![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
از امروز تا یکشنبه مشهد هستم. باور کنید آن "هوا بس ناجوانمرده سرد است آی"یی که آن جناب شاعر مشهدی گفته، قبل از هر مساله سیاسی یا اجتماعی یا فلسفی، به این هوای بسیار خشک و سرد زمستان های مشهد مربوط است. دیشب نیشابور بودیم، آنجا هم اینقدر سرد نبود. اینجا به معنای واقعی ایاس است. آن از تابستانهایش که همیشه خدا آدم آلرژی دارد و این هم از زمستانهایش. مانده ام که آن خلیفه ابله عباسی، از میان اینهمه جای خوش آب و هوا در ایران یا حتی همین خراسان، چرا اینجا را انتخاب کرده بوده؟
راستی رفیق رفقای طنزپرداز مشهدی پاتوقی ندارند برای گپ و گئده؟ بد نبود همدیگر را می دیدم ها... .

دیشب فیلم آمریکای زیبا را دیدم. کاملا اتفاقی پیدایش کردم ولی خیلی لذت بردم. فیلم درباره وضعیت ایرانی ها در هنگام گروگان گیری سفارت آمریکا در ایران است. فضا سازی فیلم عالیست و به زحمت می توان فهمید که محصول سال 2001 است. آنقدر دیالوگ ها خوب نوشته شده و فیلم خوب کارگردانی شده که آدم فکر می کند واقعا این فیلم در همان هنگام گروگان گیری یا اندکی بعد از آن ساخته شده. به خصوص تاکید می کنم که اگر فیلم را تماشا کردید، حتما روی دیالوگ ها دقت کنید.
(پ.ن: راستی این آقاهه که سربزیره رو شناختین که؟ منصوره دیگه!)
و از نکات جالب اینکه من تا همین امروز نمی دانستم که جناب اسدالله امرایی، مترجم خوب آثار طنز وبلاگ دارند. اگه شما می دونستید که خیلی بی معرفتی کردید یک جورایی به ما نگفتید و اگر شما هم مثل خودمان هستید، این آدرس وبلاگ اسدالله امرایی (از زبان دیگران 2). بروید و یکی از آخرین داستانهای ترجمه شده ایشان را هم مفت بخوانید.
ضمنا بد نیست آقای امرایی حتما فید یا همان RSS را برای وبلاگشان درست کنند. این روزها وبلاگ بی فید مثل روزنامه ای می ماند که به جای پیشخوان روزنامه فروشی ها، توی کتابفروشی ها توزیع شود. بل اضلهم!
یکی دو سال بعد، در همان موقع که همه مردم در خانه شراب و عرق و آبجو میساختند و به جمهوری اسلامی دهنکجی میکردند، پروین نیز در یک جمع خانوادگی و به همراه تمام جمعیت که میرقصیدند، رقصید.
سهراب جان امروز صبح به محض بیدار شدن از خواب سفارش داد که یک ستاره برایش بخرم که با آن، سهراب تبدیل به غورباقه شود. همچین چیزی تو بساط شما به هم میرسه؟ یا میدونید از کجا میشه خرید؟
زن خوب کسی است که وقتی بوی بدی میشنود، بینیاش را میگیرد و میگوید پیفپیف. این مسأله البته باعث میشود که گروه عظیمی از زنها از کشف و شهود در علم شیمی محروم بمانند؛ چرا که در این علم و در هنگام آزمایش، باید بوهای بسیار بدی را تحمل کرد.
از فرمایشات گهربار مولاتنا شهرنوش
- آقا امر دیگه ای؟
-- دست شما درد نکنه. چقدر تقدیم کنم؟
- قابل نداره.
-- قربون شما. چقدر شد؟
- قابل نداره. هرچی دوست دارین.
-- بفرمائید. اینم سه هزار تومن.
- قابل نداره... میشه چهارتومن!... مهمون ما باشین. ها ولله..
امروز نکته بسیار جالی یافتم و آن هم اینکه تا همین یک ساعت پیش، من لوگوی "ایران ناسیونال" را چپه می دیده ام!
یعنی من فکر می کردم این جناب "اسب و ارابه"اش که دارند به سمت چپ حرکت می کنند، مجموعا موجود چارپایی ست که دارد زمین را بو می کشد و به سمت راست حرکت می کند!یعنی آن دایره ای که به چهار قسمت شده را سر این موجود اساطیری می دیدم و سر اسب را دمش! (و لابد این حیوان زبان بسته را در هنگام قضای حاجت که پای چپش را بالا برده، تاکسی درمی و تصویرسازی کرده بوده اند برای ایران ناسیونال!)
خیلی جالب است برایم که تا به حال حتی یک ثانیه هم به ذهنم خطور نکرده بود که ممکن است لوگو را بر عکس ببینم و راستش اگر مطلبی که درباره تفسیر این لوگو بود را همین یک ساعت قبل نخوانده بودم، شاید تا آخر عمرم در این جهل مرکب معکوسم می ماندم. جالبتر اینجاست که هنوز هم با هر نگاه، اول آن موجود -یا گربه- اساطیری خودم را می بینم و بعد -با زحمت- اسب و ارابه اش را!
اول به سراغ یهودیها رفتند
من یهودی نبودم ، اعتراضی نکردم .
پس از آن به لهستانیها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند
من لیبرال نبودم ، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیستها رسید
کمونیست نبودم ، بنابراین اعتراضی نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند...
برتولت برشت
بازنویسی
اول به سراغ اوباش رفتند
من اوباش نبودم ، اعتراضی نکردم .
پس از آن به بدحجابها حمله بردند
من بدحجاب نبودم و اعتراضی نکردم .
آنگاه به معتادها فشار آوردند
من معتاد نبودم ، اعتراض نکردم
سپس نوبت به خودی ها هم رسید
خودی نبودم ، بنابراین اعتراضی نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند...
مرتولد فرشت
خواندم که آقای عبدالقادر بلوچ عذار مرگ مادر شده است. بسیار متاسفم و امید صبر برای عبدالقادر عزیز دارم.
و نیز امیدورام که اختلاف نظرهای فکری و سیاسی هیچوقت ما را از همدلی های انسانی دور نکند.
تقدیر این هست که هر کسی که من یه روزی بهش پیشنهاد کرده بودم که وبلاگ بنویسه و پیشنهاد من رو رد کرده بود، بالاخره وبلاگنویس بشه.
فواد صادقی یکی از آخرین افرادیست که چشم عبریت بین ما به جمال وبلاگش روشن شد.
هرچند که "آگاهی" هنوز تو حال و هوای سایته و فوادحتما باید یه تغییراتی در وبلاگش (یا سایت شخصیش. چه فرقی داره؟) بده، تا از این حال عصاقورت داده دربیاد، ولی شما از الان میتونید مقالات و نظرات فواد رو در این آدرس بخونید -و اگه با احمدی نژاد و صفار مشکل دارید- لذت ببرید!
ضمنا یادتون باشه که فواد ذاتا آدم سرد و اخموئیه؛ اینه که اگه وبلاگش به خودش بره، "آگاهی" در حکم "هندوانه ابوجهل" وبلاگستان خواهد بود، بنابراین حتما باید قبل یا بعد از دیدن وبلاگ فواد صادقی، به وبلاگ محمدعلی ابطحی و من مراجعه کنید!