بايگانی July 2005

اینجا زندگی می کنیم

مادر هر روز می رود سر کمدت و لباسها را مرتب می کند. پیراهن های اتوکشیده، شلوارهای تمیز، جورابهای نو، ژلهای مو... همه و همه ساکت و آرام انتظار تو را می کشند. مادر اما اشک می ریزد، آرام آرام زیر لب چیزهایی را می گوید، همه لباسها را بو می کشد، اشک می ریزد، لب می گزد... .

روزهایی که هدایت می آید مادر با صدایی آرام ولرزان ازش می خواهد تا "آهنگ های عمومحسن" را بگذارد. هدایت می آید توی اتاقت. کامپیوترت را روشن می کند و ترانه ای را با صدای بلند پخش می کند. ترانه اغلب "آهای خوشگل عاشق" است. از همان آلبومی که تو همیشه آنرا با صدای بلند پخش می کردی و به اعتراض های ملایم مادر که "صدایش را کم کن" هم توجهی نمی کردی. حالا مادر اصرار دارد که ترانه ها با صدای بلند پخش شوند، خودش اما آرام گریه می کند، سر تکان می دهد، لب می گزد، گریه می کند... .

هر جوانی که می میرد داغ آنها تازه می شود (اصلا اگر کهنه شدنی باشد!) و بدبختی اینجاست که هفته ای و ماهی نیست که خبر مرگ جوانی از میان دوستان و اقوام وآشنایان دور و نزدیک نرسد. جوانِ یکی در جاده چپ می کند، . پسرِ یکی در یک متری پدر، غرق می شود، برادرِ یکی با موتور تصادف می کند، پسرِ یکی لای گاوآهن تراکتور گیر می کند، خانواده ای در جاده تصادف می کنند، اتوبوس دخترِ آن یکی را جلوی دانشگاه له می کند... گورستان ها تا خرخره از جوانان وطن انباشته اند. هیچ لاله ای هم از این همه مرگ پوچ رستن نمی گیرد.

گه گاه فکر می کنم در سرزمین ضحاک ها زندگی می کنیم. سرزمینی که هزاران ضحاک در هر خیابان و جاده و کوه و جنگل و دریایش در کمین جوانانند. سرزمین پر ضحاک، سرزمین بی کاوه...
سرزمین مادران لب گزان... سرزمین برادران بیچاره...

نامه

قربونت برم!
نمی‌دونم خودت زیر کولر گازی اْجنرال نشستی یا مثل ما زیر کولر آبیي بی‌آب... یا زبونم لال زیر آفتاب!ولی به هر حال این گرما دهن مارو داره سرویس می‌کنه و اگه یه فکری نکنی مخمون امروز و فردا آب‌پز می‌شه!
فدات شم! می‌دونم واست سخته چند میلیون کولر گازی جور کنی و بفرستی این پایین. دست کم یه ذره باد و ابر بفرست، هلاک نشیم.
گناه داریم ها!

علي اژدها مي شود!

اصلا از اولش هم قرار نبود کودک با خودم ببرم به تجمع حمایت از گنجی. ولی مگه ول کن بود؟ اونقدر حرف زد و گریه کرد و "اکبرجونم... اکبرجونم" گفت و خودشو زد که مجبور شدم همراه خودم ببرمش.
تو راه خیلی نصیحتش کردم آروم باشه و یه مقدار هم سعی کردم بترسونمش. ترسید و تقريبا ساكت نشست.
با ماشین رفتیم. از توی خیابون 16 آذر پیچیدیم تو انقلاب، از جلوی دانشگاه تهران رد شدیم و ماشین رو توی خیابون قدس پارک کردیم. جلوی دانشگاه خلوت بود. اینو که دید ترسش ریخت ولی خیلی دمق شد. پیاده از جلوی دانشگاه که خلوت (ولی پر از مامور) بود رد شدیم. یکهو علی معظمی رو دید و تند کرد طرفش. مچ دستش رو چسبیدم:
- کجا؟
- پیش علی جون جونم!
- اِ... از کی با آقای معظمی اینقدر خودمونی شدید سرکار؟
- از همون موقع که ساعت دو شب می خوند "گل در اومد از حموم... سمبل دراومد از حموم"! تازه قر هم می داد...
- خجالت بکش بی حیای دروغگو. قر که دیگه نمی داد!
- می داد. الهی خدا کورم کنه اگه دروغ بگم. اون شبی رو می گم که نتایجِ ...
داشت کار به جاهای باریک می کشید. ولش کردم. می دونستم هوس کرده سر به سر علی بذاره و بترسوندش. از پشت به علی نزدیک شد. علی شروع به دویدن کرد، اون هم خوشحال بنای دویدن را گذاشت. به علی رسید و یه دفعه مچ دستش رو چسبید. صداش را کلفت کرد:
- آقا اینجا چه کار می کنی؟
علی برگشت. نه ترسید، نه خندید، نه حرفی زد و نه حتی نگاهش کرد. طفلکی از این کار علی خیلی جا خورد. دوباره شوخیش رو تکرار کرد؛ دست کم به این امید که علی یه خوش و بشی باهاش بکنه. دریغ از حتی یه علیک سلام. راهشو گرفت و رفت اونور خیابون!
وقتی بهش رسیدم داشت زار زار گریه می کرد. بلندش کردم. هق هق کنان گفت: "دیدی چطور سنگ رو یخم کرد... دیدی. الهی تیکه تیکه بشه مرتیکه عنق! الهی..." بردمش طرف میدون انقلاب تا یه آبی به صورتش بزنم که دیدم غلغله است.
نگو اون وقتی که ما از جلو دانشگاه رد می شدیم، چند دقیقه بعد از حرکت جمعیت به سمت میدون بوده. دو سه هزار نفری میشدن و برخوردها خشن تر از قبل بود. تا به خودم اومدم دیدم کنده رفته وسط جمعیت و با اون دستای کوچولوش تو هوا، داره شعار میده:
زندانی سیاسی آزاد باید گردد...
گه گاه هم قاطی می کرد.
آدمهای بی کودک اعدام باید گردند!
*******
نمي دونم از اثرات شفابخش باتومه، يا كار علي كه يكي دو روزه كم حرف شده. الهي شكر!

تبهكار!

عكس زير متعلق به شخصي به نام داريوش محمدپور است. نامبرده به‌دلايل مختلف كه مهمترين آنها آلوده كردن قريب به يك‌صد نفر به دنياي وبلاگ و وب‌لاگ‌نويسي است متهم‌ بوده و در يك مورد خاص كه همانا كشاندن يك نويسنده "معروف" به عرصه وبلاگ‌نويسي است مجرم شناخته شده است. وي به‌خاطر آنكه با دراختيار گذاشتن مواد وبلاگ‌نويسي باعث شده است كه آن نويسنده، اظهارات نامعقول و خودخواهانه خود را بي‌واسطه در معرض ديد عموم قرار داده و از خود هتك حرمت كند، تحت تعقيب است.
از كساني كه از نامبرده و محل اختفاي وي اطلاعي دارند درخواست مي‌شود اين مركز را سريعاً مطلع كنند.
(كميته مبارزه با هتك حرمت نويسندگان، تحت نظارت فرهنگستان زبان پارسي و وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي!)
dariush_M.jpg

عصاكشي!

چند روزيه كه شرق نمي‌رم و ديگه هم خيال ندارم برم. يعني ارتباط كار‌ي‌م رو با روزنامه شرق قطع كردم و اصلا هم خيال وصل ندارم. جالب اينجاست كه اين يكي دو هفته – و به خصوص در جريان انتخابات مرحله دوم – ارتباط دوستانه‌م با بروبچه هاي شرق خيلي قوي و مستحكم شده‌بود!
چند بار اومدم دليل اصلي و دلايل فرعي ماجرا رو بنويسم كه منصرف شدم (يك بار هم نوشتم و بعد پاكش كردم). به هرحال همينقدر بدونيد كه ديگه توي شرق كار نمي‌كنم و احتمالا در يه روزنامه در شرف تاسيس كاركي قبول كنم.
راستي قراره تا يكي دو ماه ديگه يه اتفاق خيلي عجيبي برام بيفته كه وقتي افتاد مي‌فهميد!
ضمنا اگه خبرنگار بيكار هستيد با من تماس بگيريد، شايد همكار شديم!!

گمشده

يه پسر نوزده ساله‌ي سبزه‌ي چشم‌سياه كه شباهت به من مي‌بره نديدن؟
خيلي دلم براش شده. خيلي...
دارم ديوونه مي‌شم

پاسخ به یک کامنت

یکی از کامنت هایی که اخیرا علاوه بر اینجاٰ در وبلاگ‌های دیگران(!) هم بر ضد من گذاشته می‌شود را بخوانید:

آقای محمود فرجامی! از همه اين ها که بگذريم راستی بلاخره ما نفهميديم که اخوی های شما مرحوم شده اند يا فارسی شما نم کشيده است. چون در شرح حال خود (در گوشه راست وبلاگتان) نوشته ايد: «در مشهد و در خانه كارمندي كه سه پسر ديگر هم داشت...». اگر «سه پسر ديگر هم داشت..» که پس هر چند دير اما به شما تسليت می گويم. ان شاءالله جزو خانواده شهدای جنگ تحميلی باشيد. و اگر «سه پسر ديگر هم دارد...». پس برويد کمی تا اندکی فارسی بياموزيد. البته يک حالت سوم هم امکان دارد و آن اين که اخوی های جنابعالی در اين ميان با جراحی پلاستيک يا چيزی نظير آن، تغيير جنسيت داده اند و الان بايد در شرح حال خود بنويسيد: «در مشهد و در خانه کارمندی که سه دختر هم دارد که قبلاً پس بودند...». به اين طريق به درستی «فرديت» خود را در مقابل جمعيتی که ما باشيم خيلی خوب و تميز «عريان» می نمائيد. دست خداوند باری تعالی پشت سر شما و برادرانتان (ببخشيد خواهرانتان) باد.

عزیزجان!
البته یکی از برادران من اخیرا مرحوم شده و از شما به خاطر تسلیت‌تان تشکر می کنم. اما نه مطلب من از نظر انشایی نادرست است و نه باقی برادرانم تغییر جنسیت داده اند. با این حال از آنجایی که آن نوشته کوتاه من آنقدر شما را عصبانی کرده که در وبلاگهای خلق‌الناس کامنت می‌گذارید عرض کنم که:
اینکه نوشته ام: «در مشهد و در خانه كارمندي كه سه پسر ديگر هم داشت...» متولد شده ام از نظر دستوری درست است چرا که در زمان تولد من شرایط آنگونه بود و بعد از تولد من هم به تعداد فرزندان افزوده شد. در نتیجه اگر بنا به رهنمود شما می نوشتم : «در مشهد و در خانه كارمندي که سه پسر ديگر هم دارد...» متولد شدم؛ مطلب اشتباه می‌شد.
امیدوارم شما با این سطح از زباندانی و با این همه ادعا، درافشانی‌هایتان منحصر به همین چهارتا وبلاگ باشد و یک وقت جدی‌جدی وارد ادبیات -مثلا حوزه داستان‌نویسی!- نشوید.
(از خواننده‌هایی که با خواندن جفنگیات من و این بابا وقتشان تلف شد معذرت می‌خواهم. ول كن نبود!)

 
 

منو اصلی

خانه
بايگانی
براده‌ها
درباره نويسنده
دبش
لينک دبش
تماس
 
 

تشکر


Syndicate this site
طراحی توسط: ايرانيانت
Movable Type 3.35