بايگانی October 2006

ببخشيد! اين فيلم از شماست؟!

گاهي اوقات آنقدر حماقت، بي مسووليتي، ابتذال، پررويي و كودني در بعضي از اين همكاران خبرنگار مي‌بينم كه دلم مي خواهد سر خودم و آنها را مشتركاً به ديوار بكوبم! جديدترين و مهوع‌ترين نمونه‌اش هم كار اين خبرنگار شهروند يا نمي دانم كدام رسانه كوفتي ديگر، كه برداشته زارت تلفن زده به زهرا اميرابراهيمي و خيلي راحت پرسيده: «سلام. ببخشيد نظر شما راجع به اين فيلم سكسي‌اي كه از شما منتشر شده چيه؟»

ماجرا هم مثل موارد مشابه اينه كه يك فيلم (به احتمال زياد دوربين مخفي) از سكس يك دختري كه گويا شباهت‌هايي به اين بازيگر نسبتا مشهور داره، اخيرا منتشر شده و جماعت خاله‌زنكِ كف‌كرده هم كه فانتزي بهتري براي ...شان پيدا كرده‌اند، حسابي شايع كرده‌اند كه آن دختر، همين زهرا اميرابراهيمي بدبخت است.

البته هر آدمي كه حافظه و بينايي‌اش به قدر كافي باشه مي فهمد كه اين‌دوتا (كه عكس‌هايشان را شهروند منتشر كرده) دونفرند و ضمنا اين مطلب كه توسط دوستاني كه فيلم رو ديده‌اند (سجاده آب نمي‌كشم. واقعا فيلم رو نديدم) كه مي گويند طرف نيم ساعتي با مهارت تمام برنامه دارد (و حتي به دوربين هم نگاه مي كند!) هر صاحب شعوري را به شك مي اندازد كه آن فيلم از اميرابراهيمي باشد.

حالا اين‌ها به كنار. من واقعا مانده‌ام كه با چه رويي و شعوري خبرنگاري، آن هم در جو و جامعه ايراني، از طرف رسانه‌اي زنگ بزند به يك دختر بازيگر و همچين سوالي بپرسد كه جواب ندادنش به شايعات دامن مي‌زند و جواب دادنش وقيح است. به  پاراگراف آخر خبر توجه كنيد:

گفتنی ست، خبرنگار شهروند پس از ساعت ها تلاش لحظاتی پیش موفق به گفت و گو با امیرابراهیمی شد. وی در این گفت و گو، اعلام کرده که فیلم مذکور جعلی است و از منتشر کننده ی این فیلم جعلی شکایت خواهد کرد.

پ.ن. بعضي‌ها اصرار عجيبي دارند كه آن فيلم مال اميرابراهيمي بوده. خب گيريم كه بوده. حالا چه فرقي به اصل جريان دارد؟ عجب جماعت بيكاري هستيم ما!

تحتاني‌هاي جهان متحد شويد!

اوهوك!... وقتي موسيقي زيرزميني داريم، چرا رقص زيرآبي نداشته‌باشيم؟!

zirabi.jpg

بچه از چه نوعي‌ زيادش خوبه؟

Enghelabe_jamiyati.jpg

كاريكاتوري از نيك‌آهنگ

آموزش نماز عيد فطر

landsdown-virginia.jpg

كدوم كالا؟

وسط كوچه منتظر يكي از دوستانمون بوديم. سهراب از خلوتي جمعه استفاده كرد و بناي اين‌ور اون ور رفتن گذاشت. رفتم پيشش گفتم بذار آستيناتو بالا بزنم. گفت باشه. مامانش از دور پرسيد دارين چيكار مي كنين؟

- دالم(دارم) آستين بالا مي‌زنم.

- چرا؟

- مي‌خوام به كالام(كارهام) بلسم (برسم).

- آهان

بعد آروم از من پرسيد: - كدوم كالا؟

چند روزه از خودم مي‌پرسم كدوم كالا؟

عكس

3.jpg

مسكو. هواي باراني. عكس رويترز

 

دهان و ميان

حضرت عطار مي‌فرمايد:

تو چنين پسته دهان و من ز شوق

گرچه مي‌سوزم دهان، در بسته‌ام!

ايضا شاعر ديگري هم فرموده:

آن تن ماست يا ميان شما

وان دل ماست يا دهان شما؟

{!}

لالِززار

وقايع وبلاگيه هشتم را اگر گوش داديد، حتما به موسيقي آخرش توجه كنيد. يك ساعت گشتيم تا آثار همجنس‌خواهي زنانه را توي ترانه‌هاي لاله‌زاري پيدا كنيم. تقديم به سيماي عزيز با آرزوي بازگشت فرنگوپوليس...

نه نه نه نه

 گوش نمي‌خوام دنبه مي‌خوام

يك زن گت و گنده مي‌خوام

....

رباعياتي از خرسندي

هادي خرسندي چند رباعي در مورد ماجراي اين حضرت عظمي کاظميني بروجردي سروده كه دو سه تا پاستوريزه‌ترهاش اينها هستند:

گیرم که تو با حضرت صاحب جوری
فرضاً که تو از جانب او مأموری
حالا که به اعماق اوین افتادی
حضرت ز تو پرسیده کدامین گوری؟

--------------------------------------

آن شیخ که شمشیر ببستی از رو؛
میگفت که هست دست حضرت با او؛
دیدیم که روی گنبد مسجد نور
بنشسته و میگفت که بی.بی.سی کو؟

-------------------------------------

امروز اگر دعانویسی بکنی
یا سعی برای کاسه لیسی بکنی
حاصل ندهد به فارسی یا عربی
باید همه را به انگلیسی بکنی


ديدار اصحاب فرهنگ، هنر و رسانه با رييس‌جمهور

9.jpg

از چپ به راست: اربابان فرهنگ، هنر و رسانه!

در رديف‌هاي عقبي هم دگر انديشان ديده‌مي‌شوند.

لينك دادن به شيوه ابوالحسن خرقاني

به تازگي در سمت راست وبلاگ من سه ستون پر از لينك مي‌بينيد. در اولي (قند و نمك) لينك مطالب و عكس‌هاي غالبا طنزآميز رو مي‌بينيد. لينك‌هاي كامل همونطوري كه گفته بودم در لينكدبش هستند و من براي اينكه اين وبلاگ بيشتر رنگ و بوي طنز بگيره، اونهايي كه رنگ و بوي طنز داشته باشه رو از لينكدبش توي اين وبلاگ مي‌آرم.

در ستون دوم (قند فروشان) آدرس سايت‌ها و وبلاگ‌هاي با موضوع طنز هستند. لطفا اگه وبلاگ طنز داريد يا سايت طنز خوبي سراغ داشتيد كه در اين ستون نيست، خبر بديد تا اضافه كنم.

ستون سوم اما يه ليست نسبتا كامليه از بر و بچه‌هاي وبلاگستان به اين صورت: نام وبلاگ(نام نويسنده) بدون هيچ پارتي بازي و رعايت اصول بده‌بستون. هر كس فكر مي كنه جاش توي اين ليست خاليه خبر بده تا اضافه‌ش كنم. زياد هم مهم نيست كه به من لينك داده يا نه. (البته اگه داده باشه كه دستش درد نكنه)

* بجز يكبار و اون هم از حسين درخشان، يادم نمي‌ياد از كسي خواسته باشم توي وبلاگش به من لينك بده. البته اين اصلا به اون معنا نيست كه براي لينك ديگران ارزشي قايل نيستم، اتفاقا بر عكس خيلي هم خوشحال و ممنون مي‌شم وقتي مي‌بينم ديگران به وبلاگم لينك دادن، اما دوست دارم اين كار بدون درخواست و يا بده-بستون باشه. اينطوري شايد لينك‌هايي كه به آدم مي‌دن كمتر باشه، ولي در عوض بدون رودربايستي و ارزشمندتر اند. (هيچ اشكالي نداره كه آدم لينكش توي سايتها و وبلاگ‌هاي كمي باشه، ولي در عوض بدونه كه اون لينك‌ها صددرصد بخاطر خود نوشته‌هاش بوده و نه مسايل ديگه.)

از اون طرف، وقتي هم مي‌خوام به كسي لينك بدم، نمي‌رم توي لينكدوني‌اش بگردم و ببينم كه به من لينك داده يانه. يعني چه؟ خب من يا از مطلب يا وبلاگش خوشم مياد يا نه، اين چه ربطي داره به اينكه اونم از من خوشش مياد يا نه. خير سرمان كار فرهنگي مي كنيم، كاسبي كه نمي‌كنيم. (بگو ايشاالله!)

اينه كه اي دوستان عزيز؛ ما به پيروي از شيخ ابوالحسن خرقاني كه گفت «هر كس بدين سراي آمد، نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد» به هر كس كه بخواهيم يا بخواهد، لينك مي‌دهيم و از لينكدوني‌اش خبر نمي گيريم! صلاح دانستيد شما هم همين‌كا رو بكنيد و ببينيد چه حالي مي‌ده!

** در رابطه با همون عرايض قبلي نمي‌دونيد چه خوش خوشانمان شد وقتي ديديم يك بلاگري كه تا دو سه روز پيش نمي‌شناختمش و بهش لينك هم نداده بودم (ايشون هم متقابلا!) نوشته: 

 به رادیو زمانه گوش نمیکنم. به هزار و یک دلیلی که برای خودم دارم و وقت نداشتن جزو اونها نیست. اما وقایع وبلاگیه- نه تمام کلاغستون رو البته -که محمود الدوله فرجامی می نویسه رو دوست دارم. خیلی جالب هست که نوشته های وبلاگی که مال عصر ما و تکنولوژی هست رو با زبان نمیدونم چند صد سال قبل مینویسه. صداش هم که انگار مخصوص این کار هست. امیدوارم به بقیه بخشهای رادیو زمانه هم سرایت کنه این همه خوب نوشتن.

ابوسعيد و خشك كردن سبزي

ما يك زن عمويي داريم ادبيات خوانده و اهل خراسان. يك روز ديديم اين بنده خدا خيلي عصباني است، علت را پرسيديم، فهميديم رفته نيشابور و چشمش خورده به «كله‌پزي خيام»!
امروز خيلي يادش كردم با ديدن اين خبر روزنامه همشهري: «خانه فرهنگ ابوسعيد، در ترم پاييز بانوان را براي پخت غذا و خشك كردن سبزيجات با مايكرو ويو آموزش مي‌ دهد».
حالا خيام چهار تا شعر داشت كه در آنها به «كاسه سر» اشاره كرده بود، طفلك ابوسعيد را چه كار به خشك كردن سبزي با مايكرو‌ ويو؟

حكايت مدرن
ابوسعيد را پرسيدند: «بوعلي را چگونه ديدي؟»
گفت: «هر چه ما مي‌‌پزيم، او مي‌‌خورد!»
از بوعلي پرسيدند: «بوسعيد را چگونه ديدي؟»
گفت: «هر چه ما مي‌خوريم، او مي‌‌پزد!»

به‌نقل از بازتاب

دختر حامد و وبلاگ خادم و كمر سيد و... غيره!

* اينقدر به اين حامد قدوسي در يكي از چت‌هاي اخيرمون گفتيم برو "وقايع وبلاگيه" رو بخون و نظرت رو بگو، و اونم دودر كرد جريان رو كه مجبور شدم يه كاري كنم كه مجبور بشه بره بخونه. اين شما و اين هم ماجراي دختردار شدن حامد قدوسي!
**اميررضا خادم وبلاگ مي‌نويسه به چه خوبي. لطفا به ليست بلاگ رولينگتان، اسم وبلاگ اين قهرمان كشتي و نماينده مجلس رو اضافه كنيد. خواهيد ديد كه وقتي خادم ببينه وبلاگش پرخواننده و تاثير گذار شده، خيلي بهتر مي‌نويسه و بيشتر قاطي ماها ميشه. اي بسا كه خادم هم بشه ابطحيِ اصولگراها، بلكه‌م بهتر!
*** من ميگم آدم باهاس تو گفتن واقعيت‌ها يه كم درايت داشته باشه. يا به قول بچه گفتني‌ها: جز راست نبايد گفت ولي هر راست هم نشايد گفت. (انگار قبلن‌ها يه شاعري هم يه همچين چيزي گفته بوده!) مثل همين داداش نيكان ما كه چندبار تو وبلاگش به كمردردش اشاره كرده. خب داداش من تو كه مي‌بيني اسمتو گذاشتن "سيد..قي" مگه مجبور آب به آسياب دشمن‌هات بريزي؟
**** يه توضيح مفصل در مورد اينكه دبش چرا اينجوري شده طلبتون. همچين هم نيست كه ما مدل احمدي‌نژادي پاسنخگو باشيم. نخير! توضيح مي‌ديم به چه خوبي. فقط يخده صبر.

وقتي جاهل كارتون تماشا مي‌كند!

DSC001441.jpg

 

پوست‌اندازي

رحم‌الله من يقرا الفاتحه مع الصلوات!

صفحه اول دبش به علت ناكارآمدي رفت رو هوا. ناكارآمدي يعني اينكه اون صفحه طوري طراحي شده‌بود تا يك حلقه فكري يا يك پاتوق مجازي رو تداعي كنه، اما مدتها بود كه از هدف خودش دور شده بود. در اين‌باره بعدا بيشتر مي‌نويسم. وبلاگ‌هاي آرش موسوي، مهدي علومي و دختر ننه دريا در آدرس‌هاي خودشان همچنان هستند و هيچ تغييري در آنها داده‌نشده. 

فعلا صفحه اول دبش روي وبلاگ من ريفر مي‌شود تا طراحي جديد آماده شود.

عشق هرگز نمی میرد

 البته طبیعی است که انسان تا وقتی سی ساله نشده، فکر می کند که عشق هرگز نمی میرد، اما بعد از اینکه یکی دوبار عشقش مرد، به این نتیجه می رسد که عشق اصلا به دنیا نمی آید. در همین راستا و با توجه به اینکه در هرجای دنیا عشق یک جوری اتفاق می افتد که در جای دیگر یک جور دیگری اتفاق می افتد، می خواهیم ببینیم در هر کشوری عشق چگونه اتفاق می افتد؟

آمریکا: جیم و فیبی
جیم وقتی شش سالش است عاشق اسپایدرمن شد، وقتی دوازده ساله شد عاشق بت من شد. وقتی هجده ساله شد عاشق آنجلینا جولی شد، وقتی 24 ساله شد مدتی را با گابریلا دختر مکزیکی همکلاسی دانشگاهش گذراند، اما نتوانست عاشقش بشود، چون گابریلا از مسابقات ان بی ای متنفر بود. وقتی سی سالش شد هر روز دنبال پایان نامه اش دانشگاهش بود و به همین دلیل با فیبی کتابدار دانشکده دوست شد. بعد از پنج سال که با هم زندگی کردند فیبی ترکش کرد، چون از این زندگی خسته شده بود. جیم تازه احساس می کرد که عاشق فیبی شده است، شب از دوری فیبی شدیدا افسرده شد و مست کرد و به خانه آمد. وقتی وارد خانه شد، دید فیبی بازگشته و جلوی خانه خوابش برده است. آنها با هم ازدواج کردند و در حال حاضر چهار فرزند دارند.

فرانسه: رومئو و ژولیت و جمال
رومئو توی متروی سن ژرمن ژولیت را دید و احساس کرد تمام تنش گرم شده است. شب وقتی کنار رودخانه قدم می زدند، ژولیت گفت که سردش شده است. با هم به خانه رومئو رفتند و شب را با هم گذراندند، اما عشقی دیگر در انتظار بود، وقتی که رومئو، فرانسوا خواهر ژولیت را دید، عاشقش شد. ژولیت عصبانی شد و با پی یر، پدر رومئو رابطه برقرار کرد. ژانین، همسر پی یر وقتی دید شوهر پنجاه و هفت ساله اش با یک دختر بیست و سه ساله روی هم ریخته است، با جمال شاگردش که مراکشی بود و بیست و پنج سال از او کوچکتر بود، رابطه برقرار کرد. رومئو یک هفته ای با فرانسوا گذراند، اما فرانسوا نمی توانست به رابطه اش با رومئو ادامه دهد، رومئو به اندازه کافی چیزی نبود که فرانسوا می خواست. رومئو تنها ماند و به خانه برگشت. وقتی در خانه ژولیت را در کنار پدرش دید، به توالت رفت و ساعتها گریه کرد. ژولیت و پدر از گریه او بیدار شدند. آنها از آن پس تصمیم گرفتند همه با هم زندگی کنند، جمال، ژولیت، فرانسوا، پیر، رومئو و ژانین. هشت سال بعد رومئو و ژولیت احساس کردند همدیگر را دوست دارند، به همین دلیل تصمیم گرفتند دیگر همدیگر را نبینند. چون می ترسیدند عاشق هم بشوند و آزادی شان را از دست بدهند.

شوروی سابق: ناتالیا و الکسی
ناتالیا و الکسی به عنوان دو عضو فعال حزب احساس می کردند که از همدیگر متنفرند، آن شب، آن دو در مهمانی حزب ودکای فراوانی خوردند و شب را تا صبح در حال مستی با هم گذراندند. هر دو به هم اعتراف کردند که از رفیق استالین متنفرند. صبح که از خواب بیدار شدند، احساس کردند که عاشق همدیگر هستند. یک هفته بعد با هم ازدواج کردند و توسط کا گ ب دستگیر شدند و تا پایان عمر همچنان عاشق همدیگر بودند، پایان عمر آنها پانزده روز بعد از ازدواج و سیزده روز بعد از دستگیری آنها بود.

انگلیس: استنلی و کامیلا
استنلی وقتی سی و چهار ساله شد عاشق سوزان بیست و پنج ساله شد. آنها سه سال با هم دیوانه وار و عاشقانه زندگی می کردند. در روزهای تعطیل با هم خوشگذرانی می کردند و از شب تا صبح پیکادلی را زیر پای شان می گذاشتند. بعد از سه سال سوزان به استنلی گفت: من دوست دارم بچه دار بشم. استنلی گفت: منم دوست دارم بچه دار بشم. سوزان گفت: و دوست دارم از مردی که شوهرم هست بچه دار بشم. استنلی گفت: و من هم همین طور. سوزان و استنلی هر کدام وارد اتاق شان شدند و مشخصات همسر ایده آل خودشان را یادداشت کردند.بعد به این نتیجه رسیدند که باید از هم جدا شوند تا با همسر ایده آل شان ازدواج کنند.

ایتالیا: ورساچه و والنتینو
لئوناردو صبح که از خواب بیدار شد و کت و شلوار ماسیمو دوتی خودش را پوشید، پیراهن زارا را تنش کرد، کراوات ورساچه زرد را زد، عینک رالف لورن خودش را به چشم زد، با ادوکلن دولچه گابانا دوش گرفت، موهایش را جلوی آینه نگاهی کرد و بعد از اینکه چشمانش را خمار کرد، از خانه بیرون می آمد.
جولیتا صبح که از خواب بیدار شد، دامن جنیفر خودش را با یک تاپ ماسیمو دوتی پوشید، یک کفش جورجیو بروتینی به پا کرد و یک عینک والنتینو زد به چشمش. یک ساعتی خودش را آرایش کرد و به خیابان رفت.
لئوناردو در خیابان چشمش به عینک والنتینوی جولیتا افتاد و عاشق چشمهایش شد، جولیتا هم چشمش به کراوات ورساچه لئوناردو افتاد و دلباخته شخصیت او شد. آن دو، ساعتهای زیادی را با هم گذراندند و یک ماه بعد رئیس کارخانه ورساچه با دختر رئیس کارخانه والنتینو ازدواج کرد.

ترکیه: اورهان و عایشه
اولین بار اورهان در کافه عایشه را دید که داشت آواز سوزناکی می خواند. احساس کرد یک دل نه صد دل عاشق عایشه شده است. چنان به عایشه خیره شده بود که وقتی لیوان در دستش شکست متوجه شکستن لیوان نشد. خون از دستهایش راه افتاده بود و تمام کف کافه را گرفته بود، اما صاحب کافه که عاشق عایشه بود، از این موضوع عصبانی شد و دستور داد ماموران کافه اورهان را چنان بزنند که دست و پایش بشکند و بعد او را به خیابان بردند و چند بار با ماشین از روی او رد شدند، بعد یک کامیون خاک روی او خالی کردند، به شکلی که فقط دستش از خاک بیرون بود. فردا صبح عایشه وقتی از سرکار برمی گشت دستهای اورهان را دید که از خاک بیرون است، دست هایش را در دست گرفت و در حالی که بشدت می گریست یک ساعت و نیم برایش آوازهای سوزناک خواند. بعد اورهان را از زیر خاک بیرون آورد و باهم ازدواج کردند و به مدت یک ماه به خوبی و خوشی زندگی کردند.

آلمان: رالف و هانا
رالف وقتی شش ساله بود عاشق لی لی مارلین شد، بعدها وقتی فهمید لی لی با گشتاپو همکاری می کرد، قلبش شکست و احساس تنهایی کرد. پدرش او را در سن هشت سالگی ترک کرد. مادرش نیز در سن سیزده سالگی ازدواج کرد و با وجود اینکه رالف عاشقش بود، اما هیچ وقت او را نبخشید و هرگز با او کلمه ای سخن نگفت. برادرش وقتی شانزده ساله بود برای همیشه به آمریکا رفت و او قسم خورد که دیگر برادرش را نبیند. خواهرش در سن 18 سالگی خودکشی کرد و رالف تنهای تنها ماند. او عاشق فاسبیندر فیلمساز بزرگ آلمانی شد، اما وقتی خبر خودکشی او را شنید، فقط توانست کنار راین برود و گریه کند. وقتی سی و سه ساله بود وولف، سگ ژرمن شپرد را به خانه آورد و عاشقش شد. وقتی سی و نه ساله شد احساس کرد که از هانا، زن سی ساله ای که در آپارتمان پائینی زندگی می کرد خوشش می آید. یک شب هانا را به خانه دعوت کرد و با هم شراب خوردند، یک ماه بعد با هانا به دیسکو رفتند، یک سال بعد هانا او را به خانه دعوت کرد تا سگ تریر خودش را به او و وولف نشان بدهد. یک ماه بعد آنها به سفر پاریس رفتند و با هم عشقبازی کردند. از آن پس آنها هر روز با هم بودند، در مورد فلسفه و شعر حرف می زدند، با هم آبجو می خوردند، با هم می رقصیدند. یک روز هانا گفت: من فکر می کنم اگر چند سال دیگه با هم باشیم ممکنه عاشق هم بشیم، من می ترسم. رالف گفت: شاید. آنها تصمیم گرفتند از هم جدا شوند، سه روز گذشت، صبح ساعت نه هانا در زد، رالف که مثل همیشه غمگین بود، در را باز کرد، پاپی سگ هانا پرید توی خانه و رفت سراغ وولف. هانا به رالف گفت: ما نمی تونیم از هم جدا بشیم. رالف گفت: تو هم مثل من دلتنگ شدی؟ هانا گفت: نه، ولی احساس می کنم پاپی عاشق وولف شده. آن چهار نفر سالها با هم زندگی کردند.

هند: نقش اول زن و نقش اول مرد
آن دو همدیگر را دیدند و بقیه چیزها طبق سناریو پیش رفت.

عربستان سعودی: عبدالله و یک زن
عبدالله وقتی که ماشین پدر دختر را دید عاشقش شد. و زن بعد از اینکه فرزند هفتمش را به دنیا آورد احساس کرد دیگر از عبدالله متنفر نیست و او را به همه مردانی که آخرین بار بیست سال قبل دیده بود، ترجیح می دهد. عبدالله شش ماه بعد، در سن هشتاد سالگی در حالی که با سرعت 280 کیلومتر با ماتشین پورشه اش رانندگی می کرد، با یک تپه شنی تصادف کرد و کشته شد.

هلند: آنا و آنه ماری
توماس با وجود اینکه احساس زیبایی در مورد آنا داشت، اما هنوز نمی دانست که رابطه دو ساله اش با آنا عشق است یا نه، به همین دلیل با دوستش بارتل مشورت کرد. بارتل از همسرش آنه ماری خواست تا در یک مراسم شام با توماس و آنا شرکت کنند. مراسم شام در رستوران کوچک و زیبایی در آمستردام برگزار شد. وقتی چشمان آنا به آنه ماری افتاد، احساسی عجیب آنها را فراگرفت، آنها عاشق همدیگر شدند. و سالها با هم زندگی کردند.

ایران: کامی و پانته آ
کامی وقتی پانته آ را دید تصمیم گرفت با او حال کند، پانته آ هم تصمیم گرفت کامی را سرکار بگذارد، کامی و پانته آ به یک پارتی رفتند و در آنجا احساس کردند که از همدیگر خوششان می آید. کامی به پانته آ گفت که دیگر حق ندارد به چنین پارتی هایی پا بگذارد، پانته آ هم به کامی گفت که باید تمام روابطش را با تمام دوستان قبلی اش اعم از دختر و پسر به هم بزند. کامی و پانته آ سه روز بعد در یک مراسم عروسی مفصل ازدواج کردند و سه سال بعد وقتی با همدیگر آشنا شدند، تصمیم گرفتند از همدیگر جدا شوند، اما با هم دوست بمانند. آن دو یک هفته بعد از هم جدا شدند و پس از جدایی بود که فهمیدند که عاشق همدیگر هستند، کامی با دختری به اسم رویا ازدواج کرد و پانته آ با پسری به اسم داریوش ازدواج کرد.

ابراهیم نبوی- روز آن‌لاين

جگرت را بروم!

یکی از هنرهای عمران صلاحی، تصویرسازی سکسی فکاهی با استفاده از کلمات مودبانه ولی دوپهلو بود که معمولا بسیار خنده‌دار از آب درمی آمد و حتی در دوران بعداز انقلاب -به خصوص در "حالا حکایت ماست"- هم ادامه داشت.

شعر زیر را که در وصف سوفیا لورن سروده و در توفیق دهه 40 وچاپ شده بود را از طریق وبلاگ نادر جدیدی یافتم که واقعا شاهکار است:

حالت گردن و ترکيب سرت را بروم...جگرت را بروم 
زانو و باسن و ساق و کمرت را بروم...جگرت را بروم! 
هيکل سکسي و ماهت که سراپا ناز است....پر ز دست انداز است
تپه و کوه سراسر هنرت را بروم....جگرت را بروم! 
زير آن سينه خدا از چه "فنر" کار گذاشت....گر که منظور نداشت؟!
دنده و مهره و پيچ و فنرت را بروم....جگرت را بروم 
نشنيدي سخنم را و نديدي محنم....اي بت سيم تنم 
بصرت را بروم، گوش کرت را بروم!.... جگرت را بروم! 
کاخ حسني تو و ريزد ز سرا پاي تو ناز ... شدم از شوق دراز!
سالن و پنجره و بام و درت(!) را بروم.... جگرت را بروم! 
ساقهاي تو پريچهر که از عيب بري است ... دو ستون هنري است
اي هنرمند گرامي هنرت را بروم! .... جگرت را بروم!

محمود عمران شناس!

آقا ما کلی آدم حسابی بوده ایم و خودمون خبر نداشتیم ها! از کجا معلوم؟ از اینجا که از ظهر، عالم و آدم آمده اند سراغ ما که یاالله در مورد عمران صلاحی چیزی بگو یا بنویس (انگار که عمران و محمود 40 سال با هم گرمابه می‌رفته‌اند و پالوده می خورده‌اند!) هر چقدر هم که گفتیم بابا ما اینکاره نیستیم؛ گفتند شکسته نفسی می‌کنید آقا!

ظهر که آمدم خانه شروع کردم به نوشتن یک گزارش در مورد صلاحی برای یک سایت. در همین موقع برادرم که هر پنج سال یکبار می‌آد خونه ما، با پدر خانومش از مشهد نزول اجلال فرمودن. تدارک ناهار می دیدم که سهراب و مادرش هم مهد کودک و اداره اومدن. گفتم بی‌خیال ناهار که خوردن و خوابیدن می نویسم؛ اما در مورد سهراب کور خونده بودم. در حالی که سهراب از سر و کولم بالا می رفت چند صفحه‌ای در مورد صلاحی نوشتم و فکس کردم. آمدم نفسی بکشم که از رادیو زمانه زنگ زدن که بیا و در مورد صلاحی حرف بزن. گفتم آقا برید از یکی مثل نبوی یا خرسندی بخواهید در مورد صلاحی حرف بزنه، گفتن اتفاقا با خرسندی هم حرف زدیم! گفتیم پس دیگه عمراً؛ گفتن نمیشه... خلاصه نیم ساعتی وقت گرفتم و چیزی تهیه کردم و در حالی که میهمانها بیدار شده بودن و منتظر بودن دو نفر دیگه(!) هم بهشون بپیوندند و سهراب هم شریت می کرد و خلاصه در یک وضعیت قاراشمیش حسابی؛ برای شنوندگان زمانه هم افاضات فرمودیم!
فکر می کردم خیلی پرغلط و غیر قابل استفاده شده باشه اما بعدا که مصاحبه پخش شد دیدم چیز بدی نشده ولی خب اشکالاتی هم داشت. مثل اینکه چند بار به جای ستون "دو کلمه حرف حساب" گفتم ستون "گل‌آقا" و اسم یکی دو تا از کار‌های صلاحی را هم جا انداختم.


خب تا چند دقیقه چهارمیهمان عزیزی که رفته‌اند تهران‌‌گردی برمی گردند و این طنزشناس کبیر و صلاحی‌شناس شهیر (خودم رو می گم؛ کجاش خنده داشت؟!) باید سفره بندازه، پذیرایی کنه، رختخواب پهن کنه، بچه بخوابونه و از این کارهایی بکنه که حتما مرحوم صلاحی هم زیاد می‌کرده (م م م م ...چقدر وجه مشترک و شباهت داشته کارهامون و خودمون خبر نداشتیم ها) و از این جهت ای بسا که نتونم برای سایت گل‌آقا درمورد صلاحی چیزی بنویسم... سفارش جدید هم تا درگذشت ابراهیم نبوی قبول نمی‌کنم!

پ.ن.ز.ذ. امروز که فهمیدم کلی آدم حسابی هستم به پریسا (اُمِّ سهراب!) گفتم از این به بعد سلام‌ت رو هم دیگه جواب نمی دم. با تعجب پرسید: من کی به تو سلام کردم که جواب بخوام؟ با کنفی تمام یادم اومد که من همیشه به پریسا سلام می‌کنم و اون حداکثر سری تکون می ده!

حالا حكايت عمران صلاحي‌ست!

1- اي واي...عمران صلاحي هم رفت . خبر را همين امروز شنيدم و اوقاتم خيلي تلخ شد. حيف. اگه فرصت شد يادداشتي درباره‌اش مي نويسم. من فكر مي كنم صلاحي يكي از آغازگران نهضت ساده‌نويسي در طنز و نزديك كردن يادداشت‌هاي طنز به چيزي كه امروزه در وبلاگ‌ها نوشته مي شه بود. چيزي كه بعدها به صورت پخته‌تر در آثار ابراهيم نبوي به اوج رسيد.

صلاحي در گوشه و كنايه‌هاي جنسي در قالبي كاملا مودبانه تبحر خاصي داشت.

...

5.jpg

سه سالگي

1- امروز يه دفعه يادم اومد كه دهم مهر سه سال پيش، دبش به اين صورت -مجموعه وبلاگ‌ها- راه‌افتاد (قبل از اون تاريخ يه مدتي دبش دات كام اسم وبلاگ شخصي من بود). ما را به پوست كلفتي خود، اين گمان نبود!

2- مي‌خواستم براي ميزگرد جديد دبش كوروش ضيابري و پارسا صائبي رو بيارم. اما بعد چون اون نهضت كذايي راه افتاد و دعواهاي بعدي، ديدم اگه چيزي بنويسم ممكنه در همون راستا ارزيابي بشه و ميزگرد لوث بشه. به همين خاطر صبر كردم. با پارسا هم كه تازه دارم دوست مي‌شم، حيف نيست؟

3- راستي خواب‌هاي من همچنان ادامه دارن و جديدن خدمت جناب حافظ هم رسيدم. آقا عرقي خورديم!

پ.ن. پوپك صابري هم وبلاگ‌نويس شد. مباركه. فكر كنيم اين اولين تجربه ايشونه كه قبلا مرحوم صابري تجربه‌ش نكرده بوده! D:

وبلاگ‌نويسي زير سايه

خيلي سخته كه روز يك سايه سنگين رو بالاي سرت احساس كني. خيلي سخته هر وقت با تلفن حرف مي زني، جوري حرف بزني كه انگار داره شنود ميشه. سخته كه هميشه استرس داشته باشي "اگه ريختن تو خونه..." و اين سختي رو ماها حالاحالاها بايد تحمل كنيم. اصلا داشت عاتمان مي شد كه اين اينترنت لعنتي و اين وبلاگ لامصب هوايي‌مون كرد.

خيلي دلم مي خواد از خودم بنويسم. از زندگي‌م از افكارم، از كارهام. ولي هر وقت خواستم اين كار رو بكنم، اونقدر به خاطر همون سايه لعنتي، خود سانسوري كردم كه شده شير بي يال و دم و اِشكم. نه اينكه احساس خود بزرگ‌بيني و توهم مهم بودن بهم دست بده. نه. ولي مي دونم يه روزي همه اينا مدركه. مي دونم حتي همين امروز هم ممكنه به خاطر يه سوتفاهم، يه چقلي يا هر چيز مسخره ديگه‌اي، زير ذره بين باشم. ذره‌بيني كه دنبال هر چيزي مي گرده تا بتونه آتو گير بياره.

مي‌گن توي امريكا قاون جديد ضد تروريسم به حاكميت اجازه مي‌ده تا مكالمات شهروندان رو شنود كنه. ما كه قوانينمون همچين اجازه‌اي نمي ده(!) ولي بازم خوش بحال آمريكايي‌ها. چون اوني كه شنودشون مي‌كنه دنبال يه چيز خاص مي گرده و اونا راحت مي‌تونن پشت تلفن‌هاشون از هر چيزي بجز تروريسم، از سكس، مواد مخدر، روزه‌خوري(!)، سياست، رشوه و اين‌جور چيزا حرف بزنن. 

ولي ما نفهميديم اينجا چي آزاده و چي‌ ممنوع. حالا زير اين سايه وبلاگ هم مي نويسيم!

 
 

منو اصلی

خانه
بايگانی
براده‌ها
درباره نويسنده
دبش
لينک دبش
تماس
 
 

تشکر


Syndicate this site
طراحی توسط: ايرانيانت
Movable Type 3.35