کتاب‌های محمود فرجامی

در این ویدیو تمام کتاب‌هایی که تا پایان سال ۲۰۱۶ میلادی (اوایل زمستان ۱۳۹۵ خورشیدی) منتشر کرده‌ام، اعم از ترجمه و تالیف را معرفی می‌کنم.

* ناشرانی که در ویدیو از آنها نام برده می‌شود اینهایند:

** تهران: تیسا (http://teesa.ir/)، نی (http://nashreney.com/)، حوض نقره (http://www.howzenoghre.com/)
** لندن: اچ اند اس (http://hands.media/)
** کابل: زریاب (صفحه https://www.facebook.com/nashre.zaryab)

* آدرس صفحه مندر بخش نویسندگان سایت آمازون این است:
https://www.amazon.com/Mahmud-Farjami/e/B00IZEP2CY

 

دو قلوهای «خنده و خاموشی» و «ضدفراموشی»

بسیار خوشحالم که بعد از دو سال جمع آوری و انتخاب و پانویسی و ویرایش و ویرایش و ویرایش, سرانجام این مجموعه دو جلدی که چکیده کوشش ده ساله من به عنوان طنزنویس مطبوعاتی (اغلب آنلاین) است در روز تولد من منتشر می شود*. محتوای این کتاب با دقت و سختگیری انتخاب شده, آنقدر که مثلا از میان بیش از صد یادداشت منتشر شده من به سبک (نظیره نویسی) قاجاری فقط یک دانه را به عنوان نمونه در آن نقل کرده ام. همه مطالب پانویس دارند و بسیاری از آنها حاوی خلاصه ای از وقایع سیاسی-اجتماعی ای هستند که یک طنزنوشته بر اساس آنها و با اشاره و کنایه به آنها شکل گرفته است (بعلاوه لینکهای بروز شده به مطالب مرتبط). هر دو جلد نمایه های دقیقی دارند که مرهون دقت نظر یک ویراستار دقیق و با سواد است. کسی که ماه ها روی متنی که از منابع مختلف جمع اوری شده بود و رسم الخط های مختلف داشت کار کرد.
کتاب چند بار تا مرحله چاپ رفت اما چون به آن تمیزی و دقتی که دوست داشتم نبود به چاپ نرسید تا روی آن بیشتر و بهتر کار شود. از ناشر هم برای صبر و درکش سپاسگزارم. در مورد طنزنوشته های خودم قضاوتی ندارم اما می توانم با اطمینان بگویم کیفیت این کتاب از لحاظ فنی, و نیز مرور مهمترین/مضحک ترین وقایع یک دوره زمانی, در میان کتاب های مشابه اگر نگوییم بی نظیر که کم نظیر است.
شاید هم مثل مادری هستم که بعد از مدتها دوقلوهایش به دنیا آمده اند و متوهم شده که چه بی نظیرند! خب می دانید… آسان که نبوده.

طنزنوشته‌ها
(*تولد من به تقویم خورشیدی چهارم خرداد است و به تقویم میلادی 25 مه که امسال با هم مطابق نیستند)

یک نگاه به سال گذشته و یک هدیه برای سال جدید

آخر هر سال می‌نشینم و در مورد کارهایی که در سال گذشته کردم فکر می‌کنم. آن بخش‌هایی که کمتر خصوصی است را هم با خوانندگان نوشته‌هایم به اشتراک می‌گذارم. این هم حاصل بلند بلند فکر کردنم در این ساعتهای پایانی سال ۹۴:

چند هفته‌ای قبل از شروع این سال به ازمیر آمدیم. امسال بود که این شهر را چنان پسندیدم که تصمیم گرفتم همین‌جا ماندگار شوم. قصه‌ی ترکیه آمدن و ماندگار شدن در آن البته تلخ بود. چنان تلخ است که نمی‌خواهم با یادآوری‌اش کام خودم و شما را سر سال نو تلخ کنم. بعدا آن را مفصل می‌نویسم. به هر حال این‌جا ماندگار شدم و با همه‌ی حوادثی که در ترکیه رخ می‌دهد، همچنان اینجا را دوست دارم و خانه دوم می‌دانم.

حوالی اردیبهشت‌ماه این سال به بلژیک رفتم. به دعوت دانشگاه خنت و به عنوان پژوهشگر میهمان در دپارتمان ارتباطات‌‌. تجربه‌ی خوبی بود و در آنجا، علاوه بر چند سخنرانی و فعالیت‌هایی از این قبیل، توانستم بیشتر روی پایان‌نامه‌ام (که سال قبل دفاع کرده بودم) کار کنم تا به صورت کتاب درآید. در همان ایام با یک ناشر معتبر آکادمیک در آمستردام مکاتبه کردم و سرویراستارشان بعد از دیدن کل پایان‌نامه اعلام کرده که با چاپ آن موافق است به شرط ویراستاری مجدد با استاندارهای سختگیرانه‌ی آنها. ویرایش آن، به کمک یک ویراستار حرفه‌ای که از طرف دانشگاه خنت با من همکاری کرد، چند روز پیش تمام شد و کتاب را سابمیت کردم. مانده است یک مرحله‌ی دیگر که تایید یک متخصص خارج از انتشارات است. بسیار امیدوارم این کار که حاصل پنج سال کوشش من است در سال ۹۵ چاپ شود.
در همان اقامت سه ماهه در بلژیک با دوستانی آشنا و بیشتر آشنا شدم. حنیف مزروعی در بلژیک و امیر محسن‌پور در آلمان از جمله‌ی آنهایند که چند روزی منزل هرکدامشان مهمان خود و خانواده‌شان بودم. یک سفر هم برای دیدار دوباره با یما و ناهید، دوستان افغان نازنینم به هامبورگ رفتم.

رویداد بسیار خوب دیگر در سال ۹۴ برای من رفتن به لندن، دیدار با دوستان و بازدید از بی‌بی‌سی فارسی بود. حسین ستاره، مدیر انتشارات اچ‌انداس که تا بحال سه کتاب از من منتشر کرده (و یک دوقلو هم در راه داریم!) را بعد از سال‌ها همکاری از نزدیک دیدم و شبی مهمانش بودم. در بی‌بی‌سی همکاران زیادی را دیدم که بعضی از آنها – مثل نیما اکبرپور- از رفقای قدیمی من هستند و دلم برای‌شان تنگ شده بود. مهدی پرپنچی را اتفاقی دیدم اما قهوه‌ای خوردیم و گپ مفصلی زدیم. علیرضا میراسدلله نازنین را هم چند روز متوالی در یک کافه دیدم و چنان صمیمی شدیم انگار سالهاست همدیگر را می‌شناسیم.
آقایان مسعود بهنود و حسین باستانی را با قرار قبلی و یک ناهار و یک شام با هم خوردیم (طبعا مهمان آنها!) و با هر کدام گپ چند ساعته‌ی مفصلی داشتم که واقعا چسبید و خاطره شد.
شرکت در برنامه پرگار و بحث درباره شوخی‌های قومیتی برایم فرصت بسیار خوبی بود. از داریوش کریمی و همکارش (لی‌لی‌ خانم) سپاسگزارم که برنامه را ترتیب دادند و من را دعوت کردند. چه داریوش و چه بعضی دوستان دیگر هر کدام یک تور خودمانی بازدید از ساختمان بی‌بی‌سی برایم گذاشتند و توانستم در چند نوبت تا جایی که ممکن بود طرز کار دوستان بخش فارسی و بعضی دیگر از دپارتمان‌های بی‌بی‌سی را از نزدیک ببینم. این تجربه برایم ارزش حرفه‌ای زیادی داشت.
در همین سفر به لندن، چند نوبت آقای خرسندی را دیدم و گفتگوهایی خودمانی با ایشان را ضبط کردم. یک بار در خانه‌شان. دو مجلد از مجله‌ی ارزشمند اصغرآقا و چند کتاب خودشان را به من هدیه دادند و برایم آشپزی کردند.

از همه‌ی این دوستان و بزرگواران، چه آنها که نامشان را بردم و چه آنها به یادشان هستم، سپاسگزارم.

در سال ۹۴ تقریبا هیچ فعالیتی به عنوان طنزنویس در رسانه‌ها نداشتم و بجایش روی طنزپژوهی متمرکز بودم. متاسفانه کتابی هم برای نشر به فارسی، تالیفی یا ترجمه، آماده نکردم. البته اعتراف می‌کنم تنبلی کردم و وقت بسیار زیادی هم تلف.

بعد از بازگشت و استقرار نسبی، در کلاس زبان ترکی و کلاس رقص ثبت‌نام کردم که در هیچ کدامش پیشرفت خوبی نداشته‌ام. زبان ترکی، چون اولا و از ایام کودکی کلا در زبان آموزی بسیار ضعیف هستم، ثانیا بخاطر ایزوله بودن نسبی و خانه نشینی‌های مداوم. رقص، بخاطر بیگانگی با بدن که ده‌ها سال با میلیون‌ها نفر مثل من آمیخته شده. در اینباره هم بعدا ‌شاید بنویسم.

در سال‌های خارج از ایران هیچوقت به طور جدی به اقامت در خارج و یا پناهندگی فکر نکرده بود. در سال ۹۴ و به خصوص بعد از آن اقامت چند ماهه و سفرهای متفاوت بیش از پیش مصمم شدم که فکر زندگی در غرب را از سر بیرون کنم. هر کس جایی راحت و مفید است. من در ایران عزیزمان. ایران عزیزی که امسال یک توافق و یک انتخابات امیدبخش و تاریخی داشت.

راستی چند ساعت پیش سبیلم را هم بعد از ۱۵ سال زدم!

و اما هدیه:

اگر در ایام نوروز سال ۱۳۹۵ این نوشته را می‌بینید می‌توانید به عنوان هدیه‌ی نوروزی من و ناشر کتاب «قصه‌ی قسمت»، نسخه‌ی الکترونیک آن را به طور رایگان دریافت کنید. برای این کار به این لینک بروید http://goo.gl/qiPcIB و یا روی شکل زیر کلیک کنید. سپس از گزینه سمت راست بالا که شکل چرخ‌دنده دارد download PDF را انتخاب و کتاب را دانلود کنید.

Nowruz

این داستان بلند طنزآمیز به نظر خودم بهترین کار منتشرشده‌ی من در حوزه‌ی ادبیات داستانی است. امیدوارم آن را بخوانید و نظرتان را برایم بنویسید.

مرد صد ساله‌ای که… کمی زیاده روی کرد!

“مرد صد ساله‌ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد” نوشته یوناس یوناسُن (ترجمه فرزانه طاهری، انتشارات نیلوفر) یک رمان کمدی-حادثه‌ای جذاب است که می‌توان بدست گرفت و با اشتیاق خواند و دو سه روزه تمامش کرد و البته به کرات هم قهقهه سر داد.

رمان به شیوه پیکارسک نوشته شده؛ بر پایه سرگذشت پرماجرا و پرسفر یک قهرمان ماجراجو و زبروزرنگ. و به موازات در دو زمان می‌گذرد: زمان حال، یعنی وقتی آلن کارلسن 100 ساله از خانه سالمندان فرار می‌کند و اتفاقا یک چمدان پر از پول می‌دزدد، و زمان گذشته، که از تولد او تا زمانی که به خانه سالمندان آوردندش را در برمی‌گیرد.

کتاب خوب است اما به نظرم یک ضعف بزرگ دارد که اجازه نمی‌دهد در میان رمان‌های طنزآمیز، بالاتر از میانه قرار گیرد: از حد گذشتن شوخی.

از حد گذراندن شوخی در عرف بیشتر ناظر به مسائل اخلاقی و مرتبط با مسائلی از قبیل “رنجش” و “نزاکت” است اما در میان اهل فن بیشتر تکنیکی‌ است، همانقدر تکنیکی که در میان آشپزها حد نگه‌داشتن برای ادویه.

نویسنده، قهرمان داستان را از سوئد به اسپانیا و آمریکا و ایران و چین و شوروی و اندونزی و کره شمالی چند کشور دیگر می‌فرستد. آنهم نه گذری، که درگیر با مسائل روز آن کشورها. اما به وضوح اطلاعاتش در همین حد ویکی پدیایی است. چند اسم و تاریخ و شخصیت تاریخی لابد به نظرش کافی بوده و ظاهرا به شوخی و خنداندن بیشتر فکر کرده تا چیز دیگر. به کمتر از دیدار و گفتگوی مستقیم قهرمان داستان -یک سوئدی معمولی که البته در مواد منفجره هم تخصص دارد- با مائو و استالین و ترومن و چرچیل و کیم جونگ اون و فرانکو هم رضایت نداده (چه کسی گفته نویسنده‌ها نمی‌توانند اسنوب باشند؟). افزون بر اینها، برای نشان دادن مساله سیاسی و اجتماعی کوتاهترین راه را انتخاب کرده بدون آنکه منطق ماجرا را رعایت، یا دست کم آن را در محدوده‌ی منطق کل رمان، باورپذیر کند. مثلا در اندونزی، پیشخدمت مطلقا احمق اندونزیایی، زن یک آلمانی بسیار کودن می‌شود و در عرض مدت کوتاهی آنها نه فقط آموزشگاه رانندگی موفق خود دارند بلکه زن وارد حوزه سیاست می‌شود. چطوری؟ اینطوری: مقداری از پول شوهر خود را صبح برمی‌دارد و ظهر با گواهی‌نامه رانندگی و جواز آموزشگاه رانندگی آماده برای شوهرش برمی‌گردد. بعد هم با رشوه به همه از صندوق‌های رای درمی‌آید و چند سال بعد هم می‌شود سفیر اندونزی در فرانسه! و فراوان مواردی از این دست که معمولا هرکجا نویسنده هوس کرده با اطلاعات اندکش آلن را به سفر بفرستد پیش می‌آید، بر خلاف نیمه دیگر کتاب که مربوط به زمان حال و در کشور سوئد است و معمولا منطقی و جذاب است. (البته که حواسم هست به اینکه مولف گاهی عمدتا مسخره و غیرقابل باور می‌نویسد، اما این بسیار فرق می‌کند با وقتی که “از دست درمی‌رود”، چیزی که به راحتی از سوی مخاطب قابل تشخیص است؛ مثل تشخیص وقتی که بازیگر تئاتر به خنده افتادن بر اثر یک جک را بازی می‌کند با وقتی که واقعا یک لحظه روی صحنه بخاطر جک خنده‌اش می‌گیرد)

در کل “مرد صدساله…” را یک رمان تکنیکی و فرموله شده موفق اما معمولی می‌دانم که مثل برخی کمدی‌های موفق هالیوودی، بیشتر از آنکه بر شوخ‌طبعی و طنز ناب استوار باشد، کاملا فکر شده و بر اساس یک سری المان‌های تضمین‌شده برای جذب مخاطب نوشته شده است. و اتفاقا خواندن و دیدن این قبیل کارها را هم برای کسانی که دستندرکار هستند خیلی لازم می‌دانم. ما نمی‌توانیم نبوغ کسی مثل وودی آلن را یاد بگیریم یا حتی تقلید کنیم، اما می‌توانیم از کسانی که بجای نبوغ به تکنیک و آموخته‌ها وابسته‌اند چیزهای زیادی یاد بگیرم که شامل چطور کار کردن و البته چه‌ کار نکردن است.

marde sad sale

نوشته‌ی دکتر احمد صدری درباره‌ی دو کتاب من: “راننده تاکسی” و “قصه قسمت”

روی جلد کتابها

دوگانه محمود فرجامی (“راننده تاکسی” و “قصه قسمت”) دو لنگه پنجره ای است که بر روی فرهنگ فقر و فقر فرهنگ طبقات زیرین ایران در دهه سوم پس از انقلاب باز می‌شود.

در نخستین اینها، فرجامی با طنزی سهل ممتنع و دیدی شکافنده زیست-بوم یک راننده تاکسی تهرانی را می‌کاود. خواننده از همان صفحات اول خود را در گرداب این نقل می‌یابد. صدای راننده تاکسی که قهرمان کتاب است اصیل و روشن و بی خش است و خالی از پارازیتهای رایج در بسیاری از داستانهای ایرانی است – که اغلب حواس را از داستان به چرخش دنده های فکری نویسنده پرت می‌کند. از جمله اول کتاب مشخص است که این راننده تاکسی خود را دست کم نمی‌گیرد: “راننده تاکسی باید آدم شناس باشه… آدم شناس یعنی کسی که با یه نیگاه می‌فهمه طرفش کیه و چی کاره‌س.” ولی وقتی که همه حدس‌های آدم شناسی‌اش در مورد یک مسافر فرودگاه (منجمله مسافر بودنش که می‌باید از نداشتن چمدان معلوم بوده باشد) غلط در می‌آید و یک “ضد حال” جانانه می‌خورد، از سود بازگردانیدن مسافر و همسرش که مسافری از ایتالیاست می‌گذرد چون: “با آدم بد سفر بهشت هم نباس رفت. شرط می‌بندم زنش هم از این پیف‌پیفی‌های سوسول مغرور و ضد حال بود که با نیم من عسل هم نمیشه خوردش. من این جماعتو می‌شناسم”.

فرجامی با جملات ساده و کوتاه قهرمانانش را معرفی، و فرایند فکری آنها را توصیف می‌کند. نقل قولهای ناب ولی آشنای فرجامی در شخصیتهای داستان روح می‌دمد. فرصت طلبی های روزمره، زرنگیهای در حد اجحاف و پس ندادن پول خرد به مشتری و جدلهای عوامانه برای ابراز وجود و یا تظاهر به سواد و روشنفکری در بیست و یک پرده این نمایش به تصویر کشیده شده‌اند. یکجا قصه بازی موش و گربه با مامورانی است که کارشان تجسس در زندگی مردم است و حتی بی ضررترین لذّات دنیا را بر محرومترین طبقات جامعه حرام کرده اند. در چندین جا آسیب شناسی اقتصاد جنسی بیمارگونه‌ای را می بینیم که نسلی را در چنبره خود گرفته است. پدر سالاری، بیگانه هراسی و عقده‌های جنسی این طبقه در هر داستان به نمایش گذاشته می‌شوند — ونیز خود شیفتگی فرهنگی کسی که در نهایت فقر و محرومیت هنوز خود را “تهرانی” و فارس و ایرانی می‌داند و سعی می‌کند به یک شهرستانی فخر بفروشد و یا یک مسافر افغان را با دریدگی خاصی استهزاء کند.

یکی از شکیل‌ترین داستانهای این کتاب داستان آخر آن یعنی «عذرخواهی»‌ است. موضوع داستان از عنوان آن پیداست. داستان با یکی از کلی‌گویی های رایج در مورد “ما ایرنی‌ها” شروع می‌شود که: “درسته که ما ایرانیها مهربونترین و با گذشت ترین مردم دنیا هستیم، ولی بالاخره بعضی وقتها از دست ما هم در میره.” این داستان مکالمه راننده تاکسی با یکی از آشنایانش بنام ناصر است. ایندو ظاهراَ در حال اعتذار از یکدیگر برای دعوا و خرده حسابهای قبلی هستند ولی در عین حال هر معذرت خواهی را با چاشنی یک گوشه و کنایه به ضربتی در یک جوجیتسوی لفظی تبدیل می‌کنند:

“گفت: همینو بگو، تو جوونی، بچه ای، یه خواهر و یه مادر وبال گردنتن، به ابالفضل هرکی دیگه جای تو بود عربده می‌کشید… از من مرد عاقل و بالغ قباحت داشت که بخوام جلو اینهمه راننده تاکسی و مسافر ادبت کنم”.

“گفتم: به خدا شدمنده‌تم ناصرخان، اصلاً نفهمیدم چی شد و چی می‌گم… والا همه برو بچه های خط منیر خانوم رو میشناسن که چه زن خوب و خانومیه… به جان عزیزت از اون روز تا حالا صد بار خودمو شماتت کردم که بیشعور! آخه اون چه مزخرفاتی بود که در باره عیال ناصرخان گفتی”.

“…یه آهی کشید و گفت: ‌تو که یه جوون جاهلی هستی اینقدر عذاب وجدان داشتی حالا حساب کن منی که حداقلش ده سال از تو بزرگترم چقدر این روزا خودمو خوردم… که بجای اینکه یه دستی واسه این جوونا بالا کنی، وا می‌ستی دوست پسرای خواهر همکارت رو جلو همه می‌شمری؟ ‌استغفرالله، چه زمونه بدی شده!”

“منم همون آه رو تحویلش دادم و گفتم:‌ آره والله… خیلی بد زمونه ای شده… دیگه حرمتها از بین رفته… اون روزی که جوادی نامرد اومد واسه صد تومن چِک برگشتی یه چَک گذاشت زیر گوشت و اون حرفا رو زد… به خدا انگار می‌گفتی با بیل زد تو صورت من. مرتیکه بی شرف.”

تو حرفم دوید که: گفتی بی شرف یاد عموت افتادم… ببینم هنوز مدعیه که خدا بیامرز بابات نصف اتوبوسه رو بالا کشیده بود؟…”

“…دست داد و پیاده شد. یه جوری که بچه ها بشنون گفتم: ‌خیر پیش… سلام مخصوص برسون.”

اون دیوث هم داد زد: ‌شما هم سلام ویژه خدمت خانوم والده برسون.”

***

در رمان کوتاه “قصه قسمت” هم صداها و قهرمانان آشنایند اما اینبار کانون داستان در پایین‌ترین لایه طبقه کارگر، یعنی “زیر طبقه” – یا همان چیزی که مارکس به آن لمپن پرولتاریا می گفت – قرار دارد.

این قشری است که پایه های معاشش بر روی شن روان اقتصادی تورمی بنا شده و کارش در بازار سیاه و در نهایت نوعی “بیکاری پنهان” است.

قهرمان “قصه قسمت” یک پیک موتوری است آنهم در وانفسای دهه “سازندگی” و سالهای مابعد آن! آنچه همین زندگی بخور و نمیر و خطرخیز را ممکن می‌سازد رویای “فیلم-هندی” ثروتی باد آورده است که یک روزه قهرمان داستان را از یوغ کار بی حاصل روزمره آزاد کند و ثباتی به زندگی او بدهد. در برابر این امید البته ترس سقوط به پرتگاه فقر و بی آبرویی هم جایی دارد. در این شرایط عدم امنیت شغلی و تعلیق در ورطه‌ای بین بیم و امید است که اعتقاد به “قسمت” کارکرد روانی خود را می‌یابد. جمالِ پیک موتوری که میان ترس از فاجعه و رویای خوش خریدن یک پراید – و ارتقاء به زندگی مرفه تر یک رانندگی تاکسی – معلق است بدنبال بندر امنی است در دریایی از اضطراب معیشت. اعتقاد به اینکه هر چه “قسمت” باشد پیش خواهد آمد، همان بندر امن و امان است.

تفاوت بارزی بین سبکهای “راننده تاکسی” و “قصه قسمت” وجود دارد. “قصه قسمت” فرجامی مانند “یولیسیز،” شاهکار جیمز جویس در یک روز اتقاق می افتد و البته مانند اثر جویس، خواندن آن هم نسبتاً دشوار است. فرجامی خیلی لیلی به لالای خواننده نمی‌گذارد. مشتری “قصه قسمت” باید از همان اول شش دنگ حواسش را جمع کند تا رشته داستان از دستش نرود. “راننده تاکسی” را می‌شد برد در ساحل خواند یا روی میز کنار تختخواب گذاشت. “قصه قسمت” را اما باید با دقت و تعهّد خواند. بر خلاف “راننده تاکسی” که مجموعه شسته و رفته‌ای از داستانهای تقریباً مستقل بود، “قصه قسمت” تسلسلی ناگسستنی از اتفاقات، دیالوگهای درونی و تداعی آزاد معانی جمال، کسانی است که سر راه او سبز می‌شوند و ناقل داستان است بطوریکه گاه تشخیص بین اینها سخت است.

هر روز جمال قماری است: “امروز رو دنده خوش بیاریه. بعضی روزا اینطوری میشه. خبرای خوب و سرویس های چرب و چیلی گیر آدم میاد. بعضی روزا هم به عکسه همه‌ش. آدم به خنسی می‌خوره. بعضی بچه‌ها صبح به صبح یه ذره اسفند دود می‌کنن. واسه همنیه لابد. الکیه که قدیمیترها یا صاحب بخت و اقبال از دهنشون نمی افتاد؟‌ لابد یه چیزی هست.”

نمی‌توان گفت که جهان بینی جمال قَدَری است زیرا مفهوم “قسمت” غیر عقلانی‌تر از مفهوم “قضا و قدر” یا “مشیّت الهی” است. یکی از فرق‌های عمده “قسمت” با “مشیّت” اینست که قسمت نمی‌تواند مبنای اخلاق کار قابل پیش بینی (از نوع آنچه در “اخلاق پروتستان” سراغ داریم) واقع شود. اعتقاد به قسمت در آخرین تحلیل یک نوع تطبیق روانی انفعالی با شرایط غیر قابل کنترل و پیش بینی محیط است. اما علاوه بر فرض این چارچوب کیهانی (“قسمت”) برای عمل انسانی، جهان بینی جمال مسلح به یک دیسیپلین اخلاقی خاص هم هست: او در منولوگ‌هایش بخود گوشزد می‌کند که به “حلال و حرام” مقیّد است. درست است که این تقیّد انعطاف پذیر، قابل تفسیر و قبض و بسط است و هزار جور ممکن است کش بیاید و تبصره بخورد و توجیه شود. اما به عنوان یک ایدآل این ماکزیم یا اصل اخلاقی می‌تواند عامل را از رفتار نزدیک بینانه و سود جویانه بی امان نجات بخشد. به عبارت دیگر این التزام، هسته ای است که می‌تواند در شرایط خاصی مولّد یک اخلاق کار اقتصادی باشد. در واقع اعتقاد جمال به “قسمت” و “حلال و حرام” که در ابتدای داستان کاملاً (به اصطلاح مارکس) روبنایی بنظر می‌رسد در انتهای آن نقشی بسیار اساسی ایفا می‌کند:

“حاج محمود دو تومن می‌ذاره روش، همونجور که هیچ حرفی نمی‌زنه می ذاره توی جیب جمال یه طوری که یعنی آره ارواح عمه ات می‌دونم واسه کرایه نبود… بعد به جمال می‌گه بگو خدا بده برکت… جمال کوک می‌شه. آره همین جمالی که اونهمه پول یا مفت رو عین کلینکس انداخت ته گودال و عمراً اگه بزنیش هم حاضر نیست بره ورش داره با همین دوازده تومن کوک می‌شه. دوازده تومن که گوشت تنت بشه به تنت بشینه بهتره از صد میلیونه که خورده‌ت نشه.”

منولوگ درونی جمال مدام در جریان است تا به هرج و مرج حوادث و وقایع معنی ببخشد. “قصه قسمت” با پیچیدن یک دسته گل زیبا و معطر بیست و پنج هزار تومانی در یک گلفروشی شروع می‌شود. آنتروپی (هرج و مرج) زندگی جمال و موتور وسپای او در یک روز تهران بلایی سر آن می‌آورد که در آخر روز “اونقد گرما خورده و گلاش ریخته و ضرب خورده که هزار تومن هم نمی‌ارزه.” ولی آنتروپی اخلاقی جمال معکوس است. به قبرستان می‌رود تا به قولش عمل کرده باشد و دسته گلی را بر مزار متوفی بگذارد و پولش حلال باشد. از آن سو پول “حرام” باد آورده را در قبری می‌اندازد، به این امید (امیدی که شاید واهی باشد ولی عمل مبتنی بر آن واقعی است) که از شر “کارما”ی آن رها شود. آنوقت جمال “بخودش یه نیگاهی می‌کنه و خجالت می‌کشه. میره از شیری که اون کنار هست یه خورده آب توی بطری کوکایی که کنارش افتاده میریزه و میاره باهاش سنگ قبر رو می‌شوره. بوی کوکا و گلاب میپیچه تو دماغش.”

این پایان عجیب و غیر منتظره و این رستگاری بهشت زهرایی جمال است که “قصه قسمت” را نه تنها از “راننده تاکسی” بلکه از سایر آثار فرجامی که همه در سیاق طنزی تلخ و تقریباً کلبی هستند (مثلاً “قصه‌های خوب برای گنده‌های خوب” و “بیشعوری”) متمایز می‌کند.

———–

منتشر شده در وب‌سایت بی‌بی‌سی فارسی

قصه‌های خوب برای گنده‌های خوب

قصه‌های خوب برای گنده‌های خوب در واقع یک شوخی است. شوخی با داستان‌های پندآموز که بیشترشان برای بسیاری از ما بجای آنکه پندآموز باشند، خنک و غیر منطقی و لج‌دربیار هستند. یک نوع عرفان سانتی مانتال و فست‌فودی. تزریق (یا بلکه هم اماله‌ی) خوش‌بینی و مهربانی و ایثار و گذشت و صلح‌دوستی و صبر در کوتاهترین زمان ممکن به ساده‌دل‌ترین آدمهای در دسترس. چیزهایی راست کار پرفروش کردن مجلات زرد و امروزه، به برکت شبکه‌های اجتماعی، پرلایک کردن صفحات زرد.

شوخی بر پایه‌ی این ایده شکل گرفته بود که اینها واقعی‌اند اما بریده‌ای از واقعیت. این داستان‌ها ادامه‌ای داشته‌اند که از قلم افتاده. به این ترتیب با ذکر بی کم و کاست یک داستان پندآموز، “ادامهي داستان” آن را نوشتم. کار را سریع و تقریبا با بی‌حوصلگی کسی نوشتم که فکر می‌کند که این کار هم به سرنوشت دیگر کارهای پشت مجوز مانده‌اش دچار می‌شود (الان دارم با زیرکی آریایی به خواننده القا می‌کنم که شاهکارهای بسیاری دارم که بشریت فقط به خاطر ممیزی وزارت ارشاد ج اا از آنها محروم مانده است!)

دیروز چند جلد از کتاب که اخیرا به بازار کتاب ایران راه یافته بدستم رسید. چاپ آن را بیش از هر چیز مدیون توجه و پیگیری پوریا عالمی نازنین هستم. راستش خبر انتشار قریب الوقوع آن را اوایل امسال وقتی به من داد که دیگر داشتم فراموش می‌کردم قرار بوده همچو چیزی از من چاپ شود. به نظرم کار، در همین حد شوخی و پارودی (نقیضه) خیلی هم بد نشده. البته به شرط اینکه از طرح جلد و این قبیل امور چشمپوشی کنیم! (ما به پوریا نگفتیم نالوطی تو که خودت گرافیک مرافیک سرت می‌شه چرا یه چیز مقبولی که آبروداری کنه نچسبونی پشت این، شمام نگین… خوبیت نداره وا)

حرف دیگری ندارم. جز اینکه گول ظاهر کتاب را نخورید و سعی کنید آن را بخرید. هم نویسنده‌اش آدم خوبی است (ماجرای آقای آبی پوش که فراموش نشده؟) و هم اینکه ناشرش آدم خوش‌حسابی‌ست و دو تا چک قابل توجه داده به بستگان نویسنده که بروند دوباره برایش از بازار، کتاب فارسی بخرند. هفت و دویست. انتشارات حوض نقره. 136 صفحه. دونمونه:

 

آن سوی پنجره

بیمارستانی، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران
اجازه داشت هر روز بعد ازظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او
کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و
همیشه پشت به هم اتاقی اش روی تخت بخوابد. آ نها ساعتها با یکدیگر
صحبت می کردند و از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم
حرف می‌زدند.
هر روز بع داز ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام
چیزهایی را که از پنجره میدید، برای هم اتاقی‌اش توصیف میکرد.
بیمار دیگر در مدت این یک ساعت، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون
روحی تازه میگرفت.
این پنجره، رو به پارکی بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابی ها و
قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحی شان در آب
سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره‌ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده
بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می‌شد. همان طور که
مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد، هم اتاقی اش چشمانش را
می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم میکرد.
روزها و هفت هها سپری شد.
یک روز صبح، پرستاری که برای حمام کردن آن ها آب آورده بود، جسم
بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود.
پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد
را از اتاق خارج کنند.

مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار
این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را
ترک کرد.
آن مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین
نگاهش را به بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با
چشمان خودش ببیند.
اما در کمال تعجب، او با یک دیوار مواجه شد.
مرد، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم‌اتاقی اش را وادار
می کرده چنین مناظر د لانگیزی را برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد:
شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلاً نابینا بود و
حتی نمی توانست دیوار را ببیند.
ادامه ی داستان…
اتفاقاً چند ساعت بعد، بیمار دیگری را به آن اتاق آوردند و روی تخت
قبلی مرد خواباندند. مرد تصمیم گرفت نیکوکاری دوست درگذشته اش را
تکرار کند. همین طور که یک شانه رو به دیوار خوابیده بود، از جوانی که
روی تخت سابقش خوابیده بود پرسید آیا دوست دارد برایش تعریف کند
که بیرون چه منظره ای را میبیند. جوان با بی میلی گفت نه متشکرم.
مرد پاسخ داد: اما این برای من زحمتی ندارد و شروع کرد به توصیف
دریاچه و باغ و پرندگان. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که جوان گفت:
چرا چرند می گویی مرد؟ آن جا یک محوطه ی نیمه ساخته است که یک
ساختمان بتونی مستطیل یشکل نیمه ساخته در سمت راستش قرار دارد
و یک استخر مخروبه در سمت چپ آن. در مجموع هم دو درخت در
آن جا هست که یکی اش خشکیده و دیگری در میان انبوهی از زباله
قرار دارد. ضمن آن که اتوموبیلی فرسوده، که احتمالاً فیات یا بی ام و است،

آن جا در فاصله‌ی حدوداً بیست متری ساختمان افتاده است.

مرد با حیرت به سوی جوان برگشت و او را دید که به سوی زانوان خود
نگاه میکند. جوان گفت: گوگل ارث را برای این طور مواقع ساخته اند.
و بعد برایش توضیح داد که با استفاده از این امکان اینترنتی چطور آدم
می تواند هر منطقه ای را با استفاده از تصاویر ماهواره ها تماشا کند.
از آن به بعد، هر روز مرد به دیوار نگاه می کرد و جوان مناظر زیبایی را
برای او توصیف می‌کرد.

 

داستان پندآموز اکو

پدر و پسری در كوه ها قدم می زدند. ناگهان پسر ك زمین خورد و
صدمه دید و فریاد كشید: ووواو… و با كمال تعجب شنید صدایی در
كوهستان تكرار كرد «ووواو…و »! با تعجب فریاد كشید: تو كی هستی؟
و جواب شنید: تو كی هستی؟… پسرك فریاد كشید: من تو را
تحسین میكنم. صدا جواب داد: من تو را تحسین میكنم… پسرك عصبانی
شد و فریاد زد: ترسو و جواب شنید: ترسو…
پسر ك از پدرش پرسید: دارد چه اتفاقی می افتد؟ پدر لبخندی زد و
گفت: پسرم دقت كن و فریا د كشید: تو یك قهرمان هستی. صدا پاسخ داد:
تو یك قهرمان هستی…
پسرک شگفت زده شد، اما چیزی دستگیرش نشد. پدر پاسخ داد: مردم
این پدیده را اكو می نامند. اما در واقع این زندگی است. هر چیزی كه
انجام دهی یا بگویی به سوی تو بازخواهد گشت. زندگی انعكاس كارهای
ماست. اگر در دنیا دنبال عشق باشی، عشق را به وجود می آوری. اگر
رقابت بیش تری بخواهی، رقابت را به وجود می آوری. و این هماهنگی میان
همه چیز و در همه ی جوانب زندگی برقرار است. تو هر چیزی را كه به
زندگی بدهی، زندگی همان را به تو خواهدداد.
ادامه ی داستان…
پسرک داستان عبرت آموز آن روز را به خاطر سپرد و سعی کرد در
سراسر زندگی اش از اکو بیش ترین بهره را ببرد. او در نوجوانی درس
و مشق را رها کرد و پند پدر را –که به آن اکو می گفت- سرلوحه‌ی
کارهای خود قرار داد. در مقابل مردم می ایستاد و با کمک اکو به

آنهاچیزهایی را که دوست داشتند می گفت و در مقابل، آ نها هم چیزهایی

را که او دوست می داشت به او می دادند. مثلاً آ نها دوست داشتند از
صاحب مجلس تعریف و تمجید شود، او هم می گفت: خدا می داند… داند…
داند… که آن مرحوم… مرحوم…حوم… چه انسان خوب و شریفی…فی…
فی…فی…بود…بود…بود… چه دست دهند ه‌ای…ده‌ای…ده ای…. داشت…
شت…شت. در مقابل، آن ها هم به او پولهای درشتی می دادند. او با عمل
به همان یک پند در سی‌سالگی به چنان ثروت و محبوبیتی رسید که
چندین آمپلی فایر شخصی با اکوهای بسیار قوی از آن خود داشت و با
تجهیزات شخصی به مراسم می‌رفت.

(متن را از فایل پی دی اف کتاب برداشته‌ام و کمی در اینجا بهم ریخته که سعی کردم درست کنم اما جاهایی از دست دررفته)

 

Good-Stories-web

 

دال خ الف تا. دوزخرفات. معرفی یک کتاب

پارودی یا نقیضه در ادبیات ایران و جهان پیشینه‌ای قوی دارد و یکی از ارکان محکم طنز و کمدی است. طنزنویس، سبکی یا اثری مشهور را دستمایه قرار می‌دهد و با تقلید از آن، آن اثر یا سبک، و یا چیز دیگری را به سخره می‌گیرد. این اثر یا سبک می‌تواند غزلی مشهور باشد یا پندنامه‌ای خاص یا شیوه‌ی لغت‌نامه‌نویسی و البته اساطیر دینی. و اثری که حاصل نقیضه‌نویسی است می‌تواند چنان قوی باشد و مشهور شود که با اصل اثری که با تقلید از آن نوشته شده همسنگ شود، مثل “اخلاق الاشراف” عبید زاکانی که نقیضه‌ایست از “اوصاف الاشراف” نصیرالدین طوسی، و یا حتی آن را در سایه‌ی خود بگیرد مثل “رساله‌ تعریفات” عبید.
نقیضه نویس باید بر سبک یا اثری که از آن تقلید می‌کند (و در واقع تقلید نمی‌کند بلکه تقلیدی مسخره‌آمیز از آن ارائه می‌کند) مسلط باشد و اگر از این کار هدفی بغیر از تمسخر سبک یا اثر اصلی منظور داشته باشد باید بر موضوع دوم هم تسلط داشته باشد. بعد اگر آن‌قدر خلاق و خوشمزه باشد که بتواند اینها را نمکین با هم بیامیزد اثر طنزآمیز درخوری ساخته است. کاری بسیار سخت و ظریف که سروش پاکزاد به بهترین نحو آن را در دوزخرافات انجام داده است.
دوزخرفات حاوی نقیضه‌های (عمدتا) الهیاتی سروش پاکزاد است که پیشتر در وبلاگ هشت سنگ منتشر شده بودند و حالا با چاپی خوب و بسیار کم‌غلط به صورت کتاب کاغذی بر روی آمازون قابل خرید است. با آنکه از مشتری‌های ثابت وبلاگ بودم، به محض دریافت کتاب با پست، یکبار دیگر تمام داستان‌ها را خواندم، خندیدم و به فکر فرو رفتم.
به نظرم دوزخرفات یکی از شاهکارهای مسلم نقیضه‌نویسی در زبان فارسی است. نویسنده نه فقط با متون دینی اسلامی و سامی و افسانه‌ها و نمادهای ادیان ابراهیمی به خوبی آشناست، و به روش‌های مختلف با آنها بازی می‌کند و نقیضه می‌سازد، بلکه معمولا سبک دومی را به طور همزمان نظیره نویسی می‌کند.

در خویشتن را تاویل کن نی ذکر را (ص44)، چنان از ریویوهای ژورنال‌های دانشگاهی تقلید می‌کند که بعید است کسی بتواند چنین کند مگر آنکه سالها با فضای آکادمیک و ژورنال‌های معتبر علمی سروکار داشته باشد. وقتی فرم ارزیابی طرح می‌کند به دقت محتوایش را بر اساس خرافات مذهبی و ظاهرش را بر اساس نظرسنجی‌های معمول طراحی می‌کند.
خلقت آدم فاز 2اش چنان به گفتگوهای معمول و “فنی” مهندسان عمران، پیمان‌کار ساختمانی و بساز و بفروش‌ها نزدیک می‌شود که پایان غیرمنتظره‌اش دو چندان خنده‌دار می‌شود.
تسلطش بر اصلاحات بازاریابی‌های هرمی و گلدکوئیستی وقتی در خدمت ایده‌ی انتقادی نابش مبنی بر ساختار هرمی داشتن ادیان قرار می‌گیرد و با کنایه‌ی نمکینش در انتخاب موسی (موسی – مصر- فرعون – “هرم”) در می‌آمیزد، این قصه‌ی کوتاه را جذاب و خواندنی – والبته عبرت‌آموز- می‌کند. (ص 159. بخشی از متن:

– عرض می کنم. بیزینس شرکت ما این امکان را برای مشتریان فراهم می کند تا با سرمایه گذاری کم، عضو نت ورک مومنین بشوند و به رویاهاشان برسند. در ازای آن علاوه بر ثواب، مشتریان را از عقل و شک و دردسرهای آن بی نیاز می کند. افزون بر این مشتریان می توانند از مزایایی نظیر ویلا و باغ و فرندز میکینگ با حوریان در جهان آخرت هم بهره مند بگردند. بین خودمان بماند ولی افراد مشهوری نظیر عادل فردوسی پور، فائزه هاشمی، و جانی دپ نیز جزو اکتیو ممبرهای شبکه هستند.
– از من چی می خوای؟
-سوال بسیار به جایی است. وظیفه شما در یک کلمه مارکتینگ است. شما به عنوان لیدر، موظفید لیست پتانسیلی را مشخص کرده و با ترکینگ مداوم، آن ها را به عنوان ساپورتر جذب نمایید. فالو کردن ممکن است کمی زمان بر باشد و بعضا با آبجکشن افراد بدبین مواجه شود اما یک بالاسری موفق می تواند با دیسیپلین خوب، کیس های زیادی جذب کند.)

نویسنده فقط نفی و مسخره و سرگرم نمی‌کند. در بطن این مسخره کردن‌های مسلسل‌وار، اندوهی وجود دارد، هشداری، انذاری، توصیه‌ای. پیامی شاید نداشته باشد اما همواره زمزمه می‌کند «جرات فکر کردن داشته باش». گاهی حتی خیام‌وار به نوعی رندی/عرفان خداناباور هم نزدیک می‌شود: «انسان یک اینتلیجنس است که به ابر کامپیوتری پورتال، پلاگ‌این شده است…» تمام دنیا یک بازی مجازی است. ما لعبتکانیم و فلک لعبت‌باز!
از آنسو سخت حواسش هست که اشتباه بیشتر کسانی که با دوپلوگزینی در نقد خرافات دینی به دامن عرفون و عرفا می‌افتند و شطحیات بی‌سروته را جایگزین خرافات بی‌ته‌وسر می‌کنند، تکرار نکند. در معراج مردان، با نظیره‌سازی یک روانکاوی امروزی از منصور حلاج، این بازی‌ها را هم به سخره می‌گیرد. (ص 127)
گاهی فقط یک ایده‌ی ساده یا ماجرای خیالی را به متنی یا قصه ای اساطیری تزریق می‌کند و حاصل ملیح و تامل‌برانگیز می‌شود. از عوض کردن مثبت و منفی در یک سوره ( ص 10 آیات شیطانی) بگیر تا سکه‌های عتیقه‌ای که در غاری پنهان بوده‌اند، چند نفر آنجا خوابیده‌اند، صبح چند سکه را برده‌اند نانوایی و… مردان/دزدان آنجلس! (ص 94)
ارجاعاتی که به موضوعات روز، مثل کهریزک یا مناظره‌های کذا داده عمدتا خوب و مفرح از کار درآمده‌اند.

از ویژگی‌های قوی دوزخرفات؛ دیالوگ‌نویسی‌های عالی است؛ گاهی دو نفره و اغلب -با حذف گفته‌های یک طرف گفتگو و پرداخت ظریفش در گفته‌های طرف دیگر- یک‌نفره.

به زحمت بتوان برای کتابی شامل اینهمه سوژه‌های اکثرا بکر و پرداخت‌های عالی (و خوشبختانه کوتاه) خط و ربطی خاص پیدا کرد. بعضی سوژه‌ها و نحوه‌ی پرداخت چند لایه شان چنان خوب‌اند که می‌توان با آنها (با کمی روده‌درازی البته) قصه‌ای بلند یا حتی کتابی نوشت. کاری که خوشبختانه سروش نکرده و به یک شبیخون گیج‌کننده، به جای حمله‌ای فرساینده، بسنده کرده. هدف: دوزخ خرافاتی ذهن ما.
با این حال به نظرم نخی نامرئی که تمام این متن‌های پراکنده را به هم وصل می‌کند “امروزی دیدن اساطیر دینی” است. نویسنده‌ی دوزخرفات اساطیری‌ترین قصه‌های دینی را لمپنیزم مذهبی مخلوط می‌کند. کاری که بسیار پیشتر از طنزنویسان جسور، خود خالقان آن آثار انجام داده‌اند و فقط کافیست اندکی آن ادبیات ظاهرا مطنطن کنار زده شود تا مضحک بودن آنها نمایان شود: خدایی که خالق جهان و عالم و دانای کل است اما فرشتگان بالداری دارد که کارمندوار در رتق و فتق امور به او کمک می‌کنند، اسرافیلی که وظیفه‌اش بوق زدن برای رستاخیز است، آن یکی وحی دلیوری می‌کند و لابد صدها سال است که بازنشسته شده، نور سماوات و ارضی که یک خانه‌ی سنگی مکعب شکل دارد که سابقا در رهن بتها بوده، نوزادی که – طبعا بی‌دندان و در بغل این و آن و مشغول ریدمان- به تبشیر و تذیر خلق زبان باز کرده… و از همه مضحک‌تر آن ورژن دوازده‌تایی ایرانی که برای خودش ژانر مستقلی است.
کتاب را نشر اچ اند اس، با کیفیت خوبی چاپ کرده است. خریدن و داشتن و خواندن و حتی امانت دادن این کتاب را به همه ی کسانی که امکان خرید و دریافت آن را دارند توصیه می‌کنم. و بدانید که ما بر صلاح شما از خویشتن آگاهتریم.

 

 

————–

(امکان لینک دادن به بیشتر نوشته‌هایی که ذکری از آنها رفت، به خاطر حذف از روی وبلاگ هشت‌سنگ، میسر نشد. )

راننده تاکسی در آمازون

مجموعه داستان‌های طنزآمیز “راننده تاکسی” به کی‌بُرد من توسط نشر اچ اند اس در خارج از کشور و بر روی سایت آمازون منتشر شده است. اگر ده پانزده‌ دلار پول دارید و نمی‌دانید با آن چکار کنید می‌توانید این کتاب را از روی سایت آمازون سفارش دهید و چند روز بعد با جلد گلاسه و کاغذ مرغوب تحویل بگیرید. البته خودم می‌دانم بعید است از قشری که نمی‌دانند با ده دوازده دلار پول چه کنند کسی علاقه به خواندن یک مجوعه داستان کوتاه طنزآمیز داشته باشد و از آن سو، کسی در قشر کتاب‌خوان باشد که نداند با ده پانزده دلارش چه کند. همین‌طوری یک چیزی گفتم که شبیه به آن یادداشتی شود که وقتی چاپ اول این کتاب توسط نشر نی منتشر شد نوشتم و در آن گفتم که اگر دوهزار تومان پول دارید و نمی‌دانید با آن چه کنید بهترین کار آن است که راننده تاکسی را بخرید. در سال 88 این کتاب دو هزار تومانی بود.

راننده تاکسی دو هزار تومانی یک مقدمه و یک داستان بیشتر از راننده تاکسی ده‌دلاری داشت و در عوض این دومی سه داستان سانسور شده‌ در اولی را داراست. مقدمه را در چاپ جدید حذف کردم چون به نظرم رسید زائد است. در واقع همان زمان هم نمی‌خواستم مقدمه بنویسم منتها مدیر نشر نی گفت از آنجایی که احتمال شَر شدن کتاب هست و ای بسا که یکی از صنف رانندگان تاکسی کتاب را بخواند و بهش بربخورد و کار را به اتحادیه‌شان بکشاند و آنها بروند از نشر نی شکایت کنند و مقامات مسئول هم، از خدا خواسته، انتشارات را به خاطر توهین به قشر شریف و خداجو و شهیدپرور و ولایت‌مدار رانندگان تاکسی پلمب کند… بهتر است مقدمه‌ای بنویسم مبنی بر اینکه در هر قشری خوب و بد هست و تو را به دست بریده ابوالفضل به خودتان نگیرید و از این حرفها.

خب نوشتنِ صریحِ جملاتی تا این حد کلیشه‌ای هم ضایع بود و مجبور شدم آفتابه خرج لحیم کنم و در چند صفحه از ری و از رم حرف بزنم تا برسم به آنجا. خوشبختانه یا متاسفانه بسیار بعید است رانندگان وطنی علاقه و دسترسی لازم برای تهیه نسخه از روی آمازون را داشته باشند و این بخش در چاپ تازه حذف شد. (بامزه اینکه در مصاحبه‌ای که روزنامه شهرآرا درباره این کتاب با من داشت، بزرگترین اشکالی که به نظر مصاحبه‌کننده می‌رسید این بود که چرا برای یک مجموعه داستان کوتاه مقدمه نوشته‌ام، و حالا نخستین کسی که درباره چاپ دوم نظر داده، اشکال گرفته که چرا این کتاب مقدمه ندارد!)

قیمت کتاب ده دلار است که چهار پنج دلار هم هزینه ارسال پستی به آن اضافه می‌شود، البته اگر خریدهای دیگری هم از آمازون داشته باشید که مجموع آنها بیش از 25 دلار باشد این هزینه قابل حذف است. حدودا 100 صفحه است و 21 داستان کوتاه طنزآمیز را شامل می‌شود که راوی همگی یک راننده تاکسی جوان است.

ویراستاری چاپ جدید با چاپ نشر نی فرق دارد. داستان “فعال” را به احترام فعالان اجتماعی جنبش زنان حذف کردم چون از بعضی بازخوردهای چاپ اول به این نتیجه رسیدم که این داستان ممکن است علیه فعالان جنبش زنان (و کمپین یک میلیون امضا) تعبیر شود. در عوض سه داستان اضافه دارد، از جمله “اطلاعات” که انتشار اینترنتی‌اش بر روی سایت آی‌طنز باعث دلخوری سربازان گمنام فلان شد و نزدیک بود که من را به یک دردسر جدی بیندازد.

پیشتر که کتاب در داخل ایران منتشر شد و نقدهای کمابیش مثبتی دریافت کرد (از جمله نوشته‌ی ف.م سخن عزیز) ایمیل‌هایی گرفتم از کتاب‌خوان‌های ایرانی خارج نشین که می‌پرسیدند این کتاب را چگونه می‌توانند تهیه کنند. پاسخش حالا روشن است.

لطفا اگر این کتاب را از این طریق تهیه کردید و خواندید از طریق یادداشت وبلاگی، فیس‌بوکی و یا ایمیل من را از نظرتان مطلع کنید. میزان استقبال از این کتاب در انتشار سایر کارهایم از طریق آمازون تعیین کننده است. اگر به خودتان رحم نمی‌کنید به آمازون رحم کنید!

مرقومه‌ آقا ابراهیم خان نبوی درباره بیشعوری و مترجمش و نکته‌ ضخیمی بجهت تنبان فاطی

آقا ابراهیم‌خان نبوی ملقب به داور که از اعاظم فکاهیون مملکت بوده رسالات و کتب متعددی چاپ کرده و در جراید هم به طور مداوم قلم می‌زند و مقالات جدی در باب پلوتیک هم بکمال خوبی می‌نویسد یک مرقومه‌ای درباره‌ی کتاب بیشعوری نوشته در ضمن آن یک چیزهایی به اینجانب منسوب داشته که مستوجب خرکیف شدن گردید. فلذا اینجا مجدد بطریقه‌ی کوپی پیست که از فنون مکلف فرنگی است ذکر می‌شود و البته متذکر می‌گردد که فی‌المجموع بمصداق آیه شریفه این حرفا واسه تنبون نمی‌شه از جمیع نفوس محترمین و محترمات خواسته می‌شود وجه الپیتزای مربوطه را -اگر از کتاب مذکور خوششان آمد و به هرجهت آن را برای سلامتی خود و اجتماع مفید دانستند- بحساب مترجم واریز کنند و اگر هم خوششان نیامد یا اصلا بهر دلیلی نخواستند حق‌الناس را ادا نمایند اکیدا از ارسال ایمیل که “اینجانب پیتزا نخورده یا قیمت آن را نمی‌دانم خودتان بفرمایید قیمتش چند است” و “منظور کدام نوع از انواع پواتیز است کوچک یا متوسط یا بزرگ و گوشت و قارچ یا پپرونی یا مخلوط و پایین شهر یا بالای شهر” و این قبیل ایرادهای بنی‌اسرائیلی خالی از ملاحت که اکثریت قریب به یقین آنها فقط نسلفیدن حق‌الپیتزای مذکور با وجدان راحت است که “به ما چه خودش جواب نداد” خودداری فرمایند که اگر مثل یک کرور آدم دیگر آن را مجانی می‌خوانند لااقل موجب تکدر خاطر فقیر نشوند چون این مساله‌ای نیست که نیاز به استفتا داشته باشد و هرکس که دادن بخواهد و مقدار نداند (اعنی دادن پول و قیمت پیتزا) مجاز و بلکه مستحب است هرقدر که دلش خواست هدیه آن را بفرستد.

م ف

 

یک، بعضی اوقات زیادی به آدم خوش می گذرد، فرض کنید دارید طبق همه وظایف اجتماعی عمل می کنید، از دید همه آدم موفقی هستید، خودتان فکر می کنید همه کارهای تان رو به راه است، همیشه کمترین قیمت را برای خریدن همه چیز می پردازید و همیشه در جریان همه خبرها هستید. احساس می کنید که موفق هستید و می دانید همه شما را موفق می دانند و وقتی به خودتان نگاه می کنید، فکر می کنید همه چیز سر جای خودش است. در چنین حالتی به نظرم نیاز دارد یک مشت محکم بخورد توی دماغ تان تا بفهمید که دنیا آن طور هم که فکر می کنید نیست، یاد بگیرید که مردم احمق نیستند، البته همه شان، بفهمید دیگران متوجه تیزبازی ها و زرنگ بازی های تان می شوند، متوجه شوید در چه زندگی نکبتی دارید دست و پا می زنید و یکی به شما بگوید ” هششششه، کجا داری می ری؟” در طول زندگی پنجاه و چند ساله ام، چند بار با مشت هایی این چنین مواجه شدم. یکی دو بار آدمهای بزرگ را دیدم، معمولا وجود آدم بزرگ شایعه است، ولی من چند نفری را دیدم. آدمهایی که یک دفعه به من نشان دادند که تمام حرف هایی که می زنم یک مشت اباطیل تکراری و به درد نخور است. سه چهار کتاب را هم خواندم، نه خیلی بیشتر که یک دفعه مرا تکان داد و متوجه شدم که باید بروم عقب، خیلی عقب و دوباره به دنیا نگاه کنم. ممکن است این کتاب ها خود بخود چیز مهمی نباشد، اگرچه غالبا هست، اما اینکه می توانند انگشت بکنند توی مغزت و همه چیز را به هم بریزند، کار مهمی است که از این کتاب ها ساخته است. یک بار کتابی خواندم از ناتالیا گینزبورگ، به نام ” نجواهای شبانه” وقتی تمام اش کردم تازه متوجه شدم که چقدر زیاد در مورد موضوعات احمقانه حرف می زنم. شاید همین احساس را وقتی داشتم که کتاب درد جاودانگی اونامونو را خواندم، یا زمانی که هروئین پیتی گریلی را بلعیدم، یا وقتی که کتاب ” دائره المعارف شیطان” آمبروز پیرس را خواندم. بیخود زور نزنید، نمی توانید بین اینها رابطه ای پیدا کنید. برای من مهم این بود که کسی پیدا می شد و به من می گفت که تمام این مزخرفاتی که می گویم، اینها را یک جور دیگر هم می شود نگاه کرد. همین احساس را داشتم وقتی کتاب ” بیشعوری” خاویر کرمنت را با ترجمه محمود فرجامی خواندم. اگر این کتاب را نخواندید، به نظرم هرگز نخواهید فهمید که بیشعور هستید یا نه. و اگر این را ندانید و نیم ساعت بعد سکته کنید و بمیرید، البته اتفاق مهمی نمی افتد ولی اگر سکته نکنید، شاید اتفاق مهمی برایتان بیفتد.

 

دو، تقریبا همه ماها کمی تا قسمتی یا بیشتر بیشعور هستیم. ناراحت نشوید، وقتی در آغاز کار متوجه شدم که من هم تا حدی بیشعور هستم، اول تلاش کردم کتاب را کنار بگذارم، اما بدبختانه علامت سووال چنگک خودش را به مغزم انداخته بود و دیگر نمی شد نادیده اش گرفت. بعد که دقت بیشتری کردم، دیدم اکثر آدمهایی که به نظرم موفق می آیند و اتفاقا از خیلی هاشان نفرت دارم، مشخصات آدمهای بیشعور را دارند. و بعد متوجه شدم انگار بیشعوری یک بخش غیرقابل انکار از وجود بخش بزرگی از آدمهاست. خیلی ها این شانس را دارند که هرگز متوجه نمی شوند بیشعورند، البته می گویم شانس بخاطر اینکه لااقل تا آخر عمر فکر می کنند که همه چیزشان درست است، اما واقعیت این است که موجودات بیشعور علاوه بر اینکه خودشان و زندگی شان را به لجن می کشند، دیگران را هم دائما آزار می دهند. وقتی در کتاب خاویر کرمنت دقت کردم، دیدم به علت اینکه خیلی از مثال ها و موضوعات اش خاص جامعه آمریکاست، این توهم را ایجاد می کند که نکند بیشعوری خاص جامعه آمریکاست، اما بعدا دیدم نه، بی شعوری به دو شکل در آدم ها بروز می کند، یکی زمانی که قدرت فردی زیاد است و یک بیشعور می تواند تمام استعدادش را برای به گه کشیدن اطرافش بخرج دهد و گاهی اوقات یک بی شعور بزرگتر، در حکومت استبدادی امکان بروز کامل بیشعوری را می گیرد و همان دیکتاتور به جای همه بیشعورها جامعه را به گه می کشد. یعنی بیشعور کوچک و بیشعور بزرگ همدیگر را کامل می کنند. کتاب برای ما توضیح می دهد و چقدر هم خوب این کار را می کند، که بیشعوری با نادانی و حماقت فرق دارد. یک بیشعور می تواند و غالبا موجود موفقی به نظر می رسد، گاهی اوقات عکس اش را اگر نگاه کنیم به نظرمان طبیعی ترین موجود ممکن است باشد، اما وقتی همان عکس حرکت کند، تازه متوجه می شویم که با چه کسی طرف هستیم. به هر حال من فکر می کنم هر کاری دارید بگذارید کنار، مهم نیست که جنبش سبز به چه نتیجه ای می رسد، مهم نیست سیاستمداران چه غلطی می کنند، حتی مهم نیست زن تان الآن از شما خواسته حتما قبض تلفن را بپردازید. اینها را ول کنید، بروید و کتاب بیشعوری را بخوانید. ممکن است بعد از خواندن کتاب از اینکه تلفن تان قطع شده و شما کمتر مزخرف گفتید، ممکن است احساس بهتری داشته باشید.

 

سه، فهرست خاویر کرمنت از کسانی که در معرض ابتلای بیشعوری قرار دارند جالب است. او افراد و گروههای در معرض شدید ابتلای بیشعوری را چنین نام می برد: ” ماموران اداره مالیات و ممیزها/ افسران راهنمایی و رانندگی/ کارمندان ادارات دولتی/ وکلای دادگستری/ تمام کسانی که می خواهند با بیچاره کردن انسانها حیوانات را نجات دهند/ مردمی که از زندگی در شهرهای بزرگ و دودآلود لذت می برند/ کارشناسان بیمه/ کسانی که در خیابان طوری رانندگی می کنند انگار ارث پدرشان است/ آدمهایی که با لبخندهای مصنوعی هی می گویند ” روز خوبی داشته باشید”/ آدمهایی که به زور می خواهند دیگران را به راه راست هدایت کنند/ نمایندگان کنگره آمریکا/ روانشناسان و روانکاوها/ منتقدان مطبوعاتی/ آدمهایی که توی صف خودشان را جامی زنند/ شرخرها/ آدمهایی که اصرار دارند کلمات معمولی را عجیب و غریب بنویسند/ استادان چپ گرای دانشگاهها/ دولت ایران/ زن هایی که پاتوق شان حراجی هاست/ کسانی که در خیریه ها کار می کنند و دائما کاسه گدایی دست شان است/ آدمهایی که درباره بیشعوری کتاب می نویسند/ آنهایی که صدای پخش ماشین شان را تا ته زیاد می کنند/ اعضای کمیسیون های تخصصی شورای شهر/ سران اتحادیه ها/ زنانی که اپیلاسیون نمی کنند/ کسانی که می خواهند تلفنی به زور چیزی را بفروشند/ کسانی که موقع غذاخوردن بحث می کنند/ پدر و مادرهایی که بچه های شان در اماکن عمومی هر غلطی می خواهند می کنند/ دیکتاتورهای خاورمیانه ای/ هر کسی که این کتاب را جدی بگیرد.” صورت تان درد گرفت؟ احساس کردید جزو لیست هستید؟ دارید به رفتارهای تان فکر می کنید؟ به نظرم این شروع خوبی است. شاید شاهکار بزرگ خاویر کرمنت در بازی او با خواننده است. بازی موثری که مثل یک سایکودرام یا بقول روانشناس های بی شعور بازی ” روان نمایشی”

شما را با خودتان درگیر می کند. کتاب طنزی عمیق درباره انسان است. انسانی که رفتارهای احمقانه انجام می دهد. نویسنده در همه زمانها حضور دارد، او دائما فاصله شما را با خودش طی می کند. دائما به شما هشدار می دهد که جدی نگیرید و درست وقتی که شما فکر می کنید قضیه جدی نیست، تازه متوجه می شوید که موضوع بسیار جدی است. به نظر من شیوه و زبان کتاب، اگرچه در جاهایی توضیحات اضافی و بیهوده دارد و بارها چیزی را تکرار می کند، یک شاهکار است. کتابی که انگار خودتان دارید می نویسید یا در حقیقت در حال تولید آن هستید. یا شاید هم نویسنده هر لحظه دارد با شما مشورت می کند. همه اینها به کنار، محمود فرجامی کار مهمی را با این کتاب انجام داده است.

 

چهار، شاید محمود فرجامی را بشناسید. بعید می دانم نام او را نشنیده باشید. او طنزنویس بسیار خوبی است. و از آن مهم تر اینکه طنزنویس باسوادی است، هم مخاطبانش را می شناسد، هم طنز را می فهمد. منظورم از فهمیدن طنز چیزی بالاتر از تحلیل طنز یا شناختن آثار طنز یا مطالعه طنز یا خلق اثر طنز است. او رابطه انسان و طنز را می فهمد، اینکه طنز با انسان چگونه رفتار می کند، چگونه در او اثر می گذارد و چه تغییری در او ایجاد می کند. به دلایلی که معلوم است، بسیاری از کارهایش با نام های دیگر منتشر شده، اما از همین حالا که جوان است، یکی از پرتلاش ترین طنزنویسان است. اگرچه مدتی است بخاطر سفر به فرنگ کمتر کار کرده و امیدوارم کار را از سر بگیرد. نام او را در آینده بیشتر خواهیم شنید. او هم طنز می آفریند، هم با همت است و هم سیاست و فرهنگ ایرانی را می شناسد. آی طنز، سایت طنز او اگرچه سلیقه اش را چندان در شکل دوست ندارم، ولی تلاشی موثر برای جمع آوردن طنزنویسان بوده است. ترجمه بیشعوری او کاری درخشان است. به همان اندازه که ساده و معمولی است دشوار و دور از دسترس است. او بازی نویسنده را گرفته و همان را به فارسی درآورده. شاید وقتی کتابش را می خوانیم بیش از یک کتاب معمولی به او مدیون خواهیم شد. او کتابی ویژه را به ما می دهد که می تواند تا عمق وجودمان رسوخ کند. وقتی به او گفتم کتاب را خوانده ام و می خواهم قیمت خرید کتاب را بپردازم بفرما زد. اما قطعا به همه می گویم که کتابش را بخوانند و هزینه خواندن آن را به طرق مختلفی که در کتاب نوشته بپردازند. مطمئنم که اگر کتابش در ایران منتشر شده بود دهها بار تجدید چاپ می شد، اما کتاب در وزارت ارشاد با یک دیوار محکم برخورد کرد. درست حدس زدید، دیوار بیشعوری. او کتاب را در اینترنت منتشر کرد تا همه آن را بخوانند و هر کس آن را می خواند موظف است هزینه کتاب را بپردازد. لطفا در این مورد سعی کنید که بشدت منظم و دقیق باشید و پول مربوطه را بپردازید.

 

پنج، در گوشه ای از کتاب محمود فرجامی با دستخط خودش چنین نوشته است: ” ای جوانی که این را می خوانی. تو را به جان مادرت و به هر چه که می پرستی سرسری نگیر که مساله مهمی است و اگر به سلامتی و عاقبت بخیری خودت و خانواده ات برایت مهم است حتما خیلی خیلی دقت کن. یک نفر این دقت را نکرد و بیچاره شد به طوری که تهمت تقلب به او زدند و آبرویش را بردند، اما یک نفر دیگر به این اعتقاد داشت و وزیر شد و آن مساله خیلی خیلی مهم این می باشد که یک نفر خواب دید که یک آقای نورانی آبی پوش به او گفت برو از قول من به آنهایی که کتاب بیشعوری را می خوانند خبر بده که مترجم این کتاب یک سید نظرکرده ای است که هفت سر عائله خور دارد و آبرومند است و این که زنش هم از طایفه های محترم ذوی الاحترام است که جلوی جد بزرگشان قبل از اینکه مشروطه چی ها دارش بزنند کفش اش جفت می شده و خلاصه اینکه آبروطلبند. راوی می گوید عرض کردم آقا شما چرا آبی پوش شده اید؟ فرمود خفه شو! ببین چه می گویم، بعد سر در گوش من آوردند و گفتند سبز دیگر خطر دارد و توی خواب هم مامور گذاشته اند. بعد یک تکه کاغذی به من دادند و گفتند اگر می خواهی به تیر کالیبر 16 غیب دچار نشوی برو و قیمت یک پیتزای نذری را یعنی معادل وجهش را بریز به این تو. اما تا خواستم به توی مرقومه نگاه کنم یک نور قهوه ای رنگ شدیدی که از قوت آن نزدیک بود چشمهایم کور شوند آمد و من هیچ ندیدم. اما آن آقا فرمود من دیگر باید بروم و یک جای دیگر اجرا دارم و بدان که آنهایی که باید بدانند خودشان می دانند که توی این چی نوشته بوده و من دیگر می روم، اما هیهات که یادت نرود چون خیلی مهم است و یک نفر شوخی گرفت بیچاره شد و یک نفر عمل کرد، خوشبخت شد. پس از روی این 13 بار بنویس و به آن عمل کن ان شاء الله که به مرادت برسی.” کتاب را بخوانید، هزینه آن را بپردازید و به همگان توصیه کنید آنرا بخوانند.

 

ابراهیم نبوی، بروکسل، سوم مرداد 1390

 

درباره بلا و کتاب بیشعوری

در دوران روشنگری گمان می‌شد دانش دوای درد بشر است. کافیست آدمها باسواد شوند و کتاب‌های خوب بخوانند تا دنیا بهتر شود. جنگهای جهانی اول و دوم نشان داد اینطوری‌ها هم نیست. اتفاقا بزرگترین جنایات را باسوادترین ملت‌ها انجام دادند.

علی‌القاعده ما هم باید به همچو نتیجه‌ای رسیده باشیم، هرچند با نیم قرنی تاخیر. خیل عظیم دکتر مهندس عالم استادهای درس‌خوانده‌ای که ما را نه به فلاکت، عن‌قریب است به نابودی بکشانند نشان می‌دهد درس ملاک نیست. اخلاقیون می‌فرمودند ملا شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل. صحیح بود و البته در مورد خود آنها هم صدقش آشکار شده است.

در سطح ملی نمی‌توان ماجرا را با رو کردن مدرک‌های تقلبی چند هزار آدم دانه‌درشت رفع و رجوع کرد. ده‌ها برابر این جماعت متقلب و یا آنهایی که با تقلب‌های شبه قانونی (بخوان سهمیه) مدرک ستانده‌اند، آدم‌هایی هستند با ضریب هوشی‌های بالا و مدارک واقعی از دانشگاه‌های معتبر؛ اما با عملکردی مشابه و بلکه بدتر از همپیاله‌های تقلبی‌شان.

سیاست و قدرت تنها قلمرو این ماجرا نیست. از پزشکانی که ده‌تا ده‌تا عمل جراحی می‌کنند و سه‌تاسه‌تا مریض ویزیت می‌کنند بگیر تا اساتید دانشگاهی که انواع حقه‌ها را برای چاپ مقاله‌ی علمی شاگردشان به نام خودشان سوار می‌کنند هیچکدام مشکل سواد ندارند. حتی در سطح جامعه هم با وجود ده‌ها میلیون‌ها دیپلمه و لیسانسه و دارندگان مدارک بالاتر به نظر نمی‌رسد مشکل بی‌سوادی و نادانی علت اصلی وضع ما باشد.

مشکل بیشعوری است. خرمرد رندی و زرنگی بیش از حد. تجاوز آگاهانه به حقوق دیگران. به کار گرفتن دانش و هوش برای شکستن قواعد انسانی به نفع خود. شهوت قدرت. بازیچه کردن علم و هنر و فرهنگ و دین و سیاست به نفع منافع حقیر شخصی.

کتاب بیشعوری در این‌باره است.

کتابی طنزآمیز از نویسنده‌ای خارجی که به گمانم برای خواننده‌ی فارسی‌زبانی که در آغاز دهه‌ی 90 ایستاده، بیشتر تکان‌دهنده است تا خنده‌دار. مصداقی از جُک معروف «برای شما جُکه برای ما خاطره‌اس.» ردیف کردن نمونه‌های فاجعه‌بار بیشعوری برای کسی که حتی اخبار آنجا را دنبال کرده باشد در حکم زیره به کرمان بردن است. چه رسد به تجربه ی زندگی.

خاویر کرمنت (که علی‌الظاهر واقعا هم پزشک است) در این کتاب طنزآمیز مدعی می‌شود که بیشعوری (Assholism) یک بیماری و اعتیاد است و نه نوعی بداخلاقی یا سوءرفتار. بعد در قالب یک پزشک که شناخت و درمان بیشعورها را کار خود قرار داده با نظیره‌نویسی کتاب‌های عامه‌پسند روانشناسی به معرفی بیشعوری از زوایای مختلف می‌پردازد. چند پاراگراف از متن کتاب نشان می دهد نگاه او به مساله چگونه است. در مورد استعداد بیشعوری سیستم بوروکراسی دولتی و نظام دیوان‌سالار می‌نویسد:

این نوع بیشعوری به صورت‌های مختلفی دولت را فلج کرده‌است. بعضی از صورت‌های قابل ذکر این‌ها هستند:

 

  • جنون جلسه. دیوان‌سالاران همیشه در جلسه هستند. هر مساله‌ای که پیش بیاید، موضوع باید در کمیته‌های مربوطه مورد بررسی قرار گیرد، مشاوران آن را تحلیل کنند، کمیسیون‌ها درباره‌اش گزارش بدهند، در گروه‌های تجدید نظر رویش بحث شود و کمیته‌های اجرایی آن را تایید کنند. با این روش، مسئولیت تصمیم‌گیری کاملا محو می‌شود؛ هیچ‌کس مسئول و پاسخگوی عواقب نیست و در آینده یقه‌ی ‌کسی را نمی‌توان گرفت.
  • کاغذبازی. تمام مراحل اداری با دقت فراوان به‌گونه‌ای تنظیم شده‌اند که برای هر کاری به سه نسخه نیاز باشد. همین امر، باعث کاغذبازی برای هر کاری می‌شود حتی اگر آن کار نوشتن تقاضانامه و درخواست کاغذِ بیشتر برای کاغذبازی باشد. اگر زمانی در روند تامین کاغذ اشکالی به‌وجود بیاید دولت با خطر جدی مواجه خواهد شد. اتفاقی که باعث دق‌مرگ شدن بیشعورهای دیوان‌سالار و ذوق‌مرگ شدن ما خواهد شد.
  • مقررات. ‌سازمان های دولتی بدون مقررات سردرگم می‌شوند چرا که آنها هیچ‌کاری که واقعا کار باشد انجام نمی‌دهند و بنابراین هویت‌شان فقط با مقررات تعریف می‌شود. افزون بر این، مقررات سازمان‌های دولتی را در مقابل مردم محافظت می‌کند، به این صورت که مانع از حق مسلم مالیات‌دهندگان برای پرسش درباره‌ی این واقعیت آشکار می‌شود که این سازمان‌ها و اداره‌ها چرا پول مردم را مصرف می‌کنند اما عملا هیچ کار مفیدی برای آنها انجام نمی‌دهند؟ و آخر اینکه مقررات، قدرت کافی برای رؤسا و مدیران تامین می کنند تا با زیردستانشان مستبدانه‌تر رفتار کنند.

از این منظر شاید ارتش بهترین نمونه‌ی تبلور این نوع بیشعوری باشد. هیچ دلیل طبیعی‌ای برای اطاعت یا احترام گذاشتن به کسی که تمام زندگی‌اش را صرف آموزش صف جمع در یک آموزشگاه نظامی کرده وجود ندارد. از این رو باید از مقررات برای توجیه این کار غیرطبیعی کمک گرفته‌شود. این است دلیل آنکه چرا ارتش – و در مقیاس وسیع‌تر: دولت- اینقدر به مقررات اتکا دارد. برای توجیه اشتغال و سرپانگه‌داشتن بیشعورها.

این کتاب با مشقت زیادی ترجمه و از راه‌های مختلفی برای اخذ مجوز چاپش اقدام شد. راستش شرح ماجرا اینقدر برایم دردناک است که دوست ندارم دوباره تکرار کنم و اگر خواستید می‌توانید در مقدمه‌ی کتاب شرح مختصری از آن را بخوانید. مختصر اینکه سال 89 جواب قطعی آمد که مجوز نمی‌دهند و تازه به ناشر اخطار داده‌اند که اگر پس از این چنین آثاری را به اداره کتاب تحویل دهد با مشکل جدی روبرو خواهد شد! چیزی در حد درخواست مجوز نشر برای مجله‌ی پلی‌بوی، با این تفاوت که چنین درخواستی لااقل ارشادچی‌های محترم را عصبانی نمی‌کند.

وقتی مصمم شدم فایل کتاب را برای دانلود به صورت الکترونیک منتشر کنم علی‌رغم بارها و بارها ویرایش کردن نسخه‌هایی که برای چاپ آماده می‌شد و وقت بسیاری که صرف آن‌ها شد، تنها فایلی که به دردم خورد همان نسخه‌ی اولیه‌ای بود که خودم تایپ کرده بودم. ویرایشِ فایلی که خود آدم تایپ کرده (و طبعا اشکالاتش به چشمش نمی‌آید) و صفحه‌آرایی کتاب با نرم‌افزار ورد توسط آدمی غیرحرفه‌ای، شکنجه‌ایست که فقط آنهایی که به آن گرفتار شده باشند درکش می‌کنند. به خصوص اینکه اصرار داشتم کارهایی هم در حاشیه‌ی کتاب بکنم…

بماند که برای همین طرح ساده ی جلد، به خاطر نداشتن نرم افزار فارسی‌ساز در فتوشاپ چه فلاکتی کشیدم.

بعد از اینکه فایل را در دو فرمت (ویژه‌ی چاپ و نمایشگرهای بزرگ و ویژه‌ی نمایشگرهای کوچک)آماده کردم برای دو سه نفر از دوستان فرستادم. فقط در یک فقره ف م سخن صد نکته را گوشزد کرد! این یعنی باز کردن جداگانه فایل‌ها، دانه دانه پیدا کردن کلمات، درست کردن آنها، چک کردن دوباره صفحه‌بندی. گاه می‌شد که با حذف یا تغییر یک عبارت جدولی در چند صفحه بعد اندکی جابه‌جا می‌شد و بسیاری به‌هم‌ریخته.

گذشته از آن، بعد از انتشار الکترونیک کتاب‌ هم بارها تغییر و تصحیح لازم آمد. بعضی وقتها اشکالی هم نبود و فقط خودم وسواس داشتم. مثلا حاشیه نویسی‌ها را کمی تغییر دادم. همین “کمی” یعنی نوشتن دوباره، اسکن، ویرایش عکس، جایگزینی با قبلی، چک کردن دوباره صفحات، گرفتن پی دی اف، آپلود کردن و جایگزینی با فایل قبلی… (ریا نشود ها. فقط دارم می‌گویم که بدانید چقدر زحمت می‌کشم بدون آنکه به رویتان بیاورم. این اخلاص و تواضع ما محمودها مثال‌زدنی است. اسنادش هم موجوده)

در ترجمه سعی کردم به متن وفادار باشم هرچند که بعضی جاها نمی‌شد. ترجمه بعضی عبارات دردسر درست می‌کرد. مطالبی هم بود به شدت آمریکایی و محدود به دوره‌ای خاص که البته تا آنجا که شد با نوشتن پانویس‌ها سعی کردم طوری نقل کنمشان که برای خواننده‌ی ایرانی مفهوم باشد. نویسنده لحنی توامان شبه‌علمی-لمپنی برای متن انتخاب کرده بود که تا آنجا که می‌توانستم سعی کردم آن را در ترجمه‌ی فارسی رعایت کنم. بعضی پرگویی‌ها و تکرار مکررات نویسنده را فشرده کردم. اندکی (شاید دو سه درصد) عبارات را هم با تغییراتی ایرانی کردم البته نه با غلظت آقامون شاملو که همچی کلوم پاچناری می‌ذاش تو دهن بچه‌های گیل‌گمش اینا که انگار می‌کردی مال ناف درخونگان.

خواندن عمیق و چندباره‌ی این کتاب بر روی اخلاق و رفتار من تاثیر داشت. درست است که هنوز از این بلا و بیماری پاک نشده‌ام اما باافتخار اعلام می‌کنم که بهتر شده‌ام. مدارکش هم مجددا موجوده.

امیدوارم از خواندن این کتاب لذت ببرید و آن را شایسته ی توصیه به دیگران هم بدانید. چند سال منتظر بودم و نقشه می‌کشیدم که بعد از چاپ کتاب، کارهای گوناگونی در سطح جامعه برای جا انداختن مفهوم نوین “بیشعوری” و روش‌های درمان و مبارزه‌ی با آن انجام بدهم. می‌خواستم به بهانه‌ی معرفی کتاب تورهای مختلفی بگذارم، به شهرهای مختلف بروم و با اجرای چیزی شبیه استندآپ کمدی مردم را هم بخندانم و هم بترسانم! می‌خواستم کارگاه‌های چند روزه‌ی بیشعورشناسی در تهران بگذارم به شیوه‌ای کمیک… بگذریم.

راستش حالا بیش از این کار چندانی از من برنمی‌آید اما منتظر بازخوردها می‌مانم. چه دیدید، شاید هم آنقدر استقبال خوب بود که از همین‌جا کار را پی گرفتم. این دیگر به شما بسته است. اگر این کتاب را همانقدر مفید و ضروری می‌دانید که من می‌دانم هر کاری که صلاح می‌دانید برای انتشار بیشترش انجام بدهید. به جز دست بردن در فایل پی‌دی‌اف کتاب، هر کار دیگری با آن مجاز است و نیازی هم به مجوز من ندارد. لینکش را همخوان کنید، در شبکه‌های اجتماعی معرفی‌اش کنید، برای دوستان‌تان ایمیل کنید، درباره‌اش بنویسید، پرینت بگیرید و به آنهایی که اهل وب و کامپیوتر نیستند بدهید، برایش وبلاگ بزنید و دسترسی‌اش برای کسانی که فیلترشکن ندارند را مهیا کنید، اگر خبرنگارید در رسانه‌تان معرفی و نقدش کنید… . پیشاپیش از همه‌تان سپاسگزارم.

شاید گامی برداریم در زدودن بیشعوری از جامعه‌ای که مبتلایان به این بیماری آن را به تماشا کشیده‌اند. وقتش شده نعره بزنیم

Asshole no more