<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
  <title>باران در دهان نيمه باز</title>
  <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.debsh.com/" />
  <modified>2008-05-07T08:34:15Z</modified>
  <tagline> آخ اگه بارون بزنه...
(وبلاگ محمود فرجامي)</tagline>
  <id>tag:www.debsh.com,2008://1</id>
  <generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.35">Movable Type</generator>
  <copyright>Copyright (c) 2008, farjami</copyright>
  <entry>
    <title>پرتره</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.debsh.com/archives/2008/05/05/003029.html" />
    <modified>2008-05-07T08:34:15Z</modified>
    <issued>2008-05-05T18:56:33+03:30</issued>
    <id>tag:www.debsh.com,2008://1.3029</id>
    <created>2008-05-05T14:26:33Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[ &nbsp; بابا محمود ( پرتره تمام قد محمود فرجامی، تکنیک مداد سیاه روی کاغذ خط دار 10*15 cm) ،اثر نقاش معاصر سهراب فرجامی (1382- ) -&nbsp;یک اثر حیرت انگیز، به راستی حیرت انگیز... کریزی اسهول، منتقد هنری مجله مد...]]></summary>
    <author>
      <name>farjami</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>6.satire</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.debsh.com/">
      <![CDATA[<p><img alt="" src="http://www.debsh.com/pic/baba-mahmood.jpg" /><br />
&nbsp;</p>
<p><strong>بابا محمود ( پرتره تمام قد محمود فرجامی، تکنیک مداد سیاه روی کاغذ خط دار 10*15 cm) ،اثر نقاش معاصر سهراب فرجامی (1382- )</strong></p>
<p><br />
-&nbsp;یک اثر حیرت انگیز، به راستی حیرت انگیز...<br />
کریزی اسهول، منتقد هنری مجله مد</p>
<p><br />
-&nbsp;چشمهایش... چشمهایش!<br />
&nbsp;کوچک علوی</p>
<p><br />
-&nbsp;این است پایان دنیا و تاریخ شنگولیسم...<br />
&nbsp;فرهاد مرادپور</p>
<p><br />
-&nbsp;قربون چشمای شهلای بچه برم الهی...<br />
&nbsp;مادر محمود فرجامی</p>
<p>-&nbsp;تجسم حقارت ها و عقده های فروخفته نسلی که بودنش، نوشتنش و خندیدنش به عفن جلفی و بی سوادی آلوده است. که من نیستم، ارزانی خوشان باد که اگرم مشت به تخمان چشمم زنند دندان به پای سگ نمی برم.<br />
&nbsp;انگلیس، حومه لندن، قصر ساسکس، ا.گ. صاحاب فروغ فرخ زاد</p>
<p>-&nbsp;هیچکس تا به حال بهتر از این نتوانسته عمق تفکرات خوشحالانه و شنگولانه محمود را به نمایش بگذارد و از این پس هم نخواهد توانست.<br />
مادر سهراب فرجامی</p>
<p>- این چنین شیری خدا هم نافرید!<br />
عبدالکریم دباغ</p>
<p>- خفه شو کافر!... اصلا همه تون خفه شید... <br />
مج مجی، هنرمند مسلمان و بابای بچه های آسمان</p>
<p>- ببخشین ها... می خاستم بپرسم شما چه ژلی زدین که اینقدر باحال موهاتون سیخ وایساده؟ من که آتیش گرفتم ولی موهام سیخ نشد.<br />
ملیکا... 13 ساله، از زیر اتو</p>
<p>- عرضیات وجودی و ماهوی این موجود گویی که در این برگه ذی حیات تناسخ یافته... و اگر نبود عقاید مشعشع حاج ملا هادی سبزکاری رضوان الله تعالی علیه که انتقال اعراض را محال می دانست، ای بسا که همین را محمود فرجامی گرفته، پرونده دیگری بارش می کردیم</p>
<p>میر عبدالله، سردبیر خردکامه<br />
&nbsp;</p>
<p>- ئه... ئی که مویُم!<br />
محمود فرجامی</p>
<p>&nbsp;</p>]]>
       

    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>كتاب‌هايي درباره طنز و طنزنويسان</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.debsh.com/archives/2008/05/02/003025.html" />
    <modified>2008-05-03T09:51:14Z</modified>
    <issued>2008-05-02T13:52:03+03:30</issued>
    <id>tag:www.debsh.com,2008://1.3025</id>
    <created>2008-05-02T09:22:03Z</created>
    <summary type="text/plain">اگر کمی بیش از تفنن به طنز مشغولید و امسال هم گذارتان به نمایشگاه کتاب می افتد، توصیه می کنم این چند کتابی که در زیر معرفی کرده ام را بخرید. چون اصولا کتاب در حوزه طنزپژوهی چندان تالیف هم...</summary>
    <author>
      <name>farjami</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>6.satire</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.debsh.com/">
      <![CDATA[<p>اگر کمی بیش از تفنن به طنز مشغولید و امسال هم گذارتان به نمایشگاه کتاب می افتد، توصیه می کنم این چند کتابی که در زیر معرفی کرده ام را بخرید. چون اصولا کتاب در حوزه طنزپژوهی چندان تالیف هم نمی شود چه برسد به رسیدن به مرحله انتشار، که مثل خط پایان دو ماراتن، از هر صد تا آدمی که  از خط آغاز شروع کرده اند، یکی دو نفر بیشتر به آنجا نمی رسند. به خصوص در این دو سه ساله اخیر که خط نگه دارهای باحالی هم نصیبمان شده!</p>

<p>تمام کتاب هایی که معرفی کرده ام، بعد از انقلاب و در جمهوری اسلامی منتشر شده اند؛ هر چند که از آخرین چاپ بعضی ها سال ها گذشته و تقریبا نایاب هستند. با این حال انتشارات آنها را معرفی کرده ام تا اگر چاپ مجدد شده بودند و یا ته انبارها مانده بودند، بتوان راحتتر یافتشان. اسم این کتاب ها برای آنهایی که فقط حوصله شنیدن سرخط اخبار را دارند: برداشت آخر (+بیست سال با طنز، رویا صدر)؛ تاریخ طنز در ادبیات فارسی (حسن جوادی) ؛ چشم انداز تاریخی هجو (عزیز الله کاسب)؛ خنده سازان و خنده پردازان (+گفتار طرب انگیز، عمران صلاحی)؛ دخوی نابغه (ولی الله درودیان)؛ روزنامه توفیق و کاکا توفیق (فریده توفیق)؛ طنزسرایان ایران از مشروطه تا انقلاب (مرتضی فرجیان)؛ کوشی در طنز ایران (ابراهیم نبوی)؛ کتاب طنز(از سوی حوزه هنری)؛ طنزپردازان (گل آقا) و نشانه شناسی مطایبه(احمد اخوت). </p>

<p>و اینک مشروح اخبار!</p>

<p>------<br />
<strong>پی افزود:</strong></p>

<p>1- نادر جدیدی تذکر داده که طنزسرایان ایران از مشروطه تا انقلاب، سه جلده نه دو جلد. حق با اوست هر چند که من همچنان روی حرفم هستم چون دو جلدش را دارم!</p>

<p>2- یادم رفته بود توصیه کنم که اگر غرفه انتشارات "شباویز" را پیدا کردید حتما کتاب "<strong>خنده</strong>" اثر هانری برگسون ترجمه دکتر عباس باقری را بخرید. این کتاب تقریبا نایاب است و تا آنجا که من کتابفروشی های تهران را شخم زده ام، فقط در ته انبار خود این انتشاراتی می توان آن را یافت. به نظر من اهمیت خواندن این کتاب کوچک برای یک طنزنویس یا طنزپژوه در حد اهمیت مطالعه تاملات دکارت برای یک دانشجوی فلسفه است. نگران قیمتش هم نباشید، فقط 800 تومان است.<br />
</p>]]>
      <![CDATA[<p><strong>برداشت آخر، رؤيا صدر</strong><br />
رؤيا صدر يكي از سختكوش‌ترين پژوهندگان طنز و به‌ويژه طنز مطبوعاتي ايران است. «برداشت آخر» او، به بررسي طنز مطبوعاتي و مطبوعات طنز در دوره تاريخي پس از انقلاب اسلامي ايران تا زمان تدوين نهايي اين اثر، يعني اوايل سال 1384 مي‌پردازد. صدر پيش از اين، كتاب «بيست سال با طنز» را نيز منتشر كرده بود كه در آن در كنار تعريف طنز و شاخه‌هاي شوخ‌طبعي، ضمن گذري كوتاه بر تاريخ طنز، بررسي طنز معاصر، معرفي آثار طنز در عرصه كتاب و نشر و بررسي رخدادهاي طنز پس از انقلاب، چهره‌اي از طنز مطبوعاتي پس از انقلاب را نيز ارائه كرده بود. نگارش اين كتاب در سال78 پايان يافته و در سال 81 منتشر شده بود اما پس از انتشار، صدر ضمن بازنگري در محتواي آن، به طور مستقل به طنز مطبوعاتي پرداخته و حاصل كتاب «برداشت آخر» شده كه از كيفيت و دقت‌نظر بهتري نسبت به «بيست سال با طنز» برخوردار است. پیشنهاد خود خانم صدر این است که اگر «برداشت آخر» را خریدید، «بیست سال با طنز» را نخرید، ولی پیشنهاد من این است که هر دو را بخرید، صواب است!</p>

<p> اين كتاب 4 فصل دارد كه در فصل اول آن به نشريات تخصصي طنز، در فصل دوم به نشريات غيرطنزي كه در بخشي از آنها ستون‌ها و صفحه‌هاي طنز وجود داشته يا دارد، در فصل سوم به طنز در نشريات محلي و فصل چهارم به طنز در نشريات دانشجويي پرداخته شده است. البته در فهرست كتاب، فصل پنجمي با عنوان «طنز نوشتاري در وبلاگ‌هاي فارسي زبان»، مشتمل بر 4 بخش با عناوين هر يك وجود دارد كه از اين فصل هيچ نشاني به كتاب نيست! (هرچند برخلاف برخي شايعات، اين حذف بدون توضيح، دليل سياسي خاصي نداشته و خانم صدر كتابي درباره طنز وبلاگي نوشته و به ناشر سپرده كه بخش‌هاي محذوف «برداشت آخر» را با جزئيات بيشتر و بهتري در بر دارد، که البته بعید است این کتاب به نمایشگاه امسال رسیده باشد)</p>

<p>رويا صدر در اين كتاب، علاوه بر معرفي نسبتا كامل نشريات و نويسندگان طنز در اين دوران، به نقد و بررسي كيفيت هر نشريه طنز و صفحات و ستون‌هاي طنز ساير نشريات پرداخته و در پايان هر بخش، نمونه يا نمونه‌هايي از آن را عينا نقل كرده است. گستردگي مطالعات و بررسي‌هاي صدر، به‌ويژه با در نظر گرفتن صعوبت دسترسي محققان به آرشيوهاي خصوصي و عمومي مطبوعات تحسين‌برانگيز است و به جامعيت كتاب كمك بسيار كرده است. نثر علمي و بررسي‌هاي به‌دور از حب و بغض و اعمال سليقه‌هاي شخصي، از ديگر نقاط قوت كتاب است كه آن را به مرجعي علمي و قابل اطمينان بدل كرده است. با اين حال، برخي سهل‌انگاري‌ها در صفحه‌بندي و عنوان‌گذاري صفحات كتاب و به‌خصوص عدم وجود كتاب‌شناسي و نمايه (ايندكس) در انتهاي كتاب از نقايص جدي چاپ اول برداشت آخر هستند كه اميد است در چاپ‌هاي بعدي برطرف شوند.</p>

<p><strong>مشخصات كتاب: </strong>«برداشت آخر: نگاهي به طنز امروز»، رؤيا صدر، انتشارات سخن، چاپ اول، 1384، 445صفحه، 5900تومان.</p>

<p><strong>تاريخ طنز در ادبيات فارسي، دكتر حسن جوادي</strong><br />
توصیه می کنم حتما این کتاب را بخرید، حتی اگر مجبور باشید کرایه برگشتتان را صرف خرید آن کنید! نويسنده اين اثر دانش‌آموخته ادبيات انگليسي از دانشگاه كمبريج است و در حال حاضر نيز مشغول تدريس ادبيات فارسي در دانشگاه كاليفرنياست و اين كتاب حاصل تتبعات او براي تدريس «تاريخ اجتماعي ايران» بوده كه طي 2 دهه كامل‌تر شده تا در نهايت به اين صورت درآمده است. اين كتاب در حقيقت مجموعه‌اي از مقالات گسسته جوادي درباره موضوعات  مقولات گوناگون در عرصه طنز است كه قبلا در نشريات به صورت كتابچه و جزوه منتشر شده‌اند. از ويژگي‌هاي بارز اين كتاب، ارائه بسياري از تعاريف، مفاهيم طنز به صورت آكادميك و نيز مقايسه آنها با زبان‌هاي ديگر- به‌ويژه انگليسي- است. «تاريخ طنز در ادبيات فارسي» مشتمل بر 11 فصل است كه در آنها، اين موضوعات پرداخته شده است. تعريف و مقايسه طنز، هجو و هزل، شيوه‌هاي مختلف طنز (نظير كوچك كردن، بزرگ كردن، تقليد مضحك، Irony و نقل مستقيم)، طنز و انواع ادبي، رابطه ميان طنز و مذهب، طنز و انتقاد، طنز و انتقاد اجتماعي در ادبيات فارسي پيش از مشروطيت، طنز در مطبوعات، طنزسرايي پس از مشروطيت، زن به عنوان موضوعي براي طنز، طنز در رمان و داستان كوتاه و طنز در نمايشنامه‌هاي فارسي كه البته بر اينها بايد مقدمه كوتاه اول و كتابنامه پر و پيمان فارسي و لاتين آخر كتاب و اعلام آثار و اشخاص را نيز افزود. ويژگي منحصر به‌فرد اين كتاب- كه آن را از ساير كتب تحقيقي درباره طنز فارسي متمايز مي‌كند- كثرت مثال‌هاي ادبي و شواهد از ميان متون قديمي و معاصر فارسي- انگليسي و بعضا ساير زبان‌هاست كه بسته به موضوع، در كنار يكديگر ارائه شده‌اند و به خواننده وسعت ديد بيشتري مي‌دهند. ويژگي عدم پيوستگي هر فصل باعث شده تا خواننده بتواند يك يا چند فصل را به طور مستقل و بدون سردرگمي مطالعه كند. در چيدمان اين كتاب نيز كاريكاتورهايي از مجلات قديمي آورده شده است؛ مقالاتي كه در اين كتاب از آنها تشكيل شده در يك سطح قرار ندارند؛ هرچند كه همه آنها از كيفيت قابل قبول برخوردارند و اين كتاب يكي از مراجع مفيد براي پژوهندگان طنز، و به‌ويژه دانشجويان محسوب مي‌شود.</p>

<p><strong>مشخصات كتاب: </strong>«تاريخ طنز در ادبيات فارسي»، حسن جوادي، انتشارات كاروان، چاپ اول 1384، 380 صفحه،‌4000 تومان.</p>

<p><strong>چشم‌انداز تاريخي هجو، عزيزالله كاسب</strong><br />
يكي از معدود كتاب‌هايي كه صرفا درباره «هجو» نوشته شده است «چشم‌انداز تاريخي هجو» است كه نويسنده در آن، به بررسي زمينه‌هاي طنز و هجا در شعر فارسي پرداخته است. از ميان مقوله‌هايي كه امروزه همگي زير عنوان «طنز» شناخته مي‌شوند (هجو، هزل، مطايبه، شوخ‌طبعي...) هجو ريشه‌دارترين آنها در ادبيات  رسمي و عاميانه ايران است و ما هم ارادت خاصی به آن داریم! عزيزالله كاسب در 7 فصل اين كتاب از جنبه‌هاي مختلف به بررسي هجو و هجاگويي در ايران پيش از دوره معاصر پرداخته است و علاوه بر ذكر مثال‌هاي بسيار، پانويس‌هاي مفصلي را هم براي هر بخش آورده است تا به ارزش تحقيقي كتاب افزوده باشد. ريشه‌يابي تاريخي اين كتاب در مورد علل و نتايج هجاگويي و نيز برخي هجاهايي كه تاريخي شدند، ارزشمند است؛ مثلا در بخش‌هايي از كتاب با آوردن اصل هجايي كه زنان و دختران كرماني در هنگام محاصره اين شهر عليه آقامحمدخان قاجار مي‌خواندند و با كمك از نظرات محققاني چون باستاني پاريزي، نقش ويژه اين تحقير و توهين در فجايعي كه بعدا به دستور اولين شاه قاجار بر مردم كرمان و لطفعلي‌خان‌زند رفت، روشن مي‌شود.<br />
در 2 بخش انتهايي اين كتاب مراجع، فهرست اعلام و واژه‌نامه مفيدي آورده شده. گويا اين كتاب بسيار مفيد، سال‌هاست كه تجديد چاپ نشده است.</p>

<p><strong>مشخصات كتاب:</strong> چشم‌انداز تاريخي هجو، عزيز‌الله كاسب، ناشر مؤلف، چاپ دوم 1369، 204 صفحه.</p>

<p><strong>خنده‌سازان و خنده‌پردازان، عمران صلاحي</strong><br />
مرحوم عمران صلاحي، يكي از پركارترين پژوهشگران در زمينه طنز ادبيات پارسي بود اما به ندرت كتابي نوشت و بيشتر كتاب‌هايي كه از او منتشر شده است، حاصل كارهاي مطبوعاتي و رسانه‌اي اوست كه توسط خود او يا ديگران گردآوري شده است. «خنده‌سازان و خنده‌پردازان» نيز از همين گروه است و حاصل مقالاتي از صلاحي است كه پيش از آن در نشرياتي چون توفيق، گل‌آقا، گردون، زيباشناخت و... در فاصله سال‌هاي 47 تا 81 چاپ شده است. خود صلاحي در مقدمه كوتاه اين كتاب، در مورد 2 اصطلاح «خنده‌سازان و خنده‌پردازان» نوشته است: «خنده‌سازان كساني هستند كه عمدا به طنز پرداخته‌اند و طنز قصد و غرض آنها بوده است. به عبارت ديگر، طنز را براي طنز نوشته‌اند. خنده‌پردازان، خادمان طنز هستند؛ يعني كساني كه به حفظ و اشاعه لطيفه‌ها پرداخته يا با نظريه‌هاي خود از طنز و طنزآوري دفاع كرده‌اند».</p>

<p>صلاحي با اين تعريف، به خنده‌سازان و خنده‌پردازان در زمينه «نثر» پارسي پرداخته است اما چون كتاب حاصل مجموعه‌اي ناهمگون از مقالات و يادداشت‌هاي وي است، چه در شيوه نگارش و بررسي و چه در نحوه نقل نمونه‌ها انسجام چنداني وجود ندارد. با اين حال، با خواندن اين كتاب مي‌توان در مورد آثار طنزآميز درخشاني از نويسندگاني نظير عبيد زاكاني، كاشفي و صفي، سجاق اطعمه، جامي، محمود واصفي، سام ميرزا صفوي، آقا جمال خوانساري، مذهب اصفهاني، قاآني، حكيم لعل تبريزي، دهخدا، حبيب نظام افشار، حبيب‌الله كاشاني، بي‌بي خانم استر‌آبادي. اطالعات خوبي به دست آورد و نمونه‌هاي كوتاهي از آثار آنها را خواند. از ويژگي‌هاي خاص اين كتاب يكي نثر روان و طنزآميز خود عمران صلاحي است و ديگري فصل چهارم آن تحت عنوان «طنز اللغات» كه در آن به معرفي فرهنگ‌هاي طنزآميز فارسي پرداخته شده است. مشهورترين فرهنگ طنزآميز پارسي، «رساله تعريفات» عبيد زاكاني است كه صلاحي ضمن معرفي و نقل بخش‌هايي از آن، در اين بخش چند كتاب و رساله تعريفي طنزآميز ديگر را نيز معرفي مي‌كند. اينها عبارتند از ديوان اطعمه (سجاق شيرازي)، ده وصل (ياديوان البسه از نظام قاري)، نصاب نعمت خان عالي، نصاب الرجال (اورنگ شيرازي) و مرآت البلهاء (شريعتمدار تبريزي). اين كتاب مشتمل بر 5 فصل است كه در فصل آخر، بعضي از طنزپردازان معاصر، نظير فرات و توللي نيز اشاره شده است. اين كتاب هم فاقد نمايه است. </p>

<p><strong>مشخصات كتاب: </strong>خنده‌سازان و خنده‌پردازان، عمران صلاحي، نشريه علمي، چاپ اول 1382، 342صفحه، 2850تومان.</p>

<p><strong>دخوي نابغه، ولي‌الله دروديان</strong><br />
علي‌اكبر دهخدا يكي از بزرگ‌ترين طنزپرداران ايران است كه در دوران انقلاب مشروطيت تا كودتاي سال 1299 شمسي بهترين مقالات طنزآميز را در نشريات آن زمان منتشر مي‌كرد. تسلط بي‌نظير او بر انواع نثر و نظم ادبيات پارسي و همچنين فرهنگ فولكلور مردم ايران به همراه ذوق سرشار وي باعث شده است تا بهترين نمونه‌هاي طنز مطبوعاتي ايران، قلم دهخدا و عموما با امضاي «دخو» در اين دوران نوشته و به چاپ برسند. «دخوي نابغه» شامل مجموعه نوشتارهايي درباره علي‌اكبر دهخدا از نويسندگان مختلف است كه پيش از آن در مجلات و كتاب‌هاي گوناگون منتشر شده‌اند.<br />
آن‌گونه كه از عنوان اين كتاب برمي‌آيد، وجه طنزنويسي دهخدا موضوع «دخوي نابغه» است اما برخي از آثاري كه در اين مجموعه گردآوري شده‌اند، چندان به دهخداي طنزپرداز و طنز دهخدا مربوط نيستند، سهل است كه در بعضي از اين مقالات و گفت‌وگوهاي بلند، فقط در حد چند سطر و آن هم به طور جانبي به وجه طنزنويسي دهخدا اشاره شده است. با وجود اين، حدود ثلث محتواي اين كتاب به بررسي طنزهاي دهخدا و دهخداي طنزنويس اختصاص يافته كه به نوبه خود غنيمت است (به خصوص مقالاتي چون «دخوي» غلامحسين يوسفي و «دهخدا و طنز سياسي» محمود عنايت) و از ساير مطالب مي‌توان در جهت شناخت بهتر دهخدا و نيز تاريخ مشروطه بهره برد.<br />
گزيده كتاب‌شناسي آخر كتاب و همچنين تصاوير و دستخط‌هايي از دهخدا- كه پس از آن آمده‌اند- به غنايم اين مجموعه افزوده‌اند. ويراستاري دقيق و كيفيت چاپ مناسب نيز از ديگر خصوصيات مثبت دخوي نابغه است.</p>

<p><strong>مشخصات كتاب: </strong>دخوي نابغه (گزيده مقاله‌ها درباره علامه علي اكبر دهخدا)، ولي‌الله دروديان، انتشارات گل‌آقا، چاپ دوم 1384 (چاپ اول 1378)، 316 صفحه، 3000تومان.</p>

<p><strong>روزنامه توفيق و كاكا توفيق، دكتر فريده توفيق</strong><br />
روزنامه توفيق، ديرپاترين و تأثيرگذارترين نشريه طنز ايران است. سابقه انتشار اين روزنامه (كه در حقيقت هيچ‌گاه به صورت روزانه منتشر نشده اما همواره با عنوان «روزنامه توفيق» ناميده مي‌‌شد) به نيم‌قرن مي‌رسد كه از زمان تأسيس آن در سال 1301 خورشيدي تا تعطيلي كامل آن در سال 1351 را شامل مي‌شود. اين نشريه طي اين دوران به صورت منظم منتشر نمي‌شد اما دست‌كم در 14-13 سال آخر عمر آن و پس از آنكه برادران توفيق اداره آن را به دست گرفتند، به سرعت رشد كمي و كيفي كرد و به يك مكتب براي پرورش نسلي از طنزنويسان و خوش‌ذوق و جوان بدل شد. دكتر فريده توفيق- خواهر برادران توفيق كه از نزديك با اين نشريه آشنايي و همكاري داشته است- در كتاب «روزنامه توفيق» خاطرات و مطالبي از دوران پرفراز و نشيب انتشار اين نشريه مشهور را مكتوب كرده است.<br />
اين كتاب در عين آنكه مي‌تواند براي شناخت اثرگذارترين نشريه طنز ايران مفيد باشد اما تحت تأثير شيفتگي شديد نويسنده نسبت به مجله توفيق و وابستگي وي با گردانندگان آن، از حد يك نوشتار بلند تمجيدي فراتر نمي‌رود و نقد و بررسي بي‌طرفانه‌اي از نويسنده يا به قلم ديگران در اين كتاب به چشم نمي‌خورد. گذشته از اين، هيچ انسجام موضوعي و ترتيب تاريخي‌اي در محتواي اين كتاب به چشم نمي‌خورد كه اينها از كارآمدي آن براي پژوهشگران به شدت مي‌كاهد (اين كتاب هم فاقد هرگونه نمايه‌اي است).</p>

<p><strong>مشخصات كتاب: </strong>«روزنامه توفيق و كاكا توفيق»، فريده توفيق، نشر آبي، چاپ دوم 1384 (چاپ اول 1383)، 308 صفحه، 4000 تومان.</p>

<p><br />
<strong>طنزسرايان ايران از مشروطه تا انقلاب، مرتضي فرجيان و محمدباقر نجف‌زاده</strong><br />
البته خیلی بعید می دانم این کتاب را بتوانید در نمایشگاه پیدا کنید، اما پی اش را بگیرید بد نیست. در اين كتاب 2جلدي، بسياري از نويسندگان و شاعراني كه به طور حرفه‌اي يا تفنني در فاصله زماني بين 2 انقلاب بزرگ ايران طنزنويسي كرده‌اند، با ذكر چند نمونه معرفي شده‌اند.<br />
تعدد نام‌ها در اين مجموعه بسيار زياد است (نزديك به 150نفر) و بعضي از طنزنويساني كه شرح حال و آثاري از آنها ذكر شده، صرفا با يك مجله و آن هم با نام مستعار همكاري داشته‌اند؛ به طوري كه حتي براي مؤلفان اين كتاب نيز نام واقعي‌شان به دست نيامده است. احتمالا پشتوانه اصلي اين كتاب، سوابق كاري فراوان مرتضي فرجيان در نشريات طنز ايران، پس و پيش از انقلاب بوده است. مرحوم فرجيان سال‌ها همكار ثابت و رئيس جلسات هفتگي مجله توفيق در پيش از انقلاب و نيز سردبير رئيس هيأت تحريريه مجلاتي چون «خورجين» و «گل آقا» پس از انقلاب بود و از اين رو، با بسياري از طنزنويسان مشهور و نامشهور و قلم آنها آشنايي دارد.</p>

<p>«طنزسرايان ايران از مشروطه تا انقلاب» براي آشنايي عمومي با طنزنويسان ايران مفيد است اما متأسفانه در معرفي هر يك از اشخاص، كار تأليفي چنداني صورت نگرفته و به نقل بريده يا متن كاملي كه خود آن طنزنويس زماني درباره خود نوشته يا ديگران درباره وي نوشته‌اند، بسنده شده است كه همين به يكدستي كتاب شديدا لطمه زده است. هرچند كه جا داشت علاوه بر اين، مؤلفان با دادن اطلاعات انتقادي بيشتر در مورد قلم طنز هر طنزنويس (يا دست‌كم نويسندگان و شاعران مشهورتر) بر غناي اين مجموعه بيفزايند. اما با تمام اوصاف، اين مجموعه در نوع خود تاكنون كامل‌ترين اثري بوده كه براي معرفي طنزنويسان ايران به چاپ رسيده ولي تقريبا نقل كليه آثار از منابع دست اول- به همراه نقل دقيق منبع- صورت گرفته ولي تاكنون اين مجموعه ارزشمند به‌عنوان يكي از منابع مهم بسياري از آثار تأليفي درباره طنز بارها مورد استفاده و استناد قرار گرفته است.<br />
<strong>مشخصات كتاب: </strong>طنزسرايان ايران از مشروطه تا انقلاب (جلد يك و جلد 2)، مرتضي فرجيان- محمدباقر نجف‌زاده بار فروش، چاپ اول 1370- چاپ و نشر بنياد.</p>

<p><strong>طنزپردازان معاصر (مجموعه)</strong><br />
شما که قاعدتا سری به غرفه گل آقا می زنید، چند کتاب جیبی تحت عنوان طنزپردازان معاصر، را بخرید. در هر كدام از اين مجلدها، به زندگي‌نامه و آثار يكي از طنزپردازان معاصر پرداخته شده است. تا به حال 5 جلد از اين مجموعه منتشر شده است كه هر يك به ترتيب به شادروانان ابوتراب جلي، ابوالقاسم حالت، محمدعلي گويا، مرتضي فرجيان و كيومرث صابري فومني اختصاص يافته است و ممکن است امسال جلد ششم که درباره عمران صلاحی است هم به قبلی ها اضافه شده باشد. اتكاي بيش از حد به مجلات گل آقا- به‌عنوان منبع و نيز وجود بعضي مطالب زائد (مثلا آگهي‌هاي تسليت در سوگ طنزپرداز از مقامات كشوري و لشكري تا رئيس فلان اداره يك شهرستان!)- ضعف بزرگ اين مجموعه است كه هر يك از مجلدات را صرفا تا حد چند نمونه كار چاپ شده از يك طنزپرداز در گل آقا تنزل مي‌دهد. هرچند كه جلد پنجم- به قلم صدر و درباره مرحوم صابري- از كيفيت محتوايي بسيار بهتري برخوردار است. </p>

<p><strong>مشخصات كتاب: </strong>جلد اول: ابوتراب جلي، ريتا اصغرپور، انتشارات گل‌آقا، چاپ اول 1382، 8صفحه، 500تومان...<br />
جلد پنجم: كيومرث صابري فومني و گل‌آقا، رؤيا صدر، انتشارات گل‌آقا، چاپ اول 1384، 95صفحه، 900تومان.</p>

<p><strong>كاوشي در طنز ايران؛ سيد ابراهيم نبوي</strong><br />
کل¬کل های گاه و بیگاه ما با جناب داور هیچ ارتباطی با جایگاه ارزشمند آن جناب در طنز معاصر ایران ندارد! نبوی یک پژوهشگر ارزشمند در حوزه طنز است که متاسفانه این وجهه او آنچنان که شاید شناخته شده نیست. شنیده ام که دیگر به کتاب های نبوی اجازه تجدید چاپ نمی دهند، اما امیدوارم "کاوشی در طنز" مشمول این ماجرا نشده باشد. تاكنون 2 جلد از مجموعه «كاوشي در طنز ايران» منتشر شده است، در جلد اول، نبوي به معرفي طنزنويسان معاصر (100سال اخير) ايران پرداخته است؛ به اين صورت كه در هر فصل، پس از ذكر بيوگرافي و معرفي يك طنزنويس، بررسي و نقد كوتاهي از شيوه نويسندگي او، به قلم نبوي نوشته شده و سپس چند نمونه از نوشته‌هاي آن طنزنويس نقل شده است. جلد اول اين مجموعه- به‌رغم شلختگي‌ها و بي‌دقتي‌هاي موجود كه احتمالا حاصل شتاب‌زدگي مؤلف است- باز هم يكي از بهترين آثار براي آشنايي اجمالي با بسياري از طنزنويسان معاصر است؛ خاصه آنكه نبوي، علاوه بر مطالعه اكثر يا تمام آثار هر طنزنويس، با بسياري از ايشان سال‌ها همكار و همنشين بوده و گفت‌وگوهاي خصوصي و تخصصي‌اي با آنها داشته است. با اين حال- چه در نقد و بررسي‌ها و چه در انتخاب طنزنويسان - كار نبوي در اين كتاب بر پايه ذوق و سليقه شخصي است و اين از ارزش كتاب مي‌كاهد.</p>

<p>جلد دوم كاوشي در طنز ايران، اما از دقت و اعتبار بيشتري برخوردار است؛ نبوي اين جلد را به متون طنز كهن پارسي طنزنويسان متأخر اختصاص داده و البته تا دوران مشروطيت پيش آمده است. معرفي‌ها در اين كتاب نسبت به جلد پيشين كامل‌ترند و ميزان نقل نمونه آثار نيز بيشتر و حتي در بعضي موارد (همچون معرفي بي‌بي خانم استرآبادي)- كه آثار طنزنويسان به خاطر برخي مسائل در بازار رسمي كتاب اجازه نشر ندارند- نبوي كوشيده است تا با نقل حداكثري از آثار، تا حدي اين خلأ را نيز جبران كند. در اين كتاب، بعضي نويسندگان و اديباني كه گاه و به طور جنبي هجو و هزل سروده‌اند نيز معرفي و بررسي شده‌اند؛ از جمله سنايي غزنوي، سوزني سمرقندي و سعدي كه در بعضي مواقع معرفي آنها به تطويل بي‌مورد سخن انجاميده و اين به يكدستي كتاب لطمه زده است. به عنوان مثال به‌جاي معرفي سوزني سمرقندي، سرگذشت 30 تن از سلاطين و حاكمان ايران و مردان بزرگ معاصر وي از روي مرجعي ديگر رونويسي شده‌اند كه با توجه به موضوع كتاب، بي‌مورد و ملال‌آور مي‌نمايد اما در مقابل نوشتار ارزشمند نبوي در معرفي طنزسرايان اصفهاني و مكتب اصفهان خواندني است. هر دو جلد موجود فايده نمايه و كتاب‌شناسي هستند.<br />
آنطور که شنیده ام ابراهيم نبوي الان چند جلد ديگر از مجموعه كاوشي در طنز ايران را در دست نگارش دارد كه يكي درباره مكتب توفيق و يكي ديگر درباره ساير طنزنويسان معاصر است. شخصا امیدوارم نبوی در کنار فعالیت های سیاسی کم فایده اش، بیشتر به اتمام این مجموعه بپردازد. اگر این کار را بکند من هم در عوض حاضرم که قول بدهم در همه انتخابات ها شرکت کنم!</p>

<p><strong>مشخصات كتاب:</strong> كاوشي در طنز ايران (1)، ابراهيم نبوي، جامعه ايرانيان، چاپ سوم 1378 (چاپ اول 1379)، 468صفحه، 1500تومان.<br />
كاوشي در طنز ايران(2)، ابراهيم نبوي، جامعه ايرانيان، چاپ اول1380، 518 صفحه، 2500تومان.</p>

<p><strong>كتاب طنز (حوزه هنری)</strong><br />
از سال 1383 تاكنون در اواخر هر سال، «دفتر طنز»- وابسته به حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي- كتابي به نام «كتاب طنز» منتشر مي‌كند كه تفاوت عنوان هر كدام با ديگري، تنها در شماره‌اي است كه از يك شروع شده و تاكنون - زمان نگارش اين نوشتار- به 3 رسيده است. در هر يك از اين كتاب‌ها، مقالات و يادداشت‌هايي درباره طنز يا طنزنويسان، به قلم نويسندگان گوناگون منتشر مي‌شود. بعضا آثار تأليفي يا ترجمه‌اي مستقل طنز نيز در كتاب طنز چاپ مي‌شوند اما غلبه با مقالات يا گفت‌وگوها «درباره طنز» است.<br />
صفحه‌آرايي هر كدام از اين كتاب‌ها شبيه مجلات است ولي در حقيقت هر كدام يك كتاب هستند. اهميت اين موضوع در نحوه توزيع است كه به اين ترتيب، توزيع آنها در حوزه توزيع كتاب و نه توزيع مطبوعات قرار مي‌گيرد. همين امر و عدم توجه و پيگيري مطلوب توزيع اين مجموعه، بسياري از علاقه‌مندان را از دسترسي به آنها محروم كرده است. بيشتر نويسندگان و مترجماني كه آثار آنها «كتاب طنز» را تشكيل مي‌‌دهند از نام‌آوران عرصه طنز معاصر ايران هستند.</p>

<p><strong>مشخصات كتاب:</strong> كتاب طنز(1) به اهتمام سيد عبدالجواد موسوي، انتشارات سوره مهر، چاپ اول 1384، 183 صفحه، 2000تومان<br />
كتاب طنز (2) به اهتمام سيد عبدالجواد موسوي، انتشارات سوره مهر، چاپ اول 1384، 229صفحه، 2600تومان<br />
كتاب طنز (3) به اهتمام سيد عبدالجواد موسوي، انتشارات سوره مهر، چاپ اول 1385، 171 صفحه، 2000تومان</p>

<p><strong>گفتار طرب‌‌انگيز، عمران صلاحي</strong><br />
شیرین نویسی، یکی از بارزترین خصوصیات مرحوم صلاحی است. تاكنون در مقالات و كتاب‌هاي گوناگوني به طنز سعدي پرداخته شده است اما گفتار طرب‌انگيز صلاحي- كه با كاريكاتورهاي غلامعلي لطيفي، طرب‌انگيزتر شده است- شيرين‌ترين آنهاست. اين كتاب حاصل برخي برنامه‌هاي راديويي مرحوم صلاحي و نيز مقالات او درباره طنز در بوستان و گلستان است و همچون هميشه نشر شيرين و طنزآميز خود صلاحي هم در آن موج مي‌زند. صلاحي ابتدا طنز در بوستان و سپس به طور مفصل‌تر طنز در گلستان سعدي را مورد بررسي قرار داده است. مطالب اين كتاب كاملا به‌هم پيوسته‌اند و در هر بخش، مطالب و نكات طنزآميز در يك باب نقل و مورد بررسي قرار گرفته و سپس به باب بعدي وارد شده است. صلاحي ضمن نشان دادن ظرايف نثر و نظم سعدي در زمينه طنز و شوخ‌طبعي خود نيز خوش‌ذوقي فراوان كرده؛ تا آنجا كه علاوه بر ارزش‌هاي پژوهشي «درباره طنز» اين كتاب كوچك، به‌عنوان يك اثر مستقل طنز مي‌تواند ارزيابي شود.</p>

<p><strong>مشخصات كتاب:</strong> گفتار طرب‌انگيز (طنز سعدي در گلستان و بوستان)، عمران صلاحي، انتشارات گل‌آقا، چاپ اول 1385، 95صفحه، 1800تومان</p>

<p><br />
</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>شلیک کن آقای نبوی!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.debsh.com/archives/2008/04/26/003022.html" />
    <modified>2008-05-04T06:53:16Z</modified>
    <issued>2008-04-26T23:17:02+03:30</issued>
    <id>tag:www.debsh.com,2008://1.3022</id>
    <created>2008-04-26T18:47:02Z</created>
    <summary type="text/plain">آقای نبوی عزیز عهد کرده بودم که درباره چیزهایی که به من مربوط نیست، برای کسانی که ارتباطی ندارم چیزی ننویسم. به خصوص درباره مسائل بودار که به راحتی ممکن است آدم را به جاهای بی ربطی بکشاند. ولی چه...</summary>
    <author>
      <name>farjami</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>1.note</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.debsh.com/">
      <![CDATA[<p>آقای نبوی عزیز عهد کرده بودم که درباره چیزهایی که به من مربوط نیست، برای کسانی که ارتباطی ندارم چیزی ننویسم. به خصوص درباره مسائل بودار که به راحتی ممکن است آدم را به جاهای بی ربطی بکشاند. ولی چه می شود کرد؟ لازم است آدم گه گاهی عهد شکنی کند. شما در مطالبتان بارها و بارها به بهانه نقد &quot;تحریمی ها&quot;، به کسانی که در انتخابات شرکت نمی کنند تاخته اید. شما اینگونه استدلال می کنید که در هر انتخاباتی و با هر تعداد گزینه های تایید صلاحیت شده ای، بالاخره کسانی هستند که از رقبایشان بهترند، یا دست کم زیانشان کمتر است، در نتیجه ما باید در شرکت در انتخابات، بهترها را انتخاب کنیم یا دست کم مانع از انتخاب بدترها بشویم. حرفیست کاملا منطقی، اما الزاما درست نیست. در ادامه توضیح می دهم چرا. پیش از هر چیز من فکر می کنم شما با یکسان انگاشتن &quot;تحریمی ها&quot; با &quot;کسانی که رای نمی دهند&quot; دچار اشتباه عمیقی هستید. تحریمی ها کسانی هستند که در هر شرایطی (دست کم با وجود جمهوری اسلامی) رای نمی دهند و در بدون در نظر گرفتن نحوه رای گیری در هیچ انتخاباتی شرکت نمی کنند. من هرچند که بر اساس ارزش های انسانی برای رای و اندیشه تحریمی&not;ها به اندازه بقیه حرمت قائلم اما نه تحریمی هستم و نه تحریمی ها را تایید می کنم. در بسیاری از مواقع هم با استدلال هایی نظیر همین استدلال شما با آنها مخالفت بحث و مخالفت کرده&not;ام. مثلا در انتخابات ریاست جمهوری من فعالیت های زیادی کردم تا این دوستان را مجاب کنم که انتخاب شدن هاشمی یا به عبارت دقیقتر انتخاب نشدن احمدی نژاد به سمت رئیس جمهوری خیلی برای مملکت مفیدتر از گزینه مقابل است، اما این دوستان غالبا فرقی بین این ها نمی دیدند. بعضی هایشان حتی الان هم نمی بینند. در انتخابات شورای شهرها هم که نسبتا با نظارت ها و رد صلاحیت های محدود کننده&not;ی کمتری برگزار می شود این دوستان باز همان عقیده را داشتند و احتمالا در انتخابات های بعدی هم شرکت نخواهند کرد. اینها تحریمی ها هستند. اما هر کسی که رای نمی دهد الزاما تحریمی نیست. صرفنظر از کسانی که به خاطر تنبلی و مسائلی از این دست در انتخابات شرکت نمی کنند (و مورد بحث ما نیستند)، آدم های بسیاری هستند که پیش از هر انتخاباتی، دقیقا شرایط آن را می سنجند و بعد تصمیم می گیرند که رای بدهند یا نه. این ها به خودشان و رایشان احترام می گذارند و اگر فکر کنند به هر دلیلی از آنها قرار است سواستفاده شود، پا پس می کشند. اینها بر خلاف تحریمی ها هستند، یعنی از پیش تصمیم نگرفته اند که در هیچ انتخبات شرکت نکنند؛ اما ممکن است تصمیم بگیرند در یک انتخابات شرکت نکنند، و در اینصورت در تصمیمشان از تحریمی ها هم ثابت قدم ترند. در مورد این گروه استدلال عقلانی شما جواب نمی دهد و به هیچ وجه نمی توان به صرف منطق آنها را محکوم کرد. منطق به راحتی ممکن است با شرافت و انسانیت در تضاد باشد و آنچه که اهمیت بیشتری دارد البته انسانیت و شرافت است. می گویید نه؟ مثالی می زنم: فرض کنیم شما گرسنه اید. فرض کنیم شما آنقدر گرسنه اید که دارید می&not;میرید. استدلال عقلانی و حتی براهین شرعی حکم می کند که هر جوری شده غذایی بیابید تا از مرگ برهید؛ حتی اگر شده با گوشت مردار. در چنین شرایطی حتی ازمسائلی مثل بهداشت هم می توان صرفنظر کرد، چون اگر عدم رعایت بهداشت بیماری های احتمالی را در پی داشته باشد، اما ادامه گرسنگی مرگ قطعی شما را باعث خواهد شد. حالا من از شما می پرسم: آیا شما پیشاپیش و بر اساس براهین عقلی می&not;توانید در مورد خودتان حکم به خوردن غذا &quot;تحت هر شرایطی&quot; کنید؟ اگر تنها غذای یافت شده، لقمه آدم پست فطرتی باشد که با تحقیر و توهین به سوی شما پرتاب کند تا مدیون خودش سازدتان و به خاطر آن عمری حرمت شما را لگدمال کند، باز هم حاضرید آن غذا را بخورید؟! پر حرفی نکنم آقای نبوی عزیز. برای ذکر این تذکر و گفتن این چند کلام منتظر ماندم تا انتخابات دور دوم هم تمام شود و خدای ناکرده حرف های من خللی در تلاش های قلمی تحسین برانگیز شما در تشویق شهروندان به شرکت در انتخابات ایجاد نکند. کاری به شکست اصلاح&not;طلبان و احتمال تقلب در انتخابات و این چیزها کاری ندارم. فقط این را می خواهم بگویم که با همان طرز فکر، بعضی از دوستان من در بعضی از انتخابات ها شرکت نمی کنند و تمام استدلال های شما برای تشویق آنها به شرکت در انتخابات بر روی آنها بی اثر است. چون بعضی وقت&not;ها انتخاب&not;هایشان را آنقدر دیگران محدود می&not;کنند که عملا بی انتخاب می شوند. چون همانقدر نسرین سلطان خواه نماینده آنها نمی تواند باشد که علیرضا محجوب. چون این&not;ها کسانی هستند که با تمام عشقی که به زندگی و زنده ماندن دارند، اگر لوله هفت تیر را روی شقیقه شان بگذارند و مجبورشان کنند که از بین دو تا، یکی را انتخاب کنند، قاطعانه خواهند گفت: شلیک کن! .</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>گریه مرده شورها</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.debsh.com/archives/2008/04/23/003021.html" />
    <modified>2008-04-23T06:12:29Z</modified>
    <issued>2008-04-23T10:35:21+03:30</issued>
    <id>tag:www.debsh.com,2008://1.3021</id>
    <created>2008-04-23T06:05:21Z</created>
    <summary type="text/plain">من چند مدتیست که به جای حرص خوردن از دست احمدی نژاد و دولتش، نشسته ام و با هیجان به ماجراهای عجیبی که هر روز با شتاب بیشتری حادث می شوند نگاه می کنم. مثلا در طول همین چند روز...</summary>
    <author>
      <name>farjami</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>1.note</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.debsh.com/">
      <![CDATA[<p>من چند مدتیست که به جای حرص خوردن از دست احمدی نژاد و دولتش، نشسته ام و با هیجان به ماجراهای عجیبی که هر روز با شتاب بیشتری حادث می شوند نگاه می کنم. مثلا در طول همین چند روز گذشته، سخنرانی تاریخی احمدی نژاد در قم که علاوه بر همه قبلی ها و سایر قوا، حتی دولت خودش را هم متهم کرد تا شخص خودش را تبرئه کند و همینطور اتهام رشوه 5 میلیارد دلاری به کسی که سالها فرمانده جنگ بوده، نامه تند و توهین آمیزش به رئیس قوه مقننه و کنار گذاشتن دو وزیرِ مرتبط با رهبری واقعا موضوعات جذابی هستند که سرگرم کننده هستند.<br />
من مطمئن هستم اگر در هر سال یکی از این اتفاقات در یکی از کشورهای اسکاندیناوی می افتاد، اینقدر آمار خودکشی در میان مردم آنجا بالا نبود و از شدت بی حوصلگی و کسالت آنها کاسته می شد. به همین جهت اگر بحث تبعات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بعضی سرگرمی ها نبود، حتما آنها از ما تقلید می کردند؛ ولی گویا اکثر مردم جهان ترجیح می دهند حوصله شان سر برود تا اینکه مثلا اقتصادشان ویران شود!</p>

<p>بگذریم. به نظرم حرفهای دانش جعفری که در مراسم تودیع خود گفته، اهمیت بسیاری دارد. دانش جعفری از اعضای نسبتا درست و حسابی کابینه احمدی نژاد، مرتبط با رهبری و کم حرف و جنجال گریز است. <br />
او در مراسم تودیعش چیزهایی گفته که به نظرم بسیار تامل برانگیز است. البته بسیاری از افشاگری های او را ما قبل از این هم می دانستیم اما اینکه این حرفها از دهان همچین آدمی درآید و بعد به طور رسمی در خبرگزاری ها (آنهم فارس!) منتشر شود اهمیت خاصی دارد.</p>

<p>وقت کردید همه گزارش سخنرانی را بخوانید. فرازهایی از حرف های دانش جعفری که به نظر من اهمیت خاصی دارد را در زیر دستچین کرده ام. به نظر من با این حجم مشکلات روز افزون، مدیریت نالایق و دشمن سازی داخلی که یک بنده خدایی ادامه می دهد، تنها راه نجاتش یک فرافکنی بسیار بزرگ است. چیزی در حد <em><strong>جنگ</strong></em>!</p>

<p><br />
<blockquote>در طرح مربوط به <strong>انحلال سازمان برنامه</strong> هم ديده بودم كه اين اقدام حساب شده نبود و جز ايجاد سرخوردگي و ياس براي كاركنان اين سازمان عظيم اثر ديگري نداشت.<br />
از ويژگي‌هاي ديگر اين دوره هيجاني اين بود كه <strong>هر كس</strong> به خود اجازه مي‌داد در مسايل كلان اقتصادي كشور دخالت كند. نمي‌دانم چه فايده‌اي از اين كار مي‌بردند.</p>

<p><br />
يك بار آقاي دكتر <strong>رحيمي</strong> رئيس كل ديوان محاسبات (سرپرست فعلی و احتمالا وزیر پیشنهادی وزارت کشور)در يك مصاحبه داخلي - خارجي اعلام نمود كه يكي از قراردادهاي نفتي كه در دولت قبل منعقد شده است، مساله‌دار است و لذا بايد اين قرارداد را كه 20 ميليارد خسارت به كشور مي‌زند لغو شود. هم من و هم وزير نفت جداگانه با ايشان صحبت كرديم و گفتيم اين نحوه رفتار شما با قراردادهاي بين‌المللي حيثيت ما را زير سوال مي‌برد و ديگر در بستن قراردادهاي جديد به ما اعتماد نمي‌كنند. اگر اشكالي وجود دارد بايد آن را رفع كرد و نه اينكه با مصاحبه مطبوعاتي هو و جنجال راه بياندازيم. از طرف ديگر دليلي وجود ندارد كه قبل از اينكه اين پرونده رسيدگي شده باشد و حكمي صادر شده باشد اين بحث‌ها رسانه‌اي شود. ايشان خيلي ساده گفت:<strong> من از شما دستور نمي‌گيرم، </strong>بعد از آن با هيات رئيسه مجلس صحبت كردم و خوشبختانه آنها با روش‌هاي خود، فتيله اين بحث را پائين آوردند. به نظرم مي‌رسد ريشه اين هيجانات برمي‌گردد به يكسري اطلاعات كارشناسي نشده يا پردازش نشده كه بدون بررسي به مراجع بالاتر مي‌رسد.</p>

<p><br />
به قرار اطلاع در قسمت <strong>بازرسي رئيس جمهور</strong> افرادي نفوذ كرده بودند كه جزو <strong>ناراضي‌هاي دستگاه‌ها</strong> بودند. عده‌اي هم بودند كه صلاحيت پذيرش شغل را نداشتند. بطور مثال <strong>معاون اقتصادي بازرسي يك دامپزشك</strong> بود. قاعدتا اشراف او به مسايل اقتصادي نمي‌تواند بالا باشد. اين افراد با دسترسي محدودي كه داشتند، به خود اجازه مي‌دادند در مسايل پيچيده گزارش تهيه كنند و با دسترسي آساني كه به مقام بالا داشتند، ذهنيت كارشناسي نشده خود را منتقل كنند. اينها مديران بالاي دستگاه‌هاي اجرايي، حتي وزرا را نيز كه منتخب مجلس رئيس جمهوربودند و از مجلس راي اعتماد گرفته بودند، به راحتي زير سوال مي‌بردند و در موارد بسياري باعث شكل‌گيري مديريت دوگانه يا موازي در دستگاه .</p>

<p><br />
البته تهيه اين نوع گزارشات فقط مختص بازرسي رئيس جمهور نبود و از اشخاص درون دستگاه‌ها هم استفاده مي‌شد. گاهي با تشويق و گاهي هم با تهديد. ولي ويژگي همه اين گزارشات اين بود كه با رئيس دستگاه مشورت نمي شد و به يكباره تصميم بر علني شدن گزارش مي‌گرفتند: يك بار نامه آورند كه كليه مديران شعب خارجي بانكها به دليل اينكه بازنشسته هستند بايد بركنار شوند .كي؟ موقعي كه تحريم بانكي شروع شده بود! يكبار نامه آوردند كه گروهي از مديران سطح مياني بانكها به دليل حرف گوش نكردن بايد بركنار شوند. از شش ماه قبل فشار براي بركناري بي‌دليل آقاي درخشنده اين جانباز فعال كه الحق نقش برجسته‌اي در بازسازي بانك سپه شروع شد ولي من همه اينها را عليه منافع ملي مي‌دانستم و لذا همكاري نكردم.</p>

<p><br />
<strong>فشار بيمه ايران، </strong>از ناحيه ديگر اعمال شد. يك گزارش ساده در مورد تخلف مديران قبلي بيمه ايران كه در دوره من هم نبود، به زودي تبديل به يك مسئله ملي شد و بعد جمع كردن موضوع چقدر نيرو برد!</p>

<p><br />
در همين سخنراني اخير قم نيز كه بازتاب وسيعي داشت، ريشه‌هاي اين نوع گزارشات غيركارشناسي كه بدون چك كردن به مراجع بالاتر رسيده به راحتي قابل مشاهده است. در جلسه دولت با جناب آقاي دكتر صحبت كردم و گفتم طرح اين بحث‌ها به كشور آسيب مي‌رساند.</p>

<p><br />
ايشان گفتند منظور من اين بوده كه مشكلات نظام‌هاي مالياتي، گمرك و بانك را بشكافم و قصد ديگري در كنار نبوده است. با اين حال وقتي بعدا به مطلب دقيق شدم، همان نگراني كه داشتم، بيشتر شد. اولا هيچ يك از روساي گمرك، ماليات و يا دخانيات از مسايل مطروحه با خبر نبودند و ايرادات اشاره شده جملگي قابل خدشه است.</p>

<p><br />
به طور مثال همه مي‌دانند كه در حال حاضر واردات سيگار در كشور كاملا آزاد است و هيچ امتياز انحصاري به كسي داده نشده است. 21 شركت بزرگ و كوچك، بازار واردات رسمي سيگار ايران را در اختيار دارند و در سال 1386 حدود 300 ميليون يورو واردات داشته‌اند. چطور ممكن است فردي براي گرفتن مجوز واردات سيگار كه هيچ مانعي هم براي آن وجود ندارد، حاضر باشد <strong>5 ميليارد حق حساب</strong> بدهد؟! اين بحث منطقي به نظر نمي‌رسد! </p>

<p>در طول اين دوره هر قدر من و بانك مركزي تلاش كرديم اين دوست صميمي و دوست داشتني مان جناب آقاي دكتر <strong>جهرمي</strong> را كه اخيرا از حوزه سياسي وارد فعاليت‌هاي اقتصادي شده، متقاعد كنيم كه <strong>چاپ اسكناس براي ايجاد اشتغال </strong>مفيد نيست، اماموفق نشديم. </blockquote></p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>سوءِ تفاهم ممنوع!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.debsh.com/archives/2008/04/20/003018.html" />
    <modified>2008-04-20T05:53:38Z</modified>
    <issued>2008-04-20T10:16:31+03:30</issued>
    <id>tag:www.debsh.com,2008://1.3018</id>
    <created>2008-04-20T05:46:31Z</created>
    <summary type="text/plain"> (جادهء سبزوار- شاهرود، کیلومترِ 10) توجه: تمام حقوق مادی و معنوی این نوشته متعلق به محمود فرجامی است و هرگونه سواستفاده از آن تعقیب قانونی در پی خواهد داشت....</summary>
    <author>
      <name>farjami</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>photo</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.debsh.com/">
      <![CDATA[<p><img alt="kaskan.jpg" src="http://www.debsh.com/pic/kaskan.jpg" width="420" height="556" /></p>

<p>(جادهء سبزوار- شاهرود، کیلومترِ 10) </p>

<p><strong>توجه:</strong> تمام حقوق مادی و معنوی این نوشته متعلق به محمود فرجامی است و هرگونه سواستفاده از آن تعقیب قانونی در پی خواهد داشت.</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>غم زمانه خورم یا دِماغ یار ؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.debsh.com/archives/2008/04/19/003017.html" />
    <modified>2008-04-18T21:00:11Z</modified>
    <issued>2008-04-19T00:35:24+03:30</issued>
    <id>tag:www.debsh.com,2008://1.3017</id>
    <created>2008-04-18T20:05:24Z</created>
    <summary type="text/plain">آقای جامی عزیز نیم ساعتی از نیمه شبِ شب شنبه گذشته و من سخت خوابم می آمد. متوجه شدم که یادداشت جدیدی نوشته اید، گفتم این را بخوانم و بعد بخوابم. خواندم و خواب از سرم پرید! مهدی جان راستش...</summary>
    <author>
      <name>farjami</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>people</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.debsh.com/">
      <![CDATA[<p><em>آقای جامی عزیز<br />
نیم ساعتی از نیمه شبِ شب شنبه گذشته و من سخت خوابم می آمد. متوجه شدم که <a href="http://sibestaan.malakut.org/archives/2008/04/post_639.shtml">یادداشت جدیدی</a> نوشته اید، گفتم این را بخوانم و بعد بخوابم. خواندم و خواب از سرم پرید!</p>

<p>مهدی جان<br />
راستش با خواندن این متن خیلی برایت نگران شدم. البته از مدتی پیش که شروع به سفرنامه نوشتن کردن کمابیش نگرانت بودم، اما امشب یقین کردم که باید بیشتر نگرانت باشم.<br />
متاسفانه یکی از علائم آن چیزی که من شدیدا نگرانم که تو مبتلا به آن شده باشی، همین است که به حرف دوست نگرانت گوش نکنی. منتها چون من دلم رضا نمی دهد که فقط به دعا و نذر و نیاز برای تو اکتفا کنم، یادداشت اخیرت را با اندکی تاکید و چند پرانتز در اینجا کپی می کنم تا شاید تلنگری زده باشم. بالاخره انسان به امید زنده است.</em></p>

<p><strong><a href="http://sibestaan.malakut.org/archives/2008/04/post_639.shtml">سرو ناز رم</a></strong><br />
در یک روز آفتابی با حمید صدر (نویسنده برجسته ایرانی در اتریش) به خرابه های رم سر زدیم و به <strong>آبادی پاپ</strong> <em>(پاپ: (در حالی که بیل به دوش از سر زمین بر می گردد با لهجه تربت جامی از دور فریاد می زند): اوهوی... حاج مهدی آقا اوهوی... یَک امشو رِ خدی ما بمان، ننه فرانچسکو رِ ورموگم یک اوگوشتی تیار کنه...) </em>در واتیکان. واتیکان همه آن چیزی را با خود دارد که سلطنت های شرقی و غربی دارند و داشته اند: زرق و برق و به رخ کشیدن عظمت سایه های خداوند در زمین. برای من فقط معماری اش جذاب بود بخصوص پایه های متعدد دالان دایره دور کاخ واتیکان. <strong>تخت جمشیدی آباد را می مانست.</strong> <em>(شاه هخامنشی به امپراطور روم: بی پدر، حالا دیگه از روی ما کپی می زنی؟)</em></p>

<p>اولین چیزی که در رم جلب نظر می کرد درختان سرو بود و <strong>کاجهایی چه بلند</strong>. <em>(سهراب سپهری: منم می خواستم همینو بگم)</em> انگار که در <strong>شیراز اروپا </strong>باشی <em>(حافظ: ئه منم که می خواستم همینو بگم!). </em>هر دو درخت از همان جنس که در باغ ارم شیراز هست. سر حوض باغ این دو گونه درخت سر در آغوش هم دارند. سالها پیش یک عکس یادگاری از آنها گرفته ام. <strong>هر دوی اینها آمده اند و خود را رسانده اند به رم.</strong> <em>(دینگ دینگ: کاج ها و سروهای عزیز، با هواپیمایی نبات ایرتور، آسان سفر کنید! پروازهای درخت بَر ما در سه کلاس، جنگلی، بیشه ای و باغچه ای همه روزه از شیراز به واتیکان در دو نوبت صبح و بعد از ظهر؛ با باغبانینگ رایگان شامل آب و کود و هرس!)</em> الا اینکه قد سرو به آن بلندی نیست گرچه آن کاج به همان بلندا ست. داستان سرو را درست نمی دانم چطور باید بخوانم. سرو از درختان قدیم و مقدس ایران است. اما درخت مدیترانه ای هم هست. اما <strong>اینهمه شباهت بین رم و شیراز معنادار است</strong> (به قول رضازاده: ابلفضل!). <strong>باید بیژن دستگیری کند</strong> (چی را؟ شباهت معنا دار میان رم و شیراز را یا قداست سرو را یا خواهر خواندگی سروَکی میان این دو را یا شیراز اروپا بودن مر رم را؟) که شبی دراز با ما نشست و فردایش ما در غربت رم نتوانستیم درست <strong>خود را از آب و گل درآوریم </strong> <em>( عزیز جان! معمولا بعد از چند ماه همنشینی در شبهای دراز و 9 ماه انتظار، بعد از چند سال، بچه را از آب و گل در می آورند، آنوقت شما فقط یک شب با آقای صدر می نشینید و بعد می خواهید خودتان را یک روزه از آب و گل درآورید؟! به قول اسدالله میرزای دایی جان ناپلئون: ایشان چه معجونی می خورد که اینقدر دیو سیرت شده؟) </em>که دوباره با او تماس بگیریم و عصری را با هم بگذرانیم. بی دیدار مجدد برگشتیم. <em>(الحمد لله!)</em></p>

<p>رم بهتر از آنی بود که تصور می کردم. <strong>شهری که می تواند به زیبایی خود فخر کند و به پاریس و پراگ ناز بفروشد</strong> <em>(پراگ: آره می گفتم پاریس خانوم جون... به قول خواهر شوورم افاده ها طبق طبق سگا یه دورش وق و وق!... نمی دونی از وقتی این حاج مهدی آقا چارکلوم از این رم ندیدپدید تعریف کرده چه عشوره ای میاد! حالا خوبه خدا خرو می شناخت بهش شاخ نداد؛ این اگه ایفل شما رو می داشت چه می کرد با ما! واه واه، خدا به دور!)</em> یک باغ بزرگ و متنوع و زنده با ساختمانهای آباد و با خرابه هایی که مثل تابلوهای حجمی بر در و دیوار شهر کوبیده شده باشند. <strong>اگر رم تهران بود حتما برمی گشتم در آنجا زندگی کنم! </strong> (انجمن خاله های خواهان تغییر جنسیت: آمــــــیــــن!) رم تهران تمیز و پالوده و بی آزار است. و با همان مردمان کمابیش. خصلت های مدیترانه ای و شرقی رمی ها کاملا آشکار است. <strong>آنها می توانند آینده ما باشند.</strong> <em>(تکبیر!) </em>گرچه می دانم آینده ما شبیه هیچ مردم دیگری نیست.</p>

<p><strong>رم میان استبداد شرقی و آزادی دموکراتیک جمع زده است.</strong> <em>( و هذا البعثة الاسلامية الي البلاد الافرنجية من سیدنا مهدی الموذن الجامی)</em> تعداد احزاب در انتخابات که از اتفاق همان روز در جریان بود که ما آنجا بودیم بیشتر از تعداد احزاب در ایران است! تعدد و تکثری که نشانه نوعی بیماری شرقی است انگار. ادب تحکم و پیروی از هرم قدرت هم زیاده توی ذوق می زند. کمی تا قسمتی اش آمریکایی می نماید. اخلاق پدرخوانده ای ایتالیا را زیر نگین دارد. </p>

<p>کشف آخر من در رم این بود که این مردم زعفران هم دارند و زعفران می کارند. چه حظی کردم! <strong>اینها نشانه های وطن من است که در میانه دریای مدیترانه می یابم.</strong> <em>(نجات غریق اولی به دومی: ای وای باز حاج مهدی جامی آمد... من آخرش هم نفهمیدم این بنده خدا از میانه دریای مدیترانه چی می خواد که تا می رسه می پره اونجا... بدو اون تیوپ نجات رو بیار!) </em>اما با خود فکر می کنم با کدام غذا زعفران به کار می برند؟ یاد مادرم می افتم و همه آن سفره هایی که از شور و شیرین اش به زعفران امیخته بود. آدمی همه جا به دنبال وطن خود است. <em>(حالا چه لندن، چه آمستردام، چه قاهره، چه واتیکان و چه حتی مشهد و تهران!)</em><br />
</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>چنین ترجمه کنند بزرگان! (گفتگو با نجف دریابندری)</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.debsh.com/archives/2008/04/14/003014.html" />
    <modified>2008-04-14T17:58:07Z</modified>
    <issued>2008-04-14T22:09:14+03:30</issued>
    <id>tag:www.debsh.com,2008://1.3014</id>
    <created>2008-04-14T17:39:14Z</created>
    <summary type="text/plain">شب یلدایی که گذشت، همیشه به یادم خواهد ماند. آن شب، آقای دریابندری میهمان ما بود. البته نه در خانه، بلکه در موسسه همشهری. از همان اول که طرح پرونده طنز برای مجله خردنامه را مطرح کردم، گفتگو با آقای...</summary>
    <author>
      <name>farjami</name>
      
      
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.debsh.com/">
      <![CDATA[<p>شب یلدایی که گذشت، همیشه به یادم خواهد ماند. آن شب، آقای دریابندری میهمان ما بود. البته نه در خانه، بلکه در موسسه همشهری. از همان اول که طرح پرونده طنز برای مجله خردنامه را مطرح کردم، گفتگو با آقای دریابندری در نظرم بود. البته پیدا کردن و دعوت ایشان برای گفتگو کار سختی بود، اما بالاخره انجام شد.</p>

<p>طنزنويسي هيچ‌گاه پيشه و كار تمام‌وقت نجف دريابندري نبوده اما كيفيت كارهاي او چنان بالاست كه فقط با ترجمه يك كتاب و نوشتن چند سفرنامه كوتاه نه فقط شهرت بسيار بلكه تأثير عميقي در حوزه طنز گذاشته است.</p>

<p>«چنين كنند بزرگان» بي‌شك شاهكار ترجمه يك اثر طنز به زبان فارسي و متني آن‌چنان لطيف و روان و نمكين است كه حتي اگر چنان كه برخي مدعي‌اند- و دريابندري رد مي‌كند- چنين كتابي يا شخصي به‌نام «ويل كاپي» وجود نداشته باشد، باز هم به ارزش آن لطمه‌اي وارد نمي‌شود.</p>

<p>آقای اسدالله امرایی، مترجم زبردست آثار طنز در این گفتگو شرکت داشتند و مصاحبه را به خوبی اداره کردند که از ایشان خیلی سپاسگزارم.اين گفت‌وگو درباره «چنين كنند بزرگان» و ظرايف ترجمه آثار طنز است كه صریحترین پاسخ آقای دریابندری در مورد وجود شخصی به نام ویل کاپی و کتابش را در خود دارد. آقای دریابندری در این مصاحبه اعترافی هم می کند که برای کنجکاوان داستان چنین کنند بزرگان حتما جالب است. راستی تا یادم نرفته بگویم که در انتهای گفتگو که شروع به گپ زدن کردیم آقای دریابندری گفتند که یکی از اولین افرادی بوده اند که در ایران از کامپیوتر استفاده کرده اند و هنوز هم برای کارهایشان از این ابزار استفاده می کنند. قابل توجه نویسندگانِ میخ و چکش پسندی که با داشتن 40 سال سن، خود را پیرتر از آن می دانند که به سراغ کامپیوتر بروند!</p>

<p>--------------------------------</p>]]>
      <![CDATA[<p><strong>فرجامی: </strong>آقاي دريابندري، هر موقع بحث ترجمه آثار طنز به زبان فارسي مطرح مي‌شود، ذكر خيري هم از «چنين كنند بزرگان» مي‌شود و با اينكه چندين دهه از ترجمه آن توسط شما مي‌گذرد، هنوز هم جزو بهترين و خواندني‌ترين آثار طنز فارسي است. اصولا نمي‌توان بحث ترجمه طنز به زبان فارسي را مطرح كرد و حرفي درباره اين كتاب نزد. البته عده‌اي هم هستند كه معتقدند اصولا «چنين كنند بزرگان» نوشته خود شماست و شخصي به نام «ويل كاپي» وجود ندارد. اگر موافقيد ابتدا راجع به اين مطلب صحبت كنيم.</p>

<p><strong>دریابندری: </strong>ماجرا به بيش از 30 سال پيش برمي‌گردد. بنده مشغول خواندن اين كتاب بودم كه آقاي شاملو كه آن زمان مجله خوشه را درمي‌آورد، يك روز آمد و گفت: مطلبي براي چاپ در مجله بده. گفتم: اتفاقا من دارم كتابي مي‌خوانم؛ ممكن است به دردتان بخورد. منتها اين يك طنز آمريكايي است و زياد به درد خواننده فارسي نمي‌خورد و مستلزم تغييراتي است. گفت: هر كاري بايد انجام بدهي انجام بده و مطلب را به ما برسان. بنده قسمتي از آن را ترجمه كردم و ديدم كه اين ترجمه به درد خواننده فارسي زبان نمي‌خورد. خلاصه اين كتاب را كنار گذاشتم ولي آقاي شاملو از من مطلب مي‌خواست. بنده هم بر اثر ناچاري نشستم و شروع كردم به تغيير دادن آن كتاب و مطلبي شد كه با آنچه بود متفاوت بود، و آن را براي شاملو فرستادم. او هم نگاه كرد و اجازه خواست تا تغييراتي در آن بدهد. من موافقت كردم و او هم تغييراتي داد و در مجله چاپ كرد. بعد از چاپ متوجه شدم تغيير و تصرف او خنك و بي‌مزه است. نهايتا 7 الي 8  مطلب را در ادامه ترجمه كردم كه مجددا شاملو تغيير و تصرفاتي در آن انجام داد و چاپ كرد. بعد فراموش شد و مجله هم بسته شد. يك جواني بود آن زمان كه خيلي بااستعداد بود و در انتشارات جديدي كار مي‌كرد؛ پيشنهاد داد كه اين كتاب را چاپ كنم. مطلب را دوباره بازنگري كردم و چاپ كردم و موفق شد.</p>

<p><strong>امرايي:</strong> خودتان شايع كرده بوديد كه شخصي به نام ويل كاپي وجود ندارد. درست است؟</p>

<p><strong>دريابندري: </strong>شاید. دليلش اين است كه طنز متعلق به فرهنگ‌هاي مختلف است؛ يعني فرهنگ ايراني طبعا طنز ايراني مي‌خواهد. طنز آمريكايي چيز ديگري است. گفتم؛ مطلبي كه من قبلا ترجمه كردم به درد نمي‌خورد و بعد دوباره آن را ويرايش كردم كه كتاب خيلي تغيير كرد. غالبا خوانندگان فكر مي‌كنند كه نويسنده هم شوخي است</p>

<p><strong> فرجامی: </strong>ولي ويل كاپي كه وجود دارد؟</p>

<p><strong>دريابندري: </strong>بله وجود دارد.</p>

<p><strong>امرايي:</strong> من كتاب‌هاي ديگري از او خوانده‌ام؛ در 2 مجموعه طنز از طنزهاي دهه 30، 6 ـ 5 تا از كارهاي ويل كاپي وجود دارد. من يك مجموعه دارم به نام گنجينه طنز آمريكا که در آن مجموعه 8 كار از ويل كاپي هست.ضمن اینکه اگر به ويكی پديا مراجعه كنيد و ويل كاپي را سرچ كنيد تاريخ تولد و مرگش را نوشته و كتاب‌شناسي او هم موجود است.</p>

<p><strong>دريابندري: </strong>بله، وجود دارد. به هر حال اين كتاب معروف شد و از كتاب‌هاي شناخته‌شده است. البته (در چاپ‌هاي اخير) يك قطعه در آخر آن وجود دارد كه خودم نوشته‌ام و به عنوان ويل كاپي آنجا گذاشته‌ام. آن كشيش ايتاليايي كيست؟</p>

<p><strong>فرجامی: </strong>منظورتان همان ماجراي به آتش رفتن ساوونارولاست كه در يكي از سالنامه­هاي گل‌آقا چاپ شد؟</p>

<p><strong>دريابندري: </strong>بله، اين را من بعدا اضافه كردم به آخر كتاب. گفتم اين كار ويل كاپي است ولي در واقع كار خودم بود.</p>

<p><strong>فرجامی: </strong>اتفاقا وقتي آدم داستان‌ها را در كنار هم مي‌خواند متوجه مي‌شود قلم اين داستان اندكي متفاوت است.</p>

<p><strong>دريابندري: </strong>بله، كمي استيل آن فرق مي‌كند؛ كمي مفصل‌تر از بقيه داستان‌هاست و خوب متعلق به شخص ديگري است. عنوان این کتاب هم اين نبود؛ عنوانش هم طنز آمريكايي است. اصلش اين است: The rise and fall practicaly every body يعني ظهور و سقوط تقريبا همه.</p>

<p><strong>امرايي: </strong>فكر مي‌كنم با عبارت «ظهور و سقوط رايش سوم» بازي كرده.</p>

<p><strong>دريابندري:</strong> وقتي كتاب شد گفتند نامش را چه مي­گذاريد و من هم با استفاده از مصراع «چنين كنند بزرگان چو كرد بايد كار» اين نام را انتخاب كردم. بعد با 3 ـ 2 نفر از دوستان مشورت كردم و آنها هم خوششان آمد.</p>

<p><strong>امرايي:</strong> آن زماني كه بحث بود كه آيا اين ويل كاپي است يا نجف دريابندري مي‌گفتم كه اين ويل كاپي است به روايت نجف دريابندري.</p>

<p><strong>دريابندري: </strong>بله اين درست است. اصل ماجرا اين است كه ويل كاپي وجود دارد و اينكه حرف او به درد ما نمي‌خورد. حداقل طنز كلامي كه دارد و آنجا كه بحث تاريخ را نقل مي‌كند خوب آن اگر بخواهد واقعا ترجمه شود جذابيتي در فارسي ندارد.</p>

<p><strong>امرايي: </strong>علت اين است كه به هر حال مترجمي كه زبان فارسي در دستش عين موم است، آن را ترجمه كرده‌است. شما گفته بوديد كه هر ترجمه‌اي يك آفرينش ادبي مجدد است و روي كلمه آفرينش تأكيد كرده بوديد. مي‌خواستم حدود اين آفرينش را مشخص بفرماييد. به‌خصوص در مورد ترجمه آثار طنز؛ يعني مترجم مجاز است كه چقدر در يك متن دخالت كند و آن را در واقع به شكلي روبياورد؟ شما به عنوان مترجم چقدر آزادي عمل براي خودتان قائليد براي انتقال لحن و پيام نويسنده؟</p>

<p><strong>دريابندري:</strong> بايد بگويم كه از هر متني تا متني ديگر متفاوت است. به نظر من هر مطلبي را مي‌شود ترجمه كرد مگر طنز را.</p>

<p><strong>دریابندری: </strong>اولين قسمت‌هاي همين كتاب را كه من ترجمه كردم، يك ترجمه معمولي از روي اصل متن بود كه به درد نمي‌خورد چون طنز را منتقل نمي‌كرد. طنز قضيه‌اش فرق مي‌كند؛ طنز از آن زمينه‌هايي است كه اگر قرار است اثرگذار باشد، بايد به دل خواننده بنشيند. به همین منظور متن اصلی بايد عوض شود والا من كارهاي مختلفي ترجمه كرده‌ام و سعي كرده‌ام كم و بيش آنچه كه هست را نگه دارم. ولي در مورد طنز اين كوشش نتيجه‌اش بي‌فايده بود؛يعني يادم هست كه بار اولي كه بخشي از چنين كنند بزرگان را ترجمه كردم، شاملو خواند و گفت: اينكه چيزي نيست؛ چون در واقع آمريكايي است و اگر مي‌خواهي برگرداني نمي‌شود. بعد كه من اين را تغيير دادم گفت، بله، حالا درست شد. شايد به همين دليل است كه عده زيادي از خوانندگان هنوز هم باور نمي‌كنند كه اين كتاب، ترجمه است.</p>

<p><strong>فرجامی: </strong>جناب دريابندري، شما با بحث تعدد ترجمه چقدر موافقيد؟ به‌خصوص در مورد ترجمه‌هايي كه به نظر نمي‌رسد ترجمه مجدد آنها به خاطر اشكال كار مترجم قبلی ‌باشد. مثلا فرض كنيد در مورد ترجمه مجدد «دن كيشوت»، در حالي‌كه ترجمه بسيار خوب آقاي قاضي وجود دارد.</p>

<p><strong>دريابندري: </strong>ترجمه قاضي عالي است؛ هرچند كه از روي ترجمه فرانسه ترجمه شده، و فرانسوي‌ها مترجم‌هاي خوبي نيستند. يك مقداري شلخته هستند و به ناچار اين شلختگي در ترجمه‌ها مشخص مي‌شود. اما از اينكه بگذريم قاضي حقيقتا كار جديدي آفريده است، يعني ترجمه معمولي نيست؛ اثري است كه در فارسي ماندگار است و من اصلا عقيده ندارم كه كسي بخواهد دوباره آن را ترجمه كند چون مثل نوشته اصلي است. اين بايد به عنوان جانشين نوشته اصلي در زبان فارسي باشد. حالا يك نفر هم گفته است كه از نو مي‌خواهد ترجمه كند. ببينيم چه كار مي‌كند. اشكالي ندارد.</p>

<p><strong>امرایی: </strong>تا آنجایی که من درجریانم در مورد همین دن کیشوت گویا آقایی اعلام کرده که دارد آن را مستقیما از زبان اسپانیایی ترجمه می‌کند و مدعی شده که ترجمه­اش به همین خاطر از ترجمه قاضی دقیق­تر است. اسمش را هم بر همین اساس گذاشته «دن کیخوته»؛ در حالی که دون كيشوت در فارسي جاافتاده و نمي‌توانيم هم آن را عوض بكنيم.</p>

<p><strong>فرجامی: </strong>آقای دریابندری! به نظر مي‌آيد شما معتقديد هر نوشته‌اي فقط يك زبان و يك ترجمه دارد. خاطرم هست در مصاحبه­ای گفته بوديد آقايي نوشته‌بوده‌است كه ترجمه «وداع با اسلحه» شما را سركلاس براي دانش‌آموزان يا دانشجويان خوانده‌است؛آنها نپسنديده بودند و ایشان نتيجه گرفته‌بود كه آقاي دريابندري اگر بخواهد اين كتاب را ترجمه بكنند با توجه به اينكه سليقه‌ها و زبان جوانان امروز عوض شده بايد به زبان ديگري اين كار را بكنند. اما شما گفته بوديد: نه، يك داستان فقط يك لحن و بيان دارد و من اگر امروز هم مي‌خواستم ترجمه كنم ترجمه اصلي همان بود.</p>

<p><strong>دريابندري: </strong>مطلبي كه ايشان گفتند را من خوانده‌ام و شك دارم كه به آن كيفيتي كه ايشان گفته اتفاق افتاده باشد، چون ظاهرا ايرادي كه بچه‌هاي مشهد گرفتند راجع به كيفيت مكالمات بوده ولي اين ترجمه اتفاقا يكي از كارهايي است كه مكالماتش جالب است. من شخصا حاضر نيستم آن را عوض كنم؛ حالا اگر كسي بهتر از اين مي‌تواند ترجمه كند انجام بدهد. ولي من بهتر از اين نمي‌توانم ترجمه كنم. من درخصوص آن مطلب قدري ترديد دارم كه حرف حسابي باشد. نويسنده آن مطلب را مي‌شناسم. يك بار ديگر هم مطلبي راجع به كتاب «بازمانده روز» نوشته بود؛ خيلي هم تعريف كرده و در عين حال گفته بود: مترجم گاهي عباراتي را متوجه نشده و ترجمه كرده است. من عبارت را خواندم و ديدم چيزي نيست كه من نفهميده باشم. مسئله روشن است. به هر حال هميشه به ترجمه عيب و ايراد هست. شما وقتي داستاني مي‌نويسيد، فكر ديگري وجود ندارد كه بخواهند مقايسه كنند. شما داستاني را مي‌نويسيد و مي‌گوييد اين به ذهن من رسيده؛ حالا يا مورد پسند قرار مي‌گيرد يا قرار نمي‌گيرد. ولي ترجمه هميشه قابل تطبيق و استناد است. من كتاب وداع با اسلحه را 50 سال پيش ترجمه كرده‌ام؛ سال 1333، قبل از زندان. البته بعد از اينكه تجديد چاپ شده اصلاحاتي انجام داده‌ام ولي اساس همان است به‌خصوص مكالماتش. آن موقع مكالمه را نمي‌شكستند ؛يعني مثلا مي‌نوشتند: «مي‌گويد» نمي‌نوشتند: «مي‌گه». من آن مكالمه‌ها را شكستم و نوشتم «مي‌گه، مي‌ره». بعدا كه خواستم تجديدچاپ بكنم خيلي خيلي به ندرت اتفاق افتاده كه در آن مكالمات دست برده باشم. در متن بيشتر دست برده‌ام تا در مكالمات. و فكر مي‌كنم قوت اين ترجمه در مكالمات است. حالا ايشان رفته سركلاس درس داده و دانش‌آموزان گفته‌اند كه اين كهنه است. بنده عقيده ندارم؛ مكالمه كه كهنه نمي‌شود. كهنه يعني چه؟ خود كتاب هم كهنه است. كتاب كه از ترجمه كهنه‌تر است.</p>

<p><strong>فرجامی:</strong> به نظر نمی­رسد روان بودن، به روز بودن و قابل فهم بودن و حتی دقیق‌بودن، ملاك‌هاي خوبي براي ارزش‌گذاري يك ترجمه باشند؛ چه بسا متني كه عمدا ناروان يا ديالوگ‌ها عمدا نامفهوم نوشته شده­باشند  یا اینکه با ترجمه دقیق و کلمه به کلمه یک متن، حال و هوای آن منتقل نشود؛ يعني آن  حال و هوا و زبان متن اصلی را پيدا كردن خيلي مهم‌تر است از اينكه ترجمه‌اي صرفا قابل درك یا دقیق باشد. اصلا شاید اگر كتابی كه 70 سال پيش نوشته‌شده را دقيقا امروزي ترجمه كنيم درست نباشد.</p>

<p><strong>دريابندري: </strong>معذرت مي‌خواهم ؛ من راجع به آن مطلب قبلی باید توضیحی را اضافه کنم و آن اینکه شما باید زبان­های محلی را هم در نظر بگیرید.<br />
مثلا من وداع با اسلحه را به زبان (گویش) شیرازی ترجمه کرده­ام و شاید اشکالی که آن دانشجوهای مشهدی به مکالمات کتاب گرفته­اند به این خاطر باشد.<br />
شما تاثیر این زبان­های محلی را دست کم نگیرید. به هر حال من اهل جنوبم و به زبان خودم صحبت مي‌كنم. وقتي كه قرار است بنويسم، بنده به همان زبان مي‌نويسم. حالا در تهران طور ديگري مي‌گويند. اين مسئله به نظر من خيلي مهم است كه مترجم وقتي دارد حرف مي‌زند بايد به آن زباني كه مي‌داند بنويسد نه به زباني كه نمي‌داند. من زبان تهراني را خوب يك چيزهايي در ظرف اين 50 سال ياد گرفته‌ام(!) ولي زبان اصلي من نيست؛ زبان اصلي من همان است كه در وداع با اسلحه مي‌بينيد؛ يعني زبان خوب يك كمي فرق دارد.</p>

<p><strong> فرجامی:</strong> البته به نظرم شما تا حدودی عمدا اين گویش را وارد برخی ترجمه­هایتان کرده­اید و خیلی خوب هم در خدمت توصیف حال و هوای داستان قرار گرفته­است.</p>

<p><strong>دريابندري: </strong>به نظر من هيچ اشكالي ندارد كه زبان ترجمه از لهجه به‌خصوصي گرفته شده باشد. از زبان شيراز بهتر كجا داريم؟ حافظ و سعدي شيرازي هستند. در ضمن من اين را بگويم كه مقصودم اين نيست كه زبان شيراز بهتر از زبان تهران یا مشهد یا اصفهان است. من مي‌گويم يك زبان ديگر است؛ شما اگر وداع با اسلحه را بخوانيد مي‌بينيد اصطلاحاتي در آن وجود دارد كه در تهران گفته نمي‌‌شود. </p>

<p><strong>امرايي: </strong>مثل گاس که اينجا مي‌گويند گاه. یا مثلا «بمبک» را در ترجمه داستان همینگوی به کار می­برید که اصولا جز در زبان مردم جنوب ایران، در زبان دیگری کاربرد ندارد.</p>

<p><strong>دریابندری: </strong>بله. هر زبانی (گویشی) اصطلاحات و حال و هوای خودش را دارد.</p>

<p><strong>امرایی: </strong>راستی آقای دریابندری شما چقدر از وسایل و ابزارهای جدید برای کارهای خودتان استفاده می­کنید؟ مثلا از کامپیوتر استفاده می‌کنید؟</p>

<p><strong>دريابندري: </strong>من اتفاقا جزء اولين كساني (در ایران) هستم كه از كامپيوتر استفاده كردم و الان هم از كامپيوتر استفاده مي‌كنم.</p>

<p><strong>امرايي: </strong>خيلي خوب است. اين به  نوعي به‌روز بودن مترجم است؛ به روز بودن نويسنده و اهل قلم است. خيلي از دوستان ما حتي كار با كامپيوتر را بلد نيستند.</p>

<p><strong>فرجامی: </strong> آقای دریابندری چرا باوجود اینکه ترجمه چنین کنند بزرگان این‌قدر خوب از کار درآمد، دیگر سراغ ترجمه آثار طنز یا کارهای دیگری از ویل کاپی نرفتید؟</p>

<p><strong>دریابندری: </strong>وقت نکردم. الان هم خیلی مشغول هستم. يك كار فلسفي را شروع كرده‌ بودم از هيوم، به اسم «رساله‌اي درباره فهم بشرمان»؛ مال قرن 17 و كار مشكلي است ولي يك مقداري از آن را ترجمه كرده‌ام. از همینگوی هم کار مفصلی را دارم ترجمه می­کنم که تا نیمه پیش رفته­ام. كتاب دو قسمت است؛ قسمت اولش تمام است، قسمت دومش را هنوز شروع نكرده‌ام. بامزه اين است كه اين كتاب چنین کنند بزرگان را هم با وجود اينكه  دو يا سه بار چاپ كردم اما تمامش را ترجمه نكرده‌ام.<br />
</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>شکوفایی و نوآوری کسی که عقده کامنت داشت؛ (جستاری در کامنت شناسی تحقیری!)</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.debsh.com/archives/2008/04/08/003011.html" />
    <modified>2008-04-08T08:53:03Z</modified>
    <issued>2008-04-08T13:17:37+03:30</issued>
    <id>tag:www.debsh.com,2008://1.3011</id>
    <created>2008-04-08T08:47:37Z</created>
    <summary type="text/plain">می خواهم صادقانه و صریح، اعترافی بکنم. من آدمی حسودی هستم. راستش خیلی دوست دارم زبان بازی کنم و اسم دیگری روی این حسادت خودم بگذارم (مثلا بگویم &quot;غبطه&quot; می خورم یا یک کم زیادی &quot;حساس&quot; هستم و از این...</summary>
    <author>
      <name>farjami</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>1.note</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.debsh.com/">
      <![CDATA[<p>می خواهم صادقانه و صریح، اعترافی بکنم. من آدمی حسودی هستم. راستش خیلی دوست دارم زبان بازی کنم و اسم دیگری روی این حسادت خودم بگذارم (مثلا بگویم "غبطه" می خورم یا یک کم زیادی "حساس" هستم و از این حرفها...) ولی واقعیت این است که من آدم حسودی هستم.</p>

<p>من سالهاست که حسودی می کنم. از همان روزهای اول که وبلاگ نوشتم هم دائما حسودی می کردم. همیشه دوست داشتم که یادداشتهایم کامنتهای زیادی داشته باشد و برای رسیدن به لذت داشتن کامنتهای زیاد، هر کاری که بگویید کردم. مطالب بلند نوشتم، مطالب کوتاه نوشتم، مطالب خنده دار نوشتم، به صراحت از خواننده های وبلاگم خواستم که روحم را با نثار کامنتی شاد کنند و از همه بدتر اینکه برای بسیاری از یادداشتهای وبلاگم وقت و انرژی زیادی گذاشتم؛ ولی هیچکدام فایده نداشت. حالا بعد از چهار سال وبلاگ نوشتن، هر یادداشت من به طور متوسط ده تا هم کامنت ندارد؛ در حالی که هر وبلاگ نویس تازه کاری دست کم برای هر یادداشتش بیست سی تا کامنت می گیرد.</p>

<p>راستش را بخواهید کار من بعضی وقتها از حسادت هم می گذرد و به عقده می رسد. به خصوص وقتی چند روز وقت می گذارم و یادداشت مفصلی را می نویسم و از صدقه سری چند تا لینک خوب، آخرش بیست و سه تا کامنت می گیرم، اما در همان موقع به وبلاگ عامه پسندی می روم که برای یک "اِهِن"اش (تیتر: "اهن". کل متن یادداشت: "اهن…") در عرض سه ساعت، هشتاد و چهارتا کامنت گرفته، واقعا دیوانه می شوم و بعض گلویم را می گیرد و هی آقای شریفی، معلم جبر دبیرستانم به ذهنم می آید که با نهایت صداقت و تنفر به چشم های من خیره می شد و می گفت: "تو آخرش هیچی نمی شی فرجامی!"</p>

<p>حالا می خواهم کاری را که سه سال است در ذهنم بالا و پایین می کنم اما هربار آنرا به دفعه بعد موکول کرده ام، انجام بدهم و دست کم خودم را از این عقده ای که مثل خوره روحم را می خورد خلاص کنم.</p>

<p>بله... من برای این یادداشت، کامنت جعل می کنم. <br />
(هرگونه شباهتی میان این کامنت ها و کامنت های شما اتفاقی و تامل برانگیز است…!)<br />
</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>آقا نجفی، آیت اللهی که با خودش شوخی می کرد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.debsh.com/archives/2008/04/06/003009.html" />
    <modified>2008-04-06T17:11:30Z</modified>
    <issued>2008-04-06T00:35:42+03:30</issued>
    <id>tag:www.debsh.com,2008://1.3009</id>
    <created>2008-04-05T20:05:42Z</created>
    <summary type="text/plain">حدود ده ماه از دوره سربازی را در بخش سیاسی خدمت کردم. آنجا اتاقکی داشتم برای خودم در ته سوله ای که پرت و دنج بود و کتابخانه ای دم دست. فرصت خوبی بود برای مطالعه، اما کمتر کتابی پیدا...</summary>
    <author>
      <name>farjami</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>2.article</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.debsh.com/">
      <![CDATA[<p>حدود ده ماه از دوره سربازی را در بخش سیاسی خدمت کردم. آنجا اتاقکی داشتم برای خودم در ته سوله ای که پرت و دنج بود و کتابخانه ای دم دست. فرصت خوبی بود برای مطالعه، اما کمتر کتابی پیدا می شد که باب دندان من باشد. اسمش کتابخانه سیاسی بود اما کمتر کتاب سیاسی بدربخوری در آن یافت می شد. یکبار از سر ناچاری و بی حوصلگی، کتاب "سیاحت شرق و غرب" آقا نجفی را برداشتم. قبلا به واسطه مدرس معارفی که خیلی دوست داشت دانشجویان دانشکده مهندسی را از خدا و فردا بترساند، با سیاحت غرب این آقا نجفی آشنا شده بودم و به نظرم خیلی پرت و خرافی آمده بود. استاد عزیز یکبار با آب و تاب فراوان از انتقال عالِمی به نام آقانجفی به عالم برزخ برایمان گفته بود و بعد نواری را گذاشته بود که گویا چند بازیگر با افکت های خاص، از روی مشاهدات آقانجفی مذکور که در "سیاحت غرب" مکتوب شده بود، ساخته بودند و قرار بود ما را خاضع و خاشع کند. دیگران را نمی دانم ولی تاثیری که آن ماجرا و قیافه ترحم انگیز حضرت استاد روی من گذاشت این بود که آقانجفی، به چشمم یک آخوندِ بازاری بیسوادِ خرافاتی نان به نرخ روزخور آمد!</p>

<p>با چنین تصوری به سراغ سیاحت شرق و غرب رفتم. البته به زودی فهمیدم که من در این کتاب با "سیاحت شرق" آقا نجفی طرف هستم و آن "سیاحت غرب" کذایی که شرح رویایی از آقانجفی و به قلم خود اوست، جزوه کوچکی است که بعدا به ته این کتاب چسبانده شده. اما اصل کاری، سیاحت شرق است که اتوبیوگرافی آقا نجفی قوچانی از بدو تولد تا دوران میانسالی اوست و از جهات بسیاری ارزشمند و تحسین برانگیز.<br />
اما چیزی که بیش از همه توجه من را جلب کرد و به نظرم همین عامل جایگاه یگانه ای به این اتوبیوگرافی می دهد، طنز و شوخ طبعی گیرای نگارنده در توصیف وقایع و موقعیت هاست. به خصوص از آن جهت که آقانجفی، بر خلاف بسیاری از نویسندگان و شاعران کهن ایرانی، هجو و فکاهه و مطایبه را در جهت تحقیر مخالفان و دشمنان خود بکار نمی گیرد. حتی بعکس، بیشتر این شوخی ها و هجاها را درمورد خود و دوستانش استفاده کرده و از این جهت ظریفترین و انسانی ترین نوع طنز را در شرح زندگی واقعی خود  بکار می گیرد. این امر به خصوص با در نظر گرفتن سنتی بودن نگارنده و قدمت سیاحت شرق (اواخر دوره قاجار) و نیزموقعیت والای دینی و اجتماعی او در هنگام نگارش این متن (که آیت الله، حاکم شرع و رئیس حوزه علمیه قوچان بوده است) تحسین برانگیز است.</p>

<p>یادداشتهایی از نکات طنزآمیز سیاحت شرق برداشتم و بعدها با استفاده از آنها و مرور دوباره کتاب، مقاله ای درباره طنز خاص آقا نجفی در سیاحت شرق نوشتم که (مطابق معمول با حذفیات) در ویژه نامه طنز مجله خردنامه چاپ شد. در هنگام مطالعه این مقاله در نظر داشته باشید که با گذشت نزدیک به نود سال از انتشار این کتاب و تحولات بسیار در زمینه طنز و شوخ طبعی و بالارفتن سطح تحصیلات و فرهنگ عامه، هنوز که هنوز است هم "شوخی با خود" در جامعه ما جلف و سبک تلقی می شود و همچنان در نظر مردم طبقه متوسط و حتی سطح بالای ایران، طنز آبرومند، طنزی است که برای برملا کردن کژکاری های "دیگران" و بردن آبروی "بدکاران" (عموما سیاستمداران) بکار برده شود. یعنی اصولا طنز به عنوان وسیله ای برای "تخریب" و بردن آبرو و "مسخره کردن" و در مجموع «ابزار خالی کردن دق دلی» شناخته می شود و قاعدتا کسی مگر مجنون و خودآزار باشد که بخواهد با چنین اسلحه مخوفی به سراغ خودش برود!</p>

<p>به خاطر همین برداشت غلط از طنز است که بندرت کسی یافت می شود که تعمدا و بدون هیچ منظور جانبی (مثلا استفاده از شوخی با خود برای طعنه زدن به دیگران) با خود شوخی کرده باشد. در چنین محیطی ست که به رغم شوخ طبعی ذاتی ایرانیان و انعطاف زبانی ما، مثلا هرگز کسی مانند وودی آلن (که شهرتش را از راه استند آپ کمدی هایی بدست آورد که در آنها رو بروی مردم می ایستاد و عادت های زشت خود و خانواده اش را مسخره می کرد و با آنها مردم را می خنداند) در ایران ظهور نکرده است. </p>

<p>با چنین دیدگاهی، به نظر من جایگاه آقانجفی قوچانی، که نه هرگز ادعای ادیب بودن کرده و نه به طنزآوری شناخته می شود اما تعمدا و با بزرگ و کوچک کردن وقایع در اتوبیوگرافی خود، تعمدا خنده سازی کرده منحصر بفرد است. درباره این دیدگاه بعدا بازهم خواهم نوشت؛ فعلا متن مقاله...</p>]]>
      <![CDATA[<p>*******************</p>

<p><em>كتاب «سياحت شرق» آقانجفي قوچاني كه همراه شرح خوابي از وي با نام «سياحت غرب» به صورت يك مجلد و با عنوان «سياحت شرق و غرب» تاكنون بارها منتشر شده، يكي از كتاب‌هاي ارزشمند اواخر دوره قاجار و عصر مشروطيت است كه علاوه بر ارزش تاريخي، از جنبه طنز نيز قابل توجه و بررسي است.<br />
اين كتاب به قلم «سيدمحمد حسن»، معروف به «آقانجفي»، فرزند «سيدمحمد» است كه همان‌گونه كه از پسوند نام وي پيداست، زاده حومه قوچان در خراسان است. اهل قوچان عموما از 3 نژاد ترك، فارس و كرد هستند. پدر آقانجفي فارس و مادرش كرد بود. پدر هرچند كه ساكن روستا بود و به كشاورزي مشغول، اما سواد اندكي داشت و شديدا راغب بود تا فرزند بزرگش به دنبال تحصيل علوم ديني برود. «سيد محمد حسن» به اجبار پدر و از روي كراهت، طلبگي پيشه كرد اما پس از مدتي لذت علم‌آموزي را درك كرد و خود با شوقي وافر اين راه را ادامه داد.<br />
«سياحت شرق» شرح برخي ماجراها و احوالاتي است كه بر «آقانجفي قوچاني» در اين راه رفته است. اين كتاب به قلم خود آقانجفي نوشته شده و از تولد وي تا هنگامي كه او از نجف به قوچان مراجعت مي‌كند را دربر مي‌گيرد. نثر «سياحت شرق» ساده و بي‌تكلف است و با وجود آنكه نويسنده آن با علوم قديمه سر و كار داشته و اصولا در هنگام نگارش آن، هنوز مكلف‌نويسي به ويژه براي اهل علوم قديم حسن محسوب مي‌شده صميمي و بي‌پيرايه تحرير شده است و تقريبا تمام متن اين كتاب (به استثناي عبارات عربي و شرح برخي بحث‌ها و براهين) براي خواننده امروزي قابل فهم است.<br />
ويژگي منحصر به فرد اين كتاب كه آن را از تمام كتاب‌ها و شرح حال‌هاي مشابه متمايز مي‌كند، وجود رگه‌هاي طنز قوي و متنوع در اين كتاب است. اين ويژگي به‌خصوص از آن جهت شگفت مي‌نمايد كه آيت‌الله آقانجفي قوچاني، در اواخر دوره ميانسالي و هنگامي كه به‌عنوان يك مجتهد و فقيه، مشهور شده و عملا حاكم شرع قوچان نيز بوده آن را نوشته اما به‌رغم اين موقعيت والاي اجتماعي، وي نه فقط از نوشتن بسياري از گفته‌ها و افكار و حالات طنزآميز خود چشم‌پوشي نكرده، بلكه بعضا مواردي را مكتوب كرده است كه در يك جامعه شديدا مذهبي و سنتي نكوهيده به شمار مي‌روند.<br />
متأسفانه «سياحت شرق»، آن‌چنان كه شايسته آن بوده مورد توجه قرار نگرفته است و چنانچه اسمي از «آقانجفي» به گوش مي‌رسد، بيشتر به خاطر «سياحت غرب» اوست كه شرحي است از خواب (يا رؤياي) آقانجفي از عالم برزخ كه در مقابل كتاب ارزشمند «سياحت شرق» از وزن و اعتباري برخوردار نيست؛ تا جايي كه به جرأت مي‌توان گفت موقعيت جزوه «سياست غرب» در مقابل كتاب «سياحت شرق»، نظير «فالنامه حافظ» است در مقابل «ديوان حافظ» كه اتفاقا اين امر از نظر شمارگان چاپ و اقبال عوام نيز صادق است!<br />
در اين نوشتار قصد بر آن است كه به جنبه‌هاي طنزآميز «سياحت شرق» پرداخته شود، اما از آنجا كه بررسي جنبه‌هاي خاص كتابي كه احتمالا خوانده نشده چندان مفيد نخواهد بود و همچنين با توجه به ارزش والاي كتاب در شرح حال ملك و مردمان ايران در اواخر دوره قاجار و اوايل انقلاب مشروطه و نيز روايت جسورانه‌اي كه راوي از درون حوزه‌هاي علميه آن زمان مي‌دهد، سعي شده است تا شرح مختصر و چكيده‌اي از محتواي كتاب و هر بخش از زندگي راوي نقل و به همراه آن، نكات برجسته طنزآميز نقل و بررسي شوند.<br />
مرجع اين نوشتار نسخه‌اي از كتاب «سياحت شرق و غرب» نوشته «آيت‌الله آقانجفي قوچاني» است كه توسط «انتشارات الميزان» در بهار 1377 به چاپ رسيده و متاسفانه متني نامنقح با اشكالات نگارشي زياد است.</em></p>

<p><strong>طفل گريزپايي به نام سيدمحمد حسن</strong><br />
سياحت شرق از تولد آقانجفي شروع مي‌شود كه او درمورد مكان آن، فقط به ذكر «يكي از قراء قوچان» بسنده مي‌كند، اما از قراين چنين برمي‌آيد كه سال تولد وي 1254 هجري شمسي(زمان سلطنت ناصرالدين شاه قاجار) بوده است. او در 3 سالگي مبتلا به مرض سختي مي‌شود كه در نتيجه آن تا سر حد مرگ مي‌رود، اما سرانجام پس از 3 سال نجات مي‌يابد. پس از آن قرآن را نزد پدر ختم مي‌كند و در هفت سالگي به مكتب مي‌رود. البته به قول خودش «از اول زمستان تا فصل بهار» كه معمول مكتب رفتن بچه‌هاي دهات بوده و بقيه سال را به كار و كمك به پدر در امور كشاورزي و باغداري و دامداري مشغول مي‌شده است. آقانجفي از همين ابتداي زندگينامه خود، ضمن شرح نسبتا دقيقي از راه و رسم مردمان آن نواحي در كار و تفريح و مداواي مريضان و چنين اموري كه به كار هر مردم‌شناس يا تاريخ‌داني- دست‌كم در حد يك روايت شخصي، اما دست اول- مي‌آيد، نظرات اقتصادي و اجتماعي خود، به ويژه تاكيد بسيار زيادش به قناعت و «استقلال اقتصادي» را يادآور مي‌شود. نكته‌اي كه بايد در اينجا يادآور شد و در سرتاسر «سياحت شرق» مدنظر داشت اين است كه نوشتن زندگينامه خود يا «اتوبيوگرافي» در قديم، نه فقط براي نمايش بي‌طرفانه احوالات نويسنده، بلكه محملي براي بيان عقايد و دفاع از آنها در اثناي بازگويي حوادث مختلف نيز بوده است و اي بسا كه دليل اصلي نوشتن بسياري از زندگينامه‌ها همين عامل بوده است. اتفاقا با در نظر داشتن چنين نكته مهمي، جسارت آقانجفي در بيان بسياري از نكات طنزآميز بهتر ديده مي‌شود؛ از جمله اعتراض‌ها و حتي ناسزاهايي كه آقانجفي بعضا حواله پدرش مي‌كند؛ هرچند طبيعتا به خاطر سفارش اكيد اسلام به رعايت احترام والدين، نقل آنها درخور مجتهد بزرگي چون آقانجفي نيست، اما وي از نقل آنها چشم نمي‌پوشد. اولين مورد از اين دست هنگامي است كه سيدمحمد حسن در هنگام بردن خرهاي حامل بارهاي پدرش، با خطر سقوط آنها مواجه مي‌شود. او جان خودش را به خطر مي‌اندازد و به‌رغم جثه نحيفش با اراده آهنيني كه دارد، موفق مي‌شود آنها را نجات دهد اما اين راه مجبور مي‌شود كمربند خود را كه قطعه كرباس كهنه‌اي بود و جهت علامت سيادت، رنگ او را سبز نموده بودند، زير دم الاغ ببندد اما از ديگر سو اين را اهانت بزرگي به مقام سيادت دانسته و از ترس اينكه «عالم متزلزل شود يا بلايي نازل گردد يا كافر شود، ساعت‌ها گريه مي‌كند. پس از آن، روايت واقعه، جنبه طنزآميزي به خود مي‌گيرد؛ «الجمله با گريه و لند لند با پدرم، وارد خرمنگاه شدم. اول به فوريت، كمربند خود را از در كون الاغ باز كردم و او را بوسيدم، به كمر بستم و به همان الاغ كه سبب اين توهين بزرگ شده بود سوار شدم و چند چوبي هم به سر حيوان زدم و لكن عمده عيض من از پدرم بود كانه پدرم را كشته»! اما طنز جسورانه آقانجفي وقتي شكل مي‌بندد كه از هيات يك راوي پنجاه و چند ساله به در مي‌آيد و با ادب و ادبيات يك كودك 8 ساله گريان و عصباني به پدرش مي‌گويد: «نه خودت به آدم مي‌ماني و نه زراعت و اسباب زراعتت به ديگران مي‌ماند و نه خرت به خر آدم مي‌ماند و نه زير دمي خرت به زيردمي خر آدميزاد مي‌ماند؛ بيخود خود را زراعتكار اسم گذاشته‌اي» (ص14).<br />
مطلب كلي ديگري كه ذكر آن در اينجا لازم مي‌نمايد، اين است كه آقانجفي در نگارش خاطرات خود، قلم و منطق مشخص و منظمي را دنبال نكرده است. مثلا در بيان شرح همين ماجراي شال به زير دم خر بستن كه صرف‌نظر از جنبه طنزآميز آن و توصيف موردي طرز تفكر آقانجفي در كودكي، اهميت چنداني ندارد، وي چندين صفحه را به شرح دقيق گفت‌وگوها و استدلال‌هاي خود با پدرش اختصاص داده است كه هرچند در عمل با بيان براهين عقلي و نقلي، از سطح سيد محمد حسن 8 ساله فراتر رفته و به معلومات آقانجفي پنجاه و چند ساله نزديك مي‌شود، اما در كل نه به جذابيت روايت كمكي مي‌كند، نه وصف حال و موقعيتي را باعث مي‌شود و نه معرفت خاصي به خواننده مي‌افزايد. البته در بسياري جاها، در چنين استدلال‌هايي به وضوح مي‌توان مشاهده كرد كه آقانجفي راوي عمدا از تركيب معلومات كنوني خود با افكار و رفتارهاي كودكي و نوجواني خود گفت‌وگوها و استدلال‌هاي طنزآميزي را روايت كرده است كه در اصل چنان نبوده‌اند. يكي از اين موارد، آنجاست كه پدر سيد محمد حسن، سر زمستاني، دوباره از او مي‌خواهد كه به مكتب برود و كودك مكتب‌گريز چنين پاسخ مي‌دهد: «مكتب چه فايده‌اي دارد؟ من هزار كار جهت تو مي‌كنم كه بهتر است از اينكه بدانم ضرب در اصل الضرب بوده، الف و لام مصدريه را برداشتيم تا عين‌الفعل را فتحه داديم. يعني «را» و «با» را زبر داديم ضَرَبَ شد. صرفيين چنين كردند ما هم چنين كرديم. اولا صرفيين كي و در كجا چنين كردند؟ مگر صرفيين قبل از بعرب بن قحطان بوده‌اند و اين الفاظ را يكي يكي ساخت و پرداخت، مثل لقمه‌هاي نان به دهان اولادش گذاشت. لغات كه فرقي نمي‌كند مگر ما زد را از زدن مي‌سازيم كه نون مصدريه را انداختيم... آيا تو خودت اين كار را كرده‌اي؟ ... و يا از كسي از پيرمردهاي قديم شنيده‌اي كه چنين كند و بر فرض كه كرده باشد، مگر تقليد او واجب است كه او چنين از بيكاري گترم كاري كرده، ما هم بكنيم؟ ... ضرب و يضرب و ضارب نظير ته‌ديگي خوردن است؛ او كه بعد از زحمت زيادي همان پلو مي‌شود، من همان پلو را از اول مي‌خورم. اين هم حرفي شد كه يك نفر چنين كرد، ما هم چنين كرديم، شايد كسي (...) خورده باشد!...» (ص 24 و 25). همان‌طور كه در اينجا به وضوح معلوم است، يك كودك نوآموز نمي‌تواند چنين در مورد صرف و نحو سخن بگويد و اين آيت‌الله آقانجفي قوچاني است كه طنزپردازي پيشه كرده و تعمدا استنكاف محمدحسن 10-9 ساله از رفتن به مكتب را در گفت‌وگويي چنين خنده‌دار تصوير كرده است. از اين استدلال و گفت‌وگوهاي طنزآميز- كه هرچند در راستاي توصيف حالات و واقعيت‌هاي زندگي آقا قوچاني است، اما بيشتر حاصل تلاش او در مقام يك طنزنويس است تا شرح‌حال‌نويس- در «سياحت شرق» فراوان است. با وجود اين تمام جملات و تعابير اين كتاب از اين سنخ نيستند و در برخي مواقع خواننده امروزي شك مي‌كند به اينكه عبارتي از كتاب كه او را به خنده مي‌اندازد، تعمدا به صورت طنزآميز نوشته شده يا دقيقا حاصل طرز فكر و گفته واقعي آدم‌هاي حقيقي است. نمونه‌اي از اين دست آنجاست كه پدر سيد محمد حسن، براي مكتب رفتن او چنين استدلال مي‌كند كه چون او «4 قران» پول بابت كتاب پرداخته است پس پسرش بايد به مكتب برود تا «كتاب‌هاي خوبش كه مانده است» را بخواند!</p>

<p><strong>مرحمت‌هاي استاد آشنا!</strong><br />
سرانجام پدر سيد محمدحسن، هنگامي كه او 13سال دارد وي را براي تحصيل علوم ديني به قوچان مي‌برد. در ابتداي ورود باز هم آقانجفي شوخ‌طبع، تصويري طنزآميز از «مدرسه» به دست مي‌دهد؛ «... آمدم ميان مدرسه در يك حجره تحتاني ديدم قال و قيل شديدي بلند است، نزديك است همديگر را بزنند. گفتم اينها را چه مي‌شود؟ گفتند مباحثه علمي مي‌نمايند. گفتم معني مباحثه را فهميدم ولكن با جنگ‌هاي ديگر هيچ فرقي ندارد. مگر در كيفيت زدن كه در آنجا با چوب به سر يكديگر مي‌زنند و در اينجا با دست به كتاب و زمين مي‌زنند، اما در داد زدن و فحش دادن و بد گفتن هيچ فرقي ندارد.» (ص29). تمام توصيفي كه آقانجفي از اولين مواجهه‌اش با جلسه مباحثه عمومي طلاب مي‌نمايد، همين چند جمله طنزآميز است، اما او با ظرافت فراوان، تصويري درست و دلنشين به دست مي‌دهد.<br />
پدر آقانجفي، او را در اينجا به آخوندي از آشنايان مي‌سپارد و علاوه بر پرداخت مخارج پسر «سفارشات اكيده» مي‌كند كه از او به نيكويي نگهداري كنند و در تعليمش بكوشند. اما به محض رفتن پدر، «آخوند آشنا» نه فقط به تعليم پسر وقعي نمي‌نهد بلكه مثل يك برده از وي براي انجام كارهاي شخصي خود و خانواده‌اش كار مي‌كشد. آقانجفي در توصيف همين دوران تيره نجتي خود نيز طنازي مي‌كند، به اين ترتيب كه اين داستان واقعي را دقيقا از همان هنگام رفتن و شروع خرده‌فرمايشات جناب استاد، با جزئيات جاروكشيدن و قليان چاق كردن و آفتابه آب‌كردن به تصوير مي‌كشد؛ به اين ترتيب، علاوه بر آغازي تكان‌دهنده از يك دوره سياه، مجالي هم براي خنده‌سازي به خود مي‌دهد و لبخندهايي تلخ و هراس‌انگيز بر لب خواننده مي‌نشاند؛ «...گفت: هر وقت قليان خواستم اين‌طور بساز... كه اگر دفعه‌اي از آنچه ديدي و شنيدي تخطي شود، همچو بزنم كه بميري كره‌خر. من از اين حرف چنان خوف و رعبي به دلم افتاد كه بر خود لرزيدم. با خود گفتم: حالا خوب شد هنوز من خلاف نكرده‌ام كره‌خر مي‌گويد! گفت: آفتابه را ببر از چاه پر كن... [پس از انجام خرده‌فرمايش‌ها] با خود گفتم: يقين كار امروز من همين كارها بوده؛ هنوز درس سطح نخوانده، درس خارج مي‌خوانم! عجب به اين زودي ترقي كردم! پدرم كه به من اصرار مدرسه رفتن داشت، خوب فهميده بود!» (ص34).<br />
به‌رغم تمام اعمال استاد كه سيد محمدحسن را تا حد «شاگرد قهوه‌چي» و «نوكر بازار» تنزل داده و حتي از او در اموراتي چون رفع حوائج منزل و «ترياك مالي» كار مي‌كشد، او اندك اندك به درس و بحث علاقه‌مند مي‌شود و پس از بيماري «سيد استاد» و رفتن وي از قوچان به «قلعه» و سپس درگذشت او، آقانجفي نوجوان به‌كلي از قيد و بندها آزاد مي‌شود و با شور و شوق فراواني به علم‌آموزي مي‌پردازد. اما در قوچان «وبا» شايع مي‌شود و سيد محمد حسن ناچار به ده مي‌رود. در آن هنگام زلزله مي‌آيد و خرابي فراواني در قوچان به بار مي‌آيد به طوري كه چند تن از هم‌حجره‌اي‌هاي وي در زير آوار كشته مي‌شوند. پس از مدتي، پدر به پسر پيشنهاد مي‌كند كه براي ادامه تحصيل به سبزوار برود و پسر قبول مي‌كند؛ «چون آنجا آشنايي نيست»! (ص 39)</p>

<p><strong>سفر پرمخافت</strong><br />
از اينجا سفرهاي پرماجراي آقانجفي براي تحصيل علم آغاز مي‌شود و خواننده با شخصيت و طرز فكر او، در خلال حوادث و موقعيت‌ها بيشتر آشنا مي‌شود. شوخ‌طبعي آقانجفي كه بيشتر در قالب «شوخي با خود» است نيز به همين موازات ادامه مي‌يابد. البته طبع ماجراجو و روحيه لجوج او (به تعبير خودش) نيز در به وجود آوردن ماجراها و گفت‌وگوهاي طنزآميز تاثير بسياري دارد، اما همان‌گونه كه آمد، او در مقام راوي نيز تعمد دارد كه با خواندن بسياري از بخش‌هاي اين كتاب خنده بر لب خواننده بنشيند. از همين جمله‌اند توصيف او از يك صبح سرد، تعقيب و گريز با گرگ و آزمايش سيم‌هاي تلگراف كه تمام اينها در راه سبزوار به مشهد كه سيد محمدحسن و دوستش پس از مدتي براي كسب علم بيشتر پياده طي مي‌كنند، نقل مي‌شود. آقانجفي به همان ميزان كه در بيان زندگينامه خود شوخ‌طبعي به خرج مي‌دهد، زباني تند و صريح براي بازگويي كژانديشي و بدكاري‌هاي برخي از اهل علم دارد. يعني او به جاي آنكه همچون بسياري از كسان كه براي پوشيده‌گويي و پرهيز از عواقب انتقادات تند و گزنده، راه طعن و كنايه و بذله‌گويي را در پيش مي‌گيرند، از طنز، بيشتر براي وصف موقعيت‌ها و شوخي با خود استفاده مي‌كند و در بيان اين قبيل انتقادات- كه عموما علما و طلاب به دليل تعصب صنفي از بازگويي عمومي آنها و به‌خصوص مكتوب كردن‌شان، ابا دارند- هيچ ترديد و تعارفي ندارد. اين يكي ديگر از ويژگ