![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
مشهد هستم و هیچوقت به خاطر ندارم اینقدر هوای مشهد وسط بهمن ماه لطیف و بهاری بوده باشد. عاشورا هم قدمگاه بودیم مثل همیشه. با دوربین تازه ام سیصد چهارصد تا عکس گرفتم و تلافی یک ماه بی دوربینی را در آوردم. واقعا این لومیکس من -نسبت به قیمتش- محشره. (این هم یکی از عکسهایی که باهاش گرفتم. کپی رایت این آقا و علمش برای من محفوظ است. مفهمی که یره؟)

آی یک چند وقتیست به سرم زده بروم قدمگاه یا مشهد زندگی کنم. آی به سرم زده...

بدینوسیله اعلام می شود
صاحب عکس فوق
سید محسن فرجامی
در تاریخ 8/11/83
از منزل خارج گردیده
و تا کنون مراجعت ننموده است
از کسانی که از سرنوشت نامبرده اطلاعی دارند
خواهشمند است
با هیچ شماره ای تماس نگیرند
و خانواده ای را از نگرانی نرهانند
و به فاجعه
دچار نکنند
***
نامبرده
صاحب عکس فوق
پوستی تیره
قدی بلند
بینی کوفته ای
و دلی مهربان دارد
تقاضا می شود
در صورت مشاهده وی
لبخندش را پاسخ دهید
***
صاحب عکس فوق
ساعت 4 عصر مورخه مذکور
با هوشیاری کامل از منزل خارج
و در کوچه های زندگی
گم شده است
***
نامبره جسمش
و ما روحمان
دو سال است که متلاشی می شود
لطفا هر کس از سرنوشت ما اطلاعی در دست دارد
خبر را نزد خود نگه دارد
***
نامبره
با بچه ها
نامبرده
با من
نامبرده با سگها
مهربان بود
ده ملیون ریال مژدگانی نقدی
به کسی داده می شود
که به سگ ها
به بچه ها
و به من
هیچ خبری را نرساند
***
نامبرده
آه نامبرده
در مورخه فوق
زندگی ما را خاکستر کرد
از کسانی که
به هر نحوی
در مسیر باد و درخت هستند
خواهشمند است کنار بروند...
امروز يك عالمه كار دارم. از ساعت 6 صبح بيدار شدم و احتمالا تا 2 شب بايد سگدو بزنم.
فقط آمدم چند كلام در مورد اين مسايل اخيري كه يادداشت من درباره خاطرات شهرنوش پارسيپور در زمانه، بوجود آمده خيلي مختصر و تلگرافي بنويسم و برم:
1- بلوط و راننده ترن مشخصا خطاب به من دو نوشتهي نامهمانند در وبلاگهايشان منتشر كردهاند. هر دو را چندبار خواندم و جدا متاسف شدم. واقعا درباره اين همه سو تفاهم و مصادره به مطلوب كردن مطلبم نميدانم چه بگويم. دوستان يك پارادايمي دارند كه خيلي هم محترم است ولي همه چيز را در آن قالب ميريزند و بيانيه صادر مي كنند. يك طوري نوشتهبودند كه خودم هم داشت باورم ميشود من نوشته اي در محكوميت يك عمل بسيار طبيعي جنسي نوشتهام. ادبيات بعضيها هم بي شباهت به ادبيات برادر حسين نيست. گيريم كه او از فلان نظريه سياسي دفاع مي كند و اين از بهمان عمل جنسي. او در جواب اكبر گنجي مينوشت تو در فلان سال مادرت را كتك زدهاي و اين در جواب من از سرطان رحم مي نويسد! او دائم در جواب اصلاحطلبان دائم به حمايت هاي آمريكا و چمدان هاي دلار طعنه ميزد و اين در جواب مطلب من - كه در «وبلاگ شخصيام»- نوشتهام مينويسد:
«انشالله این دولت هلند همچنان پابرجا بماند و برای تبلیغ و آوردن دمکراسی در ایران به زمانه دارن برسد. ما که بخیل نیستیم. اما نمیدانم چرا دمکراسی نمیرسد...»
( ادبيات آشنايي نيست؟ متلكهاي صفحه 2 كيهان؟
حالا يكي هم نيست بگويد بابا همين شهرنوش خانم هم كه دارد توي زمانه خاطرات مي گويد ديگه!... بگذريم)
2- ماجراي كامنتهايي كه براي مطالب مربوط به اين ماجرا ميآيد هم عبرتآموز است:
I am really sorry for you not accepting the real fact she has talked about. I do not know her very well and I have never read any of her works but what I can see is that she is so brave or maybe mad to speak out the truth. I am so sorry for you. I am sorry for you. I am sorry for you.
اين يك نمونه از كامنتهايي است كه براي من آمده و تمام مطالبي كه مرتبط با اين است پرست از كامنتهايي كه پيامگذار يا خودش اعتراف مي كند كه مطالب را درست نخوانده و با خانم پارسي پور هم آشنا نيست و يا نحوه نظر دادنش داد مي زند كه اينطور است. مهم اين نيست كه چنين نظرهايي در تاييد من است يا مخالفت. مهم مردمياند كه اين سيستم تفكر و اعتراض را دارند. فكر ميكنيد آدمهايي كه سال 57 آمدند خيابان، سال 60 درگير شدند، دوم خرداد را بوجود آوردند، 18 تير به خيابان ريختند و احمدينژاد را انتخاب كردند؛ همان مردمي كه هميشه هم بعد از چند سال از كار خود پشيمان مي شوند، شاخ و دم دارند؟ فكر مي كنيد مجتهدي كه فقط بر اساس شنيده ها و اعتماد به "معتمدين" فتوا مي دهد از يك سياره ديگر آمدهاند؟
3- تاكيد مي كنم و تاكيد مي كنم و تاكيد مي كنم كه من حتي يك كلمه هم در مورد اين نظر شخصيام راجع به خانم پارسيپور در زمانه چيزي نگفتهام. من نظر شخصيام را در وبلاگ شخصيام نوشتهام. اين چه ربطي به زمانه بدبخت دارد كه هي لگدش ميزنيد؟ و چرا طوري اظهار نظر مي كنيد كه انگار من با سواستفاده از موقعيتم، يك رسانه را ابزار خودم كردهام؟!
4- اي دوستاني كه مثلا با تكه تكه كردن مطلب من و وارونه جلوه دادنش، مي خواهيد حرفهاي من را مسخرهتر و بيربط تر از ان چيزي كه هست نشان بدهيد! نوش جانتان ولي نگوييد كه "خودت هم همينكار را نازلي كردي"! انصاف هم خوب چيزي است. من كل آن بخش از مطلب نازلي را كه راجع به من بود كپي-پيست كردم و بدون حذف حتي يك كلمه (و فقط با نقطه چين كردن دو كلمه، كلا 5 حرف!) مطلب نازلي را نقل و تحليل كردم. آنوقت شما كلا چند سطر را ميبريد و ميبَريد و بعد هم وارونه مي دوزيد؟
5- حساسيت بالا خطرناك است. آنقدر كه حساسيت به سطح كلمات ميرسد. اينقدر كه فكر مي كنم اگر به يكي كه ميگويد "كدو تنبل جزو مركبات قطب جنوب است" عرض كنيم "كسشعر نگو" متهم مي شويم به آنكه زنها را بخاطر جنسيتشان از شاعرانگي نهي كردهايم!
6- ما البته هيچ پخي نيستيم كه بخواهيم شجاعت و شهامتمان را به رخ كسي بكشيم. زندان هم قابل به عرض نبودهايم. تازه به فرض هم كه از اين چيزها داشته باشيم، ربطي به بحث و استدلال ندارد. ولي خيلي دوست دارم حضراتي كه هي اين جور چيزها را در چشم ما فرو ميكنند و حتي از نقطهچين كردن يك كلمه دو حرفي در وبلاگ من هم نتايج عجيب و غريب ميگيرند؛ توي ايران بودند، با اسم خودشان مينوشتند، عكس و آدرس و شغلشان براي هر كس كه علاقهمند بود مشخص بود... آن وقت ببينم چند مرده يا چند زنه حلاجند!
چرا حال و حوصله نوشتن ندارم و چرا تکلیف این آی طنز لعنتی را روشن نمی کنم و چرا جواب اکثر تلفن هام را نمی دم و چرا اینقدر از اینکه یک دوست کاری کند که نتوانم تحلیلش کنم بهم می ریزم و چرا اینقدر چرا چرا می کنم؟

- حالا چرا ناراحت ميشي؟ خيله خب بابا... مذاكره مي كنيم!
آرت بوخوالد هم مرد.
بدینوسیله اعلام می شود، مامور کامنت گذاری در این وبلاگ، ملقب به رها، چند روز است که ناپدید شده است. از یابنده تقاضا می شود وی را در نزدیکترین صندوق پستی بیندازد. اجرکم عندها.

نفرت از ستاره ها
ماندگارترین حاصلِ
بردن شاعر به سربازی بود
می فهمید جناب سروان؟
سنگ قبر «حسن سه کله» هادی خرسندی را با کمی سانسور، بدون فیلتر از همین جا بخوانید.
یک سنگ ِمزار ِ دست دوم
قاچاق شده به لندن از قم
چون ساده و کم بهاش دیدم
از مارکت « پُرتِبِل*» خریدم (* Porteble Market شنبهبازار عتيقه و خنزرپنزر لندن.)
بعد از صد وبیست سال شاید
یکروز مرا به کار آید!
ای سنگ ِ نه قیمتی، نه آنتیک
از صاحب تازه بر تو تبریک
من قول دهم به تو از الآن
آیندهی تو بود درخشان
چون بر سر قبر من نشینی
جز آدم و دستهگل نبینی
...
گر روی تو اسم و رسم من نیست
ای سنگ، گلایه و سخن نیست
مسروقه ز قبر مردمی تو
البته که دست دومی تو!
( آنرا که خریده جنس دزدی
جز این چه سزا و دستمزدی؟)
القصه، مرا، دِرو، ز کِشته:
سنگی است که روی آن نوشته:
« آرامگه حسن سهکله
یکّه بزن سه تا محله»
ای سنگ ببین در این میانه
تو حسن تصادف زمانه
من نیز عجیب و حیرتآور
سر کردهام عمر ، با سه تا سر
در قسمت مخفی وجودم
من نیز حسن سه کله بودم
یک کله برای تو سری بود
که چاشنیاش دری وری بود
گه از پدر و گهی ز مادر
گهگاه ز خواهر و برادر
در مدرسه از مدیر و ناظم
آخوند محله شیخ کاظم
دانشکده از حکومت شاه
بعدش ز رژیم آیتالله
آنگه ز رئیس در اداره
جز خوردن آن نبود چاره
(این کله ز بس که توسری خورد
موهای سرم یکی یکی مرد!)
آن کلهی دومی که دارم
بگذاشته سخت در فشارم
با ژست نشسته روی گردن
کارش شده فیس و باد کردن
هر روزه بگویدم که هادی
اینقدر چرا تو بیسوادی
برخیز و بخوان کتابها را
فرهنگ معین و دهخدا را
از مارکس بخوان و از هدایت
وز سعدی و مثنوی حکایت
گه جوجهی برتراند راسل شو
گه طوطی ِ نیچه و هگل شو
روشنفکر تظاهری باش
غوغا کن و اهل کرکری باش
(از بس پی امر و نهی بوده
این کله مرا کچل نموده!)
امّا سر سومی که دارم
شد مایهی عزّ و افتخارم
این سر که همه نشاط و شور است
تقدیم به خلق باشعور است
هدیه کنمش به خدمت دوست
مثل کادوی تولد اوست
این سر، که پر از شراب هستی است
پیوسته در عاشقی و مستی است
این کله گمان کنم ز داخل
بند است به چار جانب ِ دل
هرچیز که قلب میکند میل
انگار زند به کله ایمیل
هرچیز که در سر است ، برعکس
انگار به قلب میکند فکس
این کله نه هست توسریخور
نه اهل تفاخر و تظاهر
خلقیست و مردمی و خاکی
وز ضعف و غرور آن دو شاکی
سرمایهي نظم و نثر نیکوست
پس غصه نمیخورم که بیموست
اینست سری که سرفرازست
در خدمت خلق ، پاکبازست
چون قلب ، تپنده است این سر
سازندهی خنده است این سر
از بند دل است و قند کله
شیرینی کاغذ و مجله
آن خلق که با نشاط و شادی
آیند سر مزار هادی
ای سنگ! تو خاک پایشان باش
وز جانب من ، فدایشان باش
بنا به دلایلی از اول زمستان امسال علیه خودم اعتصاب کرده ام و ریشم را نتراشیده ام. الان این -به تعببر مولانا عبید زاکانی- موجود موحش، چنان بلایی به سر عارض بیگناه من آورده که ناخودآگاه هر موقع جلوی آیینه می ایستنم، فریاد اعتراض و غریو عصیان از بیرون به گوشم می رسد و به خودم می گویم:
محمود! ایستادن کن...ایصفهان در اینتَظاری توست!
*همینجا یاد دیالوگی افتادم که بین مولانا و جناب ریش درمی گیرد و در ریشنامه مکتوب است. آنجا که عبید نام آن موجود موحش را می پرسد و او می گوید مرا "محاسن" هم می نامند و مولانا متحیرانه می پرسد:
آنکه محاسنش تو باشی، مقابحش چه باشد؟!
**همینجا یاد محمود احمدی نژاد هم افتادم که چون کاملا بیربط است، از آن می گذرم!
يكي از مضرات تاييد "هرچيز" اينست كه ممكن است آنچه كه طالبي بپرد و آنچه كه به فكرش نبودي برسد.
خب چون اصولا هيچ آدم عاقلي از اين جمله قاصر حقير، نمي تواند چيزي بفهمد، راجع بهش بيشتر توضيح ميدهم:
ديروز آمدم ياهو مسنجرم رو اجرا كنم كه يك پيغامي آمد. تاييد كردم تا زودتر بتونم چند تا آفلاين مهمي كه برام اومده بود رو بخونم كه چشمتان روز بد نبيند، يكهو مسنجرم كن فيكون شد و آفلاينهايمان پريد. فهميدم اون پيام، پيام آپديت بوده و چاره نبود جز تسليم و رضا. (اصولا تسليم و رضا دو جا براي مردان مستحب است: يكي وقتي جنيفر لوپز بخواهد آدم را بزور سوار SDاش كند و يكي وقتي مسنجر دارد آپديت ميشود. تمت)
خلاصه براي اينكه مسنجر لعنتي زودتر آپديت شود شروع كردم به اينترهاي متوالي، اما بعد كه اجرا شد ديديم اي چشمتان روز و رييس جمهور بد نبيند: طرف برداشته و براي تمام آدرسهاي ايميل ما دعوتنامه فرستادهاست! تيكه ناجور ماجرا هم اينجاست كه من خودم قبلا براي هر كس كه احتمال دوستياش ميرفت قبلا دعوتنامه فرستادهبودم و افراد باقي مانده، كساني بودند كه يا بالقوه هم احتمال دوستيشان نميرفت و يا بالفعل دشمن من هستند!
انشاالله كه اين توضيح و عذرخواهي براي كساني كه ديروز در ياهو مسنجرشان دعوت بنده را دريافت كردند، مفيد بودهباشد!
من بندرت كامنت پاك ميكنم ولي اخيرا مجبورم يك سري كامنتهايي كه اتفاقا نه سياسياند و نه هتاكانه را پاك كنم. مضمون اين كامنتها كه در يكي دو هفته اخير هم زيادتر شدهاند اين است كه كامنتگذار عينهو بازرس كلوزو ، كشف كردهاست كه من فلاني هستم كه بهمانجا و با اسم بيسار مطلب مينويسم. اين كشف (يا به عبارت دقيقتر: ادعا)، دو حالت بيشتر ندارد:
1- يا اشتباه است كه در نتيجه هي من بايد تكذيب كنم و اگر اين كار را نكنم با آن كسي كه مد نظر دوستان است، اشتباه گرفته ميشوم؛ كه خدا را خوش نميآيد.
2- يا حدس طرف درست كه در نتيجه باعث ميشود اسم مستعار من لو برود و در حقيقت نقض غرض است؛ و خودم را خوش نميآيد (خدا هم بهكذا!)
در نتيجه با عرض شرمندگي، اين يك مدل كامنت را براي من نگذاريد كه پاك خواهند شد.
اجر شما با هر كي حال ميكنيد.
پراكندهجات:
1- به كوري چشم عزب اوقليهايي مثل نيما اكبرپور و اجاق كورهاي خودخواستهاي مثل حامد قدوسي، عباس حسيننژاد بچهدار شده به چه ماهي! مبارك باشه رفيق. فنون بچهداري لازم داشتي در خدمتين، رايگان.
2- كي گفته نيكان نميتونه منطقي باشه و حرف درست و حسابي بزنه؟ اين مطلبش رو بخونيد:
"... مشکل من و شما پایبندی و یا عدم آن به آرمانهای دوم خرداد نیست! ما آرمانی نداریم! اگر داشتیم، وضع محیط زیستمان این نبود. اگر آرمانی بودیم، به جای شعار دادن، محیط زیست خودمان را به گند نمیکشیدیم.امروز آمار کودکان مبتلا به سرطان و رشد شدید سرطان خون را در میان نوسالان جویا شوید. وحشت میکنید!"
من ميگم مردها بر خلاف اونچه كه مشهوره، خيلي از زنها احساساتيتر هستند و اين حسي كه باعث ميشه مثلا بيشتر آقايون وقتي كه حالشون خوب ميشه و از بيمارستان مرخص ميشوند، يا از مطب يه دكتر مهربون بيرون ميآيند، ناخودآگاه دوست دارند پرستار، خانم دكتر يا منشي رو ببوسند به خاطر حس قدرشناسي عميق و احساسات لطيف اونهاست. اما نه مادرم اين حرفها رو قبول ميكرد و نه زنم.
بفرماييد. ببينيد حتي اين شير نر افريقايي هم داره به شيوه تموم نر-مردهاي عالم از زني كه چند سال پيش، كم اشتهايي اونو مداوا كرده تشكر ميكنه.

راستي اشتهاي شما هم مثل من باز شد؟ پس معلومه اين آنا جوليا خانوم واقعا در اين كار -رفع كم اشتهايي- تخصص داره! (عكس AP از طريق ياهو)

در حاشيه تشييع جنازه با شكوه براي صدام در فلسطين.
آي حال مي كنم كه هنوز يه ماه هم از اون 250 ميليون دلاري كه به حماس دادن نگذشته!
و به چشم خويش خواهيد ديد كه انتشار چنين عكسهايي، آنهم در اين روزها كه تصميمهايي براي "خوديزاسيون" ايسنا گرفتهشده، چه به روز اين خبرگزاري خواهد آورد. گمان كنيم ذرهاي تدبير هم بد نباشد...
حكيم ابومحمود فرجمي

-: بنده هم به نوبه خودم عيد سعيد قربان رو به شما تبريك ميگم...