![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
شب جمعهگي تا ساعت 4 صبح داشتم كتاب مي خوندم و در نتيجه صبح ساعت 12 از خواب بيدار شدم. بعدش هم رفتم به ماشينشويي و بعد هم ... لالا. در نتيجه اين جمعه يكي از معدود روزايي بود كه تا ظهر دوبار ايميلهام رو چك نكردم. بعد از ظهر كه خوشخوشان اي ميلهام رو چك كردم ديدم يه اي ميل از نيكان دارم كه پرسيدهبود برنامهي دومم براي زمانه رو كي ميفرستم؟ با خودم گفتم باز اين نيكان لابد با يكي دست بهيقه شده و فراموش كرده من شنبهها برنامه دارم... اما يه دفعه برق از كلهم پريد و يادم اومد آخرين قرار ما اين بود كه من به جاي شنبهها، جمعه ها برنامه داشتهباشم! حالا ساعت چنده؟ هفت بعد از ظهر. چي آماده دارم؟ تقريبا هيچي.
يه ايميل زدم به مهدي جامي كه چيكار كنم؟ نوشت بفرست هر چي داري. شروع كردم و به يك ساعت و نيم برنامهم رو آماده كردم. (دفعه پيش 10 روز روي برنامه اولم كار كردهبودم!) 50 دقيقه هم طول كشيد تا با اين اينترنت هندلي احمقانه، فايل رو بفرستم (همش 3 مگا بايت!) و در اخرين بخش برنامه پخش شد. حالا بماند كه بس عجله كردم تاريخ رو اشتباه گفتم و "كاميا" خانوم هم همه شنوندگان رو شيرفهم كرد تا مبادا روزههاشون باطل بشه! ولي فكر مي كنم يه پيشرفت كوچولو نسبت به برنامه اول داشت. راستي نظر شما چيه؟ خدايناكرده به جاي اخبار سياسي و اجتماعي وغيره، داريم وبلاگستان رو گزارش مي كنيم ها! به خصوص اونايي كه ايندفعه در موردشون راپورت دادم، يعني درخشان و امين و خالديان و خانوم صدر نظري چيزي ندارن؟ ناراحت كه نشدين؟
يادداشت نسبتا مفصلي نوشته بودم براي معرفي وبلاگ هاي بعضي از بر و بچه هاي گلآقا. لعنت به اين مرورگر اسليم بروزر كه لحظه آخر قفل كرد و يادداشتم رو پروند و رحمت به من كه مستقيم توي اديتور وبلاگم نوشتهبودمش!
خلاصه اينكه بياييد با دادن لينك به وبلاگ بر و بچههاي گلآقا اين بندهگان خدا را -به زور هم كه شده!- از جزيرهاي كه رابينسون كروزوئهوار درش گرفتار شدهاند بياريم بيرون!
داروگ(آذين محمدزاده) از يادداشتهاي یک استعداد درک نشده(علي زراندوز) كاريكاتورستان(محمدرفيع ضيايي) بازگشت ابدي(ريتا اصغرپور) همه طرف غير از روبرو(گيتي صفرزاده) (به جان خودم اسم وبلاگ خانوم صفرزاده همينه. تقصير من چيه؟!) :">
پ.ن: ميخواستم از بچههاي وبلاگنويس گلآقايي بپرسم چرا بلاگرول نمي كنند ديگران را تا ديگران هم ايشان را! بعد خواندم در يادداشت قبلي سركار ريتا اصغرپور كه كلي دستافشاني كرده بود بابت اينكه يادگرفتهبود در وبلاگش لينك برقرار كند!
نيک آهنگ- کلاغستون- راديوزمانه: اولا باید بهتون خبر بدم که کلاغستون شد هفت روز هفته! یعنی هر روز هفته برنامه داریم! ماجرا از این قراره که میرزا کلاغ قاقار مشهدی که از خاندار قارجار هست(با قاجار اشتباه نگیرید!) قراره از همی اول مهر دو روز در هفته بیاد اینجو.
ما از عهد امام رضا نتونتسه بودیم رابطه قطع شده شیراز و مشهد رو برقرار کنیم، حالو از آمیز محمود کلاغ خواستیم کمک کنه!
ایشون از همی فردو که سهشنبه باشه میاد اینجو! سهشنبهها و جمعهها مال ایشونه، الباقی روزای هفته هم ما در خدمتتون هستیم. والو فقط صورش بدین یی کمی خجالتیه، بعد که راه افتید عذابش هم خواستید بدین، باکیاش نی!
در اينكه ما ايرانيها خيلي خوب و مهربان و مهماننواز و منطقي و عدالتطلب و باحال و... ميباشيم، هيچ شكي نيست (دستكم خودمان شك نداريم!) پس قاعدتا بايد اين خبر را كه اولياي دانشآموزان يك مدرسه در كرمان، در اعتراض به حضور چند دانشآموز افغاني، اوضاع را متشنج كردند را هم در همين رابطه ارزيابي كرد!
جالب اينجاست كه همين ما مردم گل، مثلا اگر بشنويم در يك كشور اروپايي، اولياي دانشآموزان به حضور چند دانشآموز ايراني در مدرسه اعتراض كردهاند، احساسات لطيفمان جريحهدار ميشود و خشتك اتباع آن كشور را بادبان ميكنيم اما مساله كه داخلي ميشود اوضاع عوض ميشود.
مطبوعات ما هم كه آنچنان موضع احساسي و منفي در مقابل مهاجران افغاني گرفتهاند كه گويي، اينها موجودات ذاتا جنايتكاري هستند كه صرف براي خرابكاري و خلاف به ايران آمدهاند (به عنوان نمونه چند وقت پيش مقالهاي مشمئزكنندهاي در «جامجم» چاپ شده بود با عنوان «...خفه ميسازد اگر آيد و بيرون نرود...!»). بله درست است كه درصد بالايي از متهمان و مجرمان افغاني هستند، اما جمعيت كثيري از زحمتكشترين و محرومترين قشر كارگر، همين افغانيهايي هستند كه با همان عينك احمقانه شوونيستها اگر بخواهيم به قضيه نگاه كنيم، ايراني تر از خيلي از ما ايراني ها هستند. قشر زحمتكشي كه در ازاي ثمن بخس، سختترين و زيانآورترين كارها را بدون هيچگونه حمايت بيمهاي انجام ميدهند و پاداش زحماتشان به جاي قدرداني و فشردن دستهاي پينهبستهشان، اين است كه در اعتراض به حضور چند كودك افغاني در كلاس درس، والدين دانشآموزان ايراني، مدرسه را به آشوب بكشانند!
ما... ملتي بافرهنگ و مهربان و عدالتدوست و برابريطلب (كلا خوف!) كه اين رئيسجمهورمان غصه سياهپوستان آمريكايي و ظلمي كه بر آنها ميرود را ميخورد و آن يكي طراح «گفتوگوي تمدنها»ست، تبعيض عليه ديگران را خوب بلديم اما اگر عليهمان باشد ننهمنغريبممان هم گوش فلك را كر مي كند.
* در همين رابطه: يك مشت افغاني! حامد قدوسي
1- لينكدبش را دريابيد و بهش لينك بديد. اينجا هم براي خودش جاييه و چند خاصيت داره. اول اينكه توي لينك دادن پارتي بازي نداره و دوم اينكه بلاگچرخاني داره كه هرچند لينكهاش كامل نيست اما در عوض با اسم كامل وبلاگ و وبلاگنويس لينك داره و از اين جهت خوبه. دست كم براي آدمايي مثل من كه دوست دارن فارغ از گروهبندي (باند بازي؟)هاي مرسوم در وبلاگستان، وبلاگها رو بخونن.
2- راستي به احتمال قوي من از اين به بعد وقايع مهم وبلاگستان رو با نثر خاصي گزارش خواهم كرد. (لابد حدس مي زنيد براي كجا!) اولين مرجعم هم براي ديدن و خواندن وبلاگها همين لينكدبشه. از ما گفتن بود...
3- چرا من اينقدر كامنت كم دارم؟ اعتراف مي كنم يكي از دلخوشيهاي من خوندن كامنتهاي يادداشتهامه كه خيلي كماند! ما ديده بوديم ملت واسه لينك گدايي كنند، نميدونستيم واسه كامنت هم بايد گدايي كرد!
4- شديدا دنبال ترانههاي كوچهبازاري اصيل هستم. منظورم از كوچهبازاري اصيل، كوچهبازاريهاي قبل از دهه 40اند كه شديدا رنگ و بوي لالهزار مي دهند. پول هم حاضرم خرج كنم. اّوِرت! (البته با توجه به حلول ماه مبارك، صلواتي ترجيح داده مي شود)
اين قالب جديد را يكي از خدايان ايراني ام تي، نويد مجاهد برايم درست كرده. ازش خيلي متشكرم. نويد از اونايي كه خيلي به گردن وبلاگستان فارسي حق داره و كلي از راهنماهاي فارسي در مورد مسايل فني وبلاگنويسي رو اون نوشته. نويد همينطور با حوصله به سووالات فني وبلاگنويسهاي تازهكار جواب ميده و خوندن وبلاگش ميتونه براي همه مفيد باشه و كار راهانداز. پريروز هم 24 سالش شد كه ايشاالله مباركش باد!
شما را به جان هر كي دوست داريد كامنت بذاريد و بگيد اين قالب جديد به نظرتان چطوره و چه چيزايي بهش اضافه بشه بهتره. زود باشين كه بعد ديگه دير ميشه و نويد از دستم مي پره.
نيک آهنگ کوثر: راستش خودم هم نمیدانم چه جوابی بدهم، می شود کاريکاتوريست بود، ولی کاريکاتوريست خوب بودن خيلی سختتر است که من سالها از رسيدن به اين آرزو باز ماندهام. به عبارتی ۳۰ در صد چيزی که میخواستم باشم، نشدهام.
در ضمن کدام شاخه کاريکاتور را میخواهيد پی بگيريد؟ مطبوعاتیاش را؟ اينجاست که کار سختتر میشود. بايد تکليفتان را با خودتان مشخص کنيد. اول روزنامهنگاريد يا هنرمند؟ باور کنيد اين حرفه به درد آدمهای صرفا هنرمند نمیخورد!
و اما چند نکته. من جزو آدمهايی هستم که زور زدهام کاريکاتوريست بشوم. تعارف ندارد! آدمهايی را میبينی مثل بزرگمهر حسينپور ، افشين سبوکي، علی جهانشاهی ، احمد سخاورز، کامبیز درمبخش و ... که انگار ژن اين هنر را داشتهاند. اینها کارشان سادهتر است.
امثال من و شما باید هم طراحی یاد بگیریم، و هم بتوانیم به سادهترین وجهی حرفمان را به مخاطبمان بزنیم.
کاریکاتور سیاسی یا مطبوعاتی تعریف صد در صدی ندارد که بگویم برای بدست آوردن موقعیتش باید چنین باشی و چنان. سال ۱۹۹۵، تلویزیون بی بیسی گزارشی داشت در باره کاریکاتور مطبوعاتی و تاریخچهاش. میگفت باید بتوانی در مدتی کمتر از نیم دقیقه پیامت را منتقل کنی، چون مخاطب روزنامه وقت بیشتری برای تلف کردن ندارد!
در ایران البته هنر بعضی از همکاران در این است که کاری میکشند که باید ساعتها به آن نگاه کنی و هیچ چیز از آن سر در نخواهی آورد! اسمش را حتما میگذارند کاریکاتور مطبوعاتی روشنفکری!
اصولا، کاریکاتوریست مطبوعاتی باید بتواند جوک تصویری بسازد(گفتگو با پت کوریگن-هفتهنامه مهر-مرداد ۱۳۸۰). به عبارتی، نقدت را بر مسالهای سیاسی یا اجتماعی به صورت تصویری خندهدار و نیشدار در میآوری.
از طرف دیگر، کاریکاتوریست مطبوعاتی معمولا نیمه خالی لیوان را میبیند، و گاه مورد تنفر سیاستمداران و طرفداران آنها قرار میگیرد.
بسیاری از کاریکاتوریستها هم کار مطبوعاتی میکنند و هم البته دغدغههای غیر ژورنالیستی دارند. جرالد سکارف ، و رلف ستدمن انگلیسی از این جملهاند. ستمدن جمله معروفی دارد: اگر کاریکاتوریست نمیشدم، حتما ترورسیت از آب در میآمدم(The Savage Mirror-1995-ستیون هلر).
ــ خیلی خوشحالیم که در خدمت حضرت عالی هستیم،استاد عزیزمیخواستم که برای ما درباره"اصل مطلب"صحبت بفرمایید.
- "اصل مطلب"یا"اصل قضیه"؟
ــ نه!"اصل قضیه" موضوع مصاحبه های بعدی است موضوع امروز"اصل مطلب" است
- من در ابتدا باید درباره اهمیت این سؤال توضیح بدهم،میدانیم که. . . .
ــ استاد عزیز!اهمیت آنرا میدانیم لطفاًً بروید سر "اصل مطلب"!
- خوب من تشکر می کنم ازشما وازبرگزارکنندگان این مصاحبه. . .
ــ تشکرلازم نیست لطفاً. . .
- یعنی شما با قدردانی و تشکر مخالفید؟
ــ البته که نه، امااین مصاحبه برای تشکر از بنده و همکارانم نیست.
- من فکر می کنم که اشارهای داشته باشیم به مناسبتهای این هفته و هفته قبل وهفته های بعد و اعلام مواضع . . .
ــ اما قرار بود درباره"اصل مطلب" صحبت کنید.
- نکند شما با مناسبت ها هم مخالفید؟
ــ مناسبت ها را بنده قبلاً اعلام کرده ام و اعلام مواضع کرده ام به صراحت و قاطعیت تمام،
لطفاً درباره"اصل طلب"
- آخر دراین شرایط حساس من باید پیش ازهر چیز . . .
ــ جان مادرت برو سر اصل مطلب!
- یعنی شما با شرایط حساس مخالفید؟
ــ از من خواسته اند که با حضرت عالی درباره"اصل مطلب" مصاحبه کنم،نه درباره تشکرها،نه درباره مناسبت ها،نه درباره اعلام مواضع،نه درباره شرایط حساس . . .
- چرا عصبانی می شوید جانم؟ در این صبح دل انگیزتابستانی به نغمه پرندگان گوش جان بسپارید،سحرخیز باشید،ورزش کنید،لبخندبزنید و مهربان باشید!نکند شما با مهربانی و لبخند مخالف هستید؟
ــ آقای مهربان!استادعزیز! فدات بشم وقت ماروبه پایان است اگر محبت کنید ودرباره"اصل مطلب" دو کلمه حرف بزنید بر ما منت گذاشته اید
- در این برهه خطیرکه . . .
ــ درباره برهه خطیرنه!استاد جان درباره "اصل مطلب"
- اصل مطلب؟ اصل مطلب این است که شما با تشکر و قدردانی مخالفید،با مناسبت ها مخالفید،با اعلام مواضع مخالفید،با شرایط حساس و برهه خطیرمخالفید و من حاضر نیستم که با مخالفین حرفه ای مصاحبه کنم پدرجان!
نوشته اسماعیل امینی از سايت لوح
آمريكا
شما به رئيسجمهور امريكا میگوييد "مادرت رو..."، ولی هيچ اتفاقی نمیافتد. شما معروف میشويد و درباره آن كتاب مینويسيد و ميليونها دلار درآمد كسب میكنيد. اما بعد از آن، رئيسجمهور از شما شكايت کرده و دادگاه شما را مجبور میکند که بابت غرامت، همه پولتان را به رئيسجمهور بدهيد!
انگلستان
شما به نخستوزير انگلستان میگوييد "مادرت رو..."، نخست وزير انگلستان هم به شما میگويد "مادر خودت رو..."!
فرانسه
شما به رئيسجمهور فرانسه میگوييد "مادرت رو...". ميليونها نفر از مردم به خيابانها میريزند و در حمايت از شما به رئيسجمهور میگويند "مادرت رو..."! رئيسجمهور هم درباره جريحهدار شدن احساساتش شعری میسرايد و در روزنامهها و راديو و تلويزيون منتشر میكند!
ژاپن
شما به نخستوزير ژاپن میگوييد "مادرت رو...". نخست وزير به شما میگويد: "ببخشيد، ولی فكر نكنم مادرم از شما خوشش بياد."!
آلمان
شما به صدراعظم آلمان میگوييد "مادرت رو...". پليس به سراغ شما میآيد و میگويد "لطفاً با مادر صدراعظم كاری نداشته باشيد."!
سوئد
شما به نخستوزير سوئد میگوييد "مادرت رو...". از مردم رأیگيری میشود كه آيا شما مادر نخستوزير را... يا نه؟ اگر رأی مثبت داده شود، شما مادر نخستوزير را...! اگر رأی منفی داده شود، نخستوزير دست شما را در مقابل دوربينهای تلويزيونی میفشارد و برای شما آرزوی موفقيت میكند!
تركيه
شما به رئيسجمهور تركيه میگوييد "مادرت رو...". رئيسجمهور اسلحهاش را در میآورد و به شما شليک میكند. اگر شما كُرد باشيد، رئيسجمهور مورد تشويق قرار میگيرد! وگرنه او را به دادگاه میبرند، ولی او در بين راه فرار میكند و به يونان پناهنده میشود!
سوئيس
شما به نخستوزير سوئيس میگوييد "مادرت رو...". منشی دفتر نخستوزير، شماره تلفن مادر نخستوزير را به شما میدهد تا شخصاً با خودش هماهنگ كنيد!
هند
شما به نخستوزير هند میگوييد "مادرت رو...". نخستوزير شما را دعوت میكند و میگويد كه مادرش فوت شده و شيشه خاكستر جسد مادرش را به شما نشان میدهد و براي شما آواز میخواند و گريه میكند. وقتی به خانه برمیگرديد، خانوادهتان را پيدا نمیكنيد و سالها به دنبال خانواده خود از اين شهر به آن شهر آواره میشويد و سرانجام در فقر و غربت، از غم و گرسنگی میميريد و از داستان زندگی شما بيش از هزار و هفتصد فيلم سينمايی ساخته میشود!
كانادا
شما به نخستوزير كانادا میگوييد "مادرت رو...". نخست وزير به مادرش خبر میدهد. مادر نخست وزير مقالهای فمينيستی در روزنامه چاپ میكند و تبعيض جنسی را به شدت مورد انتقاد قرار میدهد و از شما میخواهد که پدر نخستوزير را مورد خطاب قرار دهيد!
كلمبيا
شما به رئيسجمهور كلمبيا میگوييد "مادرت رو..."، بعد وصيتنامهتان را مینويسيد و در اولين فرصت خودتان را دار میزنيد. چند روز بعد جسد شما را در حالی که طناب دار بر گردنتان است و با گلوله سوراخ سوراخ شده و با اسيد سوزانده شدهايد، پيدا میکنند. پزشک قانونی جسد شما را لاشه سگ تشخيص داده و در حومه شهر دفن میكند.
چين
شما به نخست وزير چين ميگوييد "مادرت رو...". نخست وزير هم به طور لفظی شما و خانوادهتان را...! سپس خانواده شما به کره ماه تبعيد میشوند!
ايتاليا
شما به نخستوزير ايتاليا میگوييد "مادرت رو...". روزنامهها خبر رسوايی مادر نخستوزير را چاپ میكنند و مافيا بخاطر احساسات سکسی شما، به شما پيشنهاد همكاری در زمينه تجارت پورنوگرافی میكند! نخستوزير هم برای تلافی، يك بازی دوستانه بين تيم محبوب خودش و تيم محبوب شما ترتيب میدهد و داور بازی را میخرد و تيم محبوب شما را با نتيجه مفتضحانهای شكست میدهد!
روسيه
شما به رئيسجمهور روسيه میگوييد "مادرت رو...". فردای آن روز دچار سانحه شده و در يک تصادف اتومبيل كشته میشويد. به خانواده شما اطلاع داده میشود كه شما در حال مستی رانندگی كردهايد و شدت تصادف چنان بوده كه بدن شما تكهتكه شده است!
عربستان
شما به رئيسجمهور عربستان میگوييد "مادرت رو...". همه به شما میخندند، چون عربستان رئيسجمهور ندارد! شما متوجه اشتباه خود میشويد و اين دفعه به پادشاه عربستان میگوييد "مادرت رو...". همه از خنده دست میکشند و پادشاه دستور می دهد زبان شما را قطع كنند!
يکي از مطالب پرخواننده من در اين روزها "خبر توقيف روزنامه شرق و يک نکته مهم" است که هشتم آذر84 منتشر کردم و در حقيقت تلنگري بود که در قالب يک خبر دروغ آمده بود. وجالب اينجا بود که با وجود اينکه در انتهاي همون خبر توضيح داده بودم که اين خبر دروغه و چرا ساختمش، با واکنش تند دوستان شرقي مواجه شد و حتي به ناسزا و اهانت هم ختم شد. خب... حالا يه بار ديگه خبر رو بخونيد!
به گزارش بيبيسي زنان جوان در يکی از خشن ترين شهرهای کلمبيا مردان خود را تهديد کرده اند که تا اسلحه را زمين نگذارند با آنها همآغوشی نخواهند کرد. در شهر پريرا دهها زن جوان با حمايت شهردار محل، به جنبشی پيوسته اند که "اعتصاب زانوهای بسته" نام گرفته است.
طفلك خانوماي پريرايي نميدونند كه سكس كمتر مساويست با خشونت بيشتر. گذشته از اينها اومديم و حضرات تفنگ بدست پريرا، از تجربيات ارزشمند برادران قزويني استفادهكردند؛ آنوقت چي؟ نه خانوم جان اين طرحها اگه جواب بده بود، تا حالا نصف زناي دنيا زانوهاشون رو به هم جوش داده بودند بلكه از اينهمه خشونت مردها چيزي كم بشه. اين كارها بيفايدهس. فقط شونه مردهاي خشن، همون نيم ساعتي كه تا پيش از اين پذيراي زانوهاي شما عزيزان بود رو هم به حمل اسلحه مشغول خواهند بود!
پ.ن: خومونيم ها، ولي عجب اسمي انتخاب كردن واسه اعتصابشون. لابد چند سال ديگه هم يه كتاب در مياد به اسم "زانوهاي باز و دشمنانش" اثر كارلوس پوپرو!
● مشخصات پخش ماهوارهای راديو زمانه:
ماهواره هاتبرد، 13 درجهی شرقی
فرکانس 12476
پولاریزاسیون افقی
● فرکانس موج کوتاه رادیو زمانه : 6245 کیلوهرتز

مي گويند کاريکاتوري که بهانه به دست حضرات داده براي تعطيلي شرق اين بوده. و ضمنا مي گويند خره هاله نداشته بلکه براي وضوح بيشتر، بکگراند سفيد داشته تا متمايز شود. من که فکر مي کنم اين هم يک تعريف براي هاله است!
ای گودوخ! عرصه سیمرغ نه جولانگه توست
سالها دل طلب جام جم(1) از ما می کرد
چون کی اخبار فلسطین تماشا می کرد
گر که لبنان بکند جنگ به اون ایسرائول
موشک و کاتیوشا پرت به حیفا می کرد
آلمانی، انگلیسی، آمریکانی رفت کومک
سید حسن یک نفری جنگ به چند تا می کرد
عربستان و مبارک(2) که از او گرخان(3) شد
چون که اعراب از اول به ماها(4) می کرد
هرکسی بود چپی و کمونیست و بی دین
در مجلات خودش کار به سیا(5) می کرد
خاک به سر بوش که با اون سگ خود عکس(6) گرفت
اگر آدام شده بود فکر به فردا(7) می کرد
ای کشاورز! فقط کار کشاورزی نیست
روز جمعه تو خودش را به صفی(8) جا می کرد
یعنی منظور من این بود که جمعه به نماز
هر کشاورز اگر رفت خدایا می کرد
انگاراخ(9) گر بکشد بر سر تو صد اشک(10)
ایسرائول باز نفهمیده و حاشا می کرد
مگر اون گولاخ(11) او کر شده بود کی نشنید
چقدر ناله که اون بچه به قانا می کرد
قانا هم در دو مکان هست، یکی این، یک اون
قانا(12) در اورمیه صد فرق به صیدا(13) می کرد
دیدمش شنگول و خندان، بطری(14) باده به دست
این پدرسگ عرقی خورده و هاها(15) می کرد
دید مامور و گرفتش که اولاخ این کار است؟
که به لبنان بخورد بمب و تو اینجا(16) می کرد
ای گودوخ!(17) عرصه سیمرغ نه جولانگه(18) توست
چون ستاره(19) بشو که کار به اون جا می کرد
اين شعر عرفاني رو از وبلاگ ابراهيم نبوي برداشتم. براي خوندن پانويسهاي بامزهش به دومدام بريد.

دوست بسيار عزيزي که روزي 58 مرتبه ما را ميهمان ملودي هاي موبايلت مي کني!
شايد نفر بعدي خضرتعالي باشي. مواظب خودت باش!!!
گويا استاد انتظامي در جشن مجله خانه تصوير يك شوخي نمايشي با مهرجويي ميكند كه موجب كدورت هنرمند-فيلسوف ما ميشود. خيليها كه آن شوخي را ديدهبودند مي گفتند چيز خاصي نبوده و مهرجويي بيخود اوقات تلخ شده. اما انتظامي حالا فروتنانه عذرخواهي كرده. دم استاد گرم و عمر پر عزتش دراز. آي حال مي كنم با آدمايي كه يا عذر خواهي نمي كنند و يا اگر بكنند، فروتنانه و بدون "اما و اگر و ولي" اين كار را مي كنند.
هر چند كه مدتهاست كه از فيض ديدن نرگسخانوم و ماجراهاي سياه-سفيد-اروتيك-اكشن اين سريال محروم شدهام و اوقات به خواندن "كاوشي در طنز ايران" سيد ابراهيم نبوي ميگذرد، ولي اين دليل نميشه از مسايل مهمه مملكتي بيخبر باشم. از جمله خوندن اين فيلمنامه پيشنهادي كه خيلي مسروريدمان!
از اين مطلب كورش ضيابري خوشم آمد. يك جورايي در راستاي همان SAWS خودمان است. فقط خداكند كورش آن عكس با موهاي سيخسيخياش را از صفحه اول وبلاگش بردارد كه بدجوري براي من توذوق بزن است. ياد بچگيهاي خودم ميافتم و موهاي خشك و سيخسيخيام كه در مقابل هر شانه و برسي مقاومت ميكرد. حيف. چقدر دوستدختر بالقوه را پراند!
روم سیاه والله. می دونم درست نبود ولی هیچ چارهای نداشتم جز اینکه بعد از دیدن "به نام پدر" منم با بقیه همعقیده بشم که حاتمی کیا با بهنام پدرش... رید!