![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
... تو آمریکا هم به عنوان یک هنر بهش نگاه میکنن و خیلی هم بهت احترام میزارن. چون رقص رو توی هنرهای هفتگانه، جلوتر از سینما و تاتر میدونن. اگر یه هنرپیشه خوب بتونه برقصه میتونه خوب بدنشو کنترل کنه و حرکاتشو روی سن بهتر انجام بده. الان تو رادیو مشکله که بخوام براتون نشون بدم. اما توی آمریکا هنرپیشههایی موفقترند که بهتر میتونن برقصن. مثل شرلی مکلین و جولی اندروز.
از مصاحبه رادیو زمانه با محمد خردادیان
ما مشهدیم. هوا خوب، خانواده جمع، دید و بازدید برقرار، سهراب شنگول. تا جمعه هم اینجا هستیم.
و اما سوغاتی. اول این عکس که از کوچه مامان جان اینها گرفتم. تقدیم به خواننده های این وبلاگ، به خصوص دختران نوجوانی که احتیاج مبرم به گوسفند زنده با قصاب دارند.

و یک نکته دستوری:
در گویش مشهدی اصیل، بسیاری اوقات به جای افعال با ریشه "شدن" از افعال با ریشه "رفتن" استفاده می شود. مثلا نمی گوییم:
مریض شدم، قبول شدی؟، دیوانه شده...
بلکه می گوییم
مریض رفتُم، قبول رفتی؟، دیوَنه رفته...
* راستی دیروز بهم پیشنهاد شد که بشوم رییس یک واحد دانشگاه در شرف تاسیس در یک شهر کوچک. فکرش را بکنید، استاد فرجامی... چه شود!
نمی دونم تا به حال کسی از بیمارستان بلاگیده؟ اونم وقتی رفته همراه بیمار باشه؟
خب یکی از مزایای تکنولوژی و لپ تاپ و اینترنت بیسیم همینه دیگه. (یاد استاد بهنود باشه که سال آینده خواست برای سالنامه شرق یا اعتماد، یادداشت بنویسه و ملت رو با مظاهر تکنولوژی آشنا کنه، اینم بیاره؛ باشد که بیشتر کف کنند این جماعت!)
پدر و مادر پریسا هردو خیلی وقت است که سرطان دارند، این را می آوریم بیمارستان، آن را می بریم شیمی درمانی، این را می بریم برق، آن را بستری می کنیم... وضعیتی ست! وضعیت درمانی و به خصوص وجدان کاری و انسانی پزشک ها هم که ماشاالله...!
دیروز پریسا مادرش را برده بود شیمی درمانی، دیشب من پیش پدرش بودم. گاهی اوقات خوب است اینجور تنهایی ها. حتی اگه مثل من تمام وقت به وبگردی و مجله خوانی بگذره و باز هم تامل و تفکر مفقود باشه. عبرت آموزی و اخذ نتایج عرفانی و زاهدانه در مورد بی وفایی دنیا هم پیشکش (اصولا به اینها اعتقادی ندارم)
تنهایی یعنی آرامش.
بعد از ماه ها شنیدن و خواندن موافقان و مخالفان آبگیری سد سیوند، قاطعانه اعلام می کنم که با آبگیری این سد موافقم. آب دریاچه پشت این سد به هیچ وجه به آرامگاه کوروش نمی رسد و به نظر نمی آید در آن منطقه خشک، باعث بالا رفتن رطوبت هوا به میزان قابل توجهی شود. این احتمال که ممکن است زمین هایی که زیر آب می روند دربردارنده آثار تاریخی باشند، فدای سر هزاران کشاورزی که بی آبی به نان شب محتاجشان کرده.
حالا نیست که هزاران هکتاری که مطمئنیم آثار باستانی دارند را شخم زده ایم...!
در این باره مقاله عالی محمد قائد را از دست ندهید. بار هم اشکالی بود در خدمتم.
كساني در خيال سرزمين گمشدهاي به نام آتلانتيس بودهاند كه در آثار افلاطون ذكر آن رفته است. بعيد است در آبهاي تاريك ته درياها چنين جزيرهاي باشد، اما گنجهايي واقعي چرا: ساختمانهايي كه زير آب رفت، خروارها طلاي قاره جديد كه سنگينياش سفينه را در هم شكست، و البته كشتي مشهوري مانند تايتانيك. آن يافتهها هم بخشي از دانش بشر و هم كسبي است پرسود براي كاشفان.
ايرانيان هم، گرچه به دريانوردي شهرت ندارند، ظاهراً قرار است به دارندگان خزاين مغروق بپيوندند. بر سر سدي در سيوند دعواست و هشدار ميدهند مناطق آثار باستاني زير آب خواهد رفت. مخالفان سد ميگويند درياچه پشت آن به آرامگاه كورش صدمه ميزند. حتي عكسهايي با مهارت مونتاژ كردهاند كه آرامگاه را وسط درياچه نشان ميدهد. مدافعان ميگويند حد حريم نهايي درياچه كيلومترها با پاسارگاد فاصله دارد، تراز نهايي آب پائينتر از سطح آرامگاه است و ميتوان آن را پائينتر هم نگه داشت. مخالفان عقيده دارند رطوبت به آن آثار صدمه ميزند. مدافعان ميگويند احتمال اينكه اقليمي خشك به اندازه ساحل دريا مرطوب شود نزديك به صفر است و ميافزايند در ساحل درياها هم بناي تاريخي هست.
در اين مواجهه، صداي مردم هرچه رساتر شنيده ميشود و فكر تعلقداشتن سرزمين به هيئت حاكمه به تاريخ ميپيـوندد. با ديد نوين، مديركل و وزير و وكيل همان اندازه در سرزمين سهم دارند كه ساير شهروندان، و فرموده مقامها وحي ِ مـُنزل نيست، نظر كارمنداني است كه حقوقي ميگيرند تا كاري انجام دهند، گاه اشتباهاتي مرتكب ميشوند و پي كارشان ميروند. پسر ناصرالدين شاه در مقام حاكم اصفهان وقتي به فسق و فجور متهم ميشد روي نقاشيهاي عالي قاپو گچ ميماليد. امروز ديگر نميتوان بناها را ارث پدري دانست ـــــ دستكم نه با آن درجه از وقاحت.
پشت اين مواجهه هم مانند بسياري موارد ديگر، رويارويي دلبستگي به فرهنگ باستاني و تمايل به دستكم گرفتن خرتوپرت آتشپرستها ديده ميشود. ظاهراً سازندگان سد بسيار احتياط مي كنند برچسب نياكانستيزي به آنها نخورد زيرا گران تمام خواهد شد. نام شركتهاي مجري طرح را هم، به دلايلي قابل حدس، پنهان ميكنند تا مخالفتها تقويت نشود. درهرحال، هر دو طرف در يك تلقي شريكند: نياكان هم حقي دارند. اگر جايي پر رفتوآمد مانند ميدان تجريش را نميتوان به شكلي نوين كه اسباب رفاه خلق شود بازسازي كرد زيرا كساني مدعياند وقف است و وقف مقدس است، مشهد مرغاب هم براي خودش نوعي وقف است و نبايد گذاشت قبر آدمي سرشناس تالاب شود.
قضاوت روح نياكان هرچه باشد، نيازهاي نسل امروز و آينده را هم بايد به حساب آورد. در ارسنجان فارس، كشاورزان شورابه، كه اسم آن بيانگر محنت است، شعار دادهاند: «آبگيري سد سيوند حق مسلم ماست.» بعيد است خود كورش هخامنشي كه به حقگزاري شهرت دارد ميتوانست به چنين استغاثهاي، هرچند تـلقينشده از سوي مقامهاي وزارت نيرو و ديگران، مطلقاً بياعتنا بماند.
اگر همت و اسباب فراهم باشد، در همين ري ميتوان بقاياي شهرها از زير خاك بيرون كشيد. سد و رطوبتي در كار نيست و موضع هواداران ميراث نياكان تقويت خواهد شد. اما بايد برنامه اي دستكم سيچهل ساله ريخت كه با رفتن وزير و آمدن مديركل به هم نخورد. بسيار خوب است كه با صداي غرٌا نداي دفاع از فرهنگ نياكان در دهيم، در همان حال كه خودمان بهتر ميدانيم چند مـَرده حلاجيم.
برنامهها البته همه سيچهلسالهاند و كمتر كسي ترديد دارد كه سرانجام روزي بايد اجرا شوند. مقامي در سازمان آب فارس، در دفاع از سد مورد بحث، برگ رو كرده است: ساختن سد را مشاوران آمريكايي در سال 1351 برنامهريزي كردند. اما در خود موطن استكبار جهاني معمولاً بيش از يك نظر وجود دارد و عمل نهايي برآيند منافع سرمايهگذاران، طرح مهندسان، نظر حافظان ميراث فرهنگي و خواست اهل محل است. در ايالت نيويورك كساني ميخواهند مكاني كه سالها ميدان سرشاخشدن سواركاران جسور و گاوهاي خشمگين بوده تبديل به مجتمع مسكوني شود و فغان برخاسته است كه مبادا بخشي از ميراث ملي را نابود كنند. لقبي كه آنها هم به مجتمعسازان ميدهند آشناست: سودجويان.
سودجويان در مصر و در چين هم براي آباداني مملكت سدهايي ساختند كه آثار باستاني را به خطر انداخت اما كوشيدند آنچه را وجود دارد به جايي ديگر منتقـل كنند يا به طريقي در امان بدارند. نميتوان نيمي از مملكت را موقوفه مردگان و نيم ديگر را موزه روباز اعلام كرد و به مردم گفت منتظر گردشگراني بنشينند كه خواهند آمد. با اين رشد جمعيت و كمآبي فزاينده جهاني، خلايق بايد كار كنند و نان بخورند. به فرض محال كه اين سد خشك بماند، نتيجه فقط مهاجرت هرچه بيشتر كشاورزان خواهد بود و انديشهورزان بايد بخشي از مجال ستايش نياكان را صرف نگراني براي رشد جرم و جنايت در ازدحام شهرها كنند. روح نياكان حتماً راضي به چنين عقوبتي براي فرزندان نيست.
در موردي ديگر، جاي ترديد است همه مخالفان كشيدن راهآهن از كنار نقش رستم به آن محل رفته باشند تا از نزديك و تا حد امكان حساب كنند نصب ريل در پهنه دشت، البته بدون ديناميت و انفجار، تا چه حد ممكن است به كندهكاري پيشاني كوه صدمه بزند. احتمال دارد حجـّاريهاي باشكوه و آتشكدهاي كه با جاده اصلي فاصله دارد بيشتر به چشم بيايـد و دوستداراني تازه بيابـد. خشم و خروشها تا حدي القايي و نتيجه احساس تهديدي دائمي نسبت به فرهنگ ملي است. هر طرحي را كه اسم آثار تاريخي در كنار آن بيايد فقط كلكي جديد براي انهدام ميدانند، حتي اگر چند فرسخ فاصله باشد و كارشناسان آمريكايي تأييد كرده باشند.
آلاينده هوا فقط اكسيد كربن نيست. بدبيني معلق در فضا چنان جوّ جامعه را مسموم كرده است كه بحث احتمال و امكان و بخل و توطئه و ارتفاعسنج و عكس ماهوارهاي و مقاطعه نانوآبدار لاجرم روي يك نتيجه فرود ميآيد: «نميخواهند باشد.» متهمان انكار نميكنند كه اهميت نميدهند. درباره آئينهاي ملي طوري بيرودربايستي حرف ميزنند كه گويي ايرانيها همان موالي ِ فلكزده پريروزياند. در تبريز وقتي ميخواهند مصلا را توسعه بدهند بناهاي تاريخي اطراف را هيچ ميانگارند.
هيچانگاشتن گذشته ديگران منحصر به ايران و اكنون نيست. اعراب هر جا غالب شدند ـــــ در هند، قسطنطنيه، اورشليم ـــــ از بناهاي ديگران بهعنوان مكان يا مصالح ساختمانهاي جديد استفاده كردند. فرضشان اين بود كه كار مغلوبان تمام است و كمر راست نخواهند كرد. نبردهاي خونين امروزي براي پسگرفتن پرستشگاههاي مصادرهشده نتيجه همان فرض است.
كمترين كاري كه در پاسارگاد ميتوان انجام داد نجات بخشهاي پيدا و موجود است، نه فقط حسرت براي آنچه ممكن بود به دست آمده باشد. مردم ايران براي افراط در اين اعتقاد كه نقطه پرگار تمدن بودهاند نياز به مدارك جديد ندارند. اگر آرامگاه كورش كبير واقعاً در خطر است حتماً بايد آن را به جايي ديگر منتقـل كرد. چهل سال از طراحي سد و چهارده سال از آغاز ساختن آن ميگذرد. شايد دههها به اعتراض سپري گردد و از اقدام واقعي خبري نباشد. نياكان ما اگر چنين سلانهسلانه كار ميكردند هرگز صاحب مقبره سنگي در دل كوه نميشدند.
در شرايطي كه يورش فرهنگ روستا بر شهرهاي ايران سنگيني ميكند، ممانعت از آبگيري اين سد در حكم فشاري از سوي فرهنگ شهر بر روستاست و كشاورزان محل را متقاعد خواهند كرد كه منافع آنها قرباني سليقه عدهاي شهري شده است. معترضان بخت پيروزي ندارند زيرا پيروزي آنها يعني بولدوزر انداختن در سد، اما همين قدر كه صداي مردم و صداي فرهنگ ايراني واضحتر شنيده شود دستاورد بزرگي است.
پس از گذشت تقريباً سه دهه، ميتوان براي دههزارمين بار پرسيد: حاصل آن همه مغزشويي و پاكسازي كتابهاي درسي قرار بود همين باشد؟ در برنامه آموزش رسمي، از كودكستان تا فوقپرُفسوري، كوچكترين حرفي از ايران باستان نيست. يوزف گوبلز، وزير تبليغات نازيها، در سال 1933 اعلام كرد: «سال 1789 بدين وسيله از تاريخ حذف ميشود.» مفهوم نياكان هم قرار بود به ضرب بخشنامه از ذهن و زبان ايراني پاك شود و همه قبـول كنند كه به بركت هجوم صحرانشينان به تيسفون از زير بوته در آمدند. دو ماجراي سد و فيلم كذايي اخير را كه كنار هم بگذاريم، رژيم پهلوي به خواب هم نميديد ملت در دفاع از نياكان (فرضي يا واقعي) خويش چنين رعدآسا بغرّد. آن هم داستان مرتبطي است اما نگارنده، با قدري اكراه، منتظر ديدن فيلم ميماند.
مقامهايي كه اين همه اعتراض به سدي در گوشهاي از مملكت را سياسي و بنابراين بيربط ميدانند ظاهراً در درك اين نكته مشكل دارند كه علاوه بر دانشگاه و مطبوعات و موسيقي و كتاب و فيلم و اينترنت و كاريكاتور، كشورداري هم امري سياسي است.
به نقل از روزآنلاین
به نظر شما جالب نیست که از بین ده ها نامه و اس ام اسی که در این دو سه روز به دست من رسیده، حتی توی یکی هم اسم من نیست؟ یعنی به عبارت بهتر حتی یکی از این پیغام ها هم برای من نوشته نشده! نمی دانید چقدر چشم انتظار همچین اس ام اسی یا ایمیلی هستم:
salam mahmood. eydet mobarak
همین! در عوض پیام هایی که می گیرم پر از کلمات و جملات مودبانه و قلمبه ای هستند که برای خود و خانواده افرادی به اسم "دوست عزیز"، "سرور گرامی"، "استاد...." و از این قبیل، آرزومند چیزهای خوب خوب هستند، فقط نمی دانم چرا اشتباهی به دست من می رسند!
از این که برای تبریک سال نو، از این ایمیل های کتره ای، با ضمیمه عکس های مکش-مرگ-مای چند مگی به این حقیر نمی فرستید، واقعا ممنونم. سال نو همگی مبارک!

مهمترين گزارش تصويريهاي خبرگزاري كار ايران!
من که این روزها به جای سیصدبازی، نشسته ام ماستم رو می خورم و به قله های رفیع علم و افتخار و طنز فکر می کنم؛ اما خداوکیلی می شه از این طنز باحالی که در این دو تا نقد حرفه ای وجود داره گذشت کرد؟
«۳۰۰»، نسخهی کارتونمانندی از یک روز سخت در سواحل یونان است که ۳۰۰ اسپارتی در برابر تعداد خیلی بیشتری از سپاه پارس مقاومت کردند. اما این فیلم در نشان دادن برتری اسپارتیها ناتوان است. «۳۰۰» در نهایت تأسف، هیچ چیز تازهای نمیگوید. این فیلم تنها یک سری تصاویر اغراقآمیز با IQی زیر ۲۰ هست. در این فیلم میبینیم که فرهنگ اسپارتها به خاطر یک چیز برتر است: اختراع ماشین بدنسازی. شما هرگز این همه هیکل عضلانی را یکجا نمیبینید، مگر در انبار بادوایزر [بادوایزر یک مارک آبجو هست.] بنابراین ما با تاریخ طرف نیستیم، بلکه با یک مرداب تبآلود و مرطوب از تخیل طرف هستیم که به کتاب کامیک اصلی خیانت میکند.
-استیون هانتر، واشنگتن پست
فیلم «۳۰۰» به همان اندازهی «اپوکالیپتو» خشن و دو برابر آن احمقانه است … ایرانیها که ظاهرن در استفاده از زیورآلات مهارت دارند، تعدادشان خیلی بیشتر است و شامل نینجا، درویش، فیل، کرگردن، و یک کچل تنومند عصبانی هستند. ولی معلوم است که اسپارتیها به باشگاههای بدنسازی بهتر و دستگاههای الکترولیز دسترسی دارند [بدن سربازان اسپارتی هیچ مو ندارد، گویی همگی الکترولیز کردهاند.] آنها همچنین به ارزشهایی مثل شجاعت و آزادی اعتقاد دارند و اگرچه آدم کشتن را خیلی دوست دارند، آدمهای خوب داستان هستند. شایان ذکر است که اسپارتیها و دوستان یونانیشان سفید هستند؛ بر خلاف دشمن که پوستی سیاه و تیره دارد.
-ای او اسکات، نیویورک تایمز
گزیده نقدها رو از پسر فهمیده کش رفتم.
از اين طرف دائم آه و ناله ميكنند كه عمر مفيد اسكناس در كشور ما نصف عمر متوسط اسكناس در جهان نيست و از آن طرف هر سال دم نوروز، بانكها را پر ميكنند از اسكناس نو. اين روزها تقريبا ميشود ادعا كه همه عابر بانكها به زور هم كه شده اسكناس نو به دست مردم ميدهند!
خيلي دوست دارم بدانم كي به بانك مركزي و دولت مجوز داده كه هر سال، ميلياردها تومان را خرج چاپ اسكناسهاي نو و از رده خارج كردن اسكناسهايي كنند كه هنوز قابل استفادهاند؟ كم ما مردم با فرهنگ غلط نگهداري از اسكناس، به خودمان ضرر ميرسانيم كه حالا دولت هم قاطي شده؟
هيچ دليلي براي نو كردن اسكناسها در اواخر سال نيست، مگر رسم عيدي دادن با پول نو، كه آن هم با اين اسكناسباران بيمزه و لوس ميشود.
يادش بخير آنموقعي كه بزرگترهاي فاميل، دم پدرم را ميديدند تا برايشان از بانك بستهاي پول نو بگيرد. يادش بخير آن زماني كه هر پول نوي، دليلي بر گرفتن عيدي بود...
حالا زياد رمانتيك نشويم؛ منظورم از اين نوشته، بيشتر اعتراض به اين اسراف احمقانه و ضررهاي مادي هنگفتش بود والا چي از عيد مانده و به مفهوم شيرين قديمش است كه عيدي باشد!
اين كه ميفرماد دود از كنده بلند ميشود، لابد يك چيزي ميدانسته. نمونه همين سلمان خان جريري، اول بلاگر كل وبلاگستان كه سر ماجراي فيلم 300 (فيلمي كه لشكريان خشايارشا را مشتي وحشي نشان داده) و بمب گوگلياي كه رفقا مي خواهند برايش بسازند، خيلي خوب، خيلي مودبانه، خيلي منطقي و خيلي خيليهاي ديگر، شيلنگ برداشته به كل ماجرا. مطلبش را از وبلاگ خودش بخوانيد.
راستش من هم ميخواستم براي راپورت اين هفتهام كه به اين ماجرا پرداختهام، كنايهاي بزنم و بگويم "بالام جان! حالا درست كه هاليووديها پيازداغ همه چيز را زياد ميكنند، ولي خوبه خودتان ميگوييد لشكر خشايار كه به يونان حمله كرده بوده..." ولي ياد ماجراي ملكه شهرنوش و آن بلايايي كه سرم آمد افتادم و صلوات فرستادم!
حالا اين تيكه سلمان را ببينيد كه الحق تركمون زده به كل ماجرا و طنز نابي دارد كه تحسين برانگيز است:
بياييد يک مساله را کاملا روشن ببينيم. مشکل ما با فيلم 300، نشان دادن چهره ای نادرست از نژاد ايرانی و خشايارشا و سربازانش نيست. اگر فيلم ديگری همين امروز به جای "چهره ای نادرست" از خشايارشا و سپاهش، "چهره ای درست" از نادرشاه و سپاهش و قتل عام و کشتار هزاران نفر در کشورگشايی اش به هند و غارت منابع و به غنيمت گرفتن تخت طاووس و کوه نور و دريای نور نشان می داد، با ديدن آن همه خشونت از پادشاهی ايرانی، به همين اندازه از لحاظ تبار و نژاد دچار سرخوردگی می شديم. مشکل امروز ما با 300، مشکل حقيقت نيست ...
حالا وسط اين هير و وير، چرا ميآيند عدهاي از زنان كه تجمع آرامي را برگزار كردهاند را كمپلت دستگير ميكنند، لابد يك حكمتي دارد كه عقل ناقص آدمهايي مثل من از درك آن عاجز است. به خصوص اينكه گويا تجمع به سمت شعارهاي سياسي هم نرفتهبوده...
آي من حال ميكنم با بعضي از اين نوشتههاي پارسا صائبي. بخوانيد ببينيد چه چيز خوبي نوشته در مورد گيس و گيسكشي حنايي و آشوري!
من خودم شايد از اولين كساني بودم كه اين دعوا را چند ساعت بعد از انتشار يادداشت پرمتلك حنايي بو كشيدهبودم، اما نوشته پارسا چيز ديگريست. به خصوص اين قسمتهايش:
... من وبلاگنويس نادان و بىمايه با همين دوتا کتابى که نصفه نيمه خواندهام دارم فکر مىکنم، اينها اگر فيلسوفى جهانى بودند چه مىشدند و چه آتشى مىسوزاندند؟ ماى وبلاگنويس بىسواد و بىخواننده و بىهوادار چنين چارستون بدنمان مىلرزد بابت آنچه که در وبلاگ درپيت خود مىنويسيم، اينها که عمرى در کسوت فلسفهدان و زبانشناس و مترجم قاعدتاً بايد لغتشناس باشند و کلمه را بو بکشند و کلام و زبان را بفهمند، چرا چنين جسارتاً کودک و «کم»فهم هستند؟ باعث شرم و خجالت است.
... جداً نور را بتابانيم به قبر «شاه بابا» که خيلى درست گفت که ما هماهنگ هستيم! مساله مساله آشورى و حنايى نيست. کمى که نگاه کنيم مىبينيم مسالههاى ديگران هم کمابيش همين است. جداً اين تعميم متاسفانه و در عين شگفتى هميشه جواب داده: برايمان اين سوال هست و دوستان خارجنشين با مقايسه با ديگران خوب اين را مىدانند و ديدهاند که چرا ما ايرانيان چنين مغرور، لجباز، رقابتجو، ناسازگار و غريبه با تحمل و مدارا و در يک کلام کودک هستيم؟ آيا احمدىنژاد از خودمان نيست؟ گيرم کاريکاتورىتر و اغراقآميزتر شده باشد.
هرکه هستيم و هر چقدر که مىدانيم و خواندهايم و ترجمه کردهايم و نوشتهايم و روشنگرى کردهايم و روشنفکرى ورزيدهايم، کارى نکنيم که کسانى چون بنده که کممايه و کمدان هستند، بهمان بديهيات را يادآورى کنند و اخلاق را يا دعوتمان کنند به عاقل و بالغ بودن! اين مدرکها و خواندنها و نوشتنها و ترجمه کردنها و تفسير و تبيين کردنها بالاخره بايد به يک دردى بخورند ديگر. نه؟