لینکدونی

حقارت تا کجا آقای دانشمند؟!


پس از کودتای انتخاباتی ۲۲ خرداد و درگیری‌های پس از آن، فقط شدت خشم و کینه و قساوت سرکوبگران نبود که حیرت برانگیز بود بلکه “حقارت” بخشی از حاکمیت که به توهین و تحقیر اکثریت مردم پرداخت هم شگفت‌آور می‌نمود. حقارت الزاما با رذالت یکی نیست. اگر احمدی‌نژاد و دار و دسته با رذالتی وصف‌ناپذیر هم به سرکوب بسیار شدید مردم می‌پرداختند و هم آنها را خس و خاشاک و اراذل و اوباش و مزدور و وطن‌فروش می‌نامیدند هرچند که کارشان بسیار غیر اخلاقی بود اما حقارت‌آمیز نبود. حقارت اتفاقا از آن کسانی بود که احمدی‌نژاد و مشائی با تیپا آنها را از بلم کوچکشان به دریا انداخته بودند اما آنها بدون آنکه نیاز چندانی به سوار بودن بر این قایق تندرو داشته باشند همچنان متضرعانه به دنبال آنها شنای قورباغه می‌کردند. حداد عادل و محمدجواد لاریجانی دو نمونه بارز و مشمئز کننده از این دسته‌اند. هر دو دانش‌آموخته دانشگاه در بالاترین سطوح، هر دو از سابقون نظام (دست کم در مقابل تازه‌واردانی نظیر مشائی و محرابیان و بذرپاش و سایر اطرافیان احمدی‌نژاد)، هر دو بواسطه‌ی مناسبات خانوادگی در جایگاهی بسیار محکم در نظام آخوند-فامیل-سالار جمهوری اسلامی ایران. لاریجانی از یک سو پسر آیت‌الله میرزا هاشم آملی و از سوی دیگر برادر علی لاریجانی رئیس قوه مقننه و برادر صادق لاریجانی رئیس اخیر قوه قضائیه است و غلامعلی حداد عادل رئیس سابق مجلس شورای اسلامی پدرزن پسر رهبر جمهوری اسلامی ایران است و هر دو علاوه بر این مناسبات و سوابق ده‌ها سمت رسمی و غیررسمی در بالاترین سطوح حکومت فعلی دارا هستند.

افزون بر این هر دوی این افراد در یک چیز دیگر هم اشتراک عمیقی دارند و آن مواجهه با بی اعتنایی و حتی تحقیر از سوی احمدی‌نژاد و دولتش هستند. احمدی‌نژاد نه فقط به محمدجواد لاریجانی به عنوان یکی از بزرگترین نظریه‌پردازان جناح راست بی اعتنا بوده و از ارجاع هرگونه شغل آبرومندی به وی خودداری کرده بلکه چندین بار در سخنرانی‌های رسمی به راست سنتی و نظریه‌پردازانش هم توهین کرده است. حداد عادل اما به واسطه ریاست سابقش بر مجلس شورای اسلامی سهمی بیشتر از لاریجانی از تحقیر و توهین‌های احمدی‌نژاد برده و به ویژه نامه رسمی سراسر توهین احمدی‌نژاد خطاب به وی در آن زمان هنوز در یادهای بسیاری مانده و بیش از همه در یاد خود حداد عادل.

با این حال حدادعادل، دارنده مدرک دکتری و مدرس رسمی دانشگاه، رئیس سابق مجلس و نماینده و رئیس کمیسیون فرهنگی فعلی، پدرزن مجتبی خامنه‌ای و مشاور او و دارنده ده‌ها سمت بسیار مهم در جمهوری اسلامی روز یکشنبه ۲۴ خردادماه در “جشن پیروزی” احمدی‌نژاد – در همان مراسمی که او مردم معترض را “خس و خاشاک” خواند- با شور و شعف سخنرانی می‌کند و به جای دلداری دادن به مردمی که –به حق یا ناحق- معتقدند حق و رای آنها در انتخابات ناحق شده در شمایل “پااندازی حقیر” می‌گوید: «مگر در سال ۷۶ آقای خاتمی رأی نیاورد. مگر آنانی که به ایشان رأی ندادند که ۱۰ میلیون نفر هم بودند شیشه شکستند، تظاهرات کردند، شبهه افکنی کردند؟»

محمدجواد لاریجانی، ریاضی‌دان، استاد دانشگاه، موسس مرکز پژوهش‌های مجلس شورای اسلامی ، رئیس پژوهشگاه دانش‌های بنیادی و رئیس کمیته حوقوق بشر قوه قضائیه هم در روزهای بعد به طور مستمر به موسوی و طرفدارانش می‌تازد و هر دم به شدت آنها می افزاید.  از جمله آنکه در یک همایش ظاهرا علمی آنچنان عنان از کف می دهد و که حتی خبرگزاری دولتی ایرنا هم پس از انتشار، به تعدیل سخنان او در مقایسه موسوی و معترضین با رجوی و مجاهدین خلق می‌پردازد.

از این نمونه‌ها باز هم می‌توان سراغ گرفت. شاید بیشتر آنها ناشی از کینه‌های قدیمی از دهه ۶۰ باشند اما سخن بر دشمنی ریشه‌دار گروهی با موسوی، چپ‌ها یا اصلاح‌طلبان نیست که اگر بود در میان این مرکبات دانشگاهی و عالی‌رتبه باید از چغندرهایی در ردیف نوحه‌خوان‌های بازار –که البته در معادلات سیاسی سال‌های اخیر نقشی بسیار پررنگ داشته‌اند- نیز یادی می‌شد. سخن بر سر حقارت جلوه‌گر در نحوه واکنش‌هاست که از گروهی بعید می‌نماید. از لاشه‌لات‌هایی که به مدد کلفتی توامان بازوها و صداهایشان به شهرتی رسیدند و بعدا توانستند به جای مدح پدر تازه درگذشته فلان حاجی متول بازاری، مدح رییس جمهوری را بگویند تا به جای تراول‌های صد هزارتومانی، کارخانه‌های چند میلیاردتومانی را “خارج از مناقصه” صاحب شوند انتظار چندانی نیست. مداحی و مجیزگویی، حقارت این بندگان کوچک خدا و خلقش نیست، کار و کاسبی آنهاست و اتفاقا هر چقدر که عایدات مدحشان بیشتر باشد موفق‌تر و ماجورتر محسوب می‌شوند.

حقارت از آن کسانی‌ست که با دانش و هوشی قابل اعتنا، بی‌اعتنا به حق و انصاف و شرافت بر علیه مردم حرف‌هایی می‌زنند و کارهایی می‌کنند، اما نه به کاری که می‌کنند و حرفی که می‌زنند اعتقادی دارند، نه برایشان سود چندانی دارد و نه نیازی به سود آن دارند.

از لات عرق سگی خورده‌ای که بر سر ده‌ هزار تومان پول دعوای خونین راه می‌اندازد انتظار چندانی نیست اما برای پزشک حاذقی که روزی چند عمل جراحی ده میلیون تومانی انجام می‌دهد و شامپاین صد و پنجاه هزارتومانی سفارش می‌دهد قبیح است سر یک میلیون تومان بیشتر یا کمتر به دست و پای بیماران متمولش بیفتد. چنین کاری نه با دانش او همخوان است و نه با درآمدهای هنگفتش؛ اخلاق که جای خود دارد.

ماجرای برگزاری “همایش بزرگ ایرانیان مقیم خارج کشور” را هم بیش از هر چیز از منظر همین حقارت دید. عده‌ای از فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌ها و متخصصان ایرانی خارج از کشور به دعوت وزارت امور خارجه دولت احمدی‌نژاد به ایران می‌آیند و در شویی ننگین که صحنه‌گردانانش خود احمدی‌نژاد و رحیم مشائی هستند نقش سیاهی لشکر را بازی می‌کنند گویی انگار نه انگار که در این کشور حادثه‌ای چنان عظیم و جنایاتی چنین فجیع انجام شده است. پرهیز از سیاست و حتی طرفداری از احمدی‌نژاد و حکومت ایران مذموم نیست و اگر هم باشد حقیرانه نیست. حقارت این است که جمعی از دانشگاهیان ایرانی که همگی از سطح درآمد مالی متوسط به بالایی برخوردار هستند برای برخورداری از بلیط رایگان رفت و برگشت هواپیما و چند شب اقامت در هتل و گردش در ایران، تن به شرکت در چنین نمایش‌های وقیحی بدهند که حتی بیشتر دانشجویان کم بضاعت ایرانی هم از قبول چنین چیزهایی سربازمی‌زنند و چشم امید حکومت برای شرکت در چنین بازی‌هایی فقط به نمایندگان بسیجی‌اش در دانشگاه هاست.

این درست است که –بر خلاف تصور عوام، تا پیش از ظهور احمدی‌نژاد- سواد الزاما شعور و اخلاق و فرهنگ در پی نمی‌آورد، اما انتظار این است که آقا دکتر مهندس پرفسورهای مقیم ممالک خارجه دست کم از سطح شعور و شرمی در حد متوسط برخوردار باشند. دروغ گفتن برای ماستمالی قضیه از این هم بدتر است. اخیرا عده‌ای از شرکت‌کنندگان در آن همایش توضیحاتی برای شرکت کردن در برنامه دادند که مشخصا حاوی توهین به شعور مخاطبان و افزون بر آن، دروغ‌گویی است. یکی از آنها که پزشکی مقیم آلمان است –بدون ذکر نام خود- در وب‌سایتی در دفاع از شرکت در آن همایش با پی‌رنگ آشنای “آی گولمون زدن” توضیحانی می‌دهد که بخشهایی از آن برای آگاهی از شرکت ساده‌لوحانه این نخبگان ایرانی در سواستفاده‌ای بزرگ از سوی احمدی‌نژادیان و نیز نگاهی بر منطق توجیهات برخی از شرکت‌کنندگان خواندنی‌اند: (تاکیدها از من)

قرار بود همایش دو روز باشد. البته یک روز هم، بعنوان روز ورود و جابجائی. تاریخ آن ۱۱ تا ۱۲ مرداد اعلام شده بود، اما به محض این که ما رسیدیم به ایران، آن را کش دادند و گفتند تا ۱۴ و حتی ۱۷ می خواهند طول بدهند. ورود ما به فرودگاه امام خمینی؛ خودش یک داستان است. حدود ۵ ساعت ما را در این فرودگاه نگهداشتند. پاسپورت های ما را اسکن کردند، به این بهانه که می خواهند براساس مشخصات آن کارت همایش صادر کنند. اما چنین کارتی هرگز صادر نشد و بجای آن کارت هائی بدون عکس و تنها با مشخصات اولیه صادر کردند، که بعدا دلیل آن را متوجه شدیم.


پیش از رفتن به ایران و در برنامه ای که پیش از رفتن به سالن همایش به ما ابلاغ کرده و اطلاع دادند، صحبت از شرکت احمدی نژاد و سخنرانی وی درمیان نبود. همایش قرار بود پس از شروع، شرکت کنندگان را که همگی تحصیل کردگان و متخصصین بودند به چند “کارگروه” تقسیم کرده و ارتباط آنها را با دانشگاه ها برقرار کنند. قرار بود هیچ نوع تبلیغات سیاسی درباره این همایش نشود. هیچکدام از این قول و قرارها عملی نشد. یعنی به یکباره سروکله احمدی نژاد در مراسم افتتاح همایش پیدا شد.


تا آنجا که من اطلاع دارم بیش از ۷۰۰ نفر به ایران دعوت شده بودند اما، شما اگر به فیلم های این همایش که حتی از تلویزیون ایران پخش شد خود دقت کنید، بسیاری از صندلی ها خالی بود، زیرا بیش از ۲۵۰ نفر از دعوت شدگان به محض پیدا شدن سرو کله احمدی نژاد از سالن خارج شدند. همه آنها معترض به این حضور بودند، چون قرار نبودن همایش تبدیل به نمایشی برای تبلیغ احمدی نژاد بشود. نزدیک ۴۰۰ نفر در سالن ماندند که از میان آنها هم، در اواخر سخنرانی احمدی نژاد عده ای در اعتراض به حرف هائی که او زد سالن را ترک کردند. روز دوم کنفرانس به زحمت تعداد حاضران به ۴۰۰ نفر می رسید. خیلی از آنها حتی محل استقرار خود در سه هتل بزرگ تهران که برایشان در نظر گرفته شده بود را ترک کرده و رفتند به خانه های اقوام خود.

به هیچکدام از “کارگروه”هائی که تشکیل شد، اجازه ارتباط با دانشگاه را ندادند. یک سد امنیتی بین ما و دانشگاه ایجاد کرده بودند.


از همان روز اول و پیش از مراسم افتتاحیه، عده ای که مانند ما کارت همایش به گردن داشتند وارد سالن شده و بین صندلی ها پخش شدند. آنها از خارج نیآمده بودند و هیچکدامشان را در سه هتل محل استقرار مهمانان ندیده بودیم و اصلا ریخت و قیافه پرفسور و متخصص و تحصیل کرده خارج از ایران نداشتند. با ورود آنها به سالن همایش، تازه ما متوجه شدیم که چرا کارت های عکس دار برای ما، مطابق پاسپورت هایمان صادر نشده بود… آن کسی که نمایش تهوع آور زدن زانو در برابر احمدی نژاد را اجرا کرد، یکی از همین افرادی بود که میان مهمانان همایش جا زده بودند. تمام آن مراسم را قبلا شاید بارها تمرین کرده بود. خیلی خوب میدانست از کدام سمت برود بالا، کجا بایستد و چگونه زانو بزند. خیلی تمرین کرده بود.


یکی از سخنرانی های بسیار کوتاه و اعتراضی این همایش را پرفسور نجابت کرد. او در واکنش به آن صحنه ها و وضعی که درست کرده بودند و این همه خودی و غیر خودی که در کشور بوجود آورده اند، آرام و متین گفت: من در این مملکت بیش از هزار عمل جراحی بدون مزد انجام داده ام. از جبهه تا پشت جبهه. یک روز امام خطاب به ما گفت: شما به مردم خدمت کردید و هرکس که به مردم خدمت کند، در هرکجای دنیا که باشد، اسلام را معرفی کرده است.

واقعا که پاسخ آن صحنه سازی ها و صحنه هائی که ما به چشم دیدیم، همین سخنرانی کوتاه پرفسور نجابت و جمله ای بود که از امام نقل کرد.


آن تشویق هائی که در سالن، هنگام سخنرانی احمدی نژاد دیدید، همه مربوط به همان کسانی بود که با کارت بدون عکس قاطی ما به سالن آورده بودند و اتفاقا دوربین های تلویزیون هم همیشه روی آنها متمرکز بود.

بحث اصلی بین همه ما در فاصله سخنرانی ها، اوضاع آشفته و بلبشوی حاکم بر کشور بود و خیلی ها از این فرصت چند روزه استفاده کردند و رفتند محل اصلی تظاهرات بعد از انتخابات ۲۲ خرداد را دیدند. پل حافظ بیشترین بیننده را داشت.

… تا یادم نرفته این نکته آخر را هم بگویم. روز دوم، یکی از پرفسورهای معروف ایرانی مقیم آلمان به رحیم مشائی گفت: ما از اینجا (داخل کشور) بی خبر نیستیم. شما می گوئی ۵ میلیون ایرانی در خارج از کشورند. این ۵ میلیون اگر با خانواده خود، همسر و پدر یا پدربزرگ خود درتماس باشند، حداقل شامل ۱۵ میلیون ایرانی می شود. فکر نمی کنید که آن ۱۰ میلیون، به این ۵ میلیون می گویند که در کشور چه می بینند؟

بسیار جالب است که اگر به گفته راوی و از قول ” یکی از پرفسورهای معروف ایرانی مقیم آلمان”، “این ۵ میلیون خارج از کشور” بواسطه “آن ۱۰ میلیون داخل کشور” از اوضاع و احوال ایران در سال‌های اخیر خبردارند و میزان مشروعیت دولت احمدی‌نژاد را می‌دانند چطور در چنین مراسم سراسر دولت ساخته‌ای شرکت می‌کنند و اوج اعتراضاتشان به دولت کودتا به جملات مشمشع “پروفسور نجابت” محدود می‌شود که بعد از یادآوری انجام هزار عمل جراحی بدون مزد و منت توسط خود، از قول “امام خمینی” خطاب به خود می‌گوید: «شما به مردم خدمت کردید و هرکس که به مردم خدمت کند، در هرکجای دنیا که باشد، اسلام را معرفی کرده است.»؟ و بعد هم راوی باشهامت که حتی پل حافظ را هم دیده تاکید می‌کند: “واقعا که پاسخ آن صحنه سازی ها و صحنه هائی که ما به چشم دیدیم، همین سخنرانی کوتاه پرفسور نجابت و جمله ای بود که از امام نقل کرد”!

انداختن تمام و کمال مسئولیت به گردن کسانی که کارت به گردن داشتند اما ” اصلا ریخت و قیافه پرفسور و متخصص و تحصیل کرده خارج از ایران نداشتند” هم از آن ادعاهایی‌ست که نه فقط قابل باور نیست بلکه اگر هم باشد مسئولیت “پروفسور و متخصص و تحصیل‌کرده”‌های واقعی را که شاهد چنین سدءاستفاده‌هایی بودند اما باز هم به شرکت در آن شو تبلیغاتی ادامه دادند را بیشتر می‌کند.

نکته جالبتر و اصلی آن است که گروهی مدعی‌اند -و همین پزشک آلمانی هم تاکید می‌کند- که در دعوت‌نامه‌ها حرفی از سخنرانی احمدی‌نژاد نبوده است و این درحالیست که از چند هفته پیش از برگزاری مراسم طبق برنامه‌ای که توسط ترتیب‌دهندگان همایش تنظیم شده و برای مدعوین فرستاده می‌شد بر سخنرانی احمدی‌نژاد در مراسم افتتاحیه تاکید شده بود. از اینجاست که مساله شرکت حقارت بار در چنین مراسمی و توهین به شعور مخاطبان در توجیه آن، جای خود را به دروغ می‌دهد. در ابتدای فایل پی‌دی اف ارسالی که از سوی “فاطمه فرجندی؛ مسئول دبیرخانه کارگروه علمی آموزشی/ شورای عالی امور ایرانیان خارج از کشور وزارت علوم ، تحقیقات و فناوری”  عینا در پیوست همین مطلب ضمیمه شده است صراحتا به سخنرانی احمدی‌نژاد در مراسم افتتاحیه اشاره شده است.

×××××××××××

حقارت گروهی انسان‌ها در قیاس با شرافت و آزادگی گروهی دیگر رنگ می گیرد. همانگونه که اعمال افرادی نظیر حداد عادل و لاریجانی در  کنار آزادگی امثال نوری‌زاد و تاج‌زاده و صدها آزاده‌ی مشهور و گمنام دربند دیگر بیشتر به چشم می آید، برعهده گرفتن نقش سیاهی لشکر به ثمن بخس توسط این دانشگاه‌دیدگان فرنگ رفته و سپس توسل به دودوزه‌بازی و دروغ‌گویی برای توجیه آن، آنگاه بیشتر خود را می نمایاند که بدانیم هزاران نفر از دعوت شدگان به این مراسم در سراسر جهان در اعتراض به دولت کودتا از شرکت در آن سرباز زدند و حتی برخی برای ناکام گذاشتم کودتاچیان در این بازی دست به اقداماتی نیز زدند. یکی از همین افراد شریف چندی پیش از برگزاری جزئیات دعوت‌ها و از جمله همین فایل ضمیمه را در اختیار نگارنده گذاشته بود. امید است معدود شرکت‌کنندگان در آن همایش دست کم نمایندگی این افراد را برعهده نگیرند. یک بلیط دو سره و چند شب اقامت رایگان در هتل چهار ستاره با پول حکومتی که جویندگان رای را در زندان هتک حرکت می‌کند و جوانان معترض بیست و چند ساله را دار می‌زند و از جیب مردمی که هر روز بیکاری و گرسنگی و فلاکتشان بیشتر می‌شود، ارزش این حرکات را ندارد.

دریافت فایل پی دی اف دعوتنامه که برای همه مدعوین ارسال شده بود


فرستاده شده در آدمشناسی،بیشعوری،راپورت | ۱۱ نظر

اسلام زرد، اسلام متفاوت؛ یک نمونه شگفت‌انگیز


در این چند ماهه به این نتیجه رسیده‌ام که برای مواجهه با یک مدل بسیار متفاوت از جهان اسلام حتما باید به جنوب شرق آسیا سفر کرد و در میان مردمان این ناحیه زندگی. به نظر می رسد اصولا اسلام اینجا چیزی سوای اسلام خاورمیانه باشد که البته در آنجا هم با مسلمانان متفاوتی مواجهیم اما در این سوی جهان عمق تفاوت‌ها بسیار بیشتر از آنیست که در میان فرهنگهای خاورمیانه مسلمان هست. تا به حال فکت‌های زیادی از این تفاوت‌های بنیادی جمع کرده‌ام که هر بار خواسته ام بنویسم گفته‌ام بگذار کاملتر بشود. امشب که با دیتو گپ میزدم به این فکر افتادم که عجالتا همین حرفهای دوستم را بدون روتوش و دسته‌بندی اینجا بنویسم، ده‌ها نمونه دیگر را بگذارم برای بعد.

اینکه دقیقا دیتو را چطور می‌توان معرفی کرد یک مقداری سخت است. پدرش از سیاهان آفریقای جنوبی است که البته اجدادش رگ و ریشه اندونزیایی هم دارند و مادرش از مسلمانان چینی. دیتو تبعه اندونزی است، زنش از مسلمانان چینی است و دو تا بچه دارند. دیتو دانشجوی دکتری جامعه‌روان‌شناسی است.

امشب بحث اسلام اندونزی بود. دیتو گفت که از دوران دبستان اولین چیزی که به آنها آموزش می‌داده‌اند این بوده که اندونزی سرزمینی‌ست با مردمانی با دین‌های متفاوت و همه باید یاد بگیرند که به پیروان ادیان و مذاهب دیگر احترام بگذارند و هیچ کس برتر از دیگری نیست (مقایسه شود با آنچه به دانش‌آموزان ایرانی آموزش داده می‌شود). او می‌گفت اندونزی هر چند که پرجمعیت‌ترین کشور مسلمان است اما کشوری اسلامی نیست و سکولار است. در جای دیگری از صحبت طولانی‌مان دیتو گفت برای اینکه بدانی اسلامی که در اندونزی داریم از کدام دست است بگذار برایت از فاحشه‌خانه‌های شهر خودم در اندونزی بگویم. در شهر ما چند محله به فاحشه‌خانه‌ها اختصاص یافته و بدون آنکه مشکل چندانی داشته باشند فعال هستند. عموم مسلمان‌ها نه فقط نفرتی از آنها ندارند بلکه نوعی حس همدردی با این زنان فقیر و فداکار که برای خرج خانواده‌شان تن به این کار می‌دهند دارند. تا آنجا که حتی اسلامیست‌ها (بنیادگرایان) هم که گاهی در بارها و هتل‌های اندونزی بمب‌گذاری می‌کنند هیچگاه در این اماکن بمبگذار نکرده‌اند.

دیتو می‌گفت یکی از این محله‌ها در همسایگی منزل پدرزنم بود و هیچ کس گلایه‌ای نمی‌کند. یک بار هم که کلونی مسلمان‌ها تصمیم داشت یکی از این محله‌ها را خراب کند و به جایش خانه بسازد، همگی متفق‌القول بودند که باید مکان دیگری برای ساکنان آنجا خریداری شود. بعد چرتکه انداختند و دیدند نمی‌صرفد، خودشان رفتند در مکان جدید خانه ساختند و کاری به کاری آن محله نگرفتند.

اما عجیب‌ترین بخش حرفهای دیتو اینجا بود که می‌گفت یک روز ظهر که بیکار بودیم به یکی از دوستانم که از مشتریان یکی از این محله‌ها بود گفتیم بیا سری به این محله بزنیم ببینیم چه خبر است. گفت الان نه، ۲۰ دقیقه دیگر برویم. پرسیدم چرا؟ گفت الان وقت نماز است و آنها در مسجد هستند!

وقتی حرف به اینجا رسید با تعجب از دیتو پرسیدم چطور ممکن است؟ گفت چون آنها مسلمان هستند و خودش هم در جریان است که در ماه‌ رمضان این محله‌ها نیمه تعطیل می‌شود و دولت امام جماعت‌های زن به این محله‌ها اعزام می‌کند تا کارکنان آنجا تحت نظر آنها قرآن بخوانند و به عبادت بپردازند. دیتو گفت حتی در این محله‌ها رستوران‌هایی هست که غذای حلال سرو می‌کند و کارکنان رستوران که معمولا مسلمان هستند و خانه‌شان هم وسط محله است، بدون هیچ مشکلی با فاحشه‌ها و مشتریانشان، فقط با نصب تابلوی کوچکی با نوشته “این خانه عادی است، مشتری پذیرفته نمی‌شود” (یا همچین چیزی)، در آنجا زندگی می‌کنند.

دیتو گفت که زنش (زن دیتو –بدون هیچ اجباری- محجبه است) زمانی که در کشورشان بوده‌اند برای یک کمپانی لوازم آرایشی کار می‌کرده است که مشتریان اصلی‌اش در شعبه محل خدمت همسرش، همین فاحشه‌های مسلمان بوده‌اند و همین زن مسلمان محجبه‌ی دیتو نه فقط مشکلی با آنها نداشته که با چند نفر از آنها دوست شده است.

×××

این موضوع اینقدر به نظرم عجیب و جالب آمد که داغاداغ در اینجا نوشتم. هرچند که ضروری است تاکید کنم مسلمان‌ها در جنوب شرق آسیا هم بسیار متنوع و متفاوتند و مثلا اسلامی که در مالزی غالب است به طور کلی متفاوت از اسلامی‌ست که در بخش‌هایی از چین و اندونزی وجود دارد. در این‌باره بعدا خواهم نوشت.


فرستاده شده در راپورت | بدون نظر

"به احمدی‌نژاد رای دادم به تقلب که رای ندادم"- بازخوانی شخصی آنچه گذشت۲


بهار سال ۸۸ طبق یک قرار دوستانه، صبح‌های جمعه با علی می‌رفتیم کوه. قرار گذاشتیم صبح روز رای‌گیری هم برویم چون من می‌توانستم تا ساعت ۱۰ و ۱۱ که رسانه‌ها شروع به کار می‌کنند برگردم. صبح ساعتای ۵ بود که از خواب بیدار شدم و به علی اس‌ام‌اس زدم که هر وقت بیدار شد به من بزنگد. ساعت از ۸ گذشته بود که تلفن زد که مگر قرار نبود خبر بدهی؟ معلوم شد اس ام اس من نرسیده. چک کردیم دیدیم سرویس پیام کوتاه کلا از کار افتاده.

ظهر رفتم مسجد محله‌مان –طرفای میدان سلماس تهران- رای دادم. خیلی شلوغ بود و جو کاملا به نفع موسوی بود. بعد خواستم بروم سایت آینده پیش فواد و عمار که تلفن زدند نیا که ریختند سایت را پلمب کردند. بچه‌ها می‌گفتند برای پلمب دفتر فسقلی یک سایت با چهار پنج نفر آدم، ده پانزده نفر آدم که از حکم قضایی تا میله‌گرد و اسلحه همراه داشته‌اند آمده‌اند. زنگ را که می‌زنند اول می‌گویند از پست هستیم و در را باز کنید. اینها هم می‌گویند آخر نوابیغ! روز جمعه پست کجا بود؟ اما آنها با تهدید سرایدار به هر حال می‌آیند بالا و نزدیک بوده در آپارتمان را بشکنند که راهشان می‌دهند و سایت پلمب می‌شود.

بچه‌ها می‌گفتند بوی تقلب وسیع می‌آید و از همین حالا رسانه‌های احمدی نژادی خبر از پیروزی می‌دهند. قرار شد من بروم دفتر یک سایت دیگر که بتوانیم حتی‌القدور اطلاع‌رسانی کنیم. رفتم دفتر سایت فرارو که هم به خاطر آنکه موسسش بودم با سیستمش آشنایی داشتم، هم ستون ثابت طنز روزانه در آنجا داشتم و هم با مدیرش آقای محمدحسین خوشوقت (مدیر کل رسانه‌های خارجی وزارت ارشاد در دوره اصلاحات) روابطمان خوب بود. با فواد صادقی که در خانه‌اش دم به ‌دم اخبار را از منابع موثقی که اکثرا اصولگرایان حامی موسوی بودند می‌گرفت در ارتباط بودم و با چند نفر دیگر در جاهای مختلف ایران به خصوص مشهد. در آنجا موثق‌ترین اخبار را تنظیم می‌کردم و به چند نفر که مسئولیت گرداندن سایت را داشتند می دادم که منتشر کنند اما آنها بیشتر توی فیس بوک و توییتر و بالاترین دنبال خبر ساختن از چیزهایی بودند که حتی در حد اظهار نظر شخصی هم نمی‌شد محسوبشان کرد و شاید همان اصطلاح توییت برایشان مناسب‌تر باشد. به هر زحمتی بود خبرهایم را منتشر می‌کردم اما همان‌جا تصمیم گرفتم این آخرین روز همکاری من با این سایت باشد (در روزهای بعد به بهانه‌های مختلف از همکاری با فرارو سرباز زدم). خبرها هر لحظه حاکی از تقلب و خشونت و تمام شدن تعرفه در حوزه‌هایی بودند که موسوی برتر بود. خودمان هم که همان‌روز می‌خواستیم برای یکی از بستگان که مبتلا به سرطان پیشرفته بود (و اندکی بعد درگذشت) تقاضای صندوق سیار کنیم شنیده بودیم که می‌گفتند نداریم و مجبور شدیم طرف را کشان کشان ببریم پای صندوق. اما داستان هر لحظه جدی‌تر می‌شد.

در بعضی جاها هم وضع احمدی‌نژاد خوب بود. مثلا یکی از بچه‌ها که مشهد در شهرک رجایی (که منطقه‌ای فقیرنشین است) ناظر صندوق بود تلفنی به من گفت که دیده است تقریبا همه رای دهنده‌ها به احمدی‌نژاد رای داده‌اند و بعد که پرس‌وجو کرده شنیده که به همگی تلفن زده‌اند و یا در خانه‌شان رفته‌اند و وعده سهام عدالت مخصوص و این جور چیزها داده‌اند.

همین آشنای مشهدی همان شب پیش از شمارش آرا در حالی که صدایش می‌لرزید به من تلفن زد و گفت یکی از دوستانش که –طرفدار موسوی است و- در فرمانداری مشهد کار می‌کند به او تلفن زده است و گفته است “الکی پای صندوق نایست. احمدی‌نژاد با ۶۰ درصد رئیس جمهور شده و الان در فرمانداری دارند شیرینی پیروزی‌اش را تقسیم می‌کنند!”

به موازات همین سایت‌های طرفدار دولت و در راس همه فارس نیوز خبر از جلو بودن احمدی‌نژاد می دادند پیش از آنکه مهلت رای‌گیری به پایان برسد و جالب این بود که شیب نمودارها در هر به‌روز رسانی اطلاعات یکسان بود! حدودا ساعت ده شب بود که خبر دادند آی‌طنز هم فیلتر شده. سایت آی‌طنز، سایت تخصصی فارسی زبانی‌ست که از سال ۸۵ فعال بود و خرداد سال ۸۸ با صرف انرژی و هزینه (برای من) زیاد، راهش انداخته بودم و امیدوار بودم فعالیت در آن به عنوان یک شغل ثابت برای من و برخی دوستانم درآید. از این رو خبر متاثرکننده‌ای برای من بود اما آن شب شبی نبود که زیاد به آی‌طنز فکر کنم.

چند ساعتی در نیمه شب روند به روزرسانی سایت فارس متوقف شد. گویا خودشان متوجه شده بودند ماجرا زیادی “رو” است اما به هر حال مشخص بود با این روش احمدی‌نژاد با رایی بین ۵۵ تا ۶۵ درصد برنده اعلام خواهد شد. روحیه طرفداران موسوی به وضوح تضعیف شده بود. همان زمان یکی از بچه‌ها که در ستاد موسوی مستقر بود خبر داد که موسوی اعلام کنفرانس مطبوعاتی فوق‌العاده کرده و او دارد به آنجا می‌رود. نیم ساعت بعد خبردار شدیم که موسوی خودش را برنده انتخابات اعلام کرده واز مردم خواسته برای جشن پیروزی آماده باشند. این کارش روحیه را تا حد زیادی برگرداند. همان شب بود که من مطمئن شدم در انتخاب موسوی اشتباه نکرده‌ایم و این مرد از قماش خاتمی سازشکار (یا جبون) نیست.

دم‌دمای صبح بود که با سردرد به خانه برگشتم و خوابیدم. حدود ساعت ده از خواب بیدار شدم و دیدم پریسا با بهت دارد بی‌بی‌سی فارسی را نگاه می‌کند که در آن اعلام می‌شود که احمدی‌نژاد به عنوان رئیس جمهور انتخاب شده. جالب اینجا بود که بی‌بی‌سی با لحنی این مطلب را می‌گفت که انگار دارد از انتخابات فرانسه گزارش می دهد و گه‌گاهی آن وسط‌ها اشاره‌ای هم می‌کرد که “البته بعضی هم به نتیجه معترضند.” و البته از عجایب هم این بود که امکان دریافت سیگنال بی‌بی‌سی فارسی برای ما که خانه‌مان تقریبا پشت وزارت کشور بود همیشه محال بود اما از آن روز صبح مشکل برطرف شده بود!

به عادت همیشگی پیاده راه افتادم طرف اتاق کوچکی که از یکی از دوستان در نزدیکی بولوار کشاورز کرایه کرده بودم تا به کارهایم بی‌دنگ و فنگ و سروصدا و اعصاب‌خوردی تحریریه و اداره و کافه و جاهای دیگر برسم. از میدان فاطمی که می‌گذشتم اولین درگیری‌ها را دیدم، هرچند که دیشب گزارشش را شنیده بودم. منطقه کاملا حالت نظامی داشت و البته نیروهای لباس شخصی هم فت و فراوان بودند. یکی‌شان یک جوان معترض را کتک زنان به سمت یک وانت بار مسقف برد اما به جای آنکه او را آنجا محبوس کند با دوستانش به بالای سقف کشاندندش و با شدت بیشتری آن بالا کوفتندش، که یعنی ایهی‌الناس؛ حواستان باشد ها!

رفتم دفتر. دمق پریشان افسرده عصبی غمگین. اینترنت هم قطع بود. در بیشتر جاها خبرها حاکی از جلو بودن موسوی داشت حتی مشهد که همان دوستی که در شهرک رجایی ناظر صندوق بود، خبر داد که با با سایر دوستانش در کمیته صیانت از انتخابات (که با قطع اس‌ام‌اس فلج شد) دور هم نشسته‌اند و صندوق‌ها را جمع زده‌اند و دیده‌اند در مشهد وضع موسوی در این انتخابات از وضع خاتمی در انتخابات دوم خرداد بهتر است. هنوز جای امید برای بازشماری بود اما ساعت ۴ که خبر رسید آقای خامنه‌ای انتخاب احمدی‌نژاد را تبریک گفته همه چیز تمام شد. با دوستم حمید که اهل تجارت و اقتصاد است اما او هم آن‌روز و بسیاری از روزهای بعد از شدت فشارهای روانی دست و دلش به کار نمی‌رفت آمدیم خیابان ولی‌عصر. جسته و گریخته مردم شعارهایی می‌دادند و البته نیروهای نظامی و انتظامی و لباس شخصی و اطلاعاتی آنقدر بودند که معلوم بود کاملا برای چنین وضعیتی آمادگی داشته‌اند. سر تخت طاووس (مطهری) اما ورق برگشته بود. یک اتوبوس به آتش کشیده شده بود و خودپرداز چند بانک داغون شده بودند که به نظرم وسط آنهمه مامور مسلح کاملا مشکوک بود. در کوچه‌ها درگیری بود و مردم سنگ‌پرانی می‌کردند. در مقابل نیروهای انتظامی هم از هیچ کاری فروگذار نمی‌کردند. (از آن روز به بعد مکررا دیدم که نیروهای مسلح به سپر و باتوم و اسلحه به مجرد اینکه اولین سنگ را می‌دیدند، به سمت جمعیتی که در آن رهگذران عادی هم بودند بی‌مهابا سنگ و پاره‌آجر پرتاب می‌کردند)

یک جا یکی از معترضین از یک موتوری بنزین گرفت که کوکتل مولوتف درست کند اما صاحب موتور می‌‌گفت چرا نمی‌روی آن پرایدی که آن گوشه پارک است را آتش بزنی؟ بنزین را از یارو گرفتیم. مقابل وزارت کشور اما وضع دیگری بود. عده‌ای از طرفداران احمدی‌نژاد در حالی که شعار می دادند و سینه می‌زدند تجمع کرده بودند و طرفداران موسوی را تحقیر می‌کردند. صدای دختری چادری از هواداران موسوی که گریه کنان زیر لب جوابشان را می‌داد هنوز در گوشم است. ما را به کوچه های اطراف می‌راندند که مرد میانسالی رفت جلوی یک افسر پلیس و گفت اگر می‌شود من را دستگیر کنید! هنوز آن موقع ماجراهای کهریزک و بدتر از آن به گوش خیلی‌ها نخورده بود. یارو را یکی دو تا باتوم زدند و هلش دادند توی کوچه.

تا شب بیرون بودم. شب که آمدم خانه دیدم همسایه‌های مجتمع توی حیاط جمعند. یکی از خانمها با صدای بغض‌آلودی می‌گفت تو که می خواستی احمدی‌نژاد را دربیاوری از توی صندوق چرا ما را الکی امیدوار کردی و چهار ساعت توی صف رای مچل کردی؟ به گمانم با من نبود!

فردا ظهر باز هم توی خیابان بودم. جشن پیروزی احمدی‌نژاد در میدان ولی‌عصر بود و جمعیت اندکی از سمت بالا به میدان سرازیر بودند. آنقدر کم بودند که حتی تا سر خیابان زرتشت را هم پرنکردند اما تا دلت بخواهد تحقیر می‌کردند و ناسزا می‌گفتند. دختری چادری که با پدرش آمده بلند بلند می‌گفت” پس کوشن؟ این ۲۳ میلیون یه فوتشون کنن باد برده‌شون.”

دورترک، از سر زرتشت به بالا مخالفان قلع و قمع می‌شدند. اثر گاز فلفل را برای اولین آن روز دیدم که توی چشم دختری که معترض بود و می‌خواست برود دور میدان پاشدیدند. چنان جیغ می‌زد که انگار سرب به چشمهایش کشیده باشند. همانجا بود که حدادعادل دقیقا در مقام یک پاانداز بی‌آبرو مجیز احمدی‌نژاد را گفت و او هم مردم را به خار و خاشاک تشبیه کرد.

این‌بار بسیجی‌ها با چماق و باتوم برقی و حتی اسلحه، بی مهابا مردم را می‌زدند. خیابان ولی‌عصر از سر تخت طاووس به سمت بالا گله به گله سطل آشغال ها آتش گرفته بود. از میدان فاطمی به پایین هم معترضین پشت سطل آشغالی که آتش زده بودند سنگر گرفته بودند. نیروهای ویژه نیروی انتظامی هم سوار بر موتور هر کس را که در پیاده‌روها بود با باتوم می‌زدند و با شلیک تفنگهایی که تیرمشقی داشت و عربده‌کشی مضاعف عده بیشتری را می‌ترساندند. خیلی مواظب بودم با کسی درگیر نشوم به خصوص بسیجی های کم سن و سالی که با باتوم برقی‌هایشان با تکبری احمقانه با مردم برخورد می‌کردند و به شدت عصبی‌ام می‌کردند. یک کوچه بالاتر از تخت‌طاووس، یکی از همین‌ها با شوکرش به جوانی در نزدیکی من ضربه زد که طرف نه فقط از هوش رفت بلکه آنچنان با سر به زمین خورد که سرش هم شکافت ( و شاید مرد). سر تخت طاووس چند تایشان درگیر بحث با مردمی شدند که می‌گفتند سرکوب و حتی برقرای نظم وظیفه شما نیست که یکی‌شان گفت: همین دیروز ما نیامدیم نظم را برقرار کنیم در همین خیابان اتوبوس آتش زدند.

تا به خودم آمدم دیدم من هم وسط معرکه‌ام و درگیر بحث. از یکی‌شان پرسیدم چرا همه شما جلیقه متحدالشکل دارید؟ گفت من خبرنگارم. گفتم من هم خبرنگارم ولی جلیقه ندارم، کارتت را نشان بده. گفت خودت کارتت را نشان بده. آنقدر عصبی و متشنج بودم که در یک حرکت کاملا حماقت بار کارتم را نشان دادم و مقداری بد و بیرا بار طرف کردم. آمدم بروم که دستی از لای جمعیت بازویم را گرفت. یکی از همان جلیقه‌دارها بود. فهمیدم کارم ساخته است و داشت مرا به سمت سایر رفقا می‌برد که از بخت خوش و در کمال شگفتی یک آن از هم جدا شدیم و از پسکوچه‌ها به خانه رفتم.

آن‌شب در حالتی بین خواب و کابوس چند ساعتی را خوابیدم که نیمه شب با نعره‌های ده‌ها موتور سوار که “حزب‌الله… ماشالله…” می‌گفتند از خواب پریدم. کاملا داشتند رجز می خواندند و تحقیر می‌کردند و این اشک آدم را درمی‌آورد.

از اثرات همین‌ها بود که من هم فردای آن روز مثل میلیون‌ها آدم دیگر تصمیم گرفتم با همه تهدیدها به راهپیمایی ۲۵ خرداد بروم. با علی بودیم و هر چند که بعضی آشنایان تلفن زدند که نروید چون اعلام کرده‌اند برخورد می‌کنند و شلیک هم خواهند کرد، گفتیم هر چه باداباد.

25 خرداد خیابان آزادیاز میدان ولی‌عصر پیاده به سمت میدان انقلاب رفتیم و کم‌کم خودمان را در میان سیل جمعیتی باورنکردنی یافتیم. آن روز یکی از بهترین روزهای زندگی‌ام بود. بی اغراق بگویم از میدان امام حسین تا میدان آزادی سیل آدم بود که روان بود. ماشین میرحسین موسوی هم از کنارمان گذشت و هنگام سخنرانی هم تقریبا نزدیکش بودیم. همانجا علی یکی از همکاران احمدی‌نژادی‌اش را دید و وقتی با تعجب از او پرسید که اینجا چه می‌کند و مگر به احمدی‌نژاد رای نداده، پاسخ شنید که به احمدی‌نژاد رای دادم ولی به تقلب که رای ندادم!

نزدیکای نواب بود که تصمیم گرفتیم برگردیم چون حسابی خسته بودیم. رفتیم اتوبان یادگار امام که سوار ماشین بشویم که متوجه دود غلیظی از خیابان آزادی شدیم. خیلی تعجب کردم چون راهپیمایی کاملا مسالمت‌آمیز بود و حتی جمعیت شعار هم کودک در 25 خرداد - عکس از محمود فرجامینمی دادند. این همان واقعه تیراندازی از پایگاه بسیج به سمت مردم بود که کشته داد.

آنجا با هزار زحمت توانستیم با عده دیگری پشت یک وانت سوار شویم. فضای بسیار شادی بود. در بین راه جماعت شعار می دادند “پلیس ضد شورش، احمدی‌ رو بشورش!” و چند نفر خیلی خوشحالی می‌کردند. از یکی‌شان که تیپی داش مشتی داشت پرسیدم انگار از اینکه موسوی رای می‌آورد هم  خوشحال‌تری؟ جواب داد: پس چی؟ ما همینو می خواستیم والا اگه موسوی هم انتخاب می‌شد مثل خاتمی کاری از دستش برنمی‌اومد. ما همینو می‌خواستیم که بیایم خیابون.

اما روزهای مهیبی پیش رو بود…

————————————

مرتبط:

بازخوانی شخصی آنچه گذشت- ۱ (قسمت اول این گزارش- خرداد ۸۹)

گزارشی از وضعیت تبلیغات در روستاها و پیش‌بینی انتخابات (خرداد۸۸)

مادرجان…دعا کن! (خرداد۸۸)


فرستاده شده در راپورت | ۴ نظر

بازخوانی شخصی آنچه گذشت- ۱


عوض کردن تاریخ، حتی تحریف واقعیت‌هایی بزرگ که صدها هزار انسان به چشم خود آنها را دیده‌اند، نه فقط کار حکومت‌های توتالیتر است که طیف وسیعی از تمام گروه‌هایی که به هر نحوی از یادآوری واقعیت‌ها و حقایق زیان می‌بینند به آن مشغولند. سیاسیون دغلکار، بنیادگرایان دینی و رسانه‌های فاسد بخش‌های دیگری از این دسته‌اند. به همین خاطر هم هست که در جوامع دموکراتیک هر سال با یادآوری و بازخوانی وقایع مهم تاریخی، به خصوص فاجعه‌ها، آنها را از گزند فراموشی و انکار و مهمتر از آن‌ها “تحریف” در امان می‌دارند. به همین دلیل گمان می‌کنم ما باید آنچه در این سی و چند سال گذشت را مکتوب کنیم. به خصوص آن بخش‌های شخصی را که معمولا تاریخ نگاران نمی‌بینند و جزو آمارها ثبت نمی‌شود اما زندگی آدمها را شکل می‌دهد. از این میان، آنچه پس از انتخابات ۸۸ اتفاق افتاد اهمیت زیادی دارد. من به سهم خودم سعی می‌کنم در این نوشته دو قسمتی – علاوه بر گزارش‌هایی که قبلا منتشر کرده‌ام- از منظر شخصی داستان را بازگو کنم و خوشحال می‌شوم تجربه‌ها و خاطرات دیگر دوستان را هم بخوانم.

×××

پیش از انتخابات و چند روزی مانده به نوروز خاتمی اسعتفا داد. از استعفایش خوشحال شدم چون او را مرد این میدان نمی‌دانستم اما نحوه ورود موسوی هم برایم خیلی عجیب بود. خاتمی قبلا اعلام کرده بود از بین او و موسوی قعطا یک نفر نامزد خواهد شد و از این رو اصلا انتظار نداشتم بعد از اعلام نامزدی خاتمی، موسوی هم اعلام کند که کاندید خواهد شد. در مورد موسوی –مثل همه، جز جمع اندکی از نزدیکان او- شناخت بسیار کمی از افکار و عقاید کنونی او داشتم و از این رو بیشتر متمایل به کروبی بودم که هرچند ایراداتی داشت، اما مثل هندوانه سربسته نبود که اگر انتخاب شد آن‌وقت بنشینیم ببینیم با کی طرف هستیم. به خصوص آنکه مشاوران و معاونانی که کروبی برگزیده و اعلام کرده بود به نظرم یک سر و گردن از اطرافیان موسوی بالاتر به نظر می‌رسیدند. با این حال روزبه‌روز رفتار موسوی به نظرم سنجیده‌تر می‌رسید و نظرم با او موافق‌تر می‌شد. در همان زمان در سایت های فرارو و آینده طنزهای سیاسی می‌نوشتم و در کار رونمایی از آی‌طنز تازه هم بودم. چهارم خرداد از آن رونمایی کردیم و در آنجا هم به تولید و بازنشر طنزهای عمدتا سیاسی می‌پرداختیم. حدودا دهم خرداد بود که فواد صادقی مدیر سایت آینده با من تماس گرفت و توصیه کرد بهتر است مدتی تهران نباشم. سایت آینده در آن زمان به یکی از تندترین و تاثیرگذارترین سایت‌های حامی موسوی بدل شده بود و عمیقا تحت توجه بود. فواد می‌گفت گزارش رسیده در محافل مذهبی-احمدی‌نژادی اسم من و او زیاد برده می‌شود و می‌گفت در مورد تو (من) حرف از ارتداد و تمسخر مقدسات هم هست و احتمال اینکه در کوچه و خیابان آسیب ببینی زیاد است. به نظرم حرف‌هایش اغراق‌آمیز می آمد ولی چون به شم سیاسی فواد و کارهای محیرالعقول طرف مقابل اطمینان داشتم صلاح دیدم که به حرفش گوش کنم. تصمیم گرفتم چند روزی را با خانواده برویم مشهد که هم دیداری تازه کنیم، هم اوضاع آنجا را بسنجم و هم با دور بودن از مهلکه بتوانم از طریق اینترنت مثل سابق به کارهایم ادامه بدهم.

صبح روزی که می‌خواستیم به سمت مشهد حرکت کنیم، صبح همان شبی بود که موسوی و احمدی‌نژاد مناظره داشتند. ما معمولا صبح خیلی زود، وقتی هوا هنوز تاریک است از تهران به مشهد می‌رویم که رانندگی در میانه راه راحتتر باشد و به همین خاطر باید شب زود می‌خوابیدم. اما طبیعتا نشستم مناظره را نگاه کردم و آنقدر از حجم دروغ، وقاحت، بی‌شرمی، توهین و رذالتی که در آن مناظره فوران کرد بهت زده و عصبی شدم که بعدش هم خوابم نبرد. از موسوی هم البته عصبانی بودم که چرا جواب طرف مقابل را آنطور که شایسته بود نداد. نیم ساعتی فقط توانستم بخوابم که آن هم به مناظره گذشت و دوباره کابوسش را دیدم.

فردا صبح زود راه افتادیم. در بین راه تمام روستاها پر بود از پوسترهای احمدی‌نژاد. در تمام آن هزار کیلومتری که رانندگی کردم یک روستا ندیدم که حجم وسیعی از تبلیغات احمدی‌نژاد در آنجا خودنمایی نکند. میانه‌های راه بودیم که برادر بزرگم تلفن زد. کاسب موفقی‌ست چهل و شش ساله، شدیدا بیزار از سیاست، با اعصابی فوق‌العاده راحت و اهل کوهنوردی. راحتی اعصاب این برادرم در فامیل ما زبانزد است به حدی که می‌تواند در میانه یک بحران بزرگ، وسط یک جمع پرسروصدا یک بالش بگذارد زیر سرش و یک دقیقه بعد به خوابی عمیق فرو برود. وقتی تلفن زد بسیار عصبانی بود و می‌گفت آنچنان از دیدن مناظره دیشب برآشفته که دو ساعت تمام در خانه‌اش قدم می‌زده و نمی‌توانسته بخوابد.

در مشهد اوضاع خرابتر از آنی بود که فکرش را می‌کردم. احمدی‌نژادی‌ها سازمان یافته و پرپول و پرانگیزه بودند اما طرفداران موسوی بی‌نظم و کم امکانات و بیشتر خودجوش. برادر کوچکترم که یک فعال سیاسی اصلاح‌طلب است داوطلبانه رفته بود یکی از ستادهای موسوی را سروسامان داده بود و من هم چند بار سری به آنجا زدم. در مقایسه با ستادهای خاتمی در اردیبهشت سال ۷۶ کم رونق بودند و ناامیدکننده. اما اوضاع داشت بهتر می‌شد. یک آمارگیری خودمانی نشان می‌داد تا ماه پیش در مشهد میزان آرای موسوی ۲۰ درصد بوده و احمدی‌نژاد بیش از ۷۰ درصد اما آرام آرام احمدی‌نژاد پایین می‌آمد و موسوی بالا می‌رفت. و البته همه ما در نظر داشتیم که مشهد پایگاه سنتی جناح راست و قشر مذهبی بود و حتی به گمانم در انتخابات دوم خرداد هم میزان آرای ناطق نوری در مشهد از خاتمی بیشتر بود.

در آن چند روز من به شدت از موسوی به خاطر محافظه‌کاری‌اش در مناظره با احمدی‌نژاد انتقاد می‌کردم و می‌گفتم احمدی‌نژاد و دولتش به قدری خرابکاری دارند که موسوی می‌توانست فقط با اشاره‌ای به آنها حریف را آچمز کند و آیا در بین مشاورانش حتی یک نفر نبود که به اندازه یک خبرنگار ساده مثل من از فضاحت‌های پنهان و آشکار دولت خبر داشته باشد؟ تا اینکه شب مناظره کروبی و موسوی رسید. ما آنشب با پدر و مادرم و تمام برادرهایم و خانواده‌هایشان میهمان عمویم بودیم که تازه دخترهایش را عروس کرده بود. آنشب وقتی موسوی شروع کرد به رسوا کردن احمدی‌نژاد یکی از بهترین لحظه‌های عمرم بود. برای اولین بار می‌دیدم از تلویزیون همانی پخش می‌شود که دقیقا من می‌خواهم و یکی همان حرف‌هایی را می‌زند که دقیقا می‌خواهم بزنم ]خوشا به سعادت آنهایی که همیشه تلویزیون ایران برایشان چنین حالتی دارد!). وسط آن مجلس محترم هر بار با برادرهایم برای موسوی هورا می‌کشیدیم و اواخرش که دیگر روی زمین بند نبودیم. از همان شب خونی تازه در رگ‌هایمان دوید و به وضوح طرفداران موسوی جانی گرفتند هرچند که طرفداران احمدی نژاد هم در مشهد کم نبودند. اما بعد از مناظره رضایی و احمدی‌نژاد طیف دیگری از طرفداران او که نمی‌خواستند طرف اصلاح طلبان بیایند ریزش کردند.

همان روزها خاتمی هم به مشهد آمد و علی رغم تمام کارشکنی‌ها، مثل لغو ورزشگاهی که میعاد طرفداران موسوی و سخنرانی بود در آخرین لحظات و آبیاری ورزشگاه کارگران –که میتینگ به آنجا منتقل شد- و اعزام گسترده نیروهای رعب آور ضد شورش به محل برگزاری و درگیری‌های پراکنده؛ اما با استقبال پر شور مردم و سخنرانی خوب خاتمی میتینگ خوبی برگزار شد. همانجا گپ کوتاهی با عطریانفر داشتم که به همراه خاتمی و صفایی فراهانی به مشهد آمده بود. من عکس‌ها و گزارش آن را برای سایت آینده مخابره کردم و پس از انتشار فوری منبعی برای سایر رسانه‌های طرفدار موسوی شد.

خاتمی - مشهد - خرداد88 - عکس از محمود فرجامیآن روزها به دلایل مختلف سری به شهرها و روستاهای دور و اطراف هم می‌زدم. در آنجاهایی که من دیدم به وضوح احمدی‌نژادی‌ها بیشتر بودند. کمک‌های نقدی و بسیار بیشتر از آن وعده‌های چرب زیادی به مردم داده شده بود و پایگاه‌های بسیج هم با تمام قوا و امکانات تبدیل به ستادهای تبلیغاتی احمدی‌نژاد شده بودند. آنهایی که حقوق‌بگیر بودند هم همگی می‌گفتند که به حقوقشان اضافه شده. هرچقدر محل کوچکتر می‌شد فضای رعب و وحشت هم بیشتر می‌شد اما با این حال در بسیاری از همان روستاها و شهرهای کوچک هم ستادهای موسوی –با کمترین امکانات- فعال بودند. جالب اینجا بود که در یکی از شهرهای بسیار کوچک اطراف نیشابور که بافتی روستایی داشت بیشترین چیزی که از مردم در نقد احمدی‌نژاد شنیدم این بود که چرا عکس زن مردم را آورده است تلویزیون! انگار که این بزرگترین جنایت احمدی‌نژاد بوده است.

یک شاگرد گچکار از همان شهر هم برایم تعریف کرد که در سفری که احمدی‌نژاد همان روزها به مشهد داشت، زن و شوهر نه چندان خوش‌نامی از آن ناحیه دو تا اتوبوس کرایه می‌کنند و با دادن مزد روزانه، چلوکباب برای ناهار و وعده زیارت امام رضا او و همولایتی‌ها را به مشهد می‌برند و در سه محل مختلف به عنوان مشهدی‌های استقبال کننده از احمدی‌نژاد به دنبال ماشین او می‌دوانانند.

آن شبهای آخر شب‌های پر شور و خنده‌ای بود. به خصوص با شوخ طبعی خاص مشهدی‌ها. یک شب که ترافیک زیادی در بولوار تلویزیون مشهد بود و هرکس سازی می‌زد برای خودش، چند تا جوان را دیدم که ماشین‌شان را کناری پارک کرده‌اند و چهارلیتری به دست توی کله خودشان می‌زنند و از مردم می‌خواهند به کسی که بانی سهمیه بندی بوده رای ندهند: “ببینید… اینم عاقبتشه!” بعد هم سوار شدند و رفتند محله‌ای دیگر. بار دیگر چند تا موتورسوار داش مشتی که پوستر احمدی‌نژاد داشتند آمدند کنار ماشینی که پوستر موسوی چسبانده بود و هی گفتند: “چیز… موسوی …چیز…چیز… موسوی…” تا اینکه عاقبت راننده که با زن و بچه‌اش بود سرش را از پنجره درآورد و گفت: “خب حالا چیز موسوی تو دهن شما چی کار می‌کنه؟” و در میان قهقهه جماعت اطراف گاز را گرفت و رفت. یک بار هم دو تا جوان شنگول را دیدم که پوستر احمدی‌نژاد دستشان بود و بین ماشین‌ها راه می‌رفتند و از همه می‌خواستند به او رای بدهند. بعد یک نفر گفت این هم آدمه؟ چرا تبلیغ کروبی را نمی‌کنید؟ گفتند چون پوستر نداریم. طرف دو تا پوستر بهشان داد. فوری آن را دور انداختند و کروبی را دستشان گرفتند. ده دقیقه بعد دوباره دیدمشان که پوستر رضایی دستشان بود و تلوتلوخوران برای مردم قسم می‌خوردند که رضایی بهترین است!

کم کم داشت مشخص می‌شد که این انتخابات با هر آنچه دیده بودیم فرق خواهد داشت. وقتی نامه هاشمی منتشر شد و با بهت و حیرت آن را چند بار خواندم مطئمن شدم که این انتخابات هر نتیجه‌ای داشته باشد به بحران منتهی خواهد شد. هرچند که اعتراف می‌کنم پیش‌بینی بحرانی به این بزرگی را نداشتم و گمان می‌کردم این نظام چند نفر عاقل قدرقدرت دارد که لااقل نگذارند آن ماجرا به بدترین فرجام دچار شود و تمام مشروعیتشان را باد هوا کند. آنچه فکر می‌کردم این بود که اگر قرار باشد احمدی‌نژاد هم رای بیاورد در یک انتخابات دو مرحله‌ای و با آرایی نزدیک به هم این اتفاق خواهد افتاد و بعد در صورت اعتراض موسوی، طی یک پروسه طولانی آرا بازشماری می‌شود و بعد که آبها از آسیاب افتاد احمدی‌نژاد به عنوان برنده قطعی معرفی خواهد شد. دیدن چهره عصبی و شکست‌خورده و مفلوک احمدی‌نژاد در آن بیست دقیقه وقتی که به در عوض هاشمی به او داده شد مطمئنم ساخت که موسوی در نظرسنجی‌های محرمانه دولتی پیش افتاده است. استقبال گرم از موسوی در بیرجند که قوی‌ترین پایگاه احمدی‌نژاد در کشور عنوان می‌شد هم نشانه‌ای دیگر بود برای من و سایر دوستان.

یکی دو روز مانده به انتخابات طاقت نیاوردم و به تهران برگشتم. در بین راه یکی گفت چون ساعت تبلیغات تمام شده باید پوستر موسوی را از روی کاپوت ماشین بکنید تا پلیس جریمه‌تان نکند. با زحمت جدایش کردیم اما بین راه پر بود از کامیون‌هایی که پوستر احمدی‌نژاد چسبانده بودند.

تا اینکه روز انتخابات فرا رسید…

ادامه دارد.


فرستاده شده در راپورت | ۶ نظر

بر هشتاد و هشت چه گذشت؟


یک گزارش طنزآمیز به تفکیک ماه از سال ۸۸ نوشتم که سرانجام در سایت عصر ایران منتشر شد. طبعا با حذفیاتی از جانب خودم که علاقه چندانی به زندان، انفرادی، تهدید، کتک خوردن، فحش شنیدن، به یاد آوردن همکاری با سرویس های جاسوسی بیگانه، نوش جان کردن نوشابه و سایر اموراتی که روزنامه نگارهای ساکن در نظام مقدس ج.ا.ا  استعداد زیادی در کشیدن  و شنیدن و آوردن و خوردن آنها دارند را ندارم و مجددا  از طرف مدیر آن سایت که در این مورد با من هم سلیقه است هم سانسورهایی اعمال شد. با این حال شاید هنوز به خواندنش بیرزد. آنها را می توانید از آدرس های زیر دنبال کنید:

مربوط به:
فرستاده شده در راپورت،طنز و منز | ۶ نظر