![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
نتايج نظر سنجي دبش در مورد "پيشبيني وضعيت ايران در يك سال بعد" نشان ميدهد كه بيش از 70 درصد نظردهندگان، پيشبيني وضعيت بدتري براي ايران كردهاند. اين نظر سنجي به گونهاي طراحي شده كه يك كاربر از يك كامپيوتر نميتواند بيش از يك در آن شركت كند.
در برابر اين سووال كه "جايگاه بينالمللي ايرانِ يك سال بعد را چگونه پيشبيني ميكنيد؟" 367 نفر اعلام كردهاند كه "وضعيت به گونهاي نيست كه بتوان چيزي را پيشبيني كرد " كه نزديك 9 درصد آرا را تشكيل ميدهند.
151 نفر معاد يك و نيم درصد گزينه "بدون تغيير خاص" را انتخاب كردهاند كه كمترين گروه پاسخدهندگان را تشكيل ميدهند و 2897 نفر هم جايگاه بينالمللي ايران در يك سال بعد را بدتر از اكنون پيش بيني كردهاند كه حدود 70 درصد و بيشترين گروهپاسخدهندگان را تكيل مي دهند.
675 نفر نيز بر اين عقيده بودهاند جايگاه تي ايران در جامعه بينالمللي بهتر از اكنون خواهد بود كه 16 درصد جمعيت شركتكنندگان در اين نظر سنجي را تشكيل ميدهند.
بر طبق آخرين اخبار من در ساعت 9 و 38 دقيقه صبح شنبه، هاشمي رفسنجاني و احمدي نژاد به دور دوم راه پيدا كرده اند. شگفتي تمام تحليل گران از رشد باورنكردني راي هاي احمدي نژاد بر انگيخته شده و خبر از تخلف يا تقلب وسيعي كه بتوان اين واقعه را با آن توجيه كرد، وجود ندارد. خبرهاي تاييد نشده حتي حاوي خبرهاي شگفت آور ديگري نيز هست و آن ترتيب آراي شمارش شده 5 نامزد ديگر است كه به قرار زير است:
كروبي، قاليباف، معين، لاريجاني و مهرعليزاده.
احتمال جابجايي دو نفر اول اندك و احتمال جابجايي سه نفر دوم زيادتر است.
گفته مي شود احتمالا ميزان راي هاي باطله از آراي لاريجاني (كانديداي رسمي جناح راست و موتلفه) بيشتر باشد.
نتيجه نظر سنجي اخير سايت دبش در مورد شركت در انتخابات نشان ميدهد كه نزديك به 43 درصد از پاسخدهندگان در انتخابات رياست جمهوري سال84 شركت نمي كنند، حدود 41 درصد در انتخابات شركت خواهند كرد و بقيه منتظر هستند تا شرايط برگزاري انتخابات را بررسي كرده و سپس تصميم به شركت يا عدم شركت بگيرند.
در اين نظر سنجي اينترنتي 1512 نفر (تا اين لحظه) شركت كردهاند كه در پاسخ به پرسشِ «موضع شما در برابر انتخابات ریاست جمهوری امسال چیست؟»، 611 نفر گزينه «شركت ميكنم»، 644 نفر گزينه «شركت نميكنم» و 257 نفر گزينه «به شرايط بستگي دارد» را انتخاب كردهاند.
در طراحي اين نظر سنجي حداكثر توان بكار رفته است تا از يك آيپي، امكان شركت مجدد در نظر سنجي وجود نداشته باشد.
امروز دوشنبه 23 ربيع الاول، بعد التماسات خاصه همراهان به خصوص نیماخان اکبرپور که خیلی خواهش داشت به جهت آنکه طوایفی از عناصر اناث ممکن است قاری این راپورت ها باشند، قدری از آن مخذوف شود، بر آن مقرر شد که رساله همدانیه را به دست خودمان قلع و قمع کرده، صرفا از مسایل مشروع و معروف تحریر شود. فلذا همین بس که مراسم افتتاحیه خیلی مقبول بود و جمیع خطابه گویان از حرافی های مالوف دوری کرده، مثل دیگر مراسم، ملال آور نبود. یک تقدیری هم از آسید ممدلی خان ابطحی که سید صحیح النسب و از خاندان صاحب عالم ارواح می باشد، شد که معظی الیه خیلی به جهت آن مشعوف گردید. از قرار اخبار، قبل این، جمعی از «بساجنه» بلوا کرده بودند که به ای نحوِ کان ما نمی گذاریم این پروگرام اجرا شود، لاکن به همت میرزا یحیی خان صفی آریان و آقا نوید لطیف المک که سرکرده فستیوالیون هستند، بلوا می خوابد.
شب، جماعت را با چند ماشین دودی فرستادند عباس آباد که جای خوش آب و هوایی بوده، به جهت ارتفاع، شیب مسیر آن زیاد است و به قرار شایعات بین راه مرکوب آسید ممدلی خان ابطحی که به معیت ایشان سردار عطاالله خلیقیِ صاحب بلاگ خانه پرشین بلاگ هم بوده، از فرط هیبت این دو از وسط راه برگشته، موتورخانه آن دود می کند!
به هر تقدیر جماعت را آنجا تغذیه داده، به کمال صحت و عافیت بر گرداندند.
دیروز هم بدون هیچ پرابلمی کارها به انجام رسید و شهاب خان مباشری و امید آقای معمارباشی و الپر الدوله معین ممالک و چند تن دیگر از اوتاد باگستان به قافله پیوستند.
کارها تحت انضباط به انجام می رسند و قابل به ذکر زیاد نیست،فقط خبر موثق رسیده که نیماخان اکپرپور دو شب است که از اطراق گاه خود غایب بوده جای خواب و همخواب مشالیه هم نامعلوم!
------------
قسمت اول
امروز شنبه 21 ربيع الاول 1426، به معيت ميرزا محمودآقا اروج زاده و نيماخان اكبرپور و آقا سيدرضا شكراللهي، به توسط يك طياره خيلي قراضهاي از طهران عازم همدان شديم. ديشب بانو قرهخانلو به غايت شتاب تلفنگرام كرده، از جانب امراي اولين فستيوال محصلين وبلاگنويس، خبر احضار داده بود. عز و جز فراوان كرديم كه اين آدينه شبي با صد كرور كار نكرده، مقدور نيست صبح عليالطلوع شرفياب شويم كه مشاراليها به يك زبان چرب و نرمي كه مار هفت سر را با آن از سوراخ بيرون توان كشيد، ابرام كرد. تا حوالي سه بعد نيمه شب به تعجيل زياد، كارها سر وسامان داده، وصيت پيش از طياره سواري را نوشته، صبح عليالطلوع در طيارهخانه مهرآباد حضور به هم رسانديم. يك جوان خيلي مقبولي را راهبلد ما كرده بودند كه ما را به طياره سوار كرد، لاكن بعد مشاهده قراضگي طياره فرار را بر قرار ترجيح داده، عازم ترمينال شد!
القصه، بعد لرز زياد و به همت آيت الكرسيهاي دست اول، به سلامت به همدان دخول نموديم كه باز آنجا به ديدن منظر چند جوان هيكلمند سياهجامه دوباره لرز فراوان كرديم، خصوص آنكه آقا سيدرضا كه
سينماتوگراف گنگستري زياد ديده، قسم موكد خورد كه اين جامه خاص اذناب دن كريولونه شرور بوده، كلكمان كنده است. مجدد دست به دامن آيت الكرسي شديم كه سايهجامگان قصد ما كرده، به طرفهالعيني مچ ما را چسبيده، راهي چند اتومبيل كرده، به سرعت ما را به يك جاي خيلي شيك وارد نمودند. نيماخان خيلي جزع و فزع كرد كه اين بندهي پوست و استخوان نه تاب كتك خوردن داشته و نه براي ساير افعال (!) تناسب دارم، لاكن كمال امتنان و خواهش داشته هر آنچه در نظر داشته در همين جا كرده، رهايم كنيد. بقيه هم حالات تضرع آميزي به خود گرفته بوديم...
((ادامه دارد))
نتایج نظر سنجی اخیر سایت دبش در مورد پیش بینی ایرانیان در رابطه با احتمال حمله نظامی امریکا به ایران، نشان می دهد که نزدیک به نیمی از شرکت کنندگان در این نظرسنجی معتقد بودند که امریکا هرگز به ایران حمله نخواهد کرد. در این نظر سنجی،چهار گزینه برای پاسخ در نظر گرفته شد و پاسخ ها به ترتیب عبارت بودند از « امريکا حتما به ايران حمله خواهد کرد »،« احتمال جنگ هست و خطر جدی است»،« احتمال جنگ هست ولی بسيار ضعيف است » و « امريکا به ايران حمله نخواهد کرد ». از 692 نفر شرکت کننده در این نظر سنجی (تا هنگام تنظیم خبر)، 92 نفر گزینه اول، 162 نفر گزینه دوم،134 نفر گزینه سوم و 304 نفر گزینه سوم را انتخاب کرده اند. به دیگر سخن، 13.29 درصد احتمال حمله را قطعی، 23.41 درصد احتمال آنرا زیاد، 19.36 درصد احتمال را ضعیف و 43.93 درصد احتمال امریکا به ایران حمله را منتفی دانسته اند.
چند شب پيش، تماسي گرفتم با «عطا خليقي سيگارودي»
كه سابقا يكي از مديران پرشين بلاگ بود و اخيراً نمي دانم دقيقا چه پستي در آنجا دارد! اين جناب خليقي را به همراه آقايان فولادي و هاشمي و قانون من از دو سه سال پيش و چند ماهي بعد از راهاندازي سرويس پرشين بلاگ مي شناسم. آن زمان من مصاحبهاي را با سه تن از اين دوستان انجام دادم، كه در يك هفته نامه كمتيراژ به چاپ رسيد. بعد از آن هم دو سه مطلب درباره پرشينبلاگي ها توسط من در نشريات و خبرگزاري هاي گوناگون منتشر شد و علاوه بر اينها يك پروژه مشترك نرم افزاري را هم با هم انجام داديم. در تمام اين موارد، از ميان پرشين بلاگيها، رابطه من با عطا برقرار بود و اعتمادي دو طرفه بينمان بهوجود آمده بود كه خوشبختانه تا به حال ادامه داشته است.
چندي پيش كه شايعه فروش پرشين بلاگ به يك آدم خفن قوت گرفت و به همت حسين درخشان بازار شايعات هم تا آنجا كه ممكن بود، رونق گرفت؛ به اين فكر افتادم كه از خود عطا در اينباره سووال كنم. البته عطا مدتها قبل از آنكه اين ماجرا در وبلاگستان سر و صدا ايجاد كند، زماني كه براي احوالپرسي و انجام كار كوچكي پيش او در ساختمان جديدشان رفته بودم، به من گفته بود كه شركت آنها (كه نامش پرشين بلاگ هم نبوده و نيست) در يك شركت ديگر ادغام شده است؛ اما آن موقع من ماجرا را جدي نگرفتم.
به هر حال چند شب پيش با خليقي تماس گرفتم و با استفاده از همان سابقه دوستي و اعتماد دوجانبه از او خواستم تا آنجا كه ممكن است، اين ماجرا را برايم روشن كند تا از طريق دبش آن را به ديگران منتقل كنم. آن طور كه عطا مي گويد، اتفاق خاصي براي پرشين بلاگ نيفتاده است و موضوع ادغام شركت آنها (كه سرويس پرشين بلاگ، يكي از پروژههاي آن بوده) در يك شركت ديگر، مسالهاي طبيعي بوده كه صرفا تجاري و حقوقي محسوب مي شود.
او دامن زدن به بازار شايعات و سخنپراكني عليه پرشين بلاگ را بيشتر متوجه كساني دانست كه يا اين سرويس را رقيب خود مي دانند و يا دوست ندارند از دنياي متوهم توطئهها بيرون بيايند. از عطا در مورد داستان كنايه آميزي كه يكي از مديران سابق اين سايت (كه نمي دانم الآن در آن شركت چه پستي دارد) پرسيدم. عطا در اين مورد پاسخ روشني نداد و فقط به ذكر اين موارد كه آن يادداشت بيجهت بزرگ شده است و بقيه دوستان به نويسنده آن اعتراض كردهاند، بسنده كرد. (خود نويسنده آن داستان هم بعدا به برداشت حسين درخشان اعتراض كرد)
عطا البته تاكيد كرد كه مسايل ديگري هست كه او لزومي به بازگو كردن آنها نمي بيند و اگر در آينده تصميم به انتشار آنها بگيرد در اقدامي هماهنگ با ساير همكارانش، آنها را رسما به خبرنگاران مورد وثوقش خواهد گفت تا منتشر شوند.
-----------
پي نوشت:
صحت و سقم ادعاهاي پرشين بلاگي ها و منتقدان و رقيبانشان در مورد همديگر، به خودشان مربوط است.
من خواب بدی دیده ام. یک کابوس بلند غبارآلود. خواب دیده ام که یک نفر - که صدایش خیلی شبیه هادی بوده- درست سر ساعت پنج بعدازظهر به من تلفن زده و گفته بیا مشهد و من دلم ریخته پایین. بعد من در یک هوای خاکستری و سرد، رسیده ام به یک جای شلوغی که یک عالمه آدم سرگردان آنجا بوده اند همه منتظر پرواز و خیلی نا امید شده ام و بعد یکی گفته آنجا بایست و برو. و من، گیج و مبهوت، دلم آشوب، توی ابرهای تیره و دودآلود بوده ام و بعد رسیده ام به سردترین زمین خدا. و بعد یک خانه را دیده ام تلّ خانه خودمان با در باز و چراغ های روشن و دلم هرّستی ریخته پایین و رفته ام تو و یک عالمه آدم را دیده ام عین امیر و هادی و مهدی و آقاجان و مامان و افسر و فیروزه و عمو و خیلی های دیگر که همه گریه می کرده اند. آقاجان را دیده ام که انگار خیلی پیر و شکسته شده بوده و بعد یک زنی را دیده ام که جیغ بمی کشیده که "محمودم آمده ... به چه زودی خودت را رساندی مادر". من خواب دیده ام یک پسری جست زده در آغوش مادرش های و های گریه کرده و مادرش یک قطره هم گریه نکرده و مویه کرده و مویه کرده و مویه. یک خانه را خواب دیده ام که پر از نعره و ضجه و گریه بوده. خواب دیده ام که در خواب فهمیده ام که خواب می بینم اما نمی توانسته ام بیدار شوم. خواب دیده ام که خوابیده ام تا از خواب بد بیدار شوم اما یک صبح ، صدای گریه ای - که عینهو صدای گریه امیر بوده - ناامیدم کرده. خواب یک خانه را دیده ام که از شدت آدم و سیگار و ضجه و عرق در حال انفجار بوده. من کابوس دیده ام. کابوس جسد جوانی را دیده ام که دهانش نیمه باز مانده، پر از خون. خواب مرده دیده ام. یک مرده که شباهت به کسی می برد که فکرش آنچنان وحشتناک بود که دور نبود خوابم را پاره کند. در رویا پدر را دیده ام که در یک تالار بزرگ آکنده از مرگ، به بالین کسی رفته که همیشه خدا یا برای بوسیدن و نوازش به بالینش رفته بوده و یا مرتب کردن جای خوابش و جوانی را دیده -شبیه من- شکسته و خونین. مغزم منجمد، بر پرده ای سرخ رنگ، جوانی را دیده ام سوار بر مرکبی سیاه، شتابان به سوی مرگ روان. مغزم تیر کشیده و همو را دیده ام در میان بوی کافور و حجاب نایلون، با ته ریشی تُنُک، خفته بر سنگی سفید تنگ در آغوش من. بعد آدمهایی که انگار برآنند مرا بیدار کنند از خواب بد، کشان کشان مرا برده اند کنار زنی پریشان، که جز پریشانی اش همه شباهت می برد به مادر من که انگار مادر آن خفته هم هست. خفته ای با دهان نیمه باز، نه پر از باران، که پنبه در آن. خواب یک صبح سرد نیمه روشن را دیده ام در جایی پر از نقارخانه. یک جای زرد درخشان با صندوقی بر دوش. صندوق پر از عطر یاس. خرچنگی چنگ زنان در گلویم.
خواب بدی دیده ام. کابوسی بلند و غبارآلود. خواب مه غلیظی را دیده ام که اندک اندک محو شده و من میان هزارتا آدم بهت زده، خونی را دیده ام که دم در خانه مان شتک زده روی موزاییک ها و من هر چه فکر کرده ام نفهمیده ام عروسی کیست. بعد یک صندوق را دیده ام که رفته توی حیاط آن خانه و چرخ زده دور باغچه و مادر را که چرخ می زده روی ایوان مرمری و یکی شبیه عمه که خیلی بلند جیغ می کشیده و من شک کرده ام که نکند این عزا باشد و بعد فکر کرده ام که خواب مرگ خوب است و می گویند نشانه پول است و بعد یک برگه را دیده ام که اسم من رویش بوده و صدای پدر را شنیده ام که خبر از آن می داد که انگار آن مرده می دانسته که می خواهد بمیرد و خودش را بیمه کرده بوده و نصف پول بیمه عمرش به من می رسد و من یک لحظه مغزم تیر کشیده که توی تابوت انگار محسن را دیده ام و اینقدر چندشم شده از آن خواب که آرزو کرده ام زود بیدار شوم و هیچوقت پولدار نشوم. خواب تهوع دیده ام که آن هم شاید خوب باشد...
خواب جمعیت دیده ام و خواب یک شهر کوچک را. خواب یک قبرستان خلوت و با صفا را دیده ام و یک کوه رویایی پر برف و یک درخت زیبا را در کنار یک گودال نمناک. در خواب جلو رفته ام و خیلی دوست داشته ام بروم در گودال سرد بخوابم تا زودتر از همه خوابهای بد بیدار شوم اما باز یکعده نگذاشته اند. خواب دیده ام یک نفر خشک و سرد و شکننده را جای من، اجازه خواب داده اند و صدایی شنیده ام که خبرم داده محکوم شده ام که در سرزمین خواب های بد ماندگار شوم. خواب آدمهای آشنا را دیده ام که مات مانده اند در خلا و خیره به من و من دیده ام به سرعت برق موهایشان سفید و صورتهاشان پر چروک شده و از ترس که رو گردانده ام، خودم را دیده ام پیر و شکسته و خمیده.
خوابهایی دیده ام که مو بر تنم راست کرده اند.
چه کسی از خواب بد، بیدارم می کند؟
چندی پیش در صفحه اصلی وب سایت دبش، یک نظر سنجی با طرح این پرسش که: «از ميان «شاهنامه فردوسی»، «گلستان سعدی»، «دیوان حافظ»، «مثنوی معنوی» و «رباعیات خیام» چند کتاب را دست کم يکبار به طور کامل خواندهايد؟» انجام شد. بیش از پانصد نفر ( تا لحظه نگارش این متن 507 نفر) با انتخاب یکی از گزینه ها در این نظر سنجی شرکت کردند که از این میان 57 نفر گزینه همه ، 23 نفر گزینه 4 ، 38 نفر گزینه ۳ ، 72 نفر گزینه 2، 95 نفر گزینه یک و 222 نفر گزینه آخر یعنی هیچکدام را انتخاب کرده بودند.
به عبارت دیگر در حدود 11 درصد از شرکت کنندگان در این نظر سنجی تمام کتاب های مذکور و حدود 45 درصد برخی را دست کم یک بار خوانده اند ، و حدود 44 درصد از شرکت کنندگان هیچکدام از شاهکارهای ادبیات سرزمین خود را حتی یک بار به طور کامل نخوانده اند! این در حالی است که کلیه شرکت کنندگان در این نظرسنجی، به دلیل فرض دسترسی به اینترنت و نیز شرکت داوطلبانه در این نظرسنجی مکتوب، از نظر سطح سواد، توانایی مالی و نیز دسترسی به امکانات در سطح متوسط به بالا قرار داشته اند. علاوه بر اینها این نظر سنجی در سایتی انجام گرفته است که گرایش فرهنگی داشته و طبعا مخاطبان آنرا می توان از قشر فرهنگی کاربران اینترنت دانست. به بیانی دیگر 44 درصد از کسانی که بازدید کننده و خواننده سایتی هستند که گرایش تحلیلی و نظری دارد و به خاطر احتراز از مسایل خاص پرخواننده ( نظیر خبری، پورنو، سیاسی ...) مراجعه به آن در حوصله هر کسی نیست، «هیچکدام» از مهمترین شاهکارهای ادبی و فرهنگی زبان مادری خود را دست کم یک بار هم نخوانده اند و از اینجا این پرسش دردناک مطرح می شود که پس تکلیف عامه مردم چیست؟
هر چند که این نظرسنجی ممکن است از نظر علمی چندان معتبر نباشد، اما می تواند هشداری باشد برای آنان که دغدغه های فرهنگی و یا میهن دوستانه دارند تا به جای صرف وقت وانرژی بیش از حد در باب حوادثی نظیر ماجرای ذکر خلیج عربی در کنار نام خلیج فارس، در مورد آشنایی و علاقه اندک توده مردم و به ویژه قشر جوان ونوجوان نسبت به ادبیات و فرهنگ کهن خود نیز حساسیتی در خور نشان دهند.
امروز هم دیر است...
مي توانيد باور كنيد، ميتوانيد باور نكنيد ولي واقعيت داشت: اداره نظام وظيفه تهران بزرگ (واقع در ميدان سپاه) صبح روز ( يكشنبه ) ، چهارم مهر ماه از ساعت 8 صبح تا دست كم دو ساعت بعد رسماً تعطيل بود.
خوشبختانه ، اين تعطيلي ( كه منجر به علافي گروهي از جوانان ً سرافراز ً هموطني شد كه از سراسر ايران براي انجام مراحل اداري كارهايشان از صبح ساعت 6 در صف ايستاده بودند) ، هيچ دليل ناراحت كنندهاي نداشت!
نه بمبي در كار بود ، نه وضعيت فوقالعادهاي ، نه سرقتي و نه حتي قطعي برقي …. ؛ بلكه ساعت 8 صبح چند سرباز وظيفه به چند صد نفري كه ساعتها بود در صفهاي پشت ايستگاههاي اتوبوس ميدان سپاه مشغول نوش جان كردن دود اتوبوسهاي شركت واحد بودند ، اعلام كردند كه دست كم تا ساعت 10 صبح اداره تعطيل خواهد بود.
خوشبختانه جوانان فهيم ايستاده در صفها نيز با كمال متانت رفتار كرده و بدون هيچگونه اعتراضي مجدداً در صف ايستادند و يا در فكر كار و مسكن و ازدواج فرو رفتند و يا با نفر بغل دستي در مورد مهاجرت به كانادا و سوئد و اوكراين و دوبي به صحبت پرداختند.
با اين وجود يك خبرنگار كه به عنوان نفوذي در بين جوانان فهيم جا گرفته بود(!) كنجكاوي كرد و از يكي از سربازهاي نگهبان علت را پرسيد كه آن جوان فهيم ( كه تا مدتي در همين صف ايستاده و بالاخره اعزام شدهبود ) پاسخ داد كل اداره نظام وظيفه به جلسه رفتهاند و بنابراين اداره وظيفه عمومي تهران بزرگ دست كم تا ساعت 10 رسماً تعطيل ميباشد.
نفوذي مذكور سعي وافري نمود تا اين خبر را باور نكند كه متاسفانه تلاشهايش بي نتيجه ماند!
نتيجه گيري اخلاقي : كنجكاوي بيجا مانع آرامش خاطر است!
نتيجه گيري ملي: شرايط مهاجرت به هرجايي، از شرايط زندگي در ايران راحتتر است!!