![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
از آنجائیکه هر چیزی فاخرش خوب است و طی سالهای اخیر، گرایش به سوی "طنز فاخر" شدیدا رواج یافته است؛ بنا به خواهش برخی از احباب بر آن شدیم که با تفسیر و توضیح بیشتر درباره طنز فاخر و بابهای گوناگونِ آن، در این راه مقدس گامی چند برداشته باشیم.
فاخر: فخرکننده، خوب، نازنین، دوست داشتنی، بی آزار، مجلل.
طنز فاخر: طنزی که در آن به کسی یا چیزی گیر داده نشود و از کلمات جلف و افعال شکسته استفاده نشود و به ترانه های غیرانقلابی اشاره نکند و مطلقا به مسائل جنسی اشاره نکند و از کلمات مطنطن استفاده کند و به مسایل بزرگ بشری و ملی بپردازد و برای جمیع مردمان، از کودک چهارساله تا پیر هشتاد ساله آموزنده باشد.
تفاخر: به ظهور رساندنِ طنز فاخر، عرضه طنز فاخر در حضور بزرگان و "مرحبا" شنیدن و مفتخر شدن.
مفاخره: به اشتراک گذاشتن طنز فاخر، شرکت در جشنوارهها و در مورد موضوعات فخیر، طنز نوشتن و جایزه گرفتن و بچه خوبی بودن.
مفخور: کسی یا چیزی که سوژه طنز فاخر قرار گرفته باشد، از قبیل: مترو و مالیات.
متفخّر: آنکه بسیار طنز فاخر در همیان و آستین و پاچه دارد.
مِفخَر: اسم آلتِ طنز فاخر. کلمات مودبانه و خوش وزنی که اساس یک طنز فاخر را تشکیل می دهند، مثل "به نظر حقیر اینطور میرسد که..."، "جسارتا معروض شود که..."، " محتمل است که..."و "... می باشد!"
مفخار: محل طنز فاخر. جشنواره، همایش، محضر بزرگان.
استفخار: طلب طنز فاخر کردن. بودجه دادن و جشنواره راه انداختن و فراخوان طنز فاخر دادن و برنده معین کردن و جایزه دادن و خوشحال بودن.
مُستفخِر: آنکه چون طلب استفخار شِنَوَد، طنز فاخر نویسد و فرستد و برنده شود و سکه گیرد.
فخارت: میزان فاخر بودن. نمره مودب بودن و بی ضرر بودن و همه را راضی نگه داشتن.
طنز فخیر: طنز بسیار فاخر. طنزی که از شدت فخارت، به جای خنده بر لب، اشک در چشم آورد. مداحی.
فَخّار: طنزپردازی که از شدت تولید طنز فاخر و نخوردن اوآراس، عن قریب ریق رحمت را سر خواهد کشید.
تفخیر: فاخر دانستن. لطف کردن و طنزی را فاخر لقب دادن. لبخند ملیح زدن و آفرین گفتن.
فخراء: جمع طنزپردازان فاخر که معمولا در جشنواره ها و محضر بزرگان دور هم جمع می شوند، به همدیگر استاد می گویند و در دل، اعضای فامیل همدیگر را استاد می کنند.
انفخار: فاخر شدگی. در مورد طنزی بکار می رود که از فخارت لازم برخوردار نیست و بنا به صلاحدید ممیزانی همچون سردبیران نشریات، دبیران جشنواره، اساتید فن برای چاپ، شرکت در مسابقه و ارائه در محضر بزرگان، با جرح و نعدیلات لازم فاخر می شود.
دوستان و سروران عزیز، ادیبان سرفراز و شاعران والامقام وهچنین روزنامه نگاران فداکار؛
با نهایت افتخار، تازه ترین تکنیک روزنامه نگاری را اکنون به شما معرفی میکنم. فن آوری تازه اساتید ایرانی ژورنالیسم، پیوند میان شاعرانگی و روزنامهنگاری: شاعر- ژورنالیسم بر وزن سایبر-ژوررنالیسم. چیزی فراتر از رویا.
ده ضربه که چيزی نيست
بزنيد تا دل آتش گرفته تان خنک شود
دخترک را
دلارام را.که جرمش
و تنها جرمش اين است
که نمی خواهد اسير بماند
نه اسير خانه
نه اسير خانه خدائی که امثال شما باشد
نه اسير نامهربانانی که
به بندگی خدای رحمان مدعی اند
تازه ترین شیوه نوشتن مقالات و تحلیلهای استادانه برای رسیدن به دموکراسی و آزادی بیان. آنجا که ملودرام با تکست درمیآمیزد.
بزنيدش به نام نامی انسان
به نام نامی عشق
به نام نامی زناما
نام از خدای رحمن و رحيم نبريد
که اين ضربه ها
پذيرنده اش را پاک نمی کند
چرا که گناهی نکرده است او
اما بر گناهان شما می افزايد
و بر دردتان از اين ستمرانی
آری. امشب اشکی میریزد، و از سرزمین گهر خیز عشق و خدا و عرفان و شاهدان زیبارو و افکار اهورایی زنی به زندان میرود و مردی ژورنالیسم را از زنجیرهای صد ساله راسیونال با جادوی رمانس رها می کند.
شنبه
وقتی به زندان رفت
انگار دلارام منصورست
همان که دار از نام او بلند آوازه شد
همان حکايت است
و جز اين نيست
قرن هاست که با ما می آيد
اُف بر آنان که شاعرانه نمی اندیشند و نمی نویسند. شاملو آسوده بخواب که تحلیلگران سیاسی ما بیدارند. مرده باد ارسطو و لاجیکش!
درمانده از اداره خويشيم
نسق کشيدن
و ظلم
تنها حربه ای است که برای حکمرانی می ماند
و در اين هنگام
به شاخه ای
که به قفس بيگانگان فرومی بريد
به هياهوئی
و بانگ فغانی
که از آن شاخه بر می خيزد
باورنان می شود که بی لياقتی ها ناديده می ماند و
ظلم ها عفو می شود
باورتان می شود که
می شود هر خواست کرد
در آن هنگامه اسب تاخت و
ظلم را با چاشنی تهدبد بيگانه زينت بست و
به حساب دفاع از وطن و مصلحت مردم گذاشت
اما ديری است
اين ورد هم بی اثرست
و دلی را نمی گشايد
مگر سادگانی که روز به روز تعدادشان کمتر می شوددلارام مگر چه کرده است
جز آن که از نره معذور عذری نخواسته
مرده باد سیاه دستان، خاصه آنان که "نره معذورند" و مژده باد بر دربندان که از این پس با جادوی شعر و جاروی ژورنالیسم، فریشتگان شهر اوز به سویشان پرواز خواهند کرد!
پس هی بزنيدش
صد نه هزار ضربه شلاق
برای کسی که نمی خواست تنها هنرش
شستن رخت و لباس باشد
زندانی خانه شود به فرزندداری قلچماقی
انسان را اشرق مخلوق می ديد
پس به اين انسان ظلم روا نمی داشت و
مظلومی فريبکارانه برخود نمی پسنديد
ننگ باد بر تو ای فالاچی، تف بر توی جان اشتاین بک و نفله باد همه آنان که گزارشگر بودند وقتی می توانستند شاعر باشند. پاینده باد حافظ شیرازی، برترین اوستاد ژورنالیستی همه عصرها و صبح ها! (ایضا درود بر شیرزنانی که رخت نمی شویند و اشرق مخلوقاتند)
گناهش همين است
که مطلوب شما نيست
زن النگوهای تا به تای زرينه نيست
که خود می تواند
نشان رقيتی باشد
وقتی آدمی با کار به دستش نياورده باشد
امروز تزئين زنان جوان ايران
نمی گويم
همه مانند دلارام دستبندست
که دور باد از سرزمين ما چنين سيه فامی
اما اگر زرينه ای هم هست
آن است که به کار خود فراهم آورده اند
نه از عروسک روبستگی
که آئين عروسک زندان و شلاق نيست *
و درود بی پایان بر استاد بزرگ ما مسعود بهنود که با پیوند زدن ژورنالیسم با شاعرانگی، فصلی نو برای ما گشود.
و اکنون من با کمال افتخار
از طرف شما ادیبان و روزنامه نگاران ایرانی
لقب «دانته ژورنالیسم ایران» را به استاد بهنود **
تقدیم میکنم
کف بزنید
کف نکنید...
---------------------------
پانویس
* تمام اشعار عینا از مقاله آهنگین آقای بهنود با عنوان بزنيدش، دلارام را از سایت گویا نیوز کپی شده اند.
** قبلا در همین انجمن شاعران مرده، لقب «ژول ورن ژورنالیسم ایران» به دوست بزرگوار استاد بهنود، دکتر نوری زاده اعطا شده بود.
آقای امین پور عزیز
خدارحمتتان کند
شاعر خوبی بودید
و آدم خوبی بودید
و مشکلات ما را درک می کردید
شاعر خوبی بودید
خودم آیینه های ناگهان را دیده بودم
آدم خوبی بودید
این را دوستان می گویند
و مشکلات ما را درک می کردید
پیش از مرگ
دم مرگ
و بعد از مرگ
این را همه فهمیدند
بعد از مردن شما
همه روزنامه ها از بی سوژگی درآمدند
و یک روز صبح
بیست و هفت روزنامه مهم مملکت
عکس شما را بزرگ
عکس شما را رنگی
عکس شما را با مداد رنگی
عکس شما را با گل کشیدند
و نوشتند
قیصر شعر رفت
آیینه ها ناگهان شکست
قیصر شعر ایران درگذشت
و از کلیه دردهایی که شما سی سال تصویر می کردید
یک شبه رسیدیم به تصویر درد کلیه های شما!
با مردن شما
وزیر ارشاد عزیز ما
که عاشق نیمه پنهان شاعران بود
ناگهان شگفت
و گفت
"حریم جان او بهاریه غزل بود
و گلبرگ های شعرش
اقلیم اندیشه را به گلستان بدل می کرد"
شما حتی مشکلات ارشاد ما را درک می کنید
خدا رحمتتان کند
رئیس سازمان تبلیغات هم
که هر روز با هم پالوده می خوردید!
خاموشی را جایز ندید
و بیانیه پالوده ای صادر فرمود
و آقای ابطحی
که حتی یک عکس نوکیایی هم از شما ندارد
در سوگ شما
لباده اش را جر داد
دم گرفت و گفت
"امین پور شاعر تاریخ بود؛ عشق بود؛ جنگ بود؛ حماسه بود و محبت"
الله اکبر!
حتی آن رفیق خواننده مان هم
که نامزد انتخابات مجلس شده
در سوگ شما بیانیه داد
آی امان امان امان...!
خدا رحمتتان کنید آقای امین پور
ببخشید که مزاحم شدم
ببخشید که ندیده بودمتان
ببخشید که روزنامه ندارم
ببخشید که کاندید نیستم
ببخشید که وزیر نیستم
شرمنده که در باغ خرمالوی حاج آقای زم
(خدا بدور
تعبیر شاعرانه دوستانتان از حیاط حوزه هنری
چه تصویری به ذهن آدم می آورد!)
با شما گل کوچک بازی نکردم
ببخشید که خیلی شیفته شما نبودم
ببخشید که شاعر نیستم
ببخشید که می روم
و فقط می گویم
متشکرم که مشکلات ما درک می کنید
سفرسلامت آقای امین پور!
جناب آقای دکتر احمدی نژاد، رئیس جمهور محبوب و مردمی ایران اسلامی
ضمن عرض سلام و آرزوی توفیق روزافزون به استحضار می رساند، اینجانب نویسنده وبلاگ "باران در دهان نیمهباز" قادر نیستم از شهر مقدس مشهد، وبلاگ خود را مشاهده نمایم وهنگام مراجعه به آن با پیامِ "مشترک گرامي دسترسي به اين سايت امکان پذير نميباشد ." مواجه می شوم.
از آنجاییکه همانطوریکه در مصاحبه ها و نشست های متعدد در نیویورک و به خصوص دانشگاه کلمبیا تاکید فرموده اید، در ایران آزادی بیان به صورت مطلق وجود دارد و حتی دولت شما به رسانههای منتقد کمک میکند تا دولت را نقد کنند، خواهشمند است دستور فرمایید تا از این وبلاگ رفع انسداد شود.
شایان ذکر است که هرگز در این وبلاگ هیچ مطلبی بر علیه خدا، ادیان الهی، دین اسلام، مذهب شیعه، نظریه ولایت فقیه، مقام شامخ روحانیت، ولی فقیه، حوزه های علمیه، اماکن مقدسه، نیروهای نظامی و انتظامی و یکصد و نود و چهار خط قرمز دیگر نظام مقدس جمهوری اسلامی منتشر نشده است؛ و اینجانب تا کنون لحظه ای از وظیفه خودسانسوری غافل نبوده و بعونه نخواهم بود.
از اینرو خواهشمند است با توجه به اینکه ممکن است مساله انسداد وبلاگ اینجانب به عنوان مثال نقض دستاویز دشمنان خارجی و بیماردلان داخلی بشود، دستور فرمایید تا فورا نسبت به رفع انسداد آن اقدام گردد تا خدای ناکرده آفتاب جهانتاب آزادی بیان در ایران را این لکه ابر مخدوش نگرداند.
با تشکر فراوان
محمود فرجامی
چه کسی گفته مَجاز را
به واقعیت راه نیست؟
وقتی که ما
در انبوهِ جمعیت دوستانه
در اجتماع عظیم شب های هنر و ادب
همدیگر را بازمی شناسیم
و چه کسی گفته پنج انبوه و
وصد عظیم نیست؟
***
امیران کوچک سیارک های وبلاگی
دلخوش به دیدن امیران کوچک سیارک های همسایه
و شمردنِ دیده شدن توسط امیران کوچک سیارک های همسایه
در منظومه وبلاگستان پرگهر فارسی
در کهکشان لایتناهای اینترنت
که با نفخ شکم مدیر لایقی
یا عطسه خِلّوک** جوانکی با کپه های ریش تازه به دوران رسیده
به مدد مجلل ترین ابزارهای فیلترینگ
در سیارک خود حبس می شوند
***
دیروز چهارصد نفر به سیارک من آمدند
صد و پنجاه و سه نفر
به امید دیدن آکتریس بهترین فیلم پورنوی اتفاقی تاریخ بشریت
(زهره بود یا زهرا؟)
چهل و هفت نفر در جستجوی پنهان ترین اعضای نزدیکترین محارم خود
که به من ارزش شمارندگانی کسخل***
و جذابیت پنهان کسالت را فهماندند!
شصت و یک نفر از این هم اتفاقی تر
مثل شهاب سنگ ها
به سیارک وبلاگ من برخورد کردند
و من در تمام این لحظات به یادماندنی
با جدیت تمام
مشغول ثبت این وقایع تاریخی بودم
امشب شمارنده ام را در بانک خواهم گذاشت
****
لطفا برای من کف بزنید
و شکلک شاخه گل بگذارید
و بگویید چه وبلاگ خوبی داری
به من هم سر بزن!
التماس می کنم
لذت مور مور شدن را از من دریغ نکنید
من به سادگی تمام
و به سرعت تمام
با چند "نظر"
اهلی می شوم
****
آسمان مال منست
و وقتی به ستاره ها نگاه می کنم
همه به من می خندند
آخر من هم در هر کدام نظری
با یک شاخه گل به یادگار گذاشته ام:
چه وبلاگ زیبایی داری
به من هم سری بزن!
--------------------------------
* بهانه نوشتن: امشب که برای اولین –یا به عبارت خیلی دقیقتر- دومین بار در تمام عمرم به جلسه هنرمندانه ای رفته بودم، کسی توی سالن گفت: "محمود فرجامی؟" برگشتم به طرف صدا و از میان انبوهی از موی سیاه، دو تا چشم و بعضی از لوازم دیگرِ یک صورت انسانی را دیدم. بعد خوش و بش مختصری صاحب صدا گفت که چهره ام را از عکس توی وبلاگم به خاطر داشته و می خواسته بداند همانم یا نه. گفتم ولی من که عکسی از خودم در وبلاگم ندارم. نشانی داد، دیدم عکس برادرم را می گوید که خب البته به هم شبیهیم. یک آن، کمی خوش خوشانم شد که پس من چه مشهورم که در جمعی، از عکس برادرم منِ بلاگر را می شناسند!
نگاهی به جمع کردم و نگاهی به جمعیت؛ و بعد فکرم به کل وبلاگستان کشیده شد که با تمام هارت و پورتمان، چقدر در مقابل کل جامعه منفعل و حقیریم. از خودم خجالت کشیدم و این چند خط را - احتمالا تحت تاثیر گوش دادن مکرر به کاست "شانزده کوچولو"، که این روزها با سهراب مشغول آنیم- نوشتم.
هر گونه شباهت ظاهری با شما، اتفاقی است.
**خلّوک: صیغه مبالغه خِل ریز، بسیار خِل ریز!
*** به خاله جان سلام مخصوص برسانید!
از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، هر از چند وقت یکباری، انگاری که سوزن گرامام گیر کرده باشد، قفل می شوم روی یک چیز خاص و شروع می کنم به حاشیه سازی درباره آن. این چیز خاص می تواند تصویری یا ترانه ای یا خبری یا جمله ای یا هر چیزی که مشمول چیز بودن بشود باشد (صنعت توالی افعال).
بعضی وقت ها آنقدر شاخ و برگ می دهم به آن که ذهنم را پر می کند و در عین حال که عصبی ام می کند، نتایج بامزه ای را باعث می شود.
این روزها، آن گوشه ذهنم که مخصوص چیزهای خاص است، سوزنش در گیر دائمِ این جمله قصار صنم بانو، نویسنده وبلاگ خورشید خانوم شده:
شاید از نشانه های افسردگی یه زن این باشه که برای یک ماه حتی به وایبریتورش دست نزنه.
آنقدر درگیر این جمله شده ام که دارم افسردگی می گیرم. داروی افسردگی هم که به این راحتی ها در ایران بدست نمی آید! آنوقت خودم مجبورم برای درمان افسردگیم "پارکینسون" بگیرم، که خودش یک مشکل علیحده ایست. تازه شاید افاقه نکند و بشود قوز بالاقوز؛ آنوقت یک افسرده پارکینسونی باشم با یک سوزن گیرکرده!
حالا افسردگی یک طرف، اینکه بعد از مشغول شدن به این جمله گهربار، همه چیز را ویبراتوره می بینم یک طرف. مثلا همین چند روز پیش به این مصراع که رسیدم:
چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم
دوستان بلاگر و کامنتر در این باره نظری ندارند؟ کم مساله ای نیست به جان عزززززززیتان!
پیدا کردن منزل آقای نبوی چندان سخت نبود، حتی برای من و سهراب که یک کلمه هم فرانسوی نمی دانیم و شاید همین باعث شده بود تپش قلب عجیبی داشته باشم. با خودم حساب کرده بودم ساعتی دنبال آدرس می گردیم و در این مدت من می توانم برای دیدار با نبوی خودم را آماده کنم. اما خیلی زود رسیدیم به در خانه آقای نبوی و تا آمدم بنجبم، سهراب زنگ خانه را زد. صدای خسته و بی حوصله ای از پشت درآمد:
- کیه؟
- منم قربان. محمود فرجامی.
- محمود فرجامی دیگه کیه؟
احساس کنفی کردم، اما سعی کردم جلوی سهراب کم نیاورم.
- چند شب پیش تلفنی با شما هماهنگ کردم.
- چند شب پیش با بی بی ت هماهنگ می کردی!
سهراب پقی زد زیر خنده. ناخواسته حرف بدی زدم و جواب طنزآمیزی که شنیدم حقم بود. ولی چاره ای نبود، ادامه دادم:
- استاد بنده همونی هستم که کتابم مدتهاست برای نوشتن مقدمه ای پیش حضرتعالی ست.
در میان سرفه ها شنیدم:
- برو عمو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه!
سهراب شدیدتر زد زیر خنده. چند لحظه ای منتظر ماندم تا بالاخره در باز شود که نشد. کم کم داشتم عصبی می شدم. دوباره زنگ زدم:
- کیه؟
- منم. محمود استاد. با پسرم خدمت رسیدیم برای احوالپرسی. کتابم پیشتونه برای مقدمه. با هم تلفنی و ایمیلی حرف زدیم. چندبار توی وبلاگتون از من اسم بردید...
انگار که گرگ پی ام باشد تند و تند داشتم نشانی می دادم و همینطور جملات معترفه بود که سرهم می کردم، اما هیچ جوابی نمی آمد. تا اینکه گفتم "یک بار هم گفتم این هودرِ آدم فروش حتی ارزش محو کردن رو هم نداره" و ناگهان درباز شد و داور نبوی در آغوشم کشید.
نفس راحتی کشیدم و در حالی که نگاه غرورآمیزی به سهراب می کردم، همه با هم رفتیم تو.
آقای نبوی شکسته تر از آنی بود که در عکس هایش دیده بودم و سرفه زیاد می کرد، اما اتاقش همانطور که فکر می کردم پر بود از کتاب و مجله و البته یک لپ تاپ دل. اولش خیلی ما معذب و رسمی نشسته بودیم اما آقای نبوی با شوخی هایش فضا را شکست و بعد هم از ما خواست داور صدایش کنیم. گاهی من را محمود، گاهی به اختصار میم، گاهی سهراب، گاهی مسعود، گاهی ابوالفضل و حتی یک بار رویا صدایم کرد! سهراب را هم همینطور هربار چیزی صدا می کرد؛ که اولش سهراب جنبه طنز ماجرا را نگرفته و سعی می کرد تصحیح کند، اما بعدا فقط می خندید.
هفت تا دفتر خیلی قطور روی میز اصلی داور بود که از هر کدام چند برگی نوشته شده بود. ازش در مورد آنها پرسیدم که جواب داد یکیش دن کیشوت، دیگری معایب الرجال، بعدی تهرانجلس، آن یکی مثنوی معنوی و آخری ستون پنجم است. مشخص بود که یا دارد من را دست می اندازد یا نمی خواهد جواب بدهد. من هم پررویی کردم و رفتم صفحه اول چند تایی را نگاه کردم. چهارتایشان جلدهای سوم تا ششم مجموعه "کاوشی در طنز ایران" بود و پنجمی یک رمان نیم نوشته به نام "محوت می کنم" و ششمی مجموعه اشعار و هفتم هم "دستورالعمل انقلاب"!
گفتم فکر می کردم الان "کاوشی در طنز" باید تمام و کمال دست ناشر باشد اما حتی یک جلد هم تمام نشده. کاش وقت بیشتری می گذاشتید.
اما داور جواب نداد و تند و تند داشت با لپ تاپش تایپ می کرد. رفتم جلو و دیدم باز هم نوشته ای علیه آن آدمفروش است. از ترس اینکه جواب تندی بشنوم هیچی نگفتم اما خود نبوی که انگار متوجه شده بود، بدون آنکه سرش را برگرداند گفت: "قسم خوردم تا وقتی این (...) رو محوش نکنم دست به هیچ کار دیگه ای نزنم." سهراب خجالت زده نگاهی به من انداخت اما زود سعی کرد نشان بدهد چیزی نشنیده. من هم خودم را با کتاب های ارزشمند آنجا سرگرم کردم. آقای نبوی باز همانطور که سرش توی لپ تاپ بود صدا زد
- ابوالفضل!
گفتم بله؟ گفت: چای می خوری؟ گفتم اگه زحمتی نیست! گفت: پس یه لیوانی هم واسه من بریز.
از ساختار شکنی نبوی لبخندی به لبم آمد. رفتم و سه تا چایی ریختم و آوردم بالا. منظره ای که دیدم خیلی خوشحالم کرد. استاد و سهراب داشتند دارت بازی می کردند. یک دسته دارت دست سهراب بود و یک دسته دست داور. یکی این پرتاب می کرد به عکس درخشانی که روبرو بود و یکی آن. سهراب اصلا خوب نمی زد، اما استاد هر دفعه جمله کوتاهی زیرلب می گفت و درست میزد به چشم یا بینی تصویر روبرو.
وقتی دارت ها تمام شد، نبوی انگار که انرژی گرفته باشد بالا و پایین می پرید. بعد کاغذها را با ساعد دستش از روی میز ریخت پایین و نشستیم به چای خوردن. استاد که انگار از سهراب خیلی خوشش آمده بود شروع کرد به تشریح مسایل سیاسی روز. اول از ندانم کاری های اصلاح طلبان گفت و بدجنسی جناح راستی ها و بعد هم گفت تمام هم و غم شما باید این باشد که احمدی نژاد دور بعد رای نیاورد. سهراب هم در این میان هی نگاه های معنی داری به من می کرد و من چشم و ابرو می آمدم که "زشته!" بعد هم در مورد لزوم کشاندن مردم به پای صندوق های رای صحبت کرد و گفت شما باید بعد از رفتن به ایران همانطور که در روز نوشته ام عمل کنید. آقای نبوی معتقد بود اول باید سعی کرد مردم را پای صندوق ها کشاند تا اصلاح طلبان رای بیاورند و اصولگراها حسابی ضایع شوند، بعد با افشاگری در مورد وضعیت بد حقوق بشر در ایران حکومت را تحت فشار گذاشت ولی مانع از حمله آمریکا شد و در عین حال برای به خیابان کشاندن مردم تلاش کرد و خشتک انحصارطلبان را به سرشان کشید و...
سهراب داشت خمیازه می کشید و سوال های من در مورد تاریخ طنزنویسی در ایران بی جواب مانده بود. گفتم اگر اجازه می دهید رفع زحمت کنیم. داور گفت چند لحظه صبر کنید و به اتاق دیگر رفت. بعد با یک کلاه بوقی و عینک و سیبیل بامزه و کت قرمز-آبی راه راه آمد. سهراب با خوشحالی دستهایش را به هم زد و فریاد کشید "ای ول عمو داور" و داور گفت "من رو هم سر راهتون استودیوی رادیو زمانه پیاده کنید!"
توی فرودگاه سهراب نگاه های سنگینی می کرد و می دانستم می خواهد حرف های ناخوشایندی بزند. گفتم برویم آبمیوه بخوریم. نی توی دهانم بود که گفت "بابا این آقای نبوی عجب فیلمیه ها... داشت باورم می شد جدی جدی فکر می کنه دهه هشتاده." و بعد آرام ادامه داد " ولی خوب نبود احمدی نژاد رو با اون اسم صدا می زد. هر چی نباشه باید به مرده ها احترام گذاشت."
صدایی که از بلندگوی فرودگاه از مسافران هواپیمایی امریکن ایرلاین به مقصد تهران می خواست تا به گیت شماره 19 مراجعه کنند، گفتگویمان را قطع کرد. با خوشحالی به سمت گیت دویدم.
از دفترچه خاطرات محمود فرجامی سیزدهم مرداد1404 هجری شمسی
همین جا و قبل از هرچیز یک توضیح ضروری بدهم. ببینید، من خودم گه گاهی از آقای احمدی نژاد انتقاد می کنم و حتی سربه سر ایشان می گذارم، ولی این دلیل نمی شود کسی حرمت ایشان را زیر پا بگذارد. هر چی نباشد ایشان رییس جمهور ایران است و از بین بردن حرمت شخصیت قانونی ایشان، درست نیست. اما متاسفانه برخی اوقات بعضی ها به بهانه طنز یا انتقاد جناب دکتر احمدی نژاد را مورد تمسخر قرار می دهند که باعث تاسف است به خصوص اینکه این نوع کارها بعضا از سوی کسان یا سازمان هایی اعمال می شود که متعلق به نظام هستند و ملی محسوب می شوند.
در تازه ترین نمونه، من با همین چشمان خودم شب جمعه از سیمای جمهوری اسلامی برنامه ای دیدم که یک وهن تمام عیار نسبت به مقام ریاست جمهوری ایران بود.
یک تله تئاتر ساخته بودند که در آن یک نفر، با فیزیک بدنی و لحن گفتار رییس جمهور، آنچنان نقش ایشان را گرفته بود که انگار خودِ خود جناب احمدی نژاد است. البته تا اینجایش زیاد مشکلی نداشت، بلکه محتوای این برنامه خیلی موهن بود. در آن نمایش، صحنه ای اجرا می شد که گویا رییس جمهور، جلسه ای گذاشته در مورد سفرهای استانی، با حضور خبرنگارهای همراه و دائما از خودش تعریف می کند. می بینید! می خواهند در رسانه ملی، به ملیون ها ایرانی تلقین کنند که رییس جمهور ایرانی آنچنان آدمی است که چند ساعت وقت خودش و مردم را می گیرد تا از میزان محبوبیتش در بین مردم استان های مختلف صحبت کند.
می خواهند بگویند رییس جمهور مملکت بیشترین دستاورد سفرهای استانی هیات دولت را که میلیاردها تومان خرج روی دست ملت گذاشته در این می داند که یک پیرزن آمده دست تکان داده یا چندتا دختربچه روی سر ایشان گل ریخته اند یا ایشان دستور کمک به چند نیازمند را صادر کرده است.
حالا بماند که در این برنامه به قشر خبرنگار هم توهین شد و آن ها در حد یک عده که دائما کله شان را به علامت تایید تکان می دادند، نشان داده شدند ( البته سووال هم می پرسیدند؛ مثلا یکی پاشد پرسید "وزرا می گویند شما در هر زمینه ای که صحبت می کنید از وزیر و کارشناسان آن موضوع بیشتر اطلاعات دارید. می خواستم بپرسم شما چقدر کار می کنید که این همه اطلاعات کارشناسی دارید؟" !) اما این مساله وهن ریاست جمهوری آنچنان مساله بزرگیست که نوبت به دفاع از خبرنگارها نمی رسد.
واقعا آقای ضرغامی می داند در مجموعه تحت امرش چه می گذرد؟ واقعا چرا اجازه ساخت و پخش اینطور برنامه ها داده می شود؟ حالا چند نفر مثل ما حواسشان هست و می دانند که محال است هیچ رییس جمهوری اینقدر خودستایی کند چه رسد به رییس جمهور مردمی و متواضع ما که همه کارهایش برای خداست و نه انتخابات و این حرف ها؛ اما خیلی ها شاید متوجه نباشند و فکر کنند واقعا ان برنامه، از جانب رییس جمهور بود. نکنید آقا! نکنید این کارها را. با شان ریاست جمهوری بازی نکنید، بازی هم می کنید اینقدر طبیعی بازی نکیند...

از همان وقتی که این اطلاعیه را از زیر در پارکینگ مان پیدا کردم، فهمیدم که یک انسان بزرگِ عدالتمحورِ دیگر ظهور کرده است. کسی که مثل روشنفکرهای سوسول و اقتصاددان های بی درد خودش را نمی گیرد. از مردم است، با مردم و برای مردم. یگانه نجات دهنده ملت ایران که علم حق و عدالت را به آسمان فرستاده است.
به وب سایت این بزرگ مرد فرزانه، نیز سری بزنید.
کلمات کلیدی: گفتمان + معجزه + عدالت + هزاره سوم + میرحسین + علم حق و عدالت + علم و صنعت + مردمی
اكبر منتجبي در وبلاگش نوشته:
اخیرا ساختماني دو طبقه در حاشیه خیابان ولی عصر و اوایل کریمخان در حال ساخت است. به علت پستی کوچه سپاس و ارتفاع خیابان کریمخان، ساختمان از کریم خان یک طبقه به نظر می رسد و از کوچه سپاس دو طبقه. حالا موضوع اصلی این جاست که طبقه اول اختصاص پیدا کرده به فعالیت های فرهنگی و طبقه دوم ( هم سطح خ کریمخان ) توالت عمومی می شود. يعني ملت مي آيند بالاي سر كساني كه مشغول فعاليت هاي فرهنگي هستند ، خود را خلاص مي كنند و مي روند.
و البته اين را مرتبط كرده به جايگاه فرهنگ در شهرداري! (با هشت تا علامت تعجب!!!!!!!!)
هر چند كه اخبار و تحليلهاي اكثر رفقاي اصلاحطلب دوآتيشه ما، در مواردي كه به نوعي با قاليباف مربوط باشد، به خاطر بعض شديد از درجه اعتبار ساقط و يا لااقل خدشه دار است و اين خبر را هم ميتوان در زمره همان بغضيات به حساب آورد، ولي به نظر من اگر واقعا همچين كاري عملي شود؛ بايد به طراح آن جايزه داد. چرا كه توانسته با حداقل امكانات، جايگاه و ارتباط بين توده و نخبگان در جامعه ما را تعين ببخشد. مثلا:
... (شما موردي به ذهنتان نميرسد؟)

احمدی نژاد: ببین دکتر... بهش بگو دیگه دوره اکبرا سر اومد، دور دور اصغراست... ها راستی یه چیز دیگه هم بگو، اینقدر واسه ما اصل چهل و چهار، اصل چهل و چهار نکنه... این محسن رضایی و قالیباف رو هم از تو دست و پای ما جمع کنه، می دم با بولدوزر از رو هر سه تاشون رد شن ها!

حداد عادل: بابا این بنده خدا که همچین حرف بدی نمی زنه... الانم کلی اظهار ارادت کرد، خصوصا میگه با طرح تجمیع هم موافقه!

هاشمی: عرضم به حضورت که پیش پات غلومی می گفت مموتی گفته از قصه موسویان و تهمت جاسوسی بهش خیلی پشیمونه. گفتم که در جریان باشی، اون سند وثیقه رو هم آزاد کنی که بچه ها می خوان باهاش وام بگیرن...
راستش من چند روز قبل به طور شفاهی (بلانسبت: دهانی!) شنیده بودم که یک خانم نامزد ورود به پارلمان بلژیک رسما قول داده که اگر بتواند رای بیاورد، برای 40 هزار نفر از هوادارنش سرویس دهی بسیار ویژه جنسی ارائه دهد، اما باور نکرده بودم. تا اینکه مقام محترم ریاست جمهوری شلختگان وبلاگستان، نادرخان جدیدی که هر سه ماه یکبار به روز می کند، برای این اتفاق خجسته پست ویژه ای منتشر کرد و ما را در چند و چون این وعده قرار داد. از آنجا که رئیس جمهور شلخته سالهاست که برای انتخابات بعدی در جستجوی بهترین شیوه های جذب رای است و حتی از آقای کروبی هم در اینکار مجربتر است، مطلب ایشان هم تحقیقی تهیه شده و هم قابل اعتماد است. مشروحش را آنجا بخوانید (و ببینید، دیدنی!) و مختصرش اینکه:
تانیا دروکس لیدر حزب NEE بلژیک بوده و کاندیدای مجلس سنای این کشور برای انتخابات ۱۰ژوئن (۲۰خرداد) است. رقبای وی قول دادهاند در صورت انتخاب شدن ۲۰۰هزار شغل جدید ایجاد کنند و ایشان هم برای اینکه در مقابل رقبا کم نیاورد وعده ایجاد ۴۰۰هزار فرصت شغلی را دادهاست. این خانم محترم قول داده در صورت موفقیت در انتخابات و بهدست آوردن اکثریت آرا، به چهلهزار نفر از هوادارانش، نوع خاصی از خدمات جنسی (به تعبیر سعدی: از دست و زبان که برآید...! و به تعبیر خودمان fellatio!) ارائه دهد. در این باره در وبسایت خودش هم اعلام کرده که طبق برنامه ریزی دقیق در طی ۵۰۰روز طول (هر روز ۸۰نفر و هر نفر حدود 5 دقیقه) این مهم را به انجام خواهد رساند.
در این رابطه با شناختی که من از فضای وبلاگستان دارم، چنین اظهار نظرات و اتفاقاتی بعید نیست:
مهدی جامی: امشب اولین قسمت ویژه برنامه تانیا دروکس در رادیو زمانه (چهار برنامه 45 دقیقه ای)
ناصر خالدیان (نقطه ته خط): مگه از روی جسد من رد شوید. آی ی ی ی ی ی ... نفس کش!
سیما شاخساری (فرنگوپولیس): آیا این درسته، پس برابری جنسیتی چی شد؟
نازلی کاموری (سیبیل طلا) برای شرکت در رقابت های پارلمانی وارد بلژیک شد. دروکس شکست را پذیرفت.
حسین درخشان (در ای میلی خصوصی به تانیا): ya 3000$ vasam befrest ya too hoder efshat mikonam va migam az cheni va karimi pool gerefti. (age pool nadari grass va fellatio ham jash ghaboole)
نیک آهنگ کوثر: میشه من فقط نیگاه کنم؟ بقیه ش با خودم!
ابراهیم نبوی (ساکن بلژیک): همه با هم در انتخابات شرکت می کنیم. ضمنا هر دعوتنامه 500 یورو. چانه نزنید لطفا.
کوروش علیانی: به هر حال رای من قالیباف...
علی پیرحسینلو (الپر): مگه معین چشه؟
مسعود بهنود: ...تا این گفته باشم، عزیز السطان را یاد آورم به آن هنگام که چون زمزمه مشروطیت و پارلمان در دهان مردمان افتاد گفت "دهنشون سرویسه جون شاه بابا"...
محمدعلی ابطحی: اعتراف می کنم هشت سال فرصت سوزی کردیم!
بهمن هدایتی (كلاشينكف ديجيتال): به این می گویند کسب اعتماد ملی واقعی!
ندا دهقانی و گزارش لحظه به لحظه: طبق آخرین اطلاعات از منبع موثق من در ستاد انتخابات وزارت کشور: ساعی، ابتکار، نجفی، طباطبائی، مسجد جامعی 5 نفر اول!
بهمن دارالشفائی: بخشکی شانس، بعد اینهمه اپلای کردن انگلیس هم شد جا!
لوگو ماهی یک بمب گوگلی تهیه کرد که با جستجوی کلمه "تانیا دروکس" کاربران به خلیج پارسی رهنمون شوند!
آسیه امینی: یه همچه چیز محالی شدنیه ولی وقتی من میرم دنبال پری دریایی تو بندر انزلی بهم میخندن!
فرناز سيفي (امشاسپندان): به این می گویند پراگما پوزیتیو فمینیسم، یا به زبان فارسی: به عمل کار برآیند به سخندانی نیست!
حامد قدوسی: اگر بهای این خدمت را سه یورو فرض کنیم و 15 درصد مالیات را از آن کم کنیم و البته تورم متوسط 7 درصد را لحاظ کنیم، با توجه به اینکه نیروی کار ... البته دکتر غنی نژاد با این نظریه موافق نیست اما استاد دیگرم .... که در مجموع به نظر میرسه مقرون به صرفه باشه.
مسعود ده نمکی که برای ساختن یک مستند 180 دقیقه ای به بلژیک سفر کرده در وبلاگش نوشت: به کوری...آ... چشم منتقدان...ه ه ه... این فیلم رکورد فروش...ف ف ف ... را خواهد... شکست؛ آآآآآه ه ه ه ه ه...!
زیتون: چند شب پیش داشتم میرفتم مهرشهر. خیلی خسته بودم...توی تاکسی یه دختر و پسر کنارم نشستن. دو سه دقیقه نگذشته بود که شروع کردن به لاسیدن و بعد بوسیدن و بعد مالیدن و... . نفس تو سینه ام بند اومده بود. شاید باورتون نشه ولی دختره خود خودش بود تانیا دوروکس...
لوا زند (بلوط): من می خوام از تموم خانوما و دخترخانومای ایرونی بپرسم تا کی می خوایم به خودمون و به دیگران دروغ بگیم؟ همه مون اهلشیم. قبول کنید دیگه...
کوروش ضیابری: آخرش من نفهمیدم این fellatio یعنی چی. بابام هم جواب درست و حسابی نمی ده. ای خدا پس کی 18 سالم میشه!
محمود فرجامی (باران در دهان نیمه باز) به اتهام ارتباط با لیدر حزبNEE بلژیک و تلاش برای براندازی دهانی بازداشت شد!
اگر شما هم مثل من بلاگر مهمی نیستید، دیگر نگران نباشید؛ شاید امروز آخرین روز باشد. با کمال خوشوقتی اعلام می کنم که بعد از سه سال تحقیق، اصول کلی "بلاگر مهم بودن" (مهم-بلاگر بودگی) را جمع آوری کرده ام و شما از همین امروز با عمل به دستورات بسیار آسان زیر می توانید بلاگر مهمی بشوید. توضیح آنکه بخاطر شباهت های فراوان وبلاگستان با جامعه، بخش های زیادی از از اصول "بلاگر مهم بودن" که در زیر آمده اند با اصول "آدم مهم بودن" مشترکند که در نتیجه با عمل به دستورات زیر نه تنها بلاگر مهمی می شوید بلکه تا حدود زیادی آدم مهمی نیز خواهید شد. این شما و این هم اصول طلایی اهمیت:
1- مشغول باشید.
این مهم نیست که شما چه سن و سالی دارید، چه کاره اید، مجردید یا متاهل. اگر می خواهید مهم باشید، باید همیشه مشغول باشید و فرصت سرخاراندن نداشته باشید. مثلا اگر کسی خواست شما را ببیند یا کاری با شما داشت، قسم بخورید که هر چند شما هم مایلید اما فرصت اینکه سرتان را بخارانید هم ندارید و زودتر از هفته آینده، هیچ وقت خالی ای در برنامه تان ندارید. بعد با خیال راحت بروید علافی و تا هفته بعد دندان روی جگر بگذارید!
2- تلفن جواب ندهید.
اگر 16 سال به بالا و موبایل دار هستید، هیچ تماسی را فی الفور جواب ندهید. روش پیشنهادی گرفتن میس کال است اما اگر تازه کارید دست کم در چندثانیه پایانی جواب زنگ تلفن را بدهید و بعد هم به تماس گیرنده بگویید که الان "در جلسه" هستید و از او بخواهید بعدا تماس بگیرد. دفعه بعد هم دائما از تماس گیرنده به خاطر اینکه مجبورید به پشت خطی ها جواب بدهید عذرخواهی کنید.
3- آف باشید.
وقتی به یاهو مسنجر وصل هستید، همیشه گزینه اینویزیبل را انتخاب کنید. یادتان باشد که یک آدم مهم هیچوقت خودش را در دسترس دیگران قرار نمی دهد و همیشه بطور ناشناس منتظر است تا دیگران خودش را در دسترس او قرار بدهند. به راحتی هم کسی را اد نکنید و برای اینکه در این راه قاطع باشید اگر دخترید فرض کنید نیکول کیدمنید و اگر پسرید احمدی نژاد!
4- کامنت نگذارید.
تا به حال چند بار اسم بلاگرهای مهم را در کامنتدونی وبلاگها دیده اید؟ درست است؛ یک آدم مهم وقت اینجور بچه بازی ها را ندارد و به جای اینجور وقت تلف کردن ها می رود دریدا می خواند یا یقه دیگران را می درد. این است که شما هم هیچوقت در وبلاگ دیگران به اسم خودتان کامنت نگذارید و اگر هم مجبور به نوشتن فحش خواهر مادر برای بلاگر رقیبتان شدید مثل تمام مهم-بلاگر ها از اسامی مستعار استفاده کنید.
5- ای میل جواب ندهید.
جواب ای میل خواننده هایتان را ندهید، اصلا اینها کی هستند که به شما ایمیل بزنند و جواب بخواهند؟ حالا در دیزی باز است و شما آدرس میلتان را در وبلاگتان گذاشته اید تا اگر کسی خواست تعریفی کند و "فدایت شومی" بفرستد، بفرستد؛ ولی حیای گربه کجا می رود اگر کسی خدای ناکرده بخواهد نقدی کند و اشکالی بگیرد و حتی سوالی بپرسد؟ با این حال اگر ضروری شد و خواستید جواب نامه دوستانه ای را بدهید، حتما چند روز یا ترجیحا چند هفته صبر کنید و بعد با این توضیح که "ای وای ببخشید تا به حال نامه شما را ندیده بودم..." و "باور کن وقت نمی کنم حتی نامه هایم را چک کنم..." چند خط جواب بدهید.
6- بدون کارت دعوت جایی نروید.
اصلا به فراخوان های عمومی توجه نکنید. مثلا اگر یک عده از بلاگرین از بقیه می خواهند که راجع به فلان مطلب چیزی بنویسند یا سر فلان قرار حاضر باشند، به هیچ عنوان توجه نکنید مگر آنکه مشخصا اسم شما را در وبلاگشان ببرند و از شما خواهش کنند. اگر هم به طور خصوصی و با عزت و احترام لازم دعوتتان نکردند، طوری نشان بدهید که اصلا برایتان برنامه آنها بی اهمیت بوده و در عوض سر موقع با زیر سوال بردن بودجه، برگزارکنندگان، شرکت کنندگان یا هر چیز دیگری که لازم بود، پی پی کنید به کل آن برنامه ای که برایتان مهم نبوده!
7- اصول شخصی نویسی را رعایت کنید.
چون شما آدم مهمی هستید در نتیجه نوشتن از زندگی و وضعیت شغلیتان قطعا برای شما خطرناک خواهد بود چون به محض اینکه کوچکرین اطلاعاتی راجع به وضعیت شغلی، والدین، همسر، فرزند، دوستان و این قبیل چیزها را در وبلاگتان بدهید، سازمان های جاسوسی سیا، اینتلجنس سرویس، موساد، کا گ ب و وزارت اطلاعات (بر حسب اینکه کدام طرفی باشید) گرای شما را یافته و مزاحمتان خواهند شد. از طرف دیگر مهم و محبوب بودن شما مسئولیتتان را در برابر خیل عظیم هواخواهان که مشتاق دانستن چیزهای بیشتری از شما هستند را تشدید می کند که بهترین کار برای این منظور مهم، "مهم-شخصی نویسی" است، به این معنا که اطلاعات پرت به آنها بدهید. مثلا بعد از دو هفته، با این یادداشت وبلاگتان را به روز کنید:
"نه، دیگه یه فکری واسه این مودم باید بکنم." ( 17 بار پینگ!)
به این ترتیب هم جمعیت عظیم طرفدارانتان را راضی کرده اید و هم دست سازمان های جاسوسی را توی حنا گذاشته اید و هم مهمتر شده اید!
8- کرتیک کنید.
آدم مهم با آدم های معمولی طرف نمی شود. در نتیجه اگر حوصله تان سر رفت و خواستید به یکی گیر بدهید به آدم های مشهوری که دست کم ده میلیون نفر آنها را می شناسند، گیر و ترجیحا فحش بدهید. اگر هم خواستید حال آدم ها و بلاگرهای معمولی را بگیرید، اول کلی گویی کنید و بعد از نوشتن یک تریلی فحش و فضیحت، بنویسید "به عنوان مثال همین..." و اسم طرف را بنویسید یا حتی بیشتر مهم شوید و حتی اسمش را هم ننویسد و به جای رو کلمه "بعضی ها" لینک بدهید به طرف.
روزنامه كيهان از اهداي بي در و پيكر مدارك و نشانهاي فلهاي به افراد بيسوادي مثل شيرين عبادي برآشفته و امروز در چند مطلب به اين مسخرهبازيها حمله برده است. دو تا از اين مطالب كه يكي در قالب طنز و ديگري در قالب طنزتر تنظيم شده را ميخوانيد:
هندوانه (گفت و شنود)
گفت: دانشگاه شيكاگو هم به شيرين عبادي دكتراي افتخاري داد.
گفتم: با اين حساب تا حالا خانم عبادي 21 دكتراي افتخاري دريافت كرده است!
گفت: در خبرها آمده كه اعطاي دكتراي افتخاري به شيرين عبادي سر و صداي تعدادي از اساتيد دانشگاه هاي آمريكا را درآورده است.
گفتم: چرا؟!
گفت: اين اساتيد اعتراض كرده اند كه با اعطاي دكتراي افتخاري به اينگونه افراد بي سواد ديگر براي درجه دكترا در آمريكا آبرويي باقي نمي ماند.
گفتم: برخي از مدارك دكتراي افتخاري درپيتي است كه فقط به خاطر اهداف سياسي داده مي شود.
گفت: پس در واقع اين مدرك را جمهوري اسلامي به شيرين عبادي داده است چون اگر جمهوري اسلامي مخالف آمريكا نبود خانم عبادي به خاطر همراهي با آمريكايي ها دكتراي افتخاري نمي گرفت.
گفتم: حالا اين 21 دكتراي افتخاري به چه دردي مي خورد؟ چون دكترا بايد نشانه برخورداري از هنر، سواد و... اينجور چيزها باشد.
گفت: چه عرض كنم؟! براي آمريكايي ها مخالفت با مردم ايران ملاك است و به چيز ديگري كار ندارند.
گفتم: يارو هندوانه اي دزديده و مشغول خوردن بود به او گفتند دزدي گناه بزرگي است و يارو در حالي كه قاچ هندوانه را به نيش مي كشيد جواب داد؛ من هندوانه را به خاطر خنكي آن مي خورم به حلال و حرامش كاري ندارم!
صدور مدرك تقلبي از هاوايي تا شيكاگو (خبر ويژه)شيرين عبادي بيست ويكمين دكتري خود را هم از دانشگاه شيكاگو گرفت. وي كه به سبب حمايت از اتهامات آمريكايي ها عليه ايران اسلامي برنده جايزه صلح نوبل شده بود، از عوامل جريان فشار آمريكايي در مسئله ساختگي حقوق بشر است.
اعطاي دكتراي افتخاري حقوق به صورت فله اي مد نظر كارشناسان حوزه «استاندارد آكادميك» به مسئله اي مضحك بدل شده تا جايي كه گفته مي شود جمعي از اساتيد دانشگاه هاي معتبر دنيا در حال تدوين راهبردي براي «عدم استفاده ابزاري از علم» توسط آمريكا براي جلوگيري از ساختن محققان دروغين هستند.
اين منابع دانشگاهي مي گويند سياست آمريكايي اهداء القاب و عناوين علمي به عاملان سياسي و فرهنگي پس از جنگ سرد با بلوك شرق رنگ باخته، ولي امروزه آمريكا درپي تجديد اين ساختار است كه بايد جلوي تكرار سناريوي جنگ سرد سازمان سيا با محافل دانشگاهي دنيا- كه ايده هاي معارض و متفاوت با ايالات متحده دارند- گرفته شود.
حالا ممكن است كه يك آدم بيماردلي كه از وظيفه خطير مطبوعات در دفاع از صيانت تمام امور عالم امكان خبر ندارد بپرسد كه اگر اينقدر اعطاي دكتراي افتخاري حقوق فلهاي و بيقدر شده، چرا اينهمه كيهانيها از اعطاي يكي از اين دكتراهاي فلهاي از دانشگاه درپيت شيكاگو به شيرين عبادي كه فوق فوقش دكترا از دانشگاه تهران دارد و زماني قاضي بوده و سي سال است كه وكيل است و – به قول صدا و سيما-برنده يك جايزهاي به اسم نوبل از يك موسسه خصوصي اروپايي شده، عصباني هستند؟
من هم كه مسوول جواب دادن به سوالات عجيب و غريب آدمهاي بيماردلي كه متوجه احساس مسئوليت جهاني و بلكه كيهاني مطبوعات نيستند نيستم؛ هستم؟
فلذا به كوري چشم تمام بيماردلان، خبر اعطاي دان هشت تكواندو به جناب دكتر احمدينژاد را ميآورم تا كور شود هر آنكه نتواند ديد:
بازدید سر زده رئیس جمهور از اردوی تیم ملی تکواندو/ اهدای "دان هشت" تکواندو به احمدی نژاد
دکتر محمود احمدی نژاد رئیس جمهور پنجشنبه شب به طور سرزده در محل اردوی آمادگی تیم ملی تکواندو حضور یافت.
به گزارش خبرنگار مهر، رئیس جمهور کشورمان که قبل از این نیز بارها به صورت سرزده در اردوهای مختلف تیمهای ورزشی حضور یافته بود، درآستانه اعزام تیم ملی تکواندو به مسابقات جهانی در محل اردوی این تیم حاضر شد و با اعضای کادر فنی و ملی پوشان به گفتگو پرداخت و از نزدیک با نحوه تمرین اعضای تیم ملی تکواندو که برای شرکت در هجدهمین دوره رقابتهای قهرمانی جهان در پکن پایتخت چین آماده میشوند، آشنا شد.
برپایه این گزارش، دکتر محمود احمدی نژاد رئیس جمهور کشورمان در این بازدید از ملی پوشان تکواندو خواست با تمام توان در مسابقات جهانی حضور پیدا کنند و افتخاری دیگر را برای ورزش ایران رقم بزنند.
وی در این دیدار، ابراز امیدواری کرد ورزشکاران میهن عزیز اسلامی ضمن توکل به خداوند متعال و جوانمردی و اخلاق که ویژگی جوانان ایرانی است، در مسابقات مختلف سربلند و پیروز باشند.
گفتنی است، دراین دیدار گواهینامه افتخاری "دان هشت" تکواندو همچنین یک دست لباس این ورزش (توبوک) از سوی فدراسیون تکواندو به رئیس جمهور اهدا شد.
- هی می خوام جلوی باباش به روی خودم نیارم... مگه میذاره؟... ده دقیقه س ذل زده به من... دختره ی ضایع!
- نه بابا... انگار اساسی گلوش پیش من گیره... یه فکری اومده تو کله م...!
- ئه... شما اینجا بودین؟!... خوب شد فکرمو لو ندادم... شتر دیدین ندیدین ها!
(از چپ به راست: سهراب، عموش، دختر عموش)
می گویند یک بنده خدایی که مثل من خیلی پشتکار داشت وارد یک استادیوم صدهزارنفری شد و چون اولین نفری را که دید از آشناها درآمد و باهاش دست داد، تو رو ماند و با همه صدهزار نفر دست داد. حالا شده حکایت من که نمی دانم این ماجرای بررسی طنز- وبلاگ نویس ها (واژه سازی را حال می کنید؟) را کجا تمام کنم. البته می دانم که هرکجا و هرجور که تمام کنم برای هیچکس فرقی نمی کند و از دید شما الکیست که شبها از شدت مسوولیت شناسی خوابم نمی برد، ولی اینطور نیست. کافیست محمود باشید تا احساس کنید تاریخ و بشریت چیزی را بر دوش شما گذاشته است، غزنه و مشهد و ارادان هم ندارد. بگذریم.
قبل از اینکه قسمت آخر طنازان وبلاگستان را بنویسم باید توضیح بدهم که من تعمدا وبلاگ بعضی دوستان طنزنویس را معرفی نکردم، چون با وجود اینکه کارشان طنز است، ولی وبلاگشان ارتباط چندانی با طنز ندارد، مثل خانم ها گیتی صفرزاده و ریتا اصغرپور و پوپک صابری که بدین وسیله همینجا بخاطر اینکار بر سرشان منت دارم!
عبدالقادر بلوچ: بارزترین ویژگی بلوچ در وبلاگش، یکدستی و ریتم است به این معنا که تقریبا تمام یادداشت های او، قلم ثابتی دارند و امضای بلوچ پای همه شان هست (این را مقایسه کنید با پراکنده نویسی های کسانی مثل من و ناصر خالدیان) و این خصوصیتی ست که کسانی مثل من که تقریبا در همه چیز با او اختلاف نظر داریم را به وبلاگ او می کشاند. البته زیبایی بصری هم یکی دیگر از ویژگی های وبلاگ عبدالقادر بلوچ است که امیدوارم به وبلاگ نویسان شلخته ای که حتی در استفاده از فونت ها هم نهایت کژسلیقگی را اعمال می کنند سرایت کند.
با این همه، در سراسر نوشته های بلوچ نفرت موج می زند، نفرت از جمهوری اسلامی، نفرت از سپاه، نفرت از آخوندها... و نفرت از زیبایی طنز می کاهد. این تاثیر را حتی در وبلاگ استاد مسلمی چون هادی خرسندی هم می توان دید که به نظر من حتی روی کار ایشان هم تاثیر گذاشته. با این وجود، چون نوشته های بلوچ منسجم و نظراتش شفافند، یک نفر به راحتی می تواند سمت و سوی نوشته های بعدی او را هم حدس بزند و در نتیجه انتخاب کند که به این وبلاگ سرکشی بکند یا خیر. این شفافیت و انسجام در بسیاری از وبلاگ های دیگر وجود ندارد.
عبید شاکی، رضا ساکی: رضا ساکی بیتر از آنکه وبلاگ بنویسد، کار رادیویی می کند و برنامه بسیار موفق جوانی به وقت فردا محصول تلاش او و همکاران و دستیارانش است. شخصا رادیو زیاد گوش نمی کنم و به خصوص بعد از ظهرها که این برنامه پخش می شود، دسترسی به رادیو ندارم تا روی اینکار نظر بدهم ولی آنطور که از نوشته های نویسنده های این برنامه (ساکی، سمیعی، استاد احمد و دیگران ) برمی آید، این کاره اند. داستان کوتاه ها و دوبیتی های ساکی از بقیه کارهایش خواندنی ترند.
(خداییش انتظار دارید نقد هم بکنم؟ چه حرفها! بابا این شاگردهای قدیم ابوالفضل زرویی ملیشیا دارند برای خودشان، آنوقت من بیایم سردسته شان را نقد کنم؟ مگر از جانم سیر شده ام؟)
وغیره، جلال سمیعی: احتمالا برای اولین بار همدیگر را در جشنواره وبلاگنویسان همدان دیده ایم هر چند که من جوانی سنگین تر از صد کیلو به خاطرم نمی آید. وبلاگش خوشگل است و قبلا وبلاگ در محضر ملک الموت می نوشت. به همان دلیل بالا از هرگونه نقدی معذورم، فقط امیدوارم سایت دفتر طنز حوزه هنری را یک تکان اساسی بدهد و یک کم وبلاگ نویسی را جدی تر بگیرد. مثل همان زمانی که آن بلا را با رفقا سر کوروش ضیابری آوردند و نهضت افتخارنویسی راه انداختند!
صندلی، عباس حسین نژاد: عباس (که هیچ کاری نداریم چقدرش مقواست!) وبلاگ خوب و جذابی دارد. او هم سوژه ها را خوب شکار می کند و هم عکس های خوبی پیدا می کند و با شرح های خوبتری در وبلاگش می گذارد. یکی از ویژگی های دیگر او اینست که به انتخاب تیتر برای یادداشت ها و عکس هایش اهمیت می دهد و این چیزیست که اکثرا بلاگرها –حتی آنهایی که روزنامه نگارند و با اهمیت تیتر آشناتر- از آن غافلند. هرچند که در وهله اول به نظر می رسد او پراکنده می نویسد، اما با دنبال کردن یادداشت های او به فرم خاصی می رسیم که نشان می دهد با وجود تنوع سوژه هایی که او برای وبلاگش شکار می کند، اما قلم ثابتی برای شرح و تفسیر آنها دارد که مفرح و جذاب است. به نظر من او می تواند با اندکی تغییر، همین شیوه را در یک رسانه کاغذی یا اینترنتی پیاده کند و خواننده های بسیاری را جذب کند. در عین حال به حاج عباس توصیه می کنم وبلاگش را محدود به این کار نکند و گه گاه یادداشتی، داستانی، شعری، ...شعری! چیزی هم به طور مجزا در وبلاگش منتشر کند.
گلیمچه: گلیمچه، یک مجله طنز خوب است که در قالب یک وبلاگ گروهی منتشر می شود که هم مطالب نوشتاری دارد و هم کاریکاتورهای اختصاصی. متاسفانه اواسط اسفند 85 اعلام تعطیل موقت کردند و امیدوارم سری جدید آن به زودی منتشر شود. راستی این ابتکارشان که بعضی نوشته ها و شرح ها پنهان است و بعد از بلاک کردن ظاهر می شود، جالب و در برخی مواقع به جذاب تر شدن کار کمک می کند. تا راه افتادن سری جدی گلیمچه، گه گاهی که بیکار بودید سری به آرشیوشان بزنید؛ دست خالی برنمی گردید.
پارسانوشت، پارسا صائبی: نه وبلاگ پارسا یک وبلاگ طنز است و نه خودش مدعی طنزنویسی؛ اما گه گاهی طنزهای کوتاهی در وبلاگش می نویسد (معمولا با عنوان دشمن شناس) که شاهکارند. من واقعا قلم طنز پارسا و سوژه یابی اش را تحسین می کنم و راستش را بخواهید، ایده چند تا از طنزهای مطبوعاتی ام بعد از خواندن چند تا از طنزهای کوتاه او به ذهنم رسیده است. او در عین کوتاه نویسی، بسیار خوب با کلمات بازی می کند و ارجاعات تاریخی اش بجا و در خدمت موقعیت طنز هستند (مثل مطلب گفتگو با کروبی اش).
دوستان وبلاگ نویس دیگری هم البته هستند که گه گاه طنزهای خوبی می نویسند، هرچند که وبلاگشان به طنز شناخته نمی شود. پارسا را به نمایندگی از آنها معرفی کردم هر چند که به قول رزمنده ها من کوچکتر از آنی هستم که... !
پایان
به کوری چشم کسانی که وقتی آقام حسین درخشان می گوید جنگ که بشود برمی گردد و حاضر است در این راه خون و جان بدهد؛ فکر می کنند دارد تف می دهد، این سند تاریخی را که در بیمارستان مهر نگهداری می شد را اینجا منتشر می کنم تا از خودشان خجالت بکشند.
مطمئن باشید کسی که اینقدر مخلصانه و بی ریا حاضر شود یک واحد خون بدهد، یک واحد جان را هم می دهد. فاعتبرو یا اولی الورید!


آقاي حداد عادل و هيات همراه در تركيه به سر ميبرند. عكس بالا مربوط است به سفر ايشان به قونيه و بازديد از مزار مولانا.
اين طرز نگاه همراهان حضرت حداد منرا كشته. به نظرم سمت راستي دارد يكي از غزليات شورانگيز مولانا را زمزمه ميكند:
بقري بقو... بقري بقو...
اگر شما هم وصفالحالي به نظرتان مي رسد در بخش نظرات بگذاريد.
در پي باز شدن دوباره پرونده اقدامات مرحوم سعيد امامي در برخي رسانهها، تصميم به انجام مصاحبهاي با آن عزيز
سفركرده گرفتم، تا بسياري از مسايل مبهم و مهم را از زبان خود ايشان جويا شويم. اين مصاحبه در مغز من و با استفاده از قوه خيال انجام شده است كه از ايشان سپاسگزارم.
من: جناب آقاي امامي خيلي ممنون از اينكه وقتتان را در اختيار ما قرار داديد.
حاج سعيد: امامي ديگه كيه؟
من: آقاي اسلامي سپاسگزارم كه مصاحبه را قبول كرديد.
حاج سعيد: رمز؟
من: اي بابا... شما توي ذهن من هم دستبردار نيستي؟
حاج سعيد: وظيفه جا و مكان نميشناسه. رمز؟
من: خيلي خب بابا ... سعيدي 13 زعفران، سونا، كيان 1279 نوره، 75 زاده دگر، كپسول 721 حلقه، سيانور 17 اتوبوس.
حاج سعيد: سيرجان 12 جكوزي، پروانه 237 زعفرانيه، سروش 28 نوش، 57 نوري انديش، شياف 127 حقه، انتلكتوئل 71.
من: حالا ميتوانم سؤالاتم را بپرسم؟
حاج سعيد: اصلا تو كي هستي كه بخواي از من سؤال بپرسي؟ فقط ميتواني جواب بدهي.
من: دهه! ... پس دو تريلي اسم رمزي كه رد و بدل كرديم براي چي بود؟
حاج سعيد: براي اين بود كه به محض ديدن نفرستمت بازداشتگاه.
من: بازداشتگاه براي چي؟
حاج سعيد: خودت بهتر ميداني براي چي.
من: آقا مثل اينكه اشتباه شده، من فقط يك خبرنگار هستم.
حاج سعيد: پس فساد اخلاقي هم داري! ديگه بدتر ...
من: ولي اسم من تو ليست هست ... شما يك چكي بفرماييد.
حاج سعيد: من كه دستم از زمين و آسمان كوتاهه ... تا نيم ساعت ديگه هم بايد برگردم پيش مار غاشيه، چطوري چك كنم؟
من: مار غاشيه ديگه كيه؟ اسم مستعاره؟
حاج سعيد: واقعا كه ناشي هستي... اسم مستعارهاي ما تو مايههاي ميثم و سلمان و حسين و موسوي و جعفرزاده و عمار و اين جور چيزهاست. مار غاشيه كه اسم مستعار نميشود.
من: نكنه زبونم لال منظورتان مار غاشيه جهنم است كه دهنش هفتاد گز باز ميشود؟
حاج سعيد: دقيقا 7/67 گز ... من همان روز اول تخليه اطلاعاتياش كردم. اعتراف كرد كه 3/2 گز بزرگنمايي كرده بود... خيلي طفلك پشيمان بود و به روز چهارم نرسيده، تواب شد.
من: پس الان بايد در بهشت باشد!
حاج سعيد: قرار شده يك جلد از كتاب خاطرات و شرح اغفالش توسط دگرانديشان را كه نوشت، يك كاري برايش بكنم.
من: مگر مار غاشيه سواد هم دارد؟
حاج سعيد: لازم باشد ياد ميگيرد ... حالا شما هم وقت را تلف نكن. اين برگه را كه نوشتهاي اصلاحطلبان گولت زده بودند و از اسرائيل، هفت هزار دلار كمك گرفته بودي را امضا كن ... ميفرستمت بري.
من: من كي همچين چيزي نوشتم ... ؟! امضا نميكنم.
حاج سعيد: اشكالي ندارد ... زير امضايي كه من به جايت كردهام، انگشت بزن، وگرنه ميگم بچهها انگشتت را ضميمه پروندهات كنند!
من: حاجآقا ولي من خودي هستم... اسم رمز دارم.
حاج سعيد: زرت و پرت اضافي موقوف ... ما هرچي ميكشيم، از دست همين به ظاهر خوديهاست... همانهايي كه من را خودكشي كردند هم اسم رمز داشتند.
من: منظورتان كيها هستند؟
حاج سعيد: همهشان ... از آن علي ربيعي نامرد تا آن سربازي كه كاسه نوره را به من خوراند.
من: خيلي متأسفم ... حالا عوارضي كه نداريد انشاءالله ...
حاج سعيد: نه ... فقط هر وقت عطسه ميكنم بعدش ريش و سبيلم ميريزد... اگر هم به طرف كسي عطسه يا سرفه كنم، طرف اپيلاسيون مجاني ميكند، به همين خاطر بچهها صدايم ميكنند حاج فيليپس!
من: داشتيد در مورد مار غاشيه ميفرموديد.
حاج سعيد: بله . .. اوايل مقر نميآمد ولي من بردم گرداندمش و باهاش حرف زدم. كمكم تحت تأثير قرار گرفت و يك روز صبح كه برايش نان سنگك گرفته بودم، بغضش تركيد و گفت اعتراف ميكند؛ و از همان زمان شروع كرد به گفتن و نوشتن شرح زندگي خودش.
من: الان تا كجاها پيش رفته؟
حاج سعيد: تا آنجا كه معلوم شده تخم و تركهاش برميگردد به مار سمت چپي ضحاك.
من: سمت چپ ما يا سمت چپ ضحاك؟
حاج سعيد: عجب نكته جالبي!... يادم رفته بود بگويم اين را هم بنويسد... خوشم آمد ازت ... چقدر ميگيري؟ من دو برابر ميگم بهت بدهند براي ما كار كن ... روزنامهنگارهاي زيادي با ما كار ميكردند، مشهورترينش همين ح...
من: بگذريم حالا! جديدا يك فيلمي از شما منتشر شده كه در آن از هولوكاست صحبت ميكنيد. اگر ممكن است در اين مورد كمي توضيح دهيد.
حاج سعيد: دروغ ميگويند يهوديها ... شش ميليون كشتهشان كجا بود؟ رفقاي نازي ميگويند دويست هزار تا، نئونازيها هم ميگويند سيصد هزار تا ... ما هم ميگيريم 250 هزار تا. فوق فوقش هم يك ده، پانزده هزار تايي اين وسط لوطيخور شده باشند، ولي امكان ندارد از نيم ميليون بيشتر كشته باشند.
من: توي اين رفقاي نازي و نئونازي شما كسي هست كه به كل منكر هولوكاست شده باشد؟
حاج سعيد: يك بار ديگر به رفقاي من توهين كني، ميدهم توابت كنند ها!
من: ... آخه جديدا ميگويند ... .
حاج سعيد: ساكت ... ديگه نميخوام چيزي بشنوم.
من: يك سؤال ديگر هم داشتم، راجع به اين شعار «ايران براي همه ايرانيان». آيا درست است كه اين شعار اولين بار توسط شما مطرح شده؟
حاج سعيد: بله ... البته بعدا مشاركتيها كش رفتند.
من: از اين موضوع ناراحتيد؟
حاج سعيد: نه ... خب خيلي از تكنيكهاي جنگ رواني و توابسازي و اينجور كارها را هم ما از برادران مشاركتي ياد گرفتيم ... مثل همين حاج سعيد حجاريان و حاج خسرو كه هميشه با ما دشمني ميكرد و ما هم كم توي كاسهاش نگذاشتيم، ولي انصافا حق استادي به گردن ما دارد. اين جور بده بستانها بين ماها معمول است.
من: حالا واقعا شما معتقديد كه ايران براي همه ايرانيان؟
حاج سعيد: بعله ... منتها بايد توجه داشت كه «همه ايرانيان» در اينجا يك جور اسم مستعار است براي برادراني كه وظيفه شناسند و اسم رمز دارند و دست به ترانزيتشان خوب است و سر سه سوت دست به كار ميشوند.
من: آها پس از اون لحاظ...
حاج سعيد: پس چي؟ نكنه فكر كردي كه نعوذبالله منظورم همه ايرانيهاست! ... مرغ پخته هم از اين فكر خندهاش ميگيرد ... برادران مشاركتي فعلي و وزارتي قبلي هم مشابه منظور من را داشتهاند.
من: و يك سؤال ديگر هم داشتم ... .
حاج سعيد: خيلي بيخود كه يك سؤال ديگر داشتي ... گفتم فقط حق داري جواب بدهي ... اينجا نوشتهاي كه با دوستانت روابط دوستانهاي هم داشتهاي!
من: خب همه با دوستانشان روابط دوستانهاي دارند.
حاج سعيد: پس اعتراف ميكني به داشتن رابطه دوستانه با دوستانت.
من: آقا اين حرفها چيه ... دوستان من همگي همتيپ خودم هستند.
حاج سعيد: اتفاقا مسئله همجنسبازي يكي از اتهامات هميشگي آدمهاي مسئلهدار است.
من: ديگه داري كفرم را درميآوري ها...
حاج سعيد: حرف اضافي موقوف ... پدرتو در ميآورم...دهنتو سروس ميكنم...
من: زرشك ... داداش ما خودمان اينكارهايم... عمرا هيچ غلطي نتواني بكني ... اصلا زود باش از خيال و مغز من برو بيرون.
حاج سعيد: مطمئني ديگه؟ ... نميترسي كه!
من: توي مرده چه كاري ازت برميآيد كه بترسم؟!
حاج سعيد: 18 تير كه يادت نرفته. ها؟
من: هري بابا .. اون ممه رو لولو برد ... هري
حاج سعيد: باشه ما رفتيم ... فقط قبلش اين را داشته باش ... ها، ها، ها، هاپيچو
من: دهه ... چرا عطسه .. ك... ر... ر... زززززززززززز... بــــــــــــــــــــــــــــوق
توضيح: متأسفانه اينجانبِ مذكور اندكي قبل از اتمام اين مصاحبه به علت ريزش ناگهاني تارهاي مغزي، دار فاني را وداع گفتم. پزشكي قانوني علت مرگ را مشكوك و احتمالا مرتبط با پديده نادر Brain Vajebation Caused By Haji Philips (BVCBHP) تشخيص دادند. روحم پاك!
*** استثنائا بازانتشار اين مطلب بدون اجازه از نويسنده به هر نحو ممنوع است.
و شيخنا سهراب را حكايت كنندي كه روزي در ميان ياران گفتي امروز چيزكي نوش كنيم كه بس دلپذير و سرخفام باشدي.
ياران سرگشته شدندي و بانگ برآوردندي كه يا شيخ، گر آنچه حدس ما برآنست را نعوذ بالله طلب نوشيدن فرموده باشي، هيهات منك! شيخنا تغير بكردي كه سالك را آن نرسد كه شيخ طريق را منعي كند و خلل در آن نرود كه اراده نموديم امروز شرابي نوش كنيم كه درونمان را بسوزاند و برونمان را گلگون كندي.
مريدان چون اين بشنيدندي مويهها بكردندي و مويها بكندندي كه پس اين همان باشد كه بر آن شك داشتيم و واي بر ما شيخ ما. شيخنا سهراب علت پرسيد عرضه بداشتندي آن را دلپذيري كه بنوشند و سرخفام باشد و درونها را بسوزاند و رخسارها گلگون كند، جز اين نباشد كه مي ناب باشد.
شيخنا را از آن پريشانگويي مريدان غافل خنده آمدي و فرمودي نادان مريداني كه شماييد! كه سالها بگذشت و پدرم رحمت الله عليه در حسرت مي ناب و شراب شيراز بماند تا از فرط نوشيدن الكل گندم بمرد. مي ناب كجا باشدي؟
اين بگفتي شيخنا و خم شراب كچاپ دلپذير از ميان درآوردي و سير بنوشيدي و شدي آنچه اراده فرموده بودي.
امروز (19 بهمن) تولد سهرابه. سه سالش ميشه. در آينده كرامات بيشتري ازش خواهيد خواند و شنيد. ضمنا در مورد عكس بگم كه واقعي و براي ما معموله. سهراب جدي جدي هر وقت سس گوجه فرنگي ميبينه سر ميكشه. هيچيشم نميشه.
تولدت مبارك عشق كچاپخوار من!
( در ادامه يادداشت قبلي، و در پي خواهش كودكاني كه خواستار آموختن اسرار فنون لجبازي و چگونگي سوار كردن خواهر بابا به گاري شدهبودند، از مولانا سهراب فرجامي التماس اجابت سوال نموديم. نصايح گرانسنگي را خطاب به ياران 3 تا 6 ساله، قلمي فرمودند كه به مرور خواهد آمد:)
1- بدانيد خداي تبارك، مقرر نمود تا ملوك عذاب چندين باشند. يكي را به جهنم فرستاد و چندي را به اين عالم بجهت كفاره گناهان كرده و ناكرده. و بدانيد اي ياران كه ماييم آن ملوك عذاب والدين، پس وظيفه خود بشناسيد و درست عمل كنيد و هيچ دل بر باب و مام مسوزانيد كه خير آنان در ترك اين نيست.
2- به تف كردن غذا علي الخصوص آن هنگام كه لباس نو بر تن شما باشد، اهتمام ورزيد.
3- از انگشت به دماغ بردن و سپس در دهان گذاشتن غافل مباشيد كه كفارهاي عظيم است والدين را!
4- و بدانيد كه اسباببازي، هديه شيطان است پس چون به كف آريد، به چاقو و چكش و سنگ و آچار و هر چه ميسر باشد؛ فرو كوبيد و خرابشان كنيد تا هم با شيطان محاربه كرده و هم لذت خرابكاري را برده باشيد.
5- از فرو كردن شصت پا در بيني پدران خود دور ميفتيد كه عمر را زياد ميكند.
6- هيهات كه آني پدر و مادر خود را تنها واگذاريد كه خبطي عظيم است و خداي تعالي طفلان فراواني را بواسطه اين گناه به عذاب نيني گرفتار و از توجه دور نموده است.
7- در لنگ دمپاييشان بشاشيد تا بشّاش بمانيد.
8- آواز نيمه شبان را بجاي آريد كه سخت گناهان والدين را بشويد.
9- در پيش ميهمان جز نقنق و زر-زر هيچ مگوييد و از شعر خواندن پرهيز كنيد.
10- از اخم پدران و جيغ مادران بيم به دل راه مدهيد و كار خود بكنيد.
11- نزد بيگانگان بگوزيد و آنگاه معصومانه به پدر خود نگاه كنيد!
12- سر عروسكان را بِبُريد تا ثواب جهاد را براي شما منظور دارند.
13- قضاي حاجت را جز در حال راهرفتن بجا مياوريد.
14- در حمام و به وقت كفي تن و ليزي كف، از سما و دستافشاني غافل مشويد كه حرصي عظيم والدين را دهد و روانها را پاك كند.
15- قصهها را بشنويد ليك به خواب نرويد كه اجر را زايل كند.

... ادامه دارد
بيبيسي گزارش داده كه مقامات امنيت جادهاي دانمارك به يك راه حل جالب و صددرصد عملي دست پيدا كردهاند تا سرعت در جادههاي اين كشور را كنترل كنند. آنها تصميم گرفتهاند از دختران (و چه بسا زنان؛ ما به اونش كار نداريم!) براي حمل تابلوهاي نشاندهنه سرعت مجاز استفاده كنند و براي اين كار حتي در
چند روزنامه هم آگهي دادهاند كه به تعدادي دختر موبلوندِ ميانباريكِ خوشتراشِ قدبلندِ زيباروي... (ئه... چرا سرعت خودم يه دفعه اينقدر زياد شد؟!) براي اين كار احتياج دارند.
از قرار، گويا اين ابتكار در مراحل آزمايشي به شدت مورد توجه مردانِ هميشه در جادهي دانماركي قرار گرفته و خيلي نتايج خوبي هم در بر(بلكه هم پيش) داشته است. فيمينستها هم كه هميشه خدا جز ضدحال زدن كار ديگري بلد نيستند، آنقدر اعتراض كردهاند كه مقامات جاده اي دانمارك قول دادهاند در آينده تعدادي مرد را هم استخدام كنند! (خوش به حال بايسكشوالهاي جادهاي كه از هر دو طرف خوش به حالشان ميشود!)
خداوكيلي اين فيلسوفان و انديشمنداني كه ميگويند تجربه مدرنيته قابل انتقال نيست راست ميگويند ها!... فكرش را بكنيد، كنار جاده اصفهان-يزد، يك دختر 23 ساله گيلاني، تابلو حداكثر سرعت مجاز، دستش گرفته باشد. چه شود!
پي افزود: اين هم نظر پويان كه انصافا خواندني و شيرينه. (راستي اخيرا فهميدم كه اين پويان خان، يكي از رفقاي مشهدي ماست كه در دوره ليسانس كامپيوتر با هم همدوره بوديم (البته همدوره نبوديم، من اونقدر درسها رو افتادم تا با سال پايينيهايي مثل پويان همدوره شدم!) آقا پويان خيلي مخلصيم.)
-شنیدی میگن دیشب بیست تابلوی راهنمایی رانندگی رو دزدیدن؟
- ای داد! مگه خودشون خواهر مادر ندارن
***
فرمانده نیروی انتظامی خبر داد: با اجرای طرح تابلوهای جدید، قاچاق دختران به کشورهای عربی 50% کاهش یافت.
***
-چرا همش از ماشین پیاده میشی؟
- هیچی، میخوام تابلوها رو از نزدیک نزدیک بخونم
***
خبر: در ده ماه گذشته 15 میلیون زائر با پای پیاده و در قالب گروههای مذهبی به مشهد مقدس مشرف شدند
- حالا چراپیاده؟
- خره! چون ثوابش بیشتره
- خدا از ته دلتون بشنوه
***
-این دختره چقدر تابلویه!!
- چی شده؟ مگه داره چیکار میکنه؟
- هیچی،دیروز تو جاده دیدمش، تابلوی راهنمایی و رانندگیه!
-آها! از اون جهت.
***
-اِه! این دو تا تابلو چرا کنار هم واستادن؟! مگه میشه هم سبقت ممنوع باشه هم سبقت آزاد باشه؟!!
-آخه این دوتا تابلو با هم ازدواج کردند و طبق قوانین زن باید تمکین کنه دیگه.
- بسیار خوب ، حد اقل رعایت کنند اینجا زن و بچه رد میشه آخه.
- اخه الان ساعت 3 نیمه شبه. نور بالا رانندگی نکن جانم. تابلو ها حریم دارن.
***
-آقای چشم پزشک ، میشه لطفا بگین خان منشی بیان این تابلوی بینایی سنجی رو نگه دارن؟ بخدا من تمام تابلوهای تو جاده رو میبینم. اینجا نمیدونم چرا همه چیز تاره!
***
فرمانده نیروی انتظامی عنوان کرد: پلیس راه با تابلوهای بد حجاب بشدت برخورد خواهد کرد.
***
- سلام ، صدا سیما؟آقا میخواستم بگم شهرستان ما جزء مناطق محرومه، ما هیچ امکاناتی نداریم، مدرسه نداریم، پارک نداریم، سینما نداریم، تابلو هم نداریم! چرا دولت یه فکری برای تابلوهای راهنمایی رانندگی نمیکنه؟
***
تیتر روزنامه: از ابتدای امسال 150 تابلوی راهنمایی رانندگی در سطح جاده ها به دلیل دریافت رشوه بازداشت شدن.
- یعنی اونوقت پول گرفتن که چیکار کنن؟
- اهم... صداشو در نیار جانم، انشا الله که زن و شوهر بودند.
***
-ای وای این تابلو چرا افتاده رو زمین؟
- هیچی، تصادف کرده
- با ماشین زدن بهش؟
- نه! با آدم تصادف کرده
***
-آقای راننده، فیلم پخش نمیکنید؟
-نه جانم دیگه نیازی به پخش فیلم نیست، تابلوهای جاده رو نگاه کن. تازه یه چیزی هم یاد میگیری!
***
پلیس راه: شناسنامتون لطفا
راننده: منظورتون گواهینامست دیگه؟
پلیس: خیر، میخوام ببینم مجرد هستید یا متاهل، عبور مجردین از این جاده ممنوعه!!!
***
- چی شد که تصادف کردی؟ مگه تابلوی انحراف به راست رو ندیدی؟
- والله از دست این مادر بچه ها، مگه میزاره من تابلو ها رو نگاه کنم. میگه نبایس چشم از خط وسط جاده برداری!!
- غصه نخور، انشاء الله برای خط وسط جاده هم یه فکری برمیدارند.
***
-جاااااااان
- چی شد؟
- هیچی جاده باریک میشود
...
- اوووووف
- باز چی شد؟
- هیچی، از سرعت خود بکاهید
- ....
- جیییییییییگر
........
***
به تعدادی فارغ التحصیل دامپزشکی خانم جهت نگهداری تابلوی "محل عبور شتر" نیازمندیم
آقاي احمدينژاد رييس جمهور امت هميشه در صحنه، در يكي از سمينارهاي اخير، از مردم خواست به قوانين راهنمايي و رانندگي احترام بگذارند و گفت: «امروز مديريت جابهجايي، يكي از پيچيدهترين و گستردهترين مديريتهاست».
در همين زمينه و با توجه به نزديكي چند انتخابات مهم كه شديدا با «مديريت جابهجايي» مرتبط هستند، برخي از قوانين راهنمايي و رانندگي كه احترام به آنها ضروريتر است، معرفي ميشوند:

01 راه چپ بن بست است؛ صرفا «ادامه مسير قبلي» مفيد فايده است.
02 مسير راست هم البته در نهايت با مسير چپ تفاوت چنداني ندارد!
03 در صورت تاييد صلاحيت و ورود، ادامه مسير تا دلت بخواهد گل و گشاد است!
04 ساختار ميداني سياست در ايران: محافظهكاران از شيوههاي اصلاح طلبان استفاده ميكنند، اصلاحطلبان به صورت انتحاري و اصولگرايانه عمل مي كنند و اصولگرايان هم در نهايت دنبال محافظهكاران موسموس ميكنند!
05 به ائتلاف نزديك ميشويد. مستقلها بزودي به يكي از جريانات كلفتتر ميپيوندند!
06 مسير م