بايگانی May 2007

اژدها و افشاگری

بهمن هدایتی به مناسبت دوم خرداد یادداشت خوبی نوشته که متاسفانه دیر دیدم، اما همچنان خواندنی ست. به خصوص اینجایش:

روشی که امروز برای ایجاد امواج و اکثریت های صوری وجود دارد و بکار می رود، "پوپولیسم" است ،‌پوپولیسم ،‌ " شبه ملی گرایی"  است،  در غیاب الیگارشی و ملی گرایی متولد می شود، خوراک پوپولیسم ، "افشاگری" و "وعده"  است،‌ اژدهایی  است که هرروز "افشاگری "می طلبد و "وعده" ... انصافا دکتر محمود احمدی نژاد به ماهرانه ترین شکل،‌ این کار را انجام داده است،‌ اما پوپولیسم در نهایت با بحران کمبود "قربانی-وعده-افشاگری" مواجه می شود و نقطه فرود پوپولیسم...می تواند شروع و شدت موج عظیم یک واگرایی در جامعه باشد،‌چون اعتماد و تکیه مردم به "حکومت"( به عنوان نهادی که مسئولیت قوام و دوام جامعه را برعهده دارد) کم می شود و ...

كدهاي جديد

دوستان عزيزي كه از لينك‌هاي آي طنز در وبلاگ خودشان استفاده مي‌كنند لطفا كدهاي جديد را از ستون سمت راست در آي‌طنز، به‌جاي كدهاي قديمي قرار بدهند تا سيستم‌شان اصلاح شود. (متاسفانه به علت تغيير آدرس سرور آي طنز مجبور به اين تغيير شديم)

دوستاني هم كه در جريان نيستند بدانند كه با كپي كردن اين كدها در هر قسمت از وبلاگ يا سايت‌شان مي‌توانند لينك‌هاي آي طنز را به طور مستقيم و بدون هيچ نشانه اضافي داشته‌باشند. خدا پدر صلوات فرست رو بيامرزه!

فيس آف!

عمران صلاحي خدابيامرز مي‌گفت طنزنويس به عيب مي‌خنده نه به نقص. عيب هم اون چيزيه كه اكتسابيه در مقابل نقص كه خداداديه. مثلا "تظاهر" يه عيبه در حالي كه "زشترويي" يه نقصه. مثلا من اگه دروغ بگم يه طنزنويس حق داره اين كار رو مسخره كنه ولي اگه چشماي من ريز يا دهنم گشاد باشه طنزنويس حق نداره اينا رو مسخره كنه و اين خصوصيات به كسي مربوط نيست.

اين مساله هم كه خانم ژيلا بني يعقوب چه شكلي داره قطعا در زمره همون چيزهاييست كه به كسي مربوط نيست. ‍بني يعقوي ورسيون 1ولي به نظر شما با ديدن اين دو تا عكس كه هردو در سايت گويانيوز و از طرف خود خانم بني يعقوب قرار داده بني يعقوب ورسيون 2شده، من حق دارم دست كم از اون عزيزي كه با اين مهارت خانم بني يعقوب رو در ورسيون2 ظاهر كرده، خواهش كنم بياد سري هم به اين قد و قامت ناساز و رخسار ناهموار ما بكشه يا نه؟ (البته به شرطي كه قبلش جناب  بهمن امويي (آقاي خانم بني يعقوب) رو به چيزي تو مايه‌هاي بهرام رادان تبديل كنه كه مطمئن بشم نمونه كار قبلي‌ش اتفاقي نبوده!)

 

سی سالگی

از بچه گی عادتم این بود که بزرگترها را خیلی بزرگتر می دیدم. یادمه کلاس اول که بودم، سومی ها برایم دانش آموزانی بودند که خیلی سرشان می شد و حتی می توانستند بجای مداد با خودکار بنویسند. کلاس سوم که رفتم، پنجمی ها با آن "امتحان نهایی" دهان پرکنشان خیلی برایم بزرگ بودند. بعد سوم راهنمایی ها که حتی دوست دختر هم بعضی هایشان داشتند! بعد دبیرستانی ها و به خصوص چهارمی ها که واقعا به چشمم مردهای کاملی می آمدند.

دانشجوها را که دیگه نپرسید؛ نه من که جامعه هم فکر می کرد آدمهای عاقل و بالغی اند. به همه این دوران رسیدم و آن چیزهایی که منتظرش بودم را نه شدم و نه دیدم. بعد همین طور پیش آمد ازدواج، فوق لیسانس، بچه و البته سربازی! هیچکدام باعث حلول آن مردیّت اساطیری(!) در من نشد. همیشه فکر می کردم بچه ای هستم که دارم خواب این چیزهای گنده-گنده را می بینم و منتظر بودم تا در مرحله بعدی یک مرد گنده شوم؛ آدمی مثل پدرم.

آخرین قله سی سالگی بود. دیروز، چهارم خرداد، سی ساله هم شدم؛ ولی به قول شاعر کدام قله؟ کدام اوج؟

شاید هم به خاطر اینکه جمعه ها تعطیله. اشکالی نداره، از امروز شروع می کنم...! 

اطلاعيه

بعضي از رفقاي صاحب سايت و روزنامه، از من براي جلب خبرنگار همكار (منظور از جلب خبرنگار ، فعلا معناي خوبشه، معناي بدش نيازي به من نداره!) مشورت مي‌خواهند و من هم دوستان را به آنها لينك مي كنم. ايندفعه گفتم شايد بد نباشد از دبش براي اين‌كار كمك بگيرم تا يك كمي دُز رفيق‌بازي كار را پايين بياورم.

پس اي دوستان ديده و ناديده، به چند نفر با مشخصات زير نياز است:

  • خبرنگار تمام‌وقت، ترجيحا با سابقه كار خبري تحليلي در حوزه سياست و اجتماع: يك نفر
  • خبرنگار-تحليلگر نيمه‌وقت (9 تا 15يا 15 تا 21 ترجيحا صبح‌كار): دو نفر
  • مترجم انگليسي (ترجيحا آشنا با فرانسه) با سابقه كار مطبوعاتي، نيمه وقت يا تمام وقت: يك نفر
  • يادداشت نويس و تحليلگر در زمينه‌هاي سياسي، اجتماعي، فرهنگي و هنري پاره وقت (الزاما نيازي به حضور فيزيكي نيست): سه نفر

اگر مايل به همكاري با اين مجموعه هستيد، در اين زمينه لطفا با من بااي‌ميلم به آدرس m آندرلاين farjami در ياهو دات كام تماس بگيريد.

تكواندو!

tekvando.jpg

 

- ها... دَمَم گرم... عجب ضربه‌اي لاي پاهاي بيمه ايران زدم... هيچم خطا نبود...

روح، عبود، قالیباف...

یکی از بچه های همکار سرویس اندیشه شرق - که مدتی هم در همین دبش می نوشت- یک سری جک هایی را با لهجه عربی و باشخصیت ثابتی به نام "عبود" تعریف می کرد که کلی طرفدار پروپا قرص داشت، از جمله من.

یکی از ماجراهای مشهور که شاید ورژنی از آن را شنیده باشید این بود:

یک روز عبود داشت با زیرپوش کنار کارون قدم می زد. کمیته ایه دیدش و گفت: اوهوی! این چه وضعیه؟

عبود گفت: مگه چمه کاک؟

کمیته ای: چت نیست؟ چرا با زیر پیرهنی اومدی تو انظار؟

عبود: اومدم که اومدم. اصلا تو به روح اعتقاد داری؟

کمیته ای: چرا چرند میگی؟ میگم این وضعیت اسلامی نیست. برو لباس درست و حسابی بپوش.

عبود: اولندش که ئی خیلی هم درسته، ثانیا تو بگو به روح اعتقاد داری؟

کمیته ای: مسخره بازی راه بندازی، می برمت آب خنک بخوری ها! مرتیکه این چه ربطی به روح داره؟

عبود: تو یک کلام بگو به روح اعتقاد داری تا ربطش بگم.

کمیته ای: خب معلومه که به روح اعتقاد دارم. حالا بگو چرا نمی ری لباس درست و حسابی تنت کنی؟

عبود: ریدم به ئو روحت! گرمه!!

این ماجرای عبود، بین ما به صورت یک ضرب المثل درآمده بود و در مورد کسانی به کار می رفت که نمی خواستند یک دلیل واضح و برهان قاطع را ببینند و به هر علتی، برای پیچاندن یک مساله واضح و استنتاج یک نتیجه غلط، روی یک سری دلایل عجیب مانور می دادند. مثلا در چنین مواردی زیر لب می گفتیم جای عبود خالی یا تو به روح اعتقاد داری؟...

بعد از خواندن دلایل محمد جواد روح مبنی بر اینکه احمدی نژاد خیلی از قالیباف بهتر است و در نتیجه اصلاح طلب ها حتی به قیمت شهردار شدن کسی مثل بیادی باید جلوی شهردارشدن قالیباف را بگیرند؛ ماندم که به این جناب تئوریسین-خبرنگار مشارکتی چه بگویم و نظرات مشعشع اش را چطور و با چه برهانی نقد کنم. فقط ناخودآگاه با خودم گفتم جای عبود خالی!

 
 

منو اصلی

خانه
بايگانی
براده‌ها
درباره نويسنده
دبش
لينک دبش
تماس
 
 

تشکر


Syndicate this site
طراحی توسط: ايرانيانت
Movable Type 3.35