<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>باران در دهان نیمه باز &#187; بی دستگان</title>
	<atom:link href="http://www.debsh.com/category/%d8%a8%db%8c-%d8%af%d8%b3%d8%aa%da%af%d8%a7%d9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.debsh.com</link>
	<description>وبلاگ محمود فرجامی</description>
	<lastBuildDate>Sat, 28 Jan 2012 14:06:55 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>ادب دیکتاتور به ز دولت است</title>
		<link>http://www.debsh.com/1390/07/30/2625/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1390/07/30/2625/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 22 Oct 2011 15:57:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[بی دستگان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=2625</guid>
		<description><![CDATA[سیاستمدارها هم انسان‌هایی هستند با عواطفی شبیه ما آدمهای معمولی. قذافی وقتی که در مجمع عمومی سازمان ملل بجای ۲۰ دقیقه دو ساعت و نیم حرف می‌زد و به همه حاضران توهین می‌کرد، وقتی که منشور سازمان ملل را پاره می‌کرد، وقتی که در پارک نزدیک مقر سازمان ملل خیمه سلطانی برپا می‌کرد، وقتی که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سیاستمدارها هم انسان‌هایی هستند با عواطفی شبیه ما آدمهای معمولی. قذافی وقتی که در مجمع عمومی سازمان ملل بجای ۲۰ دقیقه دو ساعت و نیم حرف می‌زد و به همه حاضران توهین می‌کرد، وقتی که منشور سازمان ملل را پاره می‌کرد، وقتی که در پارک نزدیک مقر سازمان ملل خیمه سلطانی برپا می‌کرد، وقتی که به جای نگاه کردن در چشم سایر دیپلمات‌ها به بالای سرشان نگاه می‌کرد که یعنی شما در حتی نیستید که چشم به شما بدوزم، وقتی که چهل و دو سال تمام یکسر علیه اعتقادات دیگران یاوه گفت&#8230; باید می‌دانست که سیاستمدارها هم احساسات و عواطفی شبیه آدمهای معمولی دارند: تحقیر و توهین از جانب آدمهای بیشعور در دلشان به کینه تبدیل می‌شود و کینه کمین می‌کند شاید فرصتی بیابد.</p>
<p>سرنگونی قذافی را حاصل کینه‌های شخصی سیاستمداران نمی دانم اما فکر می‌کنم در نحوه مقابله و سرنگونی او بی‌تاثیر نبود.</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2625" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1390/07/30/2625/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رویای نیمه شب در وبلاگستان</title>
		<link>http://www.debsh.com/1389/08/21/1899/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1389/08/21/1899/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 12 Nov 2010 19:20:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[بی دستگان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=1899</guid>
		<description><![CDATA[به نظرم وبلاگستان یک سکته خفیف زده است. افسردگی بعد از کودتا از یک طرف و رواج گسترده شبکه‌های اجتماعی مبتنی بر وب۲ مثل فیس بوک و توییتر از طرف دیگر، باعث شده است که وبلاگستان فارسی به یک دوره رکود بی سابقه دچار شود. شاید هم بهتر باشد حکم کلی ندهم و به همین [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به نظرم وبلاگستان یک سکته خفیف زده است. افسردگی بعد از کودتا از یک طرف و رواج گسترده شبکه‌های اجتماعی مبتنی بر وب۲ مثل فیس بوک و توییتر از طرف دیگر، باعث شده است که وبلاگستان فارسی به یک دوره رکود بی سابقه دچار شود. شاید هم بهتر باشد حکم کلی ندهم و به همین محدوده‌ای از وبلاگستان که خودمان هستیم کفایت کنم. منظورم همین محدوده چهل پنجاه تایی از وبلاگهایی‌ست که در ماه به آنها سر می‌زنم.</p>
<p>اصلا شاید بهتر باشد فقط درباره خودم نظر بدهم. بله&#8230; انگار اینطوری بهتر است. در این نیمه شبی که بی‌خوابی به سرم زده حکم مستی را دارم که باید ازش راستی خواست. بعد از هفت سال وبلاگ‌نویسی (آن اوایلش با نام مستعار بود و در وبلاگی در پرشین بلاگ، که حالا نیست) درست که نگاه می کنم می‌بینم کمتر وقتی بوده است که اینقدر با وبلاگ‌نویسی غریبه شده باشم. منظورم از وبلاگ‌نویسی، &#8220;به‌روز کردن وبلاگ&#8221; نیست. میانگین که بگیریم شاید در چند ماه گذشته کمتر از ماه‌های قبل مطلب منتشر نکرده باشم. اما وبلاگ، وب‌ سایت شخصی نیست که آدم نوشته‌هایش را برای اینکه گم و گور نشوند در آنجا بگذارد. قرار بود از وبلاگ از خودمان بنویسیم، از اینکه داریم چکار می‌کنیم و دنیا را چطور می‌بینیم.</p>
<p>از اردیبهشت امسال (۸۹) از ایران خارج شدم و به مالزی آمدم. دلیل آمدن به ظاهر ادامه تحصیل است اما در واقع، من هم مثل خیلی‌های دیگر در وهله‌ی اول عزم کرده بودم که از ایران خارج شوم. دلایلش هم به نظرم آنقدر واضح است که نوشتن ندارد. البته این به آن معنا نیست که به درسی که اینجا می‌خوانم علاقه‌ای ندارم. اتفاقا برای اولین بار است که از رشته و دانشگاهی که انتخاب کرده ام پشیمان نیستم. از چهارده پانزده سالگی که به اجبار پدرم در دبیرستان به رشته ریاضی فیزیک رفتم همیشه این مشکل را داشتم که نه فقط به رشته‌ام علاقه‌ای نداشتم بلکه بیشتر درس‌ها را اصلا نمی‌فهمیدم. مثلا فایده فیزیک و هندسه را –هرچند با مشقت- می‌فهمیدم اما کاربرد جبر را مطلقا نمی‌فهمیدم. یعنی تقریبا تا اواخر سال اول دبیرستان اصلا نمی‌توانستم درک کنم اتحاد مزدوج یعنی چه. یادم می‌آید آقای معماریان بنده خدا با چه ترحمی به من نگاه می‌کرد و می‌گفت &#8220;پسرم باور کن حتی تو هم می‌توانی جبر را یاد بگیری!&#8221; فکر کنم آن موقعی این حرف را زد که بعد از شش هفت ماه از شروع سال تحصیلی ازش پرسیدم چرا ۲ ایکس بعلاوه ۲ ایکس می‌شود ۴ایکس و نمی‌شود ۴ ایکس۲!</p>
<p>من عاشق تئاتر بودم و اگر آن شهر مقدس لعنتی هنرستانی داشت که ویژه هنرهای نمایشی باشد الان یک پخی شده بودم. یا لااقل ده دوازده سال آزگار، با دیدن هر کارگردان و بازیگر تئاتری حسرت نمی‌کشیدم. بعدها گویا تاسیس شد.</p>
<p>سال سوم دبیرستان با مطالعه جانبی‌ای که داشتم رشته تئاتر دانشگاه آزاد تهران قبول شدم اما ثبت نام نکردم به این هوا که سال بعد دانشگاه هنر قبول شوم. سال بعد خودم را کشتم. رتبه کنکور هنرم شد ۱۳۷ اما در مصاحبه ردم کردند و شدم دانشجوی مهندسی کامپیوتر دانشگاه آزاد مشهد. شش سال تمام عذاب کشیدم تا درسم را تمام کردم. نشان به آن نشان که چهاربار ریاضی۲ را برداشتم تا آخرش با ارفاق ۱۰ گرفتم. آن موقع دیگر عاشق فلسفه (اسلام) شده‌بودم و آنقدر سودایی بودم که ترم آخر دانشگاه، در حالی که متاهل بودم و سر خانه زندگی خودم، و ۲۰ واحد درس داشتم و ضمنا کار هم می‌کردم، صبح‌ها ساعت ۶ صبح می‌رفتم حرم تا از یکی از طلبه‌ها عربی یاد بگیرم. لیسانسم را اگر چند ماه زودتر گرفته بودم می‌توانستم معافیت از خدمت سربازی را بخرم اما به ما که رسید آسمان تپید. رتبه‌ام هم برای فوق لیسانس فلسفه اسلامی شد۱۰٫ اگر می‌شد ۳ معاف می‌شدم.</p>
<p>آمدم تهران و همانطوری که تمام رفقای فلسفه خوانده پیش بینی می‌کردند به سرعت سرخورده شدم. یعنی در واقع وا رفتم وقتی دیدم تمام آن چیزی که به اسم فلسفه اسلامی مشهور شده است – در بهترین حالت- حاصل فلسفه‌ورزی‌های جمعی از مسلمانان با فلسفه یونانی بوده که تازه بیشترهم و غم شان هم وصل کردن یونانیات به اسلامیات بوده است و نه اندیشه صرف فلسفی یا تلاش برای برپایی یک نظام فکری مستقل.</p>
<p>سال ۸۰ آن ماجرا شروع شد و اواخر ۸۲ تمام. همین موقع‌ها هم بود که بچه‌دار شدیم. در این مدت از همکاری جسته و گریخته با مطبوعات رسیدم به همکاری جدی‌تر به عنوان ژورنالیست. یک سالی هم در روابط عمومی برق تهران نشریه داخلی‌شان را درمی‌آوردم، اما کار اداره‌جاتی واقعا از من برنمی‌آمد. آمدم بیرون و دوباره شدم همان خبرنگار آزاد. هیچ نیازی هم به رفتن به سربازی نمی دیدم. تا اینکه احمدی‌نژاد شد رئیس جمهور و یکهو به سرم زد که تکلیفم را با گذرنامه یکسره کنم. البته با شناختی که از بخت خودم داشتم مطمئن بودم که در آینده قانونی به تصویب خواهد رسید که طبق آن من مشمول معافیت خواهم شد اما حتما این قانون بعد از اتمام خدمت من خواهد بود حتی اگر ده سال طول بکشد! یک سال دنبال پرونده‌های گم شده‌ام گشتم تا بالاخره اعزام به خدمت شوم و بیست ماه و چند روز طول کشید تا آن حماقت بزرگ تمام شود. چندی بعد هم اعلام شد کسانی که سه برادرشان قبلا به سربازی رفته باشند معاف از خدمت هستند و من که مشمول شرایط&#8230;</p>
<p>بگذریم. داشتم چی می‌گفتم؟ آها&#8230; حرف درس و اینها بود. خلاصه اینکه سال پیش تصمیم گرفتم بیایم بیرون. البته تنها شانسم ادامه تحصیل نبود و راستش فکر می‌کنم به عنوان روزنامه‌نگار و همینطور طنزنویسی که بالاخره یک سابقه‌ای برای خودش دارد شانس استخدام خوبی در بعضی جاها داشتم اما در وهله‌ی اول می‌خواستم اگر بشود در رشته ارتباطات ادامه تحصیل بدهم. از میان درخواستهایی که فرستادم از دوجا موافقت اولیه گرفتم. یکی دانشگاهی بود در استرالیا و دیگری دانشگاه علوم مالزی (USM). اولی خیلی گران بود. ترمی فقط ده هزار دلار شهریه‌اش بود و با هزینه‌های سرسام‌آور زندگی. تازه برای گرفتن ویزا هم هزار مشکل بود.</p>
<p>در مورد مالزی خیلی دل به شک بودم و چیزهای ضد و نقیض زیادی می‌شنیدم. بعضی ها خیلی تعریف می‌کردند و بعضی‌ها بدگویی. آخرش گفتم یک سر بیایم ببینم چطور است. آمدم، خوشم آمد و ماندم. چند ماهی ننوشتم کجایم و چه می‌کنم تا زن و بچه هم بیایند. بعد که آمدند ماندم با این تل دستنویس‌های روزانه از زندگی در مالزی و آشنایی با سه فرهنگ چینی، هندی و مالیایی از کجا شروع کنم به نوشتن.</p>
<p>فیس‌بوک‌ هم البته بی‌تقصیر نبود. آدم با خودش می‌گوید بگذار روزمره‌ها را خرد-خرد آنجا بنویسم و نوشته‌های جدی‌تر را در وبلاگ. نتیجه این می‌شود که نوشته‌های وبلاگی از آن حالت خودمانی دور می‌شود. تازه من دوبار اسباب کشی –از اینجا و به اینجا- داشتم که خودش در پراندن همین چهارتا خواننده‌ای که داشتم بی تاثیر نبوده. بالاخره تعارف که نداریم. آدم وبلاگ می‌نویسد که کسی آن را بخواند؛ درست مثل تئاتر که به صحنه می‌رود تا عده‌ای آن را ببینند. و شاید به خاطر همین شباهتش است که من اینقدر عاشق وبلاگ و وبلاگ‌نویسی‌ام.</p>
<p>البته رفت و برگشتم دلیل داشت. بعد از اینکه دامنه دبش را فیلتر کردند، به فکرم رسید که بروم روی وردپرس که خواننده‌های ساکن در داخل را از دست ندهم؛ تازه حتی خودم هم در آپلود کردن مطالب به مشکل برخورده بودم. اما آنجا هم فیلتریده شد و من هم که از مملکت آقا امام زمان و فیلتر خارج شدم، به این نتیجه رسیدم که برگردم سرجای اولم. این بار البته طراحی سایت و آدرس فید آن تغییر کرد.</p>
<p>بگذریم&#8230; داشتم چی می‌گفتم؟ حرف درس بود یا فیلتر؟ از تئاتر حرف می‌زدیم؟ قرار بود از مالزی برایتان بگویم و زندگی در جزیره پنانگ که جزو میراث جهانی یونسکو است؟ نه نه&#8230; یادم آمد. داشتیم درباره وبلاگ‌نویسی حرف می‌زدیم. شاید وبلاگنویسی یعنی همین. شب‌بخیر!</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1899" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1389/08/21/1899/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>&#8230;</title>
		<link>http://www.debsh.com/1389/07/18/1840/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1389/07/18/1840/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 10 Oct 2010 07:13:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[بی دستگان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.debsh.com/?p=1840</guid>
		<description><![CDATA[دو پهلو حرف زدن ما ایرانی‌ها به خودی خود جالب نیست، وقتی به عمل و انتظار منتهی بشود آزاردهنده هم می‌شود. قول و قرار مشخصی برقرار نمی‌شود اما انتظار مبهمی از کاری که وقوعش مشخص نیست به وجود می‌آید. یک شب خانه  بودم که برادرم تماس گرفت و گفت با یکی از دوستانش در راه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دو پهلو حرف زدن ما ایرانی‌ها به خودی خود جالب نیست، وقتی به عمل و انتظار منتهی بشود آزاردهنده هم می‌شود. قول و قرار مشخصی برقرار نمی‌شود اما انتظار مبهمی از کاری که وقوعش مشخص نیست به وجود می‌آید. یک شب خانه  بودم که برادرم تماس گرفت و گفت با یکی از دوستانش در راه تهران است و شب به خانه ما خواهد آمد. پرسیدم شام می‌آیید اینجا؟ گفت: ای شاید&#8230; حالا منتظر نباش&#8230; یک چیزی همینجا توی راه شاید خوردیم. منظورش را نفهمیدم و پرسیدم بالاخره شب شام منتظرشان باشم یا نه. باز هم جوابش همان بود که: نه&#8230; منتظر نباش&#8230; یک چیزی توی راه&#8230; حالا می‌آییم. سوال و جواب‌های بعدی هم به همین اندازه دو پهلو بود. بالاخره نیمه شب رسیدند. خسته و بسیار گرسنه. نه غذایی داشتیم و نه رستورانی باز بود برای جبران مافات. با نیمرو سر و ته قضیه هم آمد اما خجالت زده‌شان شدم.</p>
<p>دفعه بعد که مکالمه مشابهی با همان برادرِ عازم تهران داشتم دست به کار پختن شام شدیم. قرمه‌سبزی که از ساعت ده شب سرد و گرم می‌شد بالاخره ساعت دوازده و نیم در ظرفها شرف حضور یافت. میهمان‌ها که رسیدند گفتند: ئه&#8230; ما که گفتیم منتظر نباش&#8230; شام در رستوران خوردیم. قربانت ما رفتیم بخوابیم.</p>
<p>در عرصه حرفه‌ای خاطرات از این دست بسیار دارم. یک بار در دوره مدیریت جامی بر زمانه، یک نفر از آن رادیو با من تماس گرفت که برای امشب که شب یلداست چه خوب است شما برای ما فال حافظ بگیرید. فکر کردم اشتباهی رخ داده. به جامی ایمیلی زدم و پرسیدم منظورشان منم؟ گفت انگار چند تا از وبلاگ‌نویسها تو را انتخاب کرده‌اند. اسم وبلاگ‌هایی هم برده شد که چندان شناختی از آنها نداشتم. چون در آنجا مدتی برنامه طنز داشتم حدس زدم انتظار فال طنزآمیزی داشته باشند. وسط میهمانی شب یلدا، حافظ به دست به اتاقی خزیدم و چند ساعتی دیوان جناب شاعر را پایین و بالا کردم تا شعری پیدا کنم که بتوان تعبیری طنزآمیز مناسب آن ایام بر آن سوار کرد. بعد هم منتظر که حالا کی تماس می‌گیرند. نگرفتند.</p>
<p>همین چند هفته پیش هم یکی از همکاران شاغل در یکی از رسانه‌های مشهور فارسی زبان در فیس بوک تماس گرفت که می‌خواهیم برای سالگرد جنگ ایران و عراق ویژه‌نامه‌ای کار کنیم؛ شماره تلفنت را بده که با هم صحبت کنیم یادداشتی هم تو بنویسی. برای من که نه پژوهشگر جنگ هستم نه تاریخ‌نگار جنگ، و بنابراین هیچ نوشته از پیش آماده یا پروفایل‌های پر و پیمان از اطلاعات آرشیو شده ندارد، تصمیم در مورد اینکه می‌توانم یادداشتی در این مورد بنویسم یا نه، مستلزم این است که تمام خاطرات شخصی‌ام را یک دور مرور کنم و بعد مرتب کنم تا آخرش ببینم می‌توانم یادداشتی شخصی در این باره بنویسم یا نه. بعد از چند روز بالا و پایین کردن تمام آن چیزهای بد و ویران‌کننده که سالهاست سعی می‌کنم فراموش‌شان کنم به این نتیجه رسیدم که بله، می توانم یادداشتی بنویسم. خبری از آن همکار نشد.</p>
<p>تا پیش از خرداد ۸۸ که تصمیم گرفتم به هیچ وجه با صدا و سیما همکاری نکنم، چند طرح فیلمنامه و برنامه تلویزیونی و رادیویی را به آنجا داده بودم. مساله این نیست که به انجامی نرسیدند &#8211; قرار نیست هر طرحی عملی و عملیاتی بشود- مساله این است که گویا اصولا قرار نبوده هم به عمل برسند. تهیه‌کننده‌ای یا مدیر تولیدی ـیا در یک مورد مدیر گروه اجتماعی شبکه یک- هوس کرده ببیند &#8220;طرح مرح چی داری&#8221; بدون اینکه تا سال‌ها بعد هیچ شانسی برای عملی شدن هر &#8220;طرح مرحی&#8221; از غیر خودی‌ها باشد.</p>
<p>(به قول زنده‌یاد احترامی؛ بعضی ها به قصد رد، شرط می‌گذارند. مثلا ساعت قرار‌های عمومی را به قصد نیامدن عوض می‌کنند، تماس می‌گیری که حضرت استاد ساعت ۳ روز بهمان وقت دارید در میزگردی مطبوعاتی شرکت کنید؟ می‌گوید ۳ نه اما ۵ شاید. تماس می‌گیری و تمام قرارهای دیگر و هماهنگی‌ها را به ۵ تغییر می دهی اما خبری از استاد نمی‌شود. از اول هم تصمیم داشته که نیاید.)</p>
<p>بعد از آن ماجرا، روال مشابهی از سوی دیگران شروع شد. «ما داریم یک تلویزیون ماهواره‌ای تاسیس می‌کنیم. در بخش طنز اگر طرحی داری لطفا بفرست. قربانت» (بعضی وقتها با اظهار لطف بیشتر: روی تو حساب کرده‌ایم‌ها)جدی گرفتن چنین پیام‌هایی یعنی هر بار نشستن و چند روز طرح و پروپوزال تایپ کردن و فرستادن. بلندترین پاسخ –اگر پاسخی در کار باشد- این است: «ایمیلت رسید. ممنون. خبرت می‌کنم».</p>
<p>نادیده گرفتن آن پیام‌های دعوت به همکاری یعنی خروج تدریجی از حوزه‌ی رسانه. یعنی انزوا. یعنی مرگ حرفه‌ای برای آدم‌هایی مثل ما. جدی گرفتن‌شان تبدیل شده به صرف وقت و انرژی فکری بعلاوه عصبیت ناشی از انتظار. عمر هم که برف است و آفتاب تموز&#8230;</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1840" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1389/07/18/1840/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سال نو مبارک</title>
		<link>http://www.debsh.com/1388/12/29/1499/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1388/12/29/1499/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 20 Mar 2010 13:51:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[بی دستگان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/?p=1499</guid>
		<description><![CDATA[سال نو بر شما مبارک. من الان از کافی نتی در دمشق این یادداشت را می نویسم. صفحه کلید عربی است و من با مکافات این جند کلمه را می نویسم. جای حروف به طرز فجیعی جابجاست و افزون بر این باید مواظب باشم ان ۴ حرف را بکار نبرم. با بدر و مادرم و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سال نو بر شما مبارک. من الان از کافی نتی در دمشق این یادداشت را می نویسم. صفحه کلید عربی است و من با مکافات این جند کلمه را می نویسم. جای حروف به طرز فجیعی جابجاست و افزون بر این باید مواظب باشم ان ۴ حرف را بکار نبرم. با بدر و مادرم و سهراب و بریسا از ۵ شنبه به اینجا امده ایم و فردا به بیروت می رویم. تا اینجایش که خیلی خوش کذشته و اصلا فکر نمی کردم دمشق اینقدر دیدنی باشد.</p>
<p>این جند کلام را نوشتم تا هم از حال خودم خبر داده باشم و هم سال نو را تبریک بکویم. امیىدوارم همه مان سال خوب یا دست کم بهتری داشته باشیم. و البته با صبر و استقامت شایسته اوضاع بهتری هم هستیم.</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1499" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1388/12/29/1499/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مردی که نفسش (او) را کشت</title>
		<link>http://www.debsh.com/1388/12/01/1097/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1388/12/01/1097/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 20 Feb 2010 19:49:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[بی دستگان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/?p=1097</guid>
		<description><![CDATA[می خوام یه چیزی بگم یعنی به همین سوی چراغ که هی داره تلو تلو می خوره نامردین مشغول ذمه‌این اگه درباره من فکرای بد بکنین. درباره من فکرای خوب بکنین&#8230; من خوبم&#8230; شما چطورین؟&#8230; داشتم چی می گفتم؟ ها&#8230; می خوام بگم امشب این داستان هدایت منو دیوونه کرد که الهی به همین سوی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>می خوام یه چیزی بگم یعنی به همین سوی چراغ که هی داره تلو تلو می خوره نامردین مشغول ذمه‌این اگه درباره من فکرای بد بکنین. درباره من فکرای خوب بکنین&#8230; من خوبم&#8230; شما چطورین؟&#8230; داشتم چی می گفتم؟ ها&#8230; می خوام بگم امشب این داستان هدایت منو دیوونه کرد که الهی به همین سوی چراغ خدا دیوونه ش بکنه&#8230; یاد تموم اون روزایی افتادم که ریدم توشون&#8230; آره خودم به دست خودم ریدم توشون&#8230; خدا از سر تقصیراتم نگذره&#8230; نگذشت هم البته نگذره&#8230; خب کفاره که شاخ و دم نداره وختی آدم حتی ماکسیم نداشته باشه&#8230; ماکسیم چیه؟ &#8230; دندون رو جیگر بذار الان می گم&#8230; آخ دیوث دندون رو جیگر خودت بذار ول کن این جیگر آش و لاش منو&#8230; آخ&#8230;</p>
<p style="text-align:center;"><strong>مردی که نفسش را کشت</strong></p>
<p style="text-align:center;">صادق هدایت</p>
<p style="text-align:left;">نفس اژدرهاست او کی مرده است</p>
<p style="text-align:left;">از غم بی آلتی افسرده است</p>
<p style="text-align:left;">مولوی</p>
<p>میرزا حسینعلی هر روز صبح سر ساعت معین، با سرداری سیاه، دگمه های انداخته، شلوار اتو زده و کفش مشکی براق گامهای مرتب بر میداشت و از یکی از کوچه های طرف سرچشمه بیرون میآمد، از جلو مسجد سپهسالار میگذشت، از کوچ ة صفی علیشاه پیچ میخورد و به مدرسه میرفت. در میان راه اطراف خودش را نگاه نمیکرد . مثل اینکه فکر او متوجه چیز مخصوصی بود . قیافه ای نجیب و باوقار، چشمهای کو چک، لبهای برجسته و سبیلهای خرمائی داشت . ریش خودش را همیشه با ماشین میزد، خیلیمتواضع و کم حرف بود.</p>
<p>ولی گاهی، طرف غروب از دور هیکل لاغر میرزا حسینعلی را بیرون دروازه میشد تشخیص داد که دستهایش را از پشت بهم وصل کرده، خیلی آهسته قدم میزد، سرش پائین، پشتش خمید ه، مثل اینکه چیزی را جستجو می کرد،گاهی میایستاد و زمانی زیر لب با خودش حرف میزد.</p>
<p><span id="more-1097"></span>مدیر مدرسه و سایر معلمان نه از او خوششان میامد و نه بدشان میامد، بلکه یک تأثیر اسرارآمیز و دشوار در آنها میکرد . بر عکس شاگردان که از او راضی بودند، چون نه دیده شده بود که خشم ناک بشود و نه اینکه کسی را بزند . خیلی آرام، تودار و با شاگردان دوستانه رفتار مینمود . ازین رو معروف بود که کلاهش پشم ندارد، ولی با وجود این شاگردان سر درس او مؤدب بودند و از او حساب میبردند.</p>
<p>تنها کسیکه میانه اش با میرزا حسینعلی گرم بود و گاهی صحبت میانشان ر د و بدل میشد، شیخ ابوالفضل معلم عربی بود که خیلی ادعا داشت، پیوسته از درجة ریاضت و کرامت خودش دم میزد که چند سال در عالم جذبه بوده، چند سال حرف نمیزده و خودش را فیلسوف دهر جانشین بوعلی سینا و مولوی و جالینوس میدانست . ولی از آن آخوندهای خودپسند ظاهرساز بود که معلوماتش را ب ه رخ مردم می کشید. هر حرفی که بمیان میامد فورًا یک مثل یا جملة عربی آب نکشیده و یا از اشعار شعرا به استشهاد آن میآورد و با لبخند پیروزمندانه تأثیر حرفش را در چهرة حضار جستجو میکرد . و این خود غریب مینمود که میرزا حسینعلی معلم فارسی و تاریخظاهرآ متجدد و بدون هیچ ادعا شیخ ابوالفضل را در دنیا ب ه رفاقت خودش انتخاب بکند، حتی گاهی شیخ را بخانه خودش میبرد و گاهی هم بخانة او میرفت.</p>
<p>میرزا حسینعلی از خانواده های قدیمی، آدمی با اطلاع و از هر حیث آراسته بود و بقول مردم از دارالفنون فارغ‌التحصیل شده بود ، دو سه سال با پدرش در ماموریت کار کرده بود، ولی از سفر آخری که برگشت در تهران  ماندنی شد، و شغل معلمی را اختیار کرد، تا نسبتًا وقتش باو اجازه بدهد که به کارهای شخصی بپردازد، چه او  کار غریب و امتحان مشکلی را عهد هدار شده بود.</p>
<p>از بچگی، همانوقت که آخوند سرخان ه برای او و برادرش میامد میرزا حسینعلی استعداد و قابلیت مخصوصی در  فراگرفتن ادبیات و اشعار متصوفین و فلسفة آنها آشکار میکرد، حتی به سبک صوفیان شعر میساخت . معلم آنها  شیخ عبدالله که خودش را از جرگة صوفیان میدانست توجه مخصوصی نسبت به تلمیذ خودش آشکار میکرد، افکار صوفیان باو تلقین مینمود و از شرح حالات عرفا و متصوفین برای او نقل میکرد . بخصوص از علو مقام « اناالحق » منصور حلاج برای او حکایت کرده بود که منصور از مقام ریاضت نفس بجائی رسیده بود که بالای دار میگفت: این حکایت در فکر جوان میرزا حسینعلی خیلی شاعرانه بود . و بالاخره یکروز شیخ عبدالله باو ا ظهار کرد  که «. با آن مایه که در تو میبینم هر گاه پیروی اهل طریقت را بکنی بمراتب عالیه خواهی رسید » این فکر همیشه بیاد میرزا حسینعلی بود، در مغز او نشو و نما کرده و ریشه دوانیده بود و همیشه آرزو میکرد که موقع مناسبی بدست آورده، مشغول ریاضت و کار بشود. بعد هم او و برادرش وارد مدرسة دارالفنون شدند، در آنجا هم میرزا حسینعلی در قسمت عربی و ادبی خیلی قوی شد . برادر کوچکش با افکار او همراه نبود، او را مسخره میکرد و میگفت: این خیالات بجز اینکه در زندگی انسانرا عقب بیندازد و جوانی را بیخود از دست بدهد فایدة دیگری ندارد.</p>
<p>ولی میرزا حسینعلی توی دلش بحرفهای او میخندید، فکر او را مادی و کوچک میپنداشت و برعکس در تصمیم خودش بیشتر لجوج میشد و بواسطه همین اختلاف نظر، بعد از مرگ پدرش از هم جدا شدند . چیزیکه دوباره فکر او را قوت داد این بود که در م سافرت اخیرش به کرمان به درویشی برخورد که پس از مصاحباتی حرف میرزا عبدالله معلمشان را تایید کرد و باو وعده داد هر گاه در تصوف کار بکند و بخودش ریاضت بدهد ب ه مدارج عالیه خواهد رسید . این شد که پنج سال بود میرزا حسینعلی کنج انزوا گزیده و در را بروی خویش و آشنا بسته، مجرد زندگی مینمود و پس از فراغت از معلمی قسمت عمدة کار و ریاضت او در خانه‌اش شروع میشد.</p>
<p>خانة او کوچک و پاکیزه بود مثل تخم مرغ. یک ننه آشپز پیر و یک خانه شاگرد داشت . از در که وارد میشد لباسش را با احتیاط در میآورد، به چوب رختی آویزان میکرد، لبادة خاک ستری رنگی میپوشید و در کتابخانه اش میرفت. برای کتابخانه اش بزرگترین اطاق خانه را اختصاص داده بود . گوشة آن پهلوی پنجره یک دشک سفید افتاده بود، رویش دو متکا، جلو آن یک میز کوتاه، روی آن چند جلد کتاب، با یک بسته کاغذ و قلم و دوات گذاشته شده بود . کتابهای روی م یز جلد هایش کار کرده بود و باقی کتابها بدون قفسه بندی در طاقچه های اطاق روی هم چیده شده بود.</p>
<p>موضوع این کتابها عرفان و فلسفة قدیم و تصوف بود، تنها تفریح و سرگرمی او خواندن همین کتابها بود، که تا نصف شب جلو چراغ نفتی پشت میز آنها را زیر و رو میکرد و میخواند . پیش خودش تفسیر میکرد و آنچه که بنظرش مشکل یا مشکوک میامد خارج نویس مینمود تا بعد با شیخ ابوالفضل سر هر کدام مباحثه بکند . نه اینکه میرزاحسینعلی از دانستن معنی آنها عاجز بود، بلکه او بسیاری از عوالم روحی و فلسفی را طی کرده بود و خیلی بهتر از شیخ ابوالفضل به افکار موشکاف و به نکات خیلی دقیق بعضی اشعار صوفیان پی میبرد، آنها را در خودش حس می کرد و یک دنیای ماوراء دنیای مادی در فکر خودش ایجاد کرده بود و همین سبب خودپسندی او شده بود  چون او خودش را برتر از سایر مردم میدانست و باین برتری خود اطمینان کامل داشت.</p>
<p>میرزا حسینعلی میدانست که یک سر و رمزی در دنیا وجود دارد که صوفیان بزرگ به آن پی برد هاند و این مطلب هم برای او آشکار بود که برای شروع محتاج مرشد است یا کسی که او را راهنمائی بکند، همانطوریکه شیخ چون سالک را در بدایت حال خاطر در تفرقه است، باید صورت پیر را در نظر بگیرد که عبدالله باو گفته بود که این شد که پس از جستجوی زیاد شیخ ابوالفضل را پیدا کرد، اگرچه موافق سلیقة او نبود و بجز حکم دادن چیز دیگری نمیدانست و بهر مطلب مشکلی که برمیخورد مثل اینکه با بچه رفتار بکنند، می گفت هنوز زود است بعد شرح خواهیم داد و بالاخره شیخ ابوالفضل تنها چیزیکه باو توصیه کرد کشتن نفس بود، اینکار را مقدم بر همه میدانست . یعنی بوسیلة ریاضت بر نفس اماره غلبه کند، و شرح مبسوطی خطابه مانند پر از اعدی عدوک » احادیث و اشعار که در مقام کشتن نفس حاضر کرده بود برای او خواند . از آن جمله این حدیث که » : و این حدیث دیگر که « دشم نترین دشمن تو خود تست که در درون تست » یعنی « نفسک التی بین جنبیک « . هر که او نفس کشت غازی بود » : چنانکه اوحدی گوید « جهادک فی هواک و باز در این شعر :</p>
<p>نفس اگر شوخ شد خلافش کن »</p>
<p>« . تیغ جهل است در غلافش کن</p>
<p>و این شعر دیگر:</p>
<p>نفس خود را بکش نبرد اینست، »</p>
<p>«. منتهای کمال مرد اینست</p>
<p>از جمله چیزهائی که شیخ ابوالفضل در ضمن موعظه خودش گفته بود این بود که سالک مسلک عرفان باید مال</p>
<p>و منال و جاه و جلال و قدرت و حشمت را خوار شمارد، که اعظم دولتها و لذتها همانا مطیع کردن نفس است.</p>
<p>چنانکه مکتبی گوید:</p>
<p>گر تو بر نفس خود شکست آری، »</p>
<p>«. دولت جاودان بدست آری</p>
<p>و بدان ای رفیق طریق که اگر یکبار بهوای نفس تن فریفته شوی قدم در وادی هلاک نهاده باشی چنانکه سنائی »</p>
<p>فرماید:</p>
<p>نفس تا رنجور داری چاکر درگاه تست، »</p>
<p>«. باز چون میریش دادی، کم کند چون تو هزار</p>
<p>و نیز شیخ سعدی گوید:</p>
<p>مراد هر که برآری مطیع امر تو شد »</p>
<p>« . خلاف نفس، که فرمان دهد چو یافت مراد</p>
<p>و مشایخ طریقت نفس را سگی خوانده اند درنده که بزنجیر ریاضت مقید باید داشت، و مدام از رها شدن او بر »</p>
<p>حذر باید بود . ولی سالک نباید که بخود غره شود و راز ن هان را با مردم نادان بمیان آرد، بلکه لازم باشد که در</p>
<p>هر مشکلی با مرشد خود مشورت نماید. چنانکه خواجه حافظ علیه الرحمه میفرماید:</p>
<p>گفت آن یار کزو گشت سردار بلند »</p>
<p>« . جرمش آن بود که اسرار هویدا م یکرد</p>
<p>میرزا حسینعلی از قدیم تمایل مخصوصی ب ه فلسفة هندی و ریاضت داش ت و آرزو می کرد برای تکمیل معلومات خودش به هندوستان برود و نزد جوکیان و ماهاتماها مشرف شده اسرار آنها را فرا بگیرد . این بود که ازین پیشنهاد هیچ تعجب نکرد، بلکه برعکس آنرا با ایمان کامل استقبال نمود و همان روز که بخانه برگشت از مثنوی خطی فال گرفت اتفاقًا این اشعار آمد:</p>
<p>نفس بی عهد است، زانرو کشتنی است »</p>
<p>اودنی و قبل هگاه اودنی است.</p>
<p>نفسها را لایق است این انجمن،</p>
<p>مرده را در خور بود گور و کفن.</p>
<p>نفس اگر چه زیرک است و خرده دان،</p>
<p>قبل هاش دنیاست او را مرده دان.</p>
<p>آب وحی حق بدین مرده رسید،</p>
<p>« !.. شد ز خاک مرده ای زنده پدید</p>
<p>این تفال سبب شد که میرزا حسینعلی تصمیم قطعی گرفت و همة جد و جهد خود را مصروف غلبه بر نفس بهیمی کرد و مشغول ریاضت شد . و غریب تر از همه اینکه در آنروز هر چه بیشتر در کتب متصوفین غور م ی کرد بیشتر فکرش را درین مبارزه تاکید مینمود. در رسالة نور وحدت نوشته بود:</p>
<p>ای سید ! چند روزی ریاضتی بر خود میباید گرفت و انفاس را مصروف این اندیشه باید ساخت، تا خیال باطل از »</p>
<p>« . میان بدر رود و خیال حق بجای آن بنشیند</p>
<p>در کنزالرموز میر حسینی خواند:</p>
<p>از مقام سرکشی بیرون برش، »</p>
<p>« . مار اماره است، میزن بر سرش</p>
<p>در کتاب مرصادالعباد نوشته بود:</p>
<p>بدانکه سالک چون در مجاهده و ریاضت نفس و تصفیة دل شروع کند، بر ملک و ملکوت او را سلوک و عبور »</p>
<p>پیدا آید و در هر مقام بمناسبت حال او وقایع کشف افتد.</p>
<p>و در اشعار ناصر خسرو خواند:</p>
<p>تو داری اژدهائی بر سر گنج، »</p>
<p>بکش این اژدها، فارغ شو از رنج،</p>
<p>و گر قوتش دهی بد زهره باشی</p>
<p>« ! ز گنج بیکران بی بهره باشی</p>
<p>همة این ابیات تهدیدآمیز پر از بیم و امید که برای کشتن نفس قلم فرسائی شده بود، جای شک و تردید برای میرزا حسینعلی باقی نگذاشت که اولین قدم در راه سلوک کشتن نفس بهیمی و اهریمنی است که انسان را از</p>
<p>رسیدن ب ه مطلوب باز میدارد . میرزا حسینعلی میخواست در آن واحد هم بطریق اهل نظر و استدلال و هم بطریق</p>
<p>اهل ریاضت و مجاهده نفس خود را تزکیه کند . تقریبًا یکهفته ازین بین گذشت، ولی چیزیکه مایة دلسردی و</p>
<p>ناامیدی او میشد شک و تردید بود، بخصوص پس از دقیق شدن در بعضی اشعار مانند این شعر حافظ:</p>
<p>حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو، »</p>
<p>« ! که کس نگشود و نگشاید بحکمت این معما را</p>
<p>و یا :</p>
<p>هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار، »</p>
<p>« . کس را وقوف نیست که انجام کار چیست</p>
<p>اگر چه میرزا حسینعلی میدانست که کلمات می، ساقی، خرابات، پیرمغان و غیره از کنایات و اصطلاح عر فا است،</p>
<p>ولی با وجود این تعبیر بعضی از رباعیات خیام برایش خیلی دشوار بود و فکر او را مغشوش م یکرد.</p>
<p>کس خلد و جحیم را ندیدست ای دل، »</p>
<p>گوئی که از آن جهان رسیدست ای دل؟</p>
<p>امید و هراس ما بچیزی است کزان:</p>
<p>« ! جز نام و نشانه نه پدیدست ای دل</p>
<p>و یا این رباعی:</p>
<p>خیام اگر زباده مستی، خوش باش، »</p>
<p>با لاله رخی اگر نشستی، خوش باش.</p>
<p>چون عاقبت کار جهان نیستی است،</p>
<p>« . انگار که نیستی، چو هستی خوش باش</p>
<p>این استادان دعوت بخوشی میکردند، در صورتیکه او از ابتدای جوانی همة خوشیها را بخودش حرام کرده بود . و</p>
<p>همین افکار یک افسوس تلخ از زندگی گذشته اش در او تولید کرد  این زندگی که در آن آنقدر گذشت کرده بود،</p>
<p>بخودش سخت گذرانیده بود، و حالا روزهای او بطرز دردناکی صرف جستجوی فکر موهوم میشد ! دوازده سال</p>
<p>بود که بخودش رنج و مشقت میداد، از کیف، از خوشی جوانی بی بهره مانده بود و اکنون هم دستش خالی بود .</p>
<p>این شک و تردید همة این افکار را بشکل سایه های مهیبی درآورده بود که او را دنبال میکردند . بخصوص شبها</p>
<p>در رختخواب سردی که همیشه یکه و تنها در آن میغلطید، هر چه میخواست فکرش را متوجه عوالم روحانی بکند</p>
<p>بمجرد اینکه خوابش میبرد و افکارش تاریک میشد صد گونه دیو او را وسوسه میکردند . چقدر اتفاق میافتاد که</p>
<p>هراسان از خواب میپرید و آب سرد بسر و رویش میزد، از روز بعد خوراک خودش را کمتر میکرد، شبها روی</p>
<p>کاه میخوابید. چه شیخ ابوالفضل همیشه این شعر را برای او خوانده بود:</p>
<p>نفس چون سیر گشت بستیزد، »</p>
<p>« . توس نآسا بهر سو آلیزد</p>
<p>میرزا حسینعلی میدانست که هر گاه بلغزد همة زحماتش بباد م یرود، ازین رو به ریاضت و شکنجه تنش میافزود.</p>
<p>ولی هر چه بیشتر خودش را آزار میکرد، دیو شهوت بیشتر او را ش کنجه مینمود، تا اینکه تصمیم گرفت برود</p>
<p>پیش یگانه رفیق و پیر مرشدش آ شیخ ابوالفضل و شرح وقایع را برای او نقل بکند و دستور کلی از او بگیرد.</p>
<p>همانروز که این خیال برایش آمد نزدیک غروب بود، لباسش را عوض کرد، دگمه های سرداریش را مرتب انداخت</p>
<p>و با گامهای شمرده بسوی خانه مرشد روانه شد . وقتیکه رسید دید مردی بحال عصبانی در خانة او ایستاده</p>
<p>فریاد م یکشید و موهای سرش را میکند و بلند بلند میگفت:</p>
<p>به آشیخ بگو، فردا میبرمت عدلیه، آنجا بمن جواب بدهی، دختر مرا برا خدمتکاری بردی و هزار بلا سرش »</p>
<p>آوردی، ناخوشش کردی، پولش را هم بالا کشیدی، یا باید صیغه اش بکنی یا شکمت را پاره می کنم. آبروی چندین</p>
<p>« … و چند سال هام بباد رفت</p>
<p>میرزا حسینعلی دیگر نتوانست طاقت بیاورد، جلو رفت و آهسته گفت:</p>
<p>« . برادر، شما اشتباه کردید. اینجا خانة شیخ ابوالفضل است »</p>
<p>همان بی همه چیز را می گویم، همان آشیخ خدا ن اشناس را می گویم. من میدانم خانه هست، اما قایم شده، جرات »</p>
<p>« ! دارد بیاید بیرون آشی برایش بپزم که رویش یکوجب روغن باشد، آخر فردا همدیگر را م یبینیم</p>
<p>میرزا حسینعلی چون دید قضیه جدی است خودش را کنار کشید و آهسته دور شد، ولی همین حرفها کافی بود</p>
<p>که او را بیدار بکن د. آیا راست بود؟! آیا اشتباه نکرده؟ شیخ ابوالفضل که باو کشتن نفس را قبل از همه چیز</p>
<p>توصیه می کرد، آیا خودش نتوانسته درین مجاهده فایق بشود؟ آیا خود او لغزیده و یا او را اسباب دست خودش</p>
<p>کرده و گول زده است؟ دانستن این مطلب برای او خیلی مهم بود . اگر راست است، آی ا همة صوفیان همینطور</p>
<p>بوده اند و چیزهائی می گفتند که خودشان باور نداشته اند و یا اینکار به مرشد او اختصاص دارد و میان پیغمبران</p>
<p>او جرجیس را پیدا کرده؟ آیا در اینصورت می تواند برود و همه شکنجه های روحی و همة بدبختیهای خودش را</p>
<p>برای شیخ ابوالفضل نقل بکند، و همی ن آخوند چند جمله عربی بگوید، یک دستوری سخت تر بدهد و توی دلش باو</p>
<p>بخندد؟ نه، باید همین امشب این سر را روشن بکند . مدتی در خیابا نهای خلوت دیوان ه وار گشت زد . بعد داخل</p>
<p>جمعیت شد، بدون اینکه بچیزی فکر بکند، میان همین جمعیتی که پست میشمرد و مادی میدانست آهسته راه</p>
<p>می رفت. زندگی مادی و معمولی آنها را در خودش حس می کرد و میل داشت که مدتها مابین آنها راه برود، ولی</p>
<p>دوباره مثل اینکه تصمیم ناگهانی گرفت بطرف خانه شیخ ابوالفضل برگشت . ایندفعه دیگر کسی آنجا نبود . در زد</p>
<p>و بزنی که پشت در آمد، اسم خودش را گفت، مدتی طول کشید تا در را بروی او باز کردند. وارد اطاق که شد دید</p>
<p>شیخ ابوالفضل با چشمهای لوچ، صورت آبله رو و ریش حنائی مثل مربای آلو روی گلیم نشسته، تسبیح</p>
<p>می گرداند و چند جلد کتاب پهلویش باز بود . همینکه او را دید نیم خیز بلند شد و گفت یاالله و سینه اش را صاف</p>
<p>کرد. جلو او یک دستمال باز بود، در آن قدری نان خشک شده و یک پیاز بود. رو کرد باو گفت:</p>
<p>« ! بفرمائید جلو، یکشب را هم با فقرا شام بخورید »</p>
<p>« … نه، خیلی متشکرم… ببخشید اگر اسباب زحمت شدم. ازین نزدیکی م یگذشتم فقط آمدم »</p>
<p>« . خیر، چه فرمایشاتی. خانه متعلق بخودتان است »</p>
<p>میرزا حسینعلی خواست چیزی بگوید، ولی در همین وقت صدای داد و غوغا بلند شد و گرب های میان اطاق پرید که</p>
<p>یک کباب پخته بدهنش گرفته بود و زنی دنبال آن پیشت پیشت می کرد. میرزا حسینعلی دید که شیخ ابوالفضل</p>
<p>یکمرتبه عبایش را انداخت، با پیراهن و زیرشلواری دست کرد چماقی را از گوشة اط اق برداشت مانند دیوانه ها</p>
<p>دنبال گربه دوید . میرزا حسینعلی ازین پیش آمد حرفش را فراموش کرد و بجای خودش خشکش زده بود . تا اینکه</p>
<p>بعد از یکربع شیخ با صورت برافروخته نف سزنان وارد اطاق شد و گفت:</p>
<p>« . میدانید، گربه از هفتصد دینار که بیشتر ضرر بزند، شرعًا کشتنش واجب است »</p>
<p>میرزا حسینعلی دیگر برایش شکی باقی نماند که این شخص یکنفر آدم خیلی معمولی است و آنچه که آن مرد در</p>
<p>خان هاش باو نسبت میداد کام ً لا راست است. بلند شد و گفت:</p>
<p>« . ببخشید، اگر مزاحم شدم… با اجازه شما مرخص میشوم »</p>
<p>شیخ ابوالفضل تا در اطاق از او مشایعت کرد . همینکه در کوچه رسید، نفس راحتی کشید. حالا دیگر برایش مسلم</p>
<p>بود، حریف خودش را میشناخت و فهمید که همة این دم و دستگاه و دوز و کلک های شیخ برای خاطر او بوده،</p>
<p>کبک میخورده، آنوقت بشیوة عمر روبروی خودش در سفره نان خشک و پنیر کفک زده و یا پیاز خشکیده</p>
<p>می گذاشته، تا مرد م را گول بزند . باو دستور می دهد که روزی یک بادام بخورد . خودش خدمتکار خانه را آبستن</p>
<p>م یکند و با آب و تاب این شعر عطار را برایش میخواند:</p>
<p>از طعام بد بپرهیز ای پسر، »</p>
<p>همچو دد کم باش خونریز ای پسر،</p>
<p>نفس را از روزه اندر بند دار،</p>
<p>مرد را از لقم های خرسند دار،</p>
<p>روز های میدار چون مردان مرد،</p>
<p>نفس خود را از همه میدار فرد،</p>
<p>نی همین از اکل او را باز دار،</p>
<p>« … بلکه نگذارش بفکر هیچکار</p>
<p>هوا تاریک بود . میرزا حسینعلی دوباره داخل مردم شد، مانند بچه ای که در جمعیت گم بشود، مدتی بدون اراده</p>
<p>در کوچه های شلوغ و غبار آلود راه رفت . جلو روشن ائی چراغ صورتها را نگاه می کرد، همة این صورتها گرفته و</p>
<p>غمگین بود . سر او تهی و عقده ای در دل داشت که بزرگ شده بود، این مردمی که بنظر او پست بودند پایبند شکم</p>
<p>و شهوت خودشان بودند و پول جمع می کردند حالا آنها را از خودش عاقل تر و بزرگتر میدانست و آرزو م یکرد</p>
<p>که بجای یکی از آنها باشد . ولی با خودش م یگفت: که میداند؟ شاید بدبخ تتر از او هم میان آنها باشد . آیا او</p>
<p>میتوانست بظاهر حکم بکند؟ آیا گدای سر گذر با یکقران خوشبخت تر از ثروتمن د ترین اشخاص نمیشد؟ در</p>
<p>صورتیکه تمام پولهای دنیا نمیتوانیست از دردهای درونی میرزا حسینعلی چیزی بکاهد.</p>
<p>همة کابوسهای هراسناکی که اغلب باو روی میآورد، ایندفعه سخت تر و تندتر باو هجوم آور شده بود . بنظرش</p>
<p>آمد که زندگی او بیهوده بسر رفته، یادگار های شوریده و درهم سی سال از جلوش می گذشت، خودش را</p>
<p>بدبخت ترین و بیفایده ترین جانوران حس کرد . دوره های ز ندگی او از پشت ابرهای سیاه و تاریک هویدا میشد،</p>
<p>برخی از تکه های آن ناگهان میدرخشید، بعد در پس پرده پنهان می گشت، همة آنها یکنواخت، خسته کننده و</p>
<p>جانگداز بود گاهی یک خوشی پوچ و کوتاه مانند برقی که از روی ابرهای تیره بگذرد، بچشم او همه اش پست و</p>
<p>بیهوده بود . چه کشمکشهای پوچی ! چه دوندگیهای جفنگی ! از خودش می پرسید و لبهایش را می گزید . در</p>
<p>گوشه نشینی و تاریکی جوانی او بیهوده گذشته بود، بدون خوشی، بدون شادی، بدون عشق، از همه کس و از خودش بیزار . آیا چقدر از مردمان گاهی خودشان را از پرنده ای که در تاریکی شبها ناله می کشد گم گشته تر و آواره تر حس می کنند؟ او دیگر هیچ عقیده ای را نمیتوانست باور بکند . این ملاقات او با شیخ ابوالفضل خیلی گران تمام شد . زیرا همة افکار او را زیر و رو کرد، او خسته، تشنه و یک دیو یا اژدها در او بیدار شده بود که او را پیوسته مجروح و مسموم می کرد. در اینوقت اتومبیلی از پهلویش گذشت و جلو چراغ آن صورت عصبانی، لبهای لرزان، چشمهای باز و بی حالت او بطرز ترسناکی روشن شد . نگاه او در فضا گم شده بود، دهن نیمه باز مانند این بود که بیک چیز دور دست می خندید، و فشاری در ته مغز خودش حس می کرد که از آنجا تا زیر پیش انی و شقیق ههایش م یآمد و میان ابروهای او را چین انداخته بود.</p>
<p>میرزا حسینعلی درد های مافوق بشر حس کرده بود . ساعتهای نومیدی، ساع تهای خوشی، سرگردانی و بدبختی را می شناخت و دردهای فلسفی را که برای تودة مردم وجود خارجی ندارد میدانست . ولی حالا خودش را ب یاندازه تنها و گ مگشته حس میکرد. سرتاسر زندگی برایش مسخره و دروغ شده بود. با خودش میگفت:</p>
<p>« از حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ! »</p>
<p>این شعر بیشتر او را دیوانه میکرد . مهتاب کم رنگی از پشت ابرها بیرون آمده بود، ولی او توی سایه رد می شد، این مهتاب که پیشتر برای او آنقدر افسو نگر و مرموز بود و ساعتهای دراز در بیرون دروازه با ماه راز و نیاز میکرد، حالا یک روشنائی سرد و لوس و ب یمعنی بود که او را عصبانی م یکرد. یاد روزهای گرم، ساعتهای دراز درس افتاد، یاد جوانی خودش افتاد که وقتی همة همسالهای او مشغول عیش و نوش بودند او با چند نفر طلبه روزهای تابستان را عرق میریخت و کتاب صرف و نحو میخواند . بعد هم میرفتند بمجلس مباحثه با مدرسشان شیخ محمد تقی، که با زیر شلواری چنباتمه می نشست یک کاسه آب یخ روبرویش بود، خودش را باد میزد و سر یک لغت عربی که زیر و زبرش را اشتباه میکردند فریاد می کشید، همة رگهای گردنش بلند میشد، مثل اینکه دنیا آخر شده است.</p>
<p>در اینوقت خیابانها خلوت بود و دکانها را بسته بودند، وارد خیابان علاءالدوله که شد صدای موزیک چرت او را بدون تامل پردة جلو آنرا پس زد . « ماکسی م » پاره کرد . بالای در آبی رنگی جلوی روشنائی چراغ برق خواند وارد شد و رفت کنار میز روی صندلی نشست.</p>
<p>میرزا حسینعلی چون عادت به کافه نداشت و تاکنون پایش را به اینجور جاها نگذاشته بود، مات دور خود را نگاه میکرد. دود سیگار بوی کلم و گوشت سرخ کرده در هوا پیچیده بود . مرد کوتاهی با سبیل کلفت و دست بالا زده پشت میز نوشگاه ایستاده با چرتکه حساب میکرد . یک رج بتری پهلوی او چیده بود . کمی دورتر زن چاقی پیانو میزد و مرد لاغری پهلویش ویلن میزد . مشتریها مست از روسی و قفقازی با شکل های عجیب و غریب دور میزها نشسته بودند. درین بین زن نسبتًا خوشگلی که لهجة خارجی داشت جلو میز او آمد و با لبخند گفت:</p>
<p>« عزیزم، بمن یک گیلاس شراب نمیدهی؟ »</p>
<p>«  بفرمائید. »</p>
<p>آن زن بدون تامل پیشخدمت را صدا زد و اسم شرابی که او نشنیده بود دستور داد . پیشخدمت بتری شراب را با دو گیلاس روبروی آنها گذاشت، آن زن ریخت و باو تعارف کرد . میرزا حسینعلی با اکراه گیلاس اول را سر کشید، تنش گرم شد، افکارش بهم آمیخته شد . آن زن گیلاسی پشت گیلاس باو شراب مینوشاند . نالة سوزناکی از روی سیم ویلن در می آمد، میرزا حسینعلی حالت آزادی و خوشی مخصوصی در خودش حس میکرد . بیاد آنهمه مدح و ستایش شراب افتاد که در اشعار متصوفین خوانده بود . جلو روشنائی بی رحم چراغ چین های پای چشم زنی که پهلوی او نشسته بود میدید . بعد از اینهمه خودداری که کرده بود، حالا شرابی زرد و ترش مزه و یک زن پر از بزک کنفت شده، دستمالی شده با موهای زبر سیاه قسمتش شده بود، ولی او از اینها بیشتر کیف می کرد، چون بواسطة تغییر روحیه و استحالة مخصوصی میخواست خودش را پست بکند و بهتر نتیجة همة دردهای خودش را خراب و پایمال بنماید . او از اوج افکار عالیه میخواست خودش را در تاریکترین لذات پرت بکند .</p>
<p>میخواست مضحکة مردم بشود، باو بخندند . میخواست در دیوانگی راه فراری برای خودش پیدا بکند . در این ساعت خودش را لایق و شایستة هر گونه دیوانگی میدید. زیر لب با خودش میگفت:</p>
<p>هنگام تنگدستی، در عیش کوش و مستی</p>
<p>کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را!</p>
<p>زن گرجی که جلو او بود میخندید، میرزا حسینعلی آنچه که در مدح می و باده در اشعار صوفیانه خواند ه بود جلو نظرش جلوه گر شد . همة آنها را حس میکرد و همة رموز و اسرار صورت این زن را که روبرویش نشسته بود، آشکار میخواند . در این ساعت او خوشبخت بود، زیرا بآنچه که آرزو میکرد رسیده بود و از پشت بخار لطیف شراب آنچه که تصورش را نمی توانست بکند دید . آنچه که شیخ ا بوالفضل در خواب هم نمی توانست ببیند و آنچه که سایر مردم هم نمی توانستند پی ببرند، و یک دنیای دیگری پر از اسرار باو ظاهر شد و فهمید آنهائی که این عالم را محکوم کرده بودند همة لغات و تشبیهات و کنایات خودشان را از آن گرفته اند.</p>
<p>وقتی که میرزا حسینعلی بلند شد ح سابش را بپردازد نمی توانست سرپا بایستد . کیف پولش را در آورد به آن زن داد و دست بگردن از میکدة ماکسیم بیرون رفتند . توی درشگه میرزا حسینعلی سرش را روی سینة آن زن گذاشته بود . بوی سفیداب او را حس می کرد، دنیا جلو چشمش چرخ میزد، روشنائی چراغها جلوش میرقصیدند . آن زن با لهجه گرجی آواز سوزناکی میخواند.</p>
<p>در خانة میرزا حسینعلی درشگه ایستاد، با آن زن داخل خانه شد. ولی دیگر نرفت بسراغ تل کاهی که شبها رویش میخوابید و او را برد روی همان دشک سفید که در کتابخان هاش افتاده بود.</p>
<p>دو روز گذشت و میرزا حسینعلی سر کارش بمدرسه نرفت. روز سوم در روزنامه نوشتند: « . آقای میرزا حسینعلی از معلمین جوان جدی بعلت نامعلومی انتحار کرده است »</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1097" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1388/12/01/1097/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چند پیشنهاد برای سبزها</title>
		<link>http://www.debsh.com/1388/11/26/1086/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1388/11/26/1086/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 15 Feb 2010 19:05:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[بی دستگان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/?p=1086</guid>
		<description><![CDATA[خیلی سریع و تلگرافی چند نکته برای بروبچه های جنبش سبز: ۱-     سیاست مثل بازی شطرنج است. هرچقدر هم که ماهر باشید محال است در مقابل حریفی که همسطح خود شماست خطا نکنید. اصلا مزه و شاید هویت شطرنج به این است که حرکت ها در هم گره بخورد و بازی چندان قابل پیش بینی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی سریع و تلگرافی چند نکته برای بروبچه های جنبش سبز:</p>
<p>۱-     سیاست مثل بازی شطرنج است. هرچقدر هم که ماهر باشید محال است در مقابل حریفی که همسطح خود شماست خطا نکنید. اصلا مزه و شاید هویت شطرنج به این است که حرکت ها در هم گره بخورد و بازی چندان قابل پیش بینی نباشد. بجز بچه‌ها و افراد خیلی آماتور یا خیلی عصبی، سایرین وقتی حرکتی را غلط انجام دادند با لگد زیر صفحه نمی‌کوبند یا قهر و گریه نمی‌کنند. شطرنج‌باز خیلی خونسرد می‌نشیند و به بازی ادامه می‌دهد و حرکت اشتباهش را جبران می‌کند. ۲۲ بهمن هرچقدر هم که مهم بوده یا ماجرای اسب تروا هرقدرکه اشتباه بوده گذشته و رفته است و فقط باید از آن درس گرفت و به آینده فکر کرد. اینکه اینروزها دوستان ناامید شده‌اند –یا بدتر از آن- همدیگر را متهم می‌کنند و یا بعضا به رهبران جنش می‌پرند مثل گریه کردن و قهر کردن از بازی در هنگام خوردن یکی از رخ‌هاست.</p>
<p>۲-     مهاجرانی، مخملباف، سازگارا، نبوی، بر و بچه‌های وبلاگنویس،بالاترینی‌ها و سایر کسانی که دستشان به رسانه می‌رساند همانقدر از جنبش سبزسهم دارند که بقیه دارند. نه می‌توان آنها را برای یک اشتباه (حتی به بزرگی اشتباه طرح تروا) طرد کرد و نه درست است که به آنها جایگاه رهبری جنبش را داد. درست یا غلط الان صلاح است که رهبران جنبش سبز موسوی و کروبی باشند. البته فعالیت همه افراد به موازات همدیگر اشکالی ندارد و خیلی هم خوب و کاربردی است اما باید در نظرداشت که وقتی در یک مورد عملی (عملیاتی) موسوی و کروبی صریحا موضع دارند، آنها مقدمند. مثلا درماجرای ۲۲ بهمن موسوی و کروبیاعلام کردند که سبزها &#8220;با حفظ هویت و نماد&#8221; حاضر شوند که دقیقا برخلاف طرح &#8220;اسب تروای&#8221; برخی دوستان بود و در عمل هم ثابت شد که حق با موسوی و کروبی بوده. در موارد نظری اختلاف نظر با موسوی و کروبی هیچ اشکالی ندارد و خیلی هم خوب است، مثل سکولارها که موضع صریحشان در مقابل تمام مذهبی‌هایی که می‌خواهند دین با سیاست مخلوط باشد (و از جمله موسوی و کروبی) را اعلام کردند اما در مواردی تا این حد عملی و عینی باید سبزها تابع سران رسمی جنبش باشند.پیشنهاد می‌کنم از این به بعد دست کم درمواردی مثل راهپیمایی‌های رسمی این مساله به عنوان یک اصل درنظر گرفته شود وبحث و جدلی نباشد.</p>
<p>۳-     از این به بعد به هیچ عنوان، به هیچ عنوان نباید توهین و تعرض فیزیکی در راهپیمایی‌ها و تظاهرات نسبت به موسوی و کروبی صورت گیرد. اگر آنها آنقدر نجیب یا کم‌توقعند که از طرفدارانشان نمی‌خواهند آنها را در مقابل متعرضان حفاظت کنند، سبزها باید خودشان اینقدر درک و غیرت داشته باشند که لااقل در حضور آنها نسبت به رهبرانشان ضرب و شتم صورت نگیرد. موسوی و کروبی اگر رهبر جنبش نباشند، نماد و پرچم آنند. در نبردها عده‌ی بسیاری جانشان را فدا می‌کنند تا پرچم‌دار سپاه سالم بماند. لشکری که در چشم‌برهم‌زدنی پرچم‌دارش را تار و مار کنند و پرچمش را پاره و منهدم، پیش از هر چیز باعث بالا رفتن روحیه طرف مقابل شده و روحیه‌ی سربازان خودش از میان می‌رود. چنین لشکری از هم می‌پاشد و هر کس به سویی می‌رود و به زودی شکست می‌خورد. اما وقتی پرچم هست هر کس‌ می داند قلب سپاه کجاست و با حفاظت از پرچم و پرچم‌دار، سپاهیانی که در یک جا جمعند و پشت به پشت هم داده‌اند در واقع از جان خود و همزمانشان حفاظت می‌کنند. موسوی و کروبی پرچم جنبش سبزند،ناموس سبزها هستند. به هیچ عنوان نباید وقتی آنها در میان راهپیمایان ظاهر می‌شوند کسی جرات کند که به آنها ناسزا بگوید یا کتک‌شان بزند. داشتن یا نداشتن چند محافظ رسمی برای آنها هیچ اهمیتی ندارد، مهم چند هزار نفری‌ست که گرداگرد آنهایند. هر وقت آزادی بیان و شعور همگانی به آن حدی رسید که سبزها به احمدی‌نژاد نزدیک شوند و هرچه دل تنگشان خواست بگویند (پرتاب اشیا پیش‌کش) مخالفان سبزها هم حق نزدیک شدن به موسوی و کروبی رادارند. به نظر من زشت‌ترین چیز که جدا مایه ننگ سبزها در ۲۲ بهمن امسالست، کتک زدن کروبی در مکانی بود که دست کم ده هزار سبز در آنجا حضور داشتند. گویا در آن موسوی و خاتمی هم در نقاط دیگری مورد ضرب و شتم قرار گرفته بودند. فراموش نکنیم که این افراد هم مثل ما انسان هستند و رفتارهای بیرونی بر روحیه و تصمیم‌گیری آنها تاثیر می‌گذارد. من و شما اگر جای هر کدام از آنها بودیم و می دیدیم در میان هوادارنمان یک عده به راحتی به ما نزدیک می‌شوند، فحش می‌دهند، لنگه کفش پرت می‌کنند و کتکمان می‌زنند چه نتیجه‌ای می‌گرفتیم؟ من هیچ جایگاه قدسی و فراانسانی برای موسوی و کروبی قائل نیستم اما بنا به همین دلایل عقلانی‌ای که برشمردم معتقدم حتی اگر پای خون هم بیفتد باید به هر قیمتی سلامتی و حرمت آنها لااقل در جمع یارانشان در مناسبتهای عمومی حفظ شود.</p>
<p>۴-     سبزها تا اینجا به اندازه کافی از اشتباهات حریف امتیاز گرفته‌اند. یک نمونه‌اش را بگویم همان ماجرای واکنش گسترده ائمه جمعه سراسر کشور در برابر نامه کروبی در مورد تجاوز‌ها؛ که باعث شد تا ته ده‌کوره‌های ایران هم این مساله هولناک (که برای ایرانی‌ها هولناک‌تر هم هست) مطرح شود. یا مثلا حرکت خام طرفداران دولت در گرفتن جشن زودهنگام پیروزی و ماجرای خس و خاشاک که باعث شد فردای آن روز بزرگترین راهپیمایی تاریخ انقلاب انجام گیرد. از این نمونه‌ها زیادند. می‌خواهم بگویم نه جای ناامیدی است و نه خودخوری بر سر ۲۲ بهمن. تلاش برای پیدا کردن مناسبت و آمدن به خیابان جز بازی در زمین حریف و تحلیل روحیه و انرژی سبزها (با نمایی که انگار روز به روز آب می‌روند) نتیجه‌ای نخواهد داشت. درمقابل سبزها می‌توانند بازی را چنان به زمین خود بکشانند که مخالفان اصولا توان ورود به آن را نداشته باشند. مثلا به عنوان یک پیشنهاد، پیشنهاد می‌کنم چهارشنبه سوری امسال را سبزها آنچنان شاد و صمیمی و سرشار از پایکوبی برگزار کنند که تهران و سایر شهرهای بزرگ شادترین و نورانی‌ترین شب تاریخ خود را داشته باشند. قشرمتوسط جامعه که پشتیبان اصلی جنبش سبزاست سرباز این جور مبارزه‌ه است نه آمدن پیاپی به خیابان و خوردن باتوم و گاز اشک‌آور و گلوله.</p>
<p>چرا بجای فرستادن دست خالی و تن بی حفاظ در مقابل تفنگ و چماغ، یکبار شادی و دست‌افشانی در مقابل زاری و گریه و دلمردگی و تباکی و نوحه‌های دوبس دوبسی به میدان فرستاده نشود؟ و پیشاپیش گمان می‌کنید در نظر شاهد بی قصد و غرضی که در این جامعه دلمرده و افسرده زندگی می کند پیوستن کدام یک ازاین دو جبهه دوست داشتنی‌تر بیاید؟</p>
<p>روی این پیشنهاد آخری فکر کنید و نظرتان را بگویید شاید بازترش کردیم.</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1086" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1388/11/26/1086/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>24</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گزارش از ۲۲ بهمنی که گذشت و پیش بینی آینده</title>
		<link>http://www.debsh.com/1388/11/22/740/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1388/11/22/740/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 11 Feb 2010 18:08:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[بی دستگان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/?p=740</guid>
		<description><![CDATA[ساعت حدود ۹ و نیم پنج شنبه شب ۲۲ بهمن است که این یادداشت را می نویسم. چند روزی‌ست که چیزی ننوشته‌ام در وبلاگم. یکی از دلایلش این است که نمی‌توانم در وبلاگ فیلتر شده‌ام چیزی آپلود کنم. افزون بر این اشکالی فنی هم باعث بروز خطا می‌شود که با توجه به کند بودن اینترنت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">ساعت حدود ۹ و نیم پنج شنبه شب ۲۲ بهمن است که این یادداشت را می نویسم. چند روزی‌ست که چیزی ننوشته‌ام در وبلاگم. یکی از دلایلش این است که نمی‌توانم در وبلاگ فیلتر شده‌ام چیزی آپلود کنم. افزون بر این اشکالی فنی هم باعث بروز خطا می‌شود که با توجه به کند بودن اینترنت و همینطور استفاده از فیلترشکن برای دسترسی به سورس قالب‌های وبلاگم، رفع آن تا الان ناممکن شده. دلایل دیگری هم البته بود که گفتن ندارد. به هرحال الان این یادداشت را در وبلاگ جدیدی که روی وردپرس برای خودم دست و پا کرده‌ام می‌گذارم و بعدا شاید آرشیووبلاگ قبلی‌ام را هم به اینجا منتقل کنم.</p>
<p style="text-align:right;">آدم وقتی پیش‌بینی‌هایش درست از آب درمی‌آیند باید خوشحال باشد و به خودش امیدوار؛ اما وقتی این پیش‌بینی‌ها حاکی از شرایط ناامیدکننده است و آنچه عقل و منطق می‌بیند خلاف آنچیزی‌ست که دل می‌خواهد، وضعیت پارادوکسیکالی پیش می‌آید. مثل وقتی که یک ایرانی عاشق فوتبال پیش می‌کند که تیم ملی ایران از تیم ضعیف فلان کشورمی‌بازد و در حالی که با تمام وجود دوست دارد تیمش نبازد اما پیش‌بینی‌اش درست از آب درمی‌آید. و تاسف‌بارتر اینجاست که چنین شخصی اگر بر اساس وضعیت تیم و تحلیل‌های فنی خودش پیش‌بینی‌هایش را بگوید، چه درست از آب درآید و چه نه، همیشه متهم به بدبینی، بدخواهی، تضعیف روحیه و امثال آنها می‌شود.</p>
<p style="text-align:right;">در مورد آنچه امروز اتفاق افتاد وبه نظرمن یکی از بزرگترین شکست‌های جنبش سبز بودهم من پیش‌بینی کرده بودم اما نمیِ‌خواستم –یا شاید مقداری هم نتوانستم- آن را پیش از این به طور عمومی اعلام کنم و فقط به دوستان معدودی با ذکر دلیل گفتم.</p>
<p style="text-align:right;">امروز سبزها در تهران بسیار کمتر از آن چیزی بودند که انتظار می‌رفتو دلیل آن هم ساده بود: ۵ روزتعطیلی.</p>
<p style="text-align:right;">آنهایی که در تهران زندگی کرده‌اند می‌دانند که محال است یک تعطیلی چند روزه پیش آید و جمعیت تهران به طور قابل ملاحظه‌‌ای کم نشود. قشر مرفه به شمال و جنوب و خارج از کشور می‌روند و قشرمیانه هم یا به سفر تفریحی و یا به دیدار خویشان در شهرستان. چنین اتفاقی در شهرستان‌ها خیلی کمتر می‌افتد. من خودم آن اوایل (سال ۸۰) که از مشهد به تهران نقل مکان کرده بودم واقعا تعجب می‌کردم از تهران در روزهای تعطیل متوالی. شهری خلوت و سوت و کور به خصوص در نواحی مرکزی و شمالی. عموم سبزها هم ازکدام قشرجامعه هستند؟ متوسطبه بالا.</p>
<p style="text-align:right;">امسال همین اتفاق به سادگی افتاد. همه راهی سفرشدند و شنیده نشد کسی در اینباره هشداربدهد. خود من درمیان دوستانم می‌توانم دست کم نیمی از آنها را نام ببرم که عصر چهارشنبه یا صبح ۵ شنبه عازم سفر شدند. این‌یکی رفت شاهرود، آن چندتا رفتند کرمان، آن دیگری کرمانشاه&#8230;</p>
<p style="text-align:right;">بسیاری ازجوان‌ها را هم والدینشان به زور به سفربردند تا از درگیری‌ها به دور باشند. به خصوص که این ماجرای اعدام‌ها هم خیلی تاثیرگذار بود.</p>
<p style="text-align:right;">اینها را که دارم می‌گویم بیش از آنکه تحلیل باشد گزارش است. من هر چند که خط و ربط مشخص سیاسی دارم اما در مقام یک گزارشگر سعی می‌کنم بی‌طرف باشم. کسی که گزارش می‌کند دارد مواد خام تحلیل برای خودش و دیگران را فراهم می‌کند و ازاین رو اگر گزارشگر برای خودش مقام خیرخواهی یا وظیفه امیددادن یا تهییج &#8230; و از این قبیل امور را قائل باشد و بخواهد همزمان آنها را هم در گزارشگری‌اش دخیل کند عملا به خودش و دیگران لطمه زده و –حتی به نظر من- خیانت کرده است.</p>
<p style="text-align:right;">درباره تاثیر سفر در حضور سبزها در ۲۲بهمن من نه فقط مشاهداتم از سطح شهر،جامعه و دوستان و نزدیکانم را می‌گویم بلکه خودم هم عملا با این مساله درگیر بودم و تجربه شخصی دارم. مادرم سه هفته است که به من اصرار دارد ایام تعطیلات به مشهد برویم و از &#8220;عیادت مادر بیمار&#8221; تا &#8220;بیا برویم با هم سفر&#8221; و &#8220;یک مجلسی داریم تو هم بیا&#8221; دلایل این اصرار تغییر می‌کرد که در واقع ته مایه‌ی همه‌ی آنها نگرانی از مسائل امروز بود. حتی برادرم جداگانه تماس گرفته بود که &#8220;اگرمی‌توانی بیا که از وقتی خبراعدام‌ها پخش شده مامان شبها خوابش نمی‌برد&#8230;&#8221; طبیعی‌ست در چنین شرایطی، ماندن چقدر سخت می‌شود. و تازه وقتی امنیت برقرارنباشد حضور هم بسیار سخت. مثلا ما مجبور شدیم پسرمان را صبح زود با هزار سلام و صلوات وشرمندگی ببریم بگذاریم منزل یکی از اقوام تا همسرم که امروز می‌خواست بیاید راهپیمایی بتواند بیاید. در حالی که خیلی‌ها با تمام اعضای خانواده و طیب خاطر آمده بودند!</p>
<p style="text-align:right;">امروز هم من در چند مسیر در راهپیمایی بودم و مهمترین وظیفه‌ی خودم را هم مشاهده و گزارشگری می‌دانستم. در همین کانتکس است که می‌گویم سبزها درراهپیمایی ۲۲بهمن بسیار کم و کم‌اثر بودند. در مسیر خیابان انقلاب که عملا لای جمعیت گم شدند و چون نتوانستند نماد سبزهایشان رانمایش بدهند به پرشکوهتر شدن جمعیت آنها کمک کردند! و در فلکه صادقیه هم که شاید بزرگترین میعادشان بود نتوانستند کاری بکنند. آنقدر پراکنده و بی‌برنامه بودند که نه تنها نتوانستند دور هم جمع و منسجم شوند بلکه حتی نتوانستند دور کروبی که به محل آمد یک حلقه انسانی تشکیل دهند و دست کم ازکتک خوردن این پیرمرد جلوگیری کنند.</p>
<p style="text-align:right;">در مقابل هواداران دولت که از تهران و شهرهای اطراف آمده -و آورده شده- بودند نه فقط زیاد بودند بلکه با سازماندهی خوبی همان اجتماع پراکنده سبزها را هم می‌تاراندند. مثلا دور میدان صادقیه یک دسته حدود ۷۰ نفره که مترسک نامفهومی را هم جلویشان گرفته بودند دائما دورمی‌زدند و از دل جمعیت سبزهاکه هیچ کاری نمی‌کردند رد می‌شدند و آنها را پراکنده‌ترمی‌کردند. و البته به موازات همه اینها نیروهای نظامی و انتظامی و بسیجی هم که سنگ تمام می‌گذاشتند&#8230;</p>
<p style="text-align:right;">از آنسو نکته جالب برای من – که راهپیمایی ۹ دی را هم به همین صورت ازنزدیک دیده بودم- این بود که در این راهپیمایی ازشعارهای موهن و تحریک کننده «نسبت به راهپیمایی ۹ دی» چندان خبری نبود. به خصوص متوجه شدم که به قول معروف &#8220;وزیر شعار&#8221;های رسمی و سازمان‌دهی شده از شعارهای افراطی دوری می‌کردند و بیشتر به مرگ بر آمریکا و اسرائیل و انگلیس متمرکز بودند. حتی خود احمدی‌نژاد هم در سخنرانی‌اش چندان به مسائل تحریک کننده، افشاگری و تحقیر کنندگی نپرداخت و حرفها عمومی درباره انقلاب و جمهوری اسلامی زد.</p>
<p style="text-align:right;">با توجه به همه‌ی اینها و از مجموع چیزهایی که در این ایام از نزدیک دیده‌ام و شنیده‌ام  من دو پیش‌بینی عمده درباره آینده دارم:</p>
<p style="text-align:right;">۱-     ممکن است نظام به این نتیجه رسیده باشد که بهتر است این قائله با کمترین هزینه جمع شود. از این‌رو هیچ بعید نیست که پرهیز از شعارها و مواضع افراطی (که با توجه به روحیه دولتی‌ها و طرفداران دولت عجیب می‌نماید اما کاملا محسوس بود) در همین راستا باشد با توجه به حضور و فعالیت کمرنگ سبزها در ۲۲ بهمن، نظام هم با خیال راحتتری دنبال این موضع باشد. این یعنی که معتدل‌ها در جناح اصولگرا قالب شده‌اند و اگر چنین باشدنه فقط روزهای آینده روزهای کم‌تنش تری خواهد بود بلکه احتمال آزادی بسیاری از زندانیان سیاسی نیز می‌رود.</p>
<p style="text-align:right;">۲-     احتمال زیادی هم وجود دارد که سبزها با ازدست دادن این فرصت تاریخی، ضعف خود را به حریف افراطی نشان داده و سرکوبی بسیار بیشترو شدیدتری را متحمل شوند. سرکوبی‌ای که تا حد دستگیری موسوی و کروبی هم پیش رود. البته این یک روی سکه است و من گمان می‌کنم اگر جناح مقابل چنین اشتباهی را مرتکب شود به دست خودش مقدمات اتحاد سبزها را فراهم آورد. سبزهایی که در روزهای آینده بیشتر درک خواهند کرد که چه فرصت بزرگی را با سهل‌انگاری و بی‌برنامگی از دست دادند چنانچه تحت فشار بیشتری قرار گیرند مترصد فرصتی خواهند بود تا بایک اقدام برق‌آسا جبران مافات کنند و اگر با خبری نظیر دستگیری موسوی روبرو شوند چنان پتانسیلی آزادخواهند کرد که مبهوت کننده باشد و مجددا کشور در بحران بزرگتری فرو خواهد رفت.</p>
<p style="text-align:center;">*************</p>
<p style="text-align:right;">البته باید دوباره یادآوری کنم که آنچه آمد الزاما ربطی به خواسته‌ها و آرزوهای شخصی من ندارد و من صرفا سعی می‌کنم گزارشگری کنم و بر پایه آن تحلیل. و البته فکر هم می‌کنم اینکه یک تحلیلگر بتواند خودش از نزدیک حوادث را ببیند و کاملا بی‌واسطه آنها را تجربه کند مزیت بزرگی است که بسیاری ازدوستان ما از آن محرومند.</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=740" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1388/11/22/740/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>20</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نکاتی درباره بیانیه هفدهم موسوی؛ چیزی میان اتمام حجت و مانیفیست</title>
		<link>http://www.debsh.com/1388/10/13/885/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1388/10/13/885/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 03 Jan 2010 10:19:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/2010/01/03/%d9%86%da%a9%d8%a7%d8%aa%db%8c-%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%86%db%8c%d9%87-%d9%87%d9%81%d8%af%d9%87%d9%85-%d9%85%d9%88%d8%b3%d9%88%db%8c%d8%9b-%da%86%db%8c%d8%b2%db%8c/</guid>
		<description><![CDATA[بیانیه شماره ۱۷ موسوی یکی از زیرکانه ترین بیانه&#8204;های اوست. موسوی در حالی این بیانیه را می&#8204;نویسد که تقریبا تمام مشاوران و اطرافیان او دستگیر شده&#8204;اند و حکومت تمام برگه&#8204;هایش برعلیه او را رو کرده است. در تمام شبکه&#8204;های صدا و سیما به طور شبانه&#8204;روزی حادثه عصر عاشورا به &#34;شکستن حرمت امام حسین&#34; توسط طرفداران [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بیانیه شماره ۱۷ موسوی یکی از زیرکانه ترین بیانه&zwnj;های اوست. موسوی در حالی این بیانیه را می&zwnj;نویسد که تقریبا تمام مشاوران و اطرافیان او دستگیر شده&zwnj;اند و حکومت تمام برگه&zwnj;هایش برعلیه او را رو کرده است. در تمام شبکه&zwnj;های صدا و سیما به طور شبانه&zwnj;روزی حادثه عصر عاشورا به &quot;شکستن حرمت امام حسین&quot; توسط طرفداران او نسبت داده شده است و بسیاری از مردم مخالف موسوی به دشمنان خشمگین او بدل شده&zwnj;اند. هرکسی از مسئولان نظام که اهل گرفتن موضع علیه او بوده به سخنرانی و مصاحبه علیه او &ndash;با سخت&zwnj;ترین و سنگین&zwnj;ترین عبارات و تهمت&zwnj;ها- واداشته شده است و علیه سایرینی که سکوت کرده&zwnj;اند شعار سر داده می&zwnj;شود. صدها هزار نفر از مخالفان به خیابان آورده شده&zwnj;اند و بعضی از آنها خواهان اعدام او شده&zwnj;اند. او به پشتیبانی از طرف آمریکا و انگلیس و اسرائیل متهم شده و رسانه&zwnj;های رسمی حکومت در تلاشند تا لقب &quot;منافق&quot; را این بار به او و هوادرانش اعطا کنند. تمام شبکه&zwnj;هایی که امکان خبررسانی بی&zwnj;طرفانه از وقایع ایران را دارند، توقیف، فیلتر یا با ارسال پارازیت&zwnj;های قوی مختل شده&zwnj;اند.</p>
<p>در چنین حالتی بیاینه دادن موسوی به شیوه پیشین بسیار کم&zwnj;فایده بود. چنان بیانیه&zwnj;ای اگر هم مجال انتشار می&zwnj;یافت صرفا در چند سایت فیلتر شده و سپس چند رسانه&zwnj;ی مختل و زمین&zwnj;گیر شده منتشر می&zwnj;شد و عده&zwnj;ی بسیار کمی از محتوای آن باخبر می&zwnj;شدند. عده&zwnj;ی بسیار کمی که عموما یا طرفدار موسوی&zwnj;اند و یا دشمن سرسخت او؛ و این درحالیست که در چنین موقعیتی هدف عامه مردم سردرگم، دودل و به شک افتاده هستند.</p>
<p>بیانیه شماره ۱۷ اما طوری نوشته شده که از آن نرمش استنباط می&zwnj;شود و طبعا در رسانه&zwnj;های حکومتی و رسمی هم به آن پرداخته می شود حتی اگر شده به ناسزا و با تمسخر (آنگونه که امروز کیهان پرداخت). نامه محسن رضایی به رهبر در خصوص این بیانیه نیز (که حتی خبرگذاری فارس هم آنرا عینا منتشر کرد) به این وجه کمک کرد هرچند که همچون بیشتر کارهای محسن پخته نبود و همچون گذشته بیشتر در راستای مطرح کردن خود به عنوان یک مصلح خیرخواه و در نهایت سهم&zwnj;خواهی بیشتر در حکومت بود. اما هرچه هست چنین واکنش&zwnj;هایی در نهایت در آن مسیری قرار می&zwnj;گیرند که کمترین اثرشان برگرداندن فضا از فضای تند و خشونت&zwnj;بار روز چهارشنبه به فضایی معقولتر و انتقادی&zwnj;تر بود. مطرح شدن نام موسوی، آنهم در حد &quot;یک طرف ماجرا&quot; چندین گام از آن هم جلوتر بود.</p>
<p>میرحسین در این بیانیه توپ رابه زمین مخالف می&zwnj;اندازد. تلویحا می&zwnj;گوید باشد ما این دولت را به رسمیت می&zwnj;شناسیم اما برای آن شرط&zwnj;هایی می&zwnj;گذارد که خودش می&zwnj;داند قبول نمی&zwnj;شوند. شرط&zwnj;هایی که معقولند و نشانه&zwnj;ای هستند از مسالمت&zwnj;جویی و خیرخواهی و بسیاری از آنها همان راهکارهای رئیس مجلس خبرگان و رئیس مجمع تشخیص &quot;مصلحت&quot; نظام هستند که در اولین و شاید آخرین نماز جمعه&zwnj;اش پس از انتخابات بر زبان راند.</p>
<p>تازه از همین فرصت هم استفاده می&zwnj;کند و بسیاری از نظرات و انتقادهای خود را دوباره و موجز تکرار می کند. ضمن آنکه شدیدا به صدا و سیمای نظام حمله می&zwnj;برد تاکید می کند که از دستگیری و مرگ نمی ترسد و خودش را از دیگران جدا و برتر نمی&zwnj;بیند. از این سو به هوادارنش که تجربه مرد سازشکار و سست عنصری چون خاتمی در دوران ۸ ساله&zwnj;ی اصلاحات را دارند قوت قلب و اطمینان می&zwnj;دهد که هیچ اهل سازش نیست و از آن&zwnj;سو به مخالفان یادآوری می&zwnj;کند که این جنبش منتظر بیانیه او نمانده و نخواهد ماند. با اعتماد به نفس فراوان نه فقط به دام مجادله با حریف نمی&zwnj;افتد بلکه در کنار محکوم کردن حرمت شکنی (اگر واقعا حرمتی شکسته شده باشد)؛ مردمی که روز عاشورا به میدان آمدند و یک هفته تمام است که از سوی تمام تریبون&zwnj;های رسمی &quot;منافق، بی دین، توهین کنندگان به مقدسات، جیره&zwnj;خواران آمریکا، اغتشاشگر&#8230;&quot; خوانده شده&zwnj;اند را &laquo;مردم خداجو&raquo; می&zwnj;نامد.</p>
<p>موسوی حتی آنقدر تیزهوش است که با نگفته&zwnj;هایش هم نکته&zwnj;های زیادی را به مخاطبان زیرکترش می&zwnj;فهماند. هیچ اشاره&zwnj;ای به برخی افراد نمی&zwnj;کند و حتی از قتل خواهرزاده&zwnj;اش کلمه ای نمی نویسد. این یعنی من به خیلی&zwnj;ها کاری ندارم؛ یعنی خواهرزاده&zwnj;ی من هم مثل بقیه، یعنی کنارگذاشتن من از فرهنگستان هیچ اهمیتی برایم ندارد&#8230; .</p>
<p>به نظر من این بیانیه چیزی&zwnj;ست مابین اتمام حجت و مانیفیست؛ برای آنان که کار را تمام&zwnj;شده می&zwnj;پنداشتند.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p><em><strong>***</strong></em> این یادداشت را شنبه نوشته بودم اما به خاطر فیلتربودن وبلاگم نتوانستم تا الان اینجا بگذارم. آپلود مطلب بر روی سایتی که فیلتر شده بسیار سخت تر از دیدن آن سایت است. لطفا از این پس سری به وبلاگ موقتی که روی بلاگ اسپات برای خودم دست و پا کرده ان بزنید. <a href="http://debsh1.blogspot.com"><strong>debsh1.blogspot.com</strong></a></p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=885" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1388/10/13/885/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>معرفی کتاب راننده تاکسی در سه برداشت</title>
		<link>http://www.debsh.com/1388/09/03/874/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1388/09/03/874/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 08:29:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[بی دستگان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/2009/11/24/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%aa%d8%a7%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa/</guid>
		<description><![CDATA[برداشت ۱ اگر دو هزار تومان پول دارید که نمی&#8204;دانید با آن چکار کنید من حاضرم به طور رایگان به شما مشاوره بدهم. مساله سختی&#8204;ست و واقعا هم به مشاوره نیاز دارد. دو هزار تومان نه آنقدر کم است که بی&#8204;خیالش شوید و مثلا بدهیدش به گدا یا آدامس&#8204;فروش دوره&#8204;گرد و نه آنقدر زیاد است [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>برداشت ۱</strong></p>
<p>اگر دو هزار تومان پول دارید که نمی&zwnj;دانید با آن چکار کنید من حاضرم به طور رایگان به شما مشاوره بدهم. مساله سختی&zwnj;ست و واقعا هم به مشاوره نیاز دارد. دو هزار تومان نه آنقدر کم است که بی&zwnj;خیالش شوید و مثلا بدهیدش به گدا یا آدامس&zwnj;فروش دوره&zwnj;گرد و نه آنقدر زیاد است که بشود حتی با آن یک پیتزا خورد. ساندویچ دو هزار تومانی هم که نخوردنش مفیدتر است تا خوردنش و میزبان انگل&zwnj;های روده آدمهایی شدن که فضولاتشان پای کاهوهایی ریخته شده که شما الان دارید با چند پر کالباس نوش جان می&zwnj;کنید! تئاتر و سینما هم نمی&zwnj;شود با دو هزار تومان رفت.</p>
<p>با این مبلغ فقط می&zwnj;توانید یک کارت اعتباری ایرانسل بخرید و با دوست پسر یا دوست دخترتان حرف بزنید که آن هم اصلا توصیه نمی&zwnj;شود چون خطر بالقوه ازدواج را در پی دارد. اگر هم ازدواج کرده&zwnj;اید که دیگر دیوانه نیستید با همسرتان دو هزارتومان حرف بزنید. روابط خارج از ازدواج هم که اصلا توصیه نمی&zwnj;شود به خصوص برای آدم&zwnj;های یک&zwnj;لاقبای دوهزار تومان بدست!</p>
<p>خریدن مجله و روزنامه هم که از آن کارهاست. می خواهید دو هزار تومان بدهید که در سایه آزادی نسبتا مطلقی که به خصوص در مطبوعات وجود دارد یا دروغ بخوانید یا جفنگیات خاله زنکی که روانتان آزرده شود یا &ndash;به فرض- اخبار و گزارش&zwnj;هایی واقعی از وضعیت ممکلت بخوانید که افسردگی بگیرید؟!</p>
<p>
این است که وقتی من می&zwnj;گویم باید به شما مشاوره بدهم قبول کنید که این موضوع نیاز به مشاوره دارد. بهترین کاری که می&zwnj;توانید با دوهزار تومان بکنید این است که بروید دم یک کتاب&zwnj;فروشی معتبر (ترجیحا نی باشد) و بگویید:<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; سلام&#8230; لطفا یک راننده تاکسی بدهید!</p>
<p>بعد وقتی که کتابفروش به شما نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت و گفت اینجا ایستگاه تاکسی فرودگاه نیست شما هم نگاه عاقل اندرسفیه&zwnj;تری به او بیندازید و بگویید:<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; منظورم کتاب &laquo;راننده تاکسی&raquo; نوشته محمود فرجامی است.</p>
<p>حالا یا کتابفروش این کتاب وزین ۱۱۲ صفحه&zwnj;ای طنزآمیز را که دقیقا قیمتش ۲ هزار تومان است دارد یا ندارد. اگر داشت که بدانید با خوب کسی مشاوره کردید چون دقیقا به اندازه پول شما پیشنهاد خرید داد و فوری کتاب را بخرید. اگر هم نداشت لبخندی بزنید، گردنتان را کج کنید و به کتابفروش بگویید:<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; من شما رو دوست دارم آقای کتابفروش&#8230; من به شما علاقه دارم&#8230; ولی این رسمش نیست که شما کتابفروشی به این بزرگی بزنید آنوقت راننده تاکسی نداشته باشید&#8230; پس شما چکار می&zwnj;کنید اینجا؟&#8230; بچه&zwnj;های شما چکار می&zwnj;کنند&#8230;</p>
<p>و قبل از اینکه طرف با اردنگی شما را به بیرون هدایت کند بیایید بیرون و به سراغ کتابفروشی بعدی بروید. و اینقدر این کار را ادامه بدهید تا راننده تاکسی را بدست بیاورید. به قول صاحب کتاب راننده تاکسی: جوینده یابنده است به خصوص اگر به دوهزارتومنش دست نزند.</p>
<p>******<br />
<strong>برداشت ۲</strong></p>
<p>این کتاب ۱۸ داستان کوتاه طنزآمیز دارد با موضوعات اجتماعی روزمره. در این کتاب از ماجرای برخورد با راذل و اوباش و کهریزک هست تا سهمیه&zwnj;ای شدن بنزین و نرخ دستمزد مداح&zwnj;ها و حرکت&zwnj;های فیمینیستی و آزادی جنسی و ۱۲۰ دلاری شدن نفت و حق&zwnj;التحریر روزنامه نگارها و برداشتن سه صفر از پول ملی.</p>
<p>البته این&zwnj;ها دستمایه&zwnj;اند برای نقد رفتارها و باورهای اجتماعی ما. مثلا داستانی که در آن به ماجرای کهریزک و برخوردهای غیر انسانی با عده&zwnj;ای (گیریم مجرم) تحت عنوان اراذل اوباش اشاره دارد مدتها قبل از بر سر زبان افتادن کهریزک بر سر جنایات علیه متهمان سیاسی نوشته شده است. اما بن&zwnj;مایه پابرجا&zwnj;ست: جامعه&zwnj;ای که در آن افکار عمومی نه فقط قبول می&zwnj;کند که با بعضی شهروندان غیرانسانی&zwnj;ترین اعمال تحت عنوان برقراری امنیت صورت گیرد بلکه منتقدان چنان رفتارهایی را منکوب می&zwnj;کند باید منتظر عواقب وخیمتری باشد.</p>
<p>&laquo;تاریخ مصرف داشتن&raquo; که این روزها لقلقه&zwnj;ی زبان&zwnj;ها شده و همه با افتخار سعی می&zwnj;کنند پرهیزشان از آن را جار بزنند، می&zwnj;تواند حرفی باشد در مایه و پایه &laquo;طنز فاخر&raquo;. و می توانید منجر شود به نتیجه&zwnj;ای در مایه آن بابایی که پدرش نصیحتش کرد هرکجا رفت بالا بنشیند و بزرگ حرف بزند. در اولین مجلس رفت رو طاقچه و از نهنگ و فیل حرف زد!</p>
<p>
آیا قرار است ما از موضوعات اجتماعی روزمره&zwnj;مان و &ndash;از آن مهمتر- عادت بد و ناهانجاری&zwnj;عای زمانه&zwnj;مان حرف نزنیم که تاریخ مصرف نداشته&zwnj;باشیم؟ که مثلا ۲۰۰ سال دیگر اگر یکی نوشته&zwnj;مان را خواند به فلان موضوعی که ما دغدغه&zwnj;اش را داریم و او نخواهد داشت برنخورد؟! با همین تعریف پس بیایید نوشته&zwnj;های &quot;تاریخ مصرف دار&quot; دهخدا و عارف و میرزاده را بریزیم دور و چرندیات ملک&zwnj;الشعراهای دربار قاجار و صفویه را قاب کنیم بالای سرمان. مگر نه اینست که محمدعلی شاه و شیخ فضل&zwnj;الله و رضاشاه مرده&zwnj;اند و دیگر مساله قحط نان و توزیع دولتی تریاک حتی به ذهن مردم هم نمی آید اما همچنان گل زیباست و بهار روح انگیز است و شراب حال می دهد و ساقی&#8230;؟</p>
<p>البته شکی نیست که بسیاری از نوشته&zwnj;ها تاریخ مصرف دارند و پس از مدتی به شدت ارزش خود را از دست می دهند اما آنچه که ارزش یک نوشته را مشخص می&zwnj;کند &quot;موضوع&quot; نیست، نحوه پرداخت است، نوع نگاه است. عبید زاکانی از فلان قاضی می&zwnj;نویسد که نامش در تاریخ جز در همان نوشته عبید نیست اما به خاطر نوع نگاه ژرف عبید نه فقط نوشته&zwnj;اش در اثر گذشت زمان بی&zwnj;ارزش نمی&zwnj;شود بلکه فارغ از کیستی جناب قاضی، بر ارزش آن افزوده می&zwnj;شود.</p>
<p><strong>******</strong><br />
<strong>برداشت ۳</strong></p>
<p><img hspace="5" align="left" alt="طرح روی جلد کتاب راننده تاکسی نوشته محمود فرجامی" src="http://www.debsh.com/photos/TAXI-DRIVER.jpg" />یعنی واقعا این رسمش است که من در ازای گرفتن ۲۰۰ هزارتومان پول (طی دوفقره چک در وجه آقای محمود فرجامی بابت بند فلان قراداد بابت&#8230;) اینقدر ژانگولر بزنم؟ نه خداوکیلی انصاف است برداشت یک را خنده دار و خودمونی بنویسم و در برداشت ۲ اظهار فضل&zwnj;های روشنفکرانه بکنم و پای اسطوره&zwnj;های طنز و ژورنالیسم فارسی را بکشم وسط و هوار بزنم &quot;آهای من و داریوش را کجا می&zwnj;برید!&quot; که شما بروید یک کتابی را بخرید که اگر نخرید هم کمیاب خواهد شد؟ همه اش ۱۶۵۰ تا چاپ شده که با احتساب ۴۰۰۰ ناشر و کتابفروشی که داریم به هر کدام نصف دانه هم نمی رسد! (تازه ده&zwnj;تایش را هم جناب ناشر به خودم هبه کرده است )</p>
<p>این هم از برداشت سه که به التماس افتاده&zwnj;ام. اصلا&#8230;</p>
<p style="margin-right:40px;">
(می&zwnj;گویند یک بابایی اوایل اسفند پارچه&zwnj;ای را برد پیش خیاط و گفت: اوستا این رو الان آوردم که برام تا شب عید کت و شلوار بدوزی. ببین شب عیدی نیام بگی دیر شد، چرخم خراب شد، شاگردم قهر کرد، زنم مریض بود، برق رفت، سوزنم شکست&#8230; اصلا لازم نکرده بدوزی. بده خودم. به درک. از اولش هم نباید پیش تو می آوردم.)</p>
<p>&#8230; اصلا شما هم لازم نکرده بخرید، بدهیدش به خودم،&nbsp; از اولش هم نباید به شما رومی انداختم!<br />
&nbsp;</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=874" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1388/09/03/874/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دکان ما و دکان بهایی‌ها</title>
		<link>http://www.debsh.com/1388/09/02/873/</link>
		<comments>http://www.debsh.com/1388/09/02/873/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 11:33:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>farjami</dc:creator>
				<category><![CDATA[بی دستگان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/2009/11/23/%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/</guid>
		<description><![CDATA[برای توقیف ده روزه روزنامه همشهری دلیل بامزه&#8204;ای تراشیده&#8204;اند که تامل برانگیز است. گفته&#8204;اند در آگهی صفحه نخست این روزنامه برای دعوت مردم به بازدید از هند تصویری چاپ شده از معبدی که معمار آن بهایی بوده (یا خود معبد از آن بهاییان بوده). ترس یا پرهیز از بهایی&#8204;گری آنچنان است که حتی سایت بازتاب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>برای توقیف ده روزه روزنامه همشهری دلیل بامزه&zwnj;ای تراشیده&zwnj;اند که تامل برانگیز است. گفته&zwnj;اند در آگهی صفحه نخست این روزنامه برای دعوت مردم به بازدید از هند تصویری چاپ شده از معبدی که معمار آن بهایی بوده (یا خود معبد از آن بهاییان بوده). ترس یا پرهیز از بهایی&zwnj;گری آنچنان است که حتی سایت بازتاب هم پس از ساعتی چند خط توضیحی که راجع به بهاییان منتشر کرده را <a href="http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=74253">از روی صفحه حذف می کند.</a></p>
<p>چرا بزرگترین دغدغه گروهی از شیعیان در ده&zwnj;های اخیر بهاییت بوده و هست؟ آیا اگر تصویر کذایی مجسمه&zwnj;ای از بودا یا تصویری از معبد برهماییان بود که طبق نص صریح قرآن و اسلام در حکم بت و شرک است هم واکنش اینقدر شدید بود؟ حرفم سر توقیف موقت همشهری که طبعا آن عکس بهانه&zwnj;&zwnj;ای برای تسویه حساب احمدی&zwnj;نژادی&zwnj;ها با قالیبافی&zwnj;هاست نیست. دارم در مورد بهایی&zwnj;ها و دلیل اینهمه شدت عمل علیه آنها حرف می&zwnj;زنم.</p>
<p>بهایی نیستم و به نظرم این دین یا مذهب صددرصد ساختگی می&zwnj;آید اما اگر قرار بود بی&zwnj;پایه بودن اعتقادات دلیلی بر بی&zwnj;احترامی به معتقدان باشد عده بسیار کمی بر روی این کره خاکی مستحق احترام بودند. شاید هم هیچکس!</p>
<p>برخورد شدید با بهائیت در صورت کنونی را شبیه همان برخورد بسیار شدید مسیحیان در طول تاریخ با یهودیان می دانم که البته به برکت سکولاریسم لااقل در اروپا محدود شده است. قیاس کوچکی&nbsp; از کنش دینورزان غیور حکومت اسلامی بر سر بودا و بها روشن می&zwnj;کند که ماجرا سر اعتقادات نیست. سر دکان و دستگاه است که طبق اصل بازار هر چقدر اشتراک بین مشتریان و اجناس بیشتر باشد رقابت سنگین&zwnj;تر و خشن&zwnj;تر است .</p>
<p>پیام ملکوتی، روشن است: روبروی دکان من حق نداری دکان باز کنی.</p>

<img width="6" height="5" src="http://www.debsh.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=873" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.debsh.com/1388/09/02/873/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

