![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
... همچون بچههای حرامزادهای که اطرافیان مجبوراند، به هر مناسبتی، پدر و مادری برایشان جور کنند (و اغلب خود بچه، بنا بر کلیشهای رمانتیک، وقتی بزرگ شد کمر به جستجوی اصل و نسب ’واقعی‘ خویش میبندد)، هنرهای مدرن ما نیز هر از چندگاهی پدرانی برای خود دست و پا میکنند، تا مبادا بهشان بگویند ’حرامزاد‘. اصولاً دراینجا بهپیروی از فرمان احترام به والدین و ریشسفیدان، وجود پدرانی پابهسن گذاشته و کارکشته ضروری است و در غیبت آنها، هنر قادر نیست با خیال راحت جشنواره و همایش و جشن و گردهمایی و…راه بیاندازد: از پدران تئاتر و گرافیک و نقاشی گرفته تا ریشسفیدان و پدرخواندههای سینما و ادبیات، که ازقضا رابطۀ این چهرهها با عرصۀ تحت قیمومتشان بهمعنای دقیق کلمه رابطهای پدرسالارانه، سنتی، و خردهبورژوایی بوده است.
این نکته را هم نباید از یاد برد که فرآیند ’پدرخوانی‘ یا گزینش پدر و استاد معمولاً بهشیوهای دولتی انجام میشود و اغلب نیز از منطقِ انتخاب و تجلیل از ’چهرههای ماندگار‘ پیروی میکند. اما این نامگذاری پیامدهای دردسرساز و حتی مضحکی دارد: وقتی کسی پدر بنیانگذار مثلاً تئاتر یا گرافیک خوانده میشود، آنهم در زمان حیات او، طبیعتاً (و در ایران باید گفت ضرورتاً) این امکان هست که جناب پدر، حال به هر دلیلی، گند بزرگی بزند و اثری خلق کند که از یک محصل تازهبالغ نیز بعید است، چه رسد به یک پدر و پیشکسوت. خب، در این حالت چه اتفاقی میافتد؟ دو اتفاق: یا مخاطبان و شیفتگان پدر (که معمولاً اکثریت را تشکیل میدهند) اصلاً متوجه گند قضیه نمیشوند و به ستایشها و کفزدنهای خویش ادامه میدهند، و یا اقلیتی از آن میان به این نکته پی میبرد که ’استاد‘ بهاصطلاح ’زاییده است‘، اما نمیتواند بهروی خودش بیاورد که پادشاه، یا همان پدر، لخت است و اصلاً لباسی بر تن ندارد (شاید هم هیچ وقت نداشته) و به همین دلیل همچنان با شور و اشتیاق در سالن تئاتر شهر یا سینما عصر جدید یا موزۀ هنرهای زیبا کف میزند. درواقع مکانیسم و ساختار جالبی در کار است که به تداوم ظاهراً ابدیِ این حلقۀ بسته کمک میکند: هنرمندی معروف، از میان همین پدران، که سالها بعضاً بهحق آثاری فوقالعاده خلق کرده (مثلاً حمید سمندریان که در تئاتر ایران چهرۀ مهمی بوده)، برای مدتی کوتاه یا طولانی، حال به هر دلیلی، از صحنه غایب میشود، تا اینکه دوباره خبر میرسد که ’استاد‘ قرار است پروژۀ تازهای را به روی صحنه برد یا کلید بزند یا بسازد. تا مدتها اخبار مربوط به حواشی پروژه، مشکلات آن، پیشرفت آن، و حرفوحدیثهای پیرامون آن، دخالتهای ارشاد و غیره، در روزنامهها پخش میشود (و بعضاً در صفحۀ اول: به یاد آورید که چندبار تیتر اول هممیهن به اخبار علی سنتوری و فیلم آخر کیمیایی و تئاتر اخیر بیضایی و دیگران اختصاص داشت). و سرانجام روز موعود اکران یا اجرا، و صف طویل. بعد از اجرای کار نیز، طبق کلیشهای رایج، حضار ’به مدت پانزده دقیقه‘ کف میزنند، و ’استاد‘ روی سن میآید و ’اشک در چشماناش جمع میشود‘. ولی همۀ اینها کاملاً مستقل از محتوا و کیفیت کار است، بلکه تماماً بهمنزلۀ امری فرمال رخ میدهد؛ گویی مکانیسمی وجود دارد که بهطور خودکار باید به اجرا درآید: کفزدن تماشاچیان برای استاد تحت هر شرایطی، زیرا پرهیز از بازیِ ’احترام به استاد‘ عملاً بهمعنای بیاحترامی به خود تماشاگران است که او را استاد خواندهاند، توهین به انتخاب تماشاگران. پس برای اینکه بهاصطلاح کم نیاورند و از تکوتا نیافتند و بازی نمادین نیز بیهیچ خللی انجام شود (و ما هم ’هنرمندان بزرگ و برجستهمان‘ را ازدست ندهیم)، همه به کف زدن ادامه میدهند. در چنین شرایطی، بهراستی هر نوع تجلی ریاکارانه و وقیحانه از ’نقد مثبت و بیطرف‘، ’نقدی که نکات مثبت و منفی را بهیک اندازه بگوید‘، را باید دور ریخت و خیلی صریح گفت: ’آقای عزیز، کار شما مزخرف است.‘
احتمالاً مشکل بسیاری از این پدران این است که بهاصطلاح هنرِ کنارکشیدن، یا به قول نیچه، بههنگامرفتن را بلد نیستند و تا لحظۀ آخر عطش ’خلقکردن‘ و ’ماندن بر روی صحنه‘ را دارند، زیرا امر بر خودشان هم مشتبه شدهاند و خود نیز در چنبرۀ نمادینی که دیگران (مخاطبان و شیفتگان و ’پاسداران فرهنگ‘) برایشان ساختهاند گیر افتادهاند. قضیه زمانی اسفبارتر میشود که این ’پدران‘ واقعاً زمانی کار خوب هم کرده باشند، نظیر سمندریان. آدم دوست دارد در مواجهه با این وضع، به قهرمان ریپ فان وینکله اشاره کند (نمایشنامهای از ماکس فریش که یک سال بعد فریش رمان اشتیلر را بر اساس آن نوشت)، پیکرتراشی مشهور و برجسته در سوئیس که ناگهان غیبش میزند و نام خود را عوض میکند، ولی در ایستگاه قطار به دلیل اینکه از گفتن نامش پرهیز میکند دستگیرش میکنند تا خود را معرفی کند. تا آخر داستان، او هرگز به پذیرفتن اینکه همان هنرمند مشهور است تن نمیدهد. این نمونهای اعلی از فاصلهگیری با جایگاه نمادین خویش است، هنر که هنرمندان وطنی در آن بسیار خامدستاند.
ممنوعساختن امر ممنوع، یا: سانسور و خرسندیهای آن
در این میان، فرآیند دیگری هم در جریان است که به توهمات پیرامون ’اساتید‘ و ’آثار بزرگ‘شان دامن میزند: سانسور و توقیف دولتی. بهواقع بیراه نیست اگر بگوییم که فیلمسازان ما خیلی هم بدشان نمیآید فیلمشان توقیف شود. زیرا این آغاز نوع خاص و مرموز و خوشایندی از شهرت و احتمالاً مزایای دیگر، ازجمله پذیرفتهشدن از سوی غربیهاست. هر وقت خبر توقیف فیلمی یا جلوگیری از اکرانش یا فرمانِ سانسورکردن و درآوردن صحنههایی از آن پخش میشود، هوس و اشتیاقی همگانی برای دیدن آن فیلمِ بهخصوص بالا میگیرد: درواقع این ممنوعیت دولتی بهطور خودکار و ازقبل ارزشی مازاد و رازآمیز به اثر میبخشد. نمونههای اخیر، فیلم خاک آشنا فرمانآرا و همین سنتوری مهرجویی است. البته فرمانآرا کمابیش در هر چهار فیلم رقتبار اخیرش به این توفیق دست یافته است. و از آنجا که ظاهراً ’مادیات برایش اهمیت ندارد‘، با خونسردی تمام، جلوگیری از اکران فیلماش (مگر با درآوردن برخی صحنههایی که ارشاد تعیین کرده) را میپذیرد و با ژستی توأمان قهرمانانه و مظلومنمایانه (زیرا امروزه قهرمانگرایی درواقع روایتی از مظلومنمایی است) از فقدان آزادی بیان و وجود سانسور و هنرنشناسی و... فغان سر میدهد. همین اتفاق درمورد سنتوری مهرجویی هم افتاد. سینمای معاصر ایران مملو از چنین نمونههایی است. مثلاً کسی بهنام ابوالفضل جلیلی صرفاً فیلم برای توقیفشدن میسازد و این اصولاً رمز شرکت و موفقیت نسبی او و نیز محسن مخملباف در جشنوارههای خارجی است. دراینجا نیز الگوی جالبی در کار است که، بهیاری مفاهیم روانکاوانه، میتوان بدین قرار صورتبندیاش کرد: ناممکن جلوهدادنِ آنچه خود ازقبل ناممکن است، یا: شکایت از ممنوعبودنِ آنچه ازقبل و اساساً ممنوع و ناممکن است: به بیان دیگر، اصلاً ’اثر هنری‘ای در کار نیست که توقیف و ممنوعیتِ آن ازسوی جامعه بهمعنای محو و سرکوبِ هنر باشد. بدین ترتیب، اثر میکوشد بیچیزیِ فرمال و مضمونیِ خود را مستقیماً با توسل به امری کاملاً بیرونی، یعنی حواشی مربوط سانسور و توقیف و غیره، به چیزی بدل کند. این خود ریشه در این اسطورۀ فراگیر دارد که هر آنچه را دولت و جامعه منع کنند ضرورتاً یک شاهکار است و هر آنچه اقبال عمومی بیاید ضرورتاً بد، یا بازهم، ضرورتاً یک شاهکار است. این اسطوره ازقضا مبین زیادیجدیگرفتن و بهای بیش از حد دادن به سلیقۀ دولتی است.
دولت و سانسور برای بسیاری از هنرمندان ایرانی بدل به همین عامل ناممکنسازیِ آنچه ازقبل ناممکن است بدل شده است. ذکر این نکته مطلقاً بهمعنای دفاع از سانسور و دخالت دولتی و یا حتی بیتفاوتی به آن نیست، بلکه مسأله این است که شرّ سانسور برای بسیاری از افراد بهطرزی موذیانه به یک خیر ناب بدل شده است، طوری که آنها بدشان نمیآید این وضعیت استوار بر موشوگربهبازی و مظلومنمایی بهنحوی تداوم یابد. بهرهجویی فیلمسازان ما از این قضیه بهواقع خیانت به قربانیان واقعیِ سانسور در ایران است. اتفاقاً درست به همین دلیل است که باید با سانسور مقابله کرد، و نه به آن دلیلی که منتفعان فوق در نظر دارند.
...
همه خوب میدانیم که اکنون دیگر دهۀ شصت نیست، دیگر دیدن یک وی.اچ.اس دربوداغون و برفکی از یکی از کارهای برگمان یا فلینی عملی شاق همراه با زحمت و فداکاری و خون دل نیست. برعکس، در هر گوشهوکناری از خیابانها میتوان به قیمتی مفت دی.وی.دی هر فیلمی را خرید، از جکیچان تا آنتونیونی، و تا فیلمهای روی پرده. در این شرایط، این پرسش پیش میآید که آیا پدران سینما حقیقتاً فرصت یا امکان آن را ندارند که چندتا دی.وی.دی بخرند و بنشینند و چندتایی فیلم ببینند و برای ساختن فیلمشان مستقیماً از آنها تقلید کنند، یا دستکم ایده بگیرند؟ روزگاری مهرجویی تا اندازهای شبیه این کار را میکرد و خیلیها نیز او را از این بابت ملامت میکردند، اینکه چرا ’اوریژینال‘ نیست و ’کپی میکند‘. در حال حاضر، باید دقیقاً عکسِ این را گفت: چرا فیلمسازان و هنرمندان ما نمینشینند و علناً از مایکل مان و اسکورسیزی و هیچکاک تقلید نمیکنند؟ این صادقانهترین و جسورانهترین کاری است که در این شرایط میتوان کرد: دستشستن از تولیدِ فیلمنامۀ اوریژینال. مهرجویی بهتر است ترس به دل راه ندهد و به همان محاکات سابق ادامه دهد. البته از این بهتر هم کاری هست که میتوان کرد: دستشستن از ساختن فیلم بهکل. هیچکارینکردن، خاصه در عرصۀ ’فرهنگ‘، کار بزرگی است، بالاخص در زمانۀ حاضر، چیزی که همۀ ما را مضطرب میکند.
نوشته امید مهرگان در سایت رخداد
اگر این مطلب من را نخوانده اید، در همین رابطه است؛ گند زدن اساتید و هنر کنار رفتن...
آقاي زرويي در بيمارستان پارس بستري شدهاند. گويا علت، بيماري ديابت ايشان بوده. چند هفته پيش كه ديدمشان، راحت نميرفتند و از زخم پا شكايت ميكردند. گفتم آقا بيشتر به خودتان برسيد. گفت آقا فوقش زودتر ميميريم. چه بهتر!
آقاي زرويي هم سخت دلزده بود، سخت...
مرد تلخ در بولوار كشاورز، بيمارستان پارس اتاق 323 بستري است. ساعات ملاقات هم گويا 2 تا 5 بعد از ظهر است.
نمی دانم اصطلاح تراژی-کمیک را جایی قبلا دیده ام یا همینجوری از خودم درآوده ام؛ ولی به هر حال برایم خیلی کاربرد دارد. تراژی-کمیک برای من حالتی مابین تراژدی و کمدی که آدم نمی داند باید به آن بخندد یا گریه کند. معمولا هم واقعیتی ست که از فرط افتضاح بودن، خنده می آورد. ضمن اینکه متنی که در زمانی و مکانی تراژدی یا کمدی است در مکانی و زمانی دیگر می تواند بلعکس کمدی یا تراژدی باشد. در این باره بعدا به طور مفصل صحبت خواهم کرد. به خصوص اینکه گفتگوی مفصلی با محسن نامجو دراینباره داشته ام که بعد از چاپش به آن بهانه این مساله را بیشتر باز می کنم.
امشب به لطف زمانه، یکی از خنده دارترین و در عین حال ترسناک ترین تراژی-کمیک های عمرم را خواندم. این متن از خاطرات بونوئل و کاملا واقعی است. درباره خشونت و سادگی آدمکشی در مکزیک سال های قبل که هم می توان به آن خندید و هم با تصور حرکت جامعه خودمان به سمت مکزیک نیم قرن پیش ترسید و گریست. انتخاب با شماست!
******************
سال ۱۹۵۳ پس از کارگردانی فیلم "خیال با تراموای سفر میکند"، فیلم دیگری ساختم به عنوان "رودخانه و مرگ" که در جشنواره سینمایی ونیز به نمایش در آمد. مضمون اصلی فیلم این بود که آدم کشتن، کار آسانیست. تمام فیلم از یک رشته قتلهای بیحساب و کتاب تشکیل شده بود. در ونیز با هر قتلی که روی پرده سینما روی میداد، تماشاگران با خنده فریاد میزدند:
- دوباره! دوباره!
روزنامههای مکزیک هر روز از ماجراهای وحشتناکی گزارش میدهند که برای مردم اروپا اسباب حیرت است. برای نمونه به این مورد عجیب توجه کنید: مردی آرام در ایستگاه منتظر اتوبوس ایستاده است. مرد دیگری به طرف او میآید و میپرسد: ”این اتوبوس به فلان جا میرود؟“ اولی جواب میدهد: ”بله“. دیگری سؤال میکند: ”به بهمان محل چی؟“ اولی باز جواب میدهد: ”بله“. دیگری دوباره میپرسد: ”به فلان جا هم میرود؟“ اولی میگوید: ”نه بابا!“ و دومی ناگهان اسلحه میکشد و با گفتن: ”این هم برای هر سه تاشون!“ سه گلوله به طرف مرد اول شلیک میکند. مرد در جا کشته میشود. این هم یک عمل ناب سوررئالیستی، به تعبیر آندره برتون!
یکی از اولین مطالبی که پس از ورود به مکزیک در صفحه حوادث خواندم این ماجرا بود: مردی به خانه شماره ۳۹ میرود، در میزند و سراغ آقای سانچز را میگیرد. دربان به او میگوید که آقای سانچز را نمیشناسد و این بابا حتما در خانه شماره ۴۱ زندگی میکند. مرد به در خانه شماره ۴۱ میرود. آنجا هم به او میگویند که آقای سانچز بیتردید ساکن خانه شماره ۳۹ است، و آن دربان اشتباه کرده است.
مرد دوباره زنگ خانه شماره ۳۹ را میزند و سراغ آقای سانچز را میگیرد. دربان که عصبانی شده میگوید: ”یک دقیقه صبر کن!” به داخل خانه میرود، تفنگش را میآورد و در جا کار او را میسازد.
آنچه بیشتر تعجب مرا برانگیخت، لحن گزارشگر روزنامه بود که انگار حق را به دربان میداد، چون روی مطلب این تیتر را گذاشته بود: ”به علت زیادی پرسیدن به قتل رسید”.
در یکی از صحنههای فیلم "رودخانه و مرگ" به یکی از رسم و سنتهای رایج در استان گوئررو اشاره شده است. در این منطقه هرازگاهی دولت فرمان خلع سلاح را به اجرا میگذارد، اما چیزی نمیگذرد که همه مردم دوباره مسلح میشوند.
در صحنهای از فیلم میبینیم که مردی یک نفر را میکشد و پا به فرار میگذارد. بستگان مقتول جسد او را بر میدارند، از در خانهای به خانهای دیگر میبرند، تا همه دوستان و اقوامش با او خداحافظی کنند. دم هر خانه کلی مشروب مینوشند، همدیگر را بغل میکنند و گاهی هم آواز میخوانند. دست آخر به در خانه قاتل میرسند و در میزنند، اما هرچه داد و فریاد میکنند کسی در را باز نمیکند.
یک بار از دهان بخشدار قصبهای شنیدم که با لحنی عادی میگفت: ”هر یکشنبهای مردههای خودش را دارد.“
همه از رواج ماچوگرایی [1] در مکزیک باخبر هستند، و جا دارد یادآور شوم که این آیین "مردانه" که بر وضعیت زنان در مکزیک تأثیر تعیینکنندهای باقی گذاشته، آشکارا در فرهنگ اسپانیایی ریشه دارد. ماچوگرایی به مرد مقامی برتر و غرورآمیز میدهد و در عوض او را در برابر رفتار دیگران بینهایت حساس و ضربهپذیر میکند. هیچ چیز خطرناکتر از موقعی نیست که یک مرد مکزیکی، وقتی که مثلا شما دهمین استکان عرقی که برایتان ریخته را ننوشید، آرام به شما خیره میشود و با لحنی ملایم این جمله تهدیدآمیز را به زبان میآورد:
- تو داری روی مرا زمین میاندازی.
در این حالت بهتر است که شما دهمین استکان عرق را هم بنوشید.
در کنار این ماچوگرایی مکزیکی باید به تصفیه حسابهای برقآسا هم اشاره کرد. برای نمونه دانیل، دستیارم در فیلم "صعود به آسمان" تعریف میکرد که یک بار با عدهای از دوستانش روز تعطیل به گشت و شکار رفته بود. سر ظهر که برای صرف ناهار دور هم نشسته بودند، ناگاه عدهای اسبسوار آنها را محاصره کرده، تفنگها و چکمههاشان را گرفته و با خود برده بودند.
یکی از همراهان دانیل که با یکی از اربابهای مقتدر منطقه دوست بود، این ماجرا را با او در میان گذاشت. ارباب چند سؤالی از او میکند و بعد میگوید:
- یکشنبه آینده مرا سرفراز کنید تا استکانی با هم بزنیم.
هفته بعد آنها نزد ارباب میروند و او از آنها پذیرایی میکند و به آنها قهوه و مشروب تعارف میکند و بعد از آنها میخواهد که با او به اتاق بغلی بروند. آنجا آنها چکمهها و تفنگهای دزدیده شده خود را میبینند و از ارباب سراغ مهاجمان را میگیرند، و او با خنده میگوید که سر و ته ماجرا به هم آمده و دیگر ارزش بحث و گفتگو ندارد.
از آن مهاجمان دیگر هیچ نشانی دیده نشد. هر سال در آمریکای لاتین هزاران نفر به همین ترتیب ناپدید میشوند. جمعیت جهانی حقوق بشر و سازمان عفو بین الملل برای پایان دادن به این خشونتها تلاش میکنند، اما هیچ فایدهای ندارد و انسانها همچنان ناپدید میشوند.
در مکزیک هر قاتلی را با تعداد آدمهایی که کشته است ارزشگذاری میکنند و مثلا میگویند که او به این تعداد آدم "مدیون" است. قاتلهایی وجود دارند که به بیش از صد نفر "مدیون" هستند. اگر رئیس کلانتری با چنین آدمی روبرو شود، دیگر وقت را هدر نمیدهد و در جا حساب طرف را میرسد.
هنگامی که فیلم "مرگ در این باغ" را در حوالی دریاچه کاتهماکو فیلمبرداری میکردیم، به رئیس پلیس محلی و همکارانش برخورد کردیم که مشغول پاکسازی منطقه بودند. او وقتی فهمید که ژرژ مارشال به تیراندازی علاقه دارد، خیلی ساده و صمیمی از او دعوت کرد که با او به مراسم شکار انسان برود. مارشال با ترس و وحشت دعوت او را رد کرد. چند ساعت بعد باز آنها را دیدیم که از "شکار" بر میگشتند، و رئیس پلیس با خونسردی گفت که عملیات "شکار" به نحو رضایتبخشی انجام گرفته است.
روزی در استودیوی فیلمسازی کارگردان نسبتا خوبی به اسم چانو اورتا را دیدم که به کمرش کلت بسته بود، وقتی علت را پرسیدم جواب داد:
- از کجا معلوم که چه پیش میآید.
یک بار که با فشار سندیکا مجبور شده بودم روی فیلم "زندگی جنایتبار آرچیبالدو دلا کروز" موزیک متن بگذارم، حدود سی نوازنده را در اتاق صدابرداری جمع کرده بودیم. از آنجا که هوا گرم بود، نوازندگان کت خود را در آوردند و من دیدم که بیش از سه چهارم آنها هفتتیر بسته بودند.
فیلمبردار من آگوستین خیمنس از ناامنی جادههای مکزیک به خصوص در شب داستانها نقل میکرد. در سالهای دهه ۱۹۵۰ اگر ماشین شما در جاده خراب میشد و شما برای گرفتن کمک برای ماشینهای دیگر دست تکان میدادید، هیچ ماشینی توقف نمیکرد و هیچکس به داد شما نمیرسید، چون همه ترس داشتند که جان خودشان به خطر بیفتند. البته در حقیقت این قبیل ماجراها زیاد پیش نیامده بود.
خیمنس در تائید گفتههای خود ماجرایی را تعریف میکرد که برای شوهر خواهرش پیش آمده بود:
- او چند شب پیش از جاده ای پررفت و آمد که در حکم بزرگراه است، به مکزیکو بر میگشت، که ناگهان متوجه شد ماشینی کنار جاده ایستاده و عدهای با تکان دادن دست به او علامت میدهند تا توقف کند. او هم طبعا سرعت ماشین را بالا میبرد و وقتی از کنار آنها رد میشود چهار تیر هم به طرفشان شلیک میکند. جدا که صلاح نیست آدم شبها با ماشین توی جاده باشد!
نمونهای دیگر به بازی خطرناکی مربوط میشود که میتوان آن را "رولت مکزیکی" نامید. در سال ۱۹۲۰ یک نویسنده معروف آرژانتینی به نام وارگاس ویلا به مکزیکو آمد و بیست نفری از روشنفکران مکزیکی به افتخار او ضیافتی ترتیب دادند.
پس از صرف شام و بادهگساری مفصل، آقای نویسنده متوجه میشود که مکزیکیها در گوشی با هم حرف میزنند. بعد یکی از آنها از ویلا خواهش میکند که یک دقیقه اتاق را ترک کند. وقتی ویلا علت را جویا شد، یکی از حاضران رولور خود را در آورد، ضامن آن را کشید و گفت:
- ببینید، این رولور پر است. ما آن را به هوا پرت میکنیم، موقعی که دوباره روی میز میافتد، شاید هیچ اتفاقی نیفتد، اما این احتمال هم هست که تیری از آن در برود و به یکی از ما بخورد.
ویلا به شدت اعتراض کرده بود و آنها بازی خود را به روز دیگری انداخته بودند.
در مکزیک حتی عدهای از چهرههای فرهنگی نامی نیز از عادت هفتتیرکشی که یک رسم قدیمی است، پیروی کردهاند. مثلاً دیگو ریورا نقاش معروف یک بار به طرف یک کامیون تیراندازی کرده بود. امیلیو فرناندس کارگردان فیلم های "ماریا کاندلاریا" و "مروارید" هم به خاطر عشق و علاقه به کلت کالیبر ۴۵ کارش به زندان کشید.
یک بار یکی از فیلمهای فرناندس در جشنواره سینمایی کن جایزه بهترین فیلمبرداری را برنده شد، این جایزه به گابریل فیگوئروا تعلق گرفت که چند فیلم هم برای من فیلمبرداری کرده است. فرناندس بعد از بازگشت از کن به مکزیکو، در خانه قلعهوار و عجیب و غریب خود با چهار روزنامهنگار به گفتگو نشست. او ضمن صحبت به آنها گفت که فیلمش جایزه بهترین کارگردانی یا بهترین فیلم جشنواره را برنده شده است. روزنامه نگاران هم ادعای او را رد کردند و فرناندس وقتی سماجت آنها را دید، گفت:
- صبر کنید، من همین الآن سند جایزه را نشانتان میدهم.
همین که او اتاق را ترک کرد، یکی از روزنامهنگاران به رفقایش گفت تردیدی ندارد که فرناندس نه برای آوردن سند، بلکه برای آوردن اسلحه از اتاق بیرون رفته است. هر چهار نفر با عجله از اتاق فرار کردند، اما چون با سرعت کافی ندویده بودند، آقای سینماگر توانست از پنجره طبقه اول به آنها تیراندازی کند، و به سینه یکی از آنها گلولهای اصابت کرد.
داستان مربوط به "رولت مکزیکی" را از زبان یکی از نامدارترین نویسندگان مکزیک به نام آلفونسو رهجس شنیدهام که در پاریس و مکزیک هم او را میدیدم. همو برایم تعریف کرد که یک بار در اوایل سالهای ۱۹۲۰ برای ملاقات با سرپرست "وزارت آموزش و پرورش همگانی" به دفتر کار او رفته بود. ضمن گفتگو صحبت آنها به عادات و رسوم مکزیکی کشیده بود، رهجس گفته بود:
- گویا غیر از من و تو همه اینجا هفتتیر به کمر دارند.
و آقای وزیر جواب داده بود: لطفا حساب مرا از خودت جدا کن.
و کلت ۴۵ را از زیر کت به او نشان داده بود.
بعضی وقتها دقیقا احساس قصه گویی که بعد از دوساعت فک زدن برای شرح دقیق قصه لیلی و مجنون، ازش پرسیده می شود لیلی زن بود یا مرد را می فهمم. دیروز فاجعه بارترین مورد پیش آمد. یکی از حضرات خردمندِ خوش تیپِ دبش خوان از من پرسید که سهراب واقعیه؟
انکار وجود تا این حد آقای فیلسوف؟! آن هم وجودی به این ملیحی!

فرياد مورچه ها را با ديد مثبت نگاه کردم (چون هر چه در باره اش شنيده بودم منفی بود)، ولی هيچ چيز مثبتی در آن نيافتم. همه اش شعار بود. فکر نمی کنم مخملباف، فرق فيلم و شعار را نداند و عمدا شعار را به جای فيلم به خورد مردم بدهد. فکر می کنم مخملباف لج کرده است؛ با خودش، با جامعه، با حکومت، با همه. بدن عريان خانم لونا شاد فقط نمايانگر اين لج بازی ست نه چيزی بيشتر. همه چيز آماتوری ست. همه چيز خام است. از شيوه ی گفتار خانم شاد، تا رفتار آقای شکراللهی، تا کردار زن فاحشه همه و همه ابتدائی ست. فقر، آزادی، شادی، در بدترين حالت ممکن به تصوير و کلام در آمده اند. برای مخملباف متاسفم؛ نه به خاطر کم شدن درجه ی غلظت اسلام اش، نه به خاطر پاپيون زدن اش، نه به خاطر عريان کردن زنان هنرپيشه اش، بل که به خاطر فيلم هايی اين چنين ضعيف؛ فيلم هايی که عريانی زيباترين زنان هم ذره ای به ارزش شان نخواهد افزود.
من هم با اين نظر ف.م. سخن كاملا موافقم.
هر روز غمگین تر، هر روز افسرده تر، هر روز دلمرده تر
خدا را شکر هیچ روزمان مثل دیروز نیست!
هرچی فکر می کنم
که چی بگم که هم حق مطلب ادا بشه
و هم دوشنبه و سه شنبه و این هفته و اون هفته
بتونم در خدمت شما باشم و لبخند و مطلب تحویلتون بدم
چیزی به ذهنم نمی رسه
باشه بازم ادب به خرج می دم
دکتر عزیز!
علی لاریجانی گفت: «آنچه كه در حال حاضر ميبينم ارضا كننده نيست. البته در اينجا بحث فرد نيست، ولي وقتي آدم اين تركيب را ميبيند متوجه ميشود كه برآيند آن، آن خصوصياتي نيست كه مدنظر بوده است.» (اصل خبر)
البته هر کس با چیزی ارضا می شود، ولی فاجعه اینجاست که علی لاریجانی دیگر بحثش "فرد" نیست و به "جمع" فکر می کند!
دیشب رفته بودم خیابون جمهوری چیزی برای سهراب بخرم که این آگهی رو پشت شیشه یه مغازه دیدم:
به تعدادی وسط کار خانم برای کار تولیدی نیازمندیم.
دلیل چنین آگهی عجیبی پشت ویترین لوازم بچه احتمالا یکی از این ها باشه:
1- یک عده از مومنین، مساله نیاز ایران به صد و بیست میلیون جمعیت را زیادی جدی گرفته اند.
2- محله جمشید به خیابان جمهوری نقل مکان کرده.
3- وسط کارِ آقا زیاد شده بوده قبلا.
4- به برکت نفت صددلاری، دولت آنقدر شیرخواه گاه و نوانخانه و اینجور جاها تاسیس کرده که حالا خالی مانده، اما بهزیستی می خواهد هر طور که شده آنها را از دست ندهد.
5- یکی از فروشندگان و واردکنندگان خوش ذوق اسباب بازی تصمیم گرفته مقداری هم اسباب بازی (toys) برای بزرگسالان وارد کند.
ها؟
من زیاد با سیستم ویکی پدیا آشنا نیستم. فقط همینقدر می دانم که یک دایره المعارف منبع-باز است و قاعدتا به خاطر همین باز بودنش، ویژگی های خاص خودش را دارد. مثلا زیاد دقیق نیست و پر است از "غلط های مصطلح"؛ که معمولا هم به عنوان منبع روزنامه نگارهای راحت طلبی که می خواهند سر و ته هر تحقیق و پژوهش و آماری را با دو تا سرچ اینترنتی به هم بیاورند، استفاده می شوند و مصطلحتر می شوند!
امشب اسم خودم را در گوگل سرچ می کردم که دیدم در ویکی پدیا هستم و با این عنوان "محمود فرجامی. قبلاً الگوی خودستایی خورده بود". هرچه فکر کردم که من کی و کجا خودستایی کرده بودم، البته چیزهای زیادی به خاطرم آمد ولی هیچکدام ربطی به ویکی پدیا نداشتند!
رفتم تو دیدم دو تا رای هم آورده ام. یکی موافق و یکی مخالف. حالا خدا رحم کرد که یکی پیدا شده مخالف پیدا شده، والا با آن یکی موافق، من می شدم آدم خودستا با صددرصد آرا!
به پیر به پیغمبر، چشم زخم دروغ نیست. چشم شور وجود داره.
همین شنبه بود که به جایی منتظر یکی بودم و چشمم افتاد به یه مجله "زنان". یه کمی خوندم و خوشم اومد. البته جلدش که نوشته بود "بینظیر، زنی از جنس پرنیان و پولاد" جالب نبود، ولی مطالب خوبی داشت. یه نیگاهی کردم و گفتم م م م م... خوبه!
فکر کنم همون لحظه توقیف شد. شرمنده خانم شرکت!