<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>باران در دهان نیمه باز &#187; طنز و منز</title>
	<atom:link href="http://www.debsh.com/category/%d8%b7%d9%86%d8%b2-%d9%88-%d9%85%d9%86%d8%b2/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.debsh.com</link>
	<description>وبلاگ محمود فرجامی</description>
	<lastBuildDate>Sat, 28 Jan 2012 14:06:55 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>آخرین شنیده‌ها درباره‌ی انفجار مهیب تهران</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/08/21/2636/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/08/21/2636/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 12 Nov 2011 16:35:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنز و منز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2636</guid>
		<description><![CDATA[این صدای انفجار نبود که. صدای افتادن یک سنگ گنده از آسمون بود. خوب به خاطرم هست که خیلی از عزیزان ما، چه از اعضای خاندان و چه از فضلای بزرگوار حوزه علمیه آن دفعه همینطوری منقرض شدند. خیلی دودوش&#8230; ددوشی&#8230; ددمنشی&#8230;دودومنشیا&#8230; آیت الله جنتی در خطبه‌های نماز جمعه این در واقع یکی از آن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این صدای انفجار نبود که. صدای افتادن یک سنگ گنده از آسمون بود. خوب به خاطرم هست که خیلی از عزیزان ما، چه از اعضای خاندان و چه از فضلای بزرگوار حوزه علمیه آن دفعه همینطوری منقرض شدند. خیلی دودوش&#8230; ددوشی&#8230; ددمنشی&#8230;دودومنشیا&#8230;<br />
آیت الله جنتی در خطبه‌های نماز جمعه</p>
<p>این در واقع یکی از آن بازی‌های پیچیده نظام ولی فقیه آسد علی‌ است که به کمک وحید و مصباح و حجازی برنامه ریزی شده بود. صبح حدود ساعت هفت و پنجاه دقیقه سردار وحید می‌رود دق‌الباب می‌کند. سیدعلی‌آقا را با زیرجامعه راه‌راه آبی می‌بیند که با حجازی گعده گرفته‌اند. می‌نشیند یک چایی می‌خورد و بعد می‌رود سر اصل مطلب که از طرف آقای مصباح پیغام آورده‌ام که باید یک سر و صدایی راه بیندازیم تا صدای نوری‌زاده به مردم نرسد&#8230;<br />
علیرضا نوری‌زاده/ لندن</p>
<p>بخدا من نبودم این‌دفعه&#8230; صداش خب آره&#8230; ولی ببین بوش فرق می‌کنه.<br />
سرلشکر پاسدار دکتر فیروزآبادی/ منزل</p>
<p>آن صدا که بلندی انفجاری را مهابت داشت و دود سفید آن آسمانی را پوشاند خود این اول بار نبود که به چشم تهرانیان می‌آمد&#8230; نوزده شهریور ۲۰ وقتی مشهدی حسن پینه دوز در چارسوق بساط پهن می‌کرد غرشی آسمان را درگرفت و بساط مرد را یکسو کرد. محشری به بازار شد که تا آن روز کس ندیده بود&#8230;<br />
مسعود بهنود/ بریطانیا</p>
<p>اینها همه‌اش نشانه‌های الهی‌ست. همین چند وقت پیش بود که من گفتم تو غلط می‌کنی که می‌گویی عزاداری کم سر صدا و آهسته باشد. عزاداری باید پر سر و صدا باشد. معلوم می‌شود هنوز غیرت دینی نمرده. از همین سر و صداهاست که اسلام زنده است.<br />
آیت الله وحید خراسانی/ قم، خارج</p>
<p>سرعت عملو حال کردی؟ قبل از اینکه ما بهشون حمله کنیم خودشون به خودشون حمله کردن.<br />
باراک به بنیامین/ مکالمه تلفنی</p>
<p>دژمن بداند که این سروصداها هیچ تاثیری در اراده ملت و رهبری نخواهد داشت. اولا که اینها هیچ ربطی به دژمن ندارد و جزو مسائل داخلی است که با تدبیر رهبری حل شدنی است. ثانیا اگر در آینده‌ احتمالا دور هم قرار باشد نقش دژمن در این ماجرا فاش شود باز هم سازوکار آن در نظر گرفته شده است&#8230; آینده احتمالا دور ناقصی دارم (گریه شدید حضار)<br />
رهبری/ فلسطین</p>
<p>باز انگار از دشمن فرضی شکست وخوردیم.<br />
نظام دوبرره/ وطن</p>
<p>روشنفکر عرصه عمومی&#8230; خب ما هم همین رو می‌گیم&#8230; از آقای هاشمی باید پرسید که اگه شما جنگو شروع نمی‌کردی حالا انبار مهماتی نبود که بترکه&#8230;ابن اثیر در تاریخ بغداد خودش به نقل از بلعم بائورا&#8230; هابرماس به من گفت چی گفت خودش به من گفت&#8230; اون زمانی که ما در سپاه بودیم که این اتفاقات نمی‌افتاد، همه ش بعدش شروع شد&#8230; هیچ کس به ایران حمله نکنه من خودم همه رو حریفم&#8230;<br />
اکبر گنجی/ تلویزیون اندیشه</p>
<p>گوسفند صد بار گفتم اون سیگار لامصبت رو با چاشنی شهاب سه خاموش نکن&#8230; حالا با این سر و صدا به گمونم سه ماه اضافه خدمت رفت تو پاچه‌مون&#8230; ئه سرهنگه رو نیگا بال درآورده!<br />
ستوان وظیفه احمد محمدزاده/ آسمان هفتم</p>
<p>ددر ماجرای این سر و صدا اگر ظلمی به رررهبری شده ایشان مردم را ببخشند و زززمینه حضور اصلاح‌طلبان در انتخابات مجلس فراهم شششود<br />
سید محمد خاتمی/ زیر میز ناهار خوری</p>
<p style="text-align: right;">مرکز مرکز&#8230; هاتف چهار&#8230; مرکز مرکز هاتف چهار&#8230; با رمز مقدس یا ولایت فقیه ادرکنی کلیه مهمات با موفقیت در آسمان تل‌آویو تخلیه و در حال بازگشت به آشیانه هستیم&#8230; البته به نظر میاد در سیستم نقشه‌خوانی اندکی دچار مشکل بوده باشیم&#8230; الان هم به جای برج مراقب برج چیزی شبیه خلیفه دبی رو مشاهده می‌کنیم&#8230; ابلفضل! بیگیر کنار حسن&#8230;<br />
خلبان پاسدار شهید فرمانده اسکادران هشتم نیروی هوایی سپاه</p>
<div>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</div>
<div style="text-align: left;">از ارتکابات <a href="http://www.itanz.net/2011/11/post_272.php">آی‌طنزی</a></div>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2636" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/08/21/2636/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چهل و هشت سالگی وبلاگستان</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/06/17/2577/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/06/17/2577/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Sep 2011 06:40:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنز و منز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2577</guid>
		<description><![CDATA[درست سی و هشت سال و سه ماه و دور روز بعد از این، حوالی غروب دلگیر روزی از ماه‌های سال ۱۴۲۸ سفری خوشیدی، چند نفر از وبلاگ‌نویسان قدیمی در گوشه‌ای از محوطه‌ی خانه‌ی سالمندان کاه‌ریزک دور هم جمع شده‌اند. آنها مثل بیشتر سالمندان هر روز عصر دور هم می‌نشینند یاد گذشته‌ها می‌کنند خاطرات بی‌نمک [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote>
<p dir="RTL">درست سی و هشت سال و سه ماه و دور روز بعد از این، حوالی غروب دلگیر روزی از ماه‌های سال ۱۴۲۸ سفری خوشیدی، چند نفر از وبلاگ‌نویسان قدیمی در گوشه‌ای از محوطه‌ی خانه‌ی سالمندان کاه‌ریزک دور هم جمع شده‌اند. آنها مثل بیشتر سالمندان هر روز عصر دور هم می‌نشینند یاد گذشته‌ها می‌کنند خاطرات بی‌نمک تکراری برای هم تعریف می‌کنند و با شوخی‌های خنک سعی می‌کنند زیاد به مرگ فکر نکنند. در بخش مخصوص آنها که با مساعدت انجمن خیریه‌ی &#8220;حمایت از وبلاگ‌نویسان مستنمند&#8221; وابسته به &#8220;بنیاد جمع آوری اوراقی‌های وب&#8221; اداره می‌شود بلاگرهای زه‌وار دررفته‌‌ای به زور دور هم جمع شده‌اند که چهل سال پیش با داشتن هزاران خواننده‌ها و صدها لایک‌زن و ده‌ها کامنت‌گذار گمان می‌کردند پخی هستند. بعضی از آنها پیشتر از این همدیگر را می‌شناخته‌اند و بعضی به جبر زمانه در همین آسایشگاه با هم آشنا شده‌اند. چند دقیقه‌ای از گفتگوهای ملال‌آور آنها را به مناسبت ده سالگی وبلاگستان می‌خوانید.</p>
<p dir="RTL">
</blockquote>
<p dir="RTL">شراگیم زند (پیرمرد خپلی که به خاطر آسم شدید بریده بریده حرف می‌زند): آره&#8230; یادش&#8230; بخیر&#8230; چه روزگار&#8230; خوبی بود&#8230;</p>
<p dir="RTL">محمود فرجامی ( پیری قوزی با دهان نیمه‌باز): آره شلی، یادش بخیر&#8230; به قول یالو یاد باد آن لوزگالان&#8230;</p>
<p dir="RTL">پارسا صائبی (مبتلا به پارکینسون): یاد باد و زهرمار&#8230; صدبار گفتم وقتی روبروی آدم میشینی جلوی اون دهن صاب مرده‌تو بگیر&#8230; با هر کلمه‌ش هی تف می‌کنه به آدم&#8230;</p>
<p dir="RTL">محمود: باز این گوشتلخ اومد. خب کی گفته جلوی ما بشینی؟ تو بیا کنال بشین&#8230;</p>
<p dir="RTL">نیما اکبرپور ( که مثل بچه‌های مخترع کارتون‌ها کلی زلم زیمبوی الکترونیکی بهش آویزان است): نه نه&#8230; این هی لنگ و لقد می‌ندازه یه وخ میبینی آی‌فونم شکست&#8230; راستی بچه‌ها خبر دارین یه اپلیکیشن جدید اومده  توش فوت می‌کنی بادکنک بهت تحویل می‌ده؟</p>
<p dir="RTL">شراگیم: هه&#8230; کو فوتم&#8230; کاش&#8230; یه&#8230; اپلیشن&#8230; بود که&#8230; بهش بادکنک&#8230; می‌دادی&#8230; بهت&#8230; فوت می‌داد&#8230; هر هر هر (شراگیم از خوشمزگی خودش به خنده و سپس به سرفه می‌افتد. بعد نفسش می‌گیرد، با بدبختی کپسولش را پیدا می‌کند و نفسی چاق می‌کند)</p>
<p dir="RTL">پارسا: یکی نیس بگه مجبوری مرتیکه&#8230; ما ایرانی‌ها همه‌مون همیشه همینطوریم&#8230; پرمدعا و از خود متشکر و پر از لفاظی و توهم و خودبزرگبین و نسخه‌پیچ و اندرزده و &#8230;</p>
<p dir="RTL">مهدی جامی (پیرمرد طاس کوچول موچولویی با نمره عینک ۸ و نیم که همیشه پوشه ضخیمی همراه دارد و سرش لای برگه‌های آن است): حالا شما کوتاه بیا.</p>
<p dir="RTL">پارسا: نه آخه این فکر می‌کنه خیلی خوشمزه‌اس&#8230; هر روز هی همین اراجیف رو میگه و بعد خودش می خنده و به سرفه می‌افته و اون وسط سرفه یه کارایی می‌کنه که انگار ما نمی‌فهمیم ولی بوش همه جا رو ورمی داره.</p>
<p dir="RTL">محمود: ئه&#8230; بی‌خیال بابا.</p>
<p dir="RTL">شراگیم: نفهمیدم&#8230; چی‌گفتی؟&#8230; بی‌شرف&#8230; اون&#8230; عصا&#8230; عصای منو&#8230; یکی ورداره&#8230; بزنه تو سر این&#8230; هاف‌&#8230; هاف&#8230; هافو&#8230;</p>
<p dir="RTL">پارسا: بنده عرض کنم که هاف هافو هم خود ایرونی پشت هم اندازه تک رو ریاکاره تنبلت هستی که کار جمعی بلد نیستی و همش شعار می‌دی&#8230; دیوانه&#8230; ابله&#8230; مبتذل&#8230; روانی‌ها&#8230; خاک بر سر همه‌تون&#8230; مشهدی‌های باندباز</p>
<p dir="RTL">محمود: این که مشهدی نیست.</p>
<p dir="RTL">صدای نیک‌آهنگ کوثر: همه‌ی آدمای بد مشهدی‌اند کاکو حتی اگه خلافش ثابت بشه.</p>
<p dir="RTL">محمود: اه&#8230; این باز از کجا پیداش شد.</p>
<p dir="RTL">نیکان (گریزلی پیر. همانطور که به جمع وارد می‌شود لپ یکی را نیشگون می‌گیرد، انگشت دماغی‌اش را به پیشانی نفر بعدی می‌مالد. با حرکت باسن نهیبش سر دیگری را تا مرز شکستن گردن خم می‌کند و از این قبیل حرکات مسبوق به سابقه): سلام خرهای مردنی&#8230; چطورین؟</p>
<p dir="RTL">محمود: اگه می‌خوای ما لو عصبانی کنی و بعد ننه‌من غلیبم دلبیالی که اینا تحمل شوخی و انتقاد لو ندالن باید بگم کول خوندی.</p>
<p dir="RTL">نیکان: ها ها ها&#8230; می‌بینم که راه افتادی بدمشهدی&#8230; قالیباف چطوره؟&#8230;</p>
<p dir="RTL">محمود: اون که بیست سی ساله از اعدامش می‌گزله&#8230; من موندم تو و این جنتی چلا نمی‌میلین.</p>
<p dir="RTL">نیکان: تا شماها رو عذاب بدیم&#8230; ها ها ها&#8230; به‌به آقا مهدی ایران‌ندا هم که اینجاست.</p>
<p dir="RTL">مهدی (با &#8220;ایران‌ندا&#8221; تیک عصبی‌اش عود می‌کند و با حرارت شروع به صحبت می‌کند): طرحش داره همین روزا نهایی می‌شه. خیلی طرح خوب و جامعیه، زود هم عملیاتی میشه. عصر عصر رسانه است دوستان، رسانه‌های خرد، نیمه خرد و کتُ کلفت. ایران‌ندا همه‌ی اینها هست اول خرد و کوچیکه بعد در دستان ما بزرگ و بزرگتر میشه. معجزه است نعوظ بالله&#8230; ببین کافیه فقط ۸ میلیون دلار از یه جایی پیدا کنیم اونوقت رضا علامه‌زاده</p>
<p dir="RTL">نیکان: خدا رحمتش کنه.</p>
<p dir="RTL">مهدی: با شهرنوش پارسی‌پور</p>
<p dir="RTL">نیکان: نور به قبرش بباره.</p>
<p dir="RTL">مهدی: با آرش سبحانی</p>
<p dir="RTL">نیکان: خدا شفاش بده.</p>
<p dir="RTL">مهدی: و رامین جهانبلگو.</p>
<p dir="RTL">نیکان: با جدم حسین محشور بشه</p>
<p dir="RTL">پارسا: ول کنین دیگه دیوونه‌ها. این از کار جمعی‌تون. مسخره کردین مارو. همه‌ش حرف حرف حرف. مرده‌شور این حرفاتون رو ببره که یا خل‌بازیه یا غر زدن.</p>
<p dir="RTL">نیما: بچه‌ها داد نزنین لطفا&#8230; آی‌فون من حساسه.</p>
<p dir="RTL">نیکان: این دیوونه هنوز با آی‌فونش ور میره؟ خدا شفاش بده.</p>
<p dir="RTL">محمود (آهسته): هییییس. نیکان تولو خدا شل به پا نکن&#8230; اینو تازه آلوم کلدیم&#8230; همین دیلوز پلیلوز بود چسبیده بود که من یه تبلت ویلوسی‌ام شات داونم کنین&#8230; تازه چند ساعته از تخت وازش کلدیم&#8230;</p>
<p dir="RTL">نیما: من برم دیگه&#8230; شارژم داره تموم میشه. تا من میام آروم توئیت کنین با هم، فرکانستون بالا نره.</p>
<p dir="RTL">مهدی: رسانه‌های اجتماعی دنیا را تکان خواهند داد.</p>
<p dir="RTL">نیما: لایک.</p>
<p dir="RTL">نیکان: ولی یه مشت دیوونه‌اید ها.</p>
<p dir="RTL">محمود: اینطوری نمیشه&#8230; باید به سهراب بگم باید منو از اینجا ببره.</p>
<p dir="RTL">شراگیم: هر &#8230; هر &#8230; اوهو&#8230; اوهو&#8230; اوهو&#8230; اوهو&#8230; اوهو&#8230; اوهو&#8230; اوهو&#8230; اوهو&#8230; اوهو&#8230; (دو تای اولی خنده و بقیه سرفه)</p>
<p dir="RTL">محمود: خنده نداله&#8230; من خودم بهش گفتم بیالتم اینجا. منو که مثل شماها به زول نیاولدن، حتی به ساقی کوثل قسم که التماسش کلدم.</p>
<p dir="RTL">شراگیم: تو&#8230; راس&#8230; می‌گی&#8230; ولی&#8230; وقتی التماس می‌کردی&#8230; که می‌خواس&#8230; ببردت&#8230; دیوونه&#8230; دیوونه‌خونه&#8230; هر.. هر&#8230; اوهو&#8230; اوهو&#8230; اوهو&#8230; زارت&#8230; اوهو&#8230; قرت&#8230; اوهو&#8230; فرررت&#8230; اوهو&#8230; اوهو&#8230; (دو تای اولی خنده و بقیه مشکوک)</p>
<p dir="RTL">محمود: بخند&#8230; آله&#8230; منم در عوض می‌گم که اون لوز صبح که آولدنت اینجا از کجا آولدنت&#8230;</p>
<p dir="RTL">شراگیم: تو&#8230; غلط&#8230; می‌کنی&#8230; می‌کشمت&#8230; اون عصای&#8230; من&#8230;</p>
<p dir="RTL">محمود: آله همه بدونید&#8230; این بدبختو با یه لپ تاپ قلاضه، از توی سطل زباله‌ی شهلدالی پیدا کردن&#8230;</p>
<p dir="RTL">شراگیم: خفه شو&#8230; خس&#8230;خوس&#8230; خاس&#8230; خس&#8230; (صدای نفس نفس آسمی)</p>
<p dir="RTL">محمود: اینقدل واسه چال تا لایک و پنج تا کامنت از زندگی خصوصی اون پیلزن بدبخت نوشتی که آخلش انداختت دول&#8230;</p>
<p dir="RTL">شراگیم: دول و زهر&#8230; مار&#8230; بی شرف&#8230; دزد ناموس&#8230;اون مرتضی&#8230; مرتضای بیچاره&#8230;</p>
<p dir="RTL">محمود: خس خسی بدبخت. آله می‌تونم. تو که دماغتو بگیلن جونت از ماتحتت دل‌میله&#8230;</p>
<p dir="RTL">نیما: دیس‌لایک.</p>
<p dir="RTL">پارسا: خفه شید ابله‌های ایرونی حراف عوضی بی‌پشتکار بدون کار گروهی دم دمی‌مزاج هیچی‌ندار&#8230; آی خدا فکم&#8230; بقیه در بخش نظرات&#8230;</p>
<p dir="RTL">نیکان: این لقوه‌ای رو سیر کن&#8230; چقد خودشو زد&#8230; آی خدا مردم از خنده&#8230;</p>
<p dir="RTL">پارسا: سادیسمی&#8230;</p>
<p dir="RTL">نیکان: پارکینسونی&#8230;</p>
<p dir="RTL">مهدی‌ جامی: اینقدر سروصدا نکنین&#8230; صفحه ۵۹۲ طرح تلویزیون تازه‌ام، خیلی مهمه&#8230;</p>
<p dir="RTL">نیکان: این دیوونه‌ی الکی خوشو نیگا.</p>
<p dir="RTL">مهدی (در حال بستن پوشه و تبدیل به یک مشهدی اصیل): یره فُش نده فش بلدم&#8230; بوووووق&#8230; مو ئو&#8230; بووق&#8230; ر&#8230; بووق&#8230; ته باغ ملی&#8230; بووق&#8230; با &#8230; بووق&#8230; که &#8230; مو&#8230;(ابواق از خود جامی است همچون یک رسانه اصیل به جای کلمات سکسی بوق بخش می‌کند)</p>
<p dir="RTL">نیکان: ووی&#8230; کاکو تو چقدر حشری بودی ما خبر نداشتیم!</p>
<p dir="RTL">نیما: ریپورت فور پورنوگرافیک کانتنت&#8230;</p>
<p dir="RTL">محمود: تو یکی خفه&#8230;</p>
<p dir="RTL">پارسا: کلا همه‌تون به بخش نظراتم&#8230;</p>
<p dir="RTL">شراگیم: خس&#8230; فس&#8230; فرت&#8230; زارت&#8230;</p>
<p dir="RTL">نیکان: ها ها ها..</p>
<p dir="RTL">&#8230; زهرمار</p>
<p dir="RTL">&#8230; بی‌همه چیز</p>
<p dir="RTL">&#8230; آخ&#8230; ول‌کن&#8230;</p>
<p dir="RTL">&#8230; کمک</p>
<p dir="RTL">&#8230; می‌کشمت</p>
<p dir="RTL">&#8230; پلستال پلستال</p>
<p dir="RTL">&#8230;</p>
<p dir="RTL">

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2577" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/06/17/2577/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سوره تصویری سفر به پوکت، باب مفلوکان</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/06/09/2561/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/06/09/2561/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 31 Aug 2011 07:45:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[راپورت]]></category>
		<category><![CDATA[طنز و منز]]></category>
		<category><![CDATA[تایلند]]></category>
		<category><![CDATA[سفرنامه]]></category>
		<category><![CDATA[پوکت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2561</guid>
		<description><![CDATA[ب الف آر ان × و تو چه دانی که چیست ب الف آر ان × به یاد آر آن زمان که از مرز گذشتی × و رو به وادی تایلند کردی × و در دل گفتی که وه من چه منم × آنکه اسیر زن و فرزند نشد × و بر تقدیر پیروز شد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">ب الف آر ان × و تو چه دانی که چیست ب الف آر ان × به یاد آر آن زمان که از مرز گذشتی × و رو به وادی تایلند کردی × و در دل گفتی که وه من چه منم × آنکه اسیر زن و فرزند نشد × و بر تقدیر پیروز شد × و تدبیر کرد × و کم نیاورد × و فکر همه جا را کرد × و مُتل یافت و رزرو کرد شبی شانزده دلار × و به همسفرت چونان نگاه می‌کردی که گویی شاخ غول شکانده‌اید که بعد از چند ماه دست دست کردن کنون عازمید × با چهار دوربین × که از شش جهت مستند بسازید × و در دل گفتی به دریا و صفاسیتی نیز خواهیم رسید × اف بر تو باد × آیا گمان بردی که ما دسته بیلیم × فقط تو را مهلتی دادیم تا از مرز رد شوی × و به هات یایی از ون فرود آیی × تا از آنجا به قصد پوکت مینی‌بوسی گیری × آفتاب را چنان گفتیم بتابد که که‌که‌پزون شود × و تو چه دانی که‌که‌پزون چیست × از اصفهانیان بازپرس × و چون بر مینی‌بوس قرار گرفتی ابرها را فراخواندیم و فرمان دادیم اکنون چونان ببارید تا اینان که بر خود غره شده‌اند پشیمان شوند × و پای راننده مینی‌بوس را چنان بر گاز فشردیم تا ادب شوی × و در گذرگاه‌های بارانی چنان اراده فرمودیم که با نود چوق سرعت هم سبقت بگیرد و هم دنده خلاص رود × و بعد از سه ساعت آنهنگام که دو دستی بر کرسی خود چسبیده بودی و رنگت چون کهربا شده بود × اراده کردیم عینکش را به چشم زند × تا پاپیونی بر گردن خفت شود وقتی به یاد آری آنچه گذشت بی عینک گذشت × و چون به مسکنت رسیدی باز غفلت ورزیدی و شادمان بخفتی × پس بارید × چونان که چون برخاستی سیلی دیدی در شهر که برق مردمان پرانده بود × و چون به خیابان پای نهادی نزدیک بود که آب تو را ببرد × آنچنان که لشکریان فرعون را × جز آنکه آنان با ماهیان غرقه گشتند و تو با موشان و سوسکهای جوی‌های فاضلاب × چون موشی آبکشیده بازگشتی × و همسفرت تو را از باب تسکین گفت باران هم زیباست × و این هم تجربه‌ایست × بدا به حال آنانکه ضدحال مرا تجربه می‌خوانند × به جلالم قسم که به گه خوردنشان اندازم × و چه بدخوردنی است × خوراکی متعفن که جمعه‌ها بر منابر خورندش × و چنان فرمان به باریدن دادم که سقفت به چکه افتاد × چنان دقیق که درست وسط ابروانت فرود آیند × پس میان باران باروبندیل به پشت از اتاقت به اتاق دیگر رفتید × و چون عصر خواستید در بالکن زیر سایه بان نشسته زهرماری بنوشید × باد را فرمان دادم چنان باران را به زاویه ۵۶ درجه و سه دقیقه بر شما بکوبد که زهرمارتان شود × اف بر تو باد × گمان بردی منی که قادرم چکه‌های آب را از هفت لایه بگذارنم و بر پیشانی‌ات بنشانم بر روی زورق رهایت می‌کنم × پس تور جزایر پی پی نامت را نبشتی × و خروسخوان صبح ساعتی زودتر از وعده در موعدت بیتوته کردی × راننده‌ای نیامد و بعد گفت آمده‌ام × ریده شد در صبحت × اندکی پیاده روی کردی و پای افزار نوی که خریده بودی با اذن من هشت زخم بر پایت فرود آورد × و آنها را ترکانید × و عصر به جنگ دبنگوزی که مسئول تور بود رفتی × بعد ساعتی جنگ و ستیز به گمان خود پولت را زنده کردی و مقرر شد فردا دوباره بیاید × و باران همچنان می‌بارید × فردا آمد × اتوبوس جهانگردی × به یادآر مورچه‌خوار را ×  دیگر نمی‌بارید × پس چون به زورق اندر شدی × ماتحت آسمان چنان پاره شده که گفتی از ازل کون‌دریده بوده × توفان و بارانی فرستادم که کشتی نوح هم یارای تحملش را نداشت × چون پر کاه زورقتان را در شش جهت چنان تکانیدم که جملگی هرچه خورده بودید را بالا آوردید × و هوای حاره‌ای آنجا را صد هزار سال پس از پایان عصر یخبندان چنان سرد کردم که دندان‌هایتان داشت از شدت بهم خوردن ترک برمی داشت × چون دوالپا به دستگیره‌ای چنگ زدی × و آن دخترک ژاپنی چنان شد که از هوش برفت × و آنها × و هر که در آن دریا بود همه به آتش غضب من بر تو بود که چنان عقوبت شدند × ولی بیخیال × هرآنچه من کنم عدل است و علمای علم کلام این را بهتر از تو می‌فهمند × منم آنکه هر چه کنم عین عدلم عین دانشم عین رحمتم عین قدرتم عین برکتم عین خیرم و عین هر ماله‌کشی دیگری که کلامیون اراده کنند و عرفا بسرایند × هر دو از پااندازان منند × با گاف ذاد ر یا میم × یعنی بگذریم ×  و چون غروب بازمی‌گشتی در حالیکه تا هم فیها خالدونت آبچکان بود × اراده به ناممکن کردیم × آیا شود که از آب آتش براریم × زورق‌بان بر گریبانت چسبید که عینک غواصی ما را گم کرده‌ای × و تا هزار چوق نگرفت رهایت نکرد × پس هم فیهاخالدونت چنان سوخت که گدازان شد × پس چه نشانه‌هاست برای آنانکه تامل می‌کنند × و در مقابل قهر و غضب و کینه شتری من خاشع شوند × و به گه‌خوردم گفتن بیفتند × باشد که از خر شیطان رجیم توله‌سگ پیاده شوم و به جای گرفتن حال آنها به رفتق و رفتق ده هزار میلیارد کهکهشانی که پس انداخته‌ام بپردازم × و تو چه می‌دانی ده هزار میلیارد کهکشان یعنی چه  × خودمم هم نمی‌دانم × و به مسکنت رسیدی در حالیکه از هر دو پایت خونابه روان بود × پس آنگاه لرز را بر تو فرستادم × چونان که چون هسته‌گان حلاجان بر خویش می‌لرزیدی × پس تب را بر تو فرستادم × چونان تبی که نیمه شب چون مبعوثان از جای برخاستی × پس همسفرت را بیدار کردی که نک آفتاب × برخیز و ببین چه صبح دل‌انگیزی × و چه آسمان آفتابی صافی × چونان که شایسته‌ی مردمانیست که لب دریا مسکن گزیده اند × پس گفتت کپه مرگت را بنه که نیمه شب است × اما در دل سخت نگران بود که تا صبح صادق از آن تب سقط شوی × پس رو به سوی من نهاد × به بزرگی و قدرت من اعتراف کرد × روی بر خاک نهاد × و آنقدر گه خوردیم گفت که از شما گذشتم × سونامی را گفتم نیاید و آن اعضای خران را گفتم که نبارند × تا بتوانید بامدادان دمبتان را سر کولتان گذاشته دست از پا درازتر به موطن خویش برگردید × در حالیکه از شدت باران و رطوبت حتی نتوانستید دوربین‌هایتان را از کوله‌ها و کیف‌ها بدرآرید × تا شما باشید که از من و یاهو وذر غافل نشوید × ز کاف یا ×زکی × چه راست گفتم و چه باحالم خودم ×</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><a href="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/08/IMG_1490-w.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-2566" title="IMG_1490-w" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/08/IMG_1490-w.jpg" alt="" width="495" height="372" /></a>و چون به خیابان پای نهادی نزدیک بود که آب تو را ببرد</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL">.</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><a href="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/08/DSC01512-w.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-2565" title="DSC01512-w" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/08/DSC01512-w.jpg" alt="" width="439" height="564" /></a>و آن دخترک ژاپنی چنان شد که از هوش برفت</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL">.</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><a href="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/08/DSC01511-w.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-2564" title="DSC01511-w" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/08/DSC01511-w.jpg" alt="" width="480" height="640" /></a>چون دوالپا به دستگیره‌ای چنگ زدی</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL">.</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><a href="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/08/DSC_0060.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-2563" title="DSC_0060" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/08/DSC_0060.jpg" alt="" width="500" height="337" /></a>و پای افزار نوی که خریده بودی با اذن من هشت زخم بر پایت فرود آورد</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2561" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/06/09/2561/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>توصیه‌هایی برای محمود قذافی‌نژاد</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/06/01/2541/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/06/01/2541/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Aug 2011 03:21:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنز و منز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2541</guid>
		<description><![CDATA[این نوشته تقریبا دو سال پیش (اواخر شهریور ۸۸) برای چاپ در تهران امروز نوشته شد. گفتند به طرز فجیعی به هجوی علیه احمدی‌نژاد و سخنرانی‌هایش در نیویورک شباهت دارد، چاپش همانا و توقیف و داغ و درفش همانا. معلوم نشد چرا شباهت قذافی با احمدی‌نژاد آنقدر فراوان است که با وجود اینهمه فکت تاریخی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote>
<div>این نوشته تقریبا دو سال پیش (اواخر شهریور ۸۸) برای چاپ در تهران امروز نوشته شد. گفتند به طرز فجیعی به هجوی علیه احمدی‌نژاد و سخنرانی‌هایش در نیویورک شباهت دارد، چاپش همانا و توقیف و داغ و درفش همانا. معلوم نشد چرا شباهت قذافی با احمدی‌نژاد آنقدر فراوان است که با وجود اینهمه فکت تاریخی در مورد شخص قذافی، به احمدی‌نژاد برخورد می‌کند و تازه اگر اینطور باشد قطعا اشکال در شخص مذکور است نه من. به هر حال از آنجاییکه معمر، محمود و من افراد مهمی در تاریخ هستیم برای ثبت در تاریخ یا دست کم زباله‌دانش، این نوشته در اینجا بازنشر می‌شود.</div>
<pre>نصر من البهم‌کشیدن و فتح القریب
</pre>
</blockquote>
<h3><a title="چند تذکر خیرخواهانه به رئیس جمهور کودتاچی" href="http://meemfe.wordpress.com/2009/09/30/%da%86%d9%86%d8%af-%d8%aa%d8%b0%da%a9%d8%b1-%d8%ae%db%8c%d8%b1%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%b1%d8%a6%db%8c%d8%b3-%d8%ac%d9%85%d9%87%d9%88%d8%b1-%da%a9%d9%88%d8%af%d8%aa/" rel="bookmark">چند تذکر خیرخواهانه به رئیس جمهور کودتاچی</a></h3>
<p>معمر قذافی، سرهنگ و رئیس جمهور و رهبر مادام‌العمر لیبی امسال هم در سخنرانی سازمان ملل متحد خود شیرین‌کاری کرد. شیرین‌کاری چنین شخصیت‌هایی معمولا به صورتی است که به قول ناصرالدین شاه همه چیزشان به همه چیزشان بیاید. البته ناصرالدین شاه این جمله‌ی تاریخی را به صورت «همه‌چیزمان به همه‌چیزمان می‌آید» گفته بود که چون خوشبختانه ما از این لحاظ به مرز خودکفایی رسیده‌ایم آن را صادر کرده و با تغییر ضمیر، باعث شده‌ایم دیگران هم از آن مستفیض شده و همه چیزشان به همه چیزشان بیاید.</p>
<p>رئیس جمهور لیبی از این لحاظ سخنرانی‌اش به سایر چیزهایش آمده که به جای ۱۵ دقیقه زمان مقررش، ۱۳۵ دقیقه سخنرانی کرده است و در سخنانش همه چیز و همه کس ، از شورای امنیت سازمان ملل گرفته تا غرب و کل جهان را زیر سوال برده است. قذافی گفته است دموکراسی در جهان (یا به عبارت بهتر: همه‌ی جهان بجز لیبی و نهایتا با اندکی ارفاق کوبا و ونزوئلا که رهبرانش با او میانه خوبی دارند) وجود ندارد و شورای امنیت در واقع شورای ترور است و به نمایندگان سایر کشورها هم گفته شما الان ذهنتان کار نمی‌کند و حرف‌های مرا نمی‌فهمید. حتی در پایان سخنرانی‌اش منشور سازمان ملل را هم که در دست داشته پاره کرده و دور ریخته است. حاضران هم طبعا یا سالن را ترک کرده‌اند و یا برای انبساط خاطر از دیدن عجایب المخلوقاتی با آرایش عجیب که حرف‌های خنده‌دار می‌زند سرجایشان نشسته‌اند.</p>
<p>با این‌حال و از آنجایی که لیبی هم یکی از کشورهای دوست و برادر ماست و حتی قرار است همین برادر مبارز و مسلمان (که سابقا گفته می‌شد امام موسی صدر را دزدیده) چند ماه دیگر با عزت و احترام به دعوت رئیس دولت ما به ایران سفر کند؛ از سر خیرخواهی چند نکته کاربردی برای بهبود وضعیت سخنرانی‌های برون‌مرزی را خدمت جناب قذافی ارائه می دهیم، که البته قابل استفاده برای همگان است:</p>
<div><img src="http://www.itanz.net/photos/ghazzafi.jpg" alt="ghazzafi.jpg" width="400" height="239" /></div>
<p>۱- در هنگام سخنرانی، به جای آنکه گمان کنید برای مشتی گوسفند دارید سخنرانی می‌کنید به این فکر کنید که ممکن است حاضران انسان باشند و از فهم و شعور متوسط انسانی برخوردار باشند و طبعا از فرافکنی و وارونه جلوه دادن حقایق خوششان نیاید.</p>
<p>۲- در صورتیکه عمل به توصیه بالا برایتان عملی بود سعی کنید در هنگام سخنرانی به خودتان بقبولانید انسان‌های حاضر الزاما انسان‌هایی ساده‌لوح یا تحت سیطره شما نیستند که مجبور باشند سخنان شما را تایید کنند. علاوه بر این ممکن است بدانند شما کی هستید و از کجا آمده‌اید و با چه ترفندهایی به موقعیت کنونی در مملکتتان رسیده‌اید.</p>
<p>۳- قرار نیست دیگران به معتقدات دینی و بومی و قبیله‌ای شما اعتقاد داشته باشند یا دوست داشته باشند در یک سخنرانی رسمی سیاسی به آنها گوش بدهند. وردهای قبیله‌ای، دعاهای مذهبی، آوازهای بومی و حالات عرفانی‌تان را برای خودتان محترم نگه دارید و برای دیگران از چیزهایی حرف بزنید که برای یک جلسه رسمی سیاسی مورد انتظار است.</p>
<p>۴- متهم کردن دیگران هنر نیست، به خصوص در جایی که محل اتهام زنی نیست. با این حال اگر به مسائل حقوقی و قضایی و عدالت زیاد علاقه دارید اول اتهامات سنگینی که متوجه شماست را پاسخگویی کنید بعد به اتهام‌زنی علیه دیگران اقدام کنید. مثلا خوب نیست کسی که با کودتا در ممکلت خودش رییس جمهور شده و متهم به ربودن امام موسی صدر و انفجار لاکربی و سربه نیست کردن مخالفان است، دائما دم از دموکراسی و معنویت و سایر چیزها بزند.</p>
<p>۵- اینکه دیگران در هنگام سخنرانی شما سالن را ترک کنند الزاما دلیل برحق بودن حرف‌های شما و ناحق بودن دیگران نیست که جای افتخار داشته باشد. مساله ممکن است به حق و ناحق مربوط نشود و صرفا در حوزه &#8220;جفنگ‌گویی&#8221; قابل بررسی باشد که در این صورت می‌تواند باعث سرشکستگی هم باشد. به خاطر داشته باشید «اعتماد به نفس» وقتی از سطح خاصی بالاتر برود معمولا مولد «بلندپروازی‌های مضحک» می‌شود که آن هم به نوبه‌ی خود در تولید «جفنگ‌» نقشی اساسی دارد.</p>
<p>۶- وقتی سخنرانی تان تمام شد، صرفا به کف زدن و به‌به گفتن هیاتی که از کشورتان به همراه خودتان آورده اید توجه نکنید، به انبوه صندلی‌های خالی و معدود جماعتی که دارند می خندند و تفریح می‌کنند هم توجه کنید. شاید چیزی دستگیرتان شود.</p>
<p>۷- اگر یک هموطن چنین نکاتی را به شما گوشزد کرد به اتهام همسویی با بیگانگان و اقدام علیه امنیت ملی لیبی و تحقیر ملیت خود و سایر برچسب‌هایی که موجود است دستگیر، شکنجه و سربه نیستش نکنید. به جای این کارها سعی کنید یک بار هم که شده به توصیه چنین افرادی عمل کنید تا به جای به زحمت افتادن برای مبارزه با عوامل موهومی تحقیر ملی، خودتان تبدیل به بزرگترین عامل واقعی تحقیر ملی نشوید!</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2541" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/06/01/2541/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از دفترچه خاطرات یک زندانی سیاسی به مرخصی آمده</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/05/16/2523/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/05/16/2523/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Aug 2011 14:35:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنز و منز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2523</guid>
		<description><![CDATA[ساعت ۱۱ در تاکسی بالاخره بعد از دو سال و سه ماه امروز صبح آمدم مرخصی. در این مدت اینقدر خانواده‌ام را کشاندند دم زندان و ناامید برگرداندنشان که خودم به زنم گفتم دیگر لازم نیست بیایند. موقع دستگیری یک قلم و دفترچه کوچک و سی و هفت هزار تومان پول توی جیبم بود که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>
<p><img src="http://www.itanz.net/photos/aghush.jpg" alt="" align="left" border="1" hspace="0" /><br />
ساعت ۱۱ در تاکسی</p>
<p>بالاخره بعد از دو سال و سه ماه امروز صبح آمدم مرخصی. در این مدت اینقدر خانواده‌ام را کشاندند دم زندان و ناامید برگرداندنشان که خودم به زنم گفتم دیگر لازم نیست بیایند. موقع دستگیری یک قلم و دفترچه کوچک و سی و هفت هزار تومان پول توی جیبم بود که الان هفت هزار تومانش مانده. لابد در این مدت ارزش پول خیلی رفته بالا. با همان پول یک تاکسی گرفتم و از راننده تاکسی خواهش کردم اجازه بدهد با موبایلش یک زنگ بزنم خانه. قبول کرد. شماره را دادم که با موبالیش برایم بگیرد. همینکه دکمه تماس را زد یکهو از جایش پرید و گفت اینکه شماره فلانی است. اسم خودم را می‌گفت که در موبایلش خیره بود. تماس را قطع کرد و پرید به ماچ کردن من. داشتم زهره ترک می‌شدم که در آخرین لحظه از جلوی یک اتوبوس کنار کشید. عینک آفتابی‌اش را که برداشت دیدم محسن، گرافیست مجله‌ی خودمان است. این بابا از اول هم عادت نداشت خوب نگاه کند و معمولا بعد از نیم ساعتی خیره شدن به یک چیز می توانست تشخیص بدهد که داستان چیست بعد هم مدعی می‌شد طرح روی مجله پست مدرن است. می‌گفت بعد از تعطیلی آخرین مجله‌ای که در آن کار می‌کرده مسافرکش شده و دیگر با صاحبخانه‌اش دعوایش نمی‌شود. بعد در حالیکه از هیجان می‌لرزید تلفن زد به چند نفر از همکاران قدیم. هنوز دارد تماس می‌گیرد و چند لحظه دیگر می‌رسیم خانه. از این که زن و بچه‌هایم را تا چند دقیقه دیگر در آغوش می‌گیرم به شدت خوشحالم.<br />
ساعت ۲ ظهر، خانه</p>
<p>در کوچه خبری نبود. تا پشت در آپارتمان رفتم. زنگ در را زدم. صدای پسرم آمد که گفت کیه. گفتم بیا باز کن و همینکه در را باز کرد چشمهایم را بستم و محکم در آغوشش گرفتم. اشک از چشمهای بسته‌ام داشت می‌جوشید که احساس کردم پسرم خیلی عضلانی شده و ته ریش هم دارد. در همان حالی که داشتم در ذهنم حساب و کتاب می‌کردم و می‌دیدم جور درنمی‌آید گوشهایم به کار افتادند و حس کردم در محشر کبری یا حمام زنانه هستم گویا. حالم گرفته شد و از ترس اینکه از خواب بیدار شوم نمی‌خواستم چشمهایم را باز کنم تا اینکه احساس کردم یک نفر دیگر بغلم کرد و بعد چنان فشاری به قفسه سینه و پشتم آمد که چشمهایم نه فقط باز شد که داشت از کاسه می‌زد بیرون. انتظار داشتم رسول خرکله را بالای سرم ببینم که باز شوخی‌اش گرفته و هیکل صد و بیست‌کیلویی‌اش را سر صبح انداخته رویم اما به جایش حاجی ولی‌بخش را دیدم که من را بغل کرده.</p>
<p>خانه خودمان بود و نمی دانم چطور اینهمه آدم در مدت به آن کوتاهی خبردار شده بود و بعد چطور در آنجا جا شده بودند.<br />
تا دو ساعت بعد به طور متوسط هر دقیقه ۱۹ نفر بغل و ماچم کردند تا اینکه نوبت به دختر و پسرم رسید. آنهم خدا خیر بدهد نعمت آبدارچی روزنامه را که بالاخره عقلش کشید ماچ‌کنندگان را توی صف کند.<br />
ساعت ۵، یک گوشه</p>
<p>لطف و محبت مردم واقعا آدم را شرمنده می‌کند. همینطور یک ریز آدم می‌آید و همه هم دوست دارند آدم را در آغوش بگیرند و ببوسند. اینقدر میهمان زیاد است که هنوز نتوانسته‌ام زنم را در آغوش بگیرم. یکی اینکه او خیلی خجالتی است و دیگر اینکه در هفت حمله‌ای که من به سمت او برده‌ام دو بارش زمین خورده‌ام، چهاربار افراد دیگری را بغل کرده‌ام و بار آخر سرم به لوستر خورد.</p>
<p>ساعت ۷ و سی دقیقه</p>
<p>قبلا شنیده بودم که می‌گفتند وقتی آدم به مرخص می‌رود زمان خیلی خیلی زود می‌گذرد ولی نمی‌دانم برای من اینطور نیست و هی کش می آید. پس این شب کی می‌رسد بلکه بتوانم یک دوشی بگیرم و به سایر امور برسم. اینقدر خانه شلوغ است و ماچ‌کننده زیاد که همین چارخط را فقط می‌توانم توی توالت توی دفترچه‌ام بنویسم. اهن بابا&#8230; اومدم<br />
ساعت ۱۰</p>
<p>طرفی که غذاها را آورده بود تا من را شناخت سه چهارتا ماچ چرب و چیلی کرد و با موبایلش عکس دو نفره انداخت و بعد هم هی تعارف که شما قهرمانی و مهمان ما باش. خلاصه با کلی خواهش و تمنا پول سی و هفت پرس چلوکباب را گذاشتم توی جیبش. برای جور کردن پولش طفلک پسرم مجبور شد برود از خودپرداز هرچقدر که پول توی حسابش بود را بگیرد.<br />
ساعت ۱۲، رختکن</p>
<p>بعد از شام خانه خلوت‌تر نشد که بماند شلوغ‌تر هم شد. با هر زحمتی که بود از لای جمعیت خودم را رساندم حمام که دست کم این کلکسیون تفی و عرقی که روی صورت و بدنم هست را بشویم. هنوز لخت لخت نشده بودم که یهو چیزی از گوشه حمام پرید رویم. اگر رمق داشتم حتما نعره می‌زدم که خوشبختانه نزدم. رامین معاون سابق سردبیرمان بود که اخیرا شده سردبیر یک روزنامه محافظه‌کار. می‌گفت از ظهر لای جمعیت آمده داخل و چون تحت نظر است خودش را توی حمام قایم کرده که دیدن من برایش دردسر نشود. بعد از چاق سلامتی و اندکی بحث درمورد مارکوزه و جنبش ۱۹۶۸ جوانان فرانسه که سخت مورد علاقه‌ی اوست گفتم اگر اجازه بدهد می‌خواهم دوش بگیرم. گفت اشکالی ندارد. گفتم پدرجان بیا برو بیرون. در حالیکه رنگش پریده بود گفت اگر الان برود بیرون حتما شناسایی می‌شود و می‌افتد توی دردسر. گفتم پس رویش را بکند آنطرف که من خودم را بشویم. گفت اینطوری لباسهایش خیس می‌شود و خیس بودن و آب‌بازی هم جدیدا به فهرست اقدام علیه امنیت ملی اضافه شده است. بناچار لباس‌هایش را درآوردم و با هم رفتیم حمام. پشتش را هم کیسه کشیدم.<br />
ساعت ۲ نصفه شب، آشپزخانه</p>
<p>شهرستانی بودن این حسن را دارد که اقوام خون‌گرم آدم به محض شنیدن خبر مرخصی‌اش راه می افتند هزار کیلومتر راه می‌آیند و ساعت ۱ شب می‌رسند خانه. تعجب می‌کنم چطور اینهمه آدم در یک مینی‌بوس جا شده بودند. به خصوص عمه مادر بزرگم، بی‌بی‌ بیگم خان که از روز عروسی احمدشاه هم خاطره دارد و سی و پنج سال بود که ندیده بودمش. از این بشر فقط یک نفر بیشتر عمر دارد و آن خاله ماه‌جبین است که رسما خاله یکی از پدر بزرگ‌ها یا مادربزرگ‌های هر آدمی در ولایت‌مان می‌شود و می گویند یک روزی نوکر والی ناصرالدین‌شاه می‌خواسته بگیردش اما درست روز خنچه خبر رسیده که شاه را کشته‌اند و طرف می‌گوید دیگر وصلت شگون ندارد. خاله ماه‌جبین ماشالله با آن سنش نه فقط این همه راه را آمده بود که اصرار داشت از لب‌های من هم ببوسد. آن هم چه بوسه‌ی طولانی و آبداری! وقتی سر آخر مجبور شدند بغلش کنند و دورش کنند تا نوبت به دیگران هم برسد با دهان بی دندانش داد می‌زد «ددم دنید&#8230; ئی ددن ادرادود دردلای حتین را بودیده» که به گمانم یعنی &#8220;ولم کنید این دهن حجر الاسود کربلای حسین را بوسیده.&#8221;</p>
<p>برای خواب مجبور شدیدم زنانه مردانه کنیم. در اتاق مردانه یدالله، پسرعموی پدرم چنان تنوره‌هایی می‌کشد که خرناسه‌های آن ده دوازده نفر دیگر در مقابلش مثل فلوت است در مقابل نقاره. رفتم حمام بخوابم دیدم رامین خونالود کنار یک موجود ریشوی شاخدار پشمالو خوابیده و دارد در خواب ناله می‌کند. یادم آمد چون توی آپارتمان جا نداشتیم قرار شد بُزی را که اقوام آورده‌اند ببندیم توی حمام. دلم نیامد بیدارشان کنم. توی آشپزخانه چمباتبه زده‌ام و فکر نقشه‌هایی که در زندان برای چنین روزهایی کشیده بودم از ذهنم بیرون نمی‌رود. باید کاری کرد&#8230;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>(ادامه‌اش را می‌توانید در <a href="http://www.itanz.net/2011/08/post_268.php">آی‌طنز</a> بخوانید)</p>
</div>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2523" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/05/16/2523/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مرقومه‌ آقا ابراهیم خان نبوی درباره بیشعوری و مترجمش و نکته‌ ضخیمی بجهت تنبان فاطی</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/05/04/2488/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/05/04/2488/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 26 Jul 2011 08:19:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[بیشعوری]]></category>
		<category><![CDATA[طنز و منز]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2488</guid>
		<description><![CDATA[آقا ابراهیم‌خان نبوی ملقب به داور که از اعاظم فکاهیون مملکت بوده رسالات و کتب متعددی چاپ کرده و در جراید هم به طور مداوم قلم می‌زند و مقالات جدی در باب پلوتیک هم بکمال خوبی می‌نویسد یک مرقومه‌ای درباره‌ی کتاب بیشعوری نوشته در ضمن آن یک چیزهایی به اینجانب منسوب داشته که مستوجب خرکیف [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p>آقا ابراهیم‌خان نبوی ملقب به داور که از اعاظم فکاهیون مملکت بوده رسالات و کتب متعددی چاپ کرده و در جراید هم به طور مداوم قلم می‌زند و مقالات جدی در باب پلوتیک هم بکمال خوبی می‌نویسد یک مرقومه‌ای درباره‌ی <a href="http://www.debsh.com/assholism/">کتاب بیشعوری</a> نوشته در ضمن آن یک چیزهایی به اینجانب منسوب داشته که مستوجب خرکیف شدن گردید. فلذا اینجا مجدد بطریقه‌ی کوپی پیست که از فنون مکلف فرنگی است ذکر می‌شود و البته متذکر می‌گردد که فی‌المجموع بمصداق آیه شریفه<em> این حرفا واسه تنبون نمی‌شه</em> از جمیع نفوس محترمین و محترمات خواسته می‌شود وجه الپیتزای مربوطه را -اگر از کتاب مذکور خوششان آمد و به هرجهت آن را برای سلامتی خود و اجتماع مفید دانستند- بحساب مترجم واریز کنند و اگر هم خوششان نیامد یا اصلا بهر دلیلی نخواستند حق‌الناس را ادا نمایند اکیدا از ارسال ایمیل که &#8220;اینجانب پیتزا نخورده یا قیمت آن را نمی‌دانم خودتان بفرمایید قیمتش چند است&#8221; و &#8220;منظور کدام نوع از انواع پواتیز است کوچک یا متوسط یا بزرگ و گوشت و قارچ یا پپرونی یا مخلوط و پایین شهر یا بالای شهر&#8221; و این قبیل ایرادهای بنی‌اسرائیلی خالی از ملاحت که اکثریت قریب به یقین آنها فقط نسلفیدن حق‌الپیتزای مذکور با وجدان راحت است که &#8220;به ما چه خودش جواب نداد&#8221; خودداری فرمایند که اگر مثل یک کرور آدم دیگر آن را مجانی می‌خوانند لااقل موجب تکدر خاطر فقیر نشوند چون این مساله‌ای نیست که نیاز به استفتا داشته باشد و هرکس که دادن بخواهد و مقدار نداند (اعنی دادن پول و قیمت پیتزا) مجاز و بلکه مستحب است هرقدر که دلش خواست هدیه آن را بفرستد.</p>
<p style="text-align: left;">م ف</p>
</blockquote>
<p>&nbsp;</p>
<p>یک، بعضی اوقات زیادی به آدم خوش می گذرد، فرض کنید دارید طبق همه وظایف اجتماعی عمل می کنید، از دید همه آدم موفقی هستید، خودتان فکر می کنید همه کارهای تان رو به راه است، همیشه کمترین قیمت را برای خریدن همه چیز می پردازید و همیشه در جریان همه خبرها هستید. احساس می کنید که موفق هستید و می دانید همه شما را موفق می دانند و وقتی به خودتان نگاه می کنید، فکر می کنید همه چیز سر جای خودش است. در چنین حالتی به نظرم نیاز دارد یک مشت محکم بخورد توی دماغ تان تا بفهمید که دنیا آن طور هم که فکر می کنید نیست، یاد بگیرید که مردم احمق نیستند، البته همه شان، بفهمید دیگران متوجه تیزبازی ها و زرنگ بازی های تان می شوند، متوجه شوید در چه زندگی نکبتی دارید دست و پا می زنید و یکی به شما بگوید &#8221; هششششه، کجا داری می ری؟&#8221; در طول زندگی پنجاه و چند ساله ام، چند بار با مشت هایی این چنین مواجه شدم. یکی دو بار آدمهای بزرگ را دیدم، معمولا وجود آدم بزرگ شایعه است، ولی من چند نفری را دیدم. آدمهایی که یک دفعه به من نشان دادند که تمام حرف هایی که می زنم یک مشت اباطیل تکراری و به درد نخور است. سه چهار کتاب را هم خواندم، نه خیلی بیشتر که یک دفعه مرا تکان داد و متوجه شدم که باید بروم عقب، خیلی عقب و دوباره به دنیا نگاه کنم. ممکن است این کتاب ها خود بخود چیز مهمی نباشد، اگرچه غالبا هست، اما اینکه می توانند انگشت بکنند توی مغزت و همه چیز را به هم بریزند، کار مهمی است که از این کتاب ها ساخته است. یک بار کتابی خواندم از ناتالیا گینزبورگ، به نام &#8221; نجواهای شبانه&#8221; وقتی تمام اش کردم تازه متوجه شدم که چقدر زیاد در مورد موضوعات احمقانه حرف می زنم. شاید همین احساس را وقتی داشتم که کتاب درد جاودانگی اونامونو را خواندم، یا زمانی که هروئین پیتی گریلی را بلعیدم، یا وقتی که کتاب &#8221; دائره المعارف شیطان&#8221; آمبروز پیرس را خواندم. بیخود زور نزنید، نمی توانید بین اینها رابطه ای پیدا کنید. برای من مهم این بود که کسی پیدا می شد و به من می گفت که تمام این مزخرفاتی که می گویم، اینها را یک جور دیگر هم می شود نگاه کرد. همین احساس را داشتم وقتی کتاب &#8221; بیشعوری&#8221; خاویر کرمنت را با ترجمه محمود فرجامی خواندم. اگر این کتاب را نخواندید، به نظرم هرگز نخواهید فهمید که بیشعور هستید یا نه. و اگر این را ندانید و نیم ساعت بعد سکته کنید و بمیرید، البته اتفاق مهمی نمی افتد ولی اگر سکته نکنید، شاید اتفاق مهمی برایتان بیفتد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>دو، تقریبا همه ماها کمی تا قسمتی یا بیشتر بیشعور هستیم. ناراحت نشوید، وقتی در آغاز کار متوجه شدم که من هم تا حدی بیشعور هستم، اول تلاش کردم کتاب را کنار بگذارم، اما بدبختانه علامت سووال چنگک خودش را به مغزم انداخته بود و دیگر نمی شد نادیده اش گرفت. بعد که دقت بیشتری کردم، دیدم اکثر آدمهایی که به نظرم موفق می آیند و اتفاقا از خیلی هاشان نفرت دارم، مشخصات آدمهای بیشعور را دارند. و بعد متوجه شدم انگار بیشعوری یک بخش غیرقابل انکار از وجود بخش بزرگی از آدمهاست. خیلی ها این شانس را دارند که هرگز متوجه نمی شوند بیشعورند، البته می گویم شانس بخاطر اینکه لااقل تا آخر عمر فکر می کنند که همه چیزشان درست است، اما واقعیت این است که موجودات بیشعور علاوه بر اینکه خودشان و زندگی شان را به لجن می کشند، دیگران را هم دائما آزار می دهند. وقتی در کتاب خاویر کرمنت دقت کردم، دیدم به علت اینکه خیلی از مثال ها و موضوعات اش خاص جامعه آمریکاست، این توهم را ایجاد می کند که نکند بیشعوری خاص جامعه آمریکاست، اما بعدا دیدم نه، بی شعوری به دو شکل در آدم ها بروز می کند، یکی زمانی که قدرت فردی زیاد است و یک بیشعور می تواند تمام استعدادش را برای به گه کشیدن اطرافش بخرج دهد و گاهی اوقات یک بی شعور بزرگتر، در حکومت استبدادی امکان بروز کامل بیشعوری را می گیرد و همان دیکتاتور به جای همه بیشعورها جامعه را به گه می کشد. یعنی بیشعور کوچک و بیشعور بزرگ همدیگر را کامل می کنند. کتاب برای ما توضیح می دهد و چقدر هم خوب این کار را می کند، که بیشعوری با نادانی و حماقت فرق دارد. یک بیشعور می تواند و غالبا موجود موفقی به نظر می رسد، گاهی اوقات عکس اش را اگر نگاه کنیم به نظرمان طبیعی ترین موجود ممکن است باشد، اما وقتی همان عکس حرکت کند، تازه متوجه می شویم که با چه کسی طرف هستیم. به هر حال من فکر می کنم هر کاری دارید بگذارید کنار، مهم نیست که جنبش سبز به چه نتیجه ای می رسد، مهم نیست سیاستمداران چه غلطی می کنند، حتی مهم نیست زن تان الآن از شما خواسته حتما قبض تلفن را بپردازید. اینها را ول کنید، بروید و کتاب بیشعوری را بخوانید. ممکن است بعد از خواندن کتاب از اینکه تلفن تان قطع شده و شما کمتر مزخرف گفتید، ممکن است احساس بهتری داشته باشید.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>سه، فهرست خاویر کرمنت از کسانی که در معرض ابتلای بیشعوری قرار دارند جالب است. او افراد و گروههای در معرض شدید ابتلای بیشعوری را چنین نام می برد: &#8221; ماموران اداره مالیات و ممیزها/ افسران راهنمایی و رانندگی/ کارمندان ادارات دولتی/ وکلای دادگستری/ تمام کسانی که می خواهند با بیچاره کردن انسانها حیوانات را نجات دهند/ مردمی که از زندگی در شهرهای بزرگ و دودآلود لذت می برند/ کارشناسان بیمه/ کسانی که در خیابان طوری رانندگی می کنند انگار ارث پدرشان است/ آدمهایی که با لبخندهای مصنوعی هی می گویند &#8221; روز خوبی داشته باشید&#8221;/ آدمهایی که به زور می خواهند دیگران را به راه راست هدایت کنند/ نمایندگان کنگره آمریکا/ روانشناسان و روانکاوها/ منتقدان مطبوعاتی/ آدمهایی که توی صف خودشان را جامی زنند/ شرخرها/ آدمهایی که اصرار دارند کلمات معمولی را عجیب و غریب بنویسند/ استادان چپ گرای دانشگاهها/ دولت ایران/ زن هایی که پاتوق شان حراجی هاست/ کسانی که در خیریه ها کار می کنند و دائما کاسه گدایی دست شان است/ آدمهایی که درباره بیشعوری کتاب می نویسند/ آنهایی که صدای پخش ماشین شان را تا ته زیاد می کنند/ اعضای کمیسیون های تخصصی شورای شهر/ سران اتحادیه ها/ زنانی که اپیلاسیون نمی کنند/ کسانی که می خواهند تلفنی به زور چیزی را بفروشند/ کسانی که موقع غذاخوردن بحث می کنند/ پدر و مادرهایی که بچه های شان در اماکن عمومی هر غلطی می خواهند می کنند/ دیکتاتورهای خاورمیانه ای/ هر کسی که این کتاب را جدی بگیرد.&#8221; صورت تان درد گرفت؟ احساس کردید جزو لیست هستید؟ دارید به رفتارهای تان فکر می کنید؟ به نظرم این شروع خوبی است. شاید شاهکار بزرگ خاویر کرمنت در بازی او با خواننده است. بازی موثری که مثل یک سایکودرام یا بقول روانشناس های بی شعور بازی &#8221; روان نمایشی&#8221;</p>
<p>شما را با خودتان درگیر می کند. کتاب طنزی عمیق درباره انسان است. انسانی که رفتارهای احمقانه انجام می دهد. نویسنده در همه زمانها حضور دارد، او دائما فاصله شما را با خودش طی می کند. دائما به شما هشدار می دهد که جدی نگیرید و درست وقتی که شما فکر می کنید قضیه جدی نیست، تازه متوجه می شوید که موضوع بسیار جدی است. به نظر من شیوه و زبان کتاب، اگرچه در جاهایی توضیحات اضافی و بیهوده دارد و بارها چیزی را تکرار می کند، یک شاهکار است. کتابی که انگار خودتان دارید می نویسید یا در حقیقت در حال تولید آن هستید. یا شاید هم نویسنده هر لحظه دارد با شما مشورت می کند. همه اینها به کنار، محمود فرجامی کار مهمی را با این کتاب انجام داده است.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>چهار، شاید محمود فرجامی را بشناسید. بعید می دانم نام او را نشنیده باشید. او طنزنویس بسیار خوبی است. و از آن مهم تر اینکه طنزنویس باسوادی است، هم مخاطبانش را می شناسد، هم طنز را می فهمد. منظورم از فهمیدن طنز چیزی بالاتر از تحلیل طنز یا شناختن آثار طنز یا مطالعه طنز یا خلق اثر طنز است. او رابطه انسان و طنز را می فهمد، اینکه طنز با انسان چگونه رفتار می کند، چگونه در او اثر می گذارد و چه تغییری در او ایجاد می کند. به دلایلی که معلوم است، بسیاری از کارهایش با نام های دیگر منتشر شده، اما از همین حالا که جوان است، یکی از پرتلاش ترین طنزنویسان است. اگرچه مدتی است بخاطر سفر به فرنگ کمتر کار کرده و امیدوارم کار را از سر بگیرد. نام او را در آینده بیشتر خواهیم شنید. او هم طنز می آفریند، هم با همت است و هم سیاست و فرهنگ ایرانی را می شناسد. آی طنز، سایت طنز او اگرچه سلیقه اش را چندان در شکل دوست ندارم، ولی تلاشی موثر برای جمع آوردن طنزنویسان بوده است. ترجمه بیشعوری او کاری درخشان است. به همان اندازه که ساده و معمولی است دشوار و دور از دسترس است. او بازی نویسنده را گرفته و همان را به فارسی درآورده. شاید وقتی کتابش را می خوانیم بیش از یک کتاب معمولی به او مدیون خواهیم شد. او کتابی ویژه را به ما می دهد که می تواند تا عمق وجودمان رسوخ کند. وقتی به او گفتم کتاب را خوانده ام و می خواهم قیمت خرید کتاب را بپردازم بفرما زد. اما قطعا به همه می گویم که کتابش را بخوانند و هزینه خواندن آن را به طرق مختلفی که در کتاب نوشته بپردازند. مطمئنم که اگر کتابش در ایران منتشر شده بود دهها بار تجدید چاپ می شد، اما کتاب در وزارت ارشاد با یک دیوار محکم برخورد کرد. درست حدس زدید، دیوار بیشعوری. او کتاب را در اینترنت منتشر کرد تا همه آن را بخوانند و هر کس آن را می خواند موظف است هزینه کتاب را بپردازد. لطفا در این مورد سعی کنید که بشدت منظم و دقیق باشید و پول مربوطه را بپردازید.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>پنج، در گوشه ای از کتاب محمود فرجامی با دستخط خودش چنین نوشته است: &#8221; ای جوانی که این را می خوانی. تو را به جان مادرت و به هر چه که می پرستی سرسری نگیر که مساله مهمی است و اگر به سلامتی و عاقبت بخیری خودت و خانواده ات برایت مهم است حتما خیلی خیلی دقت کن. یک نفر این دقت را نکرد و بیچاره شد به طوری که تهمت تقلب به او زدند و آبرویش را بردند، اما یک نفر دیگر به این اعتقاد داشت و وزیر شد و آن مساله خیلی خیلی مهم این می باشد که یک نفر خواب دید که یک آقای نورانی آبی پوش به او گفت برو از قول من به آنهایی که کتاب بیشعوری را می خوانند خبر بده که مترجم این کتاب یک سید نظرکرده ای است که هفت سر عائله خور دارد و آبرومند است و این که زنش هم از طایفه های محترم ذوی الاحترام است که جلوی جد بزرگشان قبل از اینکه مشروطه چی ها دارش بزنند کفش اش جفت می شده و خلاصه اینکه آبروطلبند. راوی می گوید عرض کردم آقا شما چرا آبی پوش شده اید؟ فرمود خفه شو! ببین چه می گویم، بعد سر در گوش من آوردند و گفتند سبز دیگر خطر دارد و توی خواب هم مامور گذاشته اند. بعد یک تکه کاغذی به من دادند و گفتند اگر می خواهی به تیر کالیبر ۱۶ غیب دچار نشوی برو و قیمت یک پیتزای نذری را یعنی معادل وجهش را بریز به این تو. اما تا خواستم به توی مرقومه نگاه کنم یک نور قهوه ای رنگ شدیدی که از قوت آن نزدیک بود چشمهایم کور شوند آمد و من هیچ ندیدم. اما آن آقا فرمود من دیگر باید بروم و یک جای دیگر اجرا دارم و بدان که آنهایی که باید بدانند خودشان می دانند که توی این چی نوشته بوده و من دیگر می روم، اما هیهات که یادت نرود چون خیلی مهم است و یک نفر شوخی گرفت بیچاره شد و یک نفر عمل کرد، خوشبخت شد. پس از روی این ۱۳ بار بنویس و به آن عمل کن ان شاء الله که به مرادت برسی.&#8221; کتاب را بخوانید، هزینه آن را بپردازید و به همگان توصیه کنید آنرا بخوانند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align: left;">ابراهیم نبوی، بروکسل، سوم مرداد ۱۳۹۰</p>
<p>&nbsp;</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2488" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/05/04/2488/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>طنز در آکادمی</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/03/02/2450/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/03/02/2450/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 May 2011 07:09:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنز و منز]]></category>
		<category><![CDATA[کرتیک]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2450</guid>
		<description><![CDATA[همه‌چیز را البته همگان دانند اما تا آنجا که من می‌دانم تحقیقات آکادمیک با موضوع طنز در ایران چندان جایگاه خوبی ندارد. تعداد -به نسبت- اندک پایان‌نامه‌ها یا مقالات تحقیقی فارسی درباره طنز و همچنین کیفیت پایین آنها گواه این مدعاست. از میان محققین شاید رویا صدر از معدود کسانی (بلکه تنها کسی) باشد که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>همه‌چیز را البته همگان دانند اما تا آنجا که من می‌دانم تحقیقات  آکادمیک با موضوع طنز در ایران چندان جایگاه خوبی ندارد. تعداد -به نسبت-  اندک پایان‌نامه‌ها یا مقالات تحقیقی فارسی درباره طنز و همچنین کیفیت  پایین آنها گواه این مدعاست. از میان محققین شاید <a href="http://www.itanz.net/satirists/sadr/">رویا صدر</a> از معدود کسانی (بلکه تنها کسی) باشد که &#8220;به طور <span style="text-decoration: underline;">مداوم</span>&#8221; درباره طنز مقاله و کتاب‌هایی می‌نویسد که می‌توان صفت <span style="text-decoration: underline;">پژوهشی</span> را درباره‌ی آنها به کار برد.</p>
<p>امکانات پژوهشی دانشگاهی که در آن درس می‌خوانم فرصتی فراهم کرد که برای  مقالات انگلیسی زبان با موضوع طنز فارسی در میان ژورنال‌های معتبر علوم  انسانی موسساتی مثل راتلج، سیج، آکسفورد و امثال آنها جستجو کنم. متاسفانه  تعداد آثار چاپ شده با این موضوع در ژورنال‌های معتبر بسیار کمتر از حد  انتظار است و تازه همانها هم که چاپ شده‌اند ربطی به همدیگر ندارند. یعنی  lمنطبق نیستند با سنت دانشگاهی‌ که موضوع مقالات و تحقیق‌ها با نگاهی به  کارهای پژوهشگران قبلی انتخاب می‌شوند و با نقل چکیده‌ی پژوهشهای قبلی سعی  می‌شود چند گام در همان مسیر به جلو برداشته شود، اینها کارهایی هستند  بیشتر ذوقی و منفرد. (مثلا دو دانشجو بعضی از شماره‌های گل‌آقا را با بعضی  از شماره‌های توفیق مقایسه کردند و نتایج حاصل را در قالب یک مقاله به چاپ  رسانده‌اند.) در نتیجه به ندرت در مقالات بعدی پژوهشگران به عنوان منبع  مورد استفاده قرار گرفته‌اند یا منجر به جلو رفتن در یک مسیر روشن شده اند.</p>
<p>مشکلِ بزرگِ نداشتنِ یک روش درست در نقل منابع و فهرست کردن دقیق منابع در بخش <strong>منابع و مآخذ</strong> هم یکی دیگر از اشکالات رایج در این زمینه است که از ارزش بسیاری از  کارهای پژوهشی در حوزه‌ی طنز می‌کاهد و استفاده از آنها را برای پژوهشگران  بعدی سخت می‌کند. گویا محققان ما بخش منابع و مآخذ را بخشی زاید یا زینتی  می‌دانند.</p>
<p>دست کم در خاورمیانه، طنز فارسی قوی و استخوان‌دار است. چه در دوران  پیش از مدرنیته که ادیبان بسیاری دستی هم در هجو و مطایبه و هزل داشتند و  چه پس از آن که سابقه ی طنز‌ مطبوعاتی ما دست کم به صد سال می‌رسد. از گروه  نخست، اگر از نادر نمونه‌هایی مثل درخت آسوریک که به پیش از حمله‌ی اعراب  می‌رسد هم بگذریم، از طنز ظریف حافظ، هجو اجتماعی بی‌نظیر عبید و هزلیات  سعدی نمی‌توان گذشت. و به اینها اضافه کنید انبوهی از شاعران و ادیبانی که  یا هجو گفته‌اند یا مطایبه‌ها و لطیفه‌های دوران خود را جمع آوری کرده‌اند.</p>
<p>جریان طنز اجتماعی- مطبوعاتی ایران احتمالا نخستین بار تحت تاثیر طنز  روسی و از طریق فارسی‌زبانانی که به منطقه‌ی قفقاز رفتند پا گرفت. میرزا  فتحعلی آخوندزاده (۱۸۱۲-۱۸۷۸) یکی از مهمترین و تاثیرگذارترینِ این افراد  بود که پس از عهدنامه‌ی ترکمان‌چای و جدا شدن بخش‌های از ایران، توفیقی  اجباری یافت که در فضای آزادتری رشد یابد و با ادبیات روس آشنا شود. هر چند  که بیشتر آثار او غیرفارسی است اما اغلب ایران را مد نظر داشت، اشعاری  فارسی در آثار و نمایشنامه‌هایش وجود داشت و از همه مهمتر: برای ایران  می‌نوشت. آثار او جریانی را در طنز انتقادی (یا انتقاد اجتماعی آمیخته به  طنز) در ادبیات و روزنامه‌نگاری فارسی به وجود آورد که در دوران مشروطه به  اوج رسید.</p>
<p>از آن هنگام به بعد به انبوهی از نام‌های معتبر در زمینه‌ی طنز (که آن  زمان به این معنا به کار نمی‌رفت) برمی خوریم. چه شاعری مثل ایرج میرزا که  هر چند با مشروطه‌خواهان نبود اما ماندگارترین هجویه‌ها را سرود -و در  شعرطنزآمیز، چه از حیث سهل و ممتنع سرودنش و چه از لحاظ وارد کردن الفاظ و  مضامین نو در اشعار همچنان صاحب سبک و کم‌نظیر است- و چه ادیبی چون دهخدا  که با تسلط کم‌نظیرش بر نظم و نثر فارسی از فولکلور ایرانی بهره گرفت و  بهترین نقدهای سیاسی-اجتماعی را در دوران خود پدید آورد.</p>
<p>نشریات فکاهی هم در ایران تاریخی دراز دارند از شاهسون، طلوع، چهره‌نما  که عمدتا خارج از ایران چاپ می‌شدند گرفته تا نشریات که گه گاه در آنها به  مناسبتی مطالب فکاهی چاپ می‌شده. چند سال قبل که به طور اتفاقی به دوره‌های  مجلد<strong> روزنامه‌ مجلس</strong> دست یافتم در بعضی از شماره‌های آن  مطالبی طنزآمیز دیدم. در مورد قدمت آن‌ها باید اشاره کرد که انتشار این  روزنامه با به توپ بستن مجلس توسط محمدعلی شاه متوقف شد.</p>
<p>این جریان تا امروز ادامه داشته است و هرچند که در بعضی دوره‌ها مثل  سلطنت رضاشاه یا دوران جنگ ایران و عراق با سانسور شدید دولتی، کم رونق شده  اما هیچگاه متوقف نشده و نشریات طنز بسیاری چه به صورت مستقل و چه به صورت  ضمیمه منتشر شده‌اند. معروفترین آنها توفیق و گل‌آقا. به ویژه توفیق که  نگاهی به هر یک از شماره‌های دوران سوم آن (از سال ۳۷ تا ۵۰) نشان می‌دهد  این نشریه‌ی پیشرو و جریان‌ساز چنان استاندارد کیفی بالایی داشته که با  معیارهای امروز هم نو و خواندنی می‌نماید.</p>
<p>به اینها اضافه کنید حجم انبوهی از کتاب‌های طنزآمیز و نمایش‌های  رادیویی و صحنه‌ای و فیلم‌ها و سریال‌های کمدی را. فقط در یک قلم، «سریال  دایی‌جان ناپلئون» که بر اساس رمانی بر همین نام ساخته و برای نخستین بار  نزدیک به چهل سال پیش از تلویزیون ملی ایران پخش شد چنان به ادبیات سیاسی و  اجتماعی ما راه یافته که بسیاری بدون آنکه حتی آن را ببینند از آن نقل قول  می‌کنند. (آقای حسین توفیق یک بار گفت: در زنده بودن نشریه‌ی توفیق همین  بس که بسیاری از مردم کوچه و بازار چنان از توفیق حرف می‌زنند و بعضا  داستان‌هایی خیالی را به آن نسبت می‌دهند که گویی توفیق را دیده و  خوانده‌اند در حالی که عمر بیشتر آنها به دیدن و خواندن توفیق نمی‌رسد و  هیچ شماره‌ای از آن را هم ندیده‌اند. این یعنی یک نشریه در حافظه‌ی یک  اجتماع ته‌نشین شده است)</p>
<p>در سال‌های اخیر هم طنز و کمدی ایرانی چه در مطبوعات و چه در رسانه‌ها  پیشتاز بوده است و استقبال مردم از آثار مکتوب و غیر مکتوب طنزآمیز بسیار  خوب بوده است. اما میزان کار آکادمیکی که در این حوزه شده است تقریبا  ناامید کننده است.</p>
<p>جستجویی در بخش پژوهشی گوگل (گوگل اسکولار) برای دو نام بسیار مطرح این حوزه: برای<a href="http://scholar.google.com/scholar?hl=en&amp;q=ebrahim+nabavi&amp;btnG=Search&amp;as_sdt=0%2C5&amp;as_ylo=&amp;as_vis=0"> ابراهیم نبوی</a> انگشت شماری مقاله یافت می‌شود که تازه بیشتر آنها هم ربط مستقیمی به نبوی ندارند. برای <a href="http://scholar.google.com/scholar?hl=en&amp;q=mehran+modiri&amp;btnG=Search&amp;as_sdt=0%2C5&amp;as_ylo=&amp;as_vis=0">مهران مدیری </a>نتیجه صفر!</p>
<p>وقتی برای این دو غول طنز و کمدی نتیجه چنین باشد برای دیگران ناگفته پیداست. این درحالیست که اگر برای <a href="http://scholar.google.com/scholar?hl=en&amp;as_sdt=0,5&amp;q=jon+stewart">جان استوارت </a>(سازنده  شو کمدی دیلی‌شو) جستجو انجام گیرد صدها تحقیق و پایان‌نامه که حاصل پژوهش  بر روی محتوا یا مخاطبان برنامه‌های اوست یا مرتبط با آنهاست پیدا می‌شود.</p>
<p>درست است که مشکل زبان انگلیسی می‌تواند یکی از موانع چاپ مقالات پژوهشی  دانشجویان ایرانی در ژورنال‌های علمی و کنفرانس‌ها باشد اما مانع اصلی  نیست. می‌توان با هزینه‌ی نسبتا اندکی هر مقاله‌ای را به انگلیسی ترجمه کرد  و از اعتبار و مزایای فراوان چاپ مقاله در ژورنال‌های علمی یا پذیرفته  شدنش در کنفرانس‌ها بهره برد. هر سال هزاران مقاله از دانشجویان دانشگاه  های ایران در ژورنال‌های بین‌المللی چاپ می‌شود.</p>
<p>دلیل اصلی شاید جدی نگرفتن طنز و کمدی از سوی دانشگاهیان باشد. طبعا  باید خیل قابل توجهی از دانشجویان و حتی اساتید طایفه‌ی ول‌معطلون که از  نوشتن یک صفحه متن بی‌غلط عاجزند را نادیده گرفت اما در میان دانشگاهیانی  که دست کم در حد وظایف محوله به کار علمی مشغولند، تحقیق بر روی طنز چندان  باب نیست. بلکه کسر شان هم باشد. وگرنه چطور ممکن است از میان اینهمه  دانشجوی فوق‌لیسانس و دکترایی که هر سال از دانشکده‌های ارتباطات، هنر و  ادبیات فارغ التحصیل می‌شوند و از میان آنهمه اساتید، یکی نفر هم پیدا نشده  باشد که یک مقاله در مورد کمدی‌های بسیار موفق و تاثیرگذار مهران مدیری  نوشته و در ژورنالی معتبر چاپ کرده باشد؟</p>
<p>فراموش نکنیم که جریان اصلی تحقیقات علمی همچنان در دانشگاه‌ها جریان  دارد (یا باید داشته باشد) و ملاک اصلی رشد دانش در هر زمینه‌ای چاپ مقاله  در ژورنال‌های علمی است حتی اگر حوزه‌ی مورد تحقیق ادبیات فارسی باشد.  (فهرستی از مقالات دکتر <a href="http://scholar.google.com/scholar?hl=en&amp;q=kadkani&amp;btnG=Search&amp;as_sdt=0%2C5&amp;as_ylo=&amp;as_vis=0">شفیعی کدکنی </a>به زبان انگلیسی را در گوگل اسکولار ببینید)<br />
این یادداشت در واقع دعوتی ست به توجه بیشتر به مقوله ی طنز و کمدی از سوی  یک علاقه‌مند جدی این حوزه. برای کمکی بسیار کوچک در این زمینه در آینده هر  از چندی برخی نکات یا چکیده‌هایی از پژوهش‌های انجام شده در این زمینه را  در <a href="http://www.itanz.net">سایت آی‌طنز </a>منتشر خواهم کرد. همچنین بسیار خوشحال خواهم شد اگر با  دانشجویانی که در این زمینه کار می‌کنند یا قصد دارند که کاری کنند (خصوصا  دانشجویان رشته‌های ارتباطات، مطالعات فرهنگی، جامعه شناسی و البته ادبیات)  همکاری و همفکری داشته باشم. سایت آی طنز هم کماکان می‌تواند فضای خوبی  برای انتشار مقالات و پایان‌نامه‌های با موضوع طنز یا مرتبط با آن باشد.</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2450" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/03/02/2450/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مروری بر طنز و کمدی دهه‌ی ۸۰</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/01/04/2259/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/01/04/2259/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 24 Mar 2011 06:56:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنز و منز]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2259</guid>
		<description><![CDATA[به مناسبت آغاز سال و دهه‌ی نو، سه مقاله نوشتم برای وب سایت بی بی سی فارسی درباره جنبه‌های مختلف طنز و کمدی در دهه‌ی ۸۰٫ کار وقت‌گیر و خسته‌کننده‌ای بود اما از نوشتن‌شان خوشحالم. هم علاقه‌ و فعالیت اصلی‌ام طنز است و هم فکر می‌کنم کارهای خوبی شدند. با اینکه کار سه قسمتی و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به مناسبت آغاز سال و دهه‌ی نو، سه مقاله نوشتم برای وب سایت بی بی سی فارسی درباره جنبه‌های مختلف طنز و کمدی در دهه‌ی ۸۰٫ کار وقت‌گیر و خسته‌کننده‌ای بود اما از نوشتن‌شان خوشحالم. هم علاقه‌ و فعالیت اصلی‌ام طنز است و هم فکر می‌کنم کارهای خوبی شدند. با اینکه کار سه قسمتی و هر قسمت بیش از دو هزار کلمه شد اما مجبور شدم خیلی خلاصه و فشرده بنویسم و چند بار هم حین ویرایش کار را کوتاه‌تر کنم تا مناسب انتشار در بی بی سی و خوانده شدن از روی وب باشد. متاسفانه -با اینکه چند روز دفترچه یادداشت به دست در همه جا داشتم فکر می‌کردم و نام اضافه می‌کردم- چند مورد قابل ذکر هم از قلم افتادند.</p>
<p><a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2011/03/110315_l13_iran_comic_press.shtml">قسمت اول</a> مربوط است به طنز مطبوعاتی در رسانه‌های تخصصی طنز و یا سایر رسانه‌ها.</p>
<p><a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2011/03/110317_l13_comic_press_part_2.shtml">قسمت دوم </a>جریان طنز و کمدی در رسانه‌های نو نظیر وب، وبلاگ و پیام کوتاه و تاثیر تکنولوژی های تازه مثل بلوتوث را بررسی می‌کند.</p>
<p><a href="http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2011/03/110320_l11_norouz90_comedi_cinema.shtml">قسمت سوم </a>به جریان کمدی در سینما، تلویزیون، رادیو و تئاتر می‌پردازد.</p>
<p>از نظرات رضا آشفته‌ی نازنین در قسمت تئاتر بهره بردم. رویا صدر و حمید خوشکردار هم قسمت اول را خواندند و نکات خوبی را متذکر شدند. پارسا صائبی هم بعد از انتشار گلایه کرد. از همگی سپاسگزارم.</p>
<p>ساختار پاراگراف‌ها و بعضا جمله‌ها در قسمت اول و به خصوص دوم در ویراستاری بی بی سی تغییر یافته‌اند. لابد هنوز خواندن تلگراف برای خوانندگان راحت‌تر است تا جمله‌های مرکب. خوشبختانه قسمت سوم کمتر ویراستیده شده و بیشتر به نوشته‌های آدمیزادگان شبیه مانده.</p>
<p>هر سه قسمت با انشای خودم و <em>بعضی اصلاحات</em> در <a href="http://itanz.net/">آی طنز </a>منتشر شده‌اند اما در بی بی سی با عکس و سوتیتر هستند که شاید خواندنشان را راحت‌تر کند.</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2259" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/01/04/2259/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>راه و رسم جوزده نشدن در فضای وب، گفتگو با حامد قدوسی</title>
		<link>http://www.debsh.com/1389/12/03/2173/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1389/12/03/2173/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 22 Feb 2011 06:24:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدمشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[طنز و منز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2173</guid>
		<description><![CDATA[متن زیر حاصل گفتگوی ما با پروفسور حامد قدوسی، یکی از معدود بازماندگان نسل اول وبلاگ‌نویسی فارسی است که با ایشان در منزلشان واقع در حومه لندن انجام شده است. پروفسور قدوسی بر خلاف تقریبا همه وبلاگ‌نویسان هم‌نسل خود، از صحت و سلامت کامل برخوردار است و زندگی آرامی را در منزل قدیمی، بزرگ و دلباز خود دنبال می‌کند. قرار ما با وی ساعت 6 صبح بود، پروفسور قدوسی در حالی که ورزش صبحگاهی را به پایان رسانده بود و اشعار عطار را می‌خواند ما را به برای 35 دقیقه سر میز صبحانه به حضور پذیرفت. به مناسبت 50 سالگی وبلاگ‌نویسی به سراغ این استاد برجسته اقتصاد و بیزینس ایرانی رفتیم و خواستیم ضمن بازگویی خاطرات خود از آن دوران، راه و روش آرامش و موفقیت را برای ما و فعالان عرصه وب بازگو کند.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p>متن زیر حاصل گفتگوی ما با پروفسور حامد قدوسی، یکی از معدود بازماندگان نسل اول وبلاگ‌نویسی فارسی است که با ایشان در منزلشان واقع در حومه لندن انجام شده است. پروفسور قدوسی بر خلاف تقریبا همه وبلاگ‌نویسان هم‌نسل خود، از صحت و سلامت کامل برخوردار است و زندگی آرامی را در منزل قدیمی، بزرگ و دلباز خود دنبال می‌کند. قرار ما با وی ساعت ۶ صبح بود، پروفسور قدوسی در حالی که ورزش صبحگاهی را به پایان رسانده بود و اشعار عطار را می‌خواند ما را به برای ۳۵ دقیقه سر میز صبحانه به حضور پذیرفت. به مناسبت ۵۰ سالگی وبلاگ‌نویسی به سراغ این استاد برجسته اقتصاد و بیزینس ایرانی رفتیم و خواستیم ضمن بازگویی خاطرات خود از آن دوران، راه و روش آرامش و موفقیت را برای ما و فعالان عرصه وب بازگو کند.</p></blockquote>
<p><strong>جناب آقای پروفسور قدوسی. با تشکر از وقتی که به ما دادید می‌خواستیم به عنوان اولین پرسش همان سوالی را بپرسیم که تقریبا تمام کسانی که با سرنوشت نسل اول وبلاگ‌نویسان ایرانی آشنا هستند می‌پرسند: چرا سرنوشت شما به طور کامل متفاوت از آنها شد؟</strong></p>
<p>هر کسی ثمره دسترنج و هوش و زیرکی خود را استفاده می‌کند. آنها اگر یک طوری دیگری شدند چون راه دیگری را رفتند. آدم‌های حقیر سرنوشت‌های حقیری هم پیدا می‌کنند.</p>
<p><strong>اجازه بدهید سوالم را شفاف‌تر بپرسم. چرا ازمیان بیست سی وبلاگ‌نویسی که تقریبا در آن دوران همطراز شما فعالیت‌ می‌کردند شما به اینجا رسیدید که در حومه لندن در چنین ملکی زندگی آرام و مرفهی داشته باشید و آنها بیشترشان در فقر و بیماری درگذشتند.</strong></p>
<p>متاسفانه همینطور است. بعضی‌هایشان را از نزدیک دیدم و کمک هم بهشان کردم اما یک زندگی مفلوک را به آخر راه رسیده نمی‌شود با هیچ کمکی، حتی صد و بیست پوندی هم بهتر کرد. از سی چهل سال پیش آنها شروع کردند به نفله شدن. مقصر هم بی‌برو برگرد خودشان بودند. وقتی آدم در جوانی و میان‌سالی‌اش جوگیر شود و صبح تا شب هی خبرهای کشت و کشتار و شکنجه و این قبیل خزعبلات را دنبال کند طبیعی‌ست که اول ذهنش و بعد بدنش فرسوده می‌شود. مهدی جامی با آن وضعیت سکته مغزی کرد و مثل یک افلیج در گوشه‌ای آنقدر ماند تا پوسید و تمام شد. محمود فرجامی در یک بیمارستان روانی آنقدر سرش را دیوار کوبید تا بلاخره مغزش ترکید و مرد. یاسر میردامادی آنچنان پارکینسونی گرفت که تا شعاع ده متری مشت و لگد می‌پراند. حتی داریوش محمدپور که اهل عرفان بود و خیلی آرامتر بود هم شصت سالگی سکته قلبی کرد و مرد. علی معظمی، آن مرد محجوب و آرام چنان آلزایمری گرفت که می‌گویند هر موقع جلوی آینه دستشویی انجمن حکمت و فلسفه می‌رفته فریاد می زده شما توی توالت چطور آمده‌اید! بله. آن جوزدگی‌ها و افتادن دنبال موج اخبار و هیجانات و مثلا مبارزات این عوارض را هم دارد.</p>
<p><strong>حرف از جوزدگی شد. خب شما معمولا با دو نظریه شناخته می‌شوید که یکی نظریه &#8220;جوزدگی&#8221; است و دیگری &#8220;نظریه بازی‌های ایرونی&#8221;. اگر ممکن است درباره جوزدگی بیشتر توضیح دهید.</strong></p>
<p>اگر سوادش را داشتید و به خودتان زحمت می‌دادید کمی قبل از مصاحبه مطالعه کنید همچین سوالی نمی‌پرسیدید چون من دست کم صد بار درباره &#8220;جوزدگی&#8221; مطلب نوشته‌ام و سمینار داده‌ام. ماجرایش هم برمی‌گردد به انتخابات سال ۸۸ یعنی ۲۰۰۹ ایران که یکهو ملت ریختند که تقلب شده و دارند ایران آدمها را می‌کشند و شکنجه می‌دهند و ناگهان یک جوزدگی شدیدی فضای وب آنموقع را دربرگرفت. آنقدر شدید بود که خود من آن را تجربه کردم و چند مطلبی نوشتم. اما بعد در اثر یک کشف و شهود متوجه شدم که جوزده بودم و ضرر آن خیلی بیشتر از سودش است. بعد یک مطلبی نوشتم که تقلب در انتخابات را انکار کردم و برگشتم به روال عادی. و از آن به بعد هیچوقت جوزده نشدم.</p>
<p><strong>حتی سه شنبه سیاه؟</strong></p>
<p>حتی سه شنبه سیاه. یادم می‌آید من در ماداگاسکار داشتم در مورد راه و رسم بیزینس در صنعت توریسم جانوری کنفرانس می‌دادم که یکهو برنامه‌ها قطع شد و گفتند بر اثر انفجار رآکتور بوشهر دست کم دویست هزار نفر کشته شده‌اند. تقریبا همه جوزده شدند و وقتی مانیتورها ناگهان به اخبار ماهواره‌ای وصل شدند و اولین تصاویر از تلفات آمد ده‌ها نفر جیغ کشیدند و زدند زیر گریه. واقعا اسف‌ناک بود که آن منظره را می‌دیدم که حتی دانشمندان محترم جهانی هم دچار این عارضه هستند. آنقدر که شب تا یک ربعی خوابم نمی‌برد.</p>
<p><strong>با این اوصاف موضع شما در مورد یکشنبه خونین که تقریبا دوسال بعد رخ داد هم قابل حدس است.</strong></p>
<p>این اسمهای خنک و بی‌معنی را شما ژورنالیستها به روزها می‌دهید تا آدمها را جوزده کنید وگرنه همه روزها مثل همند.</p>
<p><strong>اما در آن روز هشت هزار نفر از معترضان در ایران به دست سپاه کشته شدند.</strong></p>
<p>اینها هیچکدام مدرک ندارند. من پیش از آن یک دوره مدیریت بیزنس برای فرماندهان سپاه در تهران تدریس کردم. آدمهای خوب و باسخاوتی بودند.</p>
<p><strong>اما صدها فیلم از آن کشتار وجود دارد. حتی اسناد تقلب در انتخابات هم که شما در همان سال ۲۰۰۹ آن را انکار کردید و هنوز بر آن اصرار دارید منتشر شده است. حتی همان زمان هم گویا بوده است یک مدارکی دال بر تقلب مثل تصاویر برگه‌های رای تانشده و آمار خطی نتایج آرا و تناقض‌های رادیو تلویزیون رژیم در اعلام نتایج و&#8230;</strong></p>
<p>اگر آمده‌اید اینجا وقت من را بگیرید و یکی به دو کنید بگویم نوکرم بیرونتان کند. من نمی‌دانم این خبرنگارهای بی‌سواد از جان دنیا چه می‌خواهند. اگر چارتا کتاب در مورد جوزدگی خوانده بودید می‌ٰفهمیدید که صدبار گفته‌ام اساس پرهیز از جوزدگی، انکار است. انکار. چشمت را ببیند و دهانت را هم ببند تا بتوانی به کار و زندگی و کسب و کارت برسی.</p>
<p><strong>لطفا در مورد نظریه‌<em> بازی‌های ایرونی</em> که در سمینارهای موفقیت و مدیریت ذهن و زندگی بهتر به شدت مورد اتفاده قرار می‌گیرد، توضیح بدهید.</strong></p>
<p>این نظریه را من از تلفیق حرفهای جان نش با حرفهای عرفای خودمان ساخته ‌ام. در یک کلام دنیا همه‌اش بازی است و آنکسی که وارد بازی‌های خطرناک شود باخته است. در عمل می‌شود این: کنار بایست لبخند بزن و بدان که همه‌اش بازی است. سود خالص مال آن تماشاچی‌ای است که جوزده نشود.</p>
<p><strong>بعضی منتقدان می‌گویند این ایده به بی‌عملی منتهی می‌شود.</strong></p>
<p>غلط می‌کنند مشتی ورشکسته به تقصیر. کجا به بی‌عملی ختم شده؟ اگر من بی‌عمل بودم باید الان مثل آن فرجامی بدبخت بودم که حتی بعد از براندازی جمهوری اسلامی که آنقدر بخاطرش جوزده بود بیمه نبود تا خرج تیمارستانش تامین شود و وقتی که قرصها بهش نمی‌رسید همهرا به شکل جنتی و احمدی‌نژاد معدوم می‌دیدی و هی سرش را به دیوار یا تخت می‌کوبید. برای صدوبیست پاوند اطرافیانش کاسه گدایی دست گرفتند و تا بریتانیا مزاحمت ایجاد ‌کردند. اما نبودم. که نیستم. و حاصل همین زحمتها بود که وقتی آنها داشتند برای انتخابات آزاد و رفراندوم و حقوق شهروندی و این طور مزخرفات توی تهران به اوج جوزدگی می‌رسیدند این خانه را با تمام متعلقات و حتی خدمتکارانش از ورثه ابراهیم گلستان خریدم. هر آنکس هر آن بدرود که کشت. و تازه مگر من کم هزینه‌ داده‌ام؟ وبلاگ من چند ماه درایران فیلتر بود که البته بعد باز شد. یعنی آنهایی که جوزده شدند و ریختند به خیابان و نفله شدند یا مثلا آنهایی که هی مقاله صد من یک غاز نوشتند و بیانیه امضا کردند و هی میتینگ راه می‌انداختند و محتاج نان شبشان بودند خیلی باعملتر از منی بودند که همان زمان می‌رفتم ایران و کنفرانس‌ها و کارگاه‌های مفید برگزار می‌کردم آن هم با شهریه‌های مناسب؟ این چه حرف چرندی‌ست آقای من.</p>
<p><strong>در مجموع رژیم کنونی را چطور می‌بینید؟</strong></p>
<p>همه یک طورند. نباید جوزده شد. آن موقع هم مشکلاتی بود الان هم هست. من در جریان اخبار هستم و گه گاهی که موزارت گوش می‌کنم چند خبر را هم می‌خوانم. خب دور میدان آزادی وقتی کنسرت رایگان گروه نوادگان بلک کت بود پای یک دختر به خاطر فشار جمعیت آسیب دید. یا خبرنگار یک روزنامه را که مقاله نوشته بود که رئیس جمهور دزد است را فرستادند دادگاه که البته تبرئه شد و خسارت هم گرفت. یا مجلس رقص سه هزارنفری که شهردار رامسر برگزار کرده بود به خاطر مشکل در سیستم صوتی درست برگزار نشد. خب اینها واقعا معضلاتی است در این مملکت که قبلا هم در جمهوری اسلامی بود. منتها به یک صورتهای دیگری. ولی از دور که نگاه کنید و جوزده نشوید می‌بینید همه‌اش بازی است و همه چیز در دنیا سروته یک کرباس است.</p>
<p><strong>با تشکر فراوان از شما اگر&#8230;</strong></p>
<p>وقت شما تمام است. جیمز آقایان را به بیرون هدایت کن و یک لیوان چای داغ دیگر برایم بیاور.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p>به نقل از ماهنامه آرامش و موفقیت، سپتامبر ۲۰۵۱</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2173" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1389/12/03/2173/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جنبش من بسیجی نیستم!</title>
		<link>http://www.debsh.com/1389/11/27/2112/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1389/11/27/2112/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 16 Feb 2011 04:03:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنز و منز]]></category>
		<category><![CDATA[عکس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2112</guid>
		<description><![CDATA[وقتی یک دانشجوی هنر کرد سنی را به استناد یک عکس به بسیج وصل کنند و عکس کارت (آن هم سیاه و سفید!) برایش بسازند تکلیف بسیاری از ما که نه دانشجوی هنر هستیم و نه سنی و نه کرد مشخص است. احتمالا بعد از کشته شدنمان تا حد فرمانده پایگاه مقاومت و تیرخلاص‌زن ارتقا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی یک دانشجوی هنر کرد سنی را به استناد یک عکس به بسیج وصل کنند و عکس کارت (آن هم سیاه و سفید!) برایش بسازند تکلیف بسیاری از ما که نه دانشجوی هنر هستیم و نه سنی و نه کرد مشخص است. احتمالا بعد از کشته شدنمان تا حد فرمانده پایگاه مقاومت و تیرخلاص‌زن ارتقا درجه پیدا می‌کنیم! بعد هم چند هزار نفر باید بیایند تابوتمان را از چنگ برادران شوکر-ساندیس-سهمیه‌ای دربیاورند و چند صد نفر این وسط لت و پار شوند و کلی‌ها بازداشت شوند که مبادا با این ننگ و بی‌آبرویی به خاک برویم.</p>
<p>بهتر نیست الان خودمان دست به‌کار شویم؟ پیشنهاد من این است که هر کداممان یک عکس ریشوی خفن (خواهران با حجاب فوق کامل) منتشر کنیم و بگوییم من بسیجی نیستم. اینطوری هم از صانع ژاله‌ی فقید اعاده حیثیت می‌شود هم اگر خودمان کشته شدیم به چنگ رای-شهید-مملکت دزدها نمی‌افتیم.</p>
<p>چراغ اول را خودم روشن می‌کنم. هول نکنید لطفا&#8230;</p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/02/basij.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-2113" title="basij" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/02/basij.jpg" alt="" width="250" height="304" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><em>لزومی به نوشتن روی عکس نبود ولی کار هم از محکم کاری عیب نمی کند</em></p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2112" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1389/11/27/2112/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

