بايگانی November 2009

شفاعت مطبوعه‌چی پیش قاضی القضات

خدمت جناب مستطاب آیت‌الله شیخ صادق لاریجانی مسمی به آملی

بعد سلام و تحیت خدمت آن مقام ذوی‌الاحترام در دایره عدل و قضا معروض می‌دارد كه همان‌طور كه لابدا مستحضرید به طور یومیه و هفتگی و ماهانه مطبوعات و جرایدی در مملكت طبع می‌شود كه یك عده‌ای موسوم به راپورتر و ژورنالیست و مطبوعه‌چی در آنها مشغولند و امرار معاش می‌كنند.

از قرار معلوم این ماجرا –اعنی نشر مطبوعات به جهت مطلع داشتن خلق‌الله از امور كشوری و لشكری داخلی و خارجی و ایضا تعلیم نفوس با مطالب و معلوماتی كه مفید به حال آنها باشد ان شاالله- قریب صد سال است كه تداوم داشته و از همان دوره ناصری كه پای این قبیل معانی به مملكت باز شد و مرحوم اعتمادالسلطنه در حضور خاقان مغفور ژورنال‌های فرانسه را به كمال فصاحت ترجمه می‌كرد و به یك معنی بعید نیست كه اول ژورنالیست مملكت باشد؛ تا همین 10، 12 سال قبل این جماعت فاقد انجمن بود. تا اینكه در همین سنوات اخیر یك خانه‌ای را در كوی كبكانیان طهران كه سه طبقه داشته و نسبتا كلنگی هم بوده به آنها می‌دهند كه آنجا انجمن خود را دایر كنند كه آنها هم بعد اعلان عمومی و اقدام به عضوگیری و انتخابات و تعیین اعضای هیات مدیره و تحریر و تصویب اساسنامه و این قبیل كارها انجمن خود را تاسیس كرده با هر مشقتی كه بوده آن را دایر نگه می‌دارند. لاكن تابستان امسال ناغافلا یك شبی از عدلیه یك عده از ماموران ذوی‌الاحترام با حكم قاضی مسلحا به آنجا ریخته در حالی كه هیچ فعل قبیحی در آن مكان نمی‌شده با كامرای سینماتوغرافی اتاق به اتاق عمارت انجمن صنفی مطبوعه‌چی‌ها را واررسی و ضبط كرده و نهایتا آنها را به كمال قوت پلمب می‌نمایند كه یعنی هر كس به آنجا داخل شود چوب در آستین وی فرو شده تا از غلطی كه كرده كمال پشیمانی و تاسف را حاصل نماید.

طبعا هم هیچ‌كدام از آن بینواها جرات همچو جسارتی را نداشته و ندارند و لذا از آن موقع الی حال‌التحریر این جماعت كه شاید مسكین‌ترین قشر مردم از بقال و پینه دوز و فلاح و سیاح و صیاد و زمال و بندانداز و مكتب‌دار و حتی مستفرنگ باشد تقریبا پنج ماهی می‌شود كه حتی یك انجمنی هم ندارد كه اگر یك وقت با صاحبكارش مرافعه كرد یا معرفی‌نامه خواست كه ببرد یك اداره‌ای برای گرفتن وام 500 هزارتومانی به او كمك برساند یا حداقل هرچند ماه یكبار بروند آنجا دور هم باشند محض دلخوشی. دلیل غضب قاضی را هم نمی دانند و كسی نمی‌گوید.

قربانت گردم
علاوه بر اینها روال هم این بوده و هست هركس از امیر و وزیر و رئیس از هركجا كه دلش پر است یك سركوفت مضاعفی به این‌ بیچاره‌ها بزند كه واقعا یك‌طوری‌ست كه دل سنگ و مرغان هوا هم برای‌شان كباب می‌شود. لاکن هیچ بنا ندارم از تیره‌روزی این جماعت بنویسم تا اوقات شریف را در فاصله این دو عید سعید تلخ كنم. هرچه دیده‌اند لابد مستحقش بوده‌اند و اگر هم به فرض نبوده‌اند، باعث می‌شود گناهان‌شان پاك شود و علی قول‌العامه كفاره‌شان باشد. حكم قضایی مذكور هم لابد یك مستندات قانونی داشته و اگر هم نداشته و بالفرض قاضی محترم دلبخواهی و محض مزاح داده هیچ عیبی ندارد و به مصداق چاردیواری اختیاری حتما حق همانست كه هست. هرچه آن خسرو كند شیرین بود حتی اگر به عنف! منتها مصدع اوقات شدم كه عرض كنم اگر مرحمت فرمایید دستور به باز كردن انجمن این بیچاره‌ها بدهید خیلی ثواب دارد و ذخیره آخرت خواهد شد. هرچند كه قاضی‌القضات عادلی نظیر حضرتعالی به این قبیل ذخیره‌های ‌آخرت نیاز نداشته باشد.

الاحقر میرزا محمود فرجامی
كاتب‌باشی راپورتر جماعت محض شفاعت

----------------------

بازنشر از تهران امروز با اندکی اصلاح
 

توضیح باب اشکالات سایت

در 24 ساعت گذشته دبش و آی طنز (که هر دو بر روی یک سرور هستند) داون بودند. هنوز مشخص نشده اشکال از کجاست ولی به هر حال از ماست و شما به گیرنده های خودتان دست نزنید (اگر هم دست زدید در محدوده شرع باشد)

پوزش.

بسیج قرار است بترساند؟! کافیست مردم بترسند...

بسیج چه بود و چه خواهد بود اگر به مسیری که پیش‌رویش گذاشته شده است ادامه دهد؟ آن نیرویی که یک زمان نماینده شجاعت ملت ما بود آیا اینک به کار گرفته شود تا ایرانیان را بترساند؟ کاملا پیداست که آخرین و تازه‌ترین راهبرد اقلیت اقتدارطلب ایجاد هراس در مردم است. آیا لباس‌های مخوف می‌پوشند و ‌در خیابان‌های شهر آرایش‌های نظامی به خود می‌گیرند تا هم‌وطنانشان را مرعوب کنند؟ یا مردم را می‌ترسانند چون خود می‌ترسند؟ یا فرزندان انقلاب را به هفت سال و ده سال و پانزده سال زندان محکوم می‌کنند تا به خود تسلی داده باشند؟ و فکر نمی‌کنند که با این رفتارهای کوته‌بینانه چگونه امنیت ملی کشور را در معرض خطر قرار می‌دهند.

کافی است مردم بترسند تا پای قدرت‌ها به مرزهای این بوم باز شود. کافی است سمعه شجاعت این ملت خدشه‌دار گردد و بیگانه در دلاوری و استواری آنان تردید کند تا خواب های سی ساله تعبیر شود. به دو کشور همسایه ما که اینک در اشغال خارجی قرار دارد نگاه کنید. در هر دو آنها نخست مردم ترسانده شدند و ترسیدند. ظاهرا قدرت‌ها با شعار آزادی‌بخشی به این دو کشور قدم گذاشتند، در عین‌حال که وقتی ابوغریب‌ها را به راه می‌انداختند طمع خویش را در چهره‌های وحشت‌زده مردم پنهان نکردند. آنها با صراحتی که بیشتر از آن ممکن نبود به مردم این دو کشور می‌گفتند شما همان‌هایی هستید که از صدام و طالبان وحشت داشتید، پس اینک حق آن است که از سلاح‌های رعب انگیزتر ما بیشتر بترسید. حتی تروریست‌های افراطی هنوز به آن امید که بتوانند همچون خونخواران پیش از خود بر هراس مردم این کشورها حکومت کنند آنان را بیرحمانه می‌کشند. قربانیان ددمنشی‌های صدام و طالبان هنوز دارند تاوان ترس خود را می‌پردازند، کما این که ملت ما هنوز امنیت و آرامش خویش را مرهون شجاعت و استحکامی است که در طول سی سال گذشته به نمایش گذاشت.

حال کسانی در داخل کشور می‌خواهند این سرمایه را از ما بگیرند. در مقابل نمایش‌های آنان مردم یا نمی‌ترسند، که نمی‌ترسند، و این آخرین حربه هم از آنان سلب می‌شود، و یا خدای ناکرده می‌ترسند. در آن صورت آیا اسباب‌بازی‌های جنگی از تمامیت این کشور حفاظت خواهدکرد؟

بسیج در تاریخ معاصر ما نه فقط یک نام، بلکه یک عملکرد بود که هرگز از آن بی‌نیاز نمی‌شویم؛ تا جایی که اگر معدودی از متصدیان این عملکرد ماموریت‌های خود را فراموش کنند لازم است ما مردم خود آنها را بر عهده بگیریم. ضرورتی، حتی به مراتب مهم‌تر از آرمان‌های جنبش سبز ما را مجبور می‌کند که اجازه ندهیم کسی در ترسیدن ما طمع کند.

و بدانیم که بالاتر از سیاهی رنگی نیست. ترساندن آخرین تیر ترکش است. مخالفانتان اشتباه کردند و در مقابل مسالمت و مقاومت شما آن را به کار بردند تا اگرکارگر نشود چاره‌ دیگری نداشته باشند. چاره راستین آنها هم خود شمایید، روزی که از مخالفان خود بپرسید آیا پرچم‌های رنگارنگ شما نیز به معنای اصرار بر اجرای بدون تنازل قانون اساسی است، و اگر آری گفتند آنها را بپذیرید. آن روز وقتی است که همه با هم سبز می‌شویم.

------------

* بخشی از بیانیه اخیر موسوی برای روز بسیج

آسیب شناسی جنبش سبز

نظریه​پردازی به جای عمل (خردورزی رمانتیک)

"جنبش سبز اخلاقی است، جنبش سبز ریشه​دار است، جنبش سبز در بن و ذات خود دموکراتیک است و ..." از این دست احکام خوشبینانه زیاد اینجا و آنجا می​بینیم. آدم بی​تعارف یاد "اصلاحات" می​افتد. محمد خاتمی هیچگاه در مبارزه انتخاباتی خود در سال هفتاد و شش از تعبیر "اصلاحات" استفاده نکرده بود. سال بعدش نظریه پشت نظریه بود که در مورد "اصلاحات" در روزنامه​ها چاپ میشد (خاتمی هم البته آن تعبیر را بعداً به کار گرفت)، جنگ فکری و تضارب آراء و گفتگوی بین اندیشه​های زیبا، آدم را یاد مسابقات شطرنج مکاتبه​ای می​انداخت. علاقمندی خاص به بحث و نظریه​بافی و کم​کم فربه کردن چیزی که بیشتر فلسفیده یا رشنالایز شده آمال و آرزوهای روز نخبگان بود، کار به جایی رسیده بود که همه باور کرده بودیم آزادی با همه مشکلات و موانع استبداد به پرواز درآمده است و اختلاف نظرهای شدیدی بروز کرده بود در جزییات و نقدزدنها بر نقدها و اندیشیدنها. راه با نگرشی رمانتیک، "بی​برگشت" بود. این تحلیل زدگیها البته جواب این سوال ساده را نمیداد که چطور میشود که آدم مثل فارست گامپ یکباره تصمیم بگیرد بایستد و برخلاف همه تحلیلهای اهل نظر دیگر ندود و برود خانه استراحت کند؟! چطور میشود و براساس کدام زمینه هاست که آدم دیگر حالش از هرچه اصلاحات است بهم بخورد و دیگر نرود سرصندوق رای شوراهای دوم - که آزادترین انتخابات جمهوری اسلامی تا کنون بوده - و مثلاً عبدالعلی بازرگان و مهندس توسلی را به شورای شهر نفرستد تا زمینه برای ظهور (...)

معلوم نشد اگر جنبش اصلاحات را هم باید در راستای جنبش تنباکو میدیدیم پس فرق بین تحول اجتماعی و اصلاحات در کجاست؟ چرا ما تحولات اجتماعی را با یک طغیان، معادل جنبش میگیریم؟ معلوم نشد که چرا ما هی خودمان را در یک روند صدساله مشروطه میبینیم و برای خودمان هورا میکشیم و نوشابه بازمیکنیم بدون اینکه آفات همان جنبش مشروطه و عقب گرد کردنهایمان را بفهمیم و به دیگران هم یاد بدهیم و هی الکی خوش نباشیم که خودش درست خواهد شد! چگونه میشود که بعد از صدسال نهال دموکراسی در نبود انضباط و مسوولیت​شناسی اجتماعی، در این خاک شوره​زار و شوریده نمی​گیرد و رشد نمیکند و هربار دلخوشیم به طغیان یک رود که بیاید و ما را به جایی پرتاب کند؟

عقلای قوم و نظریه پردازان از فاز تصویرسازی ذهنی بیرون آمده​اند و دارند با تصویرها و تصورات یکدیگر میجنگند! باز هرکسی از ظن خود یار جنبش شده و میگوید همینی درست است که او می​بیند و لاغیر! جنبش در ذهن های ما -خصوصاً خارج نشینان - بی​آنکه کاری جدی کرده باشیم، با پیروزی چندقدمی بیشتر فاصله ندارد. اخلاق گرایان هم که تریبونی پیدا کرده اند و همه چیزهای خوب دنیا را دارند به جنبش سبز میچسبانند. نمیدانم داریم با این معرکه گرفتن​ها به کجا میرویم. واژه دلفریب "جنبش سبز" می​ترسم به سرنوشت واژه "اصلاحات" دچار شود که آخر هم نفهمیدیم بعد از این همه دستمالی و پیچ و تاب و اعوجاج، اصلاحات چه بود و چه کرد و قرار بود چه کار بکند که نشد؟!

کسانی می​گویند اینبار خیلی فرق میکند و "جنبش سبز مدرن است". البته هواداران جنبش سبز معمولاً از قشر تحصیل کرده و نخبه هستند، ابزارهای تکنیکی مدرن را میشناسند و برای اول بار خیابانها پر از کسانی میشود که کتابخوان هستند و نبرد بین کتابخوانها و کتاب نخوانهاست. دقیقاً مساله همینجاست که گمان داریم کتاب خواندن و دانستن، کافی و وافی به پرتاب شدن ما به دنیای دموکراتیک است. نقش تمرین کار جمعی، شنیدن حرفهای همدیگر، تحمل کردن، دادن تعهد جمعی به گروه و پایبندی به آن، سروقت بودن، در نرفتن از زیر کار، شفاف بودن و دقیق منظور خود را در کار جمعی مشخص کردن، ایثار، اهمیت دادن به جامعه (جامعه یعنی بقال دریانی سرکوچه و فلان بسیجی هوادار احمدی نژاد و بهمان مزدور و مش نجاتعلی. جامعه به معنی دوستان جون جونی فیس بوک و رفقای پاتوق روشنفکری​مان نیست) و جدی گرفتن کار سازمانی، جمعی، باانضباط و موثر بسیار مهم هستند. ما (خصوصاً مای خارج​نشین) با تکنولوژی​زدگی​مان و تاکید افراطی بر تاثیر بلاگ و رسانه​های شبکه​ای، متاسفانه عرصه عمل و انجام کار جمعی موثر، تمرین دموکراسی در یک جمع واقعی و کارهای داوطلبانه و ایثارگرانه را فراموش کرده​ایم. هرچه قدرهم که زمانه عوض شده باشد و ابزارهای مدرن سبکهای جدیدی به فعالیتهای اکتیویستی اضافه کرده باشند، با حداقل سرمایه​گذاری اجتماعی و جمعی نمیشود حداکثر بهره را برد.

ما بیش از حد به حرف و تحلیل و سخنرانی بها میدهیم، اهل عمل نیستیم. عمل هم به معنی فشار دادن دکمه "بفرست" نیست. عمل یعنی کار جمعی موثر، هدفمند و در چارچوب ضوابط مشخص و انجام دادن تعهدات به جمع که متاسفانه در اینکار ضعفهای جدی زیادی داریم که هم الان و هم به فرض در صورت دست یافتن به پیروزی های ملموس در جنبش گریبانمان را در آینده خواهد گرفت. در این مورد مدتی بعد خواهم نوشت.

----------

* از پارسانوشت / احتمالا ادامه خواهد داشت

چه بامزه!

نوشته‌ام:

قالیباف... 12و نیم تا یک، صرف ناهار با نخبگان مشهدی شاغل در شهرداری تهران ( در عمل: دیدار صمیمی شهردار با تقریبا تمام مدیران و روسای شهرداری!).

چاپ شده است:

قالیباف... 12و نيم تا يك، صرف ناهار با نخبگان در شهرداري تهران (در عمل: ديدار صميمي شهردار با تقريبا تمام مديران و روساي شهرداري!).

فقط  دو کلمه حذف شده ولی معنا کاملا تغییر کرده است. کنایه‌ای (مثلا) ظریف تبدیل شده‌است به تملقی لوس و خنک. چه راحت می‌توان ما را دستمال‌‌به‌دست نشان داد. نه؟

شمس العماره

دیشب بالاخره نشستم یک قسمت از شمس‌العماره را دیدم. بدک نبود اما هنوز متحیرم که واقعا این آن سریالی‌ست که با دایی‌جان ناپلئون مقایسه می‌شود؟! نکند علاوه بر آسان‌پسندی و کژبینی و بدسلیقگی دچار بلاهت هم شده‌ایم؟

خوبم ممنون

ممنون از دوستانی که هنوز از راه‌های مختلف احوال‌پرسی می‌کنند. بیماری‌ام کاملا برطرف شده و اوضاع روحی روانی‌ام هم بد نیست. یعنی کلا اوضاعم به روال عادی برگشته. شما چطورید؟

آی دلم همچو چیزی می‌خواهد...

wall030.jpg

نامه بهمن قبادی به عباس کیارستمی

آقای کیارستمی عزیز!

در تمام سالهایی که برایم همچون یک پدر مهربان، عزیز و دوست داشتنی بودی، هیچگاه به خودم اجازه ندادم که حتی نامه ای شخصی برایت بنویسم. هروقت می خواستم حرف ها و دلتنگی هایم را به زبان بیاورم، به جایش ترجیح می دادم شنونده حرف های نغز و تاثیر گذار و آرامش بخش شما باشم. اما گفتگوی شما با یک رسانه خارجی مرا در چنان بهت و حیرتی فرو برد که برای نخستین بار دست به قلم بردم برای نوشتن یک نامه سرگشاده.

همه چیز از آن شب لعنتی شروع شد. شبی که بازویم را گرفتی و به کناری کشیدی ام و گفتی که فیلمم را دوست نداری. ناراحت نشدم، اما تعجب کردم. فیلمم را برای اول بار نه در ابوظبی، که چندین ماه پیش در خانه خودم در تهران دیده بودی. و گفته بودی دوستش داری.حیرت آور بود که شخصیتی چون شما در عرض چند ماه چنین فراخ، تغییر عقیده دهد. با این همه، همچون همیشه نظرت برایم مهم بود و از شما تشکر کردم. اما ادامه دادی.سپس حرف هایی زدی که باور نمی کردم هیچگاه از زبان شما بشنوم. از من و سینما و رویکرد من به مسائل اجتماعی شروع کردی و بعد به جعفر پناهی پرداختی و همه ی ما ها را حسابی نواختی. با کلماتی ناپسند که هیچگاه باور نمی کردم از زبان مودب و ماخوذ به حیایت بیان شود، فیلمسازی ماها را به سخیف ترین عمل ها تشبیه کردی و از نحوه پرداختن فیلمسازانی چون من و دیگران به رخداد های اجتماعی، انتقاد کردی. به این حرف ها هم اکتفا نکردی. من و دیگرانی که صدای مردم را در زیرزمین و پستو و خانه و کوچه و خیابان شهرمان شنیده بودیم، به دروغ گویی در فیلم هایمان متهم کردی. گفتی زمانی که تماشاگران برای فیلمی دست بزنند و هورا بکشند مرگ آن فیلمساز فرا رسیده است. پس از نمایش فیلمم در آن سالن عظیم، تنها کسی که روی صندلی نشسته بود و دست نمی زد و شاید عصبانی بود شما بودی.

استاد عزیز و گرامی من! تعاریف شخصی شما از سینما برای من و همه سینما دوستان محترم بوده است. اما این باعث نمی شود به شما حق دهیم با منش دیکتاتورها، در دنیای هنر تعیین تکلیف کنی و سینمایی که همچون آثار خودت خاموش و بی صدا و بی ارتباط با دغدغه های اجتماعی نباشد را بی ارزش بدانی.

من جایزه ام را از نَفَس گرم تماشاگران فیلم هایم می گیرم. آن کف زدن ها و تشویق ها در ابوظبی، برایم ارزشمند تر از آن جایزه نقدی بود که همان تماشاگران به من دادند. بر عکس شما، من به تاثیر گذاری عاطفی بر مخاطب معتقدم و تراژیکمیک سبک و سیاق من است.

وقتی آن شب مرا به کناری کشیدی، فکر کردم به قصد دلجویی آمدی. پس همان لحظه سعی کردم توضیح دهم تا بدانی که معتقدم جایزه ندادن و جایزه نگرفتن نیاز به هیچ توضیحی ندارد. کاش همان جا دم فرو می بستی تا اسطوره ای که همه این سالها از شما در ذهنم ساخته بودم با این صدای مهیب شکسته نمی شد.

آقای کیارستمی عزیز!

شما حق نداری برای پاک کردن دامنت ازسکوت و محافظه کاری، وجه پر ارزش تعهد اجتماعی فیلم های ما را نوعی اتهام جلوه دهی و به خاطر این ویژگی خطیری که ما داریم و شما نداری، سرزنش مان کنی.

در تمام این سال ها با کمترین تاثیر پذیری از سیاست و جامعه فیلم ساختی، که صد البته حق شما بود و انتخاب شما. سکوت هم حق شما بود، هرچند اگر لب به انتقاد از ستمگری حاکمان و اوضاع نابسامان اجتماعی هم می گشودی، حاشیه امنیت ات از تمامی ما بیشتر بود. اگر به خاطر جفاهایی که به من و جعفر پناهی و فیلمسازان دیگر شده فقط جشنواره ها و نهاد های مردمی دنیا از ما حمایت می کنند، در مقابل تلنگری احتمالی از سوی حکومت به شما، سازمان ملل در پشت شما می ایستد. با این حال همان طور که گفتم سکوت حق شماست. اما آنچه حق شما نیست، بیان حرف هایی است که تیتر روزنامه های حامی دولت ایران می شود و رژیم ایران را خشنود می کند. بر چه اساس به خود اجازه می دهی تلاش فیلمسازان برای همراهی با مردم ستمدیده را با کلمات ناپسند به سخره بگیری و بد تر از آن هم زبان با دیکتاتور های دینی به نهی از منکر روی آوری؟ چه باعث شده تا حرف هایی که پیش از این تنها از زبان مسئولان حکومتی سینما و روزنامه نویسان کیهان شنیده بودیم را این بار از زبان شما بشنویم؟

پیش تر گفته بودی ایران بهترین جای دنیا برای فیلمسازی است.شاید برای فیلمسازی چون شما و فیلم هایی که می سازی چنین باشد. اما خوب می دانی که دل همه فیلمسازانی که دغدغه سینمای مستقل و اندیشمند را دارند و ایران امروز و جامعه ایرانی نیز دغدغه شان است از وضعیت پادگانی سینما خون است. چطور می توانی کشوری را که سخت ترین سانسور ها را در فیلمسازی اعمال می کند، بهترین جای دنیا برای فیلمسازی بدانی؟ در شرایطی که سینماگران ما یکی پس از دیگری ممنوع الخروج می شوند و بعضی از آنها مثل جعفر پناهی امکان فیلمسازی در یک پروژه بزرگ بین المللی را به همین دلیل از دست می دهند، به عوض اینکه از آنها دفاع و پشتیبانی کنی، آنها را مذمت می کنی که چرا در ایران- به قول شما بهترین جای دنیا برای فیلمسازی- فیلم نمی سازند؟ حتما مزاح کرده ای. اما من هیچ نشانی از لطیفه گویی و طعنه و کنایه در حرف هایت ندیدم. اگر واقعا به حرفت باور داری، چرا تازه ترین فیلم ات را در ایالت توسکانی ایتالیا، در پنج هزار کیلومتری تهران ساخته ای؟

به طعنه گفته ای : ".. اگر بهمن قبادی فکر می‌کند درخارج از ایران شرایط بهتری برای ساخت فیلم دارد به او تبریک می‌گویم... آنچه از ایرانی‌هایی که کشور را ترک کرده‌اند مشاهده کرده‌ام، پیامد چندان مثبتی نبوده است. .." من هیچگاه به خواست و اختیار خودم از ایران خارج نشدم. مرا از کشورم بیرون کردند. همه در ها را برای ساختن فیلم به روی من بستند. با وجود همه این مشکلات، در همان روز ها که در ایتالیا تدارک فیلم تازه ات را می دیدی، من آخرین فیلمم را در قلب تهران ساختم. دلم نمی خواهد حرف هایت را به فرافکنی تعبیر کنم.

من اگر مثل هر وطن دوست دیگری سنگ کشورم را به سینه می زنم و دغدغه جامعه ام را دارم، اگر برای جامعه ام فیلم می سازم، برای این است که جامعه مرا فیلمساز کرده است. من هرگز کشورم را رها نمی کنم و هیچگاه موافق ترک وطن نیستم، چه برسد که به گفته شما با فیلمم جوانان را تشویق به ترک وطن کنم. فیلم مرا به زودی همه ی مخطبان ایرانی داخل کشور به رایگان خواهند دید و خود در این باره قضاوت خواهند کرد.

گفته ای: "... جايي که شب ها ميتوانم آرام بخوابم، خانه ام است..." چطور می توانی در شرایطی که همه ی دنیا می دانند هرروز چه بر سر جوانان ایران می آید، آسوده بخوابی؟ چطور میتوانی درحالی که مردم ایران خواب خوش ندارند و در بیم آینده ای تاریک برای فرزندانشان به سر می برند، شبها آرام بخوابی؟ چه می دانی فیلمسازی با ترس و هراس و بدون مجوز یعنی چه؟ چه می دانی زندانی شدن به خاطر موفقیت فیلمت در کن و بازجویی شدن به خاطر حرف هایی که در خارج از کشور زدی یعنی چه؟ من این ها را با گوشت و پوست و استخوان خود حس کرده ام و به همین دلیل است که مثل شما خواب راحت ندارم. برای همین است که جامعه ایران، امروز برایم مهمتر از سینما است. برای کمک به هموطنانم که در رنج و بی عدالتی به سر می برند حتی حاضرم سینما را رها کنم و وظیفه ام را در قبالشان انجام دهم. دلم برای آپارتمان یک خوابه کوچک ام که زمانی در آن شبها راحت می خوابیدم و روز ها پذیرای دوستان و همکارانم بودم تنگ شده. مدت ها است که دیگر در آنجا خواب راحت نداشتم. اما شما راحت بخواب. حتما می توانی.

گفته ای:"... مي خواهم هم چنان در کشور خودم و به زبان مادري ام فيلم بسازم..." شما را هیچوقت به خاطر کرد بودن و به خاطر سنی بودن محکوم به سکوت نکرده بودند. اما در همان کشوری که کشور من هم هست، هیچگاه اجازه ندادند به زبان مادری ام فیلم بسازم و یکی از دلایل توقیف فیلم هایم هم همین بوده است.

من هم مثل شما می خواهم در کشور خودم و به زبان مادری ام فیلم بسازم. من هم عاشق کشور و خانه ام هستم. اماهمه این ها از من دریغ شده چون سکوت نکرده ام. و شما همه این ها را داری – به قیمت حرف نزدن و سکوت. کاش می گذاشتی همه چیز به همین وضع باقی بماند. شما به راه خودت می رفتی با داشته هایت و با خواب آرامی که - در خانه ات در ته آن بن بست- حاصل می شد، و ما هم به راه خودمان می رفتیم، با همصدایی با مردمی که سرنوشت شان برای ما از سینما مهمتر است و با داشته هایی که از ما دریغ کرده اند و می کنند. دیگر چه نیازی بود به همصدا شدن با کسانی که مردم را سرکوب می کنند؟

آقای کیارستمی عزیز! در این روز های حساس و سرنوشت ساز چه بخواهی چه نخواهی، چه درست چه نادرست، تنها معیار شرف و عزت و افتخار، همراهی با مردم و همراهی نکردن با مخالفان مردم است. شما با حرف هایت، ما را از اعتراض کردن در جشنواره ها و پیوستن به مردم وفیلمسازی درباره مشکلات اجتماعی و سیاسی نهی کرده ای. مردم سکوت هنرمندان را فراموش نخواهند کرد. مردم بهترین داوران تاریخ اند.

بهمن قبادی – هفت نوامبر دو هزار و نه

قصه گربه

گربه

دستش به شاخه‌ها نرسید

گفت: گنجشک‌ها

نوکر دشمنان این خاکند.

::

 

گربه

یک عمر گوشت می‌دزدید

قوم و خویش پلنگ شد، او را

متولّی گوشت‌ها کردند.

::

 

گربه

از جوجه‌ها خوشش آمد

گفت: نسل جوان امروزی

رهبران بزرگ می‌خواهد.

::

 

گربه

زورش نمی‌رسید به سگ

موش را متّهم به دزدی کرد.

::

 

گربه

را با کلاغ کار افتاد

شکم او به قار قار افتاد.

::

 

گربه

گنجشک را نمی‌فهمید

گفت:

پرواز مطلقاً ممنوع!

::

 

گربه

شد زاهد و مسلمانا

موش را آب می‌کشید سه بار.

::

 

گربه

جنگید

کامیاب نشد

خوب لنگید

امتیاز گرفت.

::

 

گربه

با موش ائتلاف نمود

خانه را با اهالی‌اش خوردند.

::

گربه

اهل نماز شد یک‌چند

روزه‌اش بود: کله گنجشکی

کار و کسبش: دعای باران بود.

::

 

گربه

یک متن پُر ملاط نوشت

تا قیامت میو میو می‌کرد.

::

 

گربه

سی‌سال انقلابی بود

گشنه شد

بچه خودش را خورد.

------------------

* از ابن محمود

مده‌آ... مده‌آ... ننگ به نیرنگ تو!

یکی از معضلات بزرگی که یک طنزنویس می‌تواند با آن دست به گریبان‌ شود؛ تولید انبوه طنز غیرعمد است. منظور از طنز غیرعمد همان اعمال و گفتار و حرکاتی‌ست که به طور «جدی» صادر می‌شوند اما حاصلشان از هر طنزی خنده‌دارتر و از شوخی‌ای غیرجدی‌تر است. مثل وقتی که یک نماینده مجلس که شدیدا به سیاست‌های فرهنگی صفارهرندی در وزارت ارشاد دارد؛ چکیده اعتراضات خودش را اینگونه بیان می‌کند: «صفار لیبرال است»! آن‌وقت طنزنویس که کارش باید اغراق و شوخی و خنده‌آمیز کردن مطالب جدی باشد؛ باید یک ساعت قسم بخورد که این حرف حاصل ذوق او نیست و اصل خبر است و در نهایت هم مخاطبان متوجه نشوند مطلبی که نوشته شده، طنزی درباره یک خبر است یا خبری‌ست که در توضیح یک طنز نوشته شده یا در مجموع دروغ و سرکاری است. در چنین حالتی چطور می‌توان طنزنویسی کرد؟

اخیرا کار از سیاست‌مداران هم گذشته است و همکاران خبرنگار یا به عبارت دقیق‌تر، شاغلان محترم در خبرگزاری‌ها و مطبوعات هم به تولید انبوه طنز غیرعمد روی آورده‌اند تا همین یک تکه نان پرمشقت ما را آجر کنند. مثل خبرگذاری محترم فارس که مشخص نیست اخیرا سرویس طنز راه‌انداخته یا تصمیم گرفته طنزها را در قالب خبر و تحلیل چاپ کند یا کلا شوخی‌اش گرفته یا می‌خواهد دکان ما را تخته کند.

هرچند که اگر از گله‌گی‌های صنفی و رقابتی بگذریم، الحق و الانصاف باید بگویم که ذوق طنزنویسی و نوآوری دوستان فارسی در ابداع قالب‌های تازه برای طنزنویسی سیاسی تحسین‌برانگیز است. خود من که در این زمینه فکر می‌کنم حرفی برای گفتن داشته باشم اگر چهل سال هم برای تفکر و تمرکز به غار بروم، هیچ‌گاه به مخیله‌ام نمی‌رسد با ربط دادن تراژی مده‌آ به جنبش سبز و پیدا کردن ارتباط بین شبنم طلوعی در فرانسه با آنت بنينگ در آمریکا و اشرف پهلوی در دربار پهلوی با شيرين نشاط در استودیوی فیلمسازی و همه‌ی اینها با جعده قاتل امام دوم شیعیان، بتوانم مردم را بخندانم؛ اما دوستان شاغل در این خبرگذاری توانسته‌اند نه فقط با انتخاب موضوع و سوژه های مناسب، شاهکار خلق کنند بلکه در نحوه پرداخت اینها هم گل کاشته‌اند.

متاسفانه فضای بسیار محدود اینجا اجازه نقل مطلب مورد نظر را نمی‌دهد و علاقه‌مندان برای خواندن آن باید به سایت خبرگذاری مذکور و یا یکی از چند ده سایتی که با کپی پیست مطالب فارس روزگار می گذرانند مراجعه کنند. اما سعی می‌کنم چند پاراگرافی از این شاهکار را در این جا جا بدهم تا بدانید ما با چه رقبای سرسختی دست و پنجه نرم‌ می‌کنیم.

در اوایل این مطلب که ترکیبی از خبر، گزارش، تحلیل، تهدید و نقد است؛ پس از ذکر عبارت لازم‌الادای «به گزارش خبرگزاری فارس» آمده‌است:

«شايد زماني كه نخبه هاي سازمان هاي جاسوسي آمريكا، C.I.A و اينتليجنس سرويس انگلستان نام عمليات آژاكس ( نام نمايشنامه‌اي تراژيك سوفوكل تراژدي نويس شهير يوناني) را براي طرح براندازي دولت دكتر مصدق انتخاب مي نمودند تصور نمي‌كردند كه روزي فرا رسد كه ايرانيان بتوانند در ضدبراندازي هاي نرم به روش آنان دست پيدا كرده و ضد استراتژي آنرا بكار ببرند.
زماني كه تراژدي پارسيان كه داستان چگونگي سقوط و شكست امپراطوري پارسيان است درست سه ماه پيش از جنگ رژيم صهيونيستي با حزب الله لبنان بر مجموعه "تئاتر شهر شكسپير " شهر واشنگتن به صحنه رفت كسي تصور نمي كرد سه ماه بعد همان سناريو را به اجرا گذارند.
در حال حاضر سناريوي ثانويه اي بعد از پروژه "آژاكس2 " در بيست و دوم خرداد 1388 تحت عنوان مده‌آ (medea) در دستور كار دشمن قرار گرفته و توسط عوامل داخلي و با پشتيباني تمام عيار خارجي در حال اجرا و پي گيري مي باشد.
مده‌آ نام نمايشنامه اي از اروپپد، تراژدي نويس يونان قديم است. »


در ادامه خلاصه داستان این تراژدی یونانی آورده شده است و بعد از معرفی گروه اجرایی، تحلیل سیاسی ماجرا که اوج هنر دوستان است آورده شده که پاراگراف آغازین آن به عنوان نمونه و محض تبرک و تیمن و خنده نقل می‌شود و بقیه اش را می توانید همانجا بخوایند :


«بر اساس اين سناريو چنانچه شيفتگان غرب حاضر باشند كه جلاي وطن سياسي (خارج شدن از چارچوب نظام، طرح خروج از حاكميت و نظام) نمايند به اين ترتيب براي آنكه از عواقب پيگرد نظام مصون بمانند و از ديگر سو به قدرت دست پيدا نمايند آماده خواهند بود تا ثمره و فرزندان انقلاب را در اين راه قرباني نمايند.»
 

-----------------

نقل از ستون "منوریل" در روزنامه تهران امروز، با اضافه کردن مجدد محذوفات!

 
 

منو اصلی

خانه
بايگانی
براده‌ها
درباره نويسنده
دبش
لينک دبش
تماس
 
 

تشکر


Syndicate this site
طراحی توسط: ايرانيانت
Movable Type 3.35