![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
آقای میرحسین ظریف سردبیر مجله دانشجویی طنز "ستون آزاد" برایم چند شماره از این نشریه را پست کرد. راستش من تا به حال ستون آزاد را ندیده بودم و فقط گه گاهی به سایتشان سر می زدم. یک نشریه کاغذی را هم با داونلود از روی سایت نمی شود خوب خواند. اما با دیدن این شماره های متنوع خیلی خوشحال شدم. راستش فکر نمی کردم ستون آزاد اینقدر خوب و جدی باشد.
دوستان اظهار علاقه کردند که چند خطی هم راجع به ستون آزاد بنویسم. این هم چند نقطه نظر من درباره پرخواننده ترین نشریه طنز دانشجویی کشور؛ به صورت در هم:
1- ستون آزاد یک نشریه دانشجویی امیدوارکننده است. چاپ و صفحه بندی آن کاملا حرفه ای و فراتر از سطح آماتوری است و معلوم می شود دستندرکاران آن کاملا جدی و حرفه ای به قضیه نگاه می کنند. هر چند که مقر اصلی آن مشهد است و دانشجویان مشهدی در آن بیشتر سهیمند اما همکاران زیاد و متنوعی از سراسر ایران دارد که این بر غنای نشریه می افزاید.
2- تیراژ این نشریه در مقایسه با سایر نشریات دانشجویی بسیار بالاست (بیش از 20 هزار ) و این یعنی قدرت. یعنی اینکه این نشریه می تواند به راحتی تاثیر گذار باشد و استقلال بیشتری داشته باشد. به خصوص من از دیدن آگهی های بازگانی متعدد در ستون آزاد خوشحال شدم. حرفه ای ها می دانند که تا یک رسانه از لحاظ مالی به استقلال و حتی سوددهی نرسد، هرگز نمی تواند از سایر جهات به استقلال کامل برسد. نشریه ای که هم مخاطب بالا داشته باشد و هم پتانسیل مالی خوب؛ آینده روشنی دارد. البته شاید ستون آزاد با این کاغذ مرغوب و چاپ رنگی خوب هنوز کمک های مالی زیادی از دانشگاه دریافت کند که هیچ اشکالی ندارد و همینکه می تواند بخشی از هزینه هایش را از آگهی تامین کند مطلوب است.
3- با این حال ستون آزاد عیبهایی هم دارد. به نظر من بزرگترین مشکلِ بیشترِ همکاران ستون آزاد (نه همه) عدم آشنایی کافی با ادبیات کلاسیک ایران و جهان است. معتقدم یک طنزنویس باید سه مهارت را همزمان داشته باشد: اول اطلاعات پایه ای کافی از مسائل نظری ضروری؛ دوم اطلاعات کلی اما دقیق از موضوعی که می خواهد راجع به آن طنز بنویسد و سوم آشنایی با تکنیک های طنز و طنزپردازی. البته طبیعی است که باید ذوق و خوشمزگی خدادادی هم داشته باشد.
من آدم عصا قورت داده ای نیستم که اعتقاد داشته باشم هر کس خواست طنز بنویسد باید فلان قدر از کتابهای ایرانی و خارجی را خوانده باشد؛ ولی همینقدر دیده ام که بدون داشتن یک سطح سواد و مطالعات حداقلی، طنز خوب از آب در نمی آید. هیچ طوری خوب در نمی آید. یعنی مثلا اگر شما بخواهید تین ایجر پسند هم بنویسید، باز باید یک مقداری با ادبیات و فلسفه و تاریخ و سیاست آشنا باشید. بارها به دوستان جوانتری که زودرنج نیستند گفته ام که فقط با یانگوم دیدن و فوتبال تماشا کردن ، نمی توان طنز خوب نوشت، حتی درمورد خود یانگوم و تیم پرسپولیس!
طنز چیزی جز نقد و کنایه و هجو و آیرونی نیست و جز با شناخت کامل موضوع و دادن ارجاعات ظریف به خارج از حیطه موضوع، نمی توان دیگران را عمیق خنداند. من که قائل به "آموزش طنزنویسی" نیستم ولی اگر طنزنویسی قابل آموزاندن باشد، پیش نیازهای متنوعی مثل مطالعه سیر حکمت در اروپا، اساطیر یونان، گلستان، بوستان، دیوان حافظ، شاهنامه، کمدی الهی، کلیات عبید زاکانی، برداشت آخر، تاریخ طنز در ادبیات فارسی، دنیای کوچک دن کامیلو، ضرب المثلهای ایرانی، دن کیشوت، شوایک، سرگذشت حاجی بابای اصفهانی... خواهد داشت.
امیدوارم این حرفهای صادقانه باعث سوتفاهم نشود ولی من معضل بزرگ جریان طنز جوانمان را همین می دانم. مهم نیست که یک نفر می خواهد طنزنویسی را به عنوان شغل دنبال کند یا نه. کسی قلم به دست می گیرد و در رسانه می نویسد باید خوب بنویسد. ذوقِ بدون پشتوانه فرهنگی و ادبی و هنری و تاریخی و سیاسی، می شود همین جریان رایجی که در نشریات جوان پسند ما راه افتاده. شکسته نویسی و تکه های تند سیاسی و اشارات خالی از ظرافت و تکیهء صِرف به وقایع روز (از خبرها و شایعات سیاسی بگیر تا داستان سریال تلویزیونی) و تقلید و تقلید... که هر چند ممکن است طرفدار هم زیاد داشته باشند، ولی در حد همین سروصداهایی هستند که به نام پاپ ایرانی-لس آنجلسی از بلندگوهای ماشین ها به بیرون میریزد، که نه با هیچ معیار زیباشناختی ای جور در می آیند و نه موسیقایی، نه شنیدنشان لذتی دارد و نه آرامشی می بخشد و نه حتی شادی¬ای می افزاید... تق و توق و سوهان روحی است که امروز هست و فردا نیست.
4- مسخره کردن خصوصیات طبیعی انسانی (غیر اکتسابی) کار درستی نیست. به اسم طنز باشد یا هر چیز دیگر. چند بار دیدم که نحوه صحبت کردن علی دایی در این نشریه مسخره شده. اصلا با این کارها موافق نیستم و غیر اخلاقی می دانمشان. در عوض با هر نوع انتقاد تند و حتی هجوِ صفات اکتسابی آدمها موافقم. مثلا با اینکه دایی را دوست دارم اما کاملا برایم طبیعی است که یک طنزنویس در مورد نحوه مربی گری، برخورد با خبرنگاران و از این قبیل چیزها، بی رحمانه ترین طنزها را درمورد دایی و یا هر کس دیگری بنویسد. یادمان باشد که طنز هم خط قرمز اخلاقی دارد، از جمله همین خصوصیات غیر اکتسابی و مسائل خصوصی و خانوادگی.
5- فکر می کنم، اصرار فراوان نویسندگان ستون آزاد در شکسته نویسی و نگارش محاوره ای، به این نشریه لطمه زده است. هم از لحاظ ادبی و هم از این نظر که انگار نشریه به سمت گروه سنی جوانتر از دانشجویان رفته است. فقط انتخاب موضوع دانشجویی (مثل خوابگاه، سلف، انتخاب واحد، مسائل صنفی) نیست که مطلبی را دانشجویی می کند بلکه فرم و محتوای کلی هم باید متناسب با این قشر باشد. درست است که با زحمات شبانه روزی مسئولان، در این دو سه دهه اخیر سطح فرهنگی دانشگاه ها افت کرده و مثلا سه برابر رکیکتر از حرف هایی که در محلات بدنام پایین شهر گفته می شود را می توان در تریای دانشکده ها شنید، ولی هنوز هم فرهیخته ترین قشر جامعه ما دانشگاهیان هستند.
6- ستون آزاد فاقد خط فکری کلی مشخص است. نداشتن خط و ربط مشخص، فرق می کند با آزاد اندیشی و فراجناحی بودن. یعنی نمی توان به بهانه آزاد اندیشی و تضارب آرا و پلورالیسم از زیر بار داشتن و رعایت خط فکری شانه خالی کرد. متاسفانه الان بسیاری از نشریات ما گرفتار همین مشکل هستند و همیشه هم بهانه شان این است که جناحی و حزبی نمی خواهند باشند. اینها ربطی به هم ندارد. لوموند را ببینید. کاملا چپ است و در عین حال در میان روشنفکران چپ و راست جهان معبر محسوب می شود. از منتقدان چپ هم مطلب چاپ می کند اما همیشه خطوط و خطوط خودش را رعایت می کند. داشتن خط و ربط به انتقادها و طنزها و کاریکاتورهای انتقادی هم عمق و پشتوانه می بخشد. در غیر این صورت اینطور می شود که نقدها تبدیل به "گیر" می شود. مثل گیرهای تکراری به جاسبی که خیلی پول دارد یا دانشگاه آزاد خیلی پول می گیرد. مسائلی که فارغ از درست و غلط بودنشان، اگر در یک نگاه کلی و خط فکری منسجم بررسی نشوند، طنز خوب و مفیدی از تویشان در نمی آید. بالاخره طنز که همیشه برای دق دل خالی کردن نیست، چار کلمه تحلیل و راهکار هم باید آن پس و پسله هایش داشته باشد...
7- یک مزیت بزرگ ستون آزاد این است که به سوژه هایش نزدیک است و مستقیما با مسائل مخاطبانش درگیر (مورد دوم در گزینه 3). نویسنده های ستون آزاد در مقام دانشجو یا استاد (مثل مهرداد صدقی عزیز) هر روز در میان همان جماعتی زندگی می کنند که می خواهند از آنها بنویسند. منی که پنج سال است هیچ ارتباطی با دانشگاه ندارم (مدرکم را هم هنوز نرفته ام بگیرم!) اگر واقعا بخواهم درباره معضلات روز دانشجو و دانشگاه یک طنز مفید و عمیق و غیر تقلیدی بنویسم، صدها گام از دوستی که هر روز به دانشگاه می رود عقبترم. آن وقت خیلی حیف است دوست خوش ذوقی که از این مزیت بزرگ بهره مند است بجای آنکه با نگاهی تیزبین و خط فکری مشخص طنزهای عمیق و مفید و دست اول بنویسد، بیاید از کسانی که سالهاست از این محیط دورند تقلید کند. یا مثلا یک موضوع خام و بی جهت را به صرف لهجه دار کردنش، به نام طنز چاپ کند. یا کاریکاتوریست های خوش ذوق دانشجو از فلان مجلات به گل نشسته تقلید کنند.
8- در مجموع من ستون آزاد را یک فرصت بی نظیر می دانم. حتی در عرصه حرفه ای و غیردانشجویی. هر چند که می دانم مشکل است اما به این دوستان توصیه می کنم با این پشتوانه خوب در فکر یک نشریه طنز سراسری باشند. اگر مجوز جور بشود، باور کنید چند دوست همدل برای این کار کافیست. همین سایت بازتاب (تابناک) که این همه کارش گرفته از یک نشریه دانشجویی به نام "آذر" شروع شد. فواد صادقی و عمار کلانتری و نوید نظافتی و چندتای دیگر که فقط دو سه تای آنها پای کار بازتاب ایستادند. همکاری دانشجویی بهترین جرقه همکاری حرفه ای می تواند باشد. ولی فروتنانه به همه دوستان خوبم توصیه می کنم تا قبل از آن موقع تا می توانند خودشان را قوی کنند. تجربه نشان داده بهترین مجوزها و امکانات و حمایت ها هم، برای کسانی که "این کاره" نیستند، سودی نداشته و ندارد.
یادتان می آید چند بار گفته بودم که هدف از ساختن خبرهای کمیک در آی طنز، اعتراض به وضعیت بیمار خبری و لمپنیسم رسانه ای و زردی ژورنالیسم ایرانی است؟ یادتان می آید گفته بودم نقل این خبرها - که ساختگی بودن و غیرواقعی بودن از سر و رویسان می بارد- در رسانه های رسمی و در قالب خبرهای واقعی نشان دهنده واقعیت تلخِ بیماری خبر ماست؟ هیچ فکر کرده اید با درک این مکانیسم غلط، چه سواستفاده ها می توان کرد؟ ندیده اید که چقدر دارند سوء استفاده می کنند؟ این خبر را به نقل از روزنامه دولتی و محافظه کار کیهان بخوانید:
آسوشيتد نيوز:اجداد اوباما ايراني و اهل بوشهر بوده اند
منابع موثق خبري مي گويند، هيچ مي دانيد كه سناتور «باراك اوباما»ي آمريكايي كه شايد «بختش بزند» و رئيس جمهور هم شود، ايراني الاصل «از آب» درآمده است.
در واقع، آن طور كه «ايتارتاس» گزارش مي كند، گزارش «آسوشيتدنيوز» به ما مي گويد كه شخصي به اسم دكتر «اندي واسهول» از موسسه تحقيقات تاريخي دانشگاه معتبر «ام.آي.تي» آمريكا، اعلام كرده كه طبق تحقيقاتش، «باراك حسين اوباما» اصلا اهل جنوب ايران و شيعه است! به عبارت ديگر، اصل و نسبش همان خانواده معروف «اوباما»ي «بوشهر» است كه در دوران قاجاريه جلاي وطن كرده و طي چند نسل سر از آمريكا درآورده است! به اين ترتيب كه، جد بزرگش در واقع «ميرحسن خان اوبامايي» كه از ميرآب هاي معروف «بوشهر» بوده (و به همين خاطر هم اسمش «اوباما» يا «آب با ما» بوده)، بعد از يك نزاع خونين با سقاباشي «ناصرالدين شاه قاجار» از اين شهر فرار كرده و به مرز عثماني مي رود و بعدش، در «حلبچه» به عنوان تاجر زردچوبه و سپس به عنوان تاجر زعفران فعاليت كرده و رفته «حلب» (در سوريه فعلي)! ظاهرا، «ميرحسن خان» همانجا هم فوت مي كند و پسرش، «علي اصغر اوباما» به خاطر ضديت اهالي عثماني با شيعيان ايراني، راه «طرابلس» را پيش مي گيرد و آنجا به تجارت تنباكو مشغول مي شود! اما، بعد از اينكه قليان چاق كردن در آنجا ممنوع مي شود، اين خانواده هم «تكه پاره» شده و هر «تكه اش» به جايي مهاجرت كرده است! مي گويند، حالا اين وسط پدربزرگ «حسين» كمي قبل از جنگ جهاني دوم مي آيد و به همراه خانواده اش به جنوب غربي آفريقا مهاجرت و براي امرار معاش هم از پشم شتر پارچه درست مي كند طوري كه، بعد از جنگ «برك» (همان «باراك» )ايراني كلي محبوبيت پيدا مي كند و شهرتش به آمريكا و به گوش معاون شهردار «واشنگتن» مي رسد، كه او را به «لس آنجلس» دعوت مي كند! خلاصه، اين جوري مي شود كه جناب پدربزرگ در تگزاس مستقر مي شود و به توليد و تجارت «برك» مي پردازد، اما چون واردات شتر و پشمش به آمريكا ممنوع مي شود، او هم ورشكسته مي شود! گزارش ها باز هم مي گويند، پدر «باراك» كه اسمش «حسين اوباما» بوده، بعد از مدرسه و دانشگاه تابعيت ايراني- آمريكايي مي گيرد و بعدش هم با يك دختر مسيحي ازدواج مي كند و به اصرار همسر و خانواده همسرش دينش مي شود «اسلامي- مسيحي»! و چون نمي تواند اسم ايراني روي پسرش بگذارد، پس اسمش را مي گذارد «باراك» (همان «برك») و اسم خودش را در اسم بچه مي گنجاند (باراك حسين اوباما). حالا، مي گويند افشاي اين موضوع مي تواند كلي دردسر براي آينده سياسي جناب «اوباما»ي آمريكايي درست كند!
بهرحال، تا حالا كه خود «اوباما» كه خودش را كشته تا حمايت صهيونيست ها را جلب كند، در اين مورد اظهارنظري نكرده است.
این خبر عینا از آی طنز نیوز که یک سایت طنز است، برداشته شده. فقط دو سطر اول و آخر (که ایتالیک کرده ام) از کیهان است که درباره اعتبار آنها هم ... به قول معروف؛ ولله چه عرض کنم!
سایت طنز است، نامش طنز است و از همه مهمتر عناصر داخل آن همگی طنزآمیزند، اما سرویس خارجی کیهان آن را نقل می کند (و اگر جلویش را نگیریم لابد بیست و سی تلویزیون هم بر اساس "مانبع موثق" کیهان، از آن گزارش نهیه می کند! ) یعنی در نقل یک خبر بعضا ذره ای به محتوای آن هم مراجعه نمی شود که ببینند با عقل جور در می آید یا نه، چه رسد به چک کردن منبعِ آن و مقایسه با سایر اخبار که از اصول بدیهی خبرنگاری هستند. خبری که نقل شده یک "خبر دروغ" نیست، بلکه صرفا یک "شوخی" است؛ یعنی حتی سعی نشده ظاهر آن هم شبیه به خبر واقعی باشد. از این امر، قیاس کنید که با ساختن خبرهای دروغ با ظاهر واقعی، چقدر می توان بر این موج سوار شد. کاری که به شدت در ایران رواج دارد و اولین و مهمترین عامل آن هم بی سوادی، بی دقتی و مسئولیت نشناسی همکاران خبرنگار ماست. همکارانی که "آسوشیتد نیوز" همانقدر به گوششان آشناست که "آسوشیتدپرس"!
من و امثال من، به عنوان منتقد و طنزپرداز وظیفه ای جز تلنگر زدن در اینباره نداریم. تلنگر را هم زدیم. آینه گر عیب تو بنمود راست؛ خود شکن آینه شکستن خطاست...
کتاب "طنزآوران امروز ایران" جلد اول را از انتشارات سوره مهر در نمایشگاه کتاب خریدم. جلد اولش گزیده آثار منوچهر احترامی است به کوشش فریبا فرشادمهر. اول که کتاب را دیدم خیلی خوشحال شدم اما بعدش خورد توی ذوقم. وقتی کاری نام "گزیده آثار" را دارد، وقتی این گزیده آثار مربوط به یکی از بزرگترین طنزنویسان معاصر است که شیوه های بسیاری را آزموده و پناه سال آزگار در مهمترین مطبوعات طنز این ممکلت قلم زده، وقتی این کتاب از سوی معروفترین نهاد دولتی مرتبط با طنز(دفتر طنز حوزه هنری) منتشر می شود، وقتی گردآورنده خودش دستندرکار ادبیات و طنز است... چیزی بیش از این مورد انتظار است.
مقدمه ای که خانم فرشاد مهر نوشته، چند کلامی است درباره منوچهر احترامی که هرچند می تواند جالب باشد (مثلا برای قرائت در مراسم بزرگداشت احترامی) اما اصلا شایسته کتابی درباره احترامی و قلم فرشادمهر نیست. این را مقایسه کنید با مقدمه تحقیقی رویا صدر بر کتابچه پنجم "طنزپردازان معاصر " درباره کیومرث صابری فومنی یا حتی نوشته کوتاه اما بسیار پرمایه ابراهیم نبوی در "کاوشی در طنز" درباره پرویز شاپور که به جای تعارفات معمول -یا دست کم در کنار آنها- بررسی و نقدیست درباره کلیه آثار آن شخص؛ با نگاهی کلی و مثالهایی واضح و روشن.
پس از آن نوبت به مصاحبه فرشادمهر با احترامی می رسد که کتبی است. خاصیت مصاحبه کتبی آن است که نسبت به گفتگوی رودررو بی روح است اما در عوض انسجام بیشتری دارد. پاسخ های احترامی البته به همین خاطر منسجم تر و بامزه ترند اما سوالات نه چندان. و من نمی دانم در چنین مصاحبه ای سوالاتی مثل "درباره ده شلمرود بگویید، آیا این ده وجود خارجی دارد" (ص23) یا "مشخصه یک طنز خوب را در چه می دانید" (ص29) چکار می کنند!
اما اشکال بزرگتر این کتاب پس از این که گزیده آثار رسما شروع می شود، نمایان می شود. همانطور که اشاره کردم، در گردآوری این "گزیده آثار" منوچهر احترامی، به ایام ماضی اشاره ای نشده است. انگار آن منوچهر احترامی که در توفیق و رفتگر و آهنگر و فردوسی و تهران مصور و بامداد و درنگ سالها قلم زده زیاد برای دوستان محلی از اعراب نداشته است. تازه از میان همین آثار متاخر احترامی هم اصلا معلوم نیست با چه معیاری این آثار –که بعضا جزو کارهای متوسط احترامی اند- برای چاپ در "گزیده آثار" انتخاب شده اند.
اما اگر با این توجیه که "سلیقه ها متفاوت است" بتوان از کنار این اشکال نه چندان کوچک گذشت، از اشکال بسیار بزرگتر این کتاب که به نظر من حاوی نوعی اهانت به خوانندگان است نمی توان چشم پوشی کرد.
این کتاب تجسدی از بی سلیقگی و بی مبالاتی و نشان دهنده باری به هر جهتی دستندرکاران انتشار آن است. حالا دیگر حتی انتشاراتی هایی که گنج العرش منتشر می کنند هم می دانند که اشکالات تایپی و ویرایشی و صفحه آرایی بد به اعتبار یک کتاب لطمه می زند. نزدیک چهل سال است که مفهومی به نام "ویراستار" به همت انتشارات فرانکلین در ایران وارد شده و در این یکی دو دهه در ایران جاگیر و پاگیر شده. آن ناشرانی که اعتباری دارند، برای هر کتابی ویراستار جدایی اجیر می کنند و آنهایی که پول این کار را ندارند، یکی از کارمندانشان را می نشانند به تصحیح متن و باربینی صفحات.
اما انگار هرچقدر سازمان های فرهنگی دولتی تر و مسائل مالی شان کمتر می شود، این قبیل مسائل در نظرشان کمرنگتر می شود. واقعا جا دارد که به اساتید و ادب شناسان و هنرمندان واقع در حوزه هنری و به خصوص دفتر طنز خسته نباشید گفت که بعد سالها نشستن و شاخ غول شکستن، چنین کتابی داده اند بیرون که در هر صفحه اش محال است که یکی دو تا سوتی املایی و ویرایشی و صفحه آرایی یافت نشود. مثلا:
و در کنار اینها غلط های املایی و تایپی فراوان و سجاوندی های نامناسب و فاصله های بی ربط بین خطوط (اینترها) و کژسلیقگی ها در پاراگراف بندی و بولد کردن های چشم خراش(!) و نظایر این ها فراوانند که به چشم خوانندگان – و اگر ان شالله گردآرندگان و اساتید مستقر در دفتر طنز و انتشارات سوره مهر حوزه هنری (با اعتبارهای افزوده ی هفت و نیم میلیاردی) حوصله خواندن بکنند، به چشم آنها هم- بی هیچ زحمتی خواهد آمد.
در پایان ضمن عرض یک خسته نباشید و دستمریزاد دیگر به دستندرکاران عریض و طویل این مجموعه، از اینکه بلد نیستم به سنت مالوف نقدم را با تعریف و تمجید از کار ارزشمند آنها شروع کنم عذرخواهی می کنم. هرچند که در پایان صمیمانه آرزو می کنم در آینده شاهد کارهای بهتری باشیم. که آرزو بر جوانان عیب نیست!
رادیو زمانه، شاید فقط روزی چند ساعت در شبانه روز، برنامه داشته باشد، شاید رسانه نیرومندی نباشد و شاید مخاطب زیادی هم نداشته باشد، اما بزرگترین و احتمالا خطرناک ترین رقیب کل صدا وسیمای جمهوری اسلامی و تمام رسانه های فارسی زبان خارج کشور است. این را کسی به شما می گوید که نه با امپراطوری عظیم صدا و سیمای ایران بیگانه است و نه با قدرت اثرگذاری برخی رسانه های فارسی زبان خارج از کشور، و نه مجذوب و شیفته رادیو زمانه است.
من فکر می کنم این رادیوی کوچک، با کارکنان معدودش، ساختاری را پایه گذاشته است و در حال به وجود آوردن توقعاتی است که در آینده ای نه چندان دور تمام رادیوها و تلویزیون های ایرانی را تحت فشار خواهد گذاشت. از این منظر، مهم نیست که زمانه چه سرنوشتی پیدا کند و یا از کجا تغذیه و حمایت می شود. مشغول شدن به این قبیل کنجکاوی ها، کار کسانی است که "کیفیت" و "چگونگیِ" کار برایشان اهمیتی ندارد و یا بعضا به حداقل سطح فکری-فرهنگی نرسیده اند که چنین دغدغه هایی داشته باشند.
سیستم زمانه
رادیو زمانه در همین عمر کوتاهش در جذب نخبگان، چه در مقام مخاطب و چه به عنوان همکار، بسیار موفق عمل کرده است. کمتر رویداد فرهنگی مهمی در سطح جهان و خاصه ایران هست که از چشم برنامه سازان زمانه دور مانده باشد و بسیاری از نویسندگان و شاعران و هنرمندانِ معتبر ایران تا کنون به نحوی از انحا (اجرای برنامه، گفتگو، موضوع گزارش، وبلاگ خوانی...) در این رادیو حضور داشته اند. این هم یکی از بهترین ویژگی های رادیو زمانه است، اما آن ویژگی اصلی که منظور من است، نیست. پیش از این هم شبکه های رادیویی و تلویزیونی فارسی زبانی بوده اند که نخبگان فراوانی را جذب کرده و مخاطبان خاص و عام بسیاری پیدا کرده اند.
ویژگی منحصر بفرد زمانه، "سیستم" متفاوتی است که روی آن بنا شده است. این سیستم همان فرقی را با سایر رسانه های دیداری و شنیداریِ پیش از این دارد، که پدیده ای به نام "وبلاگ" با تمام رسانه های نوشتاریِ پیش از خود دارد.
وبلاگ انقلاب واقعی رسانه است، نه از جهت اشتراک خصوصیات پدیده های "اینترنتی" و سایبر بودن آن، بلکه بخاطر ویژگی های درونی منحصر بفردی که دارد و "فردیت" اساس همه آنهاست.
سرعت، سهولت دسترسی، ماندگاری، گستره جهانی و مولفه هایی از این دست نیستند که "وبلاگ" را در برابر همه رسانه های نوشتاری تاریخ مطبوعات قرار می دهد. اینها را سایتهای اینترنتی هم دارند، اما در نهایت فرق زیادی با سایر رسانه های "رسمی" ندارند. وبلاگ "فرد" را در برابر جمع قرار می دهد و قیدها را از قلم ها باز می کند. وبلاگ جنس دیگری دارد.
نمی خواهم ویژگی های پدیده وبلاگ را بشمارم. می خواهم بگویم کاری که زمانه می کند (یا می خواهد بکند) همان فرقی را با بقیه رسانه ها دارد که وبلاگ. زمانه دارد سنتهای ارتباط سازنده-مصرف کننده یک رسانه شنیداری را دستکاری می کند و این کم کاری نسیت.
ملزومات مهم
این مساله ملزومات و منضماتی دارد که به اندازه اصل مساله مهم هستند. برای اینکه حرفم را واضح تر بیان کنم بیایید تصویر کنیم همین فردا شبکه هایی که پتانسیل جذب نخبگان را دارند تصمیم بگیرند که امکان پخشِ برنامه های خانگی و جذب افراد خارج از سازمان خود را فراهم آورند. مثلا در رادیو فرهنگِ صدای ج.ا.ا. یا صدای آمریکا قرار شود که بخشی از برنامه ها توسط دیگران و با فکرهای تازه و نو تامین شود.
اولین لازمه این کار این است که آیین نامه های سلیقه ای و خط دهی های سیاسی و فکری – که بنا به رسم در لحظه لحظه برنامه ها باید موج بزنند- تعطیل یا کمرنگ شوند و خط قرمزها تا جایی که ممکن است به عقب رانده شوند. در وهله بعد باید مدیران ارشد رسانه با جریان های روز آشنا و به قول معروف آپ تو دیت باشند تا بتوانند به جای کلیشه سازها به سراغ نوآورها بروند. به موازات اینها باید مدیران فنی و آشنا با تازه ترین فن آوری های آی تی به کمک بیایند تا امکان تبادل دائمی با برنامه سازهای خارج از سازمان وجود داشته باشد و در مواقع لزوم آموزش هم به آنها داده شود. بر فراز این فعالیتها، باید مدیران رسانه از چنان وجهه فرهنگی مناسبی برخوردار باشند تا علاوه بر شناسایی مستقیم شخصیتهای فرهنگی، بتوانند آنها را جذب کنند (چه در قالب همکار و چه برای گفتگوها و سایر همکاری های جانبی)... هر کدام از این الزامات هم الزامات دیگری را به دنبال دارند، که تا ریز ترین جزئیات کشیده می شوند که در نتیجه پیاده سازی آنها در سازمان هایی که از بنیانشان از اول غلط بنا شده، غیر ممکن خواهد بود.
مثلا در همین صدا (رادیو) ی جمهوری اسلامی ایران که برخی از وبلاگنویسانِ مثل من هم سابقه همکاری با آن دارند، نه فقط فراهم آمدن چنین ملزوماتی در سطح مدیران غیر ممکن است، بلکه حتی رفتار دربان ها هم مانع مهمی در اجرای چنین اصلاحاتی محسوب می شود!
برای هر ورود کوچک به کم اهمیت ترین (از نظر امنیتی) بخش های اداری این سازمان باید مدت زیادی را صرف هماهنگی های قبلی، آفیش، صف، بازدید بدنی، ارائه کارت شناسایی، اخذ برگه ورود و بعضا برخوردهای نامناسب حقیرترین پرسنل این سازمان را تاب آورد، برخورد دستوری مدیران کوچک و بزرگ را تحمل کرد، با بی نظمی ها و وقت تلف شدن های بی دلیل ساخت، تن به سانسورهای عجیب داد، با دستمزد کم سر کرد و ده ها مورد از این دست را تحمل کرد تا برنامه ای را با هزار مکافات بر روی آنتن فرستاد. خب مگر چند نفر آدم حسابی حاضر به تحمل چنین وضعیتی خواهند بود؟
رادیو زمانه اگر توانسته بسیاری از نویسندگان و هنرمندان و روشنفکران و سیاستمداران درجه یک را جذب خود کند، قطعا بسیاری از این رسوم غلط را تعطیل یا تصحیح کرده است و چالش و "مبارزه طلبی نهانی" اش با رسانه های دیگر (به خصوص دولتی ها) در همین جاست. نمی شود در اتاق دربسته با سه منشی پرده دار نشست و سازمان رسانه را تبدیل به پادگان کرد و با هنرمندان و روشنفکران چاله میدانی برخورد کرد و سر پول گدابازی درآورد و بی سوادی را با شامورتی بازی مدیریتی پوشاند و بعد رسانه نخبه گرای نوآوری را هم اداره کرد.
از این حرفها اصلا منظورم دفاع و تمجید از مدیر زمانه و مذمت مدیران رسانه های مشابه نیست. ای بسا مدیرانی در همین رسانه های دولتی ایران وجود داشته باشند که از جامی فاضل تر و خوش سلیقه تر و به روز تر باشند، اما حتی با این فرض هم باید قبول کرد که پس نتوانسته اند ساختار غلط مجموعه شان را تصحیح کنند.
سه ایراد-پیشنهاد
هنر زمانه را زیاد گفتم چند جمله ای هم از عیب هایش بگویم. هر چند که شمار آن چیزهایی که شخصا در زمانه نمی پسندم بیش از اینهاست، اما این سه ایرادی که در زیر آوردم کمتر شخصی و سلیقه ای و بیشتر ساختاری اند و گمان می کنم با اصلاح در این سه زمینه، رادیو زمانه یک تکان اساسی مثبت خواهد داشت.
أ. زمانه با شعار "صدای وبلاگستان" آمد. به عبارت دیگر زمانه پیش از هرچیز "رسانه محلی" وبلاگستان است. اما انگار مثل بسیاری از نشریات محلی که پس از اخذ مجوز "سراسری" اهمیت زیادی به "محل" خود نمی دهند، و مجذوب یادگیری راه رفتن کبک می شوند؛ رادیو زمانه پس از اقبال عمومی و به راه افتادن بعضی از دعواهای سیاسی، دچارخودفراگیربینی افراطی شده است و آنچنان که باید و شاید به شعار خود پایبند نیست. البته هنوز بسیاری از نویسندگان و برنامه سازان زمانه از بلاگرها هستند و از وبلاگستان به عنوان منبع برخی برنامه ها و خبرها در رادیو زمانه و سایت آن استفاده می شود، اما این کافی نیست. وبلاگ و وبلاگستان باید بیش از هر چیز "موضوع" و سوژه زمانه باشد، نه منبع تغذیه. از این رو مهم نیست که برخی برنامه های آن برای نا آشنایان به وبلاگستان غریب و گنگ باشد یا زیادی جزئی نگرانه به نظر آید، چرا که این رسانه، رسانه محلی وبلاگستان است و باید به وبلاگ و وبلاگستان تخصصی تر و با جزئیات و حواشی بیشتری از سطح فعلی بپردازد. (همانطور که یک روزنامه محلی اولین وظیفه آن انعکاس اخبار بومی و همراه با جزئیات است.) دستندرکاران رادیو زمانه بیش از حد به فکر فراگیری هستند و انگار همیشه نگران آن هستند که غریبه ها از روابط و تعاریف وبلاگستان ما سر در نیاورند. این نگرانی و آن دغدغه بی مورد است. وبلاگستان محله ما نیست، محل ماست.
ب. اشتباه مرسوم در رادیو زمانه این است که گویا گمان می رود هر کس که خوب می نویسد یا زیاد می داند، پس خوب هم اجرا می کند! البته این رویکرد که ابتدای به ساکن فرض شود که نویسنده خودش متن خودش را بهتر می خواند تا دیگران، رویکرد خوبی است؛ اما الزاما درست نیست. به خصوص این مطلب در برنامه هایی که حالت نمایشنامه به خود می گیرند کاملا صادق است. خواندن با پرفورم فرق زیادی دارد و متاسفانه اینطور که پیداست زمانه ای ها اهمیت زیادی به اجرا نمی دهند. برخی کارهای آقای نبوی نمونه بارز چنین سوتفاهم هایی هستند. گذشته از این، کلا زادیو زمانه به ضبط و پخش نمایشنامه های رادیویی بهای چندانی نمی دهد که این اشکال باید رفع شود.
ت. رادیو زمانه درها را به اندازه کافی برای مشارکت دیگران بازنکرده است. تکثر کنونی رادیو زمانه مانند یک نظام دموکراتیک با احزاب محدود و سلسله مراتب دقیق است که هرچند به طور ماهوی با نظام استبدادی فرق دارد و قطعا از آن بهتر است، اما می تواند از اینی که هست بسیار بازتر و راحتتر عمل کند. سیستم ساختن برنامه برای این رادیو، نیازمند طی کردن نظامی بوروکراتیک و هماهنگی های قبلی نسبتا پیچیده ایست و باید برنامه های پیشنهادی در قالب معین و منظمی ارائه شوند. جا برای تک برنامه ها نیست و همین امر، گروه کثیری از کسانی که مایل به همکاری با این رادیو هستند اما نمی توانند (یا نمی خواهند) در قالب یک سلسله برنامه، تولید کنند را از همکاری با زمانه و استفاده از امکانات آن محروم می کند و متقابلا زمانه را از توانایی های آنها. خوشبختانه این نقص در بخش نوشتاری، یعنی سایت رادیو زمانه کمتر دیده می شود، اما در رادیو همچنان باقیست. آیا زمانه مایل نیست از تک برنامه های علمی، هنری، طنزآمیز، ادبی، فلسفی ، سیاسی و نمایش های رادیویی ده ها برنامه ساز حرفه ای و آماتور استفاده کند؟
امشب نمایش افرا، کار جدید بهرام بیضایی را دیدم. با کلی شوق و ذوق رفتم و با ناامیدی و افسردگی و عصبانیت برگشتم. افسردگی نه به خاطر فضای سیاه و دلمرده و ننه من غریبم بازی های نمایشنامه، بلکه به خاطر دیدن پسرفت یکی دیگر از کسانی که خیلی دوستشان داشتم.
داستان نمایش یکی از همان داستان های کلیشه ای بود. دختر پاک و معصوم و فقیر و فداکاری که به خاطر دسیسه زنی ظالم و سیاه دل و اشرافی متهم می شود و آبرویش می رود ولی به سرعت بیگناهی اش ثابت می شود، اما دلش شکسته و آبرویش رفته. بعلاوه مقدار زیادی تکنیک های به شدت دستمالی شدهء نمایشنامه نویسی و کارگردانی، از دیالوگ های شعارگونه بگیر تا به جلوی صحنه آمدن بازیگر وقتی که می خواهد در محکومیت اجتماع پیام صادر بفرماید و به خصوص انتهای نمایش که (بازیگر) شخصیت نمایشنامه نویس، درگیر پاکی و معصومیت و مظلومیت دختر نمایشنامه خودش می شود و تصمیم می گیرد آخر داستان را تغییر بدهد و خودش را در قالی "هپی اند" به نمایش زورچپان می کند... با همان المان ها و فرعیاتِ کهنه شده، از اشرافیت قجری بگیر، تا شازده خل و چلِ وارث و خانه بزرگ قدیمی که می خواهند بکوبند و بسازندش، و داستان خون و ارث و خودبزرگ بینی و خانم معلم زیبا و بیگناه جوان و کاسب تازه به دوران رسیده... با میزان سن های شلوغ پلوغ بی ربط و گفتگوهایی که به جای قرار گرفتن در موقعیت نمایشی، تماشاچیان را به شکل مستمعین یک سخنرانی در خدمت خود می گرفتند...
خلاصه اینکه با کمال تاسف با قاطعیت می توان افرا را یک افتضاح جانانه توصیف کرد. و این افتضاح وقتی به افسردگی منجر می شود که بدانیم بیضایی همان است که سی سال پیش "مرگ یزدگرد" را نوشت و کار کرد و بیست سال پیش "باشو غریبه ای کوچک" را به پرده فرستاد و کارنامه ای دارد پر از کارهای خوب اینچنینی. و پیش از همه اینها، وقتی که بسیار جوان بود کتابی درباره نمایش در ایران نوشت که هنوز هم که هنوز است جزو بهترین ها (و بلکه بهترین کتاب پژوهشی درباره تئاتر در ایران) است. اسطوره را هم خیلی خوب می شناسد.
نمی دانم جماعت، دست کم منتقد جماعت، نمی فهمند یا رودربایسی دارند از گفتن حقیقت. یا شاید هم مرعوب اسامی اند. احترامی که من برای آقای بیضایی قائلم خیلی بیشتر از احترامیست که به یک "هنرمند بزرگ" باید گذاشت ولی واقعا متاثر می شوم از اینطور به قهقرا رفتن. یعنی اصلا دلیل همین تاثر و عصبانیت در نظر گرفتن آن سابقه و اعتبار است والا چرا؟ به درک، اینهمه آدم بد و مزخرف و عمر تلف کن و پلشت می سازند، یکی دیگر هم روش.
یعنی زمانه زمانه بدیست یا هنرمندان و نویسندگان و روشنفکران ما هم عهد کرده اند که همراه و همگام با توده، تا آنجا که ممکن است دست به سقوط آزاد و شیرجه در پلشتی و تباهی بزنند؟ مساله فقط بیضایی نیست که شاید نتوانید این تئاترش را ببینید، تلویزیون که دم دستتان هست، حلقه سبز ملال آور حاتمی کیا را ببینید؛ شهریارِ پر از خاله زنکی و جفنگیات کمال تبریزی را ببینید؛ حتی روزگار غریب کیانوش عیاری را ببینید. شاید در مقایسه با سریال های کیلویی و درپیت سیمایی بد نباشند ولی تو را به خدا اینها در شان کارگردانان مطرح سینمای ایران است؟ یعنی باید با امکانات کمتر از کرخه تا رایت و لیلی با من است و آنسوی آتش ساخته شود و بعد در دریایی از پول و امکانات این محصولات بی خود و خاصیت؟
داستان فقط در این جا و این حکومت هم نیست انگار، که بشود هی تقصیرها را گردن جمهوری اسلامی انداخت. شادمهر عقیلی الان چه کار می کند؟ گوگوش چی بیرون می دهد؟ جز این است که شاه ماهی برکه موسیقی پاپ ایران که از یک استودیوی کوچک دنیای ترانه ایران و بلکه تمام کشورهای فارسی زبان را تکان داد، الان در دریای لس آنجلس تبدیل به نهنگی لجن خوار شده است؟
محسن مخملباف چه؟ پرویز صیاد؟ آه...
در این دوره تاسف انگیز ازدیاد و قدرت گرفتن شگفت آور کوتوله ها، تاسف آورتر این است که بزرگان هم گویا علاقه شدیدی به کوتولگی پیدا کرده اند.
چند روز پیش خبر آمد که والنتینو، یکی از مشهورترین طراحان لباس جهان، در اوج کار خودش اعلام کرد که صنعت مد و پوشاک آنقدر مهمل شده که امکان هیچگونه خلاقیتی در آن وجود ندارد و از این کار کناره گرفت.
کناره گرفتن در وقت خودش هم البته هنری است و هپی اند، توفیقی!