![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
بعضی وقتها دقیقا احساس قصه گویی که بعد از دوساعت فک زدن برای شرح دقیق قصه لیلی و مجنون، ازش پرسیده می شود لیلی زن بود یا مرد را می فهمم. دیروز فاجعه بارترین مورد پیش آمد. یکی از حضرات خردمندِ خوش تیپِ دبش خوان از من پرسید که سهراب واقعیه؟
انکار وجود تا این حد آقای فیلسوف؟! آن هم وجودی به این ملیحی!

سهراب: مامانی نمازتو خوندی؟
مامانی (مادربزرگ سهراب): آره... الهی قربون پسرم برم. چقدر...
سهراب: (خودش را به زمین پرت می کند و گریه کنان فریاد می زند) چرا یواشکی خوندی؟... می خواستم بیام سر نماز اذیتت کنم... اعصابمو خورد می کنید شماها!
سهراب آنقدر مامانی (مادرِ مادرش) را دوست دارد که حاضر است پیش او بماند و با ما گردش نیاید. مامانی سهراب هم متاسفانه بیمار است و تحت شیمی درمانی.
چند روز پیش سهراب با لحن معصومانه ای می پرسید: روز مریض چه وقته؟ می خوام واسه مامانی ادکلن بخرم!
سهراب: بابا، خدا کیه؟
من: اونی که دنیا رو آفریده.
سهراب: اون وقت خدا رو کی آفریده؟
من: هیشکی.
سهراب: (بعد از سکوت سرد با نگاهی پر از شک و سوظن به من) اوهوم... فهمیدم!