بايگانی July 2007

درسته؟

اصلا گیریم یکی اهل دعوا و عربده کشی هم بوده باشه. یعنی این درسته؟ باید اعدام بشه؟ باید قبل از اعدام چشمش رو هم درآورد؟

کجان اونهایی که قراره از غصه درآوردن خلخال از پای یک زن یهودی بمیرند؟

درمان قطعی

moshav.jpg

 

ارسالِ چی به تمام نقاط؟

جنگ بازتاب و کیهان

سر ماجرای این اعترافات، دارد یک جنگی بین کیهان و بازتاب درمی گیرد که جنگ ممسنی پیش آن بازیچه ای بیش نباشد.

"به اسم دموکراسی" اونقدر مضحک و حتی در بیشتر مواقع به نفع بنیاد سوروس و مرکز ویلسون و وزارت امور خارجه آمریکا بود که داد همه را درآورد و بازتابی ها هم به آن اعتراض کردند. حالا امروز کیهان یادداشت ویژه ای منتشر کرده و اساسی بازتاب را کوبیده که چرا به این برنامه معترض است و از محسن رضایی خواسته پاسخ بدهد. (خب البته قابل درک است که کسی که نوچه اش وزیر بشود، شاءنش همسخنی با پایینتر از محسن رضایی نیست)

وای خدا چه منظره ای... حسین شریعتمداری و فواد صادقی با گرز و سپر و زره و خود و عمود در مقابل هم... ماهم در جایگاه تماشاچی ها...!

دنیای دیوانه دیوانه دیوانه

می دونید شباهت تلویزیون جمهوری اسلامی با تلویزیون اپوزوسیون چیه؟

شباهتش اینه که وقتی برنامه های اپوزوسیون رو می بینید خواه ناخواه طرفدار جمهوری اسلامی می شید و وقتی برنامه های سیمای ج ا ا رو می بینید طرفدار اپوزوسیون.

اینکه چیزی نیست. جدیدا تو تلویزیون ایران، راه و رسم براندازی و انقلاب رو یاد می دن و واسه بشردوستی و دموکراسی خواهی امریکایی ها تبلیغ می کنند.

باور نمی کنید؟ امشب قسمت دوم "به اسم دموکراسی" رو نگاه کنید.

تایم، تو هم؟!

haale.jpg 

هاله ت فروشیه؟

(عکس از وبلاگ حاجی واشینگتن)

پیریدگی

من اصلا نمی دانستم بعضی زن ها وقتی پیر می شوند، تغییر جنسیت می دهند و مرد می شوند. خدا خیرش بده این آبجی رها رو که افشاگری کرد:

پیر می‌شوم
و دیگر هیچ اتومبیلی
و هیچ تاکسی خطی حتی
در کنار پایم ترمز نخواهد کرد
و هیچ فروشنده‌ای
با نگاه‌های مشتاقانه
به من تخفیف نخواهد داد
و هیچ مردی
با لبخند در کنار عابر بانک
نوبت‌اش را به من
تعارف نخواهد کرد

شاید هم ما پیر به دنیا می آییم. ها؟

هم میهن توقیف شد

نگفته بودم اینجا جایی ست که آتش گرفته را با بیل خاموش می کنند؟

چشم هایی که هر روز تنگتر و تنگتر می شوند...

فکر می کنم مردم ایران چشم و دل تنگ شده اند. اگر هم به قدر کافی داشته باشند, باز هم به دنبال بیشتر و بیشتر ذخیره کردنند.. شاید این جریان از قحطی های زمان جنگ و یا حتی قبل تر از آن شروع شد. عمر من به کوپن ها و صف های مسجد محلمان برای شیر و پنیر و روغن قد می دهد. آن روزها که باید اگر جنس در مغازه بود, بیشتر و بیشتر می خریدیم شاید که دیگر فردا خبری از صبحانه نبود.

بعد هم که جنگ تمام شد انگار این عادت هشت ساله ماند. بعد انگار همه یادشان رفت که کشور ثروتمندی دارند, که اگر وضعشان هم خوب هست یا نیست , نباید چشم و دل تنگ باشند. گداپروری هم که باب بوده و هست. تا جایی که من می دانم خیره ها هم کم و کم تر شد و صندوقهای قرض الحسنه که نباید بهره می داشتند و به نیازمندان وام می دادند بهره دار شدند و مخصوص اعضا.
سالهای اول جشن های نیکوکاری قبل از عید و ماه مهر را مقایسه کنید با این سالها. مردم حق هم دارند که البته به دولت اطمینان نکنند, اما چشم و دل سیری مگر همه اش پای دولت است؟

این قضیه بنزین و صف ها و آن عکس خوشحال مرد با دو لیتر بنزین نبود که اینها را به یادم آورد. مدتهاست به این قضیه فکر می کنم که این چشم و دل تنگی از کجا و کی شروع شد. شاید هم وقتی برایم نمود بیشتری پیدا کرد که دیدم اینجا چه راحت مردم وسایلشان را که دیگر استفاده نمی کنند و لزوما کهنه هم نیستند چه راحت جلوی در خانه ها می گذارنند و رویش می نویسند " مجانی". یا در این حراجی ها آخر هفته ها در گاراژ و حیاط خانه چه راحت وسایلشان را با نازل ترین قیمت به بقیه می دهند یا چه قدر امور خیریه رواج دارد.

درست است که نباید مردم ثروتمند ترین کشور دنیا را با ایران مقایسه کرد, اما در ایران هم متمول کم نداریم. اما کجا و کی ما در خیابانهای ثروتمند نشینمان دیدیم که وسایلشان را مجانی بگذارند بیرون خانه؟
البته یادمان نرود که همیشه همه نمی آیند خیراتشان را با صدای بلند اعلام نمی کنند. متمول نیکوکار هم مسلما کم نداریم. منظورم این فرهنگ بخشش و چشم و دل سیری است.

فکر می کنم چشم مردم گرسنه است. گرسنه شده است. برای همه چیز. از کیف و کفش و لباس گرفته تا برنج و مرغ و بنزین. به هر قیمتی باید کمترین قیمت را خرید و انباشته کرد. لزوما هم چیزهایی که خرید یا انبار می شوند به کاری نمی آیند. اما ظاهرا باید خرید و فقط هم برای خود نگه داشت.

بحث علت ها را اگر بخواهیم شروع کنیم هم به آخر نمی رسیم. از همان قحطی های جنگ بگیر تا عدم اطمینان به دولت و بعد هم چشم و هم چشمی های رایج و ....

اما به نظر من هیچ کدام از اینها دلیل نمی شود که اینقدر حریص بود و چشم و دل تنگ. شاید هم من اشتباه می کنم و خیلی دارم از بیرون به جریان نگاه می کنم. به سبک رادیو فردا, "شما چه فکر می کنید؟".

لوا زند

از عشق که می گی... دیوونم می کنی...

چاوز و صدام

این حماقت نیست، لجاجت است

نخیر، مثل این که این محمدآقای قوچانی پاک یک چیزیش می شود. بعد آن گلکاری امیرابراهیمی، اصلا نمی توانم بفهمم چرا این یادداشت آقای بهنود را در روزنامه چاپ کرده. البته مطلب فی نفسه و در یک حالت ایده آل چندان مشکلی ندارد و یادداشتی ست متوسط (برعکس بیشتر یادداشت های بهنود که قوی اند و جذاب) اما... امان از این اما...

اما شما وقتی در ایران و ج.ا.ا. داری روزنامه درمی آوری که هر روز عده ای با ذره بین دنبال چیزی بودارند، جایی که بخاطر یک "namana?" چند استان به آشوب کشیده می شود و جایی که برادر حسین دنبال فرصتی ست که درازت کند، دست کم به حرمت ده ها نفری که با هزار امید و علاقه هم میهن اند و نانشان هم به نامه ای آجر می شود، نباید اینطور چیزی را چاپ کنی:

چنان که گفته‌اند بچه‌هاي ايرلندي را قرار بود مادر به سيرک ببرد، از ساعتي قبل دم در لباس پوشيده و مرتب آماده بودند و هي مادر را صدا مي‌کردند. تا بالاخره پسر بزرگ به درون رفت و پرسيد مادر منتظر پدر هستي. مادر همان طور که با عجله آماده مي‌شد گفت نه عزيزم اگر قرار بود...، شما سه تا را هم نداشتم.

حالا حکايت ملت ايران است که اگر قرار بود منتظر بماند تا همه آن شعارهايي عملي شود که صد و چند سال پيش، بعد امضاي فرمان مشروطيت، جشن آن برپا شد، بايد هنوز در همان احوال مانده باشد، سوار بر درشکه در خيابان‌هاي گل‌آلود و در همان حال در تکيه دولت به عزاداري مشغول.

بفهم آقاجان! دست کم تویی که وسط میدان پراگماتیسم ایستاده ای بفهم.

یادت نرود، اینجا جایی ست که آتش گرفته را با بیل خاموش می کنند ها!

 
 

منو اصلی

خانه
بايگانی
براده‌ها
درباره نويسنده
دبش
لينک دبش
تماس
 
 

تشکر


Syndicate this site
طراحی توسط: ايرانيانت
Movable Type 3.35