<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>باران در دهان نیمه باز &#187; راپورت</title>
	<atom:link href="http://www.debsh.com/category/%d8%b1%d8%a7%d9%be%d9%88%d8%b1%d8%aa/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.debsh.com</link>
	<description>وبلاگ محمود فرجامی</description>
	<lastBuildDate>Sat, 28 Jan 2012 14:06:55 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>سوره تصویری سفر به پوکت، باب مفلوکان</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/06/09/2561/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/06/09/2561/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 31 Aug 2011 07:45:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[راپورت]]></category>
		<category><![CDATA[طنز و منز]]></category>
		<category><![CDATA[تایلند]]></category>
		<category><![CDATA[سفرنامه]]></category>
		<category><![CDATA[پوکت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2561</guid>
		<description><![CDATA[ب الف آر ان × و تو چه دانی که چیست ب الف آر ان × به یاد آر آن زمان که از مرز گذشتی × و رو به وادی تایلند کردی × و در دل گفتی که وه من چه منم × آنکه اسیر زن و فرزند نشد × و بر تقدیر پیروز شد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">ب الف آر ان × و تو چه دانی که چیست ب الف آر ان × به یاد آر آن زمان که از مرز گذشتی × و رو به وادی تایلند کردی × و در دل گفتی که وه من چه منم × آنکه اسیر زن و فرزند نشد × و بر تقدیر پیروز شد × و تدبیر کرد × و کم نیاورد × و فکر همه جا را کرد × و مُتل یافت و رزرو کرد شبی شانزده دلار × و به همسفرت چونان نگاه می‌کردی که گویی شاخ غول شکانده‌اید که بعد از چند ماه دست دست کردن کنون عازمید × با چهار دوربین × که از شش جهت مستند بسازید × و در دل گفتی به دریا و صفاسیتی نیز خواهیم رسید × اف بر تو باد × آیا گمان بردی که ما دسته بیلیم × فقط تو را مهلتی دادیم تا از مرز رد شوی × و به هات یایی از ون فرود آیی × تا از آنجا به قصد پوکت مینی‌بوسی گیری × آفتاب را چنان گفتیم بتابد که که‌که‌پزون شود × و تو چه دانی که‌که‌پزون چیست × از اصفهانیان بازپرس × و چون بر مینی‌بوس قرار گرفتی ابرها را فراخواندیم و فرمان دادیم اکنون چونان ببارید تا اینان که بر خود غره شده‌اند پشیمان شوند × و پای راننده مینی‌بوس را چنان بر گاز فشردیم تا ادب شوی × و در گذرگاه‌های بارانی چنان اراده فرمودیم که با نود چوق سرعت هم سبقت بگیرد و هم دنده خلاص رود × و بعد از سه ساعت آنهنگام که دو دستی بر کرسی خود چسبیده بودی و رنگت چون کهربا شده بود × اراده کردیم عینکش را به چشم زند × تا پاپیونی بر گردن خفت شود وقتی به یاد آری آنچه گذشت بی عینک گذشت × و چون به مسکنت رسیدی باز غفلت ورزیدی و شادمان بخفتی × پس بارید × چونان که چون برخاستی سیلی دیدی در شهر که برق مردمان پرانده بود × و چون به خیابان پای نهادی نزدیک بود که آب تو را ببرد × آنچنان که لشکریان فرعون را × جز آنکه آنان با ماهیان غرقه گشتند و تو با موشان و سوسکهای جوی‌های فاضلاب × چون موشی آبکشیده بازگشتی × و همسفرت تو را از باب تسکین گفت باران هم زیباست × و این هم تجربه‌ایست × بدا به حال آنانکه ضدحال مرا تجربه می‌خوانند × به جلالم قسم که به گه خوردنشان اندازم × و چه بدخوردنی است × خوراکی متعفن که جمعه‌ها بر منابر خورندش × و چنان فرمان به باریدن دادم که سقفت به چکه افتاد × چنان دقیق که درست وسط ابروانت فرود آیند × پس میان باران باروبندیل به پشت از اتاقت به اتاق دیگر رفتید × و چون عصر خواستید در بالکن زیر سایه بان نشسته زهرماری بنوشید × باد را فرمان دادم چنان باران را به زاویه ۵۶ درجه و سه دقیقه بر شما بکوبد که زهرمارتان شود × اف بر تو باد × گمان بردی منی که قادرم چکه‌های آب را از هفت لایه بگذارنم و بر پیشانی‌ات بنشانم بر روی زورق رهایت می‌کنم × پس تور جزایر پی پی نامت را نبشتی × و خروسخوان صبح ساعتی زودتر از وعده در موعدت بیتوته کردی × راننده‌ای نیامد و بعد گفت آمده‌ام × ریده شد در صبحت × اندکی پیاده روی کردی و پای افزار نوی که خریده بودی با اذن من هشت زخم بر پایت فرود آورد × و آنها را ترکانید × و عصر به جنگ دبنگوزی که مسئول تور بود رفتی × بعد ساعتی جنگ و ستیز به گمان خود پولت را زنده کردی و مقرر شد فردا دوباره بیاید × و باران همچنان می‌بارید × فردا آمد × اتوبوس جهانگردی × به یادآر مورچه‌خوار را ×  دیگر نمی‌بارید × پس چون به زورق اندر شدی × ماتحت آسمان چنان پاره شده که گفتی از ازل کون‌دریده بوده × توفان و بارانی فرستادم که کشتی نوح هم یارای تحملش را نداشت × چون پر کاه زورقتان را در شش جهت چنان تکانیدم که جملگی هرچه خورده بودید را بالا آوردید × و هوای حاره‌ای آنجا را صد هزار سال پس از پایان عصر یخبندان چنان سرد کردم که دندان‌هایتان داشت از شدت بهم خوردن ترک برمی داشت × چون دوالپا به دستگیره‌ای چنگ زدی × و آن دخترک ژاپنی چنان شد که از هوش برفت × و آنها × و هر که در آن دریا بود همه به آتش غضب من بر تو بود که چنان عقوبت شدند × ولی بیخیال × هرآنچه من کنم عدل است و علمای علم کلام این را بهتر از تو می‌فهمند × منم آنکه هر چه کنم عین عدلم عین دانشم عین رحمتم عین قدرتم عین برکتم عین خیرم و عین هر ماله‌کشی دیگری که کلامیون اراده کنند و عرفا بسرایند × هر دو از پااندازان منند × با گاف ذاد ر یا میم × یعنی بگذریم ×  و چون غروب بازمی‌گشتی در حالیکه تا هم فیها خالدونت آبچکان بود × اراده به ناممکن کردیم × آیا شود که از آب آتش براریم × زورق‌بان بر گریبانت چسبید که عینک غواصی ما را گم کرده‌ای × و تا هزار چوق نگرفت رهایت نکرد × پس هم فیهاخالدونت چنان سوخت که گدازان شد × پس چه نشانه‌هاست برای آنانکه تامل می‌کنند × و در مقابل قهر و غضب و کینه شتری من خاشع شوند × و به گه‌خوردم گفتن بیفتند × باشد که از خر شیطان رجیم توله‌سگ پیاده شوم و به جای گرفتن حال آنها به رفتق و رفتق ده هزار میلیارد کهکهشانی که پس انداخته‌ام بپردازم × و تو چه می‌دانی ده هزار میلیارد کهکشان یعنی چه  × خودمم هم نمی‌دانم × و به مسکنت رسیدی در حالیکه از هر دو پایت خونابه روان بود × پس آنگاه لرز را بر تو فرستادم × چونان که چون هسته‌گان حلاجان بر خویش می‌لرزیدی × پس تب را بر تو فرستادم × چونان تبی که نیمه شب چون مبعوثان از جای برخاستی × پس همسفرت را بیدار کردی که نک آفتاب × برخیز و ببین چه صبح دل‌انگیزی × و چه آسمان آفتابی صافی × چونان که شایسته‌ی مردمانیست که لب دریا مسکن گزیده اند × پس گفتت کپه مرگت را بنه که نیمه شب است × اما در دل سخت نگران بود که تا صبح صادق از آن تب سقط شوی × پس رو به سوی من نهاد × به بزرگی و قدرت من اعتراف کرد × روی بر خاک نهاد × و آنقدر گه خوردیم گفت که از شما گذشتم × سونامی را گفتم نیاید و آن اعضای خران را گفتم که نبارند × تا بتوانید بامدادان دمبتان را سر کولتان گذاشته دست از پا درازتر به موطن خویش برگردید × در حالیکه از شدت باران و رطوبت حتی نتوانستید دوربین‌هایتان را از کوله‌ها و کیف‌ها بدرآرید × تا شما باشید که از من و یاهو وذر غافل نشوید × ز کاف یا ×زکی × چه راست گفتم و چه باحالم خودم ×</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><a href="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/08/IMG_1490-w.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-2566" title="IMG_1490-w" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/08/IMG_1490-w.jpg" alt="" width="495" height="372" /></a>و چون به خیابان پای نهادی نزدیک بود که آب تو را ببرد</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL">.</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><a href="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/08/DSC01512-w.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-2565" title="DSC01512-w" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/08/DSC01512-w.jpg" alt="" width="439" height="564" /></a>و آن دخترک ژاپنی چنان شد که از هوش برفت</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL">.</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><a href="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/08/DSC01511-w.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-2564" title="DSC01511-w" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/08/DSC01511-w.jpg" alt="" width="480" height="640" /></a>چون دوالپا به دستگیره‌ای چنگ زدی</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL">.</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><a href="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/08/DSC_0060.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-2563" title="DSC_0060" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/08/DSC_0060.jpg" alt="" width="500" height="337" /></a>و پای افزار نوی که خریده بودی با اذن من هشت زخم بر پایت فرود آورد</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2561" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/06/09/2561/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گزارشک‌هایی از روستا</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/04/12/2478/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/04/12/2478/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 03 Jul 2011 05:00:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدمشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[راپورت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2478</guid>
		<description><![CDATA[پدر و مادرم و سه تا از برادرهایم با خانواده‌هایشان از ایران آمدند و دو هفته با هم بودیم. گزارش‌های دست اولی از ایران برایم داشتند. به خصوص از این لحاظ که ما به طور خانوادگی با کشاورزی و روستا گره خورده‌ایم. تمام اجداد پدری و مادری من، تا آنجا که تاریخ خانواده به یاد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پدر و مادرم و سه تا از برادرهایم با خانواده‌هایشان از ایران آمدند و دو هفته با هم بودیم. گزارش‌های دست اولی از ایران برایم داشتند. به خصوص از این لحاظ که ما به طور خانوادگی با کشاورزی و روستا گره خورده‌ایم.</p>
<p>تمام اجداد پدری و مادری من، تا آنجا که تاریخ خانواده به یاد بزرگترها می‌آید، کشاورز یا زمین‌دار بوده‌اند. علاوه بر این شغل فعلی پدرم (که بازنشسته‌ی بهداری است) و بیشتر برادرانم در ارتباط مستقیم با کشاورزی و لوازم کشاورزی است و در نتیجه هر روز با روستائیان و کشاورزها ارتباط دارند. از همه‌ی اینها مهمتر خلق و خوی مسلط بر خانواده‌ی ماست که از روستا و زندگی روستایی پرهیز ندارد: بر خلاف اکثر کوچندگان به شهر، بعد از چهل و نه سال شهرنشینی، نه فقط رگ و ریشه‌ی خودمان را فراموش نکرده‌ایم بلکه هنوز هم دست کم پدر و مادرم هفته‌ای یک روز به باغ‌مان در آن حوالی می‌روند و با مردم محلی ارتباط دوستانه‌ای دارند.</p>
<p>خبرهایی که توسط آنها به من می‌رسد برایم بسیار ارزشمند و قابل تحلیلند. در بسیاری از موارد آنچه از این طریق به دستم می‌رسد به کلی متفاوت از خبرهای متمرکز بر ابرشهرها، متکی بر شبکه‌های اجتماعی، تحلیل‌های عمیق بر حرفهای قضاقورتکی مسئولان، کپی پیست‌کاری‌های کور، جنبش‌های بالاترینی و ریختن آرزوها در قالب تحلیل و خبر است که نه فقط خارج‌نشین‌ها را گمراه می‌کند بلکه بسیاری از دوستان داخل ایران را هم تشویق می‌کند برای تحلیل‌های اجتماعی به جای جامعه‌ی واقعی به جامعه مجازی پناه ببرند.</p>
<p>برآورد من از شنیده‌ها اینهایند:</p>
<p>۱- طرح یارانه‌های در روستاها رضایت ایجاد کرده است به خصوص در سطح روستائیان بیکار و کارگران فرودست و کم درآمد. خانواده‌های پرجمعیت و کم مصرف به پولی قابل توجهی رسیده‌اند که کامشان را شیرین کرده. در خانه‌ی بسیاری از آنها فقط چند لامپ روشن است و روزانه مقدار بسیار کمی آب لوله‌کشی استفاده می‌کنند. گاز هم ندارند یا می‌توانند آن را کمتر مصرف کنند.</p>
<p>۲- طرح یارانه‌ها یک عقب‌گرد اساسی در مولفه‌هایی ضروری مثل بهداشت ایجاد کرده است. بعضی از روستائیان که به آب روان دسترسی دارند برای صرفه جویی هرچه بیشتر در مصرف آب لوله‌کشی (که به نظرشان خیلی گران می‌آید) دوباره رو به جوی‌های آب و نهرها آورده‌اند به طوری که &#8220;شستن لباس با آب جو&#8221; که ضایعات بهداشتی و محیط زیستی فراوانی دارند، اندک اندک احیا می‌شود. بعید نیست که بر استحمام هم تاثیر داشته باشد و حمام‌های عمومی دوباره پررونق شوند.</p>
<p>۳- از محبوبیت احمدی‌نژاد در روستاها کاسته نشده و حتی شاید با پیاده‌سازی طرح یارانه‌ها به آن افزوده شده باشد. بسیاری از روستائیان گمان می‌کنند او تنها کسی است که به وعده و وعید اکتفا نکرده و برای معیشت آنها کاری کرده است. چند ساعت سخنرانی درباره پروژه‌های ناتمام، بیکاری، وضعیت بحرانی اقتصادی و حتی گرانی و تورم هرگز در گوش بسیاری از روستائیان نمی‌تواند اثر شیرین گرفتن چندصدهزار تومان پول یامفت و خوش‌حالی کودکی که بعد از سالها یک عروسک ارزان قیمت هدیه می‌گیرد و کباب می‌خورد را مخدوش کند. آزادی بیان و مطبوعات و فرهنگ و این قبیل مسائل که جایش روشن است.</p>
<p>۴- با گران شدن نان، بسیاری از نانوایی‌های روستایی ورشکست و سنت نان پختن در تنور خانه دوباره جان گرفته است. دیگر از مردمی که روزی چهل پنجاه تا نان می‌خریدند و نصفه‌های خمیرش را می‌دادند حیواناتشان بخورند در صف نانوایی‌ها خبری نیست. حالا نان‌های صد تومنی و دویست تومنی که پخت بهتری دارند را دادنه‌دانه می‌پزند یا می‌خرند. بعضی‌ها هم مازاد پخت خانه‌گی‌شان را به شهر می‌رسانند و می‌فروشند. از آن سو ناسزا گفتن علنی به حکومت و احمدی‌نژاد در صفهای نانوایی‌های شهری عادی شده است.</p>
<p>۵- بسیاری از روستائیان از آنتن ماهواره استفاده می‌کنند اما به ندرت شبکه‌های سیاسی یا حتی بی‌بی‌سی و وی اُ ای که واریته هم دارند، تماشا می‌کنند. بیشتر شبکه‌های شو لس‌آنجلسی نگاه می‌کنند و من‌وتو و فارسی وان. جالب اینجاست که با وجود آنکه تقریبا تمام دیش‌های خانه‌های روستایی را می‌توان از روی یک بلندی به راحتی شناسایی کرد، برخورد چندانی با روستائیان دیش‌دار انجام نمی‌شود.</p>
<p>۶- آمار و ارقامی در دست نیست اما به طور کلی می‌توان گفت پایگاه اجتماعی احمدی‌نژاد در روستاها از خامنه‌ای بهتر است. این شاید پاسخی باشد برای همه کسانی که با تحیر می‌پرسند احمدی‌نژاد با کدام پشتوانه اینطور در مقابل خامنه‌ای ایستادگی می‌کند. (در بسیاری از کشورهای مسلمان -از جمله سوریه، ترکیه، اردن، مالزی و اندونزی- هم وضع همینطور است و اصولا حرف از &#8220;نجاد&#8221; قهرمان است که &#8220;مقابل آمریکا و اسرائیل ایستاده و می‌خواهد بمب اتمی درست کند&#8221; نه ولی امر خودخوانده‌ی مسلمین جهان) اینکه آیا در روز مبادا این جماعت روستایی یا روستایی‌اندیش به کمک احمدی‌نژاد خواهند شتافت یا نه، البته حرف دیگری است.</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2478" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/04/12/2478/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>توضیح و اعتذار و نقل خاطره درباره‌ی دبش و این حرفها</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/04/10/2471/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/04/10/2471/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 01 Jul 2011 02:18:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[راپورت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2471</guid>
		<description><![CDATA[وب‌سایت دبش چند هفته از دسترس خارج بود. برای دانستن جزئیات به خاطره‌ی زیر توجه کنید: رفیقی داریم به نام علی. دکتر است و آنقدر وجدان کاری دارد که بین دوست و دشمن و غریبه و آشنا فرق نمی‌گذارد و همه را یکسان شکنجه می‌کند و –اگر خدا یاری کند- می‌کشد. زن سابقش را که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وب‌سایت دبش چند هفته از دسترس خارج بود. برای دانستن جزئیات به خاطره‌ی زیر توجه کنید:</p>
<p>رفیقی داریم به نام علی. دکتر است و آنقدر وجدان کاری دارد که بین دوست و دشمن و غریبه و آشنا فرق نمی‌گذارد و همه را یکسان شکنجه می‌کند و –اگر خدا یاری کند- می‌کشد. زن سابقش را که از صمیمی‌ترین دوستان ما بود با همان شیوه‌ی مشهورش مبنی بر اینکه &#8220;بی‌خیال&#8230; هیچیت نیست الکی به خودت تلقین نکن&#8221; معالجه و راهی خانه ابدی کرد. روان او و تمام بیماران دکتر، شاد.</p>
<p>پیش از معالجه‌ی کامل، یک بار آمدند تهران و می خواستند ما را ببینند اما نتوانستند بیایند خانه ما چون طبقه چهارم بودیم و بدون آسانسور. رفتند خانه برادر علی که همان حوالی بود و قرار بود ما برویم آنجا. تا آن روز برادر علی و خانواده‌اش را ندیده بودم. رفتیم آنجا و طبعا چون محیط غریبه بودم سعی کردم مودب و موقر باشم. به خصوص از زن برادر علی که زنی بود میان‌سال، جدی و با ظاهری خشن ترسیدم. این بود که سعی کردم یا حرف نزنم یا فقط در مورد موضوعات بی خطر حرف بزنم. صحبت کشید به بی‌مبالاتی پزشک‌ها. چون مطمئن بودم که برادر علی و زن و بچه‌هایش هیچکدام پزشک نیستند من هم گفتم بله همین طور است و فلان سال من رفتم پیش دکتری در مشهد که زگیل دستم را درمان که اشتباه کرد و پدر من را در آورد و بر اشتباهش هم پافشاری می‌کرد. بعضی پزشکها مثل همین خانم دکتر عجب آدمهای ابله و خودخواه و بیشعوری هستند.</p>
<p>تا اینجا البته مشکلی نداشت. از این به بعدش جالب شد.</p>
<p>من آدم کم حافظه‌ای هستم به خصوص در مورد اسامی، اما نمی دانم چطور شد که اسم خانم دکتره همان لحظه یادم آمد و نمی‌دانم چطور شد با اینکه حرفهایم تمام شده بود یک دفعه‌ای گفتم &#8220;اسمش هم &#8230; بود&#8221;</p>
<p>در کسری از ثانیه، در مجلسی که اگر دایناسور نعره یا سردار فیروزآبادی عطسه‌ می‌کرد، صدایش شنیده نمی‌شد؛ چنان سکوتی شد که انگار نسل هر جانداری منقرض شده. همه‌ی سرها پایین رفت و فقط ماند زن برادر علی که با چشمهایی خون گرفته به من خیره شده بود و پلک نمی‌زد. یک آن فکر کردم طفلکی را برق گرفته، چون تمام موهای سرش سیخ شده بود و از قسمت اپن آشپزخانه ماهیتابه پر روغن که روی هوا می‌لرزید دیده می‌شد.</p>
<p>-          &#8220;اون خواهرمه&#8221;</p>
<p>دقیقا نمی‌دانم چطور شد که زن برادر مذکور و خواهر خانم دکتر فوق‌الذکر از پرتاب ماهیتابه چشمپوشی کرد اما تشنج خفیفی از انگشت وسطی پای چپم شروع شد و تا پلک راستم بالا آمد که دست کمی از سوختن با روغن داغ نداشت. جماعت زدند زیر خنده و در حالی که شرشر عرق می‌ریختم و در صندلی فرورفته بودم همزمان هم به شانس و هم به روح اعتقاد پیدا کردم.</p>
<p>نیم ساعت بعد در حالی که کم کم سعی می‌کردم خودم را جمع و جور کنم و از این فکر که چرا اینطور احتمالات یک در ده هزار میلیاردم همیشه برای من اتفاق می‌افتد بیرون بیایم، به نفر بغل دستی‌ام که جوان خوش مشرب و بذله گویی بود آهسته گفتم:</p>
<p>-          تو رو خدا شانسو ببین ها.</p>
<p>-          بی خیال بابا. پیش میاد.</p>
<p>-          خیلی بد شد.</p>
<p>-          دیگه چه خبر؟</p>
<p>-          ئه ئه شانسو ببین. یک آدم بیشعور عوضی دوازده سال پیش توی مشهد یه بلایی سر آدم میاره، حالا باید اینطور خجالت بکشی. اگه فامیلش اونقدر مسخره نبود یادم نمی‌موندها.</p>
<p>گفت &#8220;آره راس می‌گی&#8221; و زد زیر خنده. یک خنده‌ای که هی زیادتر شد تا به اشک نشست. یک جوری که ایندفعه تشنج از پلکم شروع شد و رفت پایین. هنوز به ناف نرسیده بود که ضربه فرود آمد:</p>
<p>-          این مامان هم ما با این فامیلش&#8230; خاله‌جان یه لیوان آب&#8230; آی خدا&#8230; خفه شدم&#8230;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>از این دست خاطره‌ها که به تقلید از بازرسان حادثه چرنوبیل شاید بتوان آنها را &#8220;حاصل توالی نادر و حیرت‌انگیزی از بدبیاری‌ها&#8221; وصف کرد؛ تا دلتان بخواهد دارم . و تقریبا در هر موردی، از جمله دومین دبش: دوبار از دسترس خارج شد یکبار عدل در بحبوحه انتخابات سال ۸۸ و در حالیکه یک سری عکسها و خبرهای دست اول را اینجا می‌گذاشتم و یکبار دیگر امسال. دومین را از برو بچه‌های پرشین بلاگ گرفته بودم. بعدا آنها کمپانی را دیگران فروختند. دیگران مذکور دفعه پیش پیام دادند که دومین دارد منقضی می‌شود. گفتم تمدیدش کنند و شماره حساب بدهند. گفتند پس تمدید می‌کنیم. نکردند و از کار افتاد. بعد گفتند که پول نریخته‌ای. بعد چند روز و چند صد تلفن و ایمیل راه افتاد.</p>
<p>این دفعه پیامی هم نیامد. یهو از کار افتاد. درست در همان زمانی که یخ کتاب بیشعوری –که صفحه اصلی‌اش روی این سایت است- گرفته بود. شب قبلش یکی از رفقایی که قرار بود یک سری اصلاحات را در قالب وبلاگ انجام بدهد، بالاخره آنلاین شد و آچار پیچ‌گوشتی به دست سراغ سایت رفت که دید جا تر است و بچه نیست. تا آمدم به خودم بجنبم بیشتر از دوجین مهمان بسیار عزیز از ایران برایم رسیدند. تماس گرفتیم با همان کسی که اول بار این دومین را گرفته بود گفت باید با شرکت قبلی تماس بگیرید چون همه رمزها دست آنهاست. آنها می‌گفتند آقای فلانی که مسئول این کار است رفته مالزی. از آن سو تمدید دومین در این وضعیت اشکال داشت چون به نام یک شرکت ایرانی ثبت شده بود. یک هفته فقط علاف این شدیم که یک ایمیل را چک کنند و جواب بدهند. هر روز تماس و هر روز کار به فردا. بعد برای چند روز رفتیم سفر و برای اولین بار در این سالها، سه روز ایمیلم را چک نکردم. آمدیم دیدیم پیام آمده که کارها انجام شده و دی ان اس سرور را فورا تا دو روز آینده بفرستید. روز سوم بود که فرستادم اما خبری نشد. انکشف که عدل همان روزی که ما از سفر برگشتیم مهندس رفته است ماه عسل و همه‌ی کارها تعطیل&#8230;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>اتوبوس جهان‌گردی سالی یک دفعه و عدل همان‌زمانی که مورچه‌خوار عزیزمان  وسط جاده افتاده بود از آنجا رد می‌شد. تفاوتمان شاید در محدوده‌ی زمانی باشد.</p>
<p>به هر حال شرمنده بابت این قطع وصل. امیدوارم این توضیح اگر قانع کننده نیست دست کم مفرح باشد.</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2471" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/04/10/2471/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیا برویم حمام بودای عزیز!</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 May 2011 17:57:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[راپورت]]></category>
		<category><![CDATA[عکس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2401</guid>
		<description><![CDATA[من یک پا انیشتین هستم برای خودم و توانسته‌ام شخصا کشف و اثبات کنم که زمان نسبی است. استدلالش البته به قول ملاصدرا شهودی است و به خودم مربوط است اما از نتایجش همگان می‌توانند مستفیض شوند. مهمترین نتیجه آنکه صبح زود برای من از ساعت ۸ شروع می‌شود و اصولا به خیر و صلاح [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من یک پا انیشتین هستم برای خودم و توانسته‌ام شخصا کشف و اثبات کنم که زمان نسبی است. استدلالش البته به قول ملاصدرا شهودی است و به خودم مربوط است اما از نتایجش همگان می‌توانند مستفیض شوند. مهمترین نتیجه آنکه صبح زود برای من از ساعت ۸ شروع می‌شود و اصولا به خیر و صلاح خودتان است که زودتر از ساعت ۹ بیدارم نکنید. با اینهمه در این روز تعطیل خیلی خوشحال شدم که سهراب ساعت ۷ و نیم بیدارم کرد. شب قبل، ساعتای دو و سه که طبق معمول می‌خواستم بروم سر وقت مطالعه تا اگر خدا و شانزده معصوم مدد کنند ساعت ۴ چشمهایم گرم شود و بخوابم، نامه خواهر آمنه، قربانی اسیدپاشی را خواندم و آنچنان بهم ریختم که همان دو سه ساعت خوابم هم به کابوس گذشت. وقتی سهراب با ترس و لرز تکانم داد اینجا بودم: روی دیوار گلی کوتاه اما درازی در خیابان ولی‌عصر تهران که به &#8220;کالِ مصدق&#8221; می‌رسید. رفتم و رفتم تا رسیدم به یک حمام خیلی قدیمی که از گلخنش آتش می‌زد بیرون و دکتر مصدق در همان تیپ غمگین احمدآبادش نشسته بود آنجا. شاید حمامی بود. مرده‌ها داشتند حمام می‌کردند و آن آدمی که من را برده بود آنجا همه‌اش می‌گفت از کال مصدق غافل نشو. آنهایی که از حمام می‌آمدند بیرون همینطور که گوشت تنشان می‌ریخت سکه‌ای توی کاسه‌ی دکتر مصدق که سرش را گذاشته بود روی عصایش می‌انداختند و می‌رفتند. شاید حمام اسید گرفته بودند.</p>
<p>صبح ایرانی من، اینگونه آغاز شد.</p>
<p><strong>تولدت مبارک بودا</strong></p>
<p>امروز عید وِساک بود. خلاصه‌اش می‌شود تولد بودا و دقیق‌ترش روزی‌ست که بودا به نیروانا رسید. قرار گذاشته بودیم با خانواده‌ی بنجامین برویم چند معبد. بنجامین دوست چینی‌تبار سهراب در مدرسه است که از پدر و مادر و برادر هر کدام یک دانه دارد. اسم پدرش مثل چندصد میلیون چینی دیگر وُنگ است؛ برادرش را ویلیام صدا می‌زنند که خوره‌ی بازی کامپیوتری است و اسم مادرش جی‌جی است. البته به قول سهراب: تو زبون خودشون معنی خوبی می‌ده‌ها! چینی‌ها در زبان خودشان اسم‌هایی سه بخشی دارند. یک دانه نام خانوادگی و دو تا نام کوچک. مثلا: ونگ لیو چی. نام خانوادگی اول می‌آید و نام‌های کوچک بعد از آن. به این ترتیب ونگ لیو چی شاید پسر ونگ چیائو تی باشد و نوه‌ی ونگ هی تیائو می.</p>
<p>راس هشت و نیم جلو خانه شان بودیم. چند دقیقه بعد ما را سوار ماشینشان کردند و همه به سوی یکی از معابد مهم جهان به راه افتادیم: مک دونالد!</p>
<p>گفتند صبحانه نخورده‌اند و عادت دارند که روزهای تعطیل غذا بیرون از منزل می‌خورند. چینی‌ها عجیب بخور هستند. بارها با چشمان از حدقه درآمده دختری چینی را دیده‌ایم که با ۴۵ کیلو وزن به اندازه‌ی کل خانواده‌ی ما در یک رستوران غذا خورده است. احتمالا به خاطر تحرک زیادشان است که معمولا اضافه وزن ندارند. من اگر به اندازه‌ی یک چینی غذا بخورم بعد از یک سال به اندازه یک خرس گریزلی یا حتی سرلشکر فیروزآبادی می‌شوم.</p>
<p>بعد از ادای فریضه به سمت معابد راه افتادیم. در بین راه اطلاعات مفیدی درباره بودیسم و تائوئیسم به دست آوردم که در مجموع نشان می‌داد اطلاعات ما درباره آئین زندگی یکی دو میلیارد آدم تقریبا در حد صفر است و من حاضرم به طفلان مسلم قسم بخورم که شما درباره سعد ابن ابی وقاص بیشتر می‌دانید تا بودا. پس ای ملت بدانید که بودیسم دینی‌است هندی که در بخش‌های بزرگی از جهان و به خصوص شرق آسیا، از هند تا ژاپن پیروانی دارد. تاتوئیسم هم آیینی‌ست اصالتا چینی که با تعاریف رایج دین محسوب نمی‌شود. شاید به همین خاطر هم هست که همنشینی مسالمت امیزی با هم دارند. این دو آیین چنان به هم درآمیخته‌اند که بسیاری از چینی‌ها اعتقاد (شبه)دینی خودشان را &#8220;مخلوطی از بودیسم و تائوئیسم&#8221; ذکر می‌کنند. برای درک عجیب بودن این گفته، فرض کنید از یک عرب بپرسند دین شما چیست بگوید مخلوطی از اسلام و یهودیت! یا یک ایرانی بگوید به مخلوطی از شیعه و سنی معتقدم!</p>
<p>این دو آیین توحیدی نیستند و پیروان آنها از داشتن خدای بزرگ و مهربانی مثل الله – یهوه – گاد محرومند. به خصوص تائوئیست‌ها که خودشان هم اصرار دارند که به چیز خاصی معتقد نیستند و فقط یک سری آموزه‌های اخلاقی و فلسفی قبول است در حالیکه بودایی‌ها دست کم بودا را به عنوان یک شبه‌خدا نیایش می‌کنند. وُنگ می‌گفت ما چینی‌ها به فعالیت اقتصادی و ساخت و ساز بیشتر معتقدیم تا خدا! جلوی یک تکه سنگ یا یک درخت زانو می‌زنیم و نیایش می‌کنیم و هر وقت هم که میلمان بکشد دینمان را عوض می‌کنیم.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>مرا بشویید ای کسانی که ایمان آورده‌اید</strong></p>
<p>هرچند که هر چهار معبدی که امروز رفتیم بودایی بودند اما هر کدام مال قومی بودند. یکی چینی، دیگری هندی، بعدی برمه‌ای و آخری تایلندی. البته این نصیب امروز ما بود والا ژاپنی‌ها، سریلانکایی‌ها، کره‌ای‌ها و بعضی دیگر، برای خودشان معبدها و دم و دستگاهی دارند که وهر کدام یژگی‌های خودش را دارد. مثلا در معابد برمه‌ای چوب زیاد به کار می‌رود یا در معابد تایلندی مجسمه جک و جانورهای هشت‌کله و سه سر و شش پا و این طور چیزهایی که حتی آقای جنتی هم به عمرش ندیده زیاد به چشم می‌خورد.  البته ورود برای عموم به همه‌ی این معابد آزاد و از آنجایی که اینها غیرت دینی ندارند علاوه بر پیروان فرقه‌های مختلف بودایی، حتی غیربودایی‌ها هم می توانند به معابد بیایند و هر کاری که دلشان خواست بکنند. یکی از همین افراد فهیم و بافرهنگ یک دوربین گرفته بود دستش و از تمام سوراخ سنبه‌های معابد و مراسم عکس می‌گرفت.</p>
<p>رسم مهم عید وساک، حمام کردن مجسمه ی بودا بود. پیش از هر چیز بدانید که اَشکال مجسمه‌های بودا خیلی زیاد است، یحتمل به عدد نفوس خلایق چرا که این جماعت به تناسخ معتقدند و در نتیجه بودا می‌تواند به شکل جوانکی لاغر و محزون باشد یا خیکی‌مردی خندان که به بودای خندان معروف است.</p>
<p>در هر معبدی عده ای در صف ایستاده بودند و به نوبت با ملاقه آب روی سر مجسمه‌ی بودا می‌ریختند. بچه هیاتی‌هایشان هم در گوشه‌ای تند و تند همان آبها را با کمی سبزی در کیسه نایلونی بسته بندی می‌کردند تا مومنان تبرکا آنها را ببرند و به کار بزنند؛ مثلا در گلدان نگه دارند، در غذا بریزند یا در حمام روی خودشان بریزند.</p>
<p>بساط دعا به راه بود و بعضی‌ها سجده هم می‌کردند. به چشم و لنز خودم حتی کتاب دعاهای روی هم چیده شده دیدم که البته تقلید ناقص و خنده‌داری از کتب ادعیه‌ی محترمه‌ی مسلمانان بود. اما کُمیتشان بی‌ولایت لنگ بود، نشان به آن نشان که جی‌جی می‌گفت فقط می‌توانی برای خیر و خوبی خودت و دیگران دعا کنی و نه برای لعنت و طلب چیزهای بد برای دیگران. چیزهای دیگری هم بود که به وضوح تقلید نصفه نیمه از ما بود. مثل رسم کفش درآوردن در هنگام ورود به معابد بدون داشتن کفش‌داری و کفش‌دزدی.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>راهبان<br />
</strong></p>
<p>دین، آیین، مذهب، مرام یا هر چیز دیگری بی متولی نمی‌شود. راهبانی هم متولیان بودیسم هستند. آنها لباس‌های ساده‌ای می‌پوشند، کله‌شان را می‌تراشند، معتکف می‌شوند، دعا می خوانند، آب حمام بودا را متبرک می‌کنند و در عوض مردم هم برایشان غذا و میوه می‌آورند. در معابد بودایی ظروف غذا و میوه‌ی فراوانی که وجود دارند خوراک راهب‌ها می‌شوند که معمولا سه رنگ لباس می‌پوشند و هر رنگی نشانه‌ی چیزیست و اطلاعات من در این زمینه در همین حد. (یادش بخیر یاد رفیقی افتادم از ارباب عمائم که می‌گفت روزی یک اسلام پژوه خارجی از او پرسیده است چند سال باید یک نفر درس بخواند تا رنگ عمامه‌اش را بتواند از سفید به سیاه ارتقا دهد؟)</p>
<p>راهبان جا به جا نشسته بودند و با برگ درختان بر روی افرادی که جلویشان زانو زده بودند آب (متبرک) می‌پاشیدند و به دستشان دستبندهای نخی می‌بستند. هندی‌هایی با خال هندی را هم در میان جمع دیدم. پرسان شدم جی‌جی گفت اولا که هر کس با هر مرامی می‌تواند بیاید و از امکانات این معابد استفاده کند، ثانیا خال هندی نشانه‌ی هندو بودن نیست و بسیاری از اینها بودایی هستند.</p>
<p>بسیاری از مردم برای راهب‌ها غذا و میوه می‌آوردند و تازه متوجه شدم که بسیاری از خوراکی‌هایی که در جلوی مجسمه‌های بودا همیشه ردیف است به شکم راهبان روانه می‌شود. راهبانی که حتی زحمت انجام عبادات استیجاری را هم متحمل نمی‌شوند. (راستی این &#8220;نماز روزه استیجاری&#8221; به انگلیسی چه می‌شود؟ من بیست دقیقه داشتم برای وُنگ بال‌بال می‌زدم نمی‌فهمید. آخرش مجبور شدم به طور مصداقی برایش توضیح بدهم که هر چند پروردگار عالمیان از عبادت انسان‌های بی‌مقدار بی نیاز است اما بر هر مسلمانی مفروض است که دست کم نماز و روزه‌اش را بجا بیاورد تا رستگار شود و در بهشت حور و غلمان نصیبش شود (بسته به جنسیت و تمایل جنسی) و به جهنم که بد جایگاهی است رهسپار نشود. اما شوربختانه بعضی افراد کوتاهی می‌کنند و وقتی می‌میرند وامدار حضرت باری تعالی هستند که از روی لطف و برای صلاح بندگانش برای آنها عبادتهایی را واجب فرموده است از این رو به کس دیگری پول داده می‌شود که به جای شخص مدیون، نماز بخواند و روزه بگیرد تا حساب‌ها صاف شود و این یکی از فعالیت‌های مفید علمای اعلام در دوران طلبگی و پیش از رسیدن به مرتبه‌ی عمامه‌گذاری و عالمِ علم شدگی است. اما وُنگ فقط می‌خندید و نمی‌فهمید)</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>در زیر عکس‌هایی از این روز و آن مراسم را می‌بینید. روی هر کدام کلیک کنید.</p>
<p>&nbsp;</p>

<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0006/' title='DSC_0006'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0006-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="شمع الشموس" title="DSC_0006" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0010/' title='DSC_0010'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0010-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="DSC_0010" title="DSC_0010" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0018/' title='DSC_0018'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0018-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="آب متبرک" title="DSC_0018" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0019/' title='DSC_0019'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0019-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="بچه‌های هیات محبان بودا. بی قمه و شوکر و هوندا و زنجیر" title="DSC_0019" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0020/' title='DSC_0020'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0020-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="دوستان در حال حمام کردن حضرت بودا" title="DSC_0020" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0043/' title='DSC_0043'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0043-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="DSC_0043" title="DSC_0043" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0044/' title='DSC_0044'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0044-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="DSC_0044" title="DSC_0044" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0047/' title='DSC_0047'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0047-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="DSC_0047" title="DSC_0047" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0048/' title='DSC_0048'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0048-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="کتب ادعیه" title="DSC_0048" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0051/' title='DSC_0051'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0051-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="بودای خندان" title="DSC_0051" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0053/' title='DSC_0053'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0053-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="معبد چینی‌های مقیم پنانگ و حومه" title="DSC_0053" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0079/' title='DSC_0079'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0079-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="پرچم متحد بودایی‌های جهان، العهده علی الجی‌جی (راوی)" title="DSC_0079" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0083/' title='DSC_0083'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0083-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="مجسمه‌های کوچولوی خندان و خوشحال. لعنت‌الله علیهم اجمعین" title="DSC_0083" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0084/' title='DSC_0084'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0084-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="تناسخ بودا و خرگوش‌گیر، احتمالا" title="DSC_0084" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0089/' title='DSC_0089'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0089-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="معبد هندی‌ها" title="DSC_0089" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0103/' title='DSC_0103'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0103-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="پرنده-چرنده-درنده-رمنده‌ی عجیبی در معبد هندی‌ها. قانون اساسی ج ا ا یاد باد" title="DSC_0103" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0113/' title='DSC_0113'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0113-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="نوشتن اسم روی آجر به قصد قربت. متبرک باد نامت ای آجر" title="DSC_0113" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0114/' title='DSC_0114'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0114-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="یک گدای باحال و خوشحال در معبد برمه‌ای ها" title="DSC_0114" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0117/' title='DSC_0117'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0117-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="یک ملاقه آب می‌ریزم قرلته الی النیروانا" title="DSC_0117" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0122/' title='DSC_0122'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0122-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="جماعت در صف بشور بشور بودا" title="DSC_0122" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0134/' title='DSC_0134'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0134-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="&quot;رهبانیت امت من موبایل است&quot;" title="DSC_0134" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0135/' title='DSC_0135'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0135-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="دو راهب. رنگ قرمز در فرهنگ چینی احترام خاصی دارد" title="DSC_0135" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0145/' title='DSC_0145'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0145-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="دست-بندبندون" title="DSC_0145" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0150/' title='DSC_0150'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0150-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="جمع دوستان. هر بودا از جایی. افغانستان هم نماینده دارد" title="DSC_0150" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0154/' title='DSC_0154'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0154-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="جناب بودا به رنگ طلا" title="DSC_0154" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0161/' title='DSC_0161'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0161-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="سه یار دبستانی" title="DSC_0161" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/dsc_0169/' title='DSC_0169'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/DSC_0169-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="در نزدیکی دست به یقه شدن/ برخوردها فرهنگ‌ها" title="DSC_0169" /></a>
<a href='http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/p1090395/' title='P1090395'><img width="150" height="150" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2011/05/P1090395-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="سبلت مردانه‌ی چینی" title="P1090395" /></a>


<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2401" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/02/27/2401/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک‌سال در جزیره‌ی چینی‌ها</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/02/20/2386/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/02/20/2386/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 May 2011 08:16:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدمشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[راپورت]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2386</guid>
		<description><![CDATA[پی نوشت‌ِ پیش‌پیشکی: حدود سیصد برگ دستنوشته، حاصل روزانه نویسی‌های منست از وقتی که از ایران خارج شدم. دوست داشتم آنها را در وبلاگم منتشر کنم اما نمی‌دانستم به چه بهانه‌ای. مثل آدمی که کلی حرف دارد اما نمی‌داند چطور سر حرف را باز کند. جالب اینجاست که اصلا وبلاگ می‌نویسم که بی بهانه و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p><strong>پی نوشت‌ِ پیش‌پیشکی:</strong> حدود سیصد برگ دستنوشته، حاصل روزانه نویسی‌های منست از وقتی که از ایران خارج شدم. دوست داشتم آنها را در وبلاگم منتشر کنم اما نمی‌دانستم به چه بهانه‌ای. مثل آدمی که کلی حرف دارد اما نمی‌داند چطور سر حرف را باز کند. جالب اینجاست که اصلا وبلاگ می‌نویسم که بی بهانه و سانسور حرفهایم را برای چند دوست و آشنایی که به اینجا سر می‌زنند بنویسم اما نمی‌دانم چطور شد که دیدم یک‌سال گذشته و هنوز دست‌دست می‌کنم که کِی بگویم و چی بگویم و به چه بهانه‌ای.</p>
<p>چند روز پیش متوجه شدم شوخی شوخی یکسال از ترک وطن گذشته است. شروع کردم به نوشتن ‌یادداشتی به این بهانه. حالا مشکل اینجا بود که نمی‌دانسم از این همه یادداشت و نت‌برداری کدامش را در یک نوشته‌ی وبلاگی که قاعدتا دو سه هزار کلمه بیشتر نباید بشود بگنجانم. سنت اجدادی یک دهان خواستن به پهنای فلک هم که دست از سرمان برنمی‌دارد. هرچه می‌نوشتم باز بیشتر تحریک می‌شدم که بنویسم و تازه بعد از کلی نوشتن دیدم از یک سال دو روزش را نوشته‌ام و ۳۶۳ روزش مانده. نوشتن هم که ارگاسم (دونت وری، اعنی حد یقف) ندارد. این بود که از یک جایی قیچی انداختم بهش و ادامه‌اش را در هفته‌های بعد می‌نویسم.</p>
<p>&nbsp;</p></blockquote>
<p>این که چطور شد که از ایران خارج شدم چندان پیچیده نیست، مثل صدها هزار نفر دیگر اخراج شدم. نوعی اخراج نیمه محترمانه که حضرات در آن خبره‌اند: هیچ سهمی از حکومت نداری، از شمول عدالت خارجی، حق نداری اعتقادات را ابراز کنی، صبح تا شب از تریبون‌های رسمی به تو و تمام چیزهایی که در عالم اندیشه برایت محترمند لعنت فرستاده می‌شود، معیشتت سخت می‌شود، امنیت فکری و شغلی و حتی جانی نداری، هوا سنگین است، در مدرسه و مهد کودک به بچه‌ات چیزهایی یاد می‌دهند که صددرصد متضاد است با آنچه در خانه یاد می‌گیرد، دسترسی به رسانه‌ای که دوست داری نداری و آن رسانه‌ای که مجاز است هر ساعت به صورتت تف می‌اندازد، تمام چیزهایی که به نظر تو از لوازم فرهنگند از نظر آنها که رایشان مطاع است ممنوع و ابزار دشمنند&#8230; و به این چیزهایی که برای همه‌مان آشناست اضافه کنید شغل روزنامه‌نگاری را.</p>
<p>تمام تلاشم برای راه‌اندازی یک مجله‌ی طنز در نهایت خلاصه شده بود به یک تکه کاغذ زرد رنگ به اندازه‌ی یک بند انگشت که تازه همان وقتی که کارمند مربوطه در وزارت ارشاد داشت آن را کف دستم می‌گذاشت صراحتا گفت سر کار هستم و رسما دستور دارند درخواست مجوز امثال ماها را در شورا حتی بررسی هم نکنند چه رسد به رد کردن.</p>
<p>با این احوالات تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل چند سالی بیایم بیرون تا ببینم بعدش چه می‌شود. چند ماهی زبان کار کردم و بعد پروپوزالی نوشتم برای ادامه تحصیل در رشته ارتباطات. مدتی بعد از دو جا نیمچه پذیرشی آمد. یکی دانشگاه ولنگنگ استرالیا و دیگری دانشگاه علوم مالزی (یو اس ام). مورد استرالیا چنان شهریه‌ی سنگینی داشت و آنقدر مخارج (به خصوص برای بچه) بالا بود که بی‌خیالش شدم. ماند یو اس ام که دانشگاهی دولتی بود و شهریه‌اش پایین. مشکل ویزا و رفت آمد نداشت. اعتبارش هم بد نبود اما در جایی قرار داشت با نامی عجیب: پنانگ. این دیگر چه جهنم دره‌ایست؟!</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>جزیره‌ی چینی‌ها</strong></p>
<p>به قول خودمان نوزده اردیبهشت و به قول اینها نهم می ۲۰۱۰ به پنانگ آمدم.</p>
<p>قبل از اینکه به مقصد پنانگ سوار اتوبوس شوم و بعد از پنج ساعت چشمم به پل بزرگی که آن جزیره را به خشکی وصل می‌کرد بیفتد، کوالالامپور بودم. شهری بزرگ و شلوغ که اولین چیز جالب در آن موتورسوارهایی بود که کاپشنشان را چپه پوشیده بودند. البته دختران مقنعه پوش موتور سوار هم برایم جالب بودند و صد البته دختران چینی‌تبارِ مینی‌ژوپی (اگر بشود اسم آن بیست سانت پارچه را مینی‌ژوپ گذاشت- میکرو یا نانوژوپ، شاید) اما در مجموع فکر می‌کردم آدمی‌زادی مثل من بیزار از شلوغی و ترافیک و ناتوانِ مطلق در آدرس‌یابی در شهرهای بزرگ، بعید است بتواند همچو جایی دوام بیاورد. وقتی بعد از ۹ سال زندگی در تهران ساده‌ترین آدرس‌ها را گم می‌کردم، هیچ بعید نبود در این شهر بزرگ، مدرن و غریب، با تابلوهای راهنمایی که از زبان انگلیسی منزه بودند، یک روز به کوچه‌ی بن‌بست خلوتی وارد شوم و همانجا آنقدر دور خودم بچرخم که از گرسنگی بمیرم. عاش گیجاً و مات گیجا.</p>
<p>پنانگ اما به نظر جای دیگری می‌رسید. قبلا از منابع اینترنتی خوانده بودم که جزیره‌ایست در شمال مالزی که مرکز آن شهر جرج تاون است. شهری که مناطقی از آن جزو گنجینه جهانی یونسکو اعلام شده و معمولا کل جزیره در نظرسنجی‌های وب‌سایت‌های معتبر مثل تایم و یاهو از طرف خوانندگان جزو ده جزیره‌ی زیبای جهان قرار می‌گیرد.</p>
<p>قبلا هتل نسبتا ارزانی را در نزدیکی دانشگاه و خارج از شهر رزرو کرده بودم. وقتی جاگیر شدم اولین کاری که کردم این بود که گشتی آن حوالی بزنم. درجا خوشم آمد. انگار که به چین آمده بودم.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>چینی‌هایی که چینی نیستند</strong></p>
<p>جمعیت مالزی از سه نژاد عمده تشکیل شده است: مالایی، چینی و هندی. اینها در واقع اقوام مهاجری از سرزمین‌های اطراف هستند که در چند صد سال گذشته به این سرزمین کوچ کرده‌اند. ساکنان اصلی مالزی، مردمانی جنگل‌نشین هستند که مثل سرخ‌پوستان آمریکا حالا اقیلیتی حاشیه‌ای محسوب می‌شوند. البته با این تفاوت که سفیدپوستان آنگلوساکسن پروتستان، دست کم در سطح کتاب‌های تاریخ این واقعیت را قبول دارند اما مالایی‌ها تمام هم و غمشان این است که کتاب‌های تاریخ را طوری بنویسند که انگار آنها مالکان این سرزمینند. حتی بعد از استقلال این سرزمین از استعمار انگلیس هم فورا اسم مالای‌سیا (تلفظ درست Malaysia که ما مالزی می‌گوییم) را روی این سرزمین می‌چسبانند به معنای: سرزمین مالایی‌ها.</p>
<p>مالایی‌ها اقوام مهاجری از اندونزی هستند که صدها سال پیش به این سرزمین آمدند. خودشان البته مدعی داشتن ریشه‌ در خاورمیانه‌اند و عاشق فرهنگ عربی. اگر زن هستید روبند بزنید و عبایه بپوشید و اگر مردید ریشی ان‌بوه بگذارید و دشداشه تن کنید تا مالایی مثل یک گنج گمشده با شما رفتار کند. حالت آدمی افتاده در گوشه رینگ، یا گروهانی محاصره شده که نیروی کمکی می‌بیند. یا به قول شبیر اختر، دانشمند مسلمان پاکستانی-بریتانیایی که <a href="http://www.google.com/url?sa=t&amp;source=web&amp;cd=1&amp;ved=0CBUQFjAA&amp;url=http%3A%2F%2Ftehranreview.net%2Farticles%2F6183&amp;rct=j&amp;q=%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D8%B1%20%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%B1%20%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%AF%DB%8C&amp;ei=u-zITf2iFMXWrQexzOSHBQ&amp;usg=AFQjCNHZiN4cn1EZJcNhfTDJ3cIN3crg7w&amp;sig2=hPzqIAoKIvS0fEEINU-iBw&amp;cad=rja">از اسلامیزیشن مالایی‌ها فرار کرد</a>، عرب به چشم مالایی آنگونه می‌آید که انسان سفیدپوست اروپایی به چشم مردمان مستعمرات دویست سیصد سال پیش.</p>
<p>مالایی‌ها بیش از شصت درصد جمعیت مالزی را تشکیل می‌دهند و همگی مسلمان هستند. اصولا مالایی بودن یعنی مسلمان بودن و وقتی یکی می گوید مالایی هستم یعنی مسلمان هستم. بعد از آن چینی ها هستند با بیش از بیست درصد و بعد هندی‌ها که کمتر از ده درصدند. این که حدودی می‌گویم به خاطر این است که مالایی‌های عزیز سخت در کار تولید انبوه گوینده‌ی لااله الاالله هستند و قطعا از زمانی که من دکمه انتشار را می‌زنم تا زمانی که شما این متن را می‌خوانید تراز جمعیتی مالزی تغییر کرده است. همینجا برای آنکه هم نفسی چاق کنید و هم بدانید دنیا (دست کم مالزی دست کیست) خاطره‌ای از رئیس دانشکده‌مان نقل کنم که وقتی داشت به ما گراندد تئوری درس می‌داد (یکی از سخت‌ترین و بیچاره‌کننده‌ترین تئوری‌ها که مبتنی بر داده‌های تازه است و نه صرفا بر تئوری‌های قبلی) می‌گفت خانمی که تز دکتری ریاضی‌اش با گراندد تئوری بوده و این استاد ما کمکش کرده که بتواند دفاع کند قبل از آغاز دوره دکتری ۸ تا بچه داشته و وقتی خانم دکتر شده ۱۲ تا! (البته ماجرای تعداد بچه را حاشیه‌ای گفت ولی برای من وسط وسط متن بود)</p>
<p>چینی‌های مالزی بودیست، تائوئیست، مسیحی و مسلمان هستند و هندی‌ها هندو یا مسلمان هستند. نژاد و دین در مالزی اهمیت زیادی دارد. مثل سربازها که تا تازه وارد می‌بینند می‌پرسند &#8220;بچه کجایی&#8221;، در مالزی پرسش از دین و نژاد رایج است.</p>
<p>آنطور که خود چینی‌های مالزی می‌گویند، اجداد آنها سال‌ها پیش برای تجارت به مالزی آمدند. عمده‌ی هندی‌ها را بریتانیایی‌ها به عنوان نیروی کار از هند به مالزی آوردند. بیشتر اینها هندی‌هایی هستند که ساکن جنوب هند بوده‌اند و به همین خاطر رنگ پوستی تیره‌تر دارند و به زبان تامیل صحبت می‌کنند. اکثر آنها معتقدند که من یک هندی خوشتیپ سفید بلوری از مناطق شمالی هندوستانم که اسمم ماموتی است. این را گفتم که بدانید این رفقایمان چقدر سبزه و البته خوش‌سلیقه‌اند.</p>
<p>در واقع وقتی از چینی‌ها و هندی‌های مالزی صحبت می‌کنیم منظور مالزیایی‌هایی هستندکه نژاد چینی یا هندی دارند و این اصطلاح &#8220;چینی&#8221; یا &#8220;هندی&#8221; ممکن است این سوتفاهم را ایجاد کند که آنها مالزیایی نیستند یا سهم کمتری در مالزی دارند. اینطور نیست، هر چند طبیعی‌است که در یک کشور &#8220;اسلامی&#8221; اهل شرک نسبت بیشتری در کار کردن و نسبت کمتری در تسهیلات دولتی و عمومی داشته باشند؛ البته اگر آنقدر خوشبخت باشند که بخت زنده ماندن و زندگی کردن داشته باشند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>انگلیسی خر است</strong></p>
<p>در محله‌های اطراف هتل، نوشته‌های چینی آنقدر زیاد بود که فراموش می‌کردی زبان رسمی این کشور مالایی است. عجیب‌تر اینکه در جلوی بیشتر خانه‌ها و مغازه‌ها معبدهای کوچک قرمز رنگی دیده می‌شد با مقداری میوه و شمع و عود جلوی آنها و البته یک مجسمه داخلش.</p>
<p>همان شب اولی که در پنانگ بودم به یک رستوران چینی رفتم که ملت داشتند غذاهای جورواجور چینی را با چاپ استیک می‌خوردند. با زن و شوهری که کنارم نشسته بودم سر حرف را باز کردم. خوشبختانه بیشتر مالزیایی‌ها و تقریبا تمام چینی‌تبارها انگلیسی را در حد رفع نیاز بلدند. سن بالاترها مسلط هستند چون تا همین سی چهل سال پیش تمام سیستم آموزشی به زبان انگلیسی ارائه می‌شده. یعنی کافی بوده یک بچه در دورافتاده‌ترین مناطق به یک مدرسه‌ی دولتی برود تا بعد از چند سال بر انگلیسی مسلط بشود. این مساله به خصوص برای کشوری مثل مالزی که مردمانش به چندین زبان و نژادند بسیار مفید بوده. زبان انگلیسی نه فقط ابزار ارتباط با مردم سایر دنیا بلکه زبان ارتباط مردم داخل کشور هم بوده است.</p>
<p>بعدا مالایی‌ها و به ویژه به سرکردگی ماهاتیر محمد، سعی در جایگزینی زبان قوم مالایی به جای انگلیسی کردند و چنان با حدت آن را دنبال کردند که کار به لج‌بازی‌های کودکانه رسید: در حالیکه حتی در ایران و عربستان هم تابلوهای مسیریابی شهری و جاده‌ای به دو زبان ملی و انگلیسی هستند، تمام تابلوهای مسیریابی در مالزی به یک زبان هستند: مالایی!</p>
<p>خنده‌دارتر اینکه در دانشگاه بین‌المللی یو اس ام (و احتمالا سایر دانشگاه‌های دولتی مالزی) هم که کلی دانشجوی خارجی دارند و زبان آموزشی، انگلیسی است همه‌ی تابلوها به مالایی‌اند. بعد از نیم ساعت گیج زدن جلوی ساختمانی که رویش نوشته بود Kaminukasi فهمیدم این همان Communication خودمان است.</p>
<p>زبان مالایی البته زبان بسیار بدوی و ساده‌ای است. رسم الخط مخصوص ندارد و از حروف انگلیسی برای نوشتن استفاده می‌کنند (هرچند که مسلمانان تندرو در تلاش برای جا انداختن رسم الخط جاوی هستند: الفبای عربی با چند نقطه اضافه)</p>
<p>همان چیزی که نوشته می‌شود خوانده می‌شود با ساده ترین دستور زبان دنیا: چند کلمه را دنبال هم می‌آوری و جمله ساخته می‌شود. نیاز چندانی حتی به فعل نیست. معدود افعالش هم زمان ندارند!</p>
<p>جالبتر اینجاست که این زبان به قدری فقیر است که اگر کمی عربی و انگلیسی بدانید می‌توانید به مکالمه‌ی چند مالایی گوش بدهید و بفهمید که درباره چه چیز صحبت می‌کنند. درصد بزرگی از کلمات یا عربی‌اند یا انگلیسی. فارسی هم یافته‌ایم ما: انگور، خرما، نان، عرق (که البته عرک تلفظ می‌شود به یعنی نوشیدنی الکلی یا همان عرق خودمان).</p>
<p>چینی‌های پنانگ به یکی از گویش‌های ماندارین حرف می‌زنند. ماندارین زبان اصلی چینی است و پیونددهنده‌ی چینی‌های تمام دنیا. آنها بچه‌هایشان را به مدارس چینی می‌فرستند که به موازات مالایی، زبان چینی را هم یاد می‌گیرند. البته تا پیش از دهه‌ی ۷۰ که زبان مشترک انگلیسی بوده و به خصوص پیش از دوران ماهاتیر محمد که موج اسلام‌خواهی مالزی را برداشت، همه‌ی بچه‌ها به مدارس مشترک می‌رفته‌اند اما –آنطور که از چینی‌های پنانگ شنیدم- با قدرت گرفتن اسلام‌خواهان نه فقط مدارس جدا شدند بلکه نوعی نفرت از غیرمسلمانان به مسلمان‌ها تزریق شد.</p>
<p>ماهاتیر نخستین نخست وزیر مالزی بود که بر خلاف پیشینیانش نه حقوق خوانده بود و نه تحصیل‌کرده بریتانیا بود. چینی‌ها می‌گویند او پس از آنکه به قدرت رسید به صراحت گفت این سرزمین مال مالایی‌هاست و مسلمان‌ها حق و حقوق بیشتری دارند (قانون اساسی مالزی سکولار است). بعد شروع کرد به بورس کردن و ارسال دانشجوهای مالایی به عربستان سعودی برای وارد کردن &#8220;فرهنگ اصیل اسلامی&#8221;! در دهه‌ی هشتاد کم کم پاکسازی دانشگاه‌ها هم شروع شد و اساتید و دانشجویان مالایی جای اساتید و دانشجویان عمدتا چینی را گرفتند. در عرض مدت کوتاهی در کشوری که کمتر زن محجبه در آن دیده می‌شد نه فقط حجاب که حتی روبنده شیوع پیدا کرد. حجاب هیچ‌گاه اجباری نشد اما در مدارس دولتی به قدری بی‌حجابی برای مسلمان‌ها را نکوهش می‌کردند و فشارهای غیرمستقیم بر زنان بی‌حجاب مسلمان وارد می‌کردند که حجاب نشانه‌ای شد از زن مسلمان مالایی و البته ابزاری برای ارتقای سریعتر در سطح جامعه.</p>
<p>ماهاتیر بر اساس یک سیاست آگاهانه شکاف عظیمی بین مسلمانان و غیرمسلمان‌ها ایجاد کرد که همچنان وجود دارد و بسیار به ندرت می‌توان اکنون یک ارتباط دوستانه‌ی خانوادگی بین چینی‌تبارها و مالایی‌های مالزی دید. مساله‌ای که دولت مالزی منکر آن است و سعی در پوشاندنش دارد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>بهشت شکموها</strong></p>
<p>هزینه‌ی شامم با نوشیدنی شد ۱۴ رینگت. (خط داستان را که گم نکردید؟ شب اولی بود که در پنانگ بودم و رفته بودم به رستورانی چینی در نزدیکی هتل. معلوم می‌شود -علی‌رغم اینکه خواننده‌ی این وبلاگ وزین می‌باشید- چندان هم اهل مطالعه نیستید. کافیست یکی از رمان‌های محمود دولت‌آبادی را می‌خواندید تا یاد می‌گرفتید بعد از ۴۰ صفحه هم خط داستان را گم نکنید.) روینگت واحد پول مالزی است که جایگزین، دلار واحد پول قبلی این کشور شد و طبعا کلمه‌ای مالایی است. زمانی که به مالزی آمدم هر دلار آمریکا ۳٫۲۵ رینگت بود و در طول یک سال ارزش رینگت ۱۰ درصد در مقابل دلار بالا رفت و در حدود ۲۰ درصد در مقابل ریال. با ۵ دلار در پنانگ می‌شود شام و نوشیدنی خوبی خورد.</p>
<p>پنانگ سرزمین رویایی شکموهاست. البته شکموهایی که اهل تنوع‌اند نه مثل اکثر ایرانی‌ها که حالشان از بیشتر غذاهای خارجی بهم می‌خورد. شما اگر یک کارگر ساده هم باشید می‌توانید هر روز یک وعده غذا را بیرون از خانه بخورید. برعکس ایران و بسیاری از کشورهای دیگر که غذا خوردن بیرون از خانه –بجز فست فود- نوعی کالای لوکس محسوب می‌شود، در پنانگ رفتن به یک کافه و خوردن شام و نوشیدنی امری‌ست بسیار عادی. مثلا سر کوچه‌ی خانه‌ای که ما الان در آن زندگی می‌کنیم، رستورانی‌ست هندی که می‌شود در آنجا، یعنی در واقع پیاده روی دلبازی که میز و صندلی چیده‌اند، یک سِت تندوری را به ۶ و نیم رینگت خورد: یک سینه کامل یا ران مرغ را طرف جلوی رویت ادویه می‌زند و در تنوری که عین تنورهای نانوایی‌های ایران است می‌گذارد، بعد یک نان هم می‌چسباند به دیواره‌ی تنور، هردو را با پیاز و لیمو و سه نوع سس (آب خورش) هندی می‌گذارد جلویت. آه&#8230; آه&#8230; ارگاسم شکم. همه‌اش به دو دلار و نیم!</p>
<p>تازه چند قدم آنطرف‌تر در کافه‌ای که رومیزی‌های قرمز شیکتری دارد غذای مالایی-تایلندی می‌دهد به ۴ رینگت. بین این دو رستورانی چینی باکلاس‌تری هست که به هشت ۹ رینگت چنین چیزی برایتان سرو می‌کند: پلوی دم شده در آب نارگیل، یک ران سرخ شده مرغ، مقداری ماهی ریز و لوبیای خشک شده با چند قطعه خیار و سس. آنهم نه مثل فست فودها بلکه با گارسن و مجله برای مطالعه و وای‌فای برای اینترنت گردی.</p>
<p>با یک گشت کوچولو در پنانگ این غذاهای به راحتی و ارزانی در دسترسند: غذاهای تایلندی (که مالایی‌ها بومی کرده‌اند، مثل ناسی پاتایا) غذاهای چینی که بیشتر دریایی و گیاهی هستند، غذاهای هندی اعم از گوشتی و غیرگوشتی (برای هندوهایی که گوشت نمی‌خورند)، غذاهای ژاپنی مثل تپان‌یاکی و فست فودهای آمریکایی. البته اینها غذاهایی هستند که &#8220;به راحتی و ارزانی&#8221; در پنانگ یافت می‌شوند و الا غذاهای هنگ‌کنگی، تایوانی، عربی، ایتالیایی و امثال آنها را هم می‌شود با کمی جستجو پیدا کرد. معمولا چندان گران هم نیستند. (گران در اینجا یعنی ده دلار به بالا)</p>
<p>در پنانگ رسم است که میز و صندلی‌ها را در پیاده‌رو و فضاهای سرباز می‌چینند. آنها که سیر و سیاحت کرده‌اند می‌گویند از این لحاظ مثل پاریس است. البته لابد بالای شهر را می‌گویند وگرنه این اطراف دانشگاه که ما ساکنیم، این میز و صندلی های پلاستیکی شباهتی به یوروپ نمی‌برد هر چند که شاید شام خوردن با سه چهار یورو در فضای باز و هوای گرم و مرطوب شبانگاهی و باران‌های دلپذیر سلطنتی باشد که اروپایی ها هم غبطه‌اش را بخورند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align: left;">&#8230;ادامه دارد (البته نه مثل عمر آقای جنتی)</p>
<p style="text-align: left;">&nbsp;</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2386" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/02/20/2386/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۹ دی ۸۸؛ آنچه دیدیم و شنیدیم</title>
		<link>http://www.debsh.com/1389/10/08/1930/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1389/10/08/1930/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 29 Dec 2010 17:12:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[راپورت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=1930</guid>
		<description><![CDATA[تا وقتی که در ایران بودم سعی می‌کردم چه به عنوان یک شهروند معترض و چه به عنوان یک خبرنگار که سعی می‌کند حتی‌الامکان بی‌طرفانه و منصفانه وقایع را گزارش کند (و البته جهت‌گیری سیاسی و فکری (شاید رادیکال) خودش را هم دارد) در تمام راهپیمایی‌ها و حتی درگیری‌های خیابانی پس از انتخابات شرکت کنم. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تا وقتی که در ایران بودم سعی می‌کردم چه به عنوان یک شهروند معترض و چه به عنوان یک خبرنگار که سعی می‌کند حتی‌الامکان بی‌طرفانه و منصفانه وقایع را گزارش کند (و البته جهت‌گیری سیاسی و فکری (شاید رادیکال) خودش را هم دارد) در تمام راهپیمایی‌ها و حتی درگیری‌های خیابانی پس از انتخابات شرکت کنم. در بعضی ها شرکت مستقیم داشتم (مثل ۲۵ خرداد) و در بعضی (مثل ۱۶ آذر) دورادور وقایع را می‌دیدم. راهپیمایی روز عاشورا را از دست دادم چون تهران نبودم. نهم دی اما با یکی از دوستان رفتیم به طرف راهپیمایی. طبعا برای تماشا و گزارش و البته حواسم بود که حتی به عنوان یک سیاهی لشکر هم قاطی هواداران دولت نشوم. از میدان فلسطین تا خیابان انقلاب را با دوستم پیاده رفتیم.در این مسیر جمعیت گروهی می‌آمدند. یعنی خیابان خلوت بود بعد می‌دیدی یک دفعه صدنفر دارند شعارگویان می‌آیند. معمولا با اتوبوس آورده شده بودند و خودم خیلی از اتوبوس‌ها را دیدم. آنهایی که من دیدم همگی نمره دولتی بودند. شعارها خیلی تند بود و عکس‌های موسوی و کروبی و خاتمی در دست بعضی‌ها بود. لحن و شمایل اکثر پلاکاردها یادآور هنر بچه‌هایی بود که عکس معلمشان را روی دیواره‌ی داخلی مستراح مدرسه با شاخ و دندان گرازی نقاشی می‌کشند و زیرش فحش می‌نویسند. یک جا هم البته هنربیشتری به خرج داده بودند و طرح گرافیکی بزرگمهر حسین‌پور از موسوی را دستکاری کرده بودند و پرچم آمریکا را روی شنل موسوی انداخته بودند.</p>
<p><a href="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2010/12/9dey.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-1935" title="9dey" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2010/12/9dey.jpg" alt="نهم دی. خیابان فلسطین" width="400" height="300" /></a>اکثر زن‌ها چادری بودند. بعضی‌ها چادرشان را به کمرشان بسته بودند. تیپ‌ها بیشتر به منطقه‌های ری و ورامین می‌خورد. به وضوح بعضی‌ها هم اصلا تهرانی محسوب نمی‌شدند. حتی فکر کنم اتوبوس دولتی نمره زنجان هم دیدم. تیپ کارمند جماعت هم زیاد بود اما با همه‌ی اجبارها جمعیت غالب را تشکیل نمی‌داد. همان حوالی ساختمانی متعلق به شورای عالی انقلاب فرهنگی پیدا کردیم که هر چند هنوز ساعت اداری بود اما به خاطر شرکت کارکنان در راهیمایی تعطیل بود. با این حال به هوای دیدن یکی از مدیران آنجا که با حمید (دوستم) آشنا بود و هنوز رئیس دفترش سرکار بود رفتیم آخرین طبقه. از آنجا من رفتم روی بالکن تا خیابان‌های اطراف را بهتر ببینم. خیابان انقلاب شلوغ بود اما خیابان‌های فرعی خبری نبود شاید شلوغ‌ترینش همین خیابان فلسطین بود که همچنان به طور متناوب گروه‌هایی به آن می‌آمدند و شعاردهان به خیابان انقلاب می‌رفتند. خیابان انقلاب از میدان انقلاب تا تقریبا پل کالج آدم بود. آنطرف‌تر از پل کالج چنان خلوت بود که در میدان فردوسی (از سمت جنوب به شمال) ماشین‌ها تردد می‌کردند. از میدان انقلاب به سمت خیابان آزادی هم کسی نبود. جمعیت در بیشترین تخمین یک بیستم جمعیتی بود که روز ۲۵ خرداد در اعتراض به انتخابات به خیابان آمده بود. بی اعراق و بی تعصب می‌گویم.</p>
<p>بعد با حمید رفتیم خیابان انقلاب. البته سر تقاطع توی پیاده‌رو ایستادیم که تماشا کنیم. خیلی‌ها مثل ما بودند. در آنجا چند نفر را دیدم در شمایل کارمندها که به مردی که کاغذ آ-چهاری در دست داشت گفتند که اگر اجازه بدهد کار دارند و بروند. طرف هم گفت پس از همین گوشه بروید که کسی نبیندتان. آن دو تا هم خنده‌کنان رفتند. احتمالا اداره‌جاتی بودند و این بابا مسئول حضور و غیاب.</p>
<p>موبایلم را در آوردم که از جمعیت فیلم بگیرم چون دیدم دیگرانی هم دارند آزادانه جلوی چشم مامورها فیلم می‌گیرند. قاعدتا هم نباید اشکالی می‌داشت. بعد چند متر آنطرف‌تر درگیری لفظی شد. موبایل به دست رفتم جلو. دیدم دختر چادری چفیه به گردنی با چند مرد و زن (عمدتا مسن) دارد بر سر هاشمی جر و بحث می‌کند. از حرفهایشان این طور دستگیرم شد که آنها شعارهای خیلی تندی علیه هاشمی می داده‌اند و این می‌گفت درست نیست چون او منصوب رهبری است و از این حرفها. (بعدها یکی دیگر از رفقا به نام علی که حوالی چهارراه ولی‌عصر تماشگر بوده برایم گفت که حتی پلاکاردی دیده با این شعار رویش &#8220;فاحشه هاشمی / دوست دختر خاتمی&#8221; که زیرنویس عکس فائزه هاشمی و محمد خاتمی بوده). دختر داشت عصباتی‌تر می شد و من هم همینطور که داشتم به حرف هایشان گوش می دادم فیلم هم می‌گرفتم که ناگهان دستی بازویم را گرفت. برگشتم دیدم یکی از همان لباس شخصی‌های بیسیم در دست است. تیپش به ماموران وزارت کشور می‌خورد. خودم را زدم به کوچه علی چپ و گفتم مشکل کجاست و اگر مشکلی هست فیلم را پاک کنم که گفت بعدا معلوم می‌شود. به همین راحتی من را دستگیر کرده بود و داشت بی‌سیم می‌زد که بیایند من را ببرند. نگاهی به حمید کردم دیدم او هم بهت‌زده دارد من را نگاه می‌کند. همان کارت خبرنگاری و کارت عضویت در انجمن صنفی روزنامه‌نگاران که در جیبم بود – والبته همه جای دنیا وسیله نجات محسوب می‌شود- کافی بود که جزو مجرمان خاص محسوب شوم. موبایلی که در دستم بود کلی فیلم و عکس داشت که تا حد جواسیس بیگانگان مدرک جرم به دستشان می داد. آن هم در چه موقعیتی؟ فقط چند روز پس از ضربه سنگینی که در روز عاشورا خورده بودند و مثل گرگ گرسنه دنبال دریدن و خون خوردن بودند. آنقدر عصبیت و نفرت در همان شعارهای هوادارن عادی‌شان موج می‌زد که از تصور اینکه در پس و پسله‌های سپاه و وزارت کشور و وزارت اطلاعات چه خبر است خون در رگ آدم منجمد می‌شد.</p>
<p>آنقدر فکرم مشغول این چیزها بود که حتی وقت نمی‌کردم که بترسم یا خودم را ببازم! همه‌اش چند دقیقه طول کشید تا مافوق کسی که بازوی من را چسبیده بود پیدایش شود اما در همان چند دقیقه یک عمر زندگی خودم را مرور کردم. زندگی‌ای که در جمهوری اسلامی مصداق مجرمانگی بود. بدترینش اینکه خبرنگار بودم آنهم خبرنگاری که می‌شد ارتباط‌های فراوانی با رسانه‌های خارجی از او یافت یا برایش ساخت. بماند که دست کم صد نوشته طنز و غیر طنز در نقد دولت احمدی‌نژاد نوشته بودم که روی اینترنت در دسترس بودند.</p>
<p>مافوقش همان مرد میان‌سالی بود که چیزی شبیه هدفون در گوشش بود و در مجادله میان دختر چفیه بر گردن و فحش دهنده‌های به هاشمی سعی می‌کرد قضیه را فیصله بدهد هر چند که حق را به معترضان هاشمی می داد.<br />
صورت و لحن سرد و بیروحی داشت و خیلی من را یاد حسین شریعتمداری می‌انداخت. اما دمش گرم که به جوان زیردستش گفت موبایل من را چک کند و اگر چیز ناجور دیگری نداشت، این فیلم را پاک کند و ولم کند بروم. از عجایب اینکه حتی گفت &#8220;موبایلش را هم بده بره&#8221; که در آن روزها اتفاق نادری بود کلا. بدبختی اما اینجا بود که کلی فیلم هجوآمیز علیه احمدی‌نژاد و دیگران را همین چند روز پیش یکی از دوستان به بهانه &#8220;ببین چه مونتاژ بامزه‌ای کردن&#8221; روی موبایلم ریخته بود. طرف شروع کرد به تماشای یک یک فیلمها و قلب من داشت از حلقم می‌زد بیرون. خوشبختانه موبایلم یک عالمه فیلم‌های کوتاه کوتاه خانوادگی و معمولی داشت و آن کلیپ‌ها لای اینها افتاده بود. طرف بعد از چند دقیقه از تماشا خسته شد و با اکراه موبایل را داد که بروم. شکارش گریخت!</p>
<p>//</p>
<p>از حمید جدا شدن و رفتم دفتر روزنامه تهران امروز. آن زمان چند ماهی بود که ستون طنز روزانه‌ای در صفحه آخرش داشتم و بماند که چه خون دلی بود نوشتن طنز روزانه سیاسی و اجتماعی در آن دوران برای آدمی که یک آرمان‌هایی هم برای خودش دارد و فکر می‌کند اگر بخواهد گل‌وبلبلی بنویسد اصلا چرا بنویسد و نرود دنبال یک کار کم‌دردسرتر. دفتر روزنامه خیابان طالقانی بود و بعضی از راهپیمایی کننده‌ها داشتند پیاده از آنجا به طرف سه راه طالقانی برمی‌گشتند که احتمالا محل پارک بعضی اتوبوس‌ها بود (حدودا ساعت ۵ راهپیمایی تمام شد). رفتم اتاق مدیر مسئول روزنامه که احوالی ازش بپرسم که یک دفعه سر و صدایی از پایین آمد. دکتر بابایی رفت و من همانجا ماندم اما نیامد. جسته گریخته شنیدم که چند نفری از تظاهر کننده‌ها ریخته‌اند به روزنامه و بهانه‌شان هم این است که یکی از دختر-خانم‌های همکار بهشان توهین کرده. رفتم پایین جلوی نگهبانی و دیدم چند نفری آنجا هوار می‌زنند که بدهیدش؛ باید با ما بیاید که تحویلش بدهیم و طفلک رسول بابایی که یکی از خونسردترین و خوش اعصاب‌ترین و فروتن‌ترین آدمهایی‌ست که من تا به حال دیده‌ام هی از آنها خواهش می‌کند که بیایند دفترش بنشینند با هم صحبت کنند. یا لااقل بگویند که یک دختر جلوی ساختمان روزنامه چه کار با آنها کرده که اینقدر جوش آورده‌اند.</p>
<p>آنها اما نعره می‌زدند و فحش می‌دادند. از ما که &#8220;توی لونه‌ی فساد&#8221; کار می‌کنیم تا &#8220;تو که نمی‌تونی اینا رو جمع کنی بیخود می‌کنی که مدیر اینجایی&#8221; تا &#8220;قالیباف که بیاد درشو تخته کنه&#8221; هم هیچکدام را بی نصیب نگذاشتند. من کمی از حرف‌هایشان را پنهانی ضبط کردم. یکی‌شان آنچنان سرش را چند بار کوبید به دیوار و گفت &#8220;آره ما پول گرفتیم&#8230; پول گرفتیم&#8230; پول گرفتیم&#8221; که من یاد آن جوکه افتادم که طرف وسط لواط فرار می‌کند و می‌گوید &#8220;تو به خودت رحم نمی کنی وای به وقتی که نوبت من بشه!&#8221; و البته آنجا یادآوری چنین جوکی بیشتر آدم را به گریه می‌انداخت تا خنده.</p>
<p>بعد از مدتی زنگ زدند &#8220;حاجی&#8221;شان بیاید. خوش‌حال شدیم که احتمالا یک آدم مسن‌تر و لاجرم کمتر احساساتی می‌آید برای گفتگو. آن که آمد می‌خواستیم از دستش به همان پسره که سرش را به دیوار می‌کوبید پناه ببریم! می‌گفت اگر دختره را تحویل ندهید پایش بیفتد ساختمان روزنامه را به آتیش می‌کشیم. خیلی با احتیاط سعی کردم بفهمم حاجی چی‌کاره است که دستگیرم شد گویا رئیس حفاظت اطلاعات لشکر محمد رسول الله است. یا یک همچو چیزی. به هر حال کاملا مشخص بود که نه فقط اهل آتیش زدن هست که نیت کند به توپ هم می‌تواند ببندد. یکی دوبار هم طرف ما حمله کرد.</p>
<p><object classid="clsid:d27cdb6e-ae6d-11cf-96b8-444553540000" width="425" height="350" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"><param name="src" value="http://www.youtube.com/v/U3Q4NU4u2_E" /><embed type="application/x-shockwave-flash" width="425" height="350" src="http://www.youtube.com/v/U3Q4NU4u2_E"></embed></object></p>
<p>یک نفر به ذهنش رسید که از قالیباف کمک بگیرد. بالاخره کلیت روزنامه به تیم او منسوب بود. پاسخ نزدیکترین فرد به قالیباف و شخص شماره ۲ شهرداری تهران (و پیش از آن نیروی انتظامی کل کشور) به این مضمون بود: یک جوری جمع و جورش کنید. اصلا با اینها درگیر نشوید. اگر لازم شد دختره را هم بدهید ببرند اما نگذارید عده جمع کنند و بریزند به روزنامه!</p>
<p>رکیک ترین حرفی که می‌شد حدس زد یک دختر در خیابان طالقانی به همچو آدم‌هایی زده باشد این بود که &#8220;پول گرفتین اومدین راهپیمایی؟&#8221; که خب البته از سوی یک نفر که در روزنامه کار می‌کند بسیار نسنجیده بود اما در نهایت در حد متلکی می‌توانست باشد که جوابش نهایتا متلکی رکیک و بی‌ادبانه بود نه قداره کشی در حد تجاوزی ناموسی. رفتم طبقه چهارم که طرف را پیدا کنم ببینم داستان چی بوده که دیدم دارد به همکارانش می‌گوید حاضر است فداکاری کند و با آنها برود تا جان بقیه به خطر نیفتد. چیزی نگفتم. فقط فهمیدم طرف خیلی تازه‌کار است، در دلم گفتم باش تا صبح دولتت بدمد و لبخندم را دزدیدم. البته طرف قسم می‌خورد که رفته آن طرف خیابان چیبس بخرد و بعد برای بچه‌ی یکی از همکارها که پشت پنجره اینجا بوده کمی شکلک درآورده. همین و بس.</p>
<p>برو نبودند. یکی دو ساعت بعد هنوز همانجا دم در ایستاده بودند و می‌گفتند تا این را تحویل ندهید ما نمی‌رویم. نگهبانی روزنامه (که یکی‌شان اتفاقا از این بچه‌ هیاتی‌های خفن با ریشی انبوه بود) نظرش این بود که عاقلانه‌ترین راه اینست که بدهیم دخترک را ببرند اما این رفیق ریش‌انبوه‌مان همراه آنها برود تا دم کلانتری، بعد که رفتند درش بیاورد. این طرح را که به همکار فداکار گفتند، تازه حاجی را دورادور نگاهی کرد و زد زیر گریه و قسم می‌داد که &#8220;تو رو خدا نذارین منو ببرن.&#8221; البته همگی می‌دانستیم که ته این طرح نه به کلانتری که به یکی از آن دخمه‌های سپاه می‌رسد که فقط باید چند ماه دوید تا فهمید همچین کسی همچو جایی هست یا نه.</p>
<p><a href="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2010/12/tehran.mp3">tehran</a></p>
<p>فکری به ذهنم رسید. بدون اینکه با کسی هماهنگی کنم تلفن زدم به پلیس و گفتم عده‌ای اغتشاش‌گر ریخته‌اند به دفتر روزنامه. عمدا لحنم را طوری انتخاب کردم که طرف مقابل اینطور برداشت کند که مثلا عده‌ای از سبزها دارند جایی شلوغ می‌کنند. چاره ای نبود وگرنه شاید نمی‌آمدند. یک ربع بعد یک ماشین از کلانتری محله با یک افسر و چند سرباز آمدند. افسره آدم حسابی می‌زد. کشیدیمش تو و گفتیم ماجرا اینطوری‌ست و ما می‌خواهیم این همکارمان را تحویل شما بدهیم نه آنها. رفت با صاحب‌غیرتان مستقر در حیاط روزنامه صحبت کرد که شما بروید من این را دستگیرش می‌کنم. گفتند تا به چشم خودمان نبینیم که می‌بری‌اش به کلانتری ولش نمی‌کنیم. حدس زده بودند که طرف می‌خواهد متهمه را چند دوری بچرخاند و بعد که آبها از آسیاب افتاد برش گرداند روزنامه. خلاصه طرف را بردند و تا توی پاسگاه بدرقه‌اش کردند و طبعا برایش آنجا پرونده‌ای دست شد اما فکر می‌کنم از بلای بزرگی جست.</p>
<p>نهم دی ۸۸ بر ما اینگونه گذشت. بسیاری روزهای دیگر نیز هم.</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1930" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1389/10/08/1930/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
<enclosure url="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2010/12/tehran.mp3" length="1497643" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>حقارت تا کجا آقای دانشمند؟!</title>
		<link>http://www.debsh.com/1389/05/26/1711/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1389/05/26/1711/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Aug 2010 11:31:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدمشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[بیشعوری]]></category>
		<category><![CDATA[راپورت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=1711</guid>
		<description><![CDATA[پس از کودتای انتخاباتی ۲۲ خرداد و درگیری‌های پس از آن، فقط شدت خشم و کینه و قساوت سرکوبگران نبود که حیرت برانگیز بود بلکه &#8220;حقارت&#8221; بخشی از حاکمیت که به توهین و تحقیر اکثریت مردم پرداخت هم شگفت‌آور می‌نمود. حقارت الزاما با رذالت یکی نیست. اگر احمدی‌نژاد و دار و دسته با رذالتی وصف‌ناپذیر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پس از کودتای انتخاباتی ۲۲ خرداد و درگیری‌های پس از آن، فقط شدت خشم و کینه و قساوت سرکوبگران نبود که حیرت برانگیز بود بلکه &#8220;حقارت&#8221; بخشی از حاکمیت که به توهین و تحقیر اکثریت مردم پرداخت هم شگفت‌آور می‌نمود. حقارت الزاما با رذالت یکی نیست. اگر احمدی‌نژاد و دار و دسته با رذالتی وصف‌ناپذیر هم به سرکوب بسیار شدید مردم می‌پرداختند و هم آنها را خس و خاشاک و اراذل و اوباش و مزدور و وطن‌فروش می‌نامیدند هرچند که کارشان بسیار غیر اخلاقی بود اما حقارت‌آمیز نبود. حقارت اتفاقا از آن کسانی بود که احمدی‌نژاد و مشائی با تیپا آنها را از بلم کوچکشان به دریا انداخته بودند اما آنها بدون آنکه نیاز چندانی به سوار بودن بر این قایق تندرو داشته باشند همچنان متضرعانه به دنبال آنها شنای قورباغه می‌کردند. حداد عادل و محمدجواد لاریجانی دو نمونه بارز و مشمئز کننده از این دسته‌اند. هر دو دانش‌آموخته دانشگاه در بالاترین سطوح، هر دو از سابقون نظام (دست کم در مقابل تازه‌واردانی نظیر مشائی و محرابیان و بذرپاش و سایر اطرافیان احمدی‌نژاد)، هر دو بواسطه‌ی مناسبات خانوادگی در جایگاهی بسیار محکم در نظام آخوند-فامیل-سالار جمهوری اسلامی ایران. لاریجانی از یک سو پسر آیت‌الله میرزا هاشم آملی و از سوی دیگر برادر علی لاریجانی رئیس قوه مقننه و برادر صادق لاریجانی رئیس اخیر قوه قضائیه است و غلامعلی حداد عادل رئیس سابق مجلس شورای اسلامی پدرزن پسر رهبر جمهوری اسلامی ایران است و هر دو علاوه بر این مناسبات و سوابق ده‌ها سمت رسمی و غیررسمی در بالاترین سطوح حکومت فعلی دارا هستند.</p>
<p>افزون بر این هر دوی این افراد در یک چیز دیگر هم اشتراک عمیقی دارند و آن مواجهه با بی اعتنایی و حتی تحقیر از سوی احمدی‌نژاد و دولتش هستند. احمدی‌نژاد نه فقط به محمدجواد لاریجانی به عنوان یکی از بزرگترین نظریه‌پردازان جناح راست بی اعتنا بوده و از ارجاع هرگونه شغل آبرومندی به وی خودداری کرده بلکه چندین بار در سخنرانی‌های رسمی به راست سنتی و نظریه‌پردازانش هم توهین کرده است. حداد عادل اما به واسطه ریاست سابقش بر مجلس شورای اسلامی سهمی بیشتر از لاریجانی از تحقیر و توهین‌های احمدی‌نژاد برده و به ویژه نامه رسمی سراسر توهین احمدی‌نژاد خطاب به وی در آن زمان هنوز در یادهای بسیاری مانده و بیش از همه در یاد خود حداد عادل.</p>
<p>با این حال حدادعادل، دارنده مدرک دکتری و مدرس رسمی دانشگاه، رئیس سابق مجلس و نماینده و رئیس کمیسیون فرهنگی فعلی، پدرزن مجتبی خامنه‌ای و مشاور او و دارنده ده‌ها سمت بسیار مهم در جمهوری اسلامی روز یکشنبه ۲۴ خردادماه در &#8220;جشن پیروزی&#8221; احمدی‌نژاد &#8211; در همان مراسمی که او مردم معترض را &#8220;خس و خاشاک&#8221; خواند- با شور و شعف سخنرانی می‌کند و به جای دلداری دادن به مردمی که –به حق یا ناحق- معتقدند حق و رای آنها در انتخابات ناحق شده در شمایل &#8220;پااندازی حقیر&#8221; می‌گوید: «مگر در سال ۷۶ آقای خاتمی رأی نیاورد. مگر آنانی که به ایشان رأی ندادند که ۱۰ میلیون نفر هم بودند شیشه شکستند، تظاهرات کردند، شبهه افکنی کردند؟»</p>
<p>محمدجواد لاریجانی، ریاضی‌دان، استاد دانشگاه، موسس <a title="مرکز پژوهش‌های مجلس شورای اسلامی" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2_%D9%BE%DA%98%D9%88%D9%87%D8%B4%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%AC%D9%84%D8%B3_%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C">مرکز پژوهش‌های مجلس شورای اسلامی</a> ، رئیس پژوهشگاه دانش‌های بنیادی و رئیس کمیته حوقوق بشر قوه قضائیه هم در روزهای بعد به طور مستمر به موسوی و طرفدارانش می‌تازد و هر دم به شدت آنها می افزاید.  از جمله آنکه در یک همایش ظاهرا علمی<a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/09/090927_ma-iran-mjlarijani.shtml" target="_blank"> آنچنان عنان از کف می دهد</a> و که حتی خبرگزاری دولتی ایرنا هم پس از انتشار، به تعدیل سخنان او در مقایسه موسوی و معترضین با رجوی و مجاهدین خلق می‌پردازد.</p>
<p>از این نمونه‌ها باز هم می‌توان سراغ گرفت. شاید بیشتر آنها ناشی از کینه‌های قدیمی از دهه ۶۰ باشند اما سخن بر دشمنی ریشه‌دار گروهی با موسوی، چپ‌ها یا اصلاح‌طلبان نیست که اگر بود در میان این مرکبات دانشگاهی و عالی‌رتبه باید از چغندرهایی در ردیف نوحه‌خوان‌های بازار –که البته در معادلات سیاسی سال‌های اخیر نقشی بسیار پررنگ داشته‌اند- نیز یادی می‌شد. سخن بر سر حقارت جلوه‌گر در نحوه واکنش‌هاست که از گروهی بعید می‌نماید. از <a href="http://www.debsh.com/?p=1586  " target="_blank">لاشه‌لات‌هایی </a>که به مدد کلفتی توامان بازوها و صداهایشان به شهرتی رسیدند و بعدا توانستند به جای مدح پدر تازه درگذشته فلان حاجی متول بازاری، مدح رییس جمهوری را بگویند تا به جای تراول‌های صد هزارتومانی، کارخانه‌های چند میلیاردتومانی را &#8220;خارج از مناقصه&#8221; صاحب شوند انتظار چندانی نیست. مداحی و مجیزگویی، حقارت این بندگان کوچک خدا و خلقش نیست، کار و کاسبی آنهاست و اتفاقا هر چقدر که عایدات مدحشان بیشتر باشد موفق‌تر و ماجورتر محسوب می‌شوند.</p>
<p>حقارت از آن کسانی‌ست که با دانش و هوشی قابل اعتنا، بی‌اعتنا به حق و انصاف و شرافت بر علیه مردم حرف‌هایی می‌زنند و کارهایی می‌کنند، اما نه به کاری که می‌کنند و حرفی که می‌زنند اعتقادی دارند، نه برایشان سود چندانی دارد و نه نیازی به سود آن دارند.</p>
<p>از لات عرق سگی خورده‌ای که بر سر ده‌ هزار تومان پول دعوای خونین راه می‌اندازد انتظار چندانی نیست اما برای پزشک حاذقی که روزی چند عمل جراحی ده میلیون تومانی انجام می‌دهد و شامپاین صد و پنجاه هزارتومانی سفارش می‌دهد قبیح است سر یک میلیون تومان بیشتر یا کمتر به دست و پای بیماران متمولش بیفتد. چنین کاری نه با دانش او همخوان است و نه با درآمدهای هنگفتش؛ اخلاق که جای خود دارد.</p>
<p><a href="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2010/08/zanooooooooo.gif"><img class="alignleft size-medium wp-image-1713" title="zanooooooooo" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2010/08/zanooooooooo-300x243.gif" alt="" width="300" height="243" /></a>ماجرای برگزاری &#8220;همایش بزرگ ایرانیان مقیم خارج کشور&#8221; را هم بیش از هر چیز از منظر همین حقارت دید. عده‌ای از فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌ها و متخصصان ایرانی خارج از کشور به دعوت وزارت امور خارجه دولت احمدی‌نژاد به ایران می‌آیند و در شویی ننگین که صحنه‌گردانانش خود احمدی‌نژاد و رحیم مشائی هستند نقش سیاهی لشکر را بازی می‌کنند گویی انگار نه انگار که در این کشور حادثه‌ای چنان عظیم و جنایاتی چنین فجیع انجام شده است. پرهیز از سیاست و حتی طرفداری از احمدی‌نژاد و حکومت ایران مذموم نیست و اگر هم باشد حقیرانه نیست. حقارت این است که جمعی از دانشگاهیان ایرانی که همگی از سطح درآمد مالی متوسط به بالایی برخوردار هستند برای برخورداری از بلیط رایگان رفت و برگشت هواپیما و چند شب اقامت در هتل و گردش در ایران، تن به شرکت در چنین نمایش‌های وقیحی بدهند که حتی بیشتر دانشجویان کم بضاعت ایرانی هم از قبول چنین چیزهایی سربازمی‌زنند و چشم امید حکومت برای شرکت در چنین بازی‌هایی فقط به نمایندگان بسیجی‌اش در دانشگاه هاست.</p>
<p>این درست است که –بر خلاف تصور عوام، تا پیش از ظهور احمدی‌نژاد- سواد الزاما شعور و اخلاق و فرهنگ در پی نمی‌آورد، اما انتظار این است که آقا دکتر مهندس پرفسورهای مقیم ممالک خارجه دست کم از سطح شعور و شرمی در حد متوسط برخوردار باشند. دروغ گفتن برای ماستمالی قضیه از این هم بدتر است. اخیرا عده‌ای از شرکت‌کنندگان در آن همایش توضیحاتی برای شرکت کردن در برنامه دادند که مشخصا حاوی توهین به شعور مخاطبان و افزون بر آن، دروغ‌گویی است. یکی از آنها که پزشکی مقیم آلمان است –بدون ذکر نام خود- در<a href="http://aayande.wordpress.com/2010/08/13/14-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC-%D8%A7/"> وب‌سایتی</a> در دفاع از شرکت در آن همایش با پی‌رنگ آشنای &#8220;آی گولمون زدن&#8221; توضیحانی می‌دهد که بخشهایی از آن برای آگاهی از شرکت ساده‌لوحانه این نخبگان ایرانی در سواستفاده‌ای بزرگ از سوی احمدی‌نژادیان و نیز نگاهی بر منطق توجیهات برخی از شرکت‌کنندگان خواندنی‌اند: (تاکیدها از من)</p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;">قرار بود همایش دو روز باشد. البته یک روز هم، بعنوان روز ورود و جابجائی. تاریخ آن ۱۱ تا ۱۲ مرداد اعلام شده بود، اما به محض این که ما رسیدیم به ایران، آن را کش دادند و گفتند تا ۱۴ و حتی ۱۷ می خواهند طول بدهند. ورود ما به فرودگاه امام خمینی؛ خودش یک داستان است. حدود ۵ ساعت ما را در این فرودگاه نگهداشتند. پاسپورت های ما را اسکن کردند، به این بهانه که می خواهند براساس مشخصات آن کارت همایش صادر کنند. اما چنین کارتی هرگز صادر نشد و بجای <strong>آن کارت هائی بدون عکس و تنها با مشخصات اولیه صادر کردند،</strong> که بعدا دلیل آن را متوجه شدیم.</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;"><br />
</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;">پیش از رفتن به ایران و در برنامه ای که پیش از رفتن به سالن همایش به ما ابلاغ کرده و اطلاع دادند، <strong>صحبت از شرکت احمدی نژاد و سخنرانی وی درمیان نبود. </strong>همایش قرار بود پس از شروع، شرکت کنندگان را که همگی تحصیل کردگان و متخصصین بودند به چند “کارگروه” تقسیم کرده و ارتباط آنها را با دانشگاه ها برقرار کنند. قرار بود هیچ نوع تبلیغات سیاسی درباره این همایش نشود. هیچکدام از این قول و قرارها عملی نشد. یعنی به یکباره سروکله احمدی نژاد در مراسم افتتاح همایش پیدا شد.</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;"><br />
</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;">تا آنجا که من اطلاع دارم بیش از ۷۰۰ نفر به ایران دعوت شده بودند اما، شما اگر به فیلم های این همایش که حتی از تلویزیون ایران پخش شد خود دقت کنید، بسیاری از صندلی ها خالی بود، زیرا بیش از ۲۵۰ نفر از دعوت شدگان به محض پیدا شدن سرو کله احمدی نژاد از سالن خارج شدند. همه آنها معترض به این حضور بودند، چون قرار نبودن همایش تبدیل به نمایشی برای تبلیغ احمدی نژاد بشود. نزدیک ۴۰۰ نفر در سالن ماندند که از میان آنها هم، در اواخر سخنرانی احمدی نژاد عده ای در اعتراض به حرف هائی که او زد سالن را ترک کردند. روز دوم کنفرانس به زحمت تعداد حاضران به ۴۰۰ نفر می رسید. خیلی از آنها حتی محل استقرار خود در سه هتل بزرگ تهران که برایشان در نظر گرفته شده بود را ترک کرده و رفتند به خانه های اقوام خود.</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;">به هیچکدام از “کارگروه”هائی که تشکیل شد، اجازه ارتباط با دانشگاه را ندادند. یک سد امنیتی بین ما و دانشگاه ایجاد کرده بودند.</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;"><br />
</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;"><strong>از همان روز اول و پیش از مراسم افتتاحیه، عده ای که مانند ما کارت همایش به گردن داشتند وارد سالن شده و بین صندلی ها پخش شدند. آنها از خارج نیآمده بودند</strong> و هیچکدامشان را در سه هتل محل استقرار مهمانان ندیده بودیم و اصلا ریخت و قیافه پرفسور و متخصص و تحصیل کرده خارج از ایران نداشتند. با ورود آنها به سالن همایش، تازه ما متوجه شدیم که چرا کارت های عکس دار برای ما، مطابق پاسپورت هایمان صادر نشده بود&#8230; آن کسی که نمایش تهوع آور زدن زانو در برابر احمدی نژاد را اجرا کرد، یکی از همین افرادی بود که میان مهمانان همایش جا زده بودند. تمام آن مراسم را قبلا شاید بارها تمرین کرده بود. خیلی خوب میدانست از کدام سمت برود بالا، کجا بایستد و چگونه زانو بزند. خیلی تمرین کرده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;"><br />
</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;">یکی از سخنرانی های بسیار کوتاه و اعتراضی این همایش را پرفسور نجابت کرد. او در واکنش به آن صحنه ها و وضعی که درست کرده بودند و این همه خودی و غیر خودی که در کشور بوجود آورده اند، آرام و متین گفت: من در این مملکت بیش از هزار عمل جراحی بدون مزد انجام داده ام. از جبهه تا پشت جبهه. یک روز امام خطاب به ما گفت: شما به مردم خدمت کردید و هرکس که به مردم خدمت کند، در هرکجای دنیا که باشد، اسلام را معرفی کرده است.</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;">واقعا که پاسخ آن صحنه سازی ها و صحنه هائی که ما به چشم دیدیم، همین سخنرانی کوتاه پرفسور نجابت و جمله ای بود که از امام نقل کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;"><br />
</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;">آن تشویق هائی که در سالن، هنگام سخنرانی احمدی نژاد دیدید، <strong>همه</strong> مربوط به همان کسانی بود که با کارت بدون عکس قاطی ما به سالن آورده بودند و اتفاقا دوربین های تلویزیون هم همیشه روی آنها متمرکز بود.</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;">بحث اصلی بین همه ما در فاصله سخنرانی ها، اوضاع آشفته و بلبشوی حاکم بر کشور بود و خیلی ها از این فرصت چند روزه استفاده کردند و رفتند محل اصلی تظاهرات بعد از انتخابات ۲۲ خرداد را دیدند. پل حافظ بیشترین بیننده را داشت.</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;"><span style="color: #003366;">&#8230; تا یادم نرفته این نکته آخر را هم بگویم. روز دوم، یکی از پرفسورهای معروف ایرانی مقیم آلمان به رحیم مشائی گفت: ما از اینجا (داخل کشور) بی خبر نیستیم. شما می گوئی ۵ میلیون ایرانی در خارج از کشورند. این ۵ میلیون اگر با خانواده خود، همسر و پدر یا پدربزرگ خود درتماس باشند، حداقل شامل ۱۵ میلیون ایرانی می شود. فکر نمی کنید که آن ۱۰ میلیون، به این ۵ میلیون می گویند که در کشور چه می بینند؟</span></p>
<p>بسیار جالب است که اگر به گفته راوی و از قول &#8221; یکی از پرفسورهای معروف ایرانی مقیم آلمان&#8221;، &#8220;این ۵ میلیون خارج از کشور&#8221; بواسطه &#8220;آن ۱۰ میلیون داخل کشور&#8221; از اوضاع و احوال ایران در سال‌های اخیر خبردارند و میزان مشروعیت دولت احمدی‌نژاد را می‌دانند چطور در چنین مراسم سراسر دولت ساخته‌ای شرکت می‌کنند و اوج اعتراضاتشان به دولت کودتا به جملات مشمشع &#8220;پروفسور نجابت&#8221; محدود می‌شود که بعد از یادآوری انجام هزار عمل جراحی بدون مزد و منت توسط خود، از قول &#8220;امام خمینی&#8221; خطاب به خود می‌گوید: «شما به مردم خدمت کردید و هرکس که به مردم خدمت کند، در هرکجای دنیا که باشد، اسلام را معرفی کرده است.»؟ و بعد هم راوی باشهامت که حتی پل حافظ را هم دیده تاکید می‌کند: &#8220;واقعا که پاسخ آن صحنه سازی ها و صحنه هائی که ما به چشم دیدیم، همین سخنرانی کوتاه پرفسور نجابت و جمله ای بود که از امام نقل کرد&#8221;!</p>
<p>انداختن تمام و کمال مسئولیت به گردن کسانی که کارت به گردن داشتند اما &#8221; اصلا ریخت و قیافه پرفسور و متخصص و تحصیل کرده خارج از ایران نداشتند&#8221; هم از آن ادعاهایی‌ست که نه فقط قابل باور نیست بلکه اگر هم باشد مسئولیت &#8220;پروفسور و متخصص و تحصیل‌کرده&#8221;‌های واقعی را که شاهد چنین سدءاستفاده‌هایی بودند اما باز هم به شرکت در آن شو تبلیغاتی ادامه دادند را بیشتر می‌کند.</p>
<p><a href="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2010/08/hamayesh1.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-1714" title="hamayesh1" src="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2010/08/hamayesh1.jpg" alt="" width="290" height="145" /></a>نکته جالبتر و اصلی آن است که گروهی مدعی‌اند -و همین پزشک آلمانی هم تاکید می‌کند- که در دعوت‌نامه‌ها حرفی از سخنرانی احمدی‌نژاد نبوده است و این درحالیست که از چند هفته پیش از برگزاری مراسم طبق برنامه‌ای که توسط ترتیب‌دهندگان همایش تنظیم شده و برای مدعوین فرستاده می‌شد بر سخنرانی احمدی‌نژاد در مراسم افتتاحیه تاکید شده بود. از اینجاست که مساله شرکت حقارت بار در چنین مراسمی و توهین به شعور مخاطبان در توجیه آن، جای خود را به <strong>دروغ </strong>می‌دهد. در ابتدای فایل پی‌دی اف ارسالی که از سوی &#8220;فاطمه فرجندی؛ مسئول دبیرخانه کارگروه علمی آموزشی/ شورای عالی امور ایرانیان خارج از کشور وزارت علوم ، تحقیقات و فناوری&#8221;  عینا در پیوست همین مطلب ضمیمه شده است صراحتا به سخنرانی احمدی‌نژاد در مراسم افتتاحیه اشاره شده است.</p>
<p>×××××××××××</p>
<p>حقارت گروهی انسان‌ها در قیاس با شرافت و آزادگی گروهی دیگر رنگ می گیرد. همانگونه که اعمال افرادی نظیر حداد عادل و لاریجانی در  کنار آزادگی امثال نوری‌زاد و تاج‌زاده و صدها آزاده‌ی مشهور و گمنام دربند دیگر بیشتر به چشم می آید، برعهده گرفتن نقش سیاهی لشکر به ثمن بخس توسط این دانشگاه‌دیدگان فرنگ رفته و سپس توسل به دودوزه‌بازی و دروغ‌گویی برای توجیه آن، آنگاه بیشتر خود را می نمایاند که بدانیم هزاران نفر از دعوت شدگان به این مراسم در سراسر جهان در اعتراض به دولت کودتا از شرکت در آن سرباز زدند و حتی برخی برای ناکام گذاشتم کودتاچیان در این بازی دست به اقداماتی نیز زدند. یکی از همین افراد شریف چندی پیش از برگزاری جزئیات دعوت‌ها و از جمله همین فایل ضمیمه را در اختیار نگارنده گذاشته بود. امید است معدود شرکت‌کنندگان در آن همایش دست کم نمایندگی این افراد را برعهده نگیرند. یک بلیط دو سره و چند شب اقامت رایگان در هتل چهار ستاره با پول حکومتی که جویندگان رای را در زندان هتک حرکت می‌کند و جوانان معترض بیست و چند ساله را دار می‌زند و از جیب مردمی که هر روز بیکاری و گرسنگی و فلاکتشان بیشتر می‌شود، ارزش این حرکات را ندارد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.debsh.com/wp-content/uploads/2010/08/hamayesh.pdf">دریافت فایل پی دی اف دعوتنامه که برای همه مدعوین ارسال شده بود</a></p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1711" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1389/05/26/1711/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اسلام زرد، اسلام متفاوت؛ یک نمونه شگفت‌انگیز</title>
		<link>http://www.debsh.com/1389/05/09/1666/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1389/05/09/1666/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 Jul 2010 15:36:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[راپورت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=1666</guid>
		<description><![CDATA[در این چند ماهه به این نتیجه رسیده‌ام که برای مواجهه با یک مدل بسیار متفاوت از جهان اسلام حتما باید به جنوب شرق آسیا سفر کرد و در میان مردمان این ناحیه زندگی. به نظر می رسد اصولا اسلام اینجا چیزی سوای اسلام خاورمیانه باشد که البته در آنجا هم با مسلمانان متفاوتی مواجهیم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در این چند ماهه به این نتیجه رسیده‌ام که برای مواجهه با یک مدل بسیار  متفاوت از جهان اسلام حتما باید به جنوب شرق آسیا سفر کرد و در میان مردمان  این ناحیه زندگی. به نظر می رسد اصولا اسلام اینجا چیزی سوای اسلام  خاورمیانه باشد که البته در آنجا هم با مسلمانان متفاوتی مواجهیم اما در  این سوی جهان عمق تفاوت‌ها بسیار بیشتر از آنیست که در میان فرهنگهای  خاورمیانه مسلمان هست. تا به حال فکت‌های زیادی از این تفاوت‌های بنیادی  جمع کرده‌ام که هر بار خواسته ام بنویسم گفته‌ام بگذار کاملتر بشود. امشب  که با <em>دیتو</em> گپ میزدم به این فکر افتادم که عجالتا همین حرفهای دوستم  را بدون روتوش و دسته‌بندی اینجا بنویسم، ده‌ها نمونه دیگر را بگذارم برای  بعد.</p>
<p>اینکه دقیقا دیتو را چطور می‌توان معرفی کرد یک مقداری سخت است. پدرش از  سیاهان آفریقای جنوبی است که البته اجدادش رگ و ریشه اندونزیایی هم دارند و  مادرش از مسلمانان چینی. دیتو تبعه اندونزی است، زنش از مسلمانان چینی است  و دو تا بچه دارند. دیتو دانشجوی دکتری <span style="text-decoration: line-through;">جامعه</span>‌روان‌شناسی است.</p>
<p>امشب بحث اسلام اندونزی بود. دیتو گفت که از دوران دبستان اولین چیزی که  به آنها آموزش می‌داده‌اند این بوده که اندونزی سرزمینی‌ست با مردمانی با  دین‌های متفاوت و همه باید یاد بگیرند که به پیروان ادیان و مذاهب دیگر  احترام بگذارند و هیچ کس برتر از دیگری نیست (مقایسه شود با آنچه به  دانش‌آموزان ایرانی آموزش داده می‌شود). او می‌گفت اندونزی هر چند که  پرجمعیت‌ترین کشور مسلمان است اما کشوری اسلامی نیست و سکولار است. در جای  دیگری از صحبت طولانی‌مان دیتو گفت برای اینکه بدانی اسلامی که در اندونزی  داریم از کدام دست است بگذار برایت از فاحشه‌خانه‌های شهر خودم در اندونزی  بگویم. در شهر ما چند محله به فاحشه‌خانه‌ها اختصاص یافته و بدون آنکه مشکل  چندانی داشته باشند فعال هستند. عموم مسلمان‌ها نه فقط نفرتی از آنها  ندارند بلکه نوعی حس همدردی با این زنان فقیر و فداکار که برای خرج  خانواده‌شان تن به این کار می‌دهند دارند. تا آنجا که حتی اسلامیست‌ها  (بنیادگرایان) هم که گاهی در بارها و هتل‌های اندونزی بمب‌گذاری می‌کنند  هیچگاه در این اماکن بمبگذار نکرده‌اند.</p>
<p>دیتو می‌گفت یکی از این محله‌ها در همسایگی منزل پدرزنم بود و هیچ کس  گلایه‌ای نمی‌کند. یک بار هم که کلونی مسلمان‌ها تصمیم داشت یکی از این  محله‌ها را خراب کند و به جایش خانه بسازد، همگی متفق‌القول بودند که باید  مکان دیگری برای ساکنان آنجا خریداری شود. بعد چرتکه انداختند و دیدند  نمی‌صرفد، خودشان رفتند در مکان جدید خانه ساختند و کاری به کاری آن محله  نگرفتند.</p>
<p>اما عجیب‌ترین بخش حرفهای دیتو اینجا بود که می‌گفت یک روز ظهر که بیکار  بودیم به یکی از دوستانم که از مشتریان یکی از این محله‌ها بود گفتیم بیا  سری به این محله بزنیم ببینیم چه خبر است. گفت الان نه، ۲۰ دقیقه دیگر  برویم. پرسیدم چرا؟ گفت الان وقت نماز است و آنها در مسجد هستند!</p>
<p>وقتی حرف به اینجا رسید با تعجب از دیتو پرسیدم چطور ممکن است؟ گفت چون  آنها مسلمان هستند و خودش هم در جریان است که در ماه‌ رمضان این محله‌ها  نیمه تعطیل می‌شود و دولت امام جماعت‌های زن به این محله‌ها اعزام می‌کند  تا کارکنان آنجا تحت نظر آنها قرآن بخوانند و به عبادت بپردازند. دیتو گفت  حتی در این محله‌ها رستوران‌هایی هست که غذای حلال سرو می‌کند و کارکنان  رستوران که معمولا مسلمان هستند و خانه‌شان هم وسط محله است، بدون هیچ  مشکلی با فاحشه‌ها و مشتریانشان، فقط با نصب تابلوی کوچکی با نوشته &#8220;این  خانه عادی است، مشتری پذیرفته نمی‌شود&#8221; (یا همچین چیزی)، در آنجا زندگی  می‌کنند.</p>
<p>دیتو گفت که زنش (زن دیتو –بدون هیچ اجباری- محجبه است) زمانی که در  کشورشان بوده‌اند برای یک کمپانی لوازم آرایشی کار می‌کرده است که مشتریان  اصلی‌اش در شعبه محل خدمت همسرش، همین فاحشه‌های مسلمان بوده‌اند و همین زن  مسلمان محجبه‌ی دیتو نه فقط مشکلی با آنها نداشته که با چند نفر از آنها  دوست شده است.</p>
<p>×××</p>
<p>این موضوع اینقدر به نظرم عجیب و جالب آمد که داغاداغ در اینجا نوشتم.  هرچند که ضروری است تاکید کنم مسلمان‌ها در جنوب شرق آسیا هم بسیار متنوع و  متفاوتند و مثلا اسلامی که در مالزی غالب است به طور کلی متفاوت از  اسلامی‌ست که در بخش‌هایی از چین و اندونزی وجود دارد. در این‌باره بعدا  خواهم نوشت.</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1666" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1389/05/09/1666/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>&quot;به احمدی‌نژاد رای دادم به تقلب که رای ندادم&quot;- بازخوانی شخصی آنچه گذشت۲</title>
		<link>http://www.debsh.com/1389/03/21/1619/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1389/03/21/1619/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 11 Jun 2010 16:05:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[راپورت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/?p=1619</guid>
		<description><![CDATA[بهار سال ۸۸ طبق یک قرار دوستانه، صبح‌های جمعه با علی می‌رفتیم کوه. قرار گذاشتیم صبح روز رای‌گیری هم برویم چون من می‌توانستم تا ساعت ۱۰ و ۱۱ که رسانه‌ها شروع به کار می‌کنند برگردم. صبح ساعتای ۵ بود که از خواب بیدار شدم و به علی اس‌ام‌اس زدم که هر وقت بیدار شد به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بهار سال ۸۸ طبق یک قرار دوستانه، صبح‌های جمعه با علی می‌رفتیم کوه. قرار گذاشتیم صبح روز رای‌گیری هم برویم چون من می‌توانستم تا ساعت ۱۰ و ۱۱ که رسانه‌ها شروع به کار می‌کنند برگردم. صبح ساعتای ۵ بود که از خواب بیدار شدم و به علی اس‌ام‌اس زدم که هر وقت بیدار شد به من بزنگد. ساعت از ۸ گذشته بود که تلفن زد که مگر قرار نبود خبر بدهی؟ معلوم شد اس ام اس من نرسیده. چک کردیم دیدیم سرویس پیام کوتاه کلا از کار افتاده.</p>
<p>ظهر رفتم مسجد محله‌مان –طرفای میدان سلماس تهران- رای دادم. خیلی شلوغ بود و جو کاملا به نفع موسوی بود. بعد خواستم بروم سایت آینده پیش فواد و عمار که تلفن زدند نیا که ریختند سایت را پلمب کردند. بچه‌ها می‌گفتند برای پلمب دفتر فسقلی یک سایت با چهار پنج نفر آدم، ده پانزده نفر آدم که از حکم قضایی تا میله‌گرد و اسلحه همراه داشته‌اند آمده‌اند. زنگ را که می‌زنند اول می‌گویند از پست هستیم و در را باز کنید. اینها هم می‌گویند آخر نوابیغ! روز جمعه پست کجا بود؟ اما آنها با تهدید سرایدار به هر حال می‌آیند بالا و نزدیک بوده در آپارتمان را بشکنند که راهشان می‌دهند و سایت پلمب می‌شود.</p>
<p>بچه‌ها می‌گفتند بوی تقلب وسیع می‌آید و از همین حالا رسانه‌های احمدی نژادی خبر از پیروزی می‌دهند. قرار شد من بروم دفتر یک سایت دیگر که بتوانیم حتی‌القدور اطلاع‌رسانی کنیم. رفتم دفتر سایت فرارو که هم به خاطر آنکه موسسش بودم با سیستمش آشنایی داشتم، هم ستون ثابت طنز روزانه در آنجا داشتم و هم با مدیرش آقای محمدحسین خوشوقت (مدیر کل رسانه‌های خارجی وزارت ارشاد در دوره اصلاحات) روابطمان خوب بود. با فواد صادقی که در خانه‌اش دم به ‌دم اخبار را از منابع موثقی که اکثرا اصولگرایان حامی موسوی بودند می‌گرفت در ارتباط بودم و با چند نفر دیگر در جاهای مختلف ایران به خصوص مشهد. در آنجا موثق‌ترین اخبار را تنظیم می‌کردم و به چند نفر که مسئولیت گرداندن سایت را داشتند می دادم که منتشر کنند اما آنها بیشتر توی فیس بوک و توییتر و بالاترین دنبال خبر ساختن از چیزهایی بودند که حتی در حد اظهار نظر شخصی هم نمی‌شد محسوبشان کرد و شاید همان اصطلاح توییت برایشان مناسب‌تر باشد. به هر زحمتی بود خبرهایم را منتشر می‌کردم اما همان‌جا تصمیم گرفتم این آخرین روز همکاری من با این سایت باشد (در روزهای بعد به بهانه‌های مختلف از همکاری با فرارو سرباز زدم). خبرها هر لحظه حاکی از تقلب و خشونت و تمام شدن تعرفه در حوزه‌هایی بودند که موسوی برتر بود. خودمان هم که همان‌روز می‌خواستیم برای یکی از بستگان که مبتلا به سرطان پیشرفته بود (و اندکی بعد درگذشت) تقاضای صندوق سیار کنیم شنیده بودیم که می‌گفتند نداریم و مجبور شدیم طرف را کشان کشان ببریم پای صندوق. اما داستان هر لحظه جدی‌تر می‌شد.</p>
<p>در بعضی جاها هم وضع احمدی‌نژاد خوب بود. مثلا یکی از بچه‌ها که مشهد در شهرک رجایی (که منطقه‌ای فقیرنشین است) ناظر صندوق بود تلفنی به من گفت که دیده است تقریبا همه رای دهنده‌ها به احمدی‌نژاد رای داده‌اند و بعد که پرس‌وجو کرده شنیده که به همگی تلفن زده‌اند و یا در خانه‌شان رفته‌اند و وعده سهام عدالت مخصوص و این جور چیزها داده‌اند.</p>
<p>همین آشنای مشهدی همان شب پیش از شمارش آرا در حالی که صدایش می‌لرزید به من تلفن زد و گفت یکی از دوستانش که –طرفدار موسوی است و- در فرمانداری مشهد کار می‌کند به او تلفن زده است و گفته است &#8220;الکی پای صندوق نایست. احمدی‌نژاد با ۶۰ درصد رئیس جمهور شده و الان در فرمانداری دارند شیرینی پیروزی‌اش را تقسیم می‌کنند!&#8221;</p>
<p>به موازات همین سایت‌های طرفدار دولت و در راس همه فارس نیوز خبر از جلو بودن احمدی‌نژاد می دادند پیش از آنکه مهلت رای‌گیری به پایان برسد و جالب این بود که شیب نمودارها در هر به‌روز رسانی اطلاعات یکسان بود! حدودا ساعت ده شب بود که خبر دادند آی‌طنز هم فیلتر شده. سایت آی‌طنز، سایت تخصصی فارسی زبانی‌ست که از سال ۸۵ فعال بود و خرداد سال ۸۸ با صرف انرژی و هزینه (برای من) زیاد، راهش انداخته بودم و امیدوار بودم فعالیت در آن به عنوان یک شغل ثابت برای من و برخی دوستانم درآید. از این رو خبر متاثرکننده‌ای برای من بود اما آن شب شبی نبود که زیاد به آی‌طنز فکر کنم.</p>
<p>چند ساعتی در نیمه شب روند به روزرسانی سایت فارس متوقف شد. گویا خودشان متوجه شده بودند ماجرا زیادی &#8220;رو&#8221; است اما به هر حال مشخص بود با این روش احمدی‌نژاد با رایی بین ۵۵ تا ۶۵ درصد برنده اعلام خواهد شد. روحیه طرفداران موسوی به وضوح تضعیف شده بود. همان زمان یکی از بچه‌ها که در ستاد موسوی مستقر بود خبر داد که موسوی اعلام کنفرانس مطبوعاتی فوق‌العاده کرده و او دارد به آنجا می‌رود. نیم ساعت بعد خبردار شدیم که موسوی خودش را برنده انتخابات اعلام کرده واز مردم خواسته برای جشن پیروزی آماده باشند. این کارش روحیه را تا حد زیادی برگرداند. همان شب بود که من مطمئن شدم در انتخاب موسوی اشتباه نکرده‌ایم و این مرد از قماش خاتمی سازشکار (یا جبون) نیست.</p>
<p>دم‌دمای صبح بود که با سردرد به خانه برگشتم و خوابیدم. حدود ساعت ده از خواب بیدار شدم و دیدم پریسا با بهت دارد بی‌بی‌سی فارسی را نگاه می‌کند که در آن اعلام می‌شود که احمدی‌نژاد به عنوان رئیس جمهور انتخاب شده. جالب اینجا بود که بی‌بی‌سی با لحنی این مطلب را می‌گفت که انگار دارد از انتخابات فرانسه گزارش می دهد و گه‌گاهی آن وسط‌ها اشاره‌ای هم می‌کرد که &#8220;البته بعضی هم به نتیجه معترضند.&#8221; و البته از عجایب هم این بود که امکان دریافت سیگنال بی‌بی‌سی فارسی برای ما که خانه‌مان تقریبا پشت وزارت کشور بود همیشه محال بود اما از آن روز صبح مشکل برطرف شده بود!</p>
<p>به عادت همیشگی پیاده راه افتادم طرف اتاق کوچکی که از یکی از دوستان در نزدیکی بولوار کشاورز کرایه کرده بودم تا به کارهایم بی‌دنگ و فنگ و سروصدا و اعصاب‌خوردی تحریریه و اداره و کافه و جاهای دیگر برسم. از میدان فاطمی که می‌گذشتم اولین درگیری‌ها را دیدم، هرچند که دیشب گزارشش را شنیده بودم. منطقه کاملا حالت نظامی داشت و البته نیروهای لباس شخصی هم فت و فراوان بودند. یکی‌شان یک جوان معترض را کتک زنان به سمت یک وانت بار مسقف برد اما به جای آنکه او را آنجا محبوس کند با دوستانش به بالای سقف کشاندندش و با شدت بیشتری آن بالا کوفتندش، که یعنی ایهی‌الناس؛ حواستان باشد ها!</p>
<p>رفتم دفتر. دمق پریشان افسرده عصبی غمگین. اینترنت هم قطع بود. در بیشتر جاها خبرها حاکی از جلو بودن موسوی داشت حتی مشهد که همان دوستی که در شهرک رجایی ناظر صندوق بود، خبر داد که با با سایر دوستانش در کمیته صیانت از انتخابات (که با قطع اس‌ام‌اس فلج شد) دور هم نشسته‌اند و صندوق‌ها را جمع زده‌اند و دیده‌اند در مشهد وضع موسوی در این انتخابات از وضع خاتمی در انتخابات دوم خرداد بهتر است. هنوز جای امید برای بازشماری بود اما ساعت ۴ که خبر رسید آقای خامنه‌ای انتخاب احمدی‌نژاد را تبریک گفته همه چیز تمام شد. با دوستم حمید که اهل تجارت و اقتصاد است اما او هم آن‌روز و بسیاری از روزهای بعد از شدت فشارهای روانی دست و دلش به کار نمی‌رفت آمدیم خیابان ولی‌عصر. جسته و گریخته مردم شعارهایی می‌دادند و البته نیروهای نظامی و انتظامی و لباس شخصی و اطلاعاتی آنقدر بودند که معلوم بود کاملا برای چنین وضعیتی آمادگی داشته‌اند. سر تخت طاووس (مطهری) اما ورق برگشته بود. یک اتوبوس به آتش کشیده شده بود و خودپرداز چند بانک داغون شده بودند که به نظرم وسط آنهمه مامور مسلح کاملا مشکوک بود. در کوچه‌ها درگیری بود و مردم سنگ‌پرانی می‌کردند. در مقابل نیروهای انتظامی هم از هیچ کاری فروگذار نمی‌کردند. (از آن روز به بعد مکررا دیدم که نیروهای مسلح به سپر و باتوم و اسلحه به مجرد اینکه اولین سنگ را می‌دیدند، به سمت جمعیتی که در آن رهگذران عادی هم بودند بی‌مهابا سنگ و پاره‌آجر پرتاب می‌کردند)</p>
<p>یک جا یکی از معترضین از یک موتوری بنزین گرفت که کوکتل مولوتف درست کند اما صاحب موتور می‌‌گفت چرا نمی‌روی آن پرایدی که آن گوشه پارک است را آتش بزنی؟ بنزین را از یارو گرفتیم. مقابل وزارت کشور اما وضع دیگری بود. عده‌ای از طرفداران احمدی‌نژاد در حالی که شعار می دادند و سینه می‌زدند تجمع کرده بودند و طرفداران موسوی را تحقیر می‌کردند. صدای دختری چادری از هواداران موسوی که گریه کنان زیر لب جوابشان را می‌داد هنوز در گوشم است. ما را به کوچه های اطراف می‌راندند که مرد میانسالی رفت جلوی یک افسر پلیس و گفت اگر می‌شود من را دستگیر کنید! هنوز آن موقع ماجراهای کهریزک و بدتر از آن به گوش خیلی‌ها نخورده بود. یارو را یکی دو تا باتوم زدند و هلش دادند توی کوچه.</p>
<p>تا شب بیرون بودم. شب که آمدم خانه دیدم همسایه‌های مجتمع توی حیاط جمعند. یکی از خانمها با صدای بغض‌آلودی می‌گفت تو که می خواستی احمدی‌نژاد را دربیاوری از توی صندوق چرا ما را الکی امیدوار کردی و چهار ساعت توی صف رای مچل کردی؟ به گمانم با من نبود!</p>
<p>فردا ظهر باز هم توی خیابان بودم. جشن پیروزی احمدی‌نژاد در میدان ولی‌عصر بود و جمعیت اندکی از سمت بالا به میدان سرازیر بودند. آنقدر کم بودند که حتی تا سر خیابان زرتشت را هم پرنکردند اما تا دلت بخواهد تحقیر می‌کردند و ناسزا می‌گفتند. دختری چادری که با پدرش آمده بلند بلند می‌گفت&#8221; پس کوشن؟ این ۲۳ میلیون یه فوتشون کنن باد برده‌شون.&#8221;</p>
<p>دورترک، از سر زرتشت به بالا مخالفان قلع و قمع می‌شدند. اثر گاز فلفل را برای اولین آن روز دیدم که توی چشم دختری که معترض بود و می‌خواست برود دور میدان پاشدیدند. چنان جیغ می‌زد که انگار سرب به چشمهایش کشیده باشند. همانجا بود که حدادعادل دقیقا در مقام یک پاانداز بی‌آبرو مجیز احمدی‌نژاد را گفت و او هم مردم را به خار و خاشاک تشبیه کرد.</p>
<p>این‌بار بسیجی‌ها با چماق و باتوم برقی و حتی اسلحه، بی مهابا مردم را می‌زدند. خیابان ولی‌عصر از سر تخت طاووس به سمت بالا گله به گله سطل آشغال ها آتش گرفته بود. از میدان فاطمی به پایین هم معترضین پشت سطل آشغالی که آتش زده بودند سنگر گرفته بودند. نیروهای ویژه نیروی انتظامی هم سوار بر موتور هر کس را که در پیاده‌روها بود با باتوم می‌زدند و با شلیک تفنگهایی که تیرمشقی داشت و عربده‌کشی مضاعف عده بیشتری را می‌ترساندند. خیلی مواظب بودم با کسی درگیر نشوم به خصوص بسیجی های کم سن و سالی که با باتوم برقی‌هایشان با تکبری احمقانه با مردم برخورد می‌کردند و به شدت عصبی‌ام می‌کردند. یک کوچه بالاتر از تخت‌طاووس، یکی از همین‌ها با شوکرش به جوانی در نزدیکی من ضربه زد که طرف نه فقط از هوش رفت بلکه آنچنان با سر به زمین خورد که سرش هم شکافت ( و شاید مرد). سر تخت طاووس چند تایشان درگیر بحث با مردمی شدند که می‌گفتند سرکوب و حتی برقرای نظم وظیفه شما نیست که یکی‌شان گفت: همین دیروز ما نیامدیم نظم را برقرار کنیم در همین خیابان اتوبوس آتش زدند.</p>
<p>تا به خودم آمدم دیدم من هم وسط معرکه‌ام و درگیر بحث. از یکی‌شان پرسیدم چرا همه شما جلیقه متحدالشکل دارید؟ گفت من خبرنگارم. گفتم من هم خبرنگارم ولی جلیقه ندارم، کارتت را نشان بده. گفت خودت کارتت را نشان بده. آنقدر عصبی و متشنج بودم که در یک حرکت کاملا حماقت بار کارتم را نشان دادم و مقداری بد و بیرا بار طرف کردم. آمدم بروم که دستی از لای جمعیت بازویم را گرفت. یکی از همان جلیقه‌دارها بود. فهمیدم کارم ساخته است و داشت مرا به سمت سایر رفقا می‌برد که از بخت خوش و در کمال شگفتی یک آن از هم جدا شدیم و از پسکوچه‌ها به خانه رفتم.</p>
<p>آن‌شب در حالتی بین خواب و کابوس چند ساعتی را خوابیدم که نیمه شب با نعره‌های ده‌ها موتور سوار که &#8220;حزب‌الله&#8230; ماشالله&#8230;&#8221; می‌گفتند از خواب پریدم. کاملا داشتند رجز می خواندند و تحقیر می‌کردند و این اشک آدم را درمی‌آورد.</p>
<p>از اثرات همین‌ها بود که من هم فردای آن روز مثل میلیون‌ها آدم دیگر تصمیم گرفتم با همه تهدیدها به راهپیمایی ۲۵ خرداد بروم. با علی بودیم و هر چند که بعضی آشنایان تلفن زدند که نروید چون اعلام کرده‌اند برخورد می‌کنند و شلیک هم خواهند کرد، گفتیم هر چه باداباد.</p>
<p><a href="http://meemfe.files.wordpress.com/2010/06/251.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-1622" title="251" src="http://meemfe.files.wordpress.com/2010/06/251.jpg?w=300" alt="25 خرداد خیابان آزادی" width="300" height="225" /></a>از میدان ولی‌عصر پیاده به سمت میدان انقلاب رفتیم و کم‌کم خودمان را در میان سیل جمعیتی باورنکردنی یافتیم. آن روز یکی از بهترین روزهای زندگی‌ام بود. بی اغراق بگویم از میدان امام حسین تا میدان آزادی سیل آدم بود که روان بود. ماشین میرحسین موسوی هم از کنارمان گذشت و هنگام سخنرانی هم تقریبا نزدیکش بودیم. همانجا علی یکی از همکاران احمدی‌نژادی‌اش را دید و وقتی با تعجب از او پرسید که اینجا چه می‌کند و مگر به احمدی‌نژاد رای نداده، پاسخ شنید که به احمدی‌نژاد رای دادم ولی به تقلب که رای ندادم!</p>
<p>نزدیکای نواب بود که تصمیم گرفتیم برگردیم چون حسابی خسته بودیم. رفتیم اتوبان یادگار امام که سوار ماشین بشویم که متوجه دود غلیظی از خیابان آزادی شدیم. خیلی تعجب کردم چون راهپیمایی کاملا مسالمت‌آمیز بود و حتی جمعیت شعار هم <a href="http://meemfe.files.wordpress.com/2010/06/252.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-1623" title="252" src="http://meemfe.files.wordpress.com/2010/06/252.jpg?w=300" alt="کودک در 25 خرداد - عکس از محمود فرجامی" width="300" height="225" /></a>نمی دادند. این همان واقعه تیراندازی از پایگاه بسیج به سمت مردم بود که کشته داد.</p>
<p>آنجا با هزار زحمت توانستیم با عده دیگری پشت یک وانت سوار شویم. فضای بسیار شادی بود. در بین راه جماعت شعار می دادند &#8220;پلیس ضد شورش، احمدی‌ رو بشورش!&#8221; و چند نفر خیلی خوشحالی می‌کردند. از یکی‌شان که تیپی داش مشتی داشت پرسیدم انگار از اینکه موسوی رای می‌آورد هم  خوشحال‌تری؟ جواب داد: پس چی؟ ما همینو می خواستیم والا اگه موسوی هم انتخاب می‌شد مثل خاتمی کاری از دستش برنمی‌اومد. ما همینو می‌خواستیم که بیایم خیابون.</p>
<p>اما روزهای مهیبی پیش رو بود&#8230;</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p><strong>مرتبط:</strong></p>
<p><strong><a title="بازخوانی شخصی آنچه گذشت- 1" rel="bookmark" href="../2010/06/05/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c-%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa-1/">بازخوانی شخصی آنچه گذشت- ۱ (قسمت اول این گزارش- خرداد ۸۹)<br />
</a></strong></p>
<p><strong><a title="گزارشی از وضعیت تبلیغات در روستاها و  پیش‌بینی انتخابات" rel="bookmark" href="../2009/06/11/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%88%d8%b6%d8%b9%db%8c%d8%aa-%d8%aa%d8%a8%d9%84%db%8c%d8%ba%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d9%be%db%8c/">گزارشی از وضعیت تبلیغات در روستاها و  پیش‌بینی انتخابات (خرداد۸۸)</a></strong></p>
<p><strong><a title="گزارشی از وضعیت تبلیغات در روستاها و  پیش‌بینی انتخابات" rel="bookmark" href="../2009/06/11/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%88%d8%b6%d8%b9%db%8c%d8%aa-%d8%aa%d8%a8%d9%84%db%8c%d8%ba%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d9%be%db%8c/">مادرجان…دعا کن! (خرداد۸۸)</a></strong></p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1619" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1389/03/21/1619/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بازخوانی شخصی آنچه گذشت- ۱</title>
		<link>http://www.debsh.com/1389/03/15/1610/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1389/03/15/1610/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Jun 2010 03:51:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[راپورت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/?p=1610</guid>
		<description><![CDATA[عوض کردن تاریخ، حتی تحریف واقعیت‌هایی بزرگ که صدها هزار انسان به چشم خود آنها را دیده‌اند، نه فقط کار حکومت‌های توتالیتر است که طیف وسیعی از تمام گروه‌هایی که به هر نحوی از یادآوری واقعیت‌ها و حقایق زیان می‌بینند به آن مشغولند. سیاسیون دغلکار، بنیادگرایان دینی و رسانه‌های فاسد بخش‌های دیگری از این دسته‌اند. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="padding-left:30px;">عوض کردن تاریخ، حتی تحریف واقعیت‌هایی بزرگ که صدها هزار انسان به چشم خود آنها را دیده‌اند، نه فقط کار حکومت‌های توتالیتر است که طیف وسیعی از تمام گروه‌هایی که به هر نحوی از یادآوری واقعیت‌ها و حقایق زیان می‌بینند به آن مشغولند. سیاسیون دغلکار، بنیادگرایان دینی و رسانه‌های فاسد بخش‌های دیگری از این دسته‌اند. به همین خاطر هم هست که در جوامع دموکراتیک هر سال با یادآوری و بازخوانی وقایع مهم تاریخی، به خصوص فاجعه‌ها، آنها را از گزند فراموشی و انکار و مهمتر از آن‌ها &#8220;تحریف&#8221; در امان می‌دارند. به همین دلیل گمان می‌کنم ما باید آنچه در این سی و چند سال گذشت را مکتوب کنیم. به خصوص آن بخش‌های شخصی را که معمولا تاریخ نگاران نمی‌بینند و جزو آمارها ثبت نمی‌شود اما زندگی آدمها را شکل می‌دهد. از این میان، آنچه پس از انتخابات ۸۸ اتفاق افتاد اهمیت زیادی دارد. من به سهم خودم سعی می‌کنم در این نوشته دو قسمتی – علاوه بر گزارش‌هایی که قبلا منتشر کرده‌ام- از منظر شخصی داستان را بازگو کنم و خوشحال می‌شوم تجربه‌ها و خاطرات دیگر دوستان را هم بخوانم.</p>
<p style="padding-left:30px;text-align:center;">×××</p>
<p>پیش از انتخابات و چند روزی مانده به نوروز خاتمی اسعتفا داد. از استعفایش خوشحال شدم چون او را مرد این میدان نمی‌دانستم اما نحوه ورود موسوی هم برایم خیلی عجیب بود. خاتمی قبلا اعلام کرده بود از بین او و موسوی قعطا یک نفر نامزد خواهد شد و از این رو اصلا انتظار نداشتم بعد از اعلام نامزدی خاتمی، موسوی هم اعلام کند که کاندید خواهد شد. در مورد موسوی –مثل همه، جز جمع اندکی از نزدیکان او- شناخت بسیار کمی از افکار و عقاید کنونی او داشتم و از این رو بیشتر متمایل به کروبی بودم که هرچند ایراداتی داشت، اما مثل هندوانه سربسته نبود که اگر انتخاب شد آن‌وقت بنشینیم ببینیم با کی طرف هستیم. به خصوص آنکه مشاوران و معاونانی که کروبی برگزیده و اعلام کرده بود به نظرم یک سر و گردن از اطرافیان موسوی بالاتر به نظر می‌رسیدند. با این حال روزبه‌روز رفتار موسوی به نظرم سنجیده‌تر می‌رسید و نظرم با او موافق‌تر می‌شد. در همان زمان در سایت های فرارو و آینده طنزهای سیاسی می‌نوشتم و در کار رونمایی از آی‌طنز تازه هم بودم. چهارم خرداد از آن رونمایی کردیم و در آنجا هم به تولید و بازنشر طنزهای عمدتا سیاسی می‌پرداختیم. حدودا دهم خرداد بود که فواد صادقی مدیر سایت آینده با من تماس گرفت و توصیه کرد بهتر است مدتی تهران نباشم. سایت آینده در آن زمان به یکی از تندترین و تاثیرگذارترین سایت‌های حامی موسوی بدل شده بود و عمیقا تحت توجه بود. فواد می‌گفت گزارش رسیده در محافل مذهبی-احمدی‌نژادی اسم من و او زیاد برده می‌شود و می‌گفت در مورد تو (من) حرف از ارتداد و تمسخر مقدسات هم هست و احتمال اینکه در کوچه و خیابان آسیب ببینی زیاد است. به نظرم حرف‌هایش اغراق‌آمیز می آمد ولی چون به شم سیاسی فواد و کارهای محیرالعقول طرف مقابل اطمینان داشتم صلاح دیدم که به حرفش گوش کنم. تصمیم گرفتم چند روزی را با خانواده برویم مشهد که هم دیداری تازه کنیم، هم اوضاع آنجا را بسنجم و هم با دور بودن از مهلکه بتوانم از طریق اینترنت مثل سابق به کارهایم ادامه بدهم.</p>
<p>صبح روزی که می‌خواستیم به سمت مشهد حرکت کنیم، صبح همان شبی بود که موسوی و احمدی‌نژاد مناظره داشتند. ما معمولا صبح خیلی زود، وقتی هوا هنوز تاریک است از تهران به مشهد می‌رویم که رانندگی در میانه راه راحتتر باشد و به همین خاطر باید شب زود می‌خوابیدم. اما طبیعتا نشستم مناظره را نگاه کردم و آنقدر از حجم دروغ، وقاحت، بی‌شرمی، توهین و رذالتی که در آن مناظره فوران کرد بهت زده و عصبی شدم که بعدش هم خوابم نبرد. از موسوی هم البته عصبانی بودم که چرا جواب طرف مقابل را آنطور که شایسته بود نداد. نیم ساعتی فقط توانستم بخوابم که آن هم به مناظره گذشت و دوباره کابوسش را دیدم.</p>
<p>فردا صبح زود راه افتادیم. در بین راه تمام روستاها پر بود از پوسترهای احمدی‌نژاد. در تمام آن هزار کیلومتری که رانندگی کردم یک روستا ندیدم که حجم وسیعی از تبلیغات احمدی‌نژاد در آنجا خودنمایی نکند. میانه‌های راه بودیم که برادر بزرگم تلفن زد. کاسب موفقی‌ست چهل و شش ساله، شدیدا بیزار از سیاست، با اعصابی فوق‌العاده راحت و اهل کوهنوردی. راحتی اعصاب این برادرم در فامیل ما زبانزد است به حدی که می‌تواند در میانه یک بحران بزرگ، وسط یک جمع پرسروصدا یک بالش بگذارد زیر سرش و یک دقیقه بعد به خوابی عمیق فرو برود. وقتی تلفن زد بسیار عصبانی بود و می‌گفت آنچنان از دیدن مناظره دیشب برآشفته که دو ساعت تمام در خانه‌اش قدم می‌زده و نمی‌توانسته بخوابد.</p>
<p>در مشهد اوضاع خرابتر از آنی بود که فکرش را می‌کردم. احمدی‌نژادی‌ها سازمان یافته و پرپول و پرانگیزه بودند اما طرفداران موسوی بی‌نظم و کم امکانات و بیشتر خودجوش. برادر کوچکترم که یک فعال سیاسی اصلاح‌طلب است داوطلبانه رفته بود یکی از ستادهای موسوی را سروسامان داده بود و من هم چند بار سری به آنجا زدم. در مقایسه با ستادهای خاتمی در اردیبهشت سال ۷۶ کم رونق بودند و ناامیدکننده. اما اوضاع داشت بهتر می‌شد. یک آمارگیری خودمانی نشان می‌داد تا ماه پیش در مشهد میزان آرای موسوی ۲۰ درصد بوده و احمدی‌نژاد بیش از ۷۰ درصد اما آرام آرام احمدی‌نژاد پایین می‌آمد و موسوی بالا می‌رفت. و البته همه ما در نظر داشتیم که مشهد پایگاه سنتی جناح راست و قشر مذهبی بود و حتی به گمانم در انتخابات دوم خرداد هم میزان آرای ناطق نوری در مشهد از خاتمی بیشتر بود.</p>
<p>در آن چند روز من به شدت از موسوی به خاطر محافظه‌کاری‌اش در مناظره با احمدی‌نژاد انتقاد می‌کردم و می‌گفتم احمدی‌نژاد و دولتش به قدری خرابکاری دارند که موسوی می‌توانست فقط با اشاره‌ای به آنها حریف را آچمز کند و آیا در بین مشاورانش حتی یک نفر نبود که به اندازه یک خبرنگار ساده مثل من از فضاحت‌های پنهان و آشکار دولت خبر داشته باشد؟ تا اینکه شب مناظره کروبی و موسوی رسید. ما آنشب با پدر و مادرم و تمام برادرهایم و خانواده‌هایشان میهمان عمویم بودیم که تازه دخترهایش را عروس کرده بود. آنشب وقتی موسوی شروع کرد به رسوا کردن احمدی‌نژاد یکی از بهترین لحظه‌های عمرم بود. برای اولین بار می‌دیدم از تلویزیون همانی پخش می‌شود که دقیقا من می‌خواهم و یکی همان حرف‌هایی را می‌زند که دقیقا می‌خواهم بزنم ]خوشا به سعادت آنهایی که همیشه تلویزیون ایران برایشان چنین حالتی دارد!). وسط آن مجلس محترم هر بار با برادرهایم برای موسوی هورا می‌کشیدیم و اواخرش که دیگر روی زمین بند نبودیم. از همان شب خونی تازه در رگ‌هایمان دوید و به وضوح طرفداران<a href="http://meemfe.files.wordpress.com/2010/06/1.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-1611" title="1" src="http://meemfe.files.wordpress.com/2010/06/1.jpg?w=300" alt="" width="300" height="225" /></a> موسوی جانی گرفتند هرچند که طرفداران احمدی نژاد هم در مشهد کم نبودند. اما بعد از مناظره رضایی و احمدی‌نژاد طیف دیگری از طرفداران او که نمی‌خواستند طرف اصلاح طلبان بیایند ریزش کردند.</p>
<p>همان روزها خاتمی هم به مشهد آمد و علی رغم تمام کارشکنی‌ها، مثل لغو ورزشگاهی که میعاد طرفداران موسوی و سخنرانی بود در آخرین لحظات و آبیاری ورزشگاه کارگران –که میتینگ به آنجا منتقل شد- و اعزام گسترده نیروهای رعب آور ضد شورش به محل برگزاری و درگیری‌های پراکنده؛ اما با استقبال پر شور مردم و سخنرانی خوب خاتمی میتینگ خوبی برگزار شد. همانجا گپ کوتاهی با عطریانفر داشتم که به همراه خاتمی و صفایی فراهانی به مشهد آمده بود. من عکس‌ها و گزارش آن را برای سایت آینده مخابره کردم و پس از انتشار فوری منبعی برای سایر رسانه‌های طرفدار موسوی شد.</p>
<p><a href="http://meemfe.files.wordpress.com/2010/06/khatami.jpg"><img class="size-medium wp-image-1615 alignleft" title="khatami" src="http://meemfe.files.wordpress.com/2010/06/khatami.jpg?w=300" alt="خاتمی - مشهد - خرداد88 - عکس از محمود فرجامی" width="300" height="225" /></a>آن روزها به دلایل مختلف سری به شهرها و روستاهای دور و اطراف هم می‌زدم. در آنجاهایی که من دیدم به وضوح احمدی‌نژادی‌ها بیشتر بودند. کمک‌های نقدی و بسیار بیشتر از آن وعده‌های چرب زیادی به مردم داده شده بود و پایگاه‌های بسیج هم با تمام قوا و امکانات تبدیل به ستادهای تبلیغاتی احمدی‌نژاد شده بودند. آنهایی که حقوق‌بگیر بودند هم همگی می‌گفتند که به حقوقشان اضافه شده. هرچقدر محل کوچکتر می‌شد فضای رعب و وحشت هم بیشتر می‌شد اما با این حال در بسیاری از همان روستاها و شهرهای کوچک هم ستادهای موسوی –با کمترین امکانات- فعال بودند. جالب اینجا بود که در یکی از شهرهای بسیار کوچک اطراف نیشابور که بافتی روستایی داشت بیشترین چیزی که از مردم در نقد احمدی‌نژاد شنیدم این بود که چرا عکس زن مردم را آورده است تلویزیون! انگار که این بزرگترین جنایت احمدی‌نژاد بوده است.</p>
<p>یک شاگرد گچکار از همان شهر هم برایم تعریف کرد که در سفری که احمدی‌نژاد همان روزها به مشهد داشت، زن و شوهر نه چندان خوش‌نامی از آن ناحیه دو تا اتوبوس کرایه می‌کنند و با دادن مزد روزانه، چلوکباب برای ناهار و وعده زیارت امام رضا او و همولایتی‌ها را به مشهد می‌برند و در سه محل مختلف به عنوان مشهدی‌های استقبال کننده از احمدی‌نژاد به دنبال ماشین او می‌دوانانند.</p>
<p>آن شبهای آخر شب‌های پر شور و خنده‌ای بود. به خصوص با شوخ طبعی خاص مشهدی‌ها. یک شب که ترافیک زیادی در بولوار تلویزیون مشهد بود و هرکس سازی می‌زد برای خودش، چند تا جوان را دیدم که ماشین‌شان را کناری پارک کرده‌اند و چهارلیتری به دست توی کله خودشان می‌زنند و از مردم می‌خواهند به کسی که بانی سهمیه بندی بوده رای ندهند: &#8220;ببینید&#8230; اینم عاقبتشه!&#8221; بعد هم سوار شدند و رفتند محله‌ای دیگر. بار دیگر چند تا موتورسوار داش مشتی که پوستر احمدی‌نژاد داشتند آمدند کنار ماشینی که پوستر موسوی چسبانده بود و هی گفتند: &#8220;چیز&#8230; موسوی &#8230;چیز&#8230;چیز&#8230; موسوی&#8230;&#8221; تا اینکه عاقبت راننده که با زن و بچه‌اش بود سرش را از پنجره درآورد و گفت: &#8220;خب حالا چیز موسوی تو دهن شما چی کار می‌کنه؟&#8221; و در میان قهقهه جماعت اطراف گاز را گرفت و رفت. یک بار هم دو تا جوان شنگول را دیدم که پوستر احمدی‌نژاد دستشان بود و بین ماشین‌ها راه می‌رفتند و از همه می‌خواستند به او رای بدهند. بعد یک نفر گفت این هم آدمه؟ چرا تبلیغ کروبی را نمی‌کنید؟ گفتند چون پوستر نداریم. طرف دو تا پوستر بهشان داد. فوری آن را دور انداختند و کروبی را دستشان گرفتند. ده دقیقه بعد دوباره دیدمشان که پوستر رضایی دستشان بود و تلوتلوخوران برای مردم قسم می‌خوردند که رضایی بهترین است!</p>
<p>کم کم داشت مشخص می‌شد که این انتخابات با هر آنچه دیده بودیم فرق خواهد داشت. وقتی نامه هاشمی منتشر شد و با بهت و حیرت آن را چند بار خواندم مطئمن شدم که این انتخابات هر نتیجه‌ای داشته باشد به بحران منتهی خواهد شد. هرچند که اعتراف می‌کنم پیش‌بینی بحرانی به این بزرگی را نداشتم و گمان می‌کردم این نظام چند نفر عاقل قدرقدرت دارد که لااقل نگذارند آن ماجرا به بدترین فرجام دچار شود و تمام مشروعیتشان را باد هوا کند. آنچه فکر می‌کردم این بود که اگر قرار باشد احمدی‌نژاد هم رای بیاورد در یک انتخابات دو مرحله‌ای و با آرایی نزدیک به هم این اتفاق خواهد افتاد و بعد در صورت اعتراض موسوی، طی یک پروسه طولانی آرا بازشماری می‌شود و بعد که آبها از آسیاب افتاد احمدی‌نژاد به عنوان برنده قطعی معرفی خواهد شد. دیدن چهره عصبی و شکست‌خورده و مفلوک احمدی‌نژاد در آن بیست دقیقه وقتی که به در عوض هاشمی به او داده شد مطمئنم ساخت که موسوی در نظرسنجی‌های محرمانه دولتی پیش افتاده است. استقبال گرم از موسوی در بیرجند که قوی‌ترین پایگاه احمدی‌نژاد در کشور عنوان می‌شد هم نشانه‌ای دیگر بود برای من و سایر دوستان.</p>
<p>یکی دو روز مانده به انتخابات طاقت نیاوردم و به تهران برگشتم. در بین راه یکی گفت چون ساعت تبلیغات تمام شده باید پوستر موسوی را از روی کاپوت ماشین بکنید تا پلیس جریمه‌تان نکند. با زحمت جدایش کردیم اما بین راه پر بود از کامیون‌هایی که پوستر احمدی‌نژاد چسبانده بودند.</p>
<p>تا اینکه روز انتخابات فرا رسید&#8230;</p>
<p>ادامه دارد.</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1610" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1389/03/15/1610/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

