با استفاده از آنها و مرور دوباره کتاب، مقاله ای درباره طنز خاص آقا نجفی در سیاحت شرق نوشتم که (مطابق معمول با حذفیات) در ویژه نامه طنز مجله خردنامه چاپ شد. در هنگام مطالعه این مقاله در نظر داشته باشید که با گذشت نزدیک به نود سال از انتشار این کتاب و تحولات بسیار در زمینه طنز و شوخ طبعی و بالارفتن سطح تحصیلات و فرهنگ عامه، هنوز که هنوز است هم “شوخی با خود” در جامعه ما جلف و سبک تلقی می شود و همچنان در نظر مردم طبقه متوسط و حتی سطح بالای ایران، طنز آبرومند، طنزی است که برای برملا کردن کژکاری های “دیگران” و بردن آبروی “بدکاران” (عموما سیاستمداران) بکار برده شود. یعنی اصولا طنز به عنوان وسیله ای برای “تخریب” و بردن آبرو و “مسخره کردن” و در مجموع «ابزار خالی کردن دق دلی» شناخته می شود و قاعدتا کسی مگر مجنون و خودآزار باشد که بخواهد با چنین اسلحه مخوفی به سراغ خودش برود!
به خاطر همین برداشت غلط از طنز است که بندرت کسی یافت می شود که تعمدا و بدون هیچ منظور جانبی (مثلا استفاده از شوخی با خود برای طعنه زدن به دیگران) با خود شوخی کرده باشد. در چنین محیطی ست که به رغم شوخ طبعی ذاتی ایرانیان و انعطاف زبانی ما، مثلا هرگز کسی مانند وودی آلن (که شهرتش را از راه استند آپ کمدی هایی بدست آورد که در آنها رو بروی مردم می ایستاد و عادت های زشت خود و خانواده اش را مسخره می کرد و با آنها مردم را می خنداند) در ایران ظهور نکرده است.
با چنین دیدگاهی، به نظر من جایگاه آقانجفی قوچانی، که نه هرگز ادعای ادیب بودن کرده و نه به طنزآوری شناخته می شود اما تعمدا و با بزرگ و کوچک کردن وقایع در اتوبیوگرافی خود، تعمدا خنده سازی کرده منحصر بفرد است. درباره این دیدگاه بعدا بازهم خواهم نوشت؛ فعلا متن مقاله…

ادامه مطلب…


فرستاده شده در مقاله | بدون نظر

چه کسی از ابراهیم گلستان نمی‌ترسد؟


مقاله مفصلی نوشته بودم درباره ابراهیم گلستان و مصاحبه اخیر مهدی یزدانی خرم با او. امروز که مجله خردنامه این ماه (بهمن) روی دکه آمد دیدم چاپ شده اما با حذف تقریبا نیمی از آن! البته بعد از تایپ مشخص شده بود که باید مقداری از آن حذف شود و من هم حدود سه هزار کلمه اش را طوری با صرف وقت زیاد طوری حذف کرده بودم که زیاد لطمه ای که به مقاله نخورد، اما بعد از چاپ دیدم که بسیاری از پاورقی های لازم هم حذف شده که خیلی متاسف شدم. حاصل ده روز وقت گذاشتن و بیش از پانزده صفحه خلاصه برداری و چندیدن پاک نویس من شده سه صفحه از مجله، و در حالی که برای نسخه چاپی تمام پاورقی ها را با دقت خلاصه و تعدیل کرده بودم، هیچی از آنها چاپ نشده. افسوس، هرچند که می دانم سردبیر خردنامه برای حفظ همین نیمه از گزند حذف، زحمت بسیاری کشیده…
آن متن خلاصه را می توانید در صفحات میانی مجله بخوانید و متن کامل مقاله را از سایت روزنامه همشهری در ادامه می آورم. اما چون متن کامل چیزی بیش از ۸هزار کلمه است، و خواندن مطلبی با این حجم بر روی وب شاید سخت باشد، فکر می کنم بهتر باشد چکیده ای از این مقاله را اینجا بیاورم تا خواننده بعد از خواندن آن تصمیم بگیرد که اصل مقاله به خواندنش می ارزد یا نه.
این مقاله نقدی است بر ادبیات و نوع نگاه ابراهیم گلستان نسبت به “آدم ها” و با تکیه بر مصاحبه چاپ شده اخیر با او که توسط مهدی بزدانی خرم و در مجله شهروند امروز منتشر شد. این مصاحبه ارزش خاصی در شناخت ابراهیم گلستان دارد، چرا که اولا بارها و بارها توسط خود او ویرایش شده و ثانیا آنطور که اعلام شده آخرین گفتگوی مطبوعاتی اوست. من سعی کرده ام با آوردن فکت هایی از همین گفتگو، گلستان را نقد کنم، هرچند که اگر آزادانه و با استفاده از منایع گوناگون این کار را می کردم راحتتر بودم.
اول نشان داده ام که گلستان بی دلیل و بی مدرک رفتارهای دیگران را نقد ناعادلانه می کند و در مورد کسانی نظیر شاملو، نصر، منشی زاده، بازرگان و براهنی سخنانی بر لب می آورد که نه مربوط به پرسش های مصاحبه گر است و به گلستان ربطی دارد. بیشتر نوعی متلک گفتن و اتهام زنی ناعادلانه است.
بعد رفتار گلستان در برابر منتقدینش و نقدهای علیه او را بررسی کرده ام و با نقل گفته هایی از او در این نوشته نشان داده ام که گلستان بدترین تحقیر و توهین ها را در حق آنها روا می دارد، اما هرگز حاضر به پاسخگویی نمی شود.
پس از آن با نقل بخش های دیگری از گفته های گلستان نشان داده ام که دایره این تحقیر و توهین ها از محدوده منتقدین شخص گلستان و کارهایش تا حد کل منتقدین آثار هنری و ادبی پیش می رود.
اما در اینجا هم متوقف نمی شود و کل جامعه روشنفکری ایران را دربر می گیرد. بماند اینکه آقای گلستان اصلا چیزی به مفهوم فضای روشنفکری در ایران را قبول ندارد و بجز چند نفری نعدود از رفقای خود، بقیه را فاقد فکر و اندیشه می داند.
در اینجا چون سخن به مدعیات آقای گلستان علیه روشنفکران و به خصوص اتهام زنی ایشان علیه آنها به خاطر انقلابی نبودن و برای مردم کاری نکردن می رسد، به ناچار به بررسی محدود روابط عمیق ایشان با دربار قبل از انقلاب و گسست کامل ایشان با مردم و مملکت در بعد از انقلاب و دوران جنگ می پردازیم.
بعد نگاهی عمیق تر به نوع نگاه گلستان می اندازیم و برخورد بسیار تحقیرآمیز ایشان با روشنفکرانی چون گلشیری و به آذین را –در همین مصاحبه- بررسی می کنیم.
در نهایت به این سخن می رسیم که هر شان و پایگاهی که گلستان در ادب و هنر معاصر ایران داشته باشد، هیچکدام مجوزی برای اعمال و رفتار غیر اخلاقی و نوع نگاه فاشیستی او به مردم نمی شود. البته آقای گلستان – مثل همه صاحبان چنین دیدگاهی- مستقیما مردم را نشانه نمی گیرد و اتفاقا نقدش علیه دیگران با دستاویز مردم است، اما آنچه مهم است این است که این نگاه ضد انسانی، با محمل جایگاه ادبی و هنری او توجیه و تبلیغ می شود. هرچند که در تاثیر گذاری و حقی که گلستان بر سینما و ادبیات ایران دارد هم غالبا غلو می شود و سازنده دو فبلم بلند و چهارفیلم مستند و نویسنده چند قصه کوتاه و بلند، که سی سال است از او جز فحاشی و رجزخوانی اثرجدیدی زاده نشده اگر در کنار کسانی چون بیضایی و شاملو و کیارستمی و مهرجویی قرار بگیرد که هم سابقه درخشانی دارند و هم لاینقطع به کار مشغول بوده اند، جلای چندانی نخواهد داشت.
اما با فرض قبول تمام غلوهایی که درباره جایگاه والا و اثرگذاری غیرقابل قیاس گلستان می شود، باز هم اصل ماجرا توفیری نمی کند. نگاه فاشیستی، رفتارضدانسانی، هتاکی و پرده دری که در رفتارها و گفتارهایی چون تحقیر اشخاص و توهین به روشنفکران و زیرسوال بردن رفتارهای شخصی دیگران و اتهام زنی های قابل پیگرد آقای گلستان به وضوح و دفعات نمود می یابد، نه فقط با روشنفکری و عالم و هنرمند و باسواد بودن آقای گلستان تطهیر نمی شود بلکه با درنظر گرفتن این خصوصیات کار خرابتر و خطر بالقوه گلستانیسم آشکارتر می شود.
بخصوص در این زمانه و در میان نسلی که از تکرار و تعارف و ریا خسته شده است، هتاکی را به جای صراحت جا زدن و بازی با حرمت آدم ها را به شجاعت منسوب کردن و پرهیز از هر گفتگو نقدی را به جایگاه والا ربط دادن…
چکیده را زیاد بلند نکنم. اصل مطلب را بخوانید.
***********************************************
چه کسی از ابراهیم گلستان نمی‌ترسد؟
نقدی بر گفت‌وگوی اخیر گلستان با شهروند امروز
محمود فرجامی
گفت‌وگوی مفصل مهدی یزدانی‌خرم با ابراهیم گلستان که در «شهروند امروز» شماره۶۳ (شانزدهم دی ۱۳۸۶) به چاپ رسید، از زوایای گوناگون قابل نقد و بررسی، و بسیار تامل‌برانگیز است. زبان گلستان در این گفت‌وگو، همچون گفت‌وگوی پیشین او با پرویز جاهد (نوشتن با دوربین) تند و صریح است و به‌خصوص آنجا که درباره آدم‌های شناخته‌شده نظر می‌دهد، جنجالی. پس از انتشار «نوشتن با دوربین»، نقدهای پراکنده‌ای درباره محتوای آن کتاب و شخص ابراهیم گلستان در رسانه‌های گوناگون منتشر شد که منتقدین در آنها با نگاهی به «نوشتن با دوربین» و استفاده از سایر منابع، اشکالاتی به مدعیات و لحن‌ گلستان وارد کرده بودند که تقریبا به هیچ‌کدام از آنها پاسخی مناسب و منطقی داده نشد.
در این نوشتار قصد دارم مصاحبه اخیر مهدی یزدانی‌‌خرم با ابراهیم گلستان که در کتابچه ضمیمه شهروند امروز و با عنوان «ضد خاطرات» منتشر شده است را بررسی کنم؛ منتها نه به شیوه سایرین، بلکه با واکاوی دقیق اظهارات آقای گلستان در همین مصاحبه. آنگونه که یزدانی‌خرم در مقدمه نوشته است، این گفت‌وگو بارها و بارها مورد بازبینی و ویرایش دقیق آقای گلستان قرار گرفته است و از این رو هرچند در قالب گفت‌وگوست اما عاری از تسامحات و بی‌دقتی‌های معمولی است که در پیاده‌سازی و انتشار یک گفتار پیش می‌آید. علاوه بر آن اعلام شده است که این آخرین گفتگوی آقای گلستان خواهدبود و از اینرو اهمیت خاصی نسبت به سایر گفتگوهای ایشان دارد.
تقریبا تمام ارجاعات این متن، فقط به همان گفت‌وگوست و متن‌های داخل گویمه عینا بازنویسی شده‌اند که در انتهای هر یک، شماره صفحه آنها آمده است.

گلستان و حریم آدم‌ها

آقای گلستان آدم تند و صریحی است. این را همه می‌دانند و البته شاید به عنوان یک خصوصیت فردی چندان مهم نباشد اما جالب اینجاست که هرچقدر این تندی و صراحت بیشتر به سمت عصبانیت و پرخاشگری پیش می‌رود، طرفداران ایشان بیشتر می‌کوشند تا آن را با صراحت و صداقت و روح هنرمندانه گلستان توجیه کنند و آنهایی که از او انتقاد می‌کنند را به داشتن «سوءتفاهم و ناآگاهی و حسادت و ذهن‌متورم و صدای بیمار و روابط شخصی ناسالم» متهم می‌کنند. (نگاه کنید به مقدمه مهدی یزدانی‌خرم در صفحات ۲ و ۳) خود آقای گلستان هم البته معتقد است «وقتی در خمیره یا بارآمدنت تقلب و خفض جناح و تمرین و نکبت و این‌جور چیزها نباشد» نتیجه چنین می‌شود.
اما این، همهء واقعیت نیست و اعتراض های که بر انتقادهای آقای گلستان می‌شود فقط از سر محافظه‌کاری و حفظ منافع و پرهیز از حقیقت یا بت‌سازی از کسانی که ایشان به آن‌ها حمله می کند، نیست؛ این سوءتفاهم یا تهمتی نارواست. بحث بر سر این نیست که چرا آقای گلستان در مورد فلان شاعر یا نویسنده مشهور می‌گوید بلد نبود، سواد نداشت، بد می‌نوشت… قطعا آقای گلستان به‌عنوان یک هنرمند و نویسنده صاحب سبک و مشهور- و حتی اگر این هم نباشد – می‌تواند در مورد هر کسی چنین نظری بدهند و کسانی که تاب چنین نظراتی را ندارند، به کیش شخصیت دچارند و مشغول بت‌سازی‌اند.
گلستان سینما را خوب می‌شناسد؛ پس اگر معتقد است فیلمی خوب یا بد است، ‌نظرش شنیدنی و قابل تأمل است (هرچند ممکن است درست نباشد). مشکل در اینها نیست؛ مشکل در آنجاست که آقای گلستان به تهمت‌زنی‌های بیجا و خارج از موضوع می‌پردازد و با توهین و تحقیرهای بی‌مورد و بعضا با دخالت در حریم خصوصی و نیمه‌خصوصی افراد، نقد اثر و مؤثر را درهم می‌آمیزد. به این نمونه‌ها که همگی از یک گفت‌وگوی ۳۳صفحه‌ای جمع‌آوری شده‌اند توجه کنید:
۱- گلستان در مورد سید حسین نصر- یکی از بزرگ‌ترین فیلسوفان معاصر و از سنت‌گرایان مشهور جهان- با طعنه می‌گوید: «این آقای نصر با تمام اطلاعاتی که دارد، این اطلاعات را به حد یک نوع چیزها یا در جهت‌های دیگر به‌کار می‌برد». (ص۴)
۲- گلستان، مهدی بازرگان را «یکی از بی‌اطلاع‌ترین آدم‌هایی که بودند» توصیف می‌کند و چند بار (ص۱۱) از لفظ «دربار» برای توصیف (یا تحقیر؟) اطرافیان بازرگان در ماجرای ملی‌شدن صنعت نفت استفاده می‌کند.
۳- گلستان در مورد شاملو- در پاسخ به سؤالی که ربطی به شاملو ندارد- ضمن اینکه او را به سوءاستفاده از دسترنج دیگران در ترجمه‌ها متهم می‌کند، می‌گوید: «آیا آن رفتاری که با طوسی حائری کرد درست بود؟ تمام سکوی پرش شاملو ترجمه‌هایی است که طوسی حائری کرده است. طوسی این کارها را برای او می‌کرد. طوسی از سال ۱۳۱۸، ۱۳۱۹ در مجله اطلاعات هفتگی، ترجمه‌های درخشان فرانسه چاپ می‌کرد. درس خوانده بود، زبان می‌دانست. بعد هم شاملو او را از خانه بیرون می‌کند». (ص۱۱)
۴- گلستان، منشی‌زاده را «آدم فاشیستی» توصیف می‌کند (در پاسخ به پرسشی که ربطی به هیچ‌کدام ندارد: «در قصه‌های شما هم چنین چیزی وجود دارد؛ اینکه کودکان در حال نگاه کردن هستند») و آن هم در جایی که بحث درباره شاملوست و گلستان در ۳-۲جمله می‌خواهد بگوید که شاملو «گیلگمش» را که دکتر منشی‌زاده خوب ترجمه کرده بود، بازنویسی کرد و به اسم خودش منتشر کرد. (ص۱۱)
۵- از نظر گلستان، یکی از کسانی که می‌توانست بفهمد و واقعا می‌فهمید، پرویز داریوش بود که البته او هم «مشغول پرت و پلا گفتن» شد. (ص ۲۰)
۶- در مورد رضا براهنی می‌گوید: «اگر براهنی به چرت و پرت‌هایی که می‌گفت اعتمادی داشت، اصلا چرا این شکلی کار می‌کرد؟ می‌خواست برود وردست سیمین بشود. مدام مجیز شوهر سیمین را می‌گفت، همیشه تملق سیمین را می‌گفت تا سیمین به عنوان وردست خودش در دانشگاه کاری برایش بکند». (ص۲۵)
۷- گلستان در پاسخ کوتاهی که به پرسشی درباره سکوت خود در سال‌های اخیر می‌دهد، دانشنامه ایرانیکا را هم بی‌نصیب نمی‌گذارد: «هنر برای ضخیم کردن مجموع هیچ تاریخ و «دانشنامه»ای اعم از «جابلقائیکا» یا «بابلسائیکا» یا «ایرانیکا» یا «تیغ زنیکا»- که این دو آخری یکی هستند- درست نخواهد شد». (ص۳۰)
اینها فقط بخشی از حملات تند آقای گلستان به دیگران است که چون مطلقا نه ربطی به آقای گلستان و نه ربطی به پرسش‌های گفتگو‌گر داشته، در اینجا آوردم‌شان والا حدیث از این مفصل‌تر است. ضمن اینکه در بازنویسی و ویرایش‌های متعددی که در طول ماه‌ها روی این گفت‌وگو انجام گرفته، به راحتی امکان حذف یا تعدیل آنها وجود داشت اما آقای گلستان این کار را نکرده و در نتیجه نه از باب حرف‌های زائدی که در یک گفت‌وگو پیش می‌آید، هستند و نه از باب تسامح گفت‌وگوگر؛ اینها نظراتی هستند که آقای گلستان روی گفتن و نوشتن آنها تعمد و ابرام داشته است.این قبیل حرف‌ها نه نقدند و نه جواب نقد؛ اتهام‌زنی و تحقیرهای بی‌موردی هستند که به صرف بزرگ و فهمیده و صریح بودن هیچ گوینده‌ای قابل توجیه نیستند؛به خصوص اگر گوینده این حرف ها همانی باشد که در مورد ادعای رابطه داشتنِ شخص دیگری با شاعره‌ای در گذشته- که هیچکدام کوچک‌ترین نسبت قانونی‌ای با گلستان نداشته- به شدت عصبانی و پرخاشگر می‌شود.(۱)
گلستان و منتقدین
از نظر ابراهیم گلستان تمام آنهایی که به کارهای او- و به‌خصوص آثار سینمایی‌اش- ایراد گرفته و می‌گیرند، مشتی آدم حقیر و زبون و ضعیف و حسود و را مانده و بی‌سوادند و دراین زمینه هیچگاه از قیود استثنا استفاده نمی کند. سر و صدا و نقد و ایراد آنها برای در حکم «عوعو کردن‌ها»یی است که برای گلستان نه مهم است و نه فرقی می‌کند. (ص۲۷)
از نظر گلستان، هیچ‌کدام از این نقدها نقد نیست و «یک شاهد و مدرک یا کلام منطقی» در آنهایی که ادعای نقد آثار وی را دارند یافت نمی‌شود بلکه اینها «ناله‌های حسرت ته‌مانده از آرزوهای وامانده‌ست». (ص۳۱)
آقای گلستان هرچند که بارها در این گفت‌وگو تاکید می‌کند قصد پاسخ‌گفتن به منتقدان و نقدهایشان را ندارد اما حجم بزرگی از همین گفت‌وگو را صرف تحقیر و توهین به آنها کرده است و حتی در انتهای گفت‌وگو، بخش بزرگی را به صورت مکتوب به این امر اختصاص داده است که به خاطر طولانی بودن، یزدانی‌خرم نشر کامل آن را به کتابی حواله کرده است.
آقای گلستان که خودش در همین گفت‌وگوها ده‌ها بار به نقد بجا و بی‌جای سایر هنرمندان و روشنفکران- عمدتا بدون «شاهد و مدرکی» که او از منتقدان‌اش طلب می‌کند- پرداخته است و حتی از تقبیح بعضی رفتارهای نیمه‌خصوصی آنها هم فروگذار نکرده است. او منتقدان خود را به سگ‌هایی تشبیه می‌کند که در سرزمینی که سنگ‌ها را بسته‌اند، رها شده‌اند و ادعا می‌کند که هرگز دندان به پای سگ نمی‌برد. (ص۳۳)
اما معلوم نیست چنین آزاده‌مردی که ادعا می‌کند اگر تیغ هم بر سرش بزنند دندان به پای سگ نمی‌برد چرا هزاران کلمه در وصف «بی‌شعوری و بی‌سوادی و شهوت خودنمایی و حقارت و عقده‌ای بودن و دلقکی و جاه‌طلب بودن و نکبت و چرت و پرت گفتن و حسادت…» منتقدان‌اش -و عموما در پاسخ به پرسش‌هایی که ربط چندانی به منتقدان ندارند- به کار می‌برد.

ادامه مطلب…


فرستاده شده در مقاله | بدون نظر

حاج منصور فقط نوک کوه یخی ست که به طرفمان می آید!


راستش این روزها آنقدر از اوضاع سیاسی و اجتماعی ناامید و دلزده ام که دست و دلم حتی به خواندن روزنامه هم نمی رود چه برسد به نوشتن؛ ولی در مورد این ماجرای اخیری که سر اظهارات منصور ارضی پیش آمد دریغم می آید چند نکته ای را ننویسم.
ماجرا را که لابد می دانید. حاج منصور در میانه دعای عرفه امسال، به قالیباف حمله کرده و او را با عمر سعد مقایسه کرده و شهرداری تهران را با جوی طویله ری. تا اینجای کار چیز چندان عجیبی نیست که این حضرت ارضی، از سالها قبل سابقه اظهار نظرهای اینچنینی و بسی تندتر از این را داشت. چه در دوران هاشمی و حمله اش به کارگزاران و دختر هاشمی و چه در ماجرای انتخابات دوم خرداد و چه بعد از آن در حمله های مکررش به اصلاح طلبان. پس در نفس ماجرا چندان تحولی اتفاق نیفتاده، فقط تخم عطالله و مرغِ فائزه در گذر این ایام شده شترِ قالیباف!

نکته ای که مهم است و نسبتا مغفول این است که این ماجرا و امثال آن فقط در حکم سر کوه یخی ست که از آب بیرون است و این اندکی که دیده می شود، در حکم نشانه و قراولی هراس آور از فاجعه خوف انگیزی است که در زیر و ظهر آن نهان است. سر این کوه را نه می توان برید و نه اینکار فایده ای دارد، باید به فکر کل آن بود. چطور بوجود آمد؟ چرا روان شد؟ به کدام سو می رود؟ چه می توان با آن کرد؟

پیش از هر چیز من باز هم تکرار می کنم که اگر مثلا انقلاب ایران – در یک برآیند کلی- روحانیون را مصدر کارها کرد، انتخاب احمدی نژاد به ریاست جمهوری انقلاب دومی ست که مداح ها را دست بالا می نشاند. در همان ایام پس از چهارم تیر ۸۴ کذایی هم در ÛŒØ§Ø¯Ø¯Ø§Ø´ØªÛŒ این موضوع را نوشته و از جمله در آن اشاره کرده بودم که اگر یک زمانی نوحه خوان پامنبری و مجلس گرم کنِ آخوند بود، چند سالیست که این رابطه برعکس شده و الخ . هنوز هم فکر می کنم آن تحلیلم درست بوده و به برکت این لینکهای مستقیم، می توان آن را دید و ای بسا ارزش پیشگویانه هم داشته باشد!

در این دو سالی که گذشت من البته چیزهای بیشتری دیده و شنیده و خوانده ام. مثلا کمک های میلیاردی شهرداری تهران در آن ایام به برخی هیات های خاص مذهبی و به مداح های همسو -که بعضی با افتخار سند شده اند و بسیاری صاحب ناراضی قربه الی الله، هبه- و نیز کیسه گشاده سازمان فرهنگی هنری وقت که به جای ژیگول بازی هایی مثل سینما و تئاتر و موسیقی و نقاشی، میلیاردها تومان را به صرف ادعای موعود شناسی، برای موسساتِ اینچنینی در قم و تهران و اصفهان و مشهد صرف کرده و همچنین همسو کردن امکانات زیباسازی و مبلمان شهری با سلایق خرافی ترین اقشار جامعه و عمرکشان گیران و "حسین اللهی"ها؛ فقط چند قلم از کارهای آقایان در ایامیست که تهران را در دست داشتند.

البته اینکه با کدام مجوز قانونی و اخلاقی و حتی شرعی، پولی که مال مردم این شهر بزرگ است صرف چنین کارهایی شده، از آن مقولاتیست که در فره
نگ درخشان ما جزو دسته "صلاح مملکت خویش خسروان دانند" است! همینطور است فضولی در باب اینکه این چه نهادهای مردمی و خودجوش و غیروابسته ایست که تا حرف تاریخ شیعه و نهادهای غیردولتی می شود حضرات به آن می نازند، اما علی رغم اینکه هر سال با کمک های واقعی مردم مراسم مذهبی به خوبی برپا می شود، میلیاردها تومان از هزینه های جاری مملکت و پایتخت باید صرف حضرات مداح و دسته شان شود؟ همچنین سوالهایی از این دست که نحوه توزیع این پول عظیم در نهادهایی که اصولا سازمانی ندارند چه فسادی به بار خواهد آورد هم به ما نیامده…

من در مورد هیچکدام از این مسائل سوالی ندارم، شما هم نداشته باشید؛ چرا که اصولا این سوالات مشابه سوالات دیگری هستند که در نهایت به نقاط حساس و اساسیِ کل سیستم برمی گردند و اصولا هیچ سیستمی هم از این موضوع خوشش نمی آید.

حرف من درباره این است که شهردار سابق و اعوان و انصارش با ارتباط و تعامل سازمان یافته دقیقی توانستند شبکه (یا بزرگترین شبکه) مداحی کشور را با خودشان همگام کنند و به این ترتیب سررشته مهندسی و حتی شستشوی افکار بخش وسیعی از متدینین کشور را به دست بگیرند.
مداحان اولین وظیفه شان به غلیان درآوردن احساسات مردم است و چه فرصتی بهتر از اینکه بتوان القائات سیاسی را در هنگامی که مردم با میل خود، عواطف و احساساتشان را دست دوستان داده اند، باوراند؟ به خصوص اگر هاله ای از خاص بودن و تقدس و نظر کرده بودن به دور دوستانِ تلقین گر تنیده شده باشد؟ آن هم در وضعیت یک بام و دو هوایی که با (سوء؟!) استفاده از شعارِ رسمیِ عدم جدایی دین از سیاست، یک سخنور مذهبی می تواند همچون یک سخنگوی حزبی از سیاست حرف بزند، اما پیگیری حقوقی و حتی شرعی مدعیات و توهین ها و تهمت هایش  در حکم بر سر دار کردن منصور است!

استفاده از شبکه های مذهبی برای پیشبرد اهداف سیاسی البته از ابتدای انقلاب سابقه دارد، اما هیچگاه اینقدر سازمان یافته، پرهزینه، تندروانه و ویرانگر نبوده است. به خصوص اینکه احمدی نژاد و یارانش – که چه در دوران شهرداری و چه قبل از آن با هم بوده و هستند- هم درک درستی از افکار عمومی قشر مذهبیِ فرودست جامعه دارند و هم خود احمدی نژاد در بکارگیری رسانه ها و بازی دادن رسانه ای نبوغ حیرت انگیزی دارد.

فراموش نکنیم که احمدی نژادی با رسانه ای به نام تلویزیون که در معرض دید همگان است و بسیاری از مخاطبانش، مخاطب سایر رسانه ها هستند، توانسته است خود و دولتش را مظلوÙ
…ØŒ منطقی، صرفه جو، فراجناحی  -و خلاصه هر طور که خود خواسته- نشان دهد. او همان ابرمرد رسانه ای است که توانست از افتضاحی به نام واقعه دانشگاه کلمبیا به مدد بازی های رسانه ای، چنان حماسه ای بسازد که مخالفان خود را نیز وادار به تحسین کند… و طبعا آنهایی که در حضور عموم و اغیار چنین ماهرانه عمل می کنند، با رسانه ای خصوصی تر و مخاطبانی خاصتر و در حالاتی مخصوص، یعنی با استفاده از همان چیزی که من شبکه مداحی می خوانمش، ده ها و بلکه صدها برابر مخاطبانِ "دل داده" خود را بیشتر تحت تاثیر قرار می دهند.

خاطرم هست که در زمان شهرداری احمدی نژاد، برای چند روزی به مشهد رفته بودم. یکی از آشنایان فوت کرده بود و برای رفتن به مراسم خاکسپاری، با چند پیرمرد مذهبی، نیم ساعتی همسفر شدم. بحثشان بی جهت کشید به شهردار تهران که "می گویند خیلی کار می کند." آنها آنقدر جدی در مورد کاری و مخلص و بی ریا و پاک و با ایمان بودن و حتی پروژه های انجام شده به ید با کفایتِ شهردار وقت صحبت می کردند که گویی دست کم در مورد چند شهردار تهران تحقیق های مبسوطی کرده اند! در حالی که هیچ کدام از آنها از ابتدای دوره شهرداری احمدی نژاد اصلا به تهران نرفته بودند. (و تازه اگر هم می رفتند بعید بود پروژه هایی که شهروندان تهرانی قادر به دیدن آنها نبودند را دیده باشند!)
ته و توی کار را که درآوردم مکان این "می گویند"ها مجالس روضه و نوحه درآمد.
از این نمونه ها بسیار بود و در هنگام انتخابات و به خصوص آن موقع که وقت تخریب هاشمی رسید، قدرت مخوف این شبکه بیشتر نمایان شد. آنجا که نه فقط حرمت هاشمی که حتی روحانیون بلند پایه و مورد تایید همه جانبه نظامی چون جوادی آملی هم شکسته شد.

با روی کار آمدن دولت نو، جمهوری واقعی نوحه خوان ها آغاز شده است و صدها برابر بیش از پیش، پول و امکانات در اختیار این گروه کوچک قرار گرفته است. حالا نه فقط مداحان در سیاستهای کلان دخالت های ارشادی می کنند، بلکه دولت جدید تا آنجا که توانسته مدیران و مسوولان مهم را از میان "هیاتی"ها انتخاب کرده و می کند و این یعنی تاثیر مستقیم شبکه مداحی کشور بر سیاستهای کلان کشور و اجرای آنها. گذشته از این کل مملکت هم به صورت هیاتی اداره می شود و این "سیستم" که برای برگزاری یک مراسم خودجوش "عادی"، اما برای تبدیل شدن به فرهنگ کار و اداره مملکت یک "فاجعه تمام عیار" است، به سرعت فراوان در حال ریشه دواندن در تمام ارکان جامعه است.

قاعدتا منظورم تمام مداحان جامعه نیست و بیشتر همین شبکه معدود اما بسیار قدرتمند به سرکردگی افرادی مثل حاج منصور است؛ والا ای بسا که در میان این قشر آدمهایی اهل ادب و ادبیات و اخلاق هم باشند. نمونه بسیار روشنش یکی از خوشنام ترین مداحان مشهد، مرحوم ثابت (استادی) است که بیشتر از صدای خوش، ذوقِ شعر و شعور و ادب و آزادگی داشت و اتفاقا هر چند با رهبر کنونی انقلاب رفیق گرمابه و گلستان
قدیمی بود، اما از فرط آزادگی و در عین تنگدستی، حاضر به نزدیک شدن به ایشان، نه در دوران ریاست جمهوری و نه رهبری نشد. (هر چند که همواره تاکید می کرد آقای خامنه ای را دوست دارد) سهل است هیچ وقت یک ریال هم از این راه نیندوخت و معتقد بود که مداحی برای پول حرام است.

اما در دو دهه اخیر نه فقط سکان جریان مداحی در کشور ما به دست کسانی افتاده که طور دیگری فکر و عمل می کنند، بلکه بسیاری از جریان های سیاسی هم وزن و اعتباری برای فعالیت های هیاتی –از سرهیات ها و مداحان گرفته یا میلیشای جنبی برخی از آنها- قائل شده اند و گویی که مثلا نفس اظهار نظرهای سیاسی حاج منصور اشکالی ندارد، اما نوک پیکانش به جایی نشانه رفته که نباید می رفته!
 
البته تا تفکر اینطور باشد، این جریان هم به همین گونه عمل خواهد کرد. گیریم اینبار قالیباف سر کیشه را شل تر کند، قُدی اش را کنار بگذارد، درصدی از مناصب را برای نوچه های حضرات کنار بگذارد و… خلاصه بتواند دل حضرات را بدست بیاورد و نوک پیکان را به سمت دیگری برگرداند. اما این چاره کار نیست.

چه قالیباف و دسته اش، چه اصلاح طلبان و چه روحانیت سنتی امثال هاشمی و دیگران و چه هر گروه دیگری که در کنار منافع جناحی، ذره ای دلش برای کشور و دین بسوزد، واقعا اگر می خواهند این درد را درمان کنند باید چاره ای اساسی بیندیشند. این قشر نه فقط در سیاست و اقتصاد و مدیریت و حکومت دارد فاجعه به بار می آورند، بلکه در خود دین و مذهب هم کم مصیبت به بار نیاورده اند. مهمترین آن همین رواج خرافات مذهبی که زمینه سازان آن مداحان هستند.

نمی خواهم راه حل های "خودعلامه بینانه" بدهم ولی فکر می کنم قطع یا کم کردن تدریجی کمک های نقدی و غیر نقدی به مداحان و هیات مذهبی یکی از کارها در این زمینه باشد. مردم و مومنین خودشان از پس دخل و خرج مراسم های مذهبی شان همیشه برآمده اند و این کمک هایی که رسم شده شهرداری ها و نهادهای دیگر می کنند، بیشتر باعث شر در هیات ها می شود تا خیر.
اصلاح طلبان و روشنفکران دینی هم باید روشنگری های فکری خودشان را به جای سیاست و فلسفه روی دین مترکز کنند و به جای لاس زدن با عوام مذهبی، دست کم به اندازه مسیح مهاجری، که در روزنامه اش صراحتا قداست مسجد جمکران را زیر سوال برد، شهامت داشته باشند.
روحانیون هم که خودشان از همه بهتر می دانند برای سرجای خود نشاندن این گروه پرمدعا چه کنند.

می ماند من و شما که کافیست نگوییم "من میرم پای دعاش حال کنم، چی کار دارم به این Ú
©Ø§Ø±Ø§Ø´ØŸ" روی نوک کوه یخ که نمی شود همینجوری اسکی بازی کرد؟ می شود؟!

 


فرستاده شده در مقاله | بدون نظر

پیروزی اراده و تجلی لج بازی


آقای نبوی عزیز؛
از پاسخ مفصل شما به یادداشت قبلی‌ام خوشحال شدم و فکر می کنم سوای حرف ها و بحث هایی که مطرح شده، این موضوع که در این دو مطلب، دو نفر که دارای دیدگاه های متفاوت و حتی بعضا اختلاف در مبانی هستند، توانسته اند بدون عصبانیت، پرخاش، درشتگویی و تهمت زنی با یکدیگر در یک فضای مجازی گفتگو کنند و دیگران را هم به اظهار نظر تشویق کنند، باعث خوشوقتی‌ست. امیدوارم این فضا ادامه پیدا کند.

و اما بعد، چند نکته‌ای درباره پاسخ شما به یادداشت من به نظرم رسیده است که به طور صریح و حتی المقدور خلاصه، می نویسم. پیش از آن باید باید برای چندمین بار تاکید کنم که دفاع من از گزاره هایی مثل "تجلی عادات و رفتار عمومی ایرانیان در گفتار و عملکرد رئیس جمهوری ایران" به هیچ وجه به منزله تایید و یا دفاع از خود کردار مردم و نماینده شان نیست و واقعا تعجب می کنم که چطور بعضی از خواننده ها گمان می برند که من مدافع احمدی نژاد و به خصوص وضعیت فلاکت بار کنونی هستم.
ضمن اینکه باز هم یادآوری می کنم که چون من در داخل ایران زندگی می کنم و با نام خودم  مطلب می نویسم، ناگزیرم که بسیاری از خطوط قرمز و نارنجی و حتی زرد را رعایت کنم تا از آنجایی که به قول معروف "آزادی بیان در ایران تقریبا مطلق است"، دچار مشکلات زیست محیطی نشوم؛ بنابراین در بعضی از جاها ممکن است متن مقداری ناخوانا باشد، که این به لرزش دست من مربوط است!

 

1- ÛŒÚ©ÛŒ از محورهای اصلی نوشته شما در بیان این مطلب بود که توضیح بدهید که چرا احمدی نژاد را با الفاظ خاصی توصیف می کنید و خواننده مطلب شما آنقدر دلایل مختلف این مطلب را از نوشته شما، به دفعات مختلف می خواند که ناخودآگاه گمان می کند این نوشته، پاسخیست به کسی که به نبوی اشکال کرده که "چرا به احمدی نژاد توهین می کنید؟ یا در مورد او طنز می نویسید؟" در جای جای نوشته شما، بیش از ده مورد دیدم که به این اعتراضِ نکرده‌ی من معترض شده بودید و به خواننده هم تلقین کرده بودید که مثلا من به این دلیل و آن دلیل مخالف ان هستم که شما یا هر کس دیگری به احمدی نژاد نقد کند یا درباره اش طنز بنویسد .
من البته مخالف هرگونه توهین از رسانه ها و تریبون های رسمی هستم، و خودم هم سعی می کنم این کار را چه به اسم طنز و چه به هر اسم دیگری انجام ندهم، اما نوشته من ربط زیادی به این موضوع نداشت. گمان می کنم که باعث این سوءتفاهم تیتری باشد که لینک دهندگان محترم در سایتهایی مثل بالاترین و صبحانه به مطلب من داده بودند. (مثلا در بالاترین با این عنوان: " سه اشتباه بزرگ ابراهیم نبوی که باعث می شود به احمدی نژاد توهین کند") قاعتا قبول دارید که من پاسخگوی محتوای تیتری که دیگران برای نوشته من انتخاب کرده اند نیستم.

 

2- Ù„طفا توجه داشته باشید که بحث من جامعه شناختی است و نه سیاسی و حزبی. البته من با "علم" جاÙ
…عه شناسی بطور آکادمیک آشنا نیستم، ولی بر اساس یک جامعه شناسی خودمانی معتقدم که احمدی نژاد رئیس جمهور مردم ایران است که در ادامه بیشتر در این باره توضیح خواهم داد. اما پیش از آن در مورد مرحله اول انتخابات سال ۸۴ و تخلفاتی که به گفته شما آن انتخابات را زیر سوال می برد، باید بیشتر صحبت کنیم. البته لابد شما هم می دانید که من در هر دو مرحله آن انتخابات، از رقیب احمدی نژاد حمایت می کردم و در تمام این چند سال، حتی یک ساعت هم طرفدار احمدی نژاد نبوده و نیستم؛ اما لازم می دانم در مورد تقلب های وسیعی که شما و برخی دوستان از آن ها یاد می برید، نکاتی را بگویم:

• Ø§ÙˆÙ„ا. آن قدرت سازماندهی شده‌ای که شما از آن یاد می کنید بیشتر از دو دهه است که در این وجود دارد و تا آنجا که من در این ده پانزده سال اخیر یادم می آید همیشه همینطورعمل کرده است؛ اما هیچگاه قدرت تعیین کننده اصلی در نتایج انتخابات نبوده است (مثل دوم خرداد). در نتیجه اگر -آنطور که بعضی از دوستان اصلاح طلب گمان می برند- واقعا اصلاحات ارزش و احترام قبلی را در نزد مردم داشت، باید در این انتخابات هم بمانند سال ۷۶ یا ۸۰، شاهد نتیجه ای دلخواه مردم و بر خلاف میل آن قدرتهای سازماندهی شده بدست می آمد.

• Ø«Ø§Ù†ÛŒØ§. فرض کنیم که آن چند درصدی که –به گفته شما- سازماندهی شده پشت سر احمدی نژاد قرار گرفتند و باعث شدند او به مرحله دوم برود، فاقد این توانایی بودند و کروبی به مرحله دوم می رفت. خب به نظر شما مشکل حل بود و اصلاحات برنده شده بود؟ خواهش می کنم فورا مسیر بحث را عوض نکنید و بحث را به مشکلات جاری کشور و به خصوص مساله هسته ای نکشانید؛ چون من بحثم بر سر فرهنگ و جامعه است. چون من درباره زیاده خواهی، راحت طلبی، کم خردی جمعی و اینطور چیزها بحث می کنم و دغدغه‌ام اینهاست و نه جنگ قدرت آبادگران و اعتماد ملی.
بگذارید خاطره ای را برایتان تعریف کنم که اتفاقا در ارتباط مستقیم با بخشی از پاسخ شما به نوشته قبلی من هم هست. آنجا که به عنوان دلیلی بر ناموجه بودن نتایج انتخابات دور دوم و بروز تقلب وسیع نوشته اید " یک نکته مهم در آمارهای انتخابات نهمین رئیس جمهور، این است که آرای نامزدهای اصلاح طلبان( هاشمی، معین، کروبی، مهرعلیزاده) در مرحله اول جمعا ۱۷ میلیون و آرای نامزدهای محافظه کاران( احمدی نژاد، قالیباف و لاریجانی) جمعا ۱۲ میلیون بود، در مرحله دوم اصلاح طلبان ۱۰ میلیون و محافظه کاران ۱۶ میلیون رای آوردند.
"
خاطرم هست که آن شبی که نتایج انتخابات دور اول را اعلام کردند من در تحریریه روزنامه شرق بودم. محمد قوچانی، سردبیر شرق که می خواست تیتر فردای روزنامه را انتخاب کند، با عجله تعداد آرای هاشمی و کروبی و معین و مهرعلیزاده را با هم و آرای احمدی نژاد و قالیباف و لاریجانی را با هم جمع زد و تیتری زد با این محتوا که "مجموع ارای اصلاح طلبان ۱۷ میلیون  و مجموع آرای اصولگرایان ۱۲ میلیون"

خب البته آن موقع تب و تاب انتخابات بود و کار تبلیغی درست هم چنین می‌طلبید ولی همانجا به یکی از دوستانی که کنارم بود آهسته گفتم خدا کند این تیتر بعدها باور خود دوستان نشود. چرا که اگر کمی از بازیهای حزبی و جناحی دور شویم، به راحتی متوجه خواهیم شد که این خط کشی ها درست نیست. مثلا رای به کروبی رای به اصلاحات نبود، رای به "50 هزار تومان به هر نفر" بود که دقیقا شعاری پوپولیستی و البته با رویکردی عدالت طلبانه بود که سنخیت چندانی با شعارهای اصلاح طلبانه نداشت. به عبارت دیگر اگر از منظر جامعه به جای سیاست نگاه کنیم، رای به کروبی هم همان رای به احمدی نژاد بود و همین رای ها بودند که بدون توجه به محاسبات شما و آقای قوچانی، به دنبال تکه‌ای نان بیشتر (چه فرقی می کند ۵۰ هزار تومان در ماه باشد یا جرعه ای نفت بر سر سفره هر وعده) از سبد کروبی، به گونی احمدی نژاد رفتند. اما شما هنوز با دودو تا چهارتای حزبی، می خواهید ثابت کنید در انتخابات مرحله دوم، "میلیون‌ها" رای نامعقول وجود دارد!

• Ø«Ø§Ù„ثا من بارها و بارها از شما و بسیاری دیگر از نویسندگان و تحلیلگران خوانده و شنیده ام که می گویید "هر کس دیگری که بجای احمدی نژاد به دور دوم می آمد، در مقابل هاشمی پیروز و رییس جمهور می شد."  بسیار دوست دارم بدانم که از کجا و با چه قرینه ای به این نتیجه رسیده اید؟ آیا به نظر شما اگر مثلا معین یا قالیباف (که شعارهای پوپولیستی کمتری نسبت به کروبی و احمدی نژاد داشتند) هم به دور دوم راه می یافتند حتما در مقابل هاشمی پیروز می شدند؟
دیگر آنکه می خواهم بدانم اگر واقعا چنین باشد و مردم از لج هاشمی به رقیب او (به قول شما: هر رقیبی) رای داده باشند و درباره مهمترین انتخابات کشور، که مستقیما با آینده خود و خانواده شان ارتباط دارد، اینقدر بچه گانه عمل کرده باشند، آیا سزاوار نماینده و رئیس جمهوری که لجباز باشد و تصمیم های بچه گانه بگیرد نیستند؟ لطفا صریح و شجاعانه و بدون توجه به خوش آمدِ توده پاسخ بدهید.

 

3- Ù†ÙˆØ´ØªÙ‡ اید: « شما معتقدید احمدی نژاد از نظر خلقیات شبیه مردم ایران است و طبعا می توان وی را نماینده ملت ایران دانست، و در این استدلال خود بسیاری از معایب ایرانیان را مثال آورده اید. اتفاقا می خواهم بگویم شما راست می گوئید، احمدی نژاد نماینده بخشی از روحیات مردم ایران است، اما وقتی هشت سال قبل از او آقای خاتمی با رای بسیار بالاتر از احمدی نژاد در دو انتخاب رای
آورد، و خلقیات آقای خاتمی با احمدی نژاد در همین مواردی که گفتید هیچ شباهتی ندارد، من باید بپذیرم که هم آقای خاتمی شبیه مردم ایران است، هم آقای احمدی نژاد؟» پاسخ شما را با صراحت می دهم: احمدی نژاد بسیار بیشتر از خاتمی و هاشمی، نماینده خلق و خوی عمومی ایرانیان است. یا دست کم می توان گفت خواسته‌ها و احتیاجات مردم ایران در سال ۸۴، رئیس جمهوری چون احمدی نژاد یا کروبی را می طلبید. (با توجه به همان نکته بالا که گفتم جنس احمدی نژاد و کروبی یکی بود)
آقای نبوی؛ شاید اشکال شما این باشد که چند سالی است در خارج از ایران زندگی می کنید و در این مدت آنقدر از دریچه سیاسی و با چشم مطبوعات، بخشهای خاصی از کشور را رصد کرده اید، که وضعیت واقعی جامعه ایران را فراموش کرده اید یا آنرا در ذهن خودتان به شکل دیگری بازسازی کرده اید.
کاشکی شما هم هر روز مثل من با همسایه هایی مواجه بود که برای لج بازی با همدیگر، ده برابرِ طرف، به خودشان آسیب می رسانند زندگی می کردید. کاش تمام کوچه محل زندگی شما، با وجود سطل های ویژه زباله شهرداری پر از آشغال و حیوانات موذی بود. کاش شما هم برای بیست دقیقه رانندگی، پنجاه بار روی ترمز می زدید و ده بار از عصبانیت به زمین و زمان ناسزا می گفتید. کاش شما هم هر شب به خاطر بوق زدن یا صدای بلند ضبط اتوموبیل جوانان شهر از خواب می پریدید. کاش شما هم به خاطر اینکه همسایه های محل کارتان حاضر نمی شوند پول برق عمومی ساختمان را بپردازند، با وجود آسانسور مجبور بودید ماه‌ها هفت طبقه را با پله طی کنید. کاش شما هم درک می کردید، چه حسرتی ست که آدم از وحشت ماشین ها و موتورها و حتی عابرهای خودخواه، جرات نکند کودکش را تا بازار محله ببرد. کاش شما به جای بیانیه های گروه های دانشجویی، وضعیت فعلی تریای یکی از دانشگاه های پایتخت را می دید و حرف هایی که در قهوه خانه های چاله میدان هم گفتنشان وقاحت می خواهد را با گوش های خودتان از جوانان فرهیخته وطن می شنیدید. اگر شما هم برخورد غیر انسانی پزشکانی که ده ها سال درس خوانده اند را با بیماران در بیمارستان ها می دید…

بله. آنوقت می توانستید قضاوت کنید که آن رییس جمهوری که "قانون‌گرا و با دیسیپلین" بود بیشتر نماینده ایران بود یا کس دیگر!

 

4- Ù†ÙˆØ´ØªÙ‡‌اید "اما آقای فرجامی عزیز! اشتباه خطرناک شما این است که شاید گمان می کنید، رئیس جمهور اگر شبیه عامه مردم باشد این فضیلتی است." و بعد هم از فجایعی که برخی از این نمونه ها Ø
¯Ø± کامبوج و شوروی به بار آورده اند مثال زده اید. آقای نبوی عزیز؛ من گمان نمی کنم  رئیس جمهور اگر شبیه عامه مردم باشد این فضیلتی است، اما فکر می کنم اگر رئیس جمهور شبیه عامه مردم باشد این یک حقیقت است واگر چنین اتفاقی رخ داد، نمی توان تمام ایرادها را متوجه آن رئیس جمهور کرد، همانطور که مثلا نمی توان توجه گناه جنایات آلمان در جنگ جهانی دوم را به گردن هیتلر انداخت. البته مردم آلمان دوست نداشتند بمباران شوند، دچار گرسنگی شوند، جوانانشان در شرق اروپا یخ بزنند و ده ها بلای دیگر سرشان بیاید اما آنها وقتی به هیتلر رای می‌دادند، وقتی بیشتر جوانان آلمانی بازوبندهای اس اس به بازو کردند و به گردن اندیشمندان مخالف، قلاده می انداختند، وقتی گروه گروه و مشتاقانه در ارتش ثبت نام می‌کردند و "پیروزی اراده" را به نمایش می‌گذاشتند و دیگران را تحقیر می‌کردند باید فکر عواقب آن را هم می کردند. شاید بی رحمانه باشد دوست عزیز ولی قانون طبیعت همین است. وقتی با سرعت دویست کلیومتر در ساعت در یک جاده خطرناک رانندگی کردی، این یعنی به میل خودت مرگ را انتخاب کرده‌ای، هر چند که در لحظه آخر ترمز بکشی و با صدای بلند از مقدسین تقاضای کمک بکنی!

من سعی می کنم بی طرفانه، ØªØµÙˆÛŒØ±ÛŒ از واقعیت بسازم . شما چرا فکر می کنید مخالف ترمز کشیدن یا کمک خواستن هستم؟!

 


فرستاده شده در مقاله | ۷ نظر

احمدی نژاد رییس جمهور ایران است، دست کمش نگیرید!


آقای نبوی عزیز
مدتهاست که احساس می کنم شما در تحلیل از وضعیت سیاسی و اجتماعی ایران دچار برخی سوء تفاهم هایی هستید و بنابراین تصویر نادرستی را برای مخاطبان تانِ انبوهتان  ترسیم می کنید که اوج این سو تفاهم ها، در مطالبی که شما درباره آقای محمود احمدی نژاد، رییس جمهور ایران، می نویسید وجود دارد. به عنوان یکی از خوانندگان پر و پا قرص مطالب شما، اجازه می خواهم با صراحت به برخی از آنها اشاره کنم:

۱- اولین اشتباه شما و بسیاری از همفکرانتان این است که گمان می کنید یا اینگونه نشان می دهید که احمدی نژاد با یک تقلب گسترده بی سابقه و چیزی شبیه کودتای انتخاباتی رییس جمهور ایران شده است و بنابراین رییس جمهور واقعی ایران نیست. به عنوان کسی که دست کم از اوایل دهه هفتاد و در دولت های گوناگون، به طور فعال در انتخابات های مختلف شاهد و ناظر فعالی بوده است به شما اطمینان می دهم که هیچ انتخاباتی کاملا بدون تخلف انجام نمی گیرد و انتخابات ریاست جمهوری نهم نیز در شرایطی مشابه با سایر انتخابات ها برگزار شد. سهل است حتی این انتخابات نسبت به انتخابات دوم خرداد هشتاد و شش از سلامت و صحت بسیار بیشتری در برگزاری برخوردار بود و اگر اجماع مردم واقعا روی کاندیدای خاصی بود، امکان نداشت که نام کس دیگری از صندوق درآید؛ همانطور که در دوم خرداد، با وجود تمام تخلفات و حتی تقلب های سازمان یافته بر علیه خاتمی، بار هم این سید محمد خاتمی بود که با اختلاف بسیار زیاد به ریاست جمهوری برگزیده شد. فراموش نکنید که این را کسی برای شما می نویسد که در آن انتخابات در حمایت از رقیب احمدی نژاد فعالیت می کرد.

۲- دومین اشتباه شما این است که فکر می کنید، احمدی نژاد اعمال و رفتاری دارد که بر اساس آنها نمی توان او را "نماینده" مردم ایران دانست. این موضوع شاید در برخی از رفتار و گفتار جزئی و موردی احمدی نژاد صحت داشته باشد، ولی قطعا شما هم موافق هستید که هیچ رئیس جمهوری در دنیا وجود ندارد که تمام اعمال و رفتارش دقیقا نشان دهنده خصوصیات مردم کشورش باشد.
بحث بر سر مواضع کلی و منطقِ تصمیم گیری هاست؛ که به نظر من با این معیار، احمدی نژاد به شایستگی نشان دهنده خلق و خو و طرز تفکر ایران امروز و مردم ماست. مشکل در اینجاست که شما بحث های اخلاقی را با مقولات جامعه شناسی مخلوط می کنید و نتیجه نادرستی می گیرید، در حالیکه در یک مساله مبتنی بر جامعه و روابط بین مردمان، نمی توان به راحتی یک مساله اخلاقی که از پیش جوابش روشن است، نتیجه گرفت و حکم صادر کرد. مثلا نمی توان به همان راحتی که می توان حکم داد "دستور رئیس جمهور آمریکا برای حمله به ویتنام درست نبود" پس نتیجه گرفت که "رئیس جمهور وقت آمریکا نماینده مردم آمریکا و افکار عمومی آن دوره در آمریکا نبود". (متاسفانه برای ارائه مثال دستم از این بازتر نیست!)

بیایید برای یک بار هم که شده، "واقعیت" را با "ایده آل" و "آنچه هست" را با "آنچه باید باشد" خلط نکنیم. فرق است بین تایید کارهای احمدی نژاد و تایید نمایندگی او. متاسفانه شما خواسته یا ناخواسته دارید با اصرار بر این نوع نتیجه گیری، آن عادت قدیمی ما ایرانی ها را که تمام تقصیرها را متوجه دیگران می دانیم –و منشا بسیاری از بدبختی هایمان هم همین فرافکنی هاست- تقویت می کنید. اتفاقا الان فرصت بسیار خوبیست که ما از این خواب و رویا بیدار شویم. انصافا احمدی نژاد مثل آیینه ایست که خلقیات واقعیِ بیشترِ ما ایرانی ها را به ما و دیگران نشان می دهد و از این رو نه فقط نماینده مردمیست که به او رای دادند، که نماینده بسیاری از کسانی که به او رای نداده اند هم هست.
شما انتظار دارید مردمی که هر روز به خاطر خودخواهی تلفات بیشتری در رانندگی می دهند، عاشق راه های میانبر هستند، وقت شناسی درمیانشان نادر است، کارهایشان هیاتی ست، به جای کار ریش سفیدی را برای حل معضلات انتخاب می کنند، تحمل شنیدن انتقاد را ندارند، عاشق تمجید شدن اند، خود را از همه بهتر و بزرگتر و برگزیده تر می دانند… چطور نماینده ای داشته باشند؟!

۳- سومین اشتباه شما آنست که احمدی نژاد را فردی نادان یا به قول خودتان "مشنگ" توصیف می کنید که نمی فهمد چه می گوید و چه می کند. این اشتباه شما علاوه بر داشتن معایب مشکلات قبلی، بسیار هم خطرناک است و در ادامه این نوشته خواهید فهمید این خطر از کدام ناحیه است. اما قبل از آن باید با اطمینان بگویم که به هیچ وجه این گونه نیست و احمدی نژاد و نزدیکان او نه فقط ابله و مشنگ نیستند بلکه در بسیاری از امور زیرک و سیاستبازانی حرفه ای هستند. البته باز هم تاکید می کنم که "این یک قضاوت اخلاقی نیست" و اعتراف به زیرکی و آشنا بودن احمدی نژاد و بیشتر یارانش به رموز سیاست، به هیچ وجه به منزله درست دانستن کارهای آنها و نیز مفید بودن اعمال آنها برای مردم و مملکت نیست.

اما اگر دایره دید و تحلیل هایمان را از حد این دوسال ریاست جمهوری و بازتاب بخش بسیار اندکی از اعمال و رفتار احمدی نژاد در رسانه ها (که آنهم معمولا با اعوجاج انعکاس داده می شود) فراتر ببریم، با محمود احمدی نژادی مواجه خواهیم شد بسیار زیرک و سختکوش.
او در دوران سازندگی و زمانی که هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور بود، به سمت مهم استانداری اردبیل منصوب می شود که نشان از جایگاهِ سیاسی مناسب او داشته است و در زمانی که اصلاح طلبان برای هر گونه حرکتی، فقط چراغ دادن را انتخاب می
کردند، آنقدر با
چراغ خاموش به پیش می آید که ناگهان در برابر بهت همگانی، و حتی علی رغم برخی "مشکلات خاص" (مثل مشکلی؛ که بعدا در هنگام بررسی صلاحیت نامزدهای ریاست جمهوری در شورای نگهبان، محمدرضا باهنر در نامه ای با اشاره به یکی از آن ها، درخواست رد صلاحیت احمدی نژاد را کرد) به عنوان شهردار تهران انتخاب می شود. و درست از همان روز اول شهرداری، که بسیاری از مردم شمایل او را تحقیر می کردند؛ در تدارک ریاست جمهوری می شود که دیدارهای مردمی طولانی، اجابت درخواست تمام کسانی که برای گره گشایی به دیدار شهردار می رفتند، ایجاد ارتباطات وسیعِ شهرداری تهران با موسسات مذهبی به خصوص در قم، حمله به دولت و خاتمی در جایگاه رقیب، دادن شعارهای نو… همگی در همین راستا بودند.

او پس از رسیدن به ریاست جمهوری هم آنچنان با زیرکی (این زیرکی البته نام های دیگری هم دارد!) توانست منتقدان خود را دور بزند، که در نتیجه آن، با وجود اشتباه و حتی فاجعه بار بودن اکثر کارها و پروژه های دولت جدید، باز هم مخالفان در نزد افکار عمومی از جایگاه چندان بهتری برخوردار نیستند.
اکنون او تنها رییس جمهوری ست که در عرض دو سال به تمام استان های کشور سفر کرده و به تمام چند میلیون نفری که خطاب به او نامه نوشته اند، مساعدت (به خصوص کمک مالی) رسانده است. او تنها رییس جمهوری ست که می تواند تریبون ها و رسانه های کارآمد منتقدان، اعم از چپ و راست را عملا از کار بیندازد و البته با "صداقت" اعلام کند که "آزادی بیان در ایران تقریبا مطلق است". او آنقدر حوصله دارد که با وجود شکست سنگین طرفدارنش در شورای شهر تهران، با تک تک اعضای جدید ارتباط برقرار کند و حتی شخصا ساعتها با کسی چون علیرضا دبیر رایزنی کند و در نتیجه حریف نیرومند و خوشنامی چون "قالیباف" را به چنان وضعیتی دچار کند که با پادرمیانی بزرگان نظام و فقط با یک رای بیشتر (آنهم در برابر حریفانی چون بیادی و خادم!) شهردار شود. او تنها کسیست که می تواند، یک نشست دانشگاهی در آمریکا که بیشترین واکنش حاضران به او "دشنام" و "هو" بوده را با استفاده از رسانه های دولتی تبدیل به چنان "حماسه ای" کند که حتی مخالفانش نیز جز تایید او چاره نداشته باشند. اوست که با شناخت دقیق مکانیسم تلقین، آنچنان دولتهای قبلی را به بی عدالتی، ناکارآمدی، فامیل سالاری، شعاری بودن وحتی عدم پایبندی به آزادی بیان متهم می کند، که نه فقط توده ها، بلکه بعضا کسانی که با آمارها نیز سروکار دارند، باور می کنند که از دولت موسوی بی عدالت تر و از دولت هاشمی ناکارآمد و شعاری تر و از دولت خاتمی فامیل سالار و سرکوبگرتر نبوده و نیست!

نه آقای نبوی؛ احمدی نژاد آنگونه که شما هر روز تکرار می کنید مشنگ نیست و ساختن چنین تصویر نادرستی از او به آن جهت خطرناک است که در نهایت باعث دست کم گرفتنِ این رقیب می شود. آنهم رقیبی که استاد حرکت با چراغ خاموش است و از اولین روز ریاست جمهوری، به فکر انتخاب در دور دوم بوده است و تا به حال هم با کارهایی که بعضی از آنها ذکر شد، چند میلیون رای قطعی برای خودش اندوخته است.

شما چطور غیر از این فکر می کنید؟!


پی نوشت:

این یادداشت بازخوردهای بسیار خوبی داشت. بعضی از آنها:

در بالاترین، با ۷۷ امتیاز و ده ها نظر مفصل و خواندنی

پاسخ آقای نبوی در وبلاگشان؛ "چرا احمدی نژاد [...] است؟ "

***ضمنا من این مطلب و بقیه مطالبی که در جواب آقای نبوی خواهم نوشت را صرفا برای وبلاگ خودم می نویسم. از دوستانی که لطف می کنند و آنها را در سایت های دیگر منتشر می کنند تقاضا می کنم، با دادن لینک و ذکر این مطلب، خوانندگان را متوجه این نکته بکنند.

 


فرستاده شده در مقاله | ۱۴ نظر