![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
خب بالاخره مهدي خان جامي و اعوان و انصار، ماجراي راهاندازي "راديو زمانه" رو علني كردند. مبارك باشه انشاالله و ظله! اميدوارم در كارشون موفق باشند، به خصوص از اونجايي كه مهدي (ليدر جريان) و بعضي از بچههاي دستندركار رو مي شناسم و ميدونم كه دغدغههاشون پيش از هر چيز فرهنگ و هنره و ضمنا همچنان اميدوارم، همونطور كه به خود مهدي هم گفتهم، يه جوري كار كنند كه حساسيت زيادي رو ايجاد نكنند تا بچههاي وبلاگستان بدون ترس از داغ و درفش باهاشون همكاري كنند. به خصوص از اونجا كه محل راهاندازي هلنده و از اين حرفا... (و كلي نكته تو همين از اين حرفاست!)
مهدي آقا خدا قوت، دماغت چاق و آنتنت دراز باد!
مهدي خلجي اعلام کرده که کتابچه را مي خواد تعطيل کنه. حيف.
تا وقتي كه من فكر كنم ببينم ادامه داستان "از رنجي كه حسن برد" را چطور پيش ببرم تا به تريج قباي كسي برنخوره، اجازه بدهيد تا بخشهايي از خاطرات جدي برخي از دوستاني كه با استفاده از سنت حسنهي الگوي انسان و انسانيت، كه از طريق روايات مواتر و معتبر شيعي –عليرغم تلاش برخي ملاعين- به ما رسيدهاست؛ دست به ازدوج موقت زدهاند و در وبلاگ-سايت رسمي ازدواج موقت در اسلام منتشر شدهاست را با هم بخوانيم.
خاطره ارسالي از سميه: (اوجلو ايستاد و من عقب)
من سميه هستم 19 ساله از شهر مقدس و مذهبي امام رضا (ع) ( مشهد )
... وقتي منو با عليرضا آشنا کرديد بعد از اينکه صيغه را خونديم و شما ما را رها کرديد من يک شوهر جديد داشتم که چهارمين شوهر من بود .قبلش بهم گفت که من براي مهريه فقط يه هزار تومني دارم قبوله ؟ نميدونست که شما قبلا ايناطلاعاتو بمن داده بودبد . من چند تا از اطلاعات ديگشو بهش گفتم که توش موند ولي اون چيز زيادي از من نميدونست . توقع نداشت از من ولي من با اون مهريه کمش مدت سه ماه را قبول کردم . از من يه چيزي خواست که شوهراي قبليم هيچ وقت ازم نخواسته بودن براي همين اين متعه خيلي بهم چسبيد . ازم خواست که قبل از چيزي با هم نماز جماعت دو رکتي بخونيم چون يه سنته . وضو گرفتيم اون وايساد جلو و من کمي عقب تر هيچ وقت اينقدر به امام جماعت نزديک نبودم . وقتي نماز تموم شد با هم ديگه دعاي فرج امام زمان (ع) را زمزمه کرديم و بعدشو که ديگه نميتونم اينجا بگم . ولي اينو ميگم که خيلي به احکام اسلامي در مورد زناشويي وارد بود با اين که اون دفه اولش بود که متعه ميکرد ولي از من بيشتر وارد بود . براي همين هم من 1 ماه ديگه مدتو اضافه کردم تا بيشتر باهم باشيم . خيلي دوست دارم با يه آدم مذهبي مثل اون ازدواج دايم کنم . البته فکرنکنم اونم ازم بدش بياد چون رفتارش اينو به من ميگه !
خاطره از پسر 22 ساله ( مادر 3 فرزند و همبستري در مسافرخانه )
سلام بر تمامي پيروان راستين ائمه اطهار
من پسري 22 ساله هستم و از ابتداي دوران بلوغ ، علاقه زيادي به مسائل جنسي داشتم وتا اينکه روزي در رساله عمليه مشاهده کردم که مي توان راه ازدواج موقت را پيش گرفت. ولي راستش نمي دانستم از کجا شروع کنم؟ و شخص مورد علاقه را پيدا کنم.
در مفاتيح الجنان خواندم که هر کس حاجت داشته باشد و جهت يافتن آن روز پنجشنبه بيرون رود و... ان شائ الله کارش درست مي شود با شرايطي/
من هم آن روز با ماشين بيرون رفتم و در راه به خانمي چادري و تقريبا 33 ساله برخورد کردم و اون رو به عنوان مسافر سوار کردم در ماشين سر صحبت را از شهر و غيره باز کردم تا به بحث ازدواج جوانان و مشکلات پيش رو پرداختم و به او گفتم که آيا خانمي را سراغ دارد که با ما با اين شرايط بسازد؟ ايشان هم گفتند که بله و آن من هستم و دو سال پيش شوهرم فوت کرده و 3 تا بچه دارم و 6 ماه هم صيغه يک مرد که در بيمارستان کار مي کرد بودم سپس قرار و مدار گذاشتيم و مهريه را مشخص کرديم و همانجا در ماشين صيغه را به او ياد دادم و او هم خواند بعد به مسئله مهم جا و مکان همخوابي رسيديم که من يک آشنا داشتم که از روحانيون بود و برگه صيغه نامه مي داد و مدارک گواهي فوت شوهر و 2 قطعه عکس و شناسنامه او و خودم را گرفتم و به دوستم با 5 هزار تومان پول دادم او هم برگه را داد و ما به يک مسافرخانه رفتيم و يک اتاق گرفتيم و درون اتاق رفتيم و..... و الان حدود 1 سال است که هم صيغه هستيم و مدت را هر 6 ماه يکبار تمديد مي کنيم.
درسته كه فوتبال برام بيشتر از يك ورزش اهميتي نداره، ولي زيدان كه داره. با اون اخم و نگاه هاي اسطوره ايش كه انگار وسط بازي داره راجع به مهمترين مسايل فلسفي فكر مي كنه. با اون خونسرديش كه انگار هيچي براش مهم نيست و با اون بازي زيبا و فوقالعادهش كه انگار باخت يعني مرگ!
خب زيزو با سر زده وسط سينه اون الدنگ و مطابق قانون اخراج شده و تلخترين خداحافظي فوتبال يك ستاره رقم خورده، چون حتي نتونسته تو زمين باشه. اوكي. قانون محترمه.
حالا من اگه جاي زيزو باشم با خونسردي وكيلم رو ميفرستم آلمان تا به خاطر رفتار توهيم آميز و نژادپرستانه يه ايتاليايي در خاك آلمان ازش شكايت كنم. قانونه ديگه.
چطوره؟
بعضي اتفاقها مخصوص وبلاگستانند. مثل همين فراخوان کتاب "دن کاميلو"ي من که از طرف يک بانويي لبيک گفته شد که دست بر قضا عيال هم هست! از اين به بعد بايد بيشتر مراقب باشم...
آقا من بيچاره شدم بس كه دنبال كتاب "دنياي كوچك دن كاميلو" گشتم. نميدونم شانس منه يا از قحطالكتابه كه يه همچين كتاب مشهوري رو نمي تونم پيدا كنم. اگه كسي ميتونه كمك كنه، لطفا بجنبه. يه وقت ديدي از بي كاميليويي تلف شدم!
ضمنا من يه عالمه كتاب خوب دارم كه حاضرم به معاوضه. كسي هست؟