بايگانی September 2007

یادداشت ها

تصمیم گرفته ام از این به بعد بیشتر یادداشت های جدی بنویسم. با اسم خودم هم می نویسم که پاسخگوی هر نظر و انتقادی باشم.
اولین سری از این یادداشت ها را در پاسخ مقاله ای نوشتم که نویسنده اش با برشمردن محاسن قالیباف معتقد است هر انتقادی که از او می شود به خاطر استقلال قالیباف است. من هم نوشته ام که این استقلال به بی هویتی قالیباف منجر شده و گروهی که تحت نام او فعالیت می کنند با شعار "نه چپ نه راست" در حقیقت ضعف های فکری خود را می پوشانند... دوست داشتید بقیه اش را از اینجا بخوانید و نظرتان را بگویید.

بازتاب تعطیل شد

سایت بازتاب با شکایت دولت به دستور سعید مرتضوی تعطیل و پلمب شد. رایزنی ها به جایی نرسیده و احتمالا این تعطیلی طولانی و یا حتی همیشگی باشد.

فقط خود دکتر!

من احساس می کنم این قالیباف یک مقداری حالیشه. شما می توانید فکر کنید فقط اصلاح طلب ها ممکن است حالیشان باشه. محمود آقا هم می تونه فکر کنه هیچکس حالیش نیست. به هر حال این یادداشت را از وبلاگ جدید قالیباف (در این آدرس) بخوانید. از مثالش خیلی خوشم آمد:

دوستی تعریف می‌کرد از روستایی که درمانگاهش پزشکی داشت و پرستاری. دورافتاده و پرت از همه جا. هیچ کس نمی‌پذیرفت کارش را به پرستار بسپارند. تا به کسی می‌گفتند پرستار کارت را راه می‌اندازد. رگ‌های گردنش ورم می‌کرد و داد می‌زد که دکتر باید به کارش برسد. وقتی در سیستمی همه چشم به رأس بدوزند تا مشکلاتشان را حل کند، یا سیستم مشکل دارد یا آدم‌ها راه برخورد درست و مراجعه به مسئول کارهاشان را نمی‌دانند. اول هفته می‌گویند 200 تقاضا از جاهاي مختلف رسیده که می‌خواهند با شهردار تهران دیدار کنند... به نظرم بايد از اين فردمحوري خارج شويم و به سوي يك سيستم‌محوري پويا حركت كنيم. هفته‌اي به جاي 200 ملاقات، 2000 ملاقات هم انجام دهيم ولي سيستممان را درست نكنيم كار مردم درست نمي‌شود.

سوتفاهم

سهراب: مامانی نمازتو خوندی؟
مامانی (مادربزرگ سهراب): آره... الهی قربون پسرم برم. چقدر...
سهراب: (خودش را به زمین پرت می کند و گریه کنان فریاد می زند) چرا یواشکی خوندی؟... می خواستم بیام سر نماز اذیتت کنم... اعصابمو خورد می کنید شماها!

نامه سرگشاده جمعی از مدیران پایگاه های اطلاع رسانی در اعتراض به وضعیت دسترسی به اینترنت

مدیران سایت های خبری ایرانی برای اولین بار می خواهند دور هم جمع شوند و یک اعتراض کاملا صنفی به وضعیت دسترسی به اینترنت که روز به روز بدتر و بدتر می شود، انجام دهند. لطفا اگر کار خبری می کنید، ترتیبی بدهید که تعداد امضاهای این اعتراض نامه بیشتر بشود و اگر صرفا بلاگر هستید به این اعتراض نامه لینک بدهید.

بخشی از این اعتراض نامه که خطاب به کمیسیون های فرهنگی و صنایع (به خاطر کمیته مخابرات این کمیسیون) نوشته شده به این شرح است:

متاسفانه در سال های اخیر نه تنها روند رو به رشد دسترسی به اینترنت متوقف شده، بلکه عدم پاسخگویی نهادهای ذیربط در این رابطه باعث شده است که دسترسی پیوسته عادی به این شبکه نیز با صعوبت همراه شود. این نامه نه برای انتقاد از وضع مقررات خاص و نیز اوضاع فیلترینگ در اینترنت (که در جای خود محفوظ است)، بلکه برای یک خواسته بسیار حداقلی است و آن اینکه «ما خواهان دسترسی مناسبی به اینترنت هستیم!»

خواسته ای که شاید با توجه به شعارهایی چون تحقق "دولت الکترونیک"، شگفت آور و حتی مزاح آمیز به نظر رسد، اما حقیقت تلخ آنست که این نیاز ضروری و خواسته واقعی ماست.
روزی نیست که همکاران ما، علی رغم در اختیار داشتن خطوط –به ظاهر- پرسرعت شرکت مخابرات با قطع و وصل های مکرر روبرو نشوند؛ بطوریکه این مورد به یک معضل واقعی برای ما تبدیل شده است. مضاف بر اینکه امکان "دسترسی مناسب به اینترنت" هنوز در بسیاری از نقاط پایتخت نیز میسر نیست و شرکت مخابرات مدتهاست که از توسعه امکانات خطوط پرسرعت، حتی در نقاط مرکزی شهر تهران سرباز می زند.

لینکدونی

بخش پیوندهای آی طنز هم راه افتاد. لطفا آنجا را ببینید و هر اسمی جا افتاده در پایین صفحه وارد کنید تا اضافه شود. بوس!
(ضمنا فهرست به ترتیب حروف الفباست منتها ورچپه!)

عالیجناب فرزند!

دستی به خود کشیدم، آراستم تن و رخت
اذن دخول داد و بنشسته بود بر تخت

بادش چنانکه گوئی بر آسمان نشسته
فیس‌اش چنانکه گوئی شاخ زمان شکسته

روی‌اش تُرُش چنانکه سرکه زده به صورت
چنگیزخان به پیش‌اش ارحام صدر و وحدت

گفتم: سلام قربان! البته شرمسارم
یک تن ز والدین‌ام، یک عرض ساده دارم

چشم‌اش به کامپیوتر، گوش‌اش به «آی پُد» بود
کیبورد زیر دست‌اش، مشغول کار خود بود

گفتم که: میل داریم پیش شما بیائیم
با همسرم در اینجا، همسایه‌ی شمائیم

یک عرض ساده دارم، گر وقت میدهیدم
یا اینکه روی نوبت، در لیست مینهیدم؟

زنگ موبایل او زد، برداشت مثل مجنون
با پشت دست خود داد، فرمان به من که: بیرون!

از آخرین ملاقات، الآن دوهفته رفته
دیگر سخن نگفته، با ما درین دوهفته

استاد حجت‌الحق، عالیجناب فرزند
از راه لطف و احسان، گاهی به ما دهد پند:

«لیو- می - الاون – بابی، - لیو – می – الاون – مامی!»
دیگر نه یک سلامی، دیگر نه یک کلامی

عالیجناب فرزند، هرگز نداده معیار
کز ما چقدر باشد ارث پدر طلبکار

سنّ‌اش مپرس و جنس‌اش، افزون مکن مرا رنج
دختر پسر ندارد، از پنج تا چل و پنج!
----------------------------------
سروده ای بود از اصغرآقا، که از طرف استاد -با کمال اعتماد به نفس!- تقدیم می کنم به سهراب.

مرسی جبهه ملی!

تا به حال چندبار به شوخی نوشته بودم که اگه می خواهید سایت یا وبلاگتون پرخواننده بشه، یه کاری بکنید که نتیجه جستجوهای اینترنتی کلمات مورد علاقه امت کف کردهء همیشه در صحنهء مرز پرگهر، به پایگاه شما ختم بشه. دیگه فکر نمی کردم اعضای محترم جبهه ملی هم این تکنیک ها رو یاد گرفته باشند. حالا باز بگید جبهه ملی مدرسه پیرمردهاست!

jebhe.jpg

 
 

منو اصلی

خانه
بايگانی
براده‌ها
درباره نويسنده
دبش
لينک دبش
تماس
 
 

تشکر


Syndicate this site
طراحی توسط: ايرانيانت
Movable Type 3.35