<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
  <title>باران در دهان نيمه باز</title>
  <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.debsh.com/" />
  <modified>2010-01-31T07:57:12Z</modified>
  <tagline> آخ اگه بارون بزنه...
(وبلاگ محمود فرجامي)</tagline>
  <id>tag:www.debsh.com,2010://1</id>
  <generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.35">Movable Type</generator>
  <copyright>Copyright (c) 2010, farjami</copyright>
  <entry>
    <title>استدآپ کمدی و داوکینز</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.debsh.com/archives/2010/01/28/003443.html" />
    <modified>2010-01-31T07:57:12Z</modified>
    <issued>2010-01-28T16:48:56+03:30</issued>
    <id>tag:www.debsh.com,2010://1.3443</id>
    <created>2010-01-28T13:18:56Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[به آن دوستانی که همیشه عادت دارند بگویند &quot;ئه... چرا نگفتی&quot; و &quot; آخ کاش زودتر می&zwnj;گفتی&quot; عرض کنم که احتمالا اجرای روز پنج&zwnj;شنبه پانزدهم بهمن، آخرین اجرای استندآپ کمدی من است. موضوع هم همچنان بررسی مشکلات ارتباطی بین زن...]]></summary>
    <author>
      <name>farjami</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>1.note</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.debsh.com/">
      <![CDATA[<p>به آن دوستانی که همیشه عادت دارند بگویند &quot;ئه... چرا نگفتی&quot; و &quot; آخ کاش زودتر می&zwnj;گفتی&quot; عرض کنم که احتمالا اجرای روز پنج&zwnj;شنبه پانزدهم بهمن، آخرین اجرای استندآپ کمدی من است. موضوع هم همچنان بررسی مشکلات ارتباطی بین زن ومردها با استفاده از نظریه تکامل و البته با اجرایی کمیک با استفاده از عکس و فیلم و موسیقی است. هر کس می&zwnj;خواهد بیاید یک ایمیل به editor@itanz.net بزند تا راهنمایی شود که چطور جا رزرو کند.</p>
<p>دیگر اینکه <a href="http://rdawkins.com/?p=335#more-335">این سخنرانی ریچارد داوکینز</a>، زیست&zwnj;شناس مشهور جهان را که زیرنویس فارسی هم دارد از دست ندهید. آقای داوکینز به سنت بیشتر دانشمندان و فیلسوفان بریتانیایی، با بیانی ساده و طنزآمیز پیچیده&zwnj;ترین مفاهیم علمی را برای حاضران شرح می&zwnj;دهد. بعضی&zwnj; جاها داوکینز آنقدر مردم را می&zwnj;خنداند که آدم شک می&zwnj;کند دارد استندآپ کمدی اجرا می&zwnj;کند یا کنفرانس علمی می&zwnj;دهد! من به این می&zwnj;گویم شیرین&zwnj;دهنی. چیزی که اکثر دانشمندان و فیلسوفان ما (اگر واقعا دانشمند و فیلسوفی داشته باشیم!) از آن محرومند و حتی تحقیرش هم می&zwnj;کنند. در دانشگاه استاد فلسفه&zwnj;ای داشتیم از همین استاد دوپولی&zwnj;هایی که چهارتا کتاب و جزوه از ملاصدرا و طباطبایی حفظ کرده&zwnj;اند و دکترایی گرفته&zwnj;اند که وقتی حرف راسل می&zwnj;شد لبخند تحقیرآمیزی می&zwnj;زد و می&zwnj;گفت &quot;راسل هم با آن حرفهای ژورنالیستی&zwnj;اش...&quot;!</p>
<p>*<a href="http://rdawkins.com"> این هم سایت فارسی داوکین</a>ز... حالا آمدیم یک اعلانی برای استندآپ بدهیم ببینید سر از کجا که در نیاوردیم!<br />
&nbsp;</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>هلوکاست دلها- نامه‌ای به فرانک</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.debsh.com/archives/2010/01/26/003442.html" />
    <modified>2010-01-25T21:36:44Z</modified>
    <issued>2010-01-26T00:57:39+03:30</issued>
    <id>tag:www.debsh.com,2010://1.3442</id>
    <created>2010-01-25T21:27:39Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[فرانک عزیزم نمی&zwnj;دانم کی این نامه را می&zwnj;خوانی و نمی&zwnj;دانم اصلا این نامه به تو خواهد رسید یا نه؛ حتی نمی&zwnj;دانم تو به دنیا خواهی آمد یا نه، اما سال&zwnj;هاست که می&zwnj;دانم باید برایت نامه&zwnj;ای بنویسم. باید برایت نامه&zwnj;ای بنویسم...]]></summary>
    <author>
      <name>farjami</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>poem</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.debsh.com/">
      <![CDATA[<p>فرانک عزیزم</p>
<p>نمی&zwnj;دانم کی این نامه را می&zwnj;خوانی و نمی&zwnj;دانم اصلا این نامه به تو خواهد رسید یا نه؛ حتی نمی&zwnj;دانم تو به دنیا خواهی آمد یا نه، اما سال&zwnj;هاست که می&zwnj;دانم باید برایت نامه&zwnj;ای بنویسم. باید برایت نامه&zwnj;ای بنویسم و برای تویی که ده&zwnj;ها سال بعد از دوران ما این نامه را خواهی خواند بگویم بر ما چه گذشت.<br />
اسمت را فرانک گذاشته&zwnj;ام چون پدرم دوست داشت خواهری داشته باشیم به نام فرانک و فکرمی&zwnj;کنم تو دختری چون دلم می&zwnj;خواهد نوه&zwnj;ای داشته باشم با موهای بلند سیاه و چشم&zwnj;های سیاه ژرف با سال&zwnj;های دور از من.<br />
<br />
فرانکم<br />
در روزگاری این نامه برایت می&zwnj;نویسم که بادهای تغییر وزیدن گرفته&zwnj;اند وهمه می&zwnj;دانند که اتفاقی خواهد افتاد؛ اتفاقی که خونین خواهد بود. تا همین الان هم کم خون به زمین ریخته نشده و خون ماده&zwnj;ای مهیب و پرانرژی&zwnj;ست. خون نمی&zwnj;خوابد. اگر برای من و هم نسلانم این وعده است برای شماها تاریخ است. کافیست به گذشته نگاهی بیندازی.<br />
اما من برایت از خون نمی&zwnj;نویسم. از کشته&zwnj;ها نمی&zwnj;نو&zwnj;یسم. می&zwnj;خواهم از خونی که به دل&zwnj;ها شده بنویسم.از دلِ مرده&zwnj;ام بنویسم. و همه هراس من از این است که این خون&zwnj;ها و کشته&zwnj;ها وقت شمردن آن کشته ها و خون بناحق ریخته&zwnj;اشان نادیده گرفته شود. من از نسل نادیده گرفته&zwnj;ها هستم. همین الان هم که این نامه را برایت می&zwnj;نویسم نادیده گرفته می&zwnj;شوم حتی از سوی همنسلان و همدردانم. سیاست و اقتصاد چشم بسیاری از ما را هم بر روی روح و روان خودمان بسته است.<br />
<br />
فرانک&zwnj;جان<br />
وقت تو، وقتیکه ما به خاطره پیوسته&zwnj;ایم، با چند ضرب و تقسیم ساده شمار کشته&zwnj;ها به دست می&zwnj;آید. عده&zwnj;ی مضروب&zwnj;ها و شکنجه شده&zwnj;ها و معلول&zwnj;ها هم با تقریبی مناسب معلوم است. آن وقت لابد شما فکر می&zwnj;کنید اگر آن اعداد را در کنار کشته&zwnj;ها و معلول&zwnj;های جنگ&zwnj;ها و انقلاب&zwnj;ها و نسل&zwnj;کشی&zwnj;های معروف تاریخ بگذارید، به این ترتیب می&zwnj;توانید بزرگی فاجعه را اندازه گیری کنید. لابد آن وقت شمار ما را کنار کشته&zwnj;گان هلوکاست و جنگ جهانی اول و انقلاب فرانسه خواهید گذاشت و اینطور نتیجه خواهید گرفت که مثلا ما ده درصد آن و 17درصد دیگری فاجعه و سختی از سرگذراندیم. این نامه به همین خاطر برایت می&zwnj;نویسم که چنین اشتباهی نکنی. <br />
ظلم بزرگتری که برما رفت نه برتن ما که بر روح و روان ما رفت. ما نه فقط نسلی بودیم که از جنگ و تحریم و ظلم که همگی در هر جایی افسرده&zwnj;کننده است روحمان آزرد که در نادرترین شکنجه تاریخ معاصرروانمان به آتش کشیده شد. نادیده گرفتن و انکار این فاجعه بزرگ، گناهی کمتر از انکار هلوکاست نیست که سوختن تن آدمها بود.<br />
<br />
فرانک<br />
من در سال 56 به دنیا آمدم. سال&zwnj;هایی که بیشترین میزان زاد و ولد در ایران بود. یک ساله بودم که انقلاب شد و دورترین خاطراتم که هر روز کمرنگ&zwnj;تر می&zwnj;شود به شورش&zwnj;های اوایل دهه 60 برمی&zwnj;گردد. چند شب را به خاطر دارم که در کوچه مان میان هواداران گروه&zwnj;های انقلابی تیراندازی شد. وقتی صدای گلوله می&zwnj;آمدمادرم چراغ&zwnj;ها را خاموش می&zwnj;کرد. بعد در حالی که هر روز اوضاع اقتصادی بدتر می&zwnj;شد به مدرسه رفتم. با این که پدرم آدم دست و دل&zwnj;بازی بود اما به خاطر ندارم برای من اسباب بازی خریده باشد. بیشتر از اسباب بازی برادرهای بزرگترم که کهنه شده بود استفاده می&zwnj;کردم. همین چند سال پیش وقتی که پدرم کارمند بود و اوضاع اقتصادی&zwnj;اش خوب و اجناس ارزان و فراوان، آنها را برایشان خریده بود. ازهمان زمان با حسرت بزرگ شدم. نه فقط حسرت وسایل آنها که هر سال حسرت پارسال. من و میلیون&zwnj;ها کودک مثل من هر سال حسرت لوازم و امکانات و شادی&zwnj;های پارسالشان را می&zwnj;خوردند و هیچ چیز بدتراز حسرت روح یک کودک را خراش نمی&zwnj;دهد.<br />
و فقط این نبود. ما در حالی حسرت ساده&zwnj;ترین چیزها را می&zwnj;کشیدیم که خاطره بچه&zwnj;هایی که فقط پنچ شش سال از ما بزرگتر بودند پر بود از چیزهایی که دقیقا حکم رویا را برای ما داشت. باور کن هربار برادرم مهدی یا هادی برایم تعریف می&zwnj;کردند که توی مدرسه به آنها شیرو موز و پسته مجانی می&zwnj;داده&zwnj;اند من فقط دهانم آب نمی&zwnj;افتاد... دلم آتش می&zwnj;گرفت!<br />
اما مشکل بزرگ ما فقط فقرفزاینده نبود. حتی کشته و معلول شدن هزار هزارِ آدم&zwnj;ها هم نبود که البته با هر خبر بدی غم بیشتر و بیشترمی&zwnj;شد. مشکل سیستماتیک ومقدس کردن غم و مبارزه&zwnj;ی علنی با هر نوع شادی&zwnj;ای&zwnj; هم بود. در دوران جنگ که عده&zwnj;ای عملا شادی کردن را نوعی دهن&zwnj;کجی به رزمندگان و شهدا می&zwnj;دانستند و بارها دیده بودیم که چطور به مجالس شادمانی، حتی عروسی&zwnj;ها با همین مستمسک حمله می&zwnj;کردند. اما بعد از دوران جنگ هم این سیاست ادامه یافت و به موازات آنکه رفاه به طور نسبی بیشتر می&zwnj;شد شادی و نشاط حتی از دوران جنگ هم کمتر شد. تقریبا هیچ شد.<br />
<br />
فرانک&zwnj;جان<br />
احساس می&zwnj;کنم نامه&zwnj;ام لحنی ابلهانه به خود گرفته است. فضای دلمردگی و سرخوردگی و یاسی که در آنها سال&zwnj;ها نسل ما را ویران کرد هرگز این کلمات و جملاتِ گزارشی نمی&zwnj;توانند شرح بدهند. سوختگی نسلی که ازموسیقی محروم بود، فیلم ندید، مهمانی نرفت، گردش نرفت، نرقصید، هلهله نکرد، اردو نرفت... و به جای همه اینها همیشه تهدید شد، مجبور به دورنگی شد، به زور به راهپیمایی رفت، دستگیر شد یا ازترس دستگیر شدن از خوشی&zwnj;های کوچکش چشم پوشید، نسلی که حتی یک عروسی بدون هراس از &quot;آنها&quot; نتوانست به پا کند و کم&zwnj;کم معنای هر گونه مراسم و جشنی در ذهنش تبدیل به جایی برای خوردن غذا شد، نسلی که همیشه جوابگوی &quot;ایشون چه نسبتی باشما دارن؟&quot; بود، نسلی که نتوانست آنطورکه می&zwnj;خواهد حتی در مهمانی&zwnj;های خصوصی بپوشد، نسلی که فرق دانشگاه و دبیرستان را نفهمید، حتی هویت ملی&zwnj;اش از سوی هم&zwnj;وطنان خودش تحقیر شد... سوختگی این نسل را چگونه می&zwnj;توان با این کلمات تصویر کرد؟<br />
<br />
دختر جان<br />
حالا سالهاست که من و بسیاری از هم&zwnj;نسلانم مرده&zwnj;ایم و همدردی تو دردی ازما دوا نمی کند اما شاید اگر تو و هم&zwnj;نسلانت شمارش مرده&zwnj;ها را رها کنید و به جای آن سعی کنید گوشه&zwnj;ای از ظلم مهیبی که بر روان ما رفت را درک کنید روح زخم خورده ما که سال&zwnj;هاست در بی&zwnj;وزنی مرگ ضجه می&zwnj;کشد شاید اندکی آرام گیرد. ما همه کار کردیم که شما به چنین وضعی دچار نشوید و کمترین وظیفه شما تلاش برای درک فلاکت ماست. شما باید بفهمید یهودیان لهستانی که از سوی نازی&zwnj;های آلمانی تحقیرشدند بسیار خوشبخت&zwnj;تر از کسانی بودند که سوی هم&zwnj;کیشان و هموطنان خودشان شاهد تحقیر هویت ملی خود بودند. باید بدانید آدمی که در فاصله یکسال ازمجلس رقص و شادخواری به اردوگاه مرگ می&zwnj;رود زندگی شیرین&zwnj;تری داشته از کسی که از اول عمرش تا میان&zwnj;سالی یک مهمانی شاد کوچک بی&zwnj;ترس را تجربه نکرد. باید بدانید آن کارگر روس که بعد از یک روز سگدو زدن در کارخانه تراکتور سازی نظام توتالیتر شوروی، وقتی شب تمام اندوخته&zwnj;اش&zwnj; را با نامزدش در خنکای ساحل خزر نوشید و آواز خواند هزار برابر خوشبخت&zwnj;تر ازپدربزرگهای شما بود که نمی&zwnj;دانست تعطیلاتش را در کدام جهنم دره&zwnj;ای در شمال سرسبزایران بگذراند که سرشار از سرخر و زباله نباشد. باید بدانید مادربزرگ&zwnj;های شما چطور حسرت مادربزرگ&zwnj;های خودشان را می&zwnj;کشیدند که لااقل آنطور که دوست داشتند لباس می&zwnj;پوشیدند. باید بدانید در هیچ کجای دنیا جز اینجا و اکنونی که ما در آن بودیم هویت ملی یک ملت بزرگ توسط بخش کوچکی ازهمان ملت بزرگ تحقیر نشد و باید بدانید در کتاب&zwnj;های تاریخ ما، تاریخ نه به نفع افتخارات باستانی ملی که در جهت تحقیر آن و بدست آدم&zwnj;هایی ازهمین مرزو بوم تحریف می&zwnj;شد!<br />
و تو باید بدانی که اولین شبی که من در هشت سالگی&zwnj;ام ویدئو دیدم تا چند شب خواب آن فیلم&zwnj;ها و شوهای شاد و رنگی را می&zwnj;دیدم و تا سال&zwnj;ها آه می&zwnj;کشیدم از آن همه سرگرمی و سروری که می&zwnj;توانست از تلویزیون به جای اینهمه ناله و ضجه سرازیر شود. و باید بدانی هر وقت با هم&zwnj;سن و سالهایم از هر طبقه و قومیتی که بودند وقتی یاد دوران بچگی&zwnj;مان افتادیم بغض گلویمان را گرفت.<br />
<br />
فرانک<br />
شاد نبودن و تفریح نکردن نه برای یک سال و دو سال، بلکه برای تمام عمر فاجعه هولناکی&zwnj;ست اما از آن هولناک&zwnj;تر آن است که تو ببینی عده&zwnj;ای از مردمان خودت از امکانات تو استفاده کنند و مهمترین وظیفه&zwnj;شان کشتن شادی و تمام مظاهر آن باشد، بی هیچ منطق و سود مشخصی. <br />
یهودیانی که به اتاق&zwnj;های گازنازی&zwnj;ها می&zwnj;رفتند البته دلیل نفرت نازی&zwnj;ها از خودشان را نمی&zwnj;فهمیدند اما درک می&zwnj;کردند که به خاطر آنکه آنها گمان می&zwnj;کنند یهودی&zwnj;ها مسبب مشکلات آلمان&zwnj;ها هستند از سوی کسانی که کاملا از کیش آنها متمایزند سوزانده می&zwnj;شوند؛ اما ما نه فقط دلیل نفرت این عده را نفهمیدیم بلکه حتی نفهمیدیم به کدامین گمان روح ما، روان ما، شادی ما در آتش ابدی نفرت آنها سوزانده شد و این کار چه سودی برای آنها داشت.<br />
<br />
فرانک جان<br />
در اواسط دهه 80 یکبار خانوادگی رفتیم استانبول. آخرین شبی که آنجا بودیم من و مادربزرگت و پدرم و یکی از برادرها نیمه شب رفتیم کنار ساحل. کمی هوا خوردیم، حرف زدیم و بعد از چند دستفروش ماهی کبابی خریدیم و خوردیم. یکی از بهترین شب&zwnj;های زندگی&zwnj;مان بود. هیچ کدام از آن کارها با هیچ&zwnj;کدام از قوانین اسلام و جمهوری اسلامی منافاتی نداشت اما همگی می&zwnj;دانستیم هیچوقت در ایران چنان شبی نخواهیم داشت. به همان دلیلی که درهیچ کجای ساحل خزر جای تمیزی نمانده بود، به همان خاطرکه هیچ نهادی نخواست به قدر چند کیلومتر را برای ما پاک کند، به همان خاطر که جلوی هر شرکت خصوصی&zwnj;&zwnj;ای که خواست برای سود خودش هم که شده چنین کاری کند گرفته شد، به همان خاطرکه چنان با به آب انداختن قایق&zwnj;های سفری کوچک در خزر مخالفت شد که گویی پرچم کفر است، به همان خاطر که هیچ جا بی گشت و بازرسی نبود، به همان خاطر که همه جا بلندگو شعار کار گذاشته شد تا دمی بی خراشیدن گوش وچشم نگذرد، به همان خاطر که عده&zwnj;ای مهمترین وظیفه خودشان را آزار ما و کشتن شادی&zwnj;ها می&zwnj;دانستند حتی در خصوصی&zwnj;ترین و بی&zwnj;آزارترین محافل و مجال&zwnj;های بودن ما.<br />
مایی که درهلوکاست دل&zwnj;ها سوزانده شدیم.<br />
<br />
<br />
مباد که فریبت دهد<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; عدد<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; وقت تصویر هول&zwnj;انگیز جنایت<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; درخاطر مبهمت<br />
<br />
کشته گان را مشمار<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; وبا ضرب وتقسیم&zwnj;های بی&zwnj;حاصل <br />
مخواه که نسبت جنایت را بدست آوری<br />
<br />
حجم خنده&zwnj;های فروخورده<br />
و گیسوان بربادنداده<br />
و رقص&zwnj;های از یاد رفته را<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; کدام عدد اندازه خواهد گرفت؟<br />
<br />
ما را مسنج<br />
نه با یهودیانی که سوختند<br />
نه با سربازانی که با مرگ آویختند<br />
و نه با هیچ کسی که<br />
وقت مردن<br />
آوازی بر لب داشت<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; قصه&zwnj;ای می&zwnj;دانست<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; رقصی به خاطرداشت <br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بوسه&zwnj;ای...<br />
و خنده را فراموش نکرده بود<br />
<br />
ما را مسنج<br />
جز با سیاه&zwnj;چاله&zwnj;ای عظیم<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تاریک و ساکت<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بی&zwnj;رقص، بی آواز<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بی&zwnj;خنده، بی&zwnj;صدا<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بی&zwnj;شعله<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; وقت تصویر هول&zwnj;انگیز جنایت <br />
&nbsp;درخاطر مبهمت<br />
&nbsp;</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>اجرای دوم استندآپ</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.debsh.com/archives/2010/01/23/003440.html" />
    <modified>2010-01-23T09:05:03Z</modified>
    <issued>2010-01-23T12:19:35+03:30</issued>
    <id>tag:www.debsh.com,2010://1.3440</id>
    <created>2010-01-23T08:49:35Z</created>
    <summary type="text/plain">سه شنبه صادق آمد که فیلمنامه را بازنویسی کنیم. هی عطسه می کرد. گفتم سرماخورده ای بشین آنطرف، گفت حساسیت است و چسبید به من. البته از کنار که بتواند توی مانیتور را مانیتور کند. فردایش عین همان عطسه ها...</summary>
    <author>
      <name>farjami</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>1.note</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.debsh.com/">
      <![CDATA[<p>سه شنبه صادق آمد که فیلمنامه را بازنویسی کنیم. هی عطسه می کرد. گفتم سرماخورده ای بشین آنطرف، گفت حساسیت است و چسبید به من. البته از کنار که بتواند توی مانیتور را مانیتور کند. فردایش عین همان عطسه ها را می زدم و حالم هی بدتر شد.</p>
<p>از آنطرف هم هی درخواست می رسید برای شرکت در استندآپ کمدی. دست به دامن علی شدم. قرص و آمپول و شربت بست به ناف و جاهای دیگرمان که پنج شنبه سرپا باشم. اصولا مقاومت بدنم کم است به خصوص در مقابل سرماخوردگی و آنفولانزا که سابقه بستری در بیمارستان هم داشته ام.</p>
<p>به هر زحمتی بود برنامه پنج شنبه را اجرا کردم. البته آمادگی و تمرین استندآپ اول را نداشتم اما با توجه به مریضی و به خصوص اینکه شب قبلش نخوابیده بودم به نظرم نسبتا خوب از کار درآمد. اظهار رضایت اکثر تماشاچی ها هم همین را تایید می کرد. بقیه هم لابد نجابت به خرج داده اند و چیزی نمی گویند.</p>
<p>پنجشنبه هفته آینده (15 بهمن) هم دوباره اجرا خواهم داشت و روال رزرو هم مثل سابق فرستادن ایمیل به آدرس editor@itanz.net است. قول داده ام که در مشهد هم یک اجرا داشته باشم و در سایر شهرها هم خوشحال می شوم اجرا داشته باشم اما این منوط است به دست کم تامین سالن از طرف دوستان شهرستانی.</p>
<p>فکر می کنم در نوع خودش کار تازه ای باشد که یک نفر همینطور خصوصی و بر اساس یک ایده کاملا شخصی، بتواند با موضوعی غیرسیاسی مردم را بکشاند به سالن و چند تا نکته مفید را با چاشنی طنز ارائه بدهد و یکی دو ساعتی حال آدم ها را خوش کند، آنهم در چنین زمانه ای. البته این هدف من بوده و نمی دانم تا چه حد در اجرا به آن رسیده ام.</p>
<p>همچنان خوشحال می شوم نظرات دقیقتر دوستان شرکت کننده در برنامه را از طریق ایمیل، کامنت یا یادداشت در وبلاگشان بخوانم. به خصوص آن چند نفری که دفعه پیش هم حضور داشتند...</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>استندآپ کمدی به شرط چاقو</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.debsh.com/archives/2010/01/17/003437.html" />
    <modified>2010-01-18T07:32:55Z</modified>
    <issued>2010-01-17T16:43:57+03:30</issued>
    <id>tag:www.debsh.com,2010://1.3437</id>
    <created>2010-01-17T13:13:57Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[در بدترین بحران های سیاسی بهترین کار همانا دیدن استندآپ کمدی غیر سیاسی است. &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مامیتوس فارجیموس؛ یکی از شهدای صدر مسیحیت عارضم به حضور انورتان که همین اثرات لذت&zwnj;بخش پارازیت که باعث می&zwnj;شود آدم صبح&zwnj;ها خسته از خواب بیدار...]]></summary>
    <author>
      <name>farjami</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>1.note</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.debsh.com/">
      <![CDATA[<p><strong>در بدترین بحران های سیاسی بهترین کار همانا دیدن استندآپ کمدی غیر سیاسی است.</strong><br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مامیتوس فارجیموس؛ یکی از شهدای صدر مسیحیت</p>
<p><br />
<img width="350" hspace="5" height="263" align="left" alt="استندآپ کمدی" src="http://www.debsh.com/pic/002.jpg" />عارضم به حضور انورتان که همین اثرات لذت&zwnj;بخش پارازیت که باعث می&zwnj;شود آدم صبح&zwnj;ها خسته از خواب بیدار شود و بدون دلیل دلشوره داشته باشد و هی فشارش بیفتد پایین کافی&zwnj; بوده و هست که من برنامه استندآپ کمدی&zwnj;ام را لغو کنم. ولی مگر می&zwnj;گذارند؟ مسئولان همان سالنی که اولین برنامه تویش برگزار شد خبر داده&zwnj;اند که الا و بلا باید این هفته هم راس ساعت 5 عصر پنج&zwnj;شنبه برنامه&zwnj;ات را اجرا کنی. به هیچ وجه هم کوتاه نمی&zwnj;آیند و البته حق هم دارند که اینقدر اصرار داشته باشند.</p>
<p>شما فکر می&zwnj;کنید استندآپ کمدی&zwnj;کار همینجوری توی خیابان ریخته است؟ و تازه اگر هم ریخته بود چه کسی دل و دماغش را داشت در همچین اوضاعی بیاید برای مردم برنامه اجرا کند؟ آن هم کاملا غیرسیاسی در همچو شرایطی که دل کندن از موضوعات سیاسی برای یک پرداز مثل اینست که از عبدالقادر شترچران در صحاری آفریقا انتظار داشته باشیم که شب تا صبح با بانو جنیفر لوپزی که در صحرا گم شده، تنها باشد و فقط به شیر شترانش فکر کند! (نمی&zwnj;دانم مثال درستی زدم یا نه ولی به هر حال فکر می&zwnj;کنم برای تقریب به ذهن نیمی از خواننده&zwnj;های وبلاگم کفایت می&zwnj;کرد؛ آن نصفی دیگر البته بی&zwnj;ادب&zwnj;تر از این حرفها هستند که بشود با مثال ذهنشان را روشن کرد) و از سوی دیگر در شرایطی که یک اشتباه کوچولو می&zwnj;تواند بنیان آدم را به باد بدهد.</p>
<p>خلاصه اینکه کاملا طبیعی&zwnj;ست اگر با همچو شرایطی زنگ زده باشند و گفته باشند پنج&zwnj;شنبه ساعت 5 یادت نرود؛ هرچند که انگار اصرارهای خودم هم بی&zwnj;فایده نبوده است!<br />
به هر حال ای دوستان بدانید که یکم بهمن&zwnj;ماه (که بیست و دومش خیلی مهم است) ساعت 5 عصر (همان ساعتی که آن گاو لعنتی زد ایگناسیوی لورکا اینا را کشت) و&nbsp; در سالنکی نزدیکای میدان ولی&zwnj;عصر تهران (همانجایی که با ماشین دزدیده شده از روی بچه مردم رد شد) برنامه&zwnj;ای برگزار می&zwnj;شود که در آن با ارائه آمار و ارقام و نمایش فیلم و عکس&zwnj;های مستند به طریقی طنزآمیز موانع روابط عاطفی و روانی زن و مردها بررسی خواهد شد و راه&zwnj; حل&zwnj;های به شدت موثری ارائه خواهد گردید.<br />
تضمین می&zwnj;شود که این برنامه بر تمام زندگی شما سایه خواهد انداخت به خصوص اگر متاهل باشید. پس تا دیر نشده عجله کنید و برای خودتان و دوستان و آشنایان دور و نزدیکتان با فرستادن یک ایمیل به آدرس editor@itanz.net&nbsp; جا رزرو کنید.</p>
<p><strong>پ.ن:</strong> ولله آتش به مال زدن که می&zwnj;گویند همین است. هم برو مطلب علمی جمع کن و هم مالتی مدیایش کن و هم طنزآمیزش کن و هم در بهترین نقطه شهر سالن بگیر... ولی اشکالی ندارد. اینهمه دیگران به مال ما آتیش زدند یکبار هم بگذار خودمان بزنیم بلکه شاید اینقدر لذت داشت که از آن به بعد به مال شما هم آتیش زدیم!</p>
<p><strong>پ.ن2:</strong> می&zwnj;توانید در اینجا&nbsp;<a href="http://www.sharagim.net/archives/2009/12/post_233.html"> گزارش و نظر شراگیم زند</a> از برنامه قبلی را بخوانید و در این <a href="http://www.debsh.com/cgi-bin/yaddashta.cgi?entry_id=3420">بخش کامنتها</a> هم نظر بعضی از شرکت&zwnj;کنندگان را بدانید.</p>
<p><strong>پ.ن3:</strong> این وبلاگ به دلایل نامعلومی فیلتر است والبته هنوز کاربرانی هستند که با این همه فیلترشکن و پراکسی و وی&zwnj;پی&zwnj;انی که ریخته، نمی&zwnj;توانند از سد فیلترینگ بگذرند. مزید امتنان خواهد بود اگر سایر بلاگرها در این زمینه اطلاع&zwnj;رسانی کنند.</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>مناظره اطاعت و زاکانی و یک نه بزرگ</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.debsh.com/archives/2010/01/15/003435.html" />
    <modified>2010-01-14T21:23:18Z</modified>
    <issued>2010-01-15T00:26:11+03:30</issued>
    <id>tag:www.debsh.com,2010://1.3435</id>
    <created>2010-01-14T20:56:11Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[مناظره پنج&zwnj;شنبه شب اطاعت و زاکانی خیلی دیدنی بود. اطاعت از فرصت استفاده کرد و بسیاری از حرف&zwnj;های معترضان را از تلویزیون به گوش سایرین رساند. زاکانی هم همان حرف&zwnj;های همیشگی حضرات را زد. به نظر من که زاکانی هم...]]></summary>
    <author>
      <name>farjami</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>1.note</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.debsh.com/">
      <![CDATA[<p>مناظره پنج&zwnj;شنبه شب اطاعت و زاکانی خیلی دیدنی بود. اطاعت از فرصت استفاده کرد و بسیاری از حرف&zwnj;های معترضان را از تلویزیون به گوش سایرین رساند. زاکانی هم همان حرف&zwnj;های همیشگی حضرات را زد. به نظر من که زاکانی هم در مقایسه با همقطارانش خوب و متین حرف زد (در کانتکس خودشان همینکه لگد نزنند خوب و متین ارزیابی می&zwnj;کنیم!) و البته اگر من جای اطاعت بودم حتما وقتی که زاکانی داشت می گفت من جزو کمیته تحقیق مجلس بود و بعد از انتخابات رفتم پیش موسوی؛ بهش یادآوری می&zwnj;کردم که زاکانی و تمام اعضای مثلا تحقیقشان جزو طرفداران احمدی&zwnj;نژاد بودند و همانطوری که بعد خود زاکانی -با افتخار!- در دانشگاه امام صادق اعتراف کرد، در تمام دوران انتخابات علیه موسوی سخنرانی و&nbsp; فعالیت تبلیغاتی می&zwnj;کردند.</p>
<p>توصیه می کنم اگر این مناظره را ندیدید از روی اینترنت ببینید. از همه جالبترش به نظر من یکجا بود. آنجا که زاکانی به تبعیت از آن بابا می&zwnj;خواست در حین حرف زدن مچ&zwnj;گیری وبازجویی و افشاگری هم بکند و دائما &quot;صحت انتخابات&quot; و &quot;حماسه نهم دی&quot; که جواد اطاعت به دلیل مواضع روشن رهبری نمی&zwnj;توانست آنها را در تلویزیون صریحا رد کند، به رخ اطاعت می&zwnj;کشید و در اوج همین تاکتیک زاکانی&nbsp; از اطاعت پرسید شما که در راهپیمایی نهم دی در میان مردم بودید؟... و اطاعت گفت نخیر تهران نبودم... زاکانی گفت بالاخره در شهرستان که طبیعتا در میان مردم بودید... اطاعت باز هم گفت<em><strong> نه!</strong></em></p>
<p>--------</p>
<p><strong>پی&zwnj;نوشت: </strong>حضرات جدی جدی باورشان شده که نهم دی خبری بود؟! من خودم در تهران از نزدیک جمعیت را دیدم. از اندکی پایین&zwnj;تر از پل کالج بودند تا تقریبا سر اسکندری در خیابان آزادی. در مجموع و در بیشترین تخمین حدود یک ششم جمعیتی که روز بیست و پنجم خرداد، علی رغم آنهمه تهدیدها جانشان را گرفتند کف دستشان و به خیابان آمدند بدون سرویس ایاب و ذهاب و کیک و ساندیس و تشویقی و غیره و ذالک.</p>
<p>البته نمی&zwnj;خواهم هواداران دولت را تحقیر کنم. آن&zwnj;ها هم برای خودشان مردمانند و محترم (البته به شرطی که در میان اسکورت پلاکارد دستشان نگیرند که &quot;ف...شه هاشمی، دوست دختر خاتمی&quot; یا &quot;موسوی .... گه خوردیم که بهت رای دادیم&quot;) و هر چقدر که در اقلیت باشند هم باید حقوق مدنی&zwnj;شان محترم دانسته شود. منتها نگرانم که یک وقت این اغراق&zwnj;گویی&zwnj;ها باور خودشان شود و با تکیه بر همین توهمات بخواهند چند ملیون آدم جان به لب آمده را مقابل صدها هزار آدمِ با سرویس ایاب و ذهاب به صحنه آورده قرار بدهند. کاری که بسیار خطرناک و خونین است و ما اصلا به آن رضا نیستیم. بر خلاف دوستان ما هیچ خونی را مباح نمی&zwnj;دانیم و از هر طرف که شود کشته، به ضرر ماست.</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>ناپریشانی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.debsh.com/archives/2010/01/13/003434.html" />
    <modified>2010-01-13T07:51:01Z</modified>
    <issued>2010-01-13T10:54:06+03:30</issued>
    <id>tag:www.debsh.com,2010://1.3434</id>
    <created>2010-01-13T07:24:06Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[دو ساعت است دارم زور می&zwnj;زنم که چیزی برای وبلاگ بنویسم، نمی توانم. در همین دو ساعت به راحتی&nbsp; می&zwnj;توانم یک یادداشت مطبوعاتی بنویسم. اما اینجا ماجرا فرق دارد. اینجا چند تا دوست می آیند ببینند &quot;خودت&quot; چطوری و چی...]]></summary>
    <author>
      <name>farjami</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>1.note</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.debsh.com/">
      <![CDATA[<p>دو ساعت است دارم زور می&zwnj;زنم که چیزی برای وبلاگ بنویسم، نمی توانم. در همین دو ساعت به راحتی&nbsp; می&zwnj;توانم یک یادداشت مطبوعاتی بنویسم. اما اینجا ماجرا فرق دارد. اینجا چند تا دوست می آیند ببینند &quot;خودت&quot; چطوری و چی می&zwnj;گی که نمی&zwnj;شود پشت نوشته&zwnj;ها از آنها پنهان شد. وبلاگ مثل صحنه تئاتر است. محال است بازیگر با خودش یا پارتنرش مشکل داشته باشد و تماشاچی نفهمد. شوخی که نیست، زنده است کار. مطبوعات مثل سینما می&zwnj;مانند. یک تکه را امروز ضبط کن بقیه را هفته بعد و یک ماه بعد بچسبانشان سر هم. اگر از یادداشت قبلی&zwnj;ام نکبت می&zwnj;بارید به همین خاطر بود که اینجا نمی&zwnj;توانم چیزی را پنهان کنم. احوالم که نکبتی می&zwnj;شود وبلاگم هم نکبتی می&zwnj;شود.</p>
<p>اما در مجموع من حالم خوب است. نگران نباشید. افسرده نیستم. چرا باشم؟ درست است که اوضاع خوبی نیست ولی مطمئنم، مطمئنم از این بدتر نمی&zwnj;شود. &quot;از این بدتر نمی&zwnj;شود&quot; معناهای زیادی دارد. یکی&zwnj;اش این است که از این بهتر خواهد شد. چاره&zwnj;ای ندارد! شک ندارم. خواهید دید از این بهتر خواهد شد. هر چه هنر داشتند را رو کردند و هر چه که ما می خواستیم درباره ماهیت آنها ثابت کنیم خودشان به همه نشان دادند. حالا نوبت ماست...<br />
------------<br />
<strong>زنگ تفریح</strong><br />
هفته پیش داشتیم با حمید خوشکردار کتابفروشی&zwnj;های زیر پل کریمخان را می&zwnj;گشتیم. در برگشت جلوی پارک مریم گروهی دوربین به دوش و میکروفن به دست ایستاده بودند و با هر کس که می خواستند مصاحبه کنند موفق نمی شدند. از &quot;نخیر&quot; تا &quot;برو عمو خجالت بکش&quot; و &quot;خاک تو سرتون با این کاراتون&quot; جواب می&zwnj;شنیدند اما دریغ از یک دقیقه مصاحبه. یکی را دیدند که جان می&zwnj;داد برای مصاحبه. گفتند وقت دارید. گفتم بععععععله! مصاحبه&zwnj;شان در مورد اغتشاشات و &quot;توهین به امام حسین در روز عاشورا&quot; بود. مصاحبه&zwnj;ای کردم باهاشان که اگر یک روز از توی آرشیو تلویزیون دربیاید بی&zwnj;شک در تاریخ ثبت خواهد شد! دخترک ابله تا آخرش نفهمید دارم دستش می&zwnj;اندازم. کم&zwnj;کم داشتم خودم از خنده منفجر می&zwnj;شدم که صدابردار دست و بالک زد قطعش کنید. آخرهایش بود که دخترک پرسیده بود &quot;برای سردسته&zwnj;های این هتک حرمت چه پیامی دارید؟&quot; و من هم داشتم برای سردسته&zwnj;هایشان پیام صادر می&zwnj;کردم: البته من کوچکتر از آنی هستم که پیام داشته باشم ولی می&zwnj;خواستم به این آقایونی که...</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>روزا و شبا اینجور می‌گذرن...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.debsh.com/archives/2010/01/08/003432.html" />
    <modified>2010-01-08T13:12:28Z</modified>
    <issued>2010-01-08T16:39:09+03:30</issued>
    <id>tag:www.debsh.com,2010://1.3432</id>
    <created>2010-01-08T13:09:09Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[برنامه استندآپ کمدی من که قرار بود این هفته و هفته های آتی برگزار شود، به درخواست خودم به تعویق افتاد. در چنین اوضاع و زمانه&zwnj;ای نه برگزاری چنین برنامه&zwnj;ای صلاح است و نه خودم حال و حوصله&zwnj; و دل...]]></summary>
    <author>
      <name>farjami</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>1.note</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.debsh.com/">
      <![CDATA[<p>برنامه استندآپ کمدی من که قرار بود این هفته و هفته های آتی برگزار شود، به درخواست خودم به تعویق افتاد. در چنین اوضاع و زمانه&zwnj;ای نه برگزاری چنین برنامه&zwnj;ای صلاح است و نه خودم حال و حوصله&zwnj; و دل و دماغش را دارم. حاصل هفته&zwnj;ها مطالعه و تمرین و جمع&zwnj;آوری فیلم و عکس و موسیقی و مونتاژ و مذاکره برای گرفتن سالن به باد رفت. فدای سرتان. در همین یکسال گذشته اینقدر بلا سر من آمده که این در حکم شوخی&zwnj;ست. چند نمونه&zwnj;اش:</p>
<p style="margin-right: 40px;"><br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp; منوچهر احترامی که بسیار دوستش می&zwnj;داشتم و در حال نوشتن کتابی مشتمل بر بیوگرافی و گزیده&zwnj; آثار او از سال 37 تا 87 بودم در 22 بهمن پارسال درگذشت. هم ضربه روحی و عاطفی بسیار سختی خوردم و هم کتابی که قرارداد انتشار آن را به طور شفاهی با نشرنی گذاشته بودم در نیمه متوقف شد.<br />
<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp; اسفند ماه سال 87 در فاصله&zwnj;ای نزدیک به یک&zwnj;سال بعد از فوت پدرزنم، مادرزنم بر اثر سرطان و در حالی که ماه&zwnj;ها بود در منزل ما تحلیل می&zwnj;رفت فوت کرد. همسرم که تقریبا تمام کارهای درمانی فرساینده&zwnj;ی پدر و مادرش در بدترین شرایط بر دوش او بود افسردگی گرفت.<br />
<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp; امسال کتاب بیشعوری که ترجمه و بازنویسی آن نزدیک به 9 ماه از وقتم را گرفته بود در ارشاد رد صلاحیت شد. یعنی مجوز چاپ نگرفت. جالبتر اینجا که قبل از اینها فقط برای تحویل این کتاب به نشر افق و گرفتن پاسخ قبول یا رد آن از آنها نزدیک به چهارماه سرگردان بودم چون آقای اسدالله امرایی این کتاب را در دفتر نشر افق به طور دستی از من گرفته و مسئولین انتشارات می&zwnj;گفتند باید رسمی تحویل می دادی و آقای امرایی پاسخی به من نمی&zwnj;داد و...<br />
<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp; سایت آی&zwnj;طنز که در قالب جدید و با هزار امید و آرزو چهارم خرداد امسال رونمایی شد پس از اندکی فیلتر و زمینگیر شد. سرانجام پس از مدتی توانستم از آن رفع فیلتر کنم اما بازدید کننده&zwnj;ی آن افت فراوانی کرده بود. وقتی که پس از ماه&zwnj;ها توانستیم بازدیدکننده&zwnj;ی آن را به حد قابل قبولی برسانیم (بین 10 تا 16 هزار بازدید در روز) مجددا فیلتر شد! (و امیدی هم به رفع فیلتر آن نیست)<br />
<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp; تصمیم گرفتم از تجربیات خودم در زمینه طراحی سایت&zwnj;های خبری بهره اقتصادی ببرم. سریعا دوستانی که از سابق من را می&zwnj;شناختند از این طرح استقبال کردند و بدون هیچگونه قراردادی مبالغ پیش&zwnj;پرداخت طراحی دو سایت (با اصرار) را پرداخت کردند. با نوید مجاهد چند ماه وقت برای تحلیل و طراحی پلت&zwnj;فرم یک سایت خبری جامع گذاشتیم. چند قرارداد تازه هم در راه بود. چند روز پیش از بارگذاری نخستین سایت، نوید درگذشت! هم از لحاظ عاطفی آسیب سختی خوردم و هم از نظر کاری اقتصادی. تمام پول&zwnj;ها را برگرداندم و از نظر مالی ضرر هم کردم.<br />
<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp; در کنار فعالیت&zwnj;های روزنامه&zwnj;نگارانه&zwnj;ای که می&zwnj;شناسید؛ از سه سال قبل برای راه&zwnj;اندازی و به رونق رساندن یک سایت غیرسیاسی با هدف درآمدزایی سالم و قانونی اقتصادی شراکت داشتم. این همکاری پارسال بسیار بیشتر شد و حدود 9 ماه به کار و دغدغه اصلی روزانه&zwnj;ام تبدیل شد. امسال اندک اندک این سایت داشت به سودآوری می&zwnj;رسید که بدون هیچ دلیل و توضیحی فیلتر شد در حالی که میلیون&zwnj;ها تومان و هزاران ساعت کار برای آن صرف شده بود.<br />
<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp; در همان بحبوحه انتخابات، قرار شد برای چند شبکه خارجی غیرسیاسی که از نهادهای قانونی و امنیتی مجوز فعالیت&zwnj; گرفته&zwnj;بودند برای ساختن گزارش&zwnj;های اجتماعی و فرهنگی از ایران همکاری کنم. ماجراهای پس از انتخابات چنان کرد که دیگر نه از آنها خبری شد و نه اگر می&zwnj;شد من اهل همکاری بودم.<br />
<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp; یکی دیگر از سایت&zwnj;هایی که به طور پاره وقت با آنها همکاری می کردم فیلتر شد. البته باز هم با آن همکاری می&zwnj;کنم با این تفاوت که آن ماهی چند صد هزارتومانی را که می&zwnj;دادند دیگر نمی دهند، چون کسی به آنها آگهی نمی&zwnj;دهد.<br />
<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp; دقیقا پشت خانه ما یکی از همان مجتمع&zwnj;های اداری&zwnj;ایست که معلوم نیست چه نامی دارند و همیشه یک ژنراتور قوی توی حیاتش حاضر به یراق است. امسال هر بار که روی پشت بام می&zwnj;رویم می&zwnj;بینیم دوتا آنتن به آنتن&zwnj;های فرستنده&zwnj;ی امواج روی بام آنها اضافه شده&zwnj;است. سرطان را هنوز نگرفته&zwnj;ایم ولی استرس و دلآشوبه میهمان هر روز ماست.<br />
<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp; دسترسی به اینترنت هر روز کندتر و محدودتر می شود. این یعنی کاری که من قبلا دو ساعت وقت برایش صرف می&zwnj;کردم حالا در پنج ساعت انجام می&zwnj;شود. این یعنی هم وقتم بیشتر تلف می&zwnj;شود هم پول کمتری درمی آورم و هم اعصاب بیشتری از من خورد می&zwnj;شود که عملا روی کارهای غیراینترنتی&zwnj;ام هم تاثیر می&zwnj;گذارد.</p>
<p><br />
<br />
همه&zwnj;ی اینها و مواردی بیشتر از اینها را اضافه کنید به فضای متشنج و در عین حال افسرده&zwnj;کننده&zwnj;ای که در این ماه&zwnj;ها همه&zwnj;ی ما را تحت تاثیر قرار داده است. آسیب روانی عمومی ای که به همه&zwnj;ی ما وارد شده است برای کسانی که کارشان فکری و غیررسمی و غیراداری است به آسیب اقتصادی هم منجر می&zwnj;شود. کسی مثل من که تنها راه کسب درآمدش پولیست که بابت نوشته&zwnj;هایش می&zwnj;گیرد وقتی دست و دلش به نوشتن نمی&zwnj;رود یا هزار مانع جدید برای انتشار مطالبش به وجود آمده، هر روز اقتصادش هم &ndash;مثل روان واعصاب و امنیتش- بیشتر تحلیل می رود.<br />
در کنار کسانی که کشته&zwnj;ها و تجاوز شده&zwnj;ها را می&zwnj;شمارند، کسی هست که ما را هم بشمارد؟! ما ویران شده ها...</p>
<p>----------------</p>
<p><strong>&times; پی نوشت: </strong>به خاطر تغییر سرور کامنتهای قبلی این یاداشت پریدند. با پوزش.</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>نکاتی درباره بیانیه هفدهم موسوی؛ چیزی میان اتمام حجت و مانیفیست</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.debsh.com/archives/2010/01/03/003431.html" />
    <modified>2010-01-03T15:25:10Z</modified>
    <issued>2010-01-03T13:49:36+03:30</issued>
    <id>tag:www.debsh.com,2010://1.3431</id>
    <created>2010-01-03T10:19:36Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[بیانیه شماره 17 موسوی یکی از زیرکانه ترین بیانه&zwnj;های اوست. موسوی در حالی این بیانیه را می&zwnj;نویسد که تقریبا تمام مشاوران و اطرافیان او دستگیر شده&zwnj;اند و حکومت تمام برگه&zwnj;هایش برعلیه او را رو کرده است. در تمام شبکه&zwnj;های صدا...]]></summary>
    <author>
      <name>farjami</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>2.article</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.debsh.com/">
      <![CDATA[<p>بیانیه شماره 17 موسوی یکی از زیرکانه ترین بیانه&zwnj;های اوست. موسوی در حالی این بیانیه را می&zwnj;نویسد که تقریبا تمام مشاوران و اطرافیان او دستگیر شده&zwnj;اند و حکومت تمام برگه&zwnj;هایش برعلیه او را رو کرده است. در تمام شبکه&zwnj;های صدا و سیما به طور شبانه&zwnj;روزی حادثه عصر عاشورا به &quot;شکستن حرمت امام حسین&quot; توسط طرفداران او نسبت داده شده است و بسیاری از مردم مخالف موسوی به دشمنان خشمگین او بدل شده&zwnj;اند. هرکسی از مسئولان نظام که اهل گرفتن موضع علیه او بوده به سخنرانی و مصاحبه علیه او &ndash;با سخت&zwnj;ترین و سنگین&zwnj;ترین عبارات و تهمت&zwnj;ها- واداشته شده است و علیه سایرینی که سکوت کرده&zwnj;اند شعار سر داده می&zwnj;شود. صدها هزار نفر از مخالفان به خیابان آورده شده&zwnj;اند و بعضی از آنها خواهان اعدام او شده&zwnj;اند. او به پشتیبانی از طرف آمریکا و انگلیس و اسرائیل متهم شده و رسانه&zwnj;های رسمی حکومت در تلاشند تا لقب &quot;منافق&quot; را این بار به او و هوادرانش اعطا کنند. تمام شبکه&zwnj;هایی که امکان خبررسانی بی&zwnj;طرفانه از وقایع ایران را دارند، توقیف، فیلتر یا با ارسال پارازیت&zwnj;های قوی مختل شده&zwnj;اند.<br />
<br />
در چنین حالتی بیاینه دادن موسوی به شیوه پیشین بسیار کم&zwnj;فایده بود. چنان بیانیه&zwnj;ای اگر هم مجال انتشار می&zwnj;یافت صرفا در چند سایت فیلتر شده و سپس چند رسانه&zwnj;ی مختل و زمین&zwnj;گیر شده منتشر می&zwnj;شد و عده&zwnj;ی بسیار کمی از محتوای آن باخبر می&zwnj;شدند. عده&zwnj;ی بسیار کمی که عموما یا طرفدار موسوی&zwnj;اند و یا دشمن سرسخت او؛ و این درحالیست که در چنین موقعیتی هدف عامه مردم سردرگم، دودل و به شک افتاده هستند.<br />
<br />
بیانیه شماره 17 اما طوری نوشته شده که از آن نرمش استنباط می&zwnj;شود و طبعا در رسانه&zwnj;های حکومتی و رسمی هم به آن پرداخته می شود حتی اگر شده به ناسزا و با تمسخر (آنگونه که امروز کیهان پرداخت). نامه محسن رضایی به رهبر در خصوص این بیانیه نیز (که حتی خبرگذاری فارس هم آنرا عینا منتشر کرد) به این وجه کمک کرد هرچند که همچون بیشتر کارهای محسن پخته نبود و همچون گذشته بیشتر در راستای مطرح کردن خود به عنوان یک مصلح خیرخواه و در نهایت سهم&zwnj;خواهی بیشتر در حکومت بود. اما هرچه هست چنین واکنش&zwnj;هایی در نهایت در آن مسیری قرار می&zwnj;گیرند که کمترین اثرشان برگرداندن فضا از فضای تند و خشونت&zwnj;بار روز چهارشنبه به فضایی معقولتر و انتقادی&zwnj;تر بود. مطرح شدن نام موسوی، آنهم در حد &quot;یک طرف ماجرا&quot; چندین گام از آن هم جلوتر بود.<br />
<br />
میرحسین در این بیانیه توپ رابه زمین مخالف می&zwnj;اندازد. تلویحا می&zwnj;گوید باشد ما این دولت را به رسمیت می&zwnj;شناسیم اما برای آن شرط&zwnj;هایی می&zwnj;گذارد که خودش می&zwnj;داند قبول نمی&zwnj;شوند. شرط&zwnj;هایی که معقولند و نشانه&zwnj;ای هستند از مسالمت&zwnj;جویی و خیرخواهی و بسیاری از آنها همان راهکارهای رئیس مجلس خبرگان و رئیس مجمع تشخیص &quot;مصلحت&quot; نظام هستند که در اولین و شاید آخرین نماز جمعه&zwnj;اش پس از انتخابات بر زبان راند.<br />
<br />
تازه از همین فرصت هم استفاده می&zwnj;کند و بسیاری از نظرات و انتقادهای خود را دوباره و موجز تکرار می کند. ضمن آنکه شدیدا به صدا و سیمای نظام حمله می&zwnj;برد تاکید می کند که از دستگیری و مرگ نمی ترسد و خودش را از دیگران جدا و برتر نمی&zwnj;بیند. از این سو به هوادارنش که تجربه مرد سازشکار و سست عنصری چون خاتمی در دوران 8 ساله&zwnj;ی اصلاحات را دارند قوت قلب و اطمینان می&zwnj;دهد که هیچ اهل سازش نیست و از آن&zwnj;سو به مخالفان یادآوری می&zwnj;کند که این جنبش منتظر بیانیه او نمانده و نخواهد ماند. با اعتماد به نفس فراوان نه فقط به دام مجادله با حریف نمی&zwnj;افتد بلکه در کنار محکوم کردن حرمت شکنی (اگر واقعا حرمتی شکسته شده باشد)؛ مردمی که روز عاشورا به میدان آمدند و یک هفته تمام است که از سوی تمام تریبون&zwnj;های رسمی &quot;منافق، بی دین، توهین کنندگان به مقدسات، جیره&zwnj;خواران آمریکا، اغتشاشگر...&quot; خوانده شده&zwnj;اند را &laquo;مردم خداجو&raquo; می&zwnj;نامد.<br />
<br />
موسوی حتی آنقدر تیزهوش است که با نگفته&zwnj;هایش هم نکته&zwnj;های زیادی را به مخاطبان زیرکترش می&zwnj;فهماند. هیچ اشاره&zwnj;ای به برخی افراد نمی&zwnj;کند و حتی از قتل خواهرزاده&zwnj;اش کلمه ای نمی نویسد. این یعنی من به خیلی&zwnj;ها کاری ندارم؛ یعنی خواهرزاده&zwnj;ی من هم مثل بقیه، یعنی کنارگذاشتن من از فرهنگستان هیچ اهمیتی برایم ندارد... .<br />
<br />
به نظر من این بیانیه چیزی&zwnj;ست مابین اتمام حجت و مانیفیست؛ برای آنان که کار را تمام&zwnj;شده می&zwnj;پنداشتند.</p>
<p>------------------</p>
<p><em><strong>***</strong></em> این یادداشت را شنبه نوشته بودم اما به خاطر فیلتربودن وبلاگم نتوانستم تا الان اینجا بگذارم. آپلود مطلب بر روی سایتی که فیلتر شده بسیار سخت تر از دیدن آن سایت است. لطفا از این پس سری به وبلاگ موقتی که روی بلاگ اسپات برای خودم دست و پا کرده ان بزنید. <a href="http://debsh1.blogspot.com"><strong>debsh1.blogspot.com</strong></a></p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>دلایلی در اثبات دروغگویی جوان چهارنقطه خور!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.debsh.com/archives/2009/12/31/003429.html" />
    <modified>2009-12-31T20:52:03Z</modified>
    <issued>2009-12-31T16:05:18+03:30</issued>
    <id>tag:www.debsh.com,2009://1.3429</id>
    <created>2009-12-31T12:35:18Z</created>
    <summary type="text/plain">بعضی از دوستان معتقدند که اصولا همینکه عکس یا خبری در خبرگذاری فارس منتشر شود دلیل بر دروغ و دست کم مشکوک بودن آن است. اما من همچنان عقیده دارم که نباید اینقدر بدبین و واقع‌بین بود و بهتر است...</summary>
    <author>
      <name>farjami</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>6.satire</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.debsh.com/">
      <![CDATA[<p>بعضی از دوستان معتقدند که اصولا همینکه عکس یا خبری در خبرگذاری فارس منتشر شود دلیل بر دروغ و دست کم مشکوک بودن آن است. اما من همچنان عقیده دارم که نباید اینقدر بدبین و واقع‌بین بود و بهتر است ما علاوه بر این این دلیل دلایل دیگری هم برای دروغ یا مشکوک بودن خبرها و عکس‌های منتشره در این خبرگذاری و نماینده کمپانی adobe در خاورمیانه بیاوریم. به همین خاطر با ذکر دلایلی اثبات خواهم کرد که یا این عکس کلا محصول واحد فتوشاپ فارس است و یا شخص مذکور دروغ می‌گوید و در انتخابات به میرحسین موسوی رای نداده بوده است. <br />
&nbsp;</p>
<p><img width="400" height="590" alt="goh.jpg" src="http://www.debsh.com/pic/goh.jpg" /></p>
<p><br />
پیش از هر چیز البته تاکید می‌کنم که پشیمانی از رای دادن به یک شخص حق طبیعی هر فرد است و من خودم به شخصه افراد زیادی را دیده‌ام که به شدت از رای دادن به فردی (اعم از موسوی یا خاتمی یا دیگران... به خصوص دیگران!) پشیمان شده‌اند و هیچ بعید نیست که فردی هم در این میان چنان از رای دادن به میرحسین موسوی پشیمان شده باشد که .... خورده باشد؛ اما ادعای من اینست این شخص که در تصویر دیده می‌شود قطعا دروغ می‌گوید و به میرحسین موسوی رای نداده است هرچند که در مورد موضوع .... خوردن ممکن است راست گفته باشد.<br />
<br />
<strong>چند دلیل برای تکذیب چهارنقطه خوری که فارس نشانش می دهد:</strong></p>
<p>1- کسی که به میرحسین رای داده باشد عادت ندارد از طرف دیگران حرف بزند. اگر این شخص به موسوی رای داده بود روی مقوایش می‌نوشت: &laquo;موسوی .... خوردم که بهت رای دادم&raquo; نه اینکه صیغه جمع ببندد. صحبت کردن از طرف دیگران عادت دیگران است نه رای دهندگان به میرحسین.</p>
<p>2- کسی که می‌خواهد اعلام کند رای دادن به موسوی اشتباه بوده لزومی ندارد برود بین جمعیتی که از اول هم با او مخالف بوده‌اند بلکه باید برود در میان طرفداران موسوی این اشتباه را اعلام کند تا آنها هم به راه &quot;راست&quot; هدایت شوند. خوشبختانه یا بدبختانه طرفداران موسوی و کروبی حتی در تظاهرات میلیونی شان هم عادت به کتک زدن مخالفان ندارند و .... خورنده مذکور می‌توانست این ابراز پشیمانی را در میان آنها اعلام کند.</p>
<p>3- کسی که آنقدر از ادب بهره ندارد که .... خوردنش را روی مقوا می نویسد و در مقابل رسانه‌ها جار می‌زند محال است که به مرد مودب و متینی رای بدهد که حتی وقتی به همسرش توهین می‌شود ادب را فرو نمی‌نهند.</p>
<p>4- شاخ و شانه کشیدن در میان اسکورت تمام نیروها و با امنیت کامل، راسته کار هیچکدام از رای‌دهنده‌های موسوی نیست. آنها هزینه هر ....ای که بخواهند بخورند را مردانه و زنانه می‌دهند اما نمی‌روند در میان مخالفان به خودشان فحش بدهند.</p>
<p>5- خبرگذاری فارس مدعی شده این عکس مربوط به تظاهرات روز چهارشنبه است که به گزارش همین خبرگذاری چندین میلیون نفر در آن حضور داشته باشند و این در حالیست که اطراف جوان مزبور جمعیت چندانی وجود ندارد. پس این عکس در مراسم مذکور گرفته نشده است.</p>
<p>----------</p>
<p><strong>*</strong> این مطلب برای آی طنز نوشته شده است که متاسفانه بعد از چند ساعت تلاش و کوشش موفق به ارسال آن روی سایت نشدیم و به نیابت از آنجا در اینجا گذاشته شد.</p>
<p><strong>پی افزود:</strong> شاهد به سرعت از غیب رسید. حضرت ....خور <a href="http://4.bp.blogspot.com/_8uAcdQFVqeQ/SzxBhprfqhI/AAAAAAAAAG0/5Y_ABk_qOuA/s1600-h/wew.bmp">یکی از بازیگرانی است</a> که در مقابل سفارت انگلیس تئاتر قتل ندا را بازی کرده بودند.</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>استعمال فیلتر به ما و نکته ریز ماجرا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.debsh.com/archives/2009/12/29/003427.html" />
    <modified>2009-12-29T12:47:21Z</modified>
    <issued>2009-12-29T11:12:34+03:30</issued>
    <id>tag:www.debsh.com,2009://1.3427</id>
    <created>2009-12-29T07:42:34Z</created>
    <summary type="text/plain">کلا اگر بخواهم عرض کنم باید بگویم که نشد ما یک بار برویم مشهد و یک دسته گلی توی تهران به آب داده نشود. آخرینش فیلتر سایت آی طنز و وبلاگ خودم که هر دو همزمان و در شب تاسوعا...</summary>
    <author>
      <name>farjami</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>1.note</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.debsh.com/">
      <![CDATA[<p>کلا اگر بخواهم عرض کنم باید بگویم که نشد ما یک بار برویم مشهد و یک دسته گلی توی تهران به آب داده نشود. آخرینش فیلتر سایت آی طنز و وبلاگ خودم که هر دو همزمان و در شب تاسوعا به ...ا (یعنی &quot;باد فنا&quot; یا &quot;رحمت خدا&quot; که هر دو منتهی به حرف بامسایی به شکل و نام &quot;ا&quot; هستند) رفتند. برای آی طنز متاسفم. همین تازگی بود که رفته بودم (...) و چهارتا پس&zwnj;گردنی&zwnj;ام را خورده بودم و می&zwnj;بایست تا یکی دوماهی بیمه می&zwnj;بود!</p>
<p>اما برای دبش خوشحالم. این درست نبود که وبلاگ هر چی آدم درست و حسابی هست فیلتر باشد و وبلاگ من عینهو وبلاگ مسعود ده&zwnj;نمکی یا بهمن&zwnj; هدایتی در زیر چتری از امنیت حاکمیت به حیات بی&zwnj;دغدغه خودش ادامه دهد. یک بار بعد از همین انتخابات اخیر یک نفر کامنت گذاشته بود به این مضمون که &quot;تو خودت را بگذار جای ما و قضاوت کن که وقتی یک نفر با همچین ادبیاتی می&zwnj;نویسد و چنان عقایدی دارد و راست راست راه می&zwnj;رود و حتی وبلاگش هم فیلتر نیست آیا حق داریم بهش مشکوک باشیم یا نه؟&quot;. از همان موقع هر وقت خودم را توی آینه نگاه می&zwnj;کردم یک آدمفروش خائن و پلید می&zwnj;دیدم که لبخند می&zwnj;زند و می&zwnj;گوید &quot;صبح بخیر!&quot; شما جای من بودید چه کار می&zwnj;کردید؟ خب من هم جوابش را می&zwnj;دادم و می&zwnj;گفتم &quot;صبح&zwnj;بخیر، حال شما چطور است؟&quot; اما توی دلم حرص می&zwnj;خوردم. هیچ چیز توی این دنیا از ترسیدن و لرزیدن و توی دل حرص خوردن بدتر نیست. حرف دل من را فقط شیردل عرصه&zwnj;های اصلاحات و گفتگو، سید محمد خاتمی می&zwnj;فهمد (هرچند که اخیرا خبر آمده ایشان سهیمه مربوط به حرص خوردن را هم به ترسیدن و لرزیدن واگذار کرده است)</p>
<p>تا اینکه خوشبختانه دبش فیلتر شد و من از این ننگ رها شدم. اما امیدوارم تا همین حد بماند و این رهاشدگی بیشتر نشود. می&zwnj;گویند در زمان&zwnj;های قدیم که قاضی&zwnj;القضات&zwnj;ها به سیاست کاری نداشتند و به شریعت حکم می دادند قاضی القضاتی حکم به تازیانه&zwnj; زدن شرابخواری در حضور خودش داد. مرد زیر تازیانه قاضی را قسم به سر مبارک مادرش داد که ببخشدش. قاضی گفت بزنید. مرد گفت تو را به پستانی که از آن شیر خورده&zwnj;ای بگو نزنند. گفت بزنیدش. گفت تو را به نافی که از آن بریده&zwnj;اند بگو نزنند. قاضی گفت بس است که مردک زیادی دارد پایین می&zwnj;رود و عنقریب به جاهای نامربوطی می&zwnj;رسد!</p>
<p>حالا ما هم امیدوارم دوستان زیادی نرود و کار به خوردن نوشابه و اعتراف با پیژامه زنانه نکشد. کشید هم البته کشیده. مگر خون ما رنگین&zwnj;تر از خون دیگران است و اون ما محترم از اون دیگران؟ خون دادن که هزار خاصیت دارد و حتی بعضی از علما هنوز حجامت می&zwnj;کنند. برای سبکی دِماغ و شستشوی مغز هم اخیرا ثابت شده که هیچ چیز بهتر از انبساط تحتانی نیست و حتی چند دانشمندنمایی هم که مخالف این نظریه بودند به محض دیدن آلات انبساط سریعا نظریه مزبور را قبول کرده&zwnj;اند و حتی چند &quot;گه خوردم&quot; غلیظ هم برای اثبات علمی و فراعلمی گفته&zwnj;اند. ما کی باشیم که بخواهیم از دایره قسمت که اوضاعش چنین باشد و نقطه پرگارش هم سی سال آزگار دقیقا در مرکز ثقل ما فرو رفته است فرار کنیم؟</p>
<p>البته نکته ریز ماجرا هم آنست که ممکن است به موازات آنکه دوستان از پایین به بالا&nbsp; صعود اجلال می&zwnj;کنند ما هم &ndash;بلاتشبیه- مثل آن مردک شرابخور از بالا به پایین بیاییم. نقطه تقابل جای نامربوطی نخواهد بود؟<br />
&nbsp;</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>من منتظری را بخشدیم شما هم او را ببخشید</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.debsh.com/archives/2009/12/21/003423.html" />
    <modified>2009-12-21T13:11:15Z</modified>
    <issued>2009-12-21T11:37:32+03:30</issued>
    <id>tag:www.debsh.com,2009://1.3423</id>
    <created>2009-12-21T08:07:32Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[خدمت محضر محترم خدا سلام. این نامه را در خصوص آقای حسینعلی منتظری که اخیرا خدمتتان رسید می&zwnj;فرستم. ایشان همان شخصی هستند که در دوران نوجوانی از شما خواسته بودم که هرگز ایشان را نبخشید. حالا می خواهم عرض کنم...]]></summary>
    <author>
      <name>farjami</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>6.satire</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.debsh.com/">
      <![CDATA[<p><strong>خدمت محضر محترم خدا</strong><br />
سلام. این نامه را در خصوص آقای حسینعلی منتظری که اخیرا خدمتتان رسید می&zwnj;فرستم.</p>
<p>ایشان همان شخصی هستند که در دوران نوجوانی از شما خواسته بودم که هرگز ایشان را نبخشید. حالا می خواهم عرض کنم ایشان را ببخشید. لاقل از جانب من دیگر هیچگونه شکایتی متوجه ایشان نیست. جهت یادآوری عرض می کنم که سال ها پیش پس از اینکه فهمیدم یکی از بانیان ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر توسط ایران نامبرده بوده&zwnj;است از شما رسما درخواست کردم که ایشان را نبخشید.</p>
<p>البته جسارتا هنوز حق را به خودم می دهم. اسناد و مدارک هنوز می گویند پس از آنکه بعضی از مسئولان جمهوری اسلامی می خواستند با دریافت غرامت سنگین از دولت عراق به این جنگ در نهایت سربلندی خاتمه دهند ایشان با عبارت قریب به &laquo;بوی دلارهای آمریکایی به مشام بعضی&zwnj;ها خورده&raquo; نه فقط خواستار ادامه جنگ می&zwnj;شوند بلکه طرفداران دریافت غرامت و اتمام جنگ را به طور ضمنی به خیانت متهم می کنند. باقی ماجرا به خود شما و خود آنها مربوط می&zwnj;شود اما همانطور که شاهد بودید به خاطر ادامه جنگ میلیون&zwnj;ها نفر رنج&zwnj;های بسیاری کشیدند که یکی از آنها من بودم. این رنج چند ساله آنچنان مهیب بود که خود حضرتعالی شاهد هستید هر وقت به یاد دوران کودکی سیاه و غمگین خودم می افتم بغض گلویم را می&zwnj;گیرد. حتی اگر خاطر مبارک باشد آخرین باری که با چند تن از دوستان دور هم بودیم و یاد بچگی&zwnj;هایمان افتادیم اشک توی چشم&zwnj;هایمان جمع شد. از آن میان من اهل مشهد بودم و فراز اهل کرمانشاه و حمید اهل شاهرود... همگی متولد دهه پنجاه.</p>
<p><strong>مقام محترم خدایی</strong><br />
می دانم همین الان که مصدع اوقات شما شده&zwnj;ام هزاران کودک در دارفور دارند گرسنگی می&zwnj;کشند و این در حالیست که ما در دوران کودکی مان چندان گرسنگی نکشیدیم اما توجه داشته باشید که ما تنها نسلی بودیم که نه امکانات نسل قبل از خودمان را داشتیم و نه نسل بعدی فهمید روح و روان ما چطور نابود شد و پژمرد. خاطرتان هست وقتی مهدی (برادر بزرگترم) که تانک آهنی&zwnj;اش را می برد تا با بچه&zwnj;ها بازی کند من چه حسرتی می&zwnj;کشیدم؟ فقط به این گناه که او چند سال زودتر به دنیا آمده بود و پدرم در دوران کودکی او (قبل از انقلاب و جنگ) کارمند مرفهی بود و وقتی نوبت به من رسید جنگ و تحریم و بیکاری و گرانی سررسید. یادتان هست وقتی هادی&zwnj;مان می&zwnj;گفت در دوران دبیرستانش هر روز شیر و پسته می&zwnj;گرفته من تا چند شب خواب می&zwnj;دیدم که به جای مدرسه مخروبه&zwnj;ای که حتی توالت&zwnj;هایش درندارد؛ در مدرسه&zwnj;ای هستم که شیر و پسته از در و دیوارش می&zwnj;ریزد. به خاطر دارید اولین باری که با ویدئو یک قیلمفارسی دیدم و امیر گفت قبلا همین چیزها را توی تلویزیون و سینما می دیده&zwnj;اند چقدر شوکه شدم و هر روز با چشم اشکبار مصدق اوقات می&zwnj;شدم که جای من را با امیر عوض کنید؟</p>
<p>بله... فقط یک نمونه از کارهای ایشان طول کشیدن جنگ در بدترین شرایط و تشدید تحریم&zwnj;ها بود و من هنوز به خودم حق می دهم که از شما می خواستم ایشان را نبخشید. اما حالا می&zwnj;خواهم که ببخشید. دلیلش احساساتی شدن نیست. هر چند که به شما حق می دهم با دیدن وبلاگستان فارسی و سایت بالاترین و احساسات غنی&zwnj;شده&zwnj;ای که در آنجا موج می&zwnj;زند فکر کنید همه ما همین&zwnj;قدر رمانتیک و احساساتی هستیم و عن&zwnj;قریب است که آن شیخ درگذشته را دو پله بالاتر از شما بنشانیم.</p>
<p><strong>خدای محترم</strong><br />
از شما می خواهم ایشان را ببخشید چون از معدود ایرانی&zwnj;هایی بود که پذیرفت دست کم در بعضی موارد اشتباه کرده است و شما می دانید که پذیرش اشتباه برای ایرانی&zwnj;جماعت از خورده شدن توسط تمساح هم سختتر است. اما او نه فقط حاضر به پذیرش اشتباه بود که از حقوق انسان&zwnj;ها دفاع کرد. برای من اینکه او چه نسبتی با شما داشت مهم نیست (این به خودتان مربوط است) برایم این مهم است که با ما انسان&zwnj;ها چه نسبتی داشت. و وقتی به اعمال و رفتار و گفتار او در این سال ها نگاه می&zwnj;بینم برای ما حرمت قائل بود و از شکستن حرمت ما ناخشنود و غمگین می شد. در حالیکه خیلی&zwnj;ها از شکستن همزمان حرمت و دک و دنده و چانه و دماغ ما هیچ ابایی ندارند. سهل است ادخال سرور هم در قلبشان می شود.</p>
<p><strong>خداوندا</strong><br />
حسینعلی منتظری اگر با نظریاتش، با حرفهایش، با قوانینی که به تصویب رساند و با هر کار دیگری، در از بین بردن بخشی از آزادی و امنیت و شادی و امید ما سهیم بود؛ اما بعدا در بسیاری از مواقع برای دفاع از حقوق انسان&zwnj;ها ایستاد و تاوان سنگینی را هم پرداخت. می دانم که با یادآوری دوران کودکی میلیون&zwnj;ها آدم مثل خودم شما را خشمگین کردم اما امیدوارم در نظر داشته باشید که او در مواقع دیگری از مقام&zwnj;های بزرگی گذشت و سال&zwnj;ها در خانه محصور بود. حتی به او &quot;شیخ ساده&zwnj;لوح&quot; لقب دادند تا تحقیرش کنند و آزارش دهند و جالب اینجا بود که تا پیش از اعطای این لقب به ایشان، اگر ما ایشان را با شخصیتی کارتونی مقایسه می&zwnj;کردیم همان افراد چوب در آستین ما می&zwnj;کردند که به مقام محترم جانشین رهبری و یک فقیه عالیقدر توهین کرده&zwnj;ایم!<br />
زیاد مصدع اوقاتتان نمی شوم. لطفا ایشان را ببخشید یا اگر مقدور نیست شکایت قبلی من علیه ایشان را نادیده بگیرید.<br />
<strong><br />
محمود فرجامی</strong></p>
<br />
<strong>پ.ن.:</strong>
<p>ضمنا بک سوالی هم داشتم. تعیین این زمان عالی و اثرگذاربرای درگذشت ایشان، یعنی روز دوم محرم سال 88 و تنها دو روز پس از جمعه&zwnj;ای که گذشت؛ ایده شما بود یا خودشان؟ به هر حال که خیلی بامزه بود.</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>منتظری در گذشت... نادم و سربلند!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.debsh.com/archives/2009/12/20/003421.html" />
    <modified>2009-12-20T17:14:37Z</modified>
    <issued>2009-12-20T10:24:21+03:30</issued>
    <id>tag:www.debsh.com,2009://1.3421</id>
    <created>2009-12-20T06:54:21Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[خبر رسید که آیت الله منتظری درگذشت. اگر به چیزی به اسم &quot;عاقبت به خیری&quot; معتقد باشیم به نظرم منتظری عاقبت به خیر شد و نام نیکی از خودش باقی گذاشت. می دانید بزرگترین چیزی که از این مرد در...]]></summary>
    <author>
      <name>farjami</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>1.note</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.debsh.com/">
      <![CDATA[<p><img hspace="5" align="left" src="http://livinghour.org/blog/wp-content/uploads/ayatollah-hossein-ali-montazeri.jpg" alt="منتظری" />خبر رسید که آیت الله منتظری درگذشت. اگر به چیزی به اسم &quot;عاقبت به خیری&quot; معتقد باشیم به نظرم منتظری عاقبت به خیر شد و نام نیکی از خودش باقی گذاشت. می دانید بزرگترین چیزی که از این مرد در ذهن من است چیست؟ این است که این مرد بزرگ که در جایگاه مرجعیت شیعه (واقعی- نه بده بستانی!) بود خیلی رک و صریح و مردانه قبول کرد که اشغال سفارت آمریکا کاری اشتباه بوده است و از حمایت خودش از این حرکت در آن زمان اظهار پشیمانی کرد. مهم نیست که ما چیزی به عنوان جایگاه مرجیعت را قبول داشته باشیم یا نه، مهم اینست که در چنان جایگاهی که برای میلیون ها نفر رفیع و قدسی است، یکی پیدا شود و بگوید &quot;من اشتباه کردم&quot;. و جالبتر اینکه این قبول اشتباه در مورد مساله ی آمریکا باشد که هنوز صدها میلیون مسلمان مشنگ و ساده لوح حاضرند عکس دیکتاتورهایی چون صدام و آدمکش هایی مثل بن لادن را صرفا به خاطر پز آمریکا ستیزی شان روی سینه بچسبانند.</p>
<p>(این در حالی ست که قبول اشتباه در این مساله چنان سخت است که عباس عبدی، یکی از اشغالگران سفارت و از اقطاب اصلاح طلبان بعدی، بعد از سی سال خون دلی که روشنفکران و آزادی خواهان ایران خوردند تا این تندروها تبدیل به آدم های متمدنی شوند،&nbsp;<a href="http://zamaaneh.com/special/2008/11/post_676.html"> در گفتگو با رادیو زمانه</a> از اشغال سفارت آمریکا حمایت می کند و چه در آنجا و چه در چند گفتگوی دیگر، ضمن سفسطه ها و ماستمالی های روشنفکرانه تیریپ اصلاح طلبی ایرونی، تاکید می کند که اگر دوباره به آن زمان و موقعیت برگردند باز هم همان کار را می کنند.)</p>
<p>و دیگر چه بگویم از پایمردی این انسان در این سال ها بر سر حقوق انسان ها و به خصوص وقایع پس از انتخابات اخیر؛ که خودتان بهتر از من می دانید...</p>
<p>بزرگ مردا که منتظری بود و رفت.<br />
&nbsp;</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>انجام شد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.debsh.com/archives/2009/12/17/003420.html" />
    <modified>2009-12-18T00:23:29Z</modified>
    <issued>2009-12-17T22:51:26+03:30</issued>
    <id>tag:www.debsh.com,2009://1.3420</id>
    <created>2009-12-17T19:21:26Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[امروز برنامه ام را اجرا کرده&nbsp; و خیلی خوشحالم. تقریبا همان چیزی شد که انتظارش را داشتم. مخلوطی از استندآپ کمدی با برنامه ای شبه روانشناسی؛ البته با محتوای جدی و علمی. جالب اینجا بود که بعد از چند هفته...]]></summary>
    <author>
      <name>farjami</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>1.note</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.debsh.com/">
      <![CDATA[<p>امروز برنامه ام را اجرا کرده&nbsp; و خیلی خوشحالم. تقریبا همان چیزی شد که انتظارش را داشتم. مخلوطی از استندآپ کمدی با برنامه ای شبه روانشناسی؛ البته با محتوای جدی و علمی. جالب اینجا بود که بعد از چند هفته کتاب خواندن و فیلم دیدن و اینترنت گردی و ده ها صفحه متن نوشتن و غیره و ذالک، پریشب که آمدم یکبار برنامه را به طور کامل برای زنم اجرا کنم زبانم بند آمد! اینقدر برنامه بد و ملال آوری بود که خودم نتوانستم یک ربعش را تحمل کنم. عیال هم نهایت موافقت را داشت! کم مانده بود بزنم زیر گریه (آری ما نیز چنین افعالی را بلدیم). واقعا نمی دانستم با ده ها صفحه مطلب و ده ها عکس و فیلم که آن همه برای جمع و جور کردنشان وقت گذاشته بودم چکار کنم... تا اینکه همسر مهربان به دادم رسید و راه حلی طلایی ارائه داد: همه را بگذار کنار!</p>
<p>تا پیش از این، به عادت بیشتر مردها چند روز لجبازی می کردم و آخرش بدون آنکه به روی خودم بیاورم همان کاری که زنم پیشنهاد داده بود را انجام می دادم؛ اما اینبار وقت این جور لوسبازی های مردانه نبود. در نتیجه همان کار را کردم و کار را دوباره چیدم. البته دوستانی مثل حمید خوشکردار، محمدعلی مومنی، نازنین جمشیدی و صادق داوری فر هم خیلی کمک کردند و خوشبختانه کار آبرومندی از کار درآمد. به نظرم رسید هم تماشاچی ها در موضوع بحث (بهبود روابط زن و شوهری با در نظر گرفتن توانایی ها و ناتوانی های طبیعی زنان و مردان) درگیر شدند و هم لحظات خوب و شادی را گذراندند. البته خوشحال می شوم دوستان حاضر در جلسه نظرشان را در بخش کامنت های همین یادداشت بنویسند. (نترسید... این یک دفعه استثنائا نظر دادن بدون تامین نظر نظرخواهنده، عواقب سوئی نخواهد داشت!)</p>
<p>از همسرم، دوستانی که یاری کردند، شرکت کننده ها که در باران و ترافیک سر ساعت آمدند و همینطور رئیس فرهنگسرای رسانه و همکارانش که بدون هیچ تشریفات زائدی سالن را برای چند ساعتی در اختیار ما قرار دارند و البته شراگیم زند که سنگ تمام گذاشت (هرچند یک کم دیر گذاشت!) سپاسگزارم.</p>
<p>اگر بازخوردها خوب بود و قرار شد این برنامه تکرار شود همینجا خبرتان خواهم کرد. ضمنا اگر رفقای مشهدی مایل باشند و بتوانند سالن کوچک مناسبی را هم جور کنند، آمادگی اش را دارم تا همین برنامه را چند هفته دیگر که به مشهد می آیم در آنجا اجرا کنم. آری ما چنین افعالی را نیز بلدیم.<br />
&nbsp;</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>دعوت برای چیزی شبیه استندآپ کمدی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.debsh.com/archives/2009/12/13/003417.html" />
    <modified>2009-12-13T15:51:18Z</modified>
    <issued>2009-12-13T11:46:13+03:30</issued>
    <id>tag:www.debsh.com,2009://1.3417</id>
    <created>2009-12-13T08:16:13Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[من پنجشنبه این هفته (26 آذر 88) یک اجرای خصوصی از چیزی شبیه استندآپ&zwnj;کمدی دارم. خودم هم دقیقا نمی دانم اسمش چیست. یک موضوع &laquo;غیرسیاسی&raquo; انتخاب کرده&zwnj;ام و یک سری مطالب مفید علمی درباره آن درآورده&zwnj;ام و می خواهم با...]]></summary>
    <author>
      <name>farjami</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>1.note</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.debsh.com/">
      <![CDATA[<p><img width="250" vspace="2" hspace="5" height="220" align="left" src="http://www.debsh.com/pic/happy.jpg" alt="خوشحالیم" />من پنجشنبه این هفته (26 آذر 88) یک اجرای خصوصی از چیزی شبیه استندآپ&zwnj;کمدی دارم. خودم هم دقیقا نمی دانم اسمش چیست. یک موضوع &laquo;غیرسیاسی&raquo; انتخاب کرده&zwnj;ام و یک سری مطالب مفید علمی درباره آن درآورده&zwnj;ام و می خواهم با بیانی طنزآمیز ارائه کنم. ریشه&zwnj;یابی سوتفاهم&zwnj;های معمول میان زن&zwnj;ها و مردها (شوهرها) سوژه بحث است و سعی خواهم کرد با نگاهی به نظریه تکامل چند پیشنهاد ارائه بدهم. سعی کرده&zwnj;ام فقط اجرا طنزآمیز باشد و محتوا حتی&zwnj;المقدور علمی و مستند باشد. برای همین چند هفته است که دارم درباره تکامل انسان&zwnj; و ساختار روانی متفاوت زن&zwnj;ها و مردها کتاب می&zwnj;خوانم و فیلم می&zwnj;بینم و اینترنت&zwnj;گردی می&zwnj;کنم.</p>
<p>این اجرا &laquo;رایگان&raquo; و &laquo;نیمه خصوصی&raquo; است. معنای رایگان بودنش این است که یک نهاد غیردولتی حال داده و سالن کوچکی را برای چند ساعت به رایگان در اختیار ما قرار داده است و در نتیجه برای شرکت در این برنامه لازم نیست پولی پرداخت کنید. (شاید فقط همین یکدفعه)</p>
<p>نیمه خصوصی بودنش هم یعنی اینکه شرکتش برای عموم آزاد است منتها به شرطی که قبلش با خودم هماهنگ کنید. برای هماهنگی کافیست به من ایمیل بزنید (به آدرس editor AT itanz Dot net البته پس از تغییر دات و اَت به علائم مربوطه) و تعداد نفراتتان را بگویید. این به آن معناست که علاوه بر خودتان می توانید مهمان هم بیاورید البته به شرطی که 18 سال به بالا باشند و تیریپشان به ما بخورد. برای سن و سال می توانید از کارت ملی کمک بگیرید اما برای تشخیص اینکه یک نفر تیریپش به ما می خورد یا نه باید حتما پیش از این خواننده این وبلاگ بوده باشید. اگر از علاقه&zwnj;مندان به نوشته&zwnj;های من هستید لابد تا به حال متوجه شده اید که سایرین معمولا از نوشته&zwnj;های من خوششان نمی&zwnj;آید. این برنامه هم قطعا مشمول همین قاعده است، شاید هم بیشتر!</p>
<p>دوستان و آشنایان و به خصوص طنزپردازها را دعوت نمی&zwnj;کنم. دلیلش هم مشخص است و به کمرویی و فروتنی ذاتی من برمی&zwnj;گردد (خنده ندارد که! حالا حتما باید بگویم اعتماد به نفسم ضایع می&zwnj;شود؟). اما اگر اصرار داشته باشند و ایمیل بزنند چاره&zwnj;ای جز دعوت نخواهم داشت (بازهم به خاطر همان کمرویی و فروتنی ذاتی)</p>
<p>راستی تا یادم نرفته این را هم بگویم که برنامه ریزی ما برای تعداد محدودی&zwnj;ست. در نتیجه اگر ایمیلتان بی&zwnj;جواب ماند بدانید که مساله فقط کمبود جاست. دوستانی که قبلا در یکی از یادداشت&zwnj;های مرتبط با این برنامه کامنت گذاشته بودند و ایمیل دعوتنامه را گرفته&zwnj;اند لازم نیست دوباره ایمیل بزنند.<br />
&nbsp;</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>کوچه و خودنویس</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.debsh.com/archives/2009/12/12/003416.html" />
    <modified>2009-12-12T12:21:51Z</modified>
    <issued>2009-12-12T10:31:30+03:30</issued>
    <id>tag:www.debsh.com,2009://1.3416</id>
    <created>2009-12-12T07:01:30Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[این روزها رسانه&zwnj;های فارسی زبان تازه&zwnj;ای یکی پس از دیگری به دنیا می آیند که از نظر ما هیچ اشکالی ندارد، بلکه خیلی هم خوب است چون جای ما را که تنگ نمی&zwnj;کنند. (آنهایی که جای ما را تنگ می&zwnj;کنند...]]></summary>
    <author>
      <name>farjami</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>1.note</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.debsh.com/">
      <![CDATA[<p>این روزها رسانه&zwnj;های فارسی زبان تازه&zwnj;ای یکی پس از دیگری به دنیا می آیند که از نظر ما هیچ اشکالی ندارد، بلکه خیلی هم خوب است چون جای ما را که تنگ نمی&zwnj;کنند. (آنهایی که جای ما را تنگ می&zwnj;کنند اصولا رسانه نیستند هرچند که رسانه دارند و دو دستی هم چسبیده&zwnj;اندش!)</p>
<p>از این میان دو رسانه تازه بیشتر به چشم می&zwnj;آیند و به نظرم خوش&zwnj;آتیه&zwnj;ترند. یکی <a href="http://www.khodnevis.org/persian/"><strong>خودنویس</strong></a> نیک آهنگ کوثر و دیگری <a href="http://radiokoocheh.com/"><strong>کوچه </strong></a>اردوان روزبه اینا که به هر دویشان تبریک می&zwnj;گویم.</p>
<p>آنطوری که از سر و وضع سایت&zwnj;ها و همینطور مانیفست&zwnj;های این دو رسانه برمی&zwnj;آید؛ کوثر روی روزنامه&zwnj;نگاری شهروندی متمرکز شده و روزبه رادیو و سایت کوچه را بر اساس ایده مشابهی با رادیو زمانه راه انداخته است که بر روی برنامه&zwnj;سازی غیرمتمرکز حساب باز کرده بود و بسیار هم موفق شد. البته به نظرم سایت کوچه خیلی شلوغ&nbsp; است و بهتر است هر چه سریعتر خلوت&zwnj;تر و منظم&zwnj;تر شود تا محتوای خوبش بیشتر به چشم بیاید و اثرگذارتر شود.</p>
<p>برای هر دوی این همکاران و همکارانشان آرزوی موفقیت دارم. (چه مودب و رسمی شدم یهو!)</p>]]>
      
    </content>
  </entry>

</feed>