بايگانی از دیگران

فاصله ای نیست تا لحظهّ ویرانی‌ام

خانه به دوش ِ فنا در شب طوفانی ام
داغ کدامین خطا خورده به پیشانی ام

همسفر بادها ، رفته ام از یادها
فاصله ای نیست تا لحظهّ ویرانی ام

خوب ، نه آن گونه خوب ، تا به بهشتم بری
بد ، نه بدانگونه بد ، تا که بسوزانی ام

سایهّ اهریمن است ، یا شبحی از من است
این که نفس می کشد در من پنهانی ام

کولی زلفت شبی خیمه بر این دشت زد
آه که تعبیر شد خواب پریشانی ام

در شب غربت مپرس حال خراب مرا
یکسره طوفانی ام ، یکسره بارانی ام...

از دکتر محمدرضا ترکی

حق برق

بدون شک نظام جمهوری اسلامی در سی سال عمر خود در برنامه ریزی و اجرای سیاستهای  بلند مدت فرهنگی و اجتماعی بسیار موفق عمل کرده است.سیاستهایی در جهت پایه ریزی جامعه ایی تهی از اعتراض های سازمان یافته یا حتی سازمان نیافته که تنها به ناله های بی خاصیت و کشدار در جمعهای خانوادگی اکتفا میکند. جامعه ایی که هیچگونه بستگی فرهنگی بین مردم آن منجر به اعتراض به سیاستهای پدرسالارانه دولتی نمی شود.جامعه ایی که افرادش به قدری به تفاوتهایشان معتقدند که شباهت از دست دادن حقوق اولیه شان نیز نمیتواند آنها را متحد کند.جامعه ایی بدون حزب ، بدون صنف ، بدون تشکل غیر دولتی موثر ، بدون مجلسی مستقل که وکلایش حقیقتا وکیل مردم باشند در بازستاندن حقوقشان از دولتی که مثل غده ایی سرطانی رشد کرده است.جامعه ایی که حتی قهوه خانه ایی برایش باقی نمانده است که عادی ترین مردم آن به بهانه نوشیدن چای با هم گفتگویی کنند و اگر توافقی حاصل شد فردا درد دلشان را در گوش  کسی که دستش به لبه دامان قدرت میرسد پچ پچ کنند.
بیست ویکی دو سال پیش از این بی برقی شبانه امری عادی به نظر میرسید چراکه داشتیم جنگی هشت ساله میکردیم که چهار سال از جنگ جهانی دوم طولانی تر بود و منابعی که باید صرف ایجاد زیر ساختهای اقتصادی میشد روانه جیب همان دولتهایی میکردیم که جمعه ها برایشان شعار «نه شرقی-نه غربی» سر میدادیم.اما امروز که از پایان آن جنگ کذایی بیست سال میگذرد  چه توجیهی برای جیره بندی برق وجود دارد بجز بی کفایتی و خیانت ورزی دولتی که خود را عدالت محور معرفی میکند؟
به هر حال خواهد آمد روزی که چیزی برای از دست دادن باقی نمانده است اگرچه آنروز نام این اعتراض «اغتشاش» خواهد بود و آرزوی ما تنها «امنیت» اگرچه که با اختناق همراه باشد .

از نانو پارتیکل

روزگاری جنگی درگرفت

یک رزمنده قدیمی، پاک، اهل اندیشه و البته پشیمان، اینچنین تلخ می نویسد:

 شاید درست همین باشد که هر کس به فکر خود باشد و گلیم خود را از آب بیرون بکشد. من نمی‌دانم. اما می‌دانم که این خوش‌فکری و زیرکی و عاقبت‌اندیشی و عافیت‌طلبی از ما ساخته نیست. گویا ما را برای جنگیدن آفریده‌اند؛ یک روز با دشمنان بیرونی و یک‌روز با دوستان داخلی و امروز هم با خود. نگویید ما آن جنگ را قبول نداریم و اصلا نباید جنگی می‌شد. این حرف‌ها در جای خود درست است؛ اما ما آن روز بیشتر از این نمی‌فهمیدیم که باید جنگید. پس از آن هم با زندگی جنگیدیم و با هر چیزی که گمان می‌کردیم آرمان‌های ما را کمرنگ می‌کند. موسیقی گوش نمی‌کردیم، لباس نو نمی‌پوشیدیم، خود را معطر نمی‌کردیم، عشق را نمی‌شناختیم، لذت را نمی‌فهمیدیم، جز خزیدن در گوشۀ امامزاده‌ها تفریحی نداشتیم، از سفره‌های رنگی بیزار بودیم و گمان می‌کردیم اگر موی دختری از روسری او بیرون زند، ما باید پاسخگوی این جنایت بزرگ در شب اول قبر باشیم ... ما به اهدافی که داشتیم نرسیدیم و من الان خوشحالم که مردم راه خود را رفتند و فریب سادگی و پاکی ما را نخوردند. ما آرمان‌های خود را در کنار دوستانمان دفن کردیم؛ اما امیدوارم نسل شما بتواند روزی کاخ سعادت‌مندی خود را بر ویرانه‌های سرنوشت ما بنا کند...

 

 

بفرما زدن چلویی و داد زدن کاسه بشقابی ممنوع است!

مسعود بهنود، سه سال پیش یک بابایی را با سید ضیاالدین طباطبایی مقایسه کرده بود. اقدامات سید ضیا را بخوانید متوجه می شوید منظورم کدام باباست:

  • هر کاسب به جز نانوا و کله پز و حمامی بايد دکان خود را اول آفتاب باز و اول غروب تعطيل کند.‏
  • هر ظهر و غروب بايد کسبه در پای دکان های خود اذان بگويند.[از مدرس نقل است که می گفت: تجسم کنيد ‏حال مارطوس ارمنی را با نگاه های غضب آلود ماموران نظميه که به توضيحات وی توجه نداشتند و می ‏گویند دستور رييس الوزراست].‏
  • نان نکش ممنوع و نان سنگک خشگ از دانه هشت سير و نان تازه از یکی ده سیر نباید کمتر باشد.‏ تغارهای خمير نانواها بايد رويشان با تنظیف تميز پوشيده شده باشد.‏
  • سطح خيابان مخصوص چهارپایان و گاری و درشکه و واگن است و پياده روها مخصوص اياب و ذهاب پياده ‏هاست و هيچ پياده حق ندارد از سواره رو خيابان عبور نمايد.‏
  • سگ های خانگی بايد قلاده شده زنجير داشته باشند و در غير اين صورت در رديف سگهای ولگرد محسوب ‏شده و معدوم خواهند شد.‏
  • کبوتر بازی اکيدا ممنوع. چرا که موجب نگرانی مردم و خواتين می شود که نگاه نامحرم پشت بام است.‏
  • داد زدن اطراف کوچه ها توسط طواف، دوره گرد، طبقی، کاسه بشقابی، قباارخلقی، قفل و کليدی، گردوئی و ‏ميوه فروش و امثال آن و همچنين تعارف و اصرار کسبه به مشتری و بفرما زدن چلوئی و آبگوشتی و غيره ‏ممنوع و همراه جريمه و مجازات است.[ جوک دعوت به نيمرو با حرکت دست و اشاره توسط صاحب مغازه ‏برای فرار از مجازات از همان زمان رايج شد]‏
  • کليه احزاب منحل می شود و تشکيل هر نوع جمعيت و دسته قدغن و متخلفين تحت تعقيب قانونی قرار می ‏گيرند.‏ ت
  • ظاهرات مستانه ممنوع و متخلفين به سختی مجازات می شوند.‏
  • عربده کشی و آواز خوانی در کوچه و خيابان اکيدا ممنوع است.‏ اجتماعات خيابانی قدغن و بيش از دو نفر نبايد با هم گفتگو کنند.‏ ارباب قلم و جرايد بايد زبان و قلم خود را از هتاکی به اين و آن نگهداری کنند.‏

گوهر نیستم و صدف نمی خواهم! (مقاله دختر خلخالی بر علیه حجاب اجباری)

 

دختر آیت الله خلخالی

... تجارب و تحقیرهای شخصی من و دیگران از حجاب در هیچ‌یک از کتاب‌های جلد اعلای روحانیون حوزه که بارها و بارها هم تجدید چاپ شده‌اند، یافت نمی‌شود. کمتر از آن در شعارهای رنگارنگی که برای پاسداشت این وظیفۀ خطیر به خورد ما می‌دهند. بگذارید بگویم که بعد از آن تجارب کودکی، تحقیرآمیزترین جمله‌ای که در مورد حجاب شنیده‌ام این جمله بوده است که: « حجاب برای زن مثل صدف است برای گوهری!» می‌توانستم جملاتی با شأن بیشتر از این قبیل که: «خواهرم، حجاب تو کوبنده‌تر از خون من است!» را تحمل کنم، اما جملۀ فوق را هرگز.

در جملۀ نخست توهینی نهفته است که برای هر انسانی قابل درک است. بی‌آنکه سازنده یا سازندگان آن را دیده باشم، می‌توانم حدس بزنم که در روانشناسی تخریب شخصیت باید زبردست بوده باشند. شما هم می‌توانید حس کنید چرا. در این جمله ستایش با تحقیر توأم می‌شود. با تعریف از زن، اما، فقط به عنوان موجودی که باید زیبا باشد. بگذریم. اینها را شما بس بهتر از من می‌دانید. در جملۀ بعدی اما نوعی شأنیت را احساس می‌کنم. از مبارزه جویی‌اش همراه با احترامی که برای زنانگی من قائل می‌شود، خوشم می‌آید، ولو آنکه مرا نفهمد و از منِ زن سرسری بگذرد...

متن کامل مقاله خواندنی خانم فاطمه صادقی (دختر آیت الله خلخالی معروف) بر علیه حجاب اجباری زنان را از اینجا بخوانید.

نورروز، احمدی نژاد و امام زمان

تلاش برای مذهبی کردن نوروز، با پیام نوروزی رییس‌جمهور، یعنی بالاترین مقام رسمی کشور ابعاد تازه‌ای پیدا کرد. در پیامِ احمدی‌نژاد آمده است: «نوروز روز آماده شدن براي تحقق حاكميت الهي بر جهان است. همه سنت‌هاي نوروز و همه دستورات اسلامي و دستورات بزرگان ما درباره نوروز نشان‌ دهنده اين مكانت برجسته و والاي نوروز است. همه ما بايد نوروز را با همه خوبي‌هايش و پيام‌هايش كه خلاصه در يك پيام است و آن پيام انتظار و استقبال از بهار بشريت و خرمي دوران يعني حاكميت آخرين ولي خدا، منجي موعود است را گرامي بداريم.»...
در اینکه فرد یا افرادی آغاز سال شمسی را به پدیده‌ی مهدویت ربط می‌دهند، اگرچه بسیار مهم‌تر از عملکرد تلویزیون است، اما رسانه‌ای که طبق تعریفِ مورد توافق صاحبانش، باید رساننده‌ی اتفاقات و فعل و انفعالات جامعه باشد؛ چطور به خود اجازه می‌دهد که به نمایندگی از مردم ایران، ماهیت نوروز را تغییر دهد؟ واقعاً چند درصد از مردم ایران با چنین تعریفی موافقند؟ ...

* بخش از نوشته پور محسن، متن کامل مقاله در اینجاست

خاک بر سرت!

در طول دوران تحصیل از دبستان تا آخر دبیرستان، همیشه این ورد زبان مدیر و معاون و ناظم و معلم های مدرسه ام بود :«حیف آن پدر برای تو!». احتمالا پدری خوش تیپ، خوش زبان، با مطالعه، خوش خط و به خصوص دست و دلباز باید پسری بهتر از منِ شر و بی ادب و حاضرجواب می داشت. این مساله تقریبا باعث تحقیر دائمی من بود. امروز دیدم آدم های دیگری هم هستند و بوده اند که درد مرا کشیده باشند. از جمله -بلاتشبیه- پسر ملک الشعرای بهار:

در خانه ما کمال انسان در شاعرى وى بود، من این امر را آن شب حس کردم و این کمبود، مرا پیوسته رنج داده است. تأسف اینجاست که دیگران نیز پیوسته مترصد دیدن این کمال در افراد خانواده ما بوده اند. روزى با افراد خانواده ـ البته بدون پدر ـ به تفریح که به درکه رفته بودیم، من بچه اى هشت نه ساله بودم. مستخدم پیرى داشتیم، دست مرا گرفت تا در آن حدود به گردش برد. مردى بر سر سنگى نشسته بود و تار مى زد. مستخدم به او سلامى کرد و گفت: «این پسر ملک است». پدر مرا همه با این نام مى شناختند. مرد در حالى که به تار زدن ادامه مى داد، از من پرسید: «شعر مى گویى؟»
گفتم: «نه».
گفت: «خاک بر سرت!» و به تار زدن ادامه داد.

از اینجا

ديدي تلخ، نگاهي انساني

محمود فرجامی نويسنده ی وب لاگ "باران در دهان نيمه باز"، نويسنده مطبوعات و طنزپرداز است. برداشت من از نوشته های فرجامی اين است که به محيط پيرامون اش با ديدی تلخ نگاه می کند و اين تلخی را در نوشته هايش انعکاس می دهد (شنيده بوديم زبان تلخ می شود؛ اين که ديد، چه طور می تواند تلخ باشد آن را خود خواننده بايد کشف کند!)

طنزپردازی در ايران، به واقع بازی با دُم ِ شير است؛ آن هم شيری عصبانی‌مزاج که با طنزپرداز هر دو داخل قفسی تنگ زندگی می کنند و شير اگر دهان اش را باز کند طنزپرداز بايد پيش از خورده شدن، زهره تَرَک شود. اما چرا در چنين شرايطی طنزپرداز از بازی با دُم ِ شير دست بر نمی دارد و از قفس خارج نمی شود، لابد علت فنی دارد. مثلا ممکن است زبان و قلم ِ او همين طوری بی‌خود می چرخد؛ يا اين که از سر به سر گذاشتن با موجودی قوی تر از خود لذت می بَرَد. اين که چرا طنزنويس پاسپورت نمی گيرد و از قفس بيرون نمی رود و از پشت ميله ها با دم شير بازی نمی کند، خب طبيعی ست که اين کار مزه ندارد. مثل تماشای رولرکاستر از پايين است. تماشا کجا، سوار شدن و بالا و پايين رفتن و معلق زدن کجا؟ اصلا طنزپردازی که واقعيت های اطراف اش را مستقيما لمس نکند و تحت تاثير آن ها قرار نگيرد، طنزش طنز نمی شود (بگذريم از استثنای هادی خرسندی که اگر در مريخ هم زندگی کند، طنزش طنز ناب است).

اما نوشته های آقای فرجامی يک ويژگی ديگر هم دارد و آن حمايت از حقوق انسان هايی‌ست که کسی آن ها را آدم حساب نمی کند. در زمان سرکوب "اراذل و اوباش" فرجامی از معدود نويسندگان با نام و نشانی بود که به صراحت از حقوق آن ها دفاع کرد. طنز فرجامی را می توان دوست داشت يا نداشت، با عقايد او می توان موافق بود يا نبود، اما نمی توان دفاع او از انسانيت را تحسين نکرد.

نظر ف.م.سخن درباره من

گند زدی پدر!

... همچون بچه‌های حرام‌زاده‌ای که اطرافیان مجبوراند، به هر مناسبتی، پدر و مادری برایشان جور کنند (و اغلب خود بچه، بنا بر کلیشه‌ای رمانتیک، وقتی بزرگ شد کمر به جستجوی اصل و نسب ’واقعی‘ خویش می‌بندد)، هنرهای مدرن ما نیز هر از چندگاهی پدرانی برای خود دست و پا می‌کنند، تا مبادا بهشان بگویند ’حرام‌زاد‘. اصولاً دراینجا به‌پیروی از فرمان احترام به والدین و ریش‌سفیدان، وجود پدرانی پابه‌سن گذاشته و کارکشته ضروری است و در غیبت آنها، هنر قادر نیست با خیال راحت جشنواره و همایش و جشن و گردهمایی و…راه بیاندازد: از پدران تئاتر و گرافیک و نقاشی گرفته تا ریش‌سفیدان و پدرخوانده‌های سینما و ادبیات، که ازقضا رابطۀ این چهره‌ها با عرصۀ تحت قیمومت‌شان به‌معنای دقیق کلمه رابطه‌ای پدرسالارانه، سنتی، و خرده‌بورژوایی بوده است.

این نکته را هم نباید از یاد برد که فرآیند ’پدرخوانی‘ یا گزینش پدر و استاد معمولاً به‌شیوه‌ای دولتی انجام می‌شود و اغلب نیز از منطقِ انتخاب و تجلیل از ’چهره‌های ماندگار‘ پیروی می‌کند. اما این نام‌گذاری پیامدهای دردسرساز و حتی مضحکی دارد: وقتی کسی پدر بنیانگذار مثلاً تئاتر یا گرافیک خوانده می‌شود، آن‌هم در زمان حیات او، طبیعتاً (و در ایران باید گفت ضرورتاً) این امکان هست که جناب پدر، حال به هر دلیلی، گند بزرگی بزند و اثری خلق کند که از یک محصل تازه‌بالغ نیز بعید است، چه رسد به یک پدر و پیشکسوت. خب، در این حالت چه اتفاقی می‌افتد؟ دو اتفاق: یا مخاطبان و شیفتگان پدر (که معمولاً اکثریت را تشکیل می‌دهند) اصلاً متوجه گند قضیه نمی‌شوند و به ستایش‌ها و کف‌زدن‌های خویش ادامه می‌دهند، و یا اقلیتی از آن میان به این نکته پی می‌برد که ’استاد‘ به‌اصطلاح ’زاییده است‘، اما نمی‌تواند به‌روی خودش بیاورد که پادشاه، یا همان پدر، لخت است و اصلاً لباسی بر تن ندارد (شاید هم هیچ وقت نداشته) و به همین دلیل همچنان با شور و اشتیاق در سالن تئاتر شهر یا سینما عصر جدید یا موزۀ هنرهای زیبا کف می‌زند. درواقع مکانیسم و ساختار جالبی در کار است که به تداوم ظاهراً ابدیِ این حلقۀ بسته کمک می‌کند: هنرمندی معروف، از میان همین پدران، که سال‌ها بعضاً به‌حق آثاری فوق‌العاده خلق کرده (مثلاً حمید سمندریان که در تئاتر ایران چهرۀ مهمی بوده)، برای مدتی کوتاه یا طولانی، حال به هر دلیلی، از صحنه غایب می‌شود، تا این‌که دوباره خبر می‌رسد که ’استاد‘ قرار است پروژۀ تازه‌ای را به روی صحنه برد یا کلید بزند یا بسازد. تا مدت‌ها اخبار مربوط به حواشی پروژه، مشکلات آن، پیشرفت آن، و حرف‌و‌حدیث‌های پیرامون آن، دخالت‌های ارشاد و غیره، در روزنامه‌ها پخش می‌شود (و بعضاً در صفحۀ اول: به یاد آورید که چندبار تیتر اول هم‌میهن به اخبار علی سنتوری و فیلم‌ آخر کیمیایی و تئاتر اخیر بیضایی و دیگران اختصاص داشت). و سرانجام روز موعود اکران یا اجرا، و صف طویل. بعد از اجرای کار نیز، طبق کلیشه‌ای رایج، حضار ’به مدت پانزده دقیقه‘ کف می‌زنند، و ’استاد‘ روی سن می‌آید و ’اشک در چشمان‌اش جمع می‌شود‘. ولی همۀ این‌ها کاملاً مستقل از محتوا و کیفیت کار است، بلکه تماماً به‌منزلۀ امری فرمال رخ می‌دهد؛ گویی مکانیسمی وجود دارد که به‌طور خودکار باید به اجرا درآید: کف‌زدن تماشاچیان برای استاد تحت هر شرایطی، زیرا پرهیز از بازیِ ’احترام به استاد‘ عملاً به‌معنای بی‌احترامی به خود تماشاگران است که او را استاد خوانده‌اند، توهین به انتخاب تماشاگران. پس برای این‌که به‌اصطلاح کم نیاورند و از تک‌و‌تا نیافتند و بازی نمادین نیز بی‌هیچ خللی انجام شود (و ما هم ’هنرمندان بزرگ و برجسته‌مان‘ را ازدست ندهیم)، همه به کف زدن ادامه می‌دهند. در چنین شرایطی، به‌راستی هر نوع تجلی ریاکارانه و وقیحانه از ’نقد مثبت و بی‌طرف‘، ’نقدی که نکات مثبت و منفی را به‌یک اندازه بگوید‘، را باید دور ریخت و خیلی صریح گفت: ’آقای عزیز، کار شما مزخرف است.‘

احتمالاً مشکل بسیاری از این پدران این است که به‌اصطلاح هنرِ کنارکشیدن، یا به قول نیچه، به‌هنگام‌رفتن را بلد نیستند و تا لحظۀ آخر عطش ’خلق‌کردن‘ و ’ماندن بر روی صحنه‘ را دارند، زیرا امر بر خودشان هم مشتبه شده‌اند و خود نیز در چنبرۀ نمادینی که دیگران (مخاطبان و شیفتگان و ’پاسداران فرهنگ‘) برایشان ساخته‌اند گیر افتاده‌اند. قضیه زمانی اسف‌بارتر می‌شود که این ’پدران‘ واقعاً زمانی کار خوب هم کرده باشند، نظیر سمندریان. آدم دوست دارد در مواجهه با این وضع، به قهرمان ریپ فان وینکله اشاره کند (نمایشنامه‌ای از ماکس فریش که یک سال بعد فریش رمان اشتیلر را بر اساس آن نوشت)، پیکرتراشی مشهور و برجسته در سوئیس که ناگهان غیبش می‌زند و نام خود را عوض می‌کند، ولی در ایستگاه قطار به دلیل این‌که از گفتن نامش پرهیز می‌کند دستگیرش می‌کنند تا خود را معرفی کند. تا آخر داستان، او هرگز به پذیرفتن این‌که همان هنرمند مشهور است تن نمی‌دهد. این نمونه‌ای اعلی از فاصله‌گیری با جایگاه نمادین خویش است، هنر که هنرمندان وطنی در آن بسیار خام‌دست‌اند.


ممنوع‌ساختن امر ممنوع، یا: سانسور و خرسندی‌های آن


در این میان، فرآیند دیگری هم در جریان است که به توهمات پیرامون ’اساتید‘ و ’آثار بزرگ‌‘شان دامن می‌زند: سانسور و توقیف دولتی. به‌واقع بیراه نیست اگر بگوییم که فیلمسازان ما خیلی هم بدشان نمی‌آید فیلم‌شان توقیف شود. زیرا این آغاز نوع خاص و مرموز و خوشایندی از شهرت و احتمالاً مزایای دیگر، ازجمله پذیرفته‌شدن از سوی غربی‌هاست. هر وقت خبر توقیف فیلمی یا جلوگیری از اکرانش یا فرمانِ سانسورکردن و درآوردن صحنه‌هایی از آن پخش می‌شود، هوس و اشتیاقی همگانی برای دیدن آن فیلمِ به‌خصوص بالا می‌گیرد: درواقع این ممنوعیت دولتی به‌طور خودکار و ازقبل ارزشی مازاد و رازآمیز به اثر می‌بخشد. نمونه‌های اخیر، فیلم‌ خاک‌ آشنا فرمان‌آرا و همین سنتوری مهرجویی است. البته فرمان‌آرا کمابیش در هر چهار فیلم رقت‌بار اخیرش به این توفیق دست یافته است. و از آنجا که ظاهراً ’مادیات برایش اهمیت ندارد‘، با خونسردی تمام، جلوگیری از اکران فیلم‌اش (مگر با درآوردن برخی صحنه‌هایی که ارشاد تعیین کرده) را می‌پذیرد و با ژستی توأمان قهرمانانه و مظلوم‌نمایانه (زیرا امروزه قهرمان‌گرایی درواقع روایتی از مظلوم‌نمایی است) از فقدان آزادی بیان و وجود سانسور و هنرنشناسی و... فغان سر می‌دهد. همین اتفاق درمورد سنتوری مهرجویی هم افتاد. سینمای معاصر ایران مملو از چنین نمونه‌هایی است. مثلاً کسی به‌نام ابوالفضل جلیلی صرفاً فیلم برای توقیف‌شدن می‌سازد و این اصولاً رمز شرکت و موفقیت نسبی او و نیز محسن مخملباف در جشنواره‌های خارجی است. دراینجا نیز الگوی جالبی در کار است که، به‌یاری مفاهیم روان‌کاوانه، می‌توان بدین قرار صورت‌بندی‌اش کرد: ناممکن‌ جلوه‌دادنِ آنچه خود ازقبل ناممکن است، یا: شکایت از ممنوع‌بودنِ آنچه ازقبل و اساساً ممنوع و ناممکن است: به بیان دیگر، اصلاً ’اثر هنری‘‌ای در کار نیست که توقیف و ممنوعیتِ آن ازسوی جامعه به‌معنای محو و سرکوبِ هنر باشد. بدین ترتیب، اثر می‌کوشد بی‌چیزیِ فرمال و مضمونیِ خود را مستقیماً با توسل به امری کاملاً بیرونی، یعنی حواشی مربوط سانسور و توقیف و غیره، به چیزی بدل کند. این خود ریشه در این اسطورۀ فراگیر دارد که هر آنچه را دولت و جامعه منع کنند ضرورتاً یک شاهکار است و هر آنچه اقبال عمومی بیاید ضرورتاً بد، یا بازهم، ضرورتاً یک شاهکار است. این اسطوره ازقضا مبین زیادی‌جدی‌گرفتن و بهای بیش از حد دادن به سلیقۀ دولتی است.


دولت و سانسور برای بسیاری از هنرمندان ایرانی بدل به همین عامل ناممکن‌سازیِ آنچه ازقبل ناممکن است بدل شده است. ذکر این نکته مطلقاً به‌معنای دفاع از سانسور و دخالت دولتی و یا حتی بی‌تفاوتی به آن نیست، بلکه مسأله این است که شرّ سانسور برای بسیاری از افراد به‌طرزی موذیانه به یک خیر ناب بدل شده است، طوری که آنها بدشان نمی‌آید این وضعیت استوار بر موش‌و‌گربه‌بازی و مظلوم‌نمایی به‌نحوی تداوم یابد. بهره‌جویی فیلمسازان ما از این قضیه به‌واقع خیانت به قربانیان واقعیِ سانسور در ایران است. اتفاقاً درست به همین دلیل است که باید با سانسور مقابله کرد، و نه به آن دلیلی که منتفعان فوق در نظر دارند.

...
همه خوب می‌دانیم که اکنون دیگر دهۀ شصت نیست، دیگر دیدن یک وی.‌اچ‌.اس درب‌و‌داغون و برفکی از یکی از کارهای برگمان یا فلینی عملی شاق همراه با زحمت و فداکاری و خون دل نیست. برعکس، در هر گوشه‌و‌کناری از خیابان‌ها می‌توان به قیمتی مفت دی‌.وی.دی هر فیلمی را خرید، از جکی‌چان تا آنتونیونی، و تا فیلم‌های روی پرده. در این شرایط، این پرسش پیش می‌آید که آیا پدران سینما حقیقتاً فرصت یا امکان آن را ندارند که چندتا دی.وی.دی بخرند و بنشینند و چندتایی فیلم ببینند و برای ساختن فیلم‌شان مستقیماً از آنها تقلید کنند، یا دست‌کم ایده بگیرند؟ روزگاری مهرجویی تا اندازه‌ای شبیه این کار را می‌کرد و خیلی‌ها نیز او را از این بابت ملامت می‌کردند، این‌که چرا ’اوریژینال‘ نیست و ’کپی می‌کند‘. در حال حاضر، باید دقیقاً عکسِ این را گفت: چرا فیلمسازان و هنرمندان ما نمی‌نشینند و علناً از مایکل مان و اسکورسیزی و هیچکاک تقلید نمی‌کنند؟ این صادقانه‌ترین و جسورانه‌ترین کاری است که در این شرایط می‌توان کرد: دست‌شستن از تولیدِ فیلمنامۀ اوریژینال. مهرجویی بهتر است ترس به دل راه ندهد و به همان محاکات سابق ادامه دهد. البته از این بهتر هم کاری هست که می‌توان کرد: دست‌شستن از ساختن فیلم به‌کل. هیچ‌کاری‌نکردن، خاصه در عرصۀ ’فرهنگ‘، کار بزرگی است، بالاخص در زمانۀ حاضر، چیزی که همۀ ما را مضطرب می‌کند.

نوشته امید مهرگان در سایت رخداد
اگر این مطلب من را نخوانده اید، در همین رابطه است؛ گند زدن اساتید و هنر کنار رفتن...

ایرونی بازی محاوره ای ابراهیم گلستان

امروز به راهنمایی دوست خوبی، یادداشت محمد قائد درباره ابراهیم گلستان را پیدا کردم.
اگر گلستان را می شناسید و پیگیر مصاحبه های اخیر هستید، این مطلب محمد قائد را از دست ندهید.
[ابراهيم گلسـتان و تاريخِ به اصطلاح «شفاهی] ايروني‏بازي در تاريخِ محاوره‏اي و نوستالژيِ دهة چهل‏
که گویا اول بار در مجله فیلم چاپ شده و من از سایت نیلگون پیدایش کردم و چون آنجا فیلتر است، اینجا می گذارم تا راحتتر خوانده شود:


در قرن بيستم در ايران دوره‏هاي فراز و فرود، و اميد و نااميدي، مكرر پيش آمده. دو دهه كه شايد از نظر رشد برجسته باشد دهه‏هاي ۱۳۱۰-۱۳۲۰ و ۱۳۴۰-۱۳۵۰ است. اولي دهة پيشرفت و انضباط بود و نيمة دوم آن با اين توهّمِ بزرگ همراه شد كه ايران، به‏عنوان نزديك‏ترين ياور رايش سوم، در راه تجديد عظمت باستاني است. كمتر كسي در لزوم و امكان بازگشت به آينده‏اي سرشار از مجد و عظمت ترديد نشان مي‏داد. مردم گمان مي‏كردند فخر و شكوه در ذات اين سرزمين اهورايي است. فقط بايد زنگار را به ملايمت، و نه با سختگيري و تندخويي، زدود، از ميراث نياكان پرده‏برداري كرد، كارخانة ذوب آهن را راه انداخت و در اسرع وقت به پاي آلمان نازي رسيد. شاهي مستبد كه مي‏خواست عين انضباط رايج در آلمان و ژاپن را در اين‏جا به كار گيرد سخت منفور خلايق شد زيرا ارتباط بين انضباط و پيشرفت براي جامعه‏اي تنبل و عرفان‏زده و همواره بيزار از حكومت قابل هضم نبود.


--------------------------------------------------------------------------------


--------------------------------------------------------------------------------

دهة ۱۳۴۰-۱۳۵۰ هم سالهاي پيشرفت ملايم و مداوم بود، و نيمة دوم آن باز همراه با يك توهّم بزرگِ ديگر بود كه در ايران همه چيز به وفور وجود دارد ـــ ثروتهاي خداداد، زمينهاي مستعد كشت، آب فراوان و هواي متنوع و كم‏مانند؛ تنها اِشكال اين است كه خلق به پا نمي‏خيزد. بعدها روشن شد كه اصلاً از آن خبرها نيست و چيزهايي كه به وفور وجود دارد شكاف عميق ميان خرده‏فرهنگ‏هاست، و فقدان انسجام ميان احساس و فكر و عمل مردم كه ادارة جامعه طبق برنامه را بينهايت دشوار مي‏كند. يك مشخصة ديگر دهة ۱۳۴۰، در انفجار جمعيتي بود كه در سالهاي بعد از جنگ جهاني دوم به دنيا آمد. اين سيل جمعيتِ ناراضيان طغيانگر و درس‏خوانده، آمريكا و بخشي بزرگ از اروپا را به هم ريخت و در ايران نظام شاهنشاهي را سرنگون كرد.

تفاوت بزرگ آن دوره‏هاي ايران با زمان حاضر، در درجة اميدواري است. در آن سالها اميدهاي بسيار به آينده و ميلي شديد به جهش به سوي آن وجود داشت. امروز، در بهترين حالت و نزد خوشبين‏ترين‏ها، فقط شايد بتوان چيزهايي را تدريجاً كمي بهتر كرد. وقتي دوبي و مالزي الگوهاي پيشرفت باشند، نه جايي براي تجديد مجد و عظمت هست و نه مي‏توان فايده‏اي براي خيزش خلق متصوّر بود.

قدري اصلاحات اداري ـ‏ اجتماعى سيماي جامعة قرون وسطاييِ ايران را در دهة ۱۳۱۰-۱۳۲۰ دگرگون كرد. مثلاً پاسبان سر چهار راه كه دستكش سفيد به دست داشت به پال‏وكوپال خويش مي‏نازيد،‌ و وقتي به او تعليم مي‏دادند حين انجام وظيفه و در ملاء عام نبايد انگشت در دماغش كند يا اندامهاي خصوصي‏اش را بخاراند، احتمالاً اعتقاد داشت درست گفته‏اند. امروز هر مأموري در برابر هر انتقادي از طرز انجام وظيفه‏اش فوراً يادآوري مي‏كند كه با اين حقوق مسخره كار از اين بهتر نمي‏شود و بالادستي‏ها هم خودشان به اين مقررات اعتقاد ندارند.

انسان وقتي كمي از چيزي به دست بياورد از آن چيز بيشتر مى‏خواهد و خواستهاي جديد نسبت به مقدار قبلي و اوليه، حالت تصاعدي دارد. بر اين قرار، امروز قدري اصلاحات و بهبود به جايي نمى‏رسد. بايد خروارها اصلاحات در جامعه‏اي كه از پاسبان سر چهارراه گرفته تا صدر مملكت همه ناراضي‏اند وارد كرد تا بهتر شود.

رابطة قدر مطلق و نسبت فقط عليه ما ساخته نشده و در همة سيستمها وضع بر همين منوال است. پنج دهه پيش، آمريكا وقتي به اندازة پانصد ميليارد دلار پيشرفت مي‏كرد خيلي چيزها عوض مى‏شد. امروز براي اينكه همان جامعه به اندازة سالهاي ۱۹۵۰ تا ۷۰ پيشرفت كند بايد اقتصاد ۵/۱۰ هزار ميليارد دلاري آن ناگهان به ۱۸ هزار ميليارد بجهد ـــ يعني معجزه، يعني ناممكن.

در چنين شرايطي، نه تنها نسلي كه به عرصه مي‏رسد مبتلا به حسرت روزهاي خوش از دست‏رفتة ۱۳۴۰-۱۳۵۰ مي‏شود، بلكه كساني، بي رودربايستي، در نطقهاي انتخاباتي وعده احياي دهة ۱۳۱۰-۱۳۲۰ مي‏دهند، غافل از اينكه قاطبة مردم امروز به همان اندازه از انضباط و حرف‏شنوي بيزارند كه شصت هفتاد سال پيش بودند.

جواناني كه دربارة اميدهاي دهه ۱۳۴۰ چيزهايي مي‏شنوند و مي‏خوانند ميل دارند با نمونه‏هاي زندة آن ايام به‏طور سرپايي آشنا شوند. اما وقايع‏نويسي دشوار است. حتي در شرح موقعيتهايي كه فرد در آنها حضور داشته است براي اطمينان از درستي هر نكته اي بايد دوره‏هاي زردشدة روزنامه‏ها را ورق زد و به كتابها نگاه كرد. از اين رو، تمهيد «تاريخ شفاهي» ابداع شده است تا به اين نياز بازار پاسخ بدهد.

شفاهي‏بازي در مواردي تا حد محاورة خودماني پائين مي‏آيد. فرد جهانديده هرچه به ذهنش مي‏رسد بر زبان مي‏آورد، تاريخها را غلط ذكر مي‏كند، حيثيت صغير و كبير را به باد مي‏دهد، يادش نمي‏آيد قبلاً در همان اتاق و در برابر همان ميكرفن حرف ديگري زده است، در رد تذكر مصاحبه‏كننده به او مي‏گويد «شما بچه‏ايد، برويد كتاب بخوانيد»، ادعا مي‏كند احدي را نمي‏شناسد كه در اين باره چيزي نوشته باشد، و ناگهان اعلام مي‏كند خسته شده، قرصهايش را نخورده و بهتر است ادامة روايت تاريخي بماند براي يكشنبة بعد.

در مواردي نيز اين روايات خودماني چندمنظوره است. زندگينامة درگذشتگانِ مشهور در همة جاي دنيا براي خوانندگان بسياري جذابيّت دارد. يكي از منابع زندگينامه، روايتِ كساني است كه با متوفي معاشرت داشته‏اند. وقتي پاي شاعره‏اي مشهور كه در جواني از دنيا رفته است در ميان باشد، و راوي فردي است كه زماني بروبيايي و دستي به قلم داشته، هم فال است و هم تماشا. احياي آقاي ابراهيم گلستان تا حد زيادي به بركت چنين كنجكاوي‏هايي بود.

در دهه‏هاي ۱۳۴۰ و ۵۰، ابراهيم گلستان مخالفان بسياري داشت. كساني به موفقيت او رشك مي‏بردند. در شرايطي كه استخدام دائم در جايي كه فرصت كار آزادانة فرهنگي به شخص بدهد براي بسياري از اهل فكر و هنر و قلم آرزو بود، او مي‏توانست ديگران را به استخدام در آورد، هرچه دوست دارد بنويسد، هر جا ميل دارد برود، هر فيلمي كه دوست دارد بسازد،‌ حتي اگر به نمايش در نيايد،‌ و براي دولتها كارهاي نان‏وآب‏دار كند بي اينكه مستخدم دولت باشد. در جامعه‏اي كه داشتن دوربين عكاسي هنوز تجمل به حساب مي‏آمد، به‏عنوان يكي از نخستين فيلمبرداران ايرانيِ تلويزيونهاي خارجي، به ارز حقوق مي‏گرفت. كاركردن با خارجيان مجال مي‏داد ارتباطهايي گسترده با قدرتمندان برقرار كند ـــ شبيه موقعيت مجتبي مينوي: در شرايطي كه بسياري فضلاي دانشگاه از شاه‏عبدالعظيم دورتر نرفته بودند، مينوي در لندن زندگي مي‏كرد و به گنجينة كتابهاي فارسيِ موزة بريتانيا، كه براي اديب ايراني خواب‏وخيال بود، دسترسي داشت. اهل ادب كه با اسطورة «اينتليجنس سرويس» بزرگ شده اند طوري كوتاه مي‏آمدند كه گويي مينوي با ملكة بريتانيا و، از طريق او، با شاه ايران ارتباط دارد.

و باز مثل مينوي، گلستان پرخاشگر و متفرعن و بددهن بود. پيشرفت تا حد زيادي نتيجة روحية رقابت‏جوي فرد است و چنين خلق‏وخويي چه بسا تند باشد. بخشي از اين رفتار را بايد نتيجة تنازع هم ديد. در بازاري كوچك با امكانهايي محدود، برخورداري از تنعماتي كه براي ديگران دست‏نيافتني است حسادت مي‏آفريند، فردي كه در فشار حسودان است واكنش نشان مي‏دهد، رفتار او را متكبّرانه تلقي مي‏كنند، علت اولية برخوردها را كنار مي‏گذارند و به معلول مي‏پردازند.

بايد توجه داشت كه تنگدستي در آن روزگار شديدتر از امروز بود. امروز هم فشار نيازهاي مادي البته كاملاً جدي است، اما در دهة چهل نيارها در حد خورد و خوراك و خريدن كفش بود. اندكي گشايش در سطح زندگيِ اهل قلم و هنر هم در دهة پنجاه اتفاق افتاد. گلستان اصرار داشت به ديگران بگويد خر مانده‏اند چون استطاعتِ آدم‏شدن ندارند.

به اين ترتيب بود كه در آن سالها تعادل و تناسبي در برخورد به او ديده نمي‏شد: آدمي چند فيلم مستند براي شركتهاي نفتي، و با درآمد آنها يكي دو فيلم سينمايي براي دل خودش ساخته، در خلوت خويش داستانهايي مي‏نويسد يا ترجمه مي‏كند، و مقامي ندارد اما بسياري صاحبان مقام به حرفش توجه مي‏كنند. در چشم آدمهاي منزجر از كارِ كم‏ثمر در ادارات دولتي، چنين تصويري بايد مثبت باشد. اما انتقادهاي تند از او، كه در بسياري موارد به بدگويي شبيه بود، ادامه داشت. ظاهراً نه تنها از آن برخوردها ناراحت نمي‏شد، بلكه انگار دليل حقانيّت خود مي‏ديد كه به او حمله مي‏كنند.

خرده‏حساب‏هاي سياسي هم البته در چنان برخوردهايي نقش داشت. امروز همچنان ادعا مي‏كند ماركسيستي واقعي است. تا زماني كه دربارة ماركسيسم بحث نكرده باشد نمي‏توان در اين باره قضاوت كرد. اما بعد از پنجاه و اندي سال از آن وقايع، اين استنباطي است ناگزير: آدمي با اين منش و لحن و خلق‏وخو حتي اگر تنها ماركسيست شهر هم باشد بهتر است وارد حزب كمونيست نشود، و اگر شد بهتر است بنشيند مقاله بنويسد و مأموريت ارشاد كارگران شهري كوچك در مازندران را نپذيرد. منتقدانش مي‏گفتند در مدت عضويت و رياستش در حزب توده، نه چيزي از ماركسيسم ياد گرفته و نه چيزي به كسي ياد داده است ـــ فقط داد و قال و برخوردهاي تند و استعفاي تك‏نفره.

پس از سكوتي طولاني ، در دهة ۱۳۷۰ ناگهان مقاله‏اي تند از ايشان انتشار يافت. داستان از اين قرار بود كه مايكل هيلمن، مُدَرِسِ آمريكاييِ زبان فارسي، در كتابي به زبان انگليسي پيرامون فروغ فرخزاد به دوستيِ شاعرة فقيد با نادر نادرپور هم اشاره كرد. و اين آقاي گلستان را خوش نيامد. در حمله‏اي دور و دراز به نادرپور، منكر شد كه چنين شخصي اساساً شاعر بوده يا هيچ‏گاه با فرخزاد معاشرت داشته است. از جزئيات آن نوشته و كنايه‏هاي سخيفش به رابطة نادرپور و جلال آل‏احمد بگذريم و گناه را به گردن سردبيري بينداريم كه به چاپ چنين چيزي رضايت مي‏دهد. بدتر از اين، به مؤلف كتاب و تسلط او به زبان فارسي تاخت. در شرايطي كه زبان فارسي هم رفته‏رفته جزو ميوه‏جات مي‏شود و در دانشگاههاي دنيا براي اين زبان كرسي ايجاد مي‏كنند، حمله به يك مدرّس غربي به اين بهانه كه خداي سخن پارسي هست يا نيست نابجاست. آيا او بيشتر به زبان و ادبيات انگليسي تسلط دارد يا مايكل هيلمن به زبان و ادبيات فارسي؟

در همان زمان كه آقاي گلستان زير آتشبار حملات دشمنان و مخالفانش بود، حتي خوانندگاني كه اين حمله‏ها را بحق مي‏دانستند، تلاش ايشان براي خوب و نو نوشتن را ناديده نمي‏گرفتند. در نوشته‏هايش ريتم تصنعي و ويترين‏چيني بسيار به چشم مي‏آيد، اما برخي نوشته‏هايش (مانند «از راه و رفته و رفتار»، شرحي از سفر دانش‏آموزان ورزشكار شيرازي به رامسر مقارن با سوم شهريور ۱۳۲۰ كه در «انديشه و هنر» چاپ شد) مي‏تواند براي آشنايي با سبكهاي نگارش مفيد باشد.

اما در آن مطلب اسفبار عليه هيلمن و نادرپور، گلستان انگار اداي خودش را در مي‏آورد: زباني نيم بند به سياق آدمي كه ذهن او هست خيلي خيلي پر از انگليسي ولي فعلاً مي‏نويسد قدري به فارسي. (در تازه ترين مصاحبه‏ها هم انگار فارسي را از روي خودآموز ياد گرفته باشد: «اين فيلم نمي‏تونست پرواز بكنه» و «با يك گشادگي سينه» ، به جاي سعة صدر،‌ و استنباطهاي من‏درآوردي: «در بسياري از نقاشي‏ها گردن قو، يك متافور است.» مي‏توان به سبك خودش پرسيد: در كجا و چند تا هست از آن گردنهاي استعاريِ قو؟)

داد و فريادش در انكار معاشرت فرخزاد با نادرپور يا اتهاميه‏اش عليه مدرّس آمريكايي هر تأثيري داشت يا نداشت، آن مطلب مطلقاً نبايد نوشته مي‏شد. براي آدمي كه سالها در فرهنگهاي مدرن شيرجه رفته عيب است به زندگينامة شاعره‏اي فقيد تا اين حد حساسيّت نشان بدهد.

كلنجار رفتن با اين و آن بر سر فروغ فرخزاد ادامه يافت، و با همان فارسي‏نويسيِ جعفرخان از فرنگ برگشته. از آمريكا به او اطلاع دادند نسخه‏اي جديد از فيلم خانه سياه است، ساختة فرخزاد، بدون زيرنويس به دست آمده و قرار است آن را نمايش بدهند. باز داد و فرياد‌ كه نيست نسخه‏اي ديگر در جهان، شما هستيد دروغ، مي‏تركانم من اين دروغ.

اول، قدرت استنباط و تطابق فرد چقدر بايد كم باشد تا نتواند قبول كند فرزندش، كاوه، نسخه‏اي ديگر از همان فيلم در اختيار داشته و به بنيادي سينمايي داده است. دوم، با اين حساب، آرتور ميلر كه همسر مريلين مونرو بود بايد چهل سال آخر عمر را به نامه‏پراني دربارة زوجة قانونيِ سابقش بگذراند و حتي چندتايي شكم پاره كند. آيا كيفيتي به نام «ايروني‏بازي» وجود دارد كه سالها زندگي در جوار لرد چسترفيلد فرنگي هم نمي‏تواند آن را اصلاح كند؟

براي تنوع، يا رفع تنوع، در اين ايروني‏بازيِ كسالت‏آور، داستاني از يك فرنگي نقل كنيم. كلود لوي- استروس، انسانشناس فرانسوي، در مصاحبه‏اي با تلويزيون فرانسه به مناسبت هشتاد سالگي‏اش، در پاسخ به اين سؤال كه چرا مدتهاست كتابي جديد از او منتشر نشده، گفت بعد از بازنشستگي از «كولـِژـ دوـ فرانس» منشي ندارد و مستمري‏اش امكان استخدام منشي و دستيار تحقيق نمي‏دهد. فرداي آن روز، پري‏پيكري كه مانكن بوده براي او نامه مي‏نويسد كه حاضر است به رايگان در ساعاتي براي استاد منشيگري كند. لوي- استروس به آن خانم پاسخ مي‏دهد كه بينهايت سپاسگزار است اما حضور شورافكن ايشان يقيناً نخواهد گذاشت او به علم و تحقيق فكر كند.

در واقع استاد مي‏گويد كتابهايش را به موقع خود نوشته و ديگر بس است؛ و پيام خانم نيكوكار: استاد كبريت بي‏خطر است و محض انسانيت بايد كمكش كرد؛ و تشكر استاد: دود از كُنده بلند مي‏شود و شما هم منشي بشو نيستي، جانم. و تمام اين داستان فقط در چند سطرِ پر ايجاز، و نفسانيّاتِ پوشيده در مطايبه و نزاكت. اين است تفاوت ميان پير شدن در فرهنگي راحت، و در فرهنگي پر از عقده و تنش.

آنچه سبب مي‏شود اين مطلب (گرچه با اكراه) روي يك شخص تمركز يابد كتاب «نوشتن با دوربين»، حاصل مصاحبه‏هاي پرويز جاهد با آقاي ابراهيم گلستان، است. نگاهي به اين كتاب مرا قانع كرد كه ادعاهاي مصاحبه‏شونده، با توجه به نوستالژي رو به رشد دهة چهل، به نقد و بحث نياز دارد. مي‏كوشيم تأكيد فقط روي لحن دل‏آزار مصاحبه‏شونده نباشد.

«تاريخ شفاهي» ،كه در ميان ايرانيان مهاجر به آمريكا پا گرفت، اقدامي بود ناگزير، زيرا بسياري از آن آدمها سالمنداني اداره جاتي اند و دستشان به قلم نمي رود. اما اين روايتها، كه در مواردي كارهايي سرپايي از آب در آمده، بهتر است ملاط كار تاريخ نويس هايي باشد كه يك واقعه را از چندين زاويه بررسي مي كنند. تعريف‏كردنِ خاطره و سرهم‏كردنِ قصة كلثوم ننه غير از ارائة‌ تصويري مبتني بر مشاهده و استنباطِ منطقي از يك دوره است. در روزگار قديم، مثلاً، درياي كارائيب را «بحر غرائب» ترجمه مي‏كردند و بعد مي‏نشستند خيال مي‏بافتند كه در آن درياي غريب چه جانوران عجيبي پيدا مي‏شود.

تصوير مثبتي كه نسل جوان ايران از دهة چهل مي پروراند تا حد زيادي واكنشي است به استضعاف فرهنگي و خلقيات به‏اصطلاح ساده‏زيستي در عصر حاضر. اما پيشتر اصلا اين طور نبود كه در همه جا شير و شكر جاري باشد. همچنان كه اشاره شد، رؤياي جهشي بزرگ در جامعه وجود داشت و اميد پيشرفتِ فردي بيش از امروز بود. امروز عدة بيشتري پيشرفت مي‏كنند بي‏آنكه اميدي به جهشي بزرگ، چه فردي و چه جمعي، وجود داشته باشد. مي‏توان اسم اين روند را سوسياليستي كردنِ شادكامي گذاشت:‌ امكان ترقي بين عدة بزرگتري سرشكن شده و طبيعي است كه به هركس سهم كمتري برسد.

نگارنده هم اعتقاد دارد تهران، به طور مطلق، در دهة ۱۳۴۰ دلپذيرتر از امروز بود. اما، به طور نسبي، اگر دستگاهي مانند ماشينِ زمانِ «اچ. جي. وِلز» وجود مي‏داشت، به عقب بر نمي‏گشت و آن دوره را براي زندگي انتخاب نمي‏كرد، زيرا آدم نمي‏تواند كاري كند چيزي را كه مي‏داند نداند. امروز بيرون‏رفتن از خانه عذابي است اليم، اما چنان تنوعي از آدمهاي جور واجور و جالب در اين شهر وجود دارد كه مي توان انتخاب كرد با كدام آدمها و تا چه اندازه ميل به معاشرت و همصحبتي داري. امروز بسياري افراد شماره‏هاي دفتر تلفن خود را با مداد مي‏نويسند تا براي حذف كساني كه امتحان شده‏اند و به درد معاشرت نمي‏خورند نيازي به خط زدن نباشد. همه به نوبة خود مختارند كيفيت معاشرانشان را ارتقا بدهند. اين، هم به انباشت و تقسيم پيشرفت فكري و هم به تكثر و تعدد بر مي‏گردد. زماني از هر صد دانشجو شايد پنج نفر به ديدن فيلمي بسيار متفاوت علاقه نشان مي‏دادند. امروز نه تنها آن نسبت بزرگتر شده، بلكه با توجه به شمار دانشجويان و بينندگان نوجو، مي‏توان روي اين بازار كوچك حساب كرد. افزايش كميّت سبب شده تا كيفيت جامعه عوض شود. مثبت يا منفي بودنِ تغيير البته بستگي به ارزشهاي ناظر دارد.

همين تغيير كيفيتِ ناشي از افزايشِ كميّت است كه تعيين مي‏كند ايرانيان مقيم ايران قدرت فرهنگي ِ به مراتب بيشتريِ‌ از ايرانيان مقيم خارج دارند. در عين احترام به تلاشهاي ايرانيان مقيم جوامع ديگر، امروزه وزن كارها و آدمها در خود ايران تعيين مي‏شود. يك عارضة واضح در اين كتاب اين است كه مصاحبه‏شونده انگار مستشاري است بلژيكي در كنگوي برازاويل. ايران البته جامعه‏اي است پرمسئله و گرفتار توسعه‏نيافتگي، اما ايشان سخت اشتباه مي‏كند و، با اين طرز برخوردش، به اعتبار فرهنگي خويش صدمه زند. رفتار آمرانه به تاريخ پيوسته است و نه در لندن خريدار دارد، نه در حراره و نه در تهران.

در هر حال، تغيير در بازار فرهنگيِ تهران چهل‏وچهار به تهرانِ هشتادوچهار فقط نتيجة زحمات روشنگرانة اين فرد و آن آدم نيست. كساني به استقبال تغيير رفته‏اند، زحمت كشيده‏اند و نامشان به‏عنوان خادم فرهنگ مانده است؛ كساني درجا زده‏اند و از خاطرة جمعي حذف شده‏اند. آقاي ابراهيم گلستان در شمار دستة اول بود، اما قابل بحث است كه بدون زحمات ايشان سينماي ايران كمتر تغيير مي‏كرد.

واقعيت اين است كه در سال ۱۳۴۴ به فيلم «خشت و آينه» همان اندازه توجه شد كه به «كسوف» ـــ يعني تقريباً صفر. پنجاه و صد و دويست تماشاگر كافي نبود. با اين همه، اين فيلمها بذرهايي بود كه در ذهن روشنفكران كاشته شد. فيلم سينمايي بعدي آقاي گلستان، «اسرار گنج درة جني»، را كه داستان آن پيشتر در آيندگان ادبي منتشر شده بود در سال ۱۳۵۳ خيلي زود از روي پرده برداشتند. فيلمي بود نامتعارف كه به عامة تماشاگران نويد روايت ديگري از رشته داستانهاي مفرّح صمد [پرويز صياد]مي‏داد، اما در فصل پاياني و طولاني آن، چند نفر با جملاتي مطنطن به گفتگويي فيلسوف‏مآبانه مي‏پردازند كه تماشاگر را فقط خسته مي‏كند. براي تعيين اينكه فيلم هنوز جاي فروش داشت يا نه، دفاتر حسابداريِ سينما كاپري بايد قضاوت كند.

توليد جملات داراي ضرباهنگ، يكي از علايق آقاي گلستان است (در خشت و آينه، اين نمونة‌ عام تمام جمله‏هاست: «نه پول دارم نه وقت دارم نه حوصله») و منتقداني نظر مي‏دادند وقتي وزن را از شعر كنار مي‏گذاريم، واردكردن آن در نثر، آن هم نثر محاوره‏اي، چيزي جز فرماليسم منحط و بازي با شكل زبان نيست. لقب «بورژواي منحط»، در توصيف ايشان، از همين جا پيدا شد.

اما علل برداشته‏شدنِ اين فيلم از پرده به نامتعارف بودن، اشاراتي صريح به «تمدن بزرگ» و جملاتي اگزيستانسياليستي كه مي‏توان آنها را با تنبك همراهي كرد محدود نبود. به ابراهيم صهبا گفته بود همراه با ابوالحسن ورزي وسط صحرا حضور پيدا كند و هر يك در برابر دوربين قطعه شعري بخواند. فرد اول به آمادگي براي قرائت قطعاتي كه مي‏گفت في‏البداهه سروده است شهرت داشت. دومي هم به سبك قدمايي شعر مي‏سرود.

وقتي فيلم روي پرده آمد، شعراي نگونبخت نزديك بود سكته كنند: مديحه ‏خواني آنها با صحنة جشن عروسي صمد و شهناز تهراني در كنار مناره‏اي ميان دو گنبد (همه عمداً و آشكارا از مقوا) مونتاژ شده بود. دختر ابوالحسن ورزي كه سخنگويي از جانب پدر مات و مبهوتش را بر عهده گرفته بود صهبا را متهم كرد پدرش را فريب داده و با كشاندن به اين بازي زشت بي‏آبرو كرده است؛ صهبا گفت گول گلستان را خورد كه به او گفته بود فيلمي براي يك انجمن خيريه مي‏سازد. فريب‏خوردگان سر و صدا راه انداختند و به هركس در هر جا كه مي‏توانستند متوسل شدند. بر اين قرار، فيلم شاكي خصوصي داشت و آقاي گلستان هيچ دادگاهي در هيچ جاي جهان را نمي‏توانست قانع كند كه اغفال افراد و كشاندنشان به صحنه‏اي كه آنها را اسباب تمسخر خلق مي‏كند به نيّت بالابردن سطح شعور جامعه بوده است. در آن زمان، در جاهاي ديگر دنيا چنين پرونده‏اي قاعدتاً با پائين‏كشيدن فيلم از پرده و پرداخت دست‏كم پانصد هزار دلار خسارت به شاكيان بسته مي‏شد.

با اين همه، به‏رغم سوء نيت و دسيسه‏بازيِ آشكار كارگردان، فيلمهاي او را با توجه به زحمت و خرجي كه براي كارهايش تحمل مي‏كرد تحسين كرده‏اند، گرچه آن فيلمها بسيار كم ديده شد و بيشتر دربارة آنها حرف زده‏اند. اما ايشان حاضر نيست بپذيرد كه ديگران هم زحمت كشيده‏اند و شايد حسن‏نيّت داشته‏اند. اين درجه از كلبي‏مسلكي و انكار هر استعداد و تواني تقريباً در همه، نه ترقيخواهانه است، نه روشنفكرانه و نه شايستة تواضعي كه مصاحبه‏كنندگان در برابر ايشان نشان مي‏دهند.

حتي از نظر تاريخ به‏اصطلاح شفاهي هم حرفهايي مهمتر از خراب‏كردن ديگران هست كه ناگفته مي‏ماند. فرخ غفّاري، فيلم ديگري هم به نام زنبورك ساخت. درهرحال، احترامي كه به او مي‏گذارند بيشتر براي حسن‏نيّت، روحية همكاري و وسعت اطلاعات اوست تا در دستيابي به اكران سينماي تجارتي و رقابت با استوديوها. آقاي گلستان نيّت آدمها را هيچ مي‏انگارد. وقتي خود او فيلم مهر هفتم را مي‏خريد و دوبله مي‏كرد، يا با خرج شخصي عدسي وارد مي‏كرد تا فيلم سينماسكوپ بسازد، اهل نظر توجه داشتند كه صِرف اين سليقة سطح‏بالا شايستة تحسين است، گرچه فيلم سياه‏وسفيدِ اسكوپش را درِ كوزه، و آن عدسي را بالاي طاقچه گذاشت چون سينماي ايران استطاعت چنين تجملاتي نداشت.

و باز: ابوالقاسم رضايي، شخصيت بسيار مورد علاقة آقاي گلستان و سازندة فيلم «خانه خدا» را كساني متهم كردند مؤمنان را با ترفندِ نشان‏دادن مراسم حج به سينما كشانده است، و به گلويش چاقو زدند. اين شخص از ترس جان از ايران گريخت. آيا ايشان نمي‏داند، و اگر مي‏داند چرا نمي‏گويد؟

و باز: لحن اشاره‏اش به افراد نه تنها غيرمؤدبانه، بلكه غيراخلاقي و حتي قابل تعقيب حقوقي است. علي دهباشي سبكي و طرز كاري براي انتشار نشرية ادبي ــ ‏فرهنگي ابداع كرده است كه برخي مي پسندند. اظهار نظر بدخواهانة آقاي گلستان نقد فني و فرهنگي نيست، پاپوش و لجن‏پراكني است. لحن فاشيستي‏اش در اشاره به او و بسياري ديگر شبيه رفتار بچه هاي شروري است كه از بالاي پلِ روي بزرگراه تكه‏سنگي به پائين پرت مي‏كنند ـــ به هركس كه خورد، خورد، به‏هرحال همة اينها ماشين‏سوارند. ايراني را بايد خرد كرد، چون ايران جاي گندي است.

هويدا را «اميرعباس» مي‏نامد و (در مصاحبه‏اي ديگر با بي‏بي‏سي) مي‏گويد «شاه آمد پيش من». منظورش اين است كه شاه در حال گشت‏زدن در سالن و خوش‏وبش با مهمانان، با ايشان هم چند كلمه صحبت كرد. به بركت اين تاريخهاي محاوره‏اي، بعدها ممكن است كساني نتيجه بگيرند كه شاه سوار ماشين شد رفت خدمت راوي. ايشان را البته در آن محافل مي‏پذيرفتند، اما هنرمند نيازي به تظاهر به صميميت با قدرتمندان ندارد.

چه در ايران آن موقع و چه امروز، در افتادن با قدرتمندان از بيرونِ ساختار قدرت يك حرف است، و تكيه‏دادن به تقي براي دعوا با نقي حرفي كاملاً متفاوت. ظاهراً اجماع اهل نظر كه در دهه‏هاي چهل و پنجاه فعاليت فرهنگي داشته‏اند اين است كه مهرداد پهلبد آدمي بدخواه و متمايل به كارشكني و تحقير ديگران نبود. اما كلاً آدمهاي بسيار مبادي آداب را خيلي راحت مي‏توان رنجاند و فكرشان را به هم ريخت: با پوشيدن لباس نامناسب در ديدار با آنها، با خاموش‏كردن سيگار در بشقاب و كارهايي از اين قبيل. رفتار آقاي ابراهيم گلستان كه وقتي پهلبد ايستاده حرف مي‏زند ايشان روي مبل ولو مي‏شود حتي در همان زمان كه وزير فرهنگ و هنر داماد شاه بود نشان از هوشمندي و شجاعت نداشت، تا چه رسد كه بعد از سي سال كتاب شود. واقعيت اين است كه آدمهاي اسنوب چشم ديدن همديگر را ندارند. آقاي ابراهيم گلستان كه ربدوشامبر ابريشمي و صفحه‏هاي سي‏وسه‏دورش براي روستاييِ محروميت‏كشيده‏اي مثل مهدي اخوان‏ثالث در حكم تنعّماتي بود از بهشت، وقتي به آدمي شيك‏تر و متنعم‏تر از خودش مي‏رسيد، واجب مي‏ديد او را پياده كند.

اما تواناييِ او براي در افتادن با امثال پهلبد عاريتي بود و تماماً به تشخّص خودش بر نمي‏گشت. پهلبد هم در دستگاه قدرت دشمناني داشت كه آقاي گلستان به آنها تكيه مي‏كرد. مطلقاً امكان نداشت فيلمسازي كه ديشب جزو مهمانان خواهر شاه نبوده است بتواند امروز صبح به اتاق كار وزير فرهنگ و هنر و همسر خواهر ديگر شاه برود و او را مچل كند (خودش مي‏گويد در مهمانيِ اشرف پهلوي از او استدعا كرد اجازة فيلمبرداري در مراسم حج براي فيلم «خانة خدا» را از دولت سعودي بگيرد). خوانندگان اين چاخانها بايد ادعاها را در متن تاريخي قرار بدهند و بعد قضاوت كنند.

كتاب حاضر يحتمل تمام چيزي است كه مي‏توان از زير زبان آقاي گلستان بيرون كشيد. مصاحبه‏كنندگان بعدي هم كه راهي دراز تا خانة ايشان در ساسكس طي كنند تا اهانت و تحقير بشنوند، جرئت نخواهند كرد با صراحت اعلام كنند بيش از هر چيز دنبال نامه‏اي، عكسي، خاطره‏اي و سرنخي مربوط به فروغ فرخزاد مي‏گردند و كشمكش ايشان با مديران شركت نفت بر سر دستمزد ساختن فيلم مستند چندان برايشان جالب نيست. اين كتاب به‏عنوان تكليفي درسي تهيه شده، اما تكرار اين همه اعتراض خودپسندانه به خلق و جامعه و جهان ماية بدآموزي است، به اغتشاش ذهني در جوانان كتابخوان ايراني مي‏افزايد و متأسفانه شايد كساني نتيجه بگيرند اين رفتار ِدلخواهي است كه از يك بورژوامآب شيك پس از سالها زندگي در غرب انتظار مي رود. در تنظيم اين رشته مصاحبه‏هاي در هم و برهم، مصاحبه‏كننده حتي جرئت نكرده است آنها را بر حسب موضوع يا زمان مرتب كند و بسياري نكات چند باره تكرار مي‏شود. در انتخاب سبك نوشتار و گفتار هم ميان اين دو نوسان مي‏كند، كه عيب بزرگي است.

در پايان، آقاي گلستان تكه‏اي از نوشتة جديدش را مي‏خواند. چنين سبكي كه نوع اصلي و عالي آن تاريخ بيهقي است امروز بيشتر در آگهي‏ تجارتي و در تبليغات سياسي مصرف دارد، چيزهايي در ماية: به گاه جان‏افسردگي و در هول و ولاي كوششِ هر دم فزاينده و پوينده در راه سربلندي انساني، به ياد بسپار بودن را كه بودن توست، و وسوسه شدن را بدان سان كه تو داني هستنت باشد، و غيره و غيره تا انتهاي بحر طويل.

هركس مختار است به هر سبكي كه دوست دارد بنويسد، اما قانع‏كردن آقاي گلستان كه، گرچه نثر معاصر ايران عيب بسيار دارد، نثر فارسي چنين سبكي را پشت سر گذاشته است و درس‏خوانده‏هاي ايران به آن به چشم قطعة‌ ادبيِ آب‏زيپو نگاه مي‏كنند، همان قدر مشكل است كه كسي مي‏خواست به محمدعلي جمالزاده حالي كند نيازهاي امروز جامعة ايران لزوما همانهايي نيست كه در زمان احمدشاه بود. قدرت يادگيري در انسان نامتناهي نيست.

بيشتر كساني كه از نثر تأثيرگذارِ آقاي گلستان حرف مي‏زنند ناخواسته دو موضوع را خلط مي‏كنند: كه نثر، خواننده را از نظر عاطفي تحت تأثير قرار بدهد؛ كه الهام‏بخش نوشتن به آن سبك باشد. در مورد اول، سليقة متوسط به پائين همچنان پيرو رمانتيسمي است كه ايشان به آن برگشته است. در زمينة دوم، نه سبكِ عصر بود، سرد بود، كلاغ بود، او دستش توي جيبش بود، كوچه خالي بودِ همينگوي‏وار قابل تقليد و تكرار است و نه سبك آل‏احمد. تكرار اين سبكها بدان مي‏ماند كه خانمي با پالتو ماهوت رضاشاهي در خيابان نادري بخرامد. اين كار نه شيك است، نه سياسي است و نه به سليقه و مُّد بر مي‏گردد. فقط ماية حواس‏پرتيِ خلايق است. نياز زبان ايران معاصر پناه‏بردن به نثر فاخر عهد سامانيان نيست؛ اين است كه پس از هزار و چند صد سال، نثر گفتاري و نوشتاري رفته‏رفته به هم نزديك‏تر شوند (از روي نياز به همين قرابت است كه نگارنده اصطلاحي گفتاري را كه در عنوان اين نوشته آمده بيش از شكل كتابيِ آن رسانندة مقصود مي‏داند).

ايشان در حالي كه نسبت به فروغ فرخزاد ظاهراً نوعي تعصب دارد و در آن باره نم پس نمي‏دهد، اگر در ده‏سال گذشته دست‏كم ترتيبي داده بود تا فيلمهايش هرچه بيشتر و بهتر تكثير شود، دوستانش را سربلند مي‏كرد و به مراتب مفيدتر از اين همه پريدن به اين و آن مي‏بود. ظاهراً از ارادتمندان قديمي‏اش كمتر كسي حاضر است پا در اين شلوغكاري بگذارد. رقبا و دشمنان هم يا مرده‏اند، يا از نفس افتاده‏اند، يا (مثل مجلة جنجالي فردوسي كه ايشان بهاي پنج ريالي‏اش را به رخ مي‏كشد) به تاريخ پيوسته‏اند. هژير داريوش، كه در فرانسه در فلاكت و از گرسنگي مُرد، خودش را از نظر خوش‏تيپي و استعداد كمتر از ايشان نمي‏ديد. عاقبت به‏خيرشدن فقط به اعتماد به‏نفس و سواد و استعداد بستگي ندارد. در اين صحاري، كاسه‏كوزه‏ها چنان به هم مي‏ريزد كه آدم نمي‏داند از كجا خورده است.

مؤمنان مي‏گويند شادي در مرگ دشمنان مكروه است. ايشان كه بحمداللَّه مي‏گويد ايمان هم دارد خوب بود به آن اندرز توجه مي‏كرد. و اگر گمان مي‏كند در اين حرفها حقيقتي ناب هست كه بايد بيان مي‏شد و نه تنها ادب و ادبيات، بلكه قضاوت كل خلايق هم كمترين اهميتي ندارد، اين ديگر به طبع مردم‏آزار فرد بر مي‏گردد.

چند سال پيش،‌ نگارنده مطلبي چاپ كرد از خانمي ايراني كه پس از بازگشت از اروپا در دهة پر خروش هيپي گريِ‌ ۱۳۴۰، در گفتگو با مادر آلماني اش در تهران كلمه اي به كار مي برد كه در گفتار جوانان مغرب زمين تكيه كلام است، و مادر راوي اخطار مي كند در اين خانه هرگز نبايد چنين كلماتي شنيده شود. يك مدرس دانشگاه همچنان در نامه هايي سخت انتقادي، نگارنده را در انحطاط اخلاقيِ جوانان ايران مقصر مي داند زيرا اجازه داده چنان كلمه اي چاپ شود. حالا، براي توصيف اين مصاحبه شونده و اين نوع حرف زدن، كلماتي سرراست وجود دارد. حيف كه نسل هيپي ها منقرض شده و نگارنده صلاح نمي داند پروندة‌ سياهش نزد آن مدرس محترم را سنگين تر كند.

در سال ۱۳۴۸ آقاي ابراهيم گلستان هم براي سخنراني به دانشگاه شيراز آمد. نگارنده كه دانشجوي سال اول بود تحت تأثير حال و هواي آن روزگار، در سالن به اعتراض برخاست و بعدها از يادآوريِ هارت‏وپورت خويش متأسف شد. حالا كه طرز برخورد امروزيِ مرد هشتاد ساله در انگلستان را با رفتار آن روز پسر هجده ساله در شيراز مقايسه مي‏كند ديگر متاسف نيست.

نوشته اند بيل هيكاك، ششلول‏بندي در غرب آمريكاي قرن نوزدهم، بيست سي نفر را با تير زده بود و قسم مي‏خورد براي دفاع از خود ناچار شده آن آدمها را بكشد. مردم مي‏گفتند در درستي اين حرف ترديد ندارند اما چرا لازم است كسي اين همه از خود دفاع كند؟ اين مصاحبه‏ شايد نشان بدهد چرا آقاي ابراهيم گلستان آن همه دشمن داشت و چرا بر سر چند تا فيلم و داستان مدام سرگرم زد و خورد بود.

ای خاکت سرچشمه هنر!!!

در يک حادثه عجيب و پس از تصادف خونين ميان يک دستگاه خودروي حامل پول بانک و يک خودروي سواري ، برخي مسافران اتوبوس به جاي کمک به مصدومان پول ها را سرقت کردند.سيدحسين توکلي ، بازپرس شعبه 5 دادسراي جنايي گفت: چند روز پيش به دنبال برودت هوا و بارش برف ، يک خودروي حامل پول در نزديکي فيروزکوه با يک خودروي سواري پرايد تصادف کرد. در اين تصادف ، يک اتوبوس مسافربري که در حال عبور از جاده بود، با مشاهده اين وضعيت متوقف شد و مسافران براي کمک به مجروحان از اتوبوس پياده شدند. چند نفر از مسافران که قصد کمک به مجروحان خودروي حامل پول بانک را داشتند، با مشاهده پول هاي موجود که پس از تصادف در اتاقک خودرو پخش شده بود، به يکباره وظيفه انساني خود را فراموش کردند و با سرقت مقاديري از چک هاي مسافرتي متعلق به بانک بدون آن که به مجروحان حادثه کمک کنند، بار ديگر سوار اتوبوس شدند و محل را ترک کردند.

بازپرس توکلي افزود: به دنبال اين ماجرا، ماموران امدادي با حضور در محل ، امدادرساني به حادثه ديدگان را آغاز کردند و راننده خودروي پرايد بر اثر شدت جراحات جان خود را از دست داد.
 
برادر جوان فوت شده پس از اين حادثه عنوان کرد: برادرم پس از تصادف و در آخرين لحظات عمرش در تماس تلفني گفت: ميان صندلي و فرمان خودرو گرفتار شده است و مسافران اتوبوس را مشاهده مي کند که براي کمک پياده شده اند، اما به جاي کمک به او سراغ خودروي بانک مي روند.
بازپرس شعبه 5 دادسراي جنايي افزود: به دليلي شکستگي دنده اين جوان و فرورفتن در ريه وي ، اگر مسافران او را از ميان آهن پاره بيرون مي آوردند، به طور قطع نجات مي يافت ، اما افسوس که آنها با مشاهده پول هاي درون خودرو، وظيفه انساني شان را فراموش کرده و بدون هيچ مساعدتي محل را ترک کرده اند.

از عصر ایران

 
 

منو اصلی

خانه
بايگانی
براده‌ها
درباره نويسنده
دبش
لينک دبش
تماس
 
 

تشکر


Syndicate this site
طراحی توسط: ايرانيانت
Movable Type 3.35