بايگانی ميزگردهاي دبش

میزگرد سوم دبش؛ "زمانه" را چو نیک بنگری همه پند است!

مجری: بینندگان، شنوندگان و خوانندگان عزیز. سلام. خوشحالم که با سومین نشست از سلسله میزگردهای دبش در خدمت شما هستیم. در این جلسه میهمانان عزیزمان حودر، سیبیل طلا، نیک آهنگ و جناب خوابگرد حضور دارند. متاسفانه داریوش م عزیز به علت افت فشار مدتی بستری بودند و تشخیص پزشکان این بوده که بهتره با توجه به روحیه حساس و بسیار لطیف ایشون، مدتی از فضای اجتماعی-وبلاگی دور باشن و براشون عرفان و تصوف تجویز شده که مشغول استعمالند. سرکار خانم فرنگوپولیس هم گویا به خاطر اینکه یکی از شیشه های خونه شون شکسته بوده و شیشه بر تقاضای 80 دلار دستمزد کرده، تصمیم گرفته اند این کار را خودشان انجام بدهند و الان سر کلاس آموزش شیشه بری هستند. در مقابل امشب میهمان بسیار عزیزی داریم که چون هنوز نرسیده اند اسمشون رو نمی گم...

 نیک آهنگ: من می دونم کیه. من می دونم.

سیبیل طلا: زرشک! تو که هنو اینجایی! مگه ما پتیشن جمع نکرده بودیم که بخاطر خشونت و فاشیستی و زبون نفهمی و بی مرامی بندازنت بیرون؟ مگه من این کوفی رو نبینم، همچین با دسته کلنگ بکوبم تو ملاجش که به خر بگه آق دایی!

 حودر: آره ولله... این اختراع من هیچ خاصیتی که  نداشته باشه، دست کم باید تو بیرون انداختن این سید حوض خوب عمل کنه.

نیک آهنگ: نذار این دهنو...

 خوابگرد: (حرف نیکان را قطع می کند) تامَّل... تامَّل آقا سید!... (سینه صاف می کند وبا طمانینه) اعوذ بنفسی من البتذال... و اما بعد، در باب مدعای رییس فرقه ضاله حودریه که ادعای "اختراع" می کند باید متذکر شد...

حودر: بیشین حاجی حال نداری!... ادعا چیه مدعا کدومه؟ دیگه همه دنیا، الان از تاج زاده تا بهارلو می دونن من شماها رو وبلاگ نویس کردم. اگه من نبودم که شماها الان داشتین سماق می مکیدین ...

نيك‌آهنگ: بیلاخو!

سیبیل طلا: (با دیدن شست پت و پهن و سیاه سوخته نیکان، رعشه ای خفیف بدنش را فرا می گیرد!) آآآآه ه ه ه ه !

 مجری: دوستان عزیز... خواهش می کنم بس کنید ... بله خوشبختانه میهمان عزیز ما همین الان رسیدند. آقای دکتر مهدی جامی، صاحب سیبستان و مدیر رادیو زمانه. آقای جامی خواهش می کنم.

 جامی: سلام به شما مجری عزیز و تشکر از برنامه بسیار ارزنده تون. اگه اجازه بدید سلام و احوالپرسی کوتاهی با دوستان داشته باشم.

مجری: خواهش می کنم.

 جامی: (با احترام به طرف حضرت خوابگرد رفته و با او مصافحه می کند و با گویشی که تمام حروف کاملا از مخرج ادا می شوند) سلام علیکم آقا. بلّگکم الله بالخیر و العافیه. احوال شریف به صحت و سلامت است الحمدلله! اهل بیت محترم عافیتند ان شاالله؟

خوابگرد: خدا شما را حفظ کند آقا موذن جامی. الحمدلله خوبیم.

جامی: خدا را صدهزار مرتبه شکر. ما خیلی جویای احوالات وجود شریف هستیم. از قرار معلوم کار مدرسه هفتانیه هم بالا گرفته و وجوهات هم خوب می رسد.

خوابگرد: شکراً لله. ان شالله کار مجمع جهانی نیم فاصله را عن قریب راه می افتد.

جامی: ان شالله. خدا شما را برای امت وبلاگستان حفظ کند. التماس دعا.

خوابگرد: محتاجید به دعا.

 (جامی روی زانوی ادب از حضور مرجع عالیقدر وبلاگستان دور می شود و ناگهان می پرد توی بغل سیبیل طلا. دهان مجری باز می ماند و با چشمانی از حدقه درآمده ناظر ماجراست!)

جامی: چتوری جیگر؟

سیبیل طلا: کم بد نیستیم میتی جون.

 جامی: دهه. چرا، قربونت برم؟

سیبیل طلا: آخه با این حزب اللهی ها (اشاره به نیکان) حالی به آدم میمونه؟ نه ولله! احوالی به آدم میمونه؟ نه ولله! بندهم کرده به ما نمی ذاره آزادی بیانمونو بکونیم.

 نیک آهنگ: آزادی خانومو اینه که با ئو  مرتیکه رمانیکو منو خونه خرابم کنن. افتادن دنبال درخواست برای اخراج من!

سبیل طلا: تا کور شه چشت که دیگه فاشیست بازی درنیاری. نسناس!

 جامی: بی خیال سیبیل جون. خونتو کسیف نکن فدات شم. اینا هنوز مدرن نشدن که بفهمن چی میگی. من خودمم عین اینا بودم تو نمیری. ولیحالا جبران می کونم. زبون فقط يک رو بايد داشته باشه. مثل اين آمريکاييا. که انده مدرنيسمن. راستش هميشه دلم می خواست مدرن باشم و سری تو سرا دربيارم ولی فکر می کردم کلی زحمت داره. حالا می بينم چقدر آسون بوده و من خر خبر نشدم.

سیبیل طلا: ای ول میتی جون.

 جامی: جیگرتو بخورم الهی. حالا با اجازه خانوم خانومای خودم، یه احوالی هم از بقیه بپرسم. رخصت.

(جامی از آغوش سیبیل طلا بیرون می آید و آرام به طرف نیک آهنگ می رود. بین راه، قطره اشکی که به گوشه چشمش آمده را با چفیه ای که در جیب دارد پاک می کند. فک مجری تا روی زمین رسیده و چشمانش از کاسه بیرون زده!)

 جامی: سلام سید. کجا بودی عزیز دل برادر. به آقام ابوالفضل که خیلی نوکرتیم.

نیک آهنگ: سلام حاجی. تو رکابتیم حاج مهدی (همدیگر را در آغوش می کشند و زار می زنند)

 جامی: چند شب پیش خواب بچه ها رو دیدم. همه احوالتو می پرسیدن.

نیک آهنگ: (با گریه شدید) خوش به سعادتت حاجی. خوش به سعادتت. من که هر وقت خواب می بینیم خواب این سیبیل طلا رو می بینم.

 جامی: (بیشتر زار می زند) خوش به سعادت تو سیدجان. به خدا غبطه خواب تو رو، همه بچه هایی که تو خواب من میان می خورن؛ خودمم روش!

نیک آهنگ: چی می گی حاجی، دلت خوشه. (ضجه می زند) همیشه یی  دسته کلنگ هم همراشه. بعد منو دمرو میکنه  و...

 جامی: (نعره می زند) بمیرم الهی برات برادر نیکان. من که اینو شنیدم زهره م ترکید وای به حال تو...

نیک آهنگ: (در حالی که هق هق می کند و آب قند می خورد) ئو حودرو هم هی سر به سرم می ذاره. خلاصه به جون حاجی به قدری ناخوشم که اثرات موج انفجاروی جبهه بیشتر شده. (آرام) پیش خودمون بمونه، یی مدتی به کله م زده که کلاغو شدم.

 جامی: (از بر نیک آهنگ بر می خیزد و با چفیه اشکهایش را پاک می کند) خدا بزرگه سید. توکل کن.

جامی از نیک آهنگ دور می شود و به طرف حودر می رود. سرعتش اندک اندک زیاد می شود و ناگهان شیلنگ تخته اندازان می پرد روی کول حسین درخشان! رنگ مجری که مبهوت دکتر جامی ست سفید می شود و به رعشه می افتد)

 جامی: چطوري حسین جون؟

حودر: (دلخور) برو. دیگه دوسِت ندارم.

جامی: (لپ حسین را می کشد) واسه چی حلوا شیکری؟ دوسِت دارم خفن. پرکاهتم، فوت کنی فنا می شم.

 حودر: بچه گول می زنی؟ یادت نیست منو از اتاقت انداختی بیرون. حالاشم از رو کولم بیا پایین کمرم درد گرفت!

جامی: بابا حالا ما کس خل شدیم یه چیزی پروندیم. تو که خدای این کاری، چرا به دل می گیری؟ جون حسین اگه بیام پایین. همینجوری می ریم زمونه.

 حودر: شوخی می کنی؟

جامی: شوخی مال جای دیگه س! بزن بریم جون حسین که دیر شد هزارتا کار داریم.

 حودر: بابا ملت نمی گن اینا تا دیروز خشتک همو رو سرشون می کشیدن؛ اونوخ امروز همکار شدن. خیطه آق مهدی.

جامی: خیط پیرزن هفتاد ساله س که با مینی ژوپ رو دوچرخه تک چرخ بزنه.

 (در همین هنگام دود غلیظی صحنه را می پوشاند)

خوابگرد: نعوذ بالله. این دیگه چیست؟ به گمانم آخرش خداوند  عذابی که گفته بودم برای حودر بفرستد را فرستاده. ولی چرا اینجا و در حضور خودمان؟ باید استغاثه کنیم (غلط نامه اش را روی سر می گیرد و تباکی می کند) الغوث... الغوث...

نیک آهنگ: (خیز سه ثانیه می رود) حاجی فکر کنم موقعیتو شیمیایی زدن. دیگه کارمون تمومه. شفاعت ما رو بکن حاج مهدی.

 سیبیل طلا: (با سرفه) نه... انگار این دود از کله مجریه!

جامی: از اولش می دونستم مغزش برای تحلیل رفتار ما کوچیکه. بریم حودر جان. سید کلاغ آهنگ تو هم بیا عزیز دل برادر. (در حالی که همچنان روی کول حودر است و دور می شود) اگه به هوش اومد بهش بگید رمز موفقیت ما در رادیو زمانه همینه. هوای همه رو باید داشت. زمانه مال همه ست. خودشم اگه تونست بیاد.

دوستار!

 

میزگرد دوم دبش؛ حودر وارد می‌شود!

مجری: شنوندگان و بینندگان و خوانندگان عزیز، سلام. با دومین برنامه از سلسله میزگردهای دبش در خدمت شما هستیم. میهمانان این نشست، خانم ها و آقایان سیما شاخساری از فرنگوپولیس، نازلی کاموری از سیبیل طلا، سید نیک آهنگ کوثر، داریوش م از ملکوت و حسین درخشان از حودر هستند. متاسفانه در این برنامه برخی از دوستان همچنان به دلیل مشکلات خصوصی و عمومی نتوانستند شرکت کنند و حضرت سید رضا شکراللهی از خوابگرد هم پیغام داده اند که دلایل عدم حضورشان در این برنامه را مرقوم داشته اند که توسط آقای داریوش م قرائت خواهد شد. آقای م بفرمایید لطفا.

داریوش م: "اعوذ بنفسی من الابتذال... و اما بعد. خبر رسید که در مجلسی که مقرر بود اعاظم وبلاگستانیه شرف حضور یابند، میرزا حودر ابوالبلاگ، شیخ فرقه ضاله حودریه نیز حاضر خواهد شد. عموم مکلفین و مقلدین مطلع باشند که غیبت صغرای ما از آن مجلس دلیلی ندارد جز حضور همین فاجر فاسق و فرض است بر همه بای نحو کان به پرهیز از حودریون عموما، و مشارالیه خصوصا...

حودر: بیشین بینیم بابا کس‌شعر تف نده. فرقه کدوم بود؟ بابا یکی به این کسخل حالی کنه فرقه وقتی درست میشه که یه دسته تو اقلیت یا اکثریت باشن. وقتی همه تو وبلاگستان زیر بیرق من سینه می‌زنن، دیگه فرقه معنی نداره!
نیکان: (دو دستش را می‌گیرد جلوی دهان و شیشکی می بندد) زززززررررررتو!

حودر: به‌به... آسید حوض کوثر! دو کلمه هم از ننه عروس...
مجری: (حرف را قطع می کند) بله... خیلی ممنون از دوستان. با اجازتون باید عرض کنم که بسیاری از مخاطبان برنامه اول میزگرد دبش، تقاضا کرده‌بودند که برای این برنامه یک مورد از مهمترین موضوعاتی که در وبلاگستان مطرحند در حضور میهمانان گرامی به بحث گذاشته بشه تا از نظرات عزیزان بهتر استفاده بشه. موضوع پیشنهاد من اینه که...

فرنگوپولیس: منم کاملا موافقم. همون هموفوبیا خوبه. اتفاقا معضل روزِ جامعه ایران هم هست. به خصوص که در این خصوص، عالمی اینجا وجود داره که شدیدا با عسله! (اشاره به خودش)
سیبیل‌طلا: با اینکه دختربچه‌بازی زیاد بهم نمی سازه، اما موافقم. چون بالاخره کاچی به از هیچی؛ جونی!
نیکان: (حرص می خورد) لا اله الا اللهو...

حودر: بیخود بیخود... مساله روز مساله هسته‌ایه. موضوع بحث باید همین باشه.
سیبیل‌طلا: با اینم موافقم چون بالاخره لب کلومش، حرف "هسته"س!

مجری: البته منظور جناب حودر، بمب هسته‌ای بود.
سیبیل طلا: دیگه بهترتر، آخه می دونی جونی، ترجمه بمب هسته‌ای میشه قنبله التخمیه که هر وقت یادش می‌افتم، بدجور منو حالی به حالی می‌شم! اصلا... همین الانم که یادش می افتم ... آه‌ه‌ه... (سیاهی چشمانش می رود!)

حودر: بابا این خیلی حالش بده... من می برمش تا بیرون یه آبی به دست و صورتش بزنه
نیکان: بی‌خودو... لازم نکرده ئی ضعیفو ر تو جایی ببری... صلاحیت اخلاقو نداری

حودر: اصلا به تو چه که تو کار دیگرون فضولی می‌کنی؟
نیکان: ئی اسمش امر به معروفو و نهی از منکرو هست. صوابش از ئی روزه‌ای که الانو دارم و ئو نماز شبویی که دیروزو خوندم هم بالاتره. مگه از رو نعش مو رد شی با ئی ضعیفو جایی بری...

حودر: سید حوض!... بیا برو رد کارت؛ کاری نکن بگم واسه یه لقمه نون رفتی تو خشکشویی کار می کردی!
نیکان: اونقد شرافتو داشتم که واسه یه لقمه نون برم خشکشویی، نه اینکه سی خاطر پولای ئو زنیکو برم اسرائیل...

فرنگوپولیس: دوستان خواهش می کنم بس کنید دیگه... بابا اصلا خودم سیبیل‌ رو می برمش بیرون... اینکه اینقدر دعوا نداره.

داریوش م: اوا دیگه چی؟ دختر مردمو بدیم دست یه لوطیة؟
حودر: به‌به... اینم که زبون باز کرد! نظرم که می ده

داریوش م: پس چی‌که‌چی... تازه از آقام خوابگرد دستخط هم دارم. ایناهاش (کاغذ چروکی با سربرگ "دفتر آیت الله العظمی نیم‌فاصله دامت اغلاطه" و دستخطی که پای آن مهری با نام "االاکبر السید رضا الشکراللهی" قرار دارد را نشان جمع می دهد) الان من نماینده ایشونم و حرفم واجبه الاطاعه است.
نیکان: راست میگه ئی کاکو. یعنی چه که دختر مردمو بدیم دست ئی لزو؟

فرنگوپولیس: باز که افکار ضدزن خودتونو نشون دادین. از کی تا به حال سیبیل‌طلا شده دختر مردم؟ چرا همیشه زن‌ها یا دختر مردم بودن، یا خواهر مردم، یا زن مردم، یا مادر بچه‌ها؟ چرا توی این مملکت هیچ وقت واسه خود زنها ارزش قائل نشدن؟
داریوش: اصلا هم اینطور نیست. من خودم الان سیصد و چهل چهار بیت شعر از حافظ و سعدی و مولانا جلال‌الدین محمد زنگباری و صناعی طوسی از حفظم که همه اون‌ها در وصف مقام زن‌ها بوده.

سیبیل‌طلا: (در حالت نیمه بیداری) در وصف مقام زن‌ها نبوده جونی... در وصف یه چیزای دیگه‌ زن‌ها بوده.
داریوش م: واه واه خدابدور... شماهام که دارین حرف آدمای ظاهر بین رو میزنید. در صورتیکه هر کس یه ذره ملکوتی باشه به وضوح می فهمه که مراد شعرا و عرفای قدیم ما از بعضی از کلمات و اصطلاحات یه چیزای دیگه‌ای بوده.

فرنگوپولیس: ببخشید... مثلا شما میشه به عنوان صاحب ارض ملکوت بفرمایید که منظور شعرا و عرفا از شراب و شاهد و خون رزان و ساقی و مطرب و ‌طره مو و ساق‌سیمین و میان باریک و سینه بلورین چی بوده؟
داریوش م: اگه چشم ظاهربینتون رو یک لحظه ببندین و چشم دلتون رو باز کنین، می‌بینیم که همه اینها درباره مقام قدس و ملکوت و معنویاته. اما افسوس که بشر امروز در مادیات غرق شده. به قول شاعر...

فرنگوپولیس: شاعر رو ولش کن داداش. فقط بگو مثلا... مثلا منظور از میان باریک شاهد، دقیقا کجای ملکوته؟ یا ساق سیمین مقام قدس دقیقا کجاست؟
سیبیل‌طلا: یا سرکار بانو معنوی با سینه بلوریش به کی شیر می داده جونی؟ (با قهقهه مدل پری بلنده) ژتون هم داره اون بالا بالاها یا تک می پرونن؟

داریوش م: (بغض گلویش را گرفته و صدایش می‌لرزد) واقعا که مبتذلین... حیف من که بیت ملکوت رو ول کردم با شماها دم‌خور شدم.
نیکان: راس میگی کاکو. وقت ما رو هم تلف کردن ئی لچک به‌سرو. خدا به سر شاهده، از صب تا شب به روز و زمانه و چند جای دیگه باید هی کاریکاتور و مطلب و فایل صوتی و چیزای دیگه بدم، شب تا صبح هم از طرف پایگاه مقاومت بسیج تورنتو کشیک می دم، روزه‌ هم که هستم، وبلاگم رو هم نیم ساعته که پینگو نکردم...

حودر: بابا تو هم ما رو نمودی با این کارات. چس مثقال وبلاگ که توش زندگی خصوصی دیگرون افشاگری میشه که دیگه اینهمه قمیش نداره. حالا منو بگی که تو وبلاگم تکلیف بمب هسته‌ای...( سیبیل طلا:آآآآآه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه!) رو روشن می کنم یا از شاهرودی حمایت می کنم یا احمدی‌نژاد رو تشویق می‌کنم یا واسه وبلاگستان نسخه می پیچم یا حق اون گنجی خر و عبادی گوساله رو می ذارم کف دستشون، یه چیزی.
مجری: آقای درخشان خواهش می کنم رعایت...

حودر: زر نزن بابا... حالا دیگه هر ننه قمری واسه ما معلم اخلاق شده. مگه نمی دونین من ابراهیم گلستان وبلاگستانم؟
نیکان: (باز هم دو دستش را می‌گیرد جلوی دهان و شیشکی می بندد) زززززررررررتو!

حودر: زروتو به اون‌جای کاملی...
نیکان: (خون به صورتش می‌دود) خفه شو لامصبوی عرق خوروی ماریجوانایی! دهنتو ببند...

حودر: (براق می شود) نبندم چی میشه؟
نیکان: حالو میبینی... (به گوشه اتاق می‌دود و "حزب‌الله... ماشاالله..."گویان، چماقش را بر می دارد و درحالی که آن‌را دور سرش می‌چرخاند حمله‌ور می شود. جیغ و فریاد بالا می‌رود و همه وحشت‌زده به گوشه‌ای می خزند؛ بجز حودر که ایستاده و پوزخند می زند. با نزدیک شدن نیکان به حودر، حودر با خونسردی شلوار و مازیرها را پایین می‌کشد!)

نیکان: (دستش را جلوی صورتش می‌گیرد و فرار می کند) ای عمروعاصو!... خدا لعنتت کنه.
(از گوشه صدای جیغ ضخیم زنانه‌ای به هوا می رود)
فرنگوپولیس: کمک... کمک... داریوش ملکوت تکون نمی خوره!

{قسمت اول میزگرد}

میزگرد اول دبش با حضور نیک‌آهنگ، فرنگوپولیس، خوابگرد، داریوش م و سیبیل طلا!

مجری: بینندگان و شنوندگان گرامی، همانطور که قبلا وعده داده بودیم؛ سلسله میزگردهایی رو با حضور برخی از بزرگان وبلاگستان برگزار می کنیم. برای اولین برنامه، از خانم ها و آقایان حسین درخشان، نیک آهنگ کوثر، محمدعلی ابطحی، رضا شکراللهی، مهدی جامی، پرستو دوکوهکی، داریوش محمدپور، سيما شاخساري، نازلي  و علی پیرحسینلو دعوت شد که از این میان آقای محمدعلی ابطحی توسط اس‌ام‌اسی که برای بنده فرستادند عذرخواهی کردند و توضیح دادند که چون آقای خاتمی سرما خورده‌اند و قرار است آقای ابطحی به جای ایشان استراحت کنند، متاسفانه در این جلسه نمی‌توانند حاضر شوند. آقای پیرحسینلو هم به خاطر راه‌اندازی ستادهای انتخاباتی شاخه جوانان مشارکت برای انتخابات خبرگان آنقدر گرفتار بودند که اصلا نتوانستیم پیدایشان کنیم و آقای جامی هم در ایمیل کوتاهی دلیل عدم حضورشان را نوشته‌اند که با اجازه میهمانان محترم آنرا می خوانم:

آقای بامرام
متاسفانه به خاطر راه‌اندازی رادیو زمانه آنقدر سرم شلوغ شده که مدتهاست حتی وقت نکرده‌ام ایمیل‌های دوستانم را جواب بدهم و خیلی‌هایشان از این بابت از دستم دلگیرند که البته اصلا مهم نیست. قطعا اگر وقتی پیدا کنم به جستجو و خواندن اظهار نظرهای وبلاگ‌نویس‌ها درباره زمانه می گذرد تا بتوانم بصورت آنلاین و مبسوط جوابشان را بدهم. به امید روزی که هر وبلاگ‌نویس، یک پاسخ از طرف مدیر زمانه دریافت کند.
مهدی

و در مورد آقای حسین...

سیبیل طلا: (با لحن گنده لات های اطراف محله جمشید!) جونی! یه ساعته علافمون کردی که بگی کی اومد، کی نیومد؟ بابا فدای سرت، ناز نفست، نیومدن که نیومدن... اومده‌ها رو بچسب!
نیکان: (با لهجه شیرازی، حوالی تخت جمشید!) یعنی چه ئی حرفو خانوم محترم؟ چرا عفت کلومو رو رعایت نم‌کنین؟ "بچسب" یعنی چه؟ زشته والله!

سیبیل طلا: باز تو گیر دادی به ما! اینجام دست از سر ما ورنمی داری؟ بابا ولمون کن بذار به جندگی‌مون برسیم دیگه.
داریوش م: (با صدایی ظریف و مرتعش) اوا خدا مرگم... منظورتون "زندگی"یه دیگه؟

سیبیل‌طلا: نه خوشگله... منظورم دقیقا جندگیه! جندگی یعنی جنده بودن وعبارت است از انجام عمل ارادیي...
مجری: اوهوم...اِهِم... خیلی ممنون هستم از دوستان که خودشون حرفها و تعارفات اولیه رو شروع کردن و من با اجازه تون می خوام بریم سر اصل مطلب. در ادامه این سوال رو مطرح...

داریوش م: اوا یعنی چی آقای مجری... این چه وضعیه؟ چرا اجازه می‌دید این بی‌تربیت‌های بی‌شعور هرچی به دهنشون میاد بگن؟ مگه اینجا بی‌صاحابه؟
خوابگرد: (با لحنی آرام و شمرده و غلیظ و سنگین، طوریکه در شان یک مرجع تقلید باشد!) نعوذ بالله... استغفرالله...
داریوش م: آقا... تورو خدا شما یه چیزی بگین. اینا که شرم رو خوردن حیا رو قی کردن.

خوابگرد: در این بابی که سوال شد البته حرف و حدیث زیاده و خیلی باید دقت بشود که خدای ناکرده منکری از هیچ بلاگری سر نزند. برای این منظور اینجانب در رساله عملیه‌ای که به خواهش مقلدین به مطبعه سپرده‌ام حدود وثغور ابتذال در وبلاگستان را دربابی مشتمل بر چهارصد و بیست و یک...
داریوش م: آقا چهارصد و بیست و سه...

خوابگرد: بله شاید هم چهارصد و بیست و سه فتوا در این باب صادر کرده‌ام که می‌تواند خیلی مفید باشد برای عموم مکلفین.
فرنگوپولیس: (با صدایی دورگه) مکلف دیگه چیه حاج‌آقا؟

خوابگرد: مکلف، وبلاگ‌نویسی است که وبلاگش به سن تکلیف رسیده‌باشد. یعنی همانطور که مثلا وقتی دختری به سن تکلیف می‌رسد، باید به تکلیفاتش عمل کند و فی‌المثل نماز بخواند و حجاب داشته باشد و شوهر کند...
فرنگوپولیس: یه دقیقه صبر حاجی! اینکه که گفتی..."شوهر" دیگه چه صیغه‌ایه؟

خوابگرد: البته الزامی ندارد که حتما صیغه‌ای باشد!
فرنگوپولیس:نه بابا... منظورم اینه که چرا تبلیغات هموفوبیایی راه انداختید؟

خوابگرد: نعوذ بالله... این ضعیفه چه می گوید؟ هموفوبیعیه دیگر چیست؟
داریوش م: اجازه بدید آقا من توضیح می دم خدمتتون.
(داریوش م دو زانو به حاج آقا نزدیک می‌شود و دم گوش او نجوا می کند)
خوابگرد: (همینطور که به توضیحات زیرگوشیِ داریوش م گوش می کند و با تعجب سر تکان می دهد) اِ..اِ...عجب!... که اینطور... استشها؟!... پس که اینطور!...مساحقه؟...

سیبیل‌طلا: (خطاب به فرنگوپولیس) حالا من کاری به این حرفها ندارم؛ ولی تو هم بی ذوقی‌ها... من که یه مردو با صدتا زن عوض نمی کنم.
فرنگوپولیس: اوا عزیزم... این حرفا دیگه از تو بعیده... حیف نکرده موجودات به این لطیفی رو آدم ول‌کنه، شب پهلوی یه نره‌خره بوگندو بخوابه؟ من که وقتی اون دو تا...

نیکان: (جوش آورده و هیستیریک) بس کنین دیگه نامسلمونو... چقدر بی‌بند و باری می کنین شماها... حیف که ریا می‌شه و الا به همین لب روز‌ه‌دارم قسم، دهن همه شما سوسولا رو سرویس می‌کنم. اصلا مگه ما بچه‌مسلمونو مُردیم که شما بچه ژیگولوها هر کار دلتون خواست بکنین؟ ئو یکی شب می‌ره نایت کلابو ماری جوانو کوفت می‌کنه، ئو یکی چهارتا دوست دخترو واسه خودش گرفته انگار نه انگار که مام هستیم، مگه هر کی کیه؟ اصلا حالا که ئی‌جورو (از جا بلند می شود و دوره می افتد) حزب الله... ماشاالله... حزب الله... ماشاالله...

مجری: برادر نیکان...آقای نیک‌آهنگ ... برادر خواهش می کنم بفرمایید بنشینید...نیکان جان شما رو به دست بریده ابوافضل اون چماقو اینطور بی‌هوا دور سرتون نچرخونید... برادر نیکان...
سیبیل‌طلا: (جیغ می کشد و فرار می کند) کمک... یکی این فاشیست دیوونه رو بگیره... کمک...

فرنگوپولیس: (به خوابگرد) آقا دستم به دامنتون... مگه شما بتونید اینو مهار کنین
خوابگرد: (آرام و با طمانینه) برادر نیکان، مرحبا به این غیرت و تعصب شما... ولی دیگر کافیست سیدجان. شما به وظیفه شرعی‌تان عمل کرده‌اید و از این به بعد حکم با مرجع تقلید است... احسنت آقاجان... بیا اینجا پسرعمو، جنب خودمان. (رو به داریوش م) آهای پسر، بپر یک لیوان قندآب برای برادرمان بیاور... آهای پسر مگر با تو نیستم؟

نیکان: ئی پسرو که رنگش شده عین گچ و فکش قفل کرده. تکون هم که نم‌خوره!
فرنگوپولیس: کشتیش... تو کشتیش قاتل هموفوب!

مجری: نترسین. غش کرده. جنسش لطیفه و قلبش نازکه، تحمل دیدن چیزهای خشن رو نداره. من سابقه‌شو دارم. کاهگل بیارین.

(قطعا ادامه دارد!)

من کی‌ام، اینجا کجاست؟

دوستي به نام محمد زماني و چندتا از دوستانش، سايتي ايجاد كرده‌اند به نام نیمه‌شب که هرچند هنوز کامل نیست ولی بسیاری از خصوصیات یک سایت-وبلاگ را دارد. زمانی چند وقت پیش گپ و گفتی با من داشت تا در مورد دبش و چیزهای دیگر با هم صحبت کنیم. بیش‌تر از یک ساعت زیر درختان کاج پارک لاله با هم صحبت کردیم. گفتگویمان خیلی خودمانی و بیشتر "از هر دری" سخنی بود، که من فکر می‌کردم حداکثر نیمی از آن - که مربوط به سایت دبش بود- پیاده‌ شود. ولی تا اینجای کار تقریبا همه مصاحبه - حتی‌المقدور همانطور بوده و بدون ویرایش ادبی- پیاده شده و بر روی وبلاگ محمد زمانی، یعنی "حدیث نفس" قرار گرفته (هر چند که گویا زمانی هنوز دارد ادامه گفتگو را پیاده می‌کند!) قسمت نخست گفتگو - که بیشتر حکایت "من کی‌ام" است- را با جرح و تعدیل‌هایی از طرف من می خوانید.
(ضمنا از اینکه در این گفتگو هندوانه‌های زیادی زیر بغل بنده قرار گرفته و چوبکاری مبسوطی نیز انجام شده، توامان شرمنده و خوشحال و بی‌گناهم!)
*****
محمد زمانی: در زير مصاحبه اي را مي خوانيد كه با محمود فرجامي، صاحب دبش انجام داده‌ام.اين‌كه از انجام اين مصاحبه چه قصدي دارم را براي او گفته‌ام، اما شما براي اطلاع از اين قصد كمي بايد صبر كنيد. پيش ازانجام مصاحبه چند نوع سناريو براي شروع و مديريت آن داشتم و كلياتي را به عنوان محور اساسي آن در نظر داشتم؛ از جمله هويت اينترنتي-روز‌نامه‌نگارانه محمود و پرهيز از حاشيه هاي فراواني كه مي‌شود با فرد مطلعي چون او وارد شد.‌‌ ديدار با محمود و صحبت‌هاي معمول قبل از مصاحبه و پيشنهادات او به عنوان كسي بسيار حرفه‌اي تر از من در عرصه وب و ژور‌نالسيم، منجر به اتخاذ روندي شد كه شما در مصاحبه خواهيد ديد.

*با توجه به صحبت‌هايي كه درباره موضوع مصاحبه پيش از شروع ضبط داشتيم اگر جاي من بودي، براي شروع چه سؤالي از محمود فرجامي مي پرسيدي؟
اين شروع مصاحبه، سخت‌ترين بخش مصاحبه است و بعضي‌ها هم مثل تو از اين تكنيك استفاده مي‌كنند تا صحبت را شروع ‌كنند. ولي به نظر من از آن‌جايي كه بحث روي هويت اينترنتي من است، فكر مي‌كنم اين كه من چطور با اينترنت آشنا شدم، سؤال خوبي باشد. قاعدتاً چون خودم پرسيدم خودم هم بايد جواب بدهم. شايد براي خيلي‌ها باوركردني نباشد،‌ اما ۶- ۵ سال پيش اينترنت يك روياي دست‌نيافتني بود. حتي يكي از دوستان ما كه رفته بود يك email در yahoo براي خودش درست كرده بود، خيلي پز مي‌داد و وقتي تعريف مي‌كرد كسي باور نمي‌كرد. اما بعد از آن بود كه اينترنت ظرف مدت كوتاهي به سرعت برق و باد فراگير شد. قبل از اين كه اينترنت به شهر ما، مشهد، بيايد؛ يعني همان زمان‌هايي كه هنوز بحث بود كه اگر مي‌خواهيد به اينترنت وصل بشويد، مثلاً بايد ۴۰۰- ۳۰۰ هزارتومان بپردازيد -‌كه الان از نظر ما چيزي عجيب و غيرقابل باور است- يك شبكه‌اي در مشهد داشتيم به نام اينترانت سينا. بچه‌هاي معدودي اين شبكه را به ياد دارند.
حالا خوب است كه يادي هم بشود از آن جمع معدود، از شهرهاي مختلف ايران بودند يعني يك‌نفر نامه مي‌نوشت بعد بقيه نامه را مي‌ديدند و جواب نامه را مي‌دادند و همه مي‌ديدند. خيلي شبيه وبلاگ‌هاي امروزي بود؛ يعني در مقايسه با«چت» و اين حرف‌ها.(چون آن‌زمان چت هم بود)، ميتينگ مي‌داديم...
آن دوره خيلي سازنده بود؛ يعني بحث‌هاي خوب و سازنده‌اي ميان اعضاي شبكه در مي‌گرفت. همه ما همديگر را مي‌شناختيم؛ چون آن‌جا شبكه‌اي بود كه بايد يك نفر پول مي‌داد اسمش را مي‌نوشت و عكس خودش را مي‌داد و از اين لحاظ خيلي از مردم‌آزاري‌ها و كارهايي عجيب و غريبي كه در ايران همه مردم متشخص وقتي ناشناس هستند، انجام مي‌دهند، نبود. از ديگر فوايد آن شبكه همين بود كه جلساتي مي‌گذاشتيم تا هم‌ديگر را ببينيم.
كم‌كم اينترنت آمد و در يك فرآيند خيلي غيرقابل باور اينترنت ارزان توسط همين بر و بچه‌هاي آيت‌الله سيستاني به مشهد آمد‌ -كه من گزارش آن را در خردنامه(ويژه‌نامه اينترنت) نوشتم- و ما هم شروع به استفاده از اينترنت كرديم كه در ابتدا براي ما دنياي خيلي شگفت‌آوري بود‌.
در آن ميان من يك‌سري كلاس‌هاي آموزش اينترنت گذاشتم؛ درواقع سوءاستفاده كردم؛ چون من خيلي زود با اين وسيله آشنا شدم، براي بقيه تدریس می‌کردم، اما من و دوستان از همان زمان طرح‌هايي هم داشتيم‌، از جمله كلاس‌هاي مخصوص پزشكان يا زدن اينترانت مخصوص پزشكان. البته اكثر طرح‌ها با شكست مواجه مي‌شد ولي من از رو نمي‌رفتم؛ چون به نظر من اينترنت بهترين جايي است كه افرادي مثل من كه ايده‌هاي مختلف خيلي زيادي دارند، مي‌توانند فعاليت كنند.
البته من خيلي خلاصه دارم براي شما مي‌گويم، خيلي طرح‌هاي من شكست خورد و خيلي پول‌ها در اين‌باره خرج شد كه هيچ نتيجه‌اي نداشت تا اينكه يكي از بچه‌ها من را با(وبلاگ) آشنا كرد. همان موقع مي‌خواستيم يك سايت طنز بزنيم كه...

*‌چه سالي با وبلاگ آشنا شديد؟
فكر مي‌كنم همان اوايل بود؛ سال ۸۱- ۸۰ . صبر كن دقيق در اين مورد فكر كنم. مبادا سوتي بدهم (چون يك بنده‌خدايي آمده بود جشنواره وبلاگ‌نويسان و مي‌گفت: «من ۸ سال است كه وبلاگ‌‌نويسم!».يعني زماني كه اصلا وبلاگ ابداع نشده بود!)اجازه بدهيد دقيق‌تر بگويم اوايل سال ۸۱ بود كه ما قصد راه‌ان يكي از بچه‌ها گفت: "يك‌چيزي آمده به نام وبلاگ كه ديگه لازم نيست كه ديگر ما بريم با front pageطراحي كنيم يا بانك اطلاعاتي بنويسيم. مي‌تواني به راحتي بنويسي وآن خودش(پابليش) مي‌شود." با كمال تعجب ديديم كه همين‌طور است.
اتفاقاً آن سايتي هم كه با نام ايران طنز دات‌كام ثبت شده بود، كارش نگرفت چون به توافق نرسيديم و مطلبي در آن نوشته نشد و به‌هم خورد.

*اولين وبلاگي كه ديدي مال كه بود؟
حسين درخشان

*ایران طنز روی پرشين بلاگ بود؟
نه آن‌موقع پرشين بلاگ‌ به ثبت نرسيده بود. اما «ايران طنز» يك‌چيزي مثل سايت Debsh . com بود. اين سايت را خودمان ثبت كرده بوديم؛ يعني من و يكي از دوستان كه بلد بود، كار‌هايش را انجام داديم. يك سايت پولي بود كه پولمان هم رفت و به نتيجه نرسيد. اين سايت از نظر امكانات شبيه پرشين‌بلاگ يا بلاگ‌اسپات بود. شما مي‌دانيد كه پرشين‌بلاگ يا بلاگ‌اسپات اجازه مي‌دهند كه شما خودتان سايت ثبت كنيد و كد‌هايتان را آنجا بريزيد.
بعدا يك روز در دفتر یک نشريه بودم. با يك بنده خدايي صحبت از وبلاگ شد كه ديد ما روي اين قضيه كار كرده‌ايم و علاقه‌داريم. گفت كه يك سايت ايراني درست و حسابي آمده است كه همه‌چيزش ايراني‌است. همين پرشين‌بلاگ بود (اين‌ها همه برمي‌گردد به تيرماه سال ۸۱ كه اوايل كارپرشين بلاگ بود). من هم يك وبلاگ در آنجا ثبت كردم كه شما نامش را هيچ‌وقت نخواهيد فهميد و در اين وبلاگ انديشه‌هاي مذهبي- فلسفي خودم ‌را مي‌نوشتم. به سرعت اين وبلاگ خواننده پيدا كرد و اسمش را هيچ كس بجز من و خانمم و بعد‌ها يكي دو نفر ديگر نمي‌دانست. خيلي جالب بود؛ مثلا يكي از كرمان مي‌آمد (آن زمان وبلاگ‌ها و سايت‌ها خيلي كم بود به خصوص وبلاگ‌هاي فارسي) و با من كلي بحث مي‌كرد، در مورد نظرياتي كه خودم نوشته بود(خيلي از نظرياتم براي خودم«نو» بود) و مي‌‌گفت:"برو فلان آدرس (همان وبلاگ خودم را می‌گفت) را هم بخوان. خيلي كمكت مي‌كند" و من خوشحال مي‌شدم كه توانستم اين طور بنويسم و چون نمي‌خواستم بگويم اين مطلب خودم است،‌ داشتم منفجر مي‌شدم.
خيلي تجربه خوبي بود و كم كم كه اين سايت من تندتر و تندتر شد و حساسيت‌ها روي سايت‌هاي مذهبي زيادتر شد‌، من كه نمي‌خواستم به اين دارو دسته‌ها يا كساني كه هتّاكي مي‌كنند يا مطالب تند مي‌نويسند و دستگیر مي‌شود و به خاطر اين‌ها مشهور مي‌شوند، وارد بشوم و ...، من وبلاگ را جمع كردم.
اما تجربه بسیار جالبی بود.مثلا در آن وبلاگ من پست مي گذاشتم، ۵۰ تا كامنت درست و حسابي مي‌گذاشتند و با چند نفر از طريق همان كامنت‌ها آشنا شدم‌. جالب اينكه من اسم مستعار مي‌گذاشتم وآن طرف هم اسم مستعار مي‌گذاشت كه حالا پيدا كردن آن طرف كار حضرت فيل بود، ولي من تشخيص مي‌دادم چه كساني بودند واتفاقا با يك آقايي از قم آشنا شدم كه استاد بسيار عزيز و محترمي بود و الان هم رفت‌وآمد خانوادگي داريم. بعد از آشنايي با ايشان رفتم قم در حالي كه مي‌ترسيدم كه مبادا طرف اطلاعاتي يا مال قوه قضاييه باشد. خيلي از دوستي‌هاي ما اينطوري شروع شد تا اينكه من آن وبلاگ را بهم زدم. بعد‌ها به فكر همين سايت دبش افتادم كه در حقيقت اول يك وبلاگ بود.

*حالا بگذار روي قبل از دبش صبر كنيم، چون در طي اين توضيحاتي كه ‌دادي سئوال‌هاي زيادي به ذهنم آمد كه سعي مي‌كنم، بعضي را بپرسم‌. اول اين‌كه چند تا از آن سايت‌هاي مشهور آن دوره كه مورد توجه تو بودند، يعني همان ابتدايي كه شما با اينترنت آشنا شديد يا به قول خودت اينترنت از طريق آيت‌الله سيستاني وارد مشهد شد، را نام ببر. به خصوص سايت‌هاي ايراني مشهور چه سايت‌هايي بودند؟
يكي سايت «نوري‌زاده» بود. آن زمان خيلي به آن سر مي‌زدم؛ چون آن زمان‌، دوره كار‌هاي سياسي بود و خيلي برايم جالب بود‌. مي‌رفتم راديوي (فايل صوتي) آن سايت را گوش مي‌دادم. نوري‌زاده خيلي آن زمان خواننده داشت با اينكه فايل‌هايش pdfبود و به سختي دانلود مي‌شد. اما سايت معروف ديگر همين «گويا» بود كه مي‌رفتيم ببينم چه خبرهايي هست؛ چون آن زمان سايت‌ها خيلي كم بودن و ما خوشحال بوديم كه سايتي هست كه بوسيله آن همه سايت‌ها را پيدا مي‌كنيم كه بعدا گويا بخش نيوز هم به اين سايت اضافه شد.
اما بازتاب هم از سايت هاي مشهوري بود كه آمد جالب است كه بگويم کارهای اولیه و خريد domain آن را من انجام دادم...

‌* دقيقا چه سالي بود؟
اواخر ۸۰ تاریخ ثبتش بود كه يك وقفه‌اي افتاد و يك‌سال بعدش يعني اواخر سال ۸۱ یا اوایل 82 راه افتاد كه اتفاقا محل ثبتش مشهد بود؛ يعني دوستان مشهد ثبتش كردند و فكر نمي‌كرديم سايت پرخواننده و جذابي بشود. و سرانجام ميان سايت هاي مشهور مورد توجه من وبلاگ حسين درخشان بود هم كه هنوز هم هست كه يك مرجعي‌ بود و خيلي از راهنما‌ها را او نوشت. فكر مي كنم آن موقع سايت مشهور خيلي كم بود يا اگر هم بود زياد مورد توجه من نبود.

*آن موقع تو دانشجوي كامپيوتر بودي؟

بله

*از ابتداي دوره دانشجوييت با كامپيوتر آشنا شدي يا پيش از آن هم..؟
من سال ۷۴ دانشجو شدم. نيمه دوم.‌آشنايي با اينترانت سال ۷۷ بود و سال ۷۸ هم اينترنت آمد به مشهد.

‌*يعني در وا‌قع وقتي تو فارغ‌التحصيل شدي....‌
نه من تا سال ۸۰ كه دوره ليسانسم بود در مشهد بودم كه در واقع ما از آن دسته آدم‌هايي بوديم كه معتقديم «ز گهواره تا گور دانش بجو»!! و اين تا سال ۸۰ طول كشيد كه من بلافاصله فلسفه قبول شدم و آمدم تهران. از سال ۷۸ تا ۸۰ هم در مشهد از اينترنت استفاده مي‌كرديم و خيلي طرح‌هاي عجيب و غريب و خيلي پول‌ها خرج كرديم، مثلاً يك سايتي ثبت كرديم به نام novintayf كه مي‌خواستيم تمام جزوات اساتيدها ، رزومه‌هاي آنها و كار‌هاي دانشجويانشان و ازاين قبيل چيز‌ها را در آن قراردهيم كه من كلي دنبال اين طرح‌ها هم دويدم يا همان طور كه قبلا گفتم يك سايتي داشتيم براي پزشك‌ها داشتيم كه سعي كرديم آن را تبديل به اينترانت كنيم و همه اطلاعات پزشكي و داوريي و غيره در آن باشد كه بعداً فهميديم كه همه اينها درآن شرايط ‌ بدون پشتوانه مالي قوي سرابي بيش نبوده است.
بعد از سال ۸۰ هم كه آمدم تهران كه آن زمان ذوق زده شده بودم. چون در يك نشريه كار مي‌كردم و اين نشريه اينترنت داشت و چون من مسئول صفحه كامپيوتر آن شده بودم، از طرف آن روزنامه شب‌ها به طور كامل اينترنت در اختيار من گذاشته شده بود... گه‌گاه تا صبح با اینترنت کار می‌کردم.

* مي‌خواهم بگويم كه اينترنت يك فضاي جديد را روبه‌روي شما باز كرد. فكر مي‌كني، اگر محمود فرجامي با اينترنت اخت نمي‌شد، مثل خيلي از روزنامه‌نگارهاي ديگر قديمي‌تر، مثل امروز روزنامه‌نگار بود؟
نه، قطعاً نه.

* يعني دليل روزنامه‌نگار شدن تو‌ اينترنت است؟
نه، دليلش اينترنت نبود، من يكي از آرزوهايم اين بود كه روزنامه‌نگار بشوم.

*پس چه طور شد كه روزنامه‌نگار شدي؟
خوب اولاً دوست داشتم و اصلاً روحيه من روحيه روزنامه‌نگاري بود. اول كه دوست داشتم تئاتر بخوانم و نشد و خيلي هم عشق تئاتر داشتم. يك مدت هم دنبال موسيقي بودم كه فهميدم خيلي استعداد موسيقي ندارم، ولي در تئاتر استعداد داشتم و كار‌هايي در اين زمينه كرد‌ه‌ام. البته اينها را كه مي‌گويم هر كدام 10سال طول كشيده است نه اين كه مثلاً ۶ ماه عاشق موسيقي بوده باشم.
البته من از همان زمان دنبال كار روزنامه‌نگاري بودم. خيلي جالب اين خاطره را تعريف كنم: يك بار يك مطلب خيلي خوبي نوشتم، هنوزم فكر مي‌كنم مطلب خوبي است. آن را براي روزنامه خراسان بردم. طرفي كه مال روزنامه خراسان بود، نگذاشت اصلاً بالا بروم. از طرق تلفن گفت: «شما بدهيد نگهباني، بچه‌ها مي‌آورند بالا» . اصلاً نگذاشت تحريريه برويم. مي‌خواست گريه‌ام بگيرد. با خودم گفتم: «يك روز يك كاري مي‌كنم كه افسوس بخورند كه كاش اين طرف نيروي ما بود.» البته هنوز به آن روز نرسيدم، ولي درتلاشم.

* مي‌بينم كه در واقع نوعي نيروي سلبي انگيزه كارت بوده است؟
بله، آن موقع روحيه‌ام اين‌طوري بود. اما در باب روزنامه‌نگار شدن داشتم بد نيست يك خاطره‌اي بگويم. يك بار داشتيم در كتابخانه دانشكده درس مي‌خوانديم‌، فكر مي‌كنم براي كنكور بود يا امتحان پايان ترم بود. دو نفر از روزنامه قدس آمده بودند و مي‌خواستند با بچه‌هاي كتابخانه مصاحبه كنند. در اين ميان با يک بنده خدايي آشنا شديم كه گفت: «من شما را مي‌شناسم، تو در فلان دبيرستان نبودي؟ من هم تو همان دبيرستان بودم.» گفتم:«‌من شما را نمي‌شناسم». البته چون من بچه شري بودم عجیب نبود که خیلی‌ها مرا می‌شناختند. گفتم من خيلي به روزنامه‌نگاری علاقه دارم و گفت: «من در روزنامه «قدس» هستم. اگر دوست داشتي بيا و ما صفحه دانشجوي دانشگاه هستيم.» به همين صورت ما كم‌كم با اينها رفيق شديم و سلام و عليك. گه‌گاه، مطلبي بده و نده، به هر حال اين دوستي ادامه داشت.
حالا يك خاطره جالب ديگر هم بگويم. برادر کوچکترم در مشهد نشريه‌اي به نام «پنجره» داشت. من از آنجايي كه خيلي عشق طنز‌نويسي داشتم، يك بار يك مطلب طنز بر مبناي فرهنگ لغات برايش نوشتم.(شاید ‌قبل از اين كه نبوي اين كار را بكند) مطلب را كه ديد گفت: «خوب است اين را بده كار كنيم.» بعداً مطلب دوم را كه نوشتم، يعني حرف «ب» را كه نوشتم، گفت: «اين صلاحيت نداره توي نشريه ما چاپ بشود»، در حالي كه نشريه يك نيم برگ A۴ بيشتر نبود.

* پس نشريه دانشجويي بود؟
بله، نشريه‌ دانشجويي بود، مثلاً ۱۰۰ تا از روش كپي مي‌شد.حرف برادرم خيلي زود به ذوقم برخورد و نوشتن آن مطلب را كنار گذاشتم. حدود يك سال از آمدنم به تهران مي‌گذشت كه «فرشاد مهدي‌پور» (همان دوست کذا که الان سردبر سروش است)يك روز به خانه من آمد. اتفافا آن نوشته در گوشه‌اي از اتاق افتاده بود. بعد از خوردن يك هندوانه‌، نگاه كرد و گفت: "اين چيه؟" من داستان را گفتيم. گفت: «مي‌خواهي تو نشريه اين كار بشود» ما گفتيم: «خدا پدرت رو بيامرزد، كار كن، دستت درد نكند.»
مطلب را برد و اين نشريه، نامش «آذر» بود كه دقيقاً هسته «بازتاب» از دل در آمد. آنها از من ادامه مطلب را خواستند و خيلي تشويقم كردند و تا روز آخر هم كه «آذر» درمي‌آمد، همچنان من به صورت ثابت به آنها مطلب طنز مي‌دادم كه بعدها اين مثلا سبكي كه من به آن طنز مي مي‌نوشتم، خيلي مورد تقليد قرار گرفت ، چنان كه باعث شد حال خودم هم بهم مي‌خورد.
بعد هم يكي از بچه‌ها كه در نشریع‌ای با هم کار مي‌كردیم، گفت: "اين مطالب تو حيف است. جاي تو در «همشهري» است"؛ آن زمان هم «همشهري جهان» بهترین بود. .گفتم: «‌ كي به ما محل مي‌دهد» كه ايشان اصرار كرد كه بروم.بالاخره يك روز من مطالبم را بردم و اتفاقاً آنها نبودند و من مطالبم‌را گذاشتم و از قضا اين آقاي «علي معظمي» كه الان هم با هم رفيق هستيم، به من زنگ زد و عذرخواهي كرد كه آقا ببخشيد كه ما نبوديم. من هم به بچه‌ها پز دادم كه ببين چه قدر مؤدب است كه زنگ هم زده.
من خيلي با جديت كار مي‌كردم و بدين ترتيب به صورت حق‌التحریری وارد «همشهري» هم شدم و حتي قرار بود ما را استخدام بكنند. يك روز آقاي «قوچاني» (من آن زمان نمي‌شناختمشان) آمد گفت: «آقا، من كارهاي فرجامي را دنبال مي‌كنم، خيلي خوب است! در اولین فرصت استخدامش می‌كنيم» و بعدش هم كه تیم همشهری به هم خورد و بعد «شرق» را تاسيس كردند ،و باز همچنان كارم را ادامه مي‌دادم. يعني از شما يك «شرق» كه من مصاحبه دارم تا روز آخري كه گفتم نمي‌آيم، يعني دقيقاً روز آخر، در شرق بودم و به موازاتش در بعضي از روزنامه‌ها و نشريه‌ها، به خصوص «گويا نيوز» و دبش.

* خوب هنوز من تا دبش خيلي كار دارم. من در واقع مي‌خواهم دقيقاً بدانم كه محمود فرجامي بين شخصيت روزنامه‌نگارش با شخصيت وبلاگ نويسش تفاوتي قائل هست يا نه؟ به اين معنا كه آيا تفاوت اساسي بين تو به عنوان يك روزنامه‌نگار امروزي كه به هر حال اينترنت سهمي عمده در وارد شدن به عرصه روزنامه‌نگاري‌ داشته است و بخشي‌ از كارهاي فرجامي مشخصا مربوط به اينترنت مي‌شود، و روزنامه‌نگارهاي قديمي، كه ظاهراً خيلي صعب‌تر و سخت‌تر از تو، روزنامه‌نگار مي‌شدند، وجود دارد؟مي‌دانيم كه واقعاً قديم اين امكاناتي كه الان براي روزنامه‌نگار شدن هست شايد نبوده است، هم به جهت محدوديت‌ها و هم به جهت اين كه فضاي مجازيي نبود كه شما بياييد آنجا بنشينيد وبلاگي بزنيد و سر خود، بدون سردبير و هزار مسئله، استعدادت را آنجا رو كني و مثلا دست كم ۳۰۰ تا ۴۰۰ تا بازديدكننده داشته باشي؟
البته ما هنوز نسل ميانه هستيم، يك عده اول وبلاگ‌نويس مي‌شوند بعد روزنامه‌نگار مي‌شوند. ما نسل ميانه، اول روزنامه‌نگار مي‌شويم بعد وبلاگ‌نويس.

* با قبول تعبير تو مي‌خواهم بدانم كه به عنوان يك روزنامه‌نگاري كه اينترنت نقش مهمي تو زندگي تو بازي كرده است، چه تفاوتي بين تو و يه روزنامه‌نگار قديمي وكمتر آشنا با اينترنت مثلا همان آقاي قوچاني، هست؟
من ترجيح مي‌دهم نام نبريم، چون حتي به نظرم محمد قوچاني هم از بچه‌هاي جديد محسوب مي‌شود و اتفاقاً خيلي دقيق هم وبلاگ‌ مي‌خواند، همان جور كه دكنر سروش هم...‌

‌*ولي خب وبلاگ‌نويس نيست؟
نه اصلاً نيست. ببين من اين بحث ‌را به چند شاخه تقسيم كنم. از شهره لرستاني پرسيده بودند كه شما فكر مي‌كني اگر صد سال پيش كه تئاتر و سينما در ايران نبود، شما چه كار مي‌كرديد؟ گفته بود: «اين قدر من به هنر علاقه دارم كه حداقل يك روضه‌خوان مي‌شدم؛» يعني بالاخره راه خودمان را پيدا مي‌كرديم.
من فكر مي‌كنم اگر صد سال پيش هم بود ما بالاخره همين شغل ‌را داشتم. حالا البته خيلي فراز و نشيب‌ دارد، خيلي شانس‌ها، اتفاق‌هاي عجيب و غريب بايد اتفاق بيافتد. كما اينكه آن روز شايد اگر من رفيقم را نمي‌ديدم در مسير ديگري بودم. ولي اگر كليت قضيه را نگاه كنيد، براي خودم يا امثال من اينترنت در حدي كه ما را روزنامه‌نگار بكند، نبوده است. ولي خيلي‌ها الان جديداً اين جوري هستند، يعني مثلاً ما ميان وبلاگ‌ها مي گرديم و افراد مستعد را تشخيص مي‌دهيم و دعوت به همكاري مي كنيم. اتفاقاً هر روز هم از اين مورد بيشتر مي‌شود.
يک قضيه ديگر، يافتن متن و منبع مطالعه و تحقيق از طريق جستجو در اينترنت است كه كار نسبت به گذشته‌ها خيلي آسان كرده است. آقاي «فرهادپور» مي‌گفت: قديم‌ها ما اگر مي‌خواستيم يك كتابي بخريم، ۶ ماه طول مي‌كشيد تا ما بفهميم چاپ شده است يا نه، ۶ ماه طول مي‌كشيد كه ما درخواست كنيم، ۶ ماه در گمرك مي ماند و ... اما الان با يك دان‌لود شما متن خيلي از مقالات و كتابها را به دست مي آوريد. بنابراين از اين لحاظ هم ما كه بيشتر با اينترنت آشنا هستيم، جلوتر هستيم. اما در مورد بقيه ‌را نمي‌شود گفت عقب‌تر هستند. بالاخره آنها هم در زمينه‌هاي ديگر تجربيات ارزنده‌اي دارند.

*حالا خوب شد كه گفتي اول روزنامه‌نگار شدي بعد وبلاگ‌نويس مي‌خواستم ببينيم كه چه اتفاقي مي‌افتد كه تو وبلاگ‌نويس مي‌شوي و مثلا محمد قوچاني و نسل قبل از تو نمي‌شوند يا اگر هم مي‌شوند، آن طور كه تو در وبلاگ‌ خودت مانور مي‌دهي، آنها نمي دهند يا نمي‌توانند دغدغه‌هايشان را در وبلاگ‌ بازگو كنند. مثلاً در دوره انتخابات ديديم كه بعضي از اين شخصيت‌هاي سياسي وبلاگ‌ باز كردند و سعي كردند جدا بنويسند. حتي بعضي‌هايشان قول دادند كه در صورتي كه رأي نياوردند، بعد از انتخابات هم ادامه بدهند، اما چنين نشد ؟
ببينين، خودت مي‌داني كه آدم‌هاي سياسي چرا وبلاگ‌نويس مي‌شوند و هيچ هم بعيد نبود كه بعد‌ها اين وبلاگ‌ها به اين سرنوشت دچار بشوند. در مورد آقاي قوچاني هم كه بايد از خودش پرسيد كه چرا وبلاگ‌نويس نشده است.

* نه منظورم قوچاني‌ها بودند.
من فكر مي‌كنم وبلاگ يك هويتي دارد كه سواي سليقه‌هاي شخصي، مي‌تواند باعث دفع بعضي افراد يا جذب بعضي‌ها بشود . اولاً كه شما بايد به عنوان يك وبلاگ‌نويس از آن موضع رسمي خود پايين بياييد؛ يعني به نظر من «محمد علي ابطحي» نمونه خوبي است. هر چند وبلاگ آقاي «ابطحي»را خيلي‌ها به خاطر اين كه او سمتي داشت مي‌خواندند؛ چراكه خيلي از اسرار پشت پرده و مطالب غير رسمي آدم‌هاي رسمي‌را مي‌گفت. اما اين آدم يك مقدار خودش را شكسته بود و از موضع رسمي خودش پايين آمده بود و به عنوان يك آدم معمولي داشت مي‌نوشت. تازه يك آدمي بود كه امكان كامنت‌گذاري را در وب-سايتش تعريف نكرده بود و خيلي امكانات ديگر را هم نگذاشته بود. با اين اوصاف اگر آدم بخواهد وبلاگ‌ درست و حسابي داشته باشد، يعني لينك بدهد و كامنت داشته باشد، خيلي مشكلات را بايد تحمل كند. و من فكر مي‌كنم خيلي از افراد واقعاً مرد اين كه نظر ديگران را بخوانند، نيستند و اتفاقاً همين هم آنها را به اشتباه مي‌ا‌ندازد؛ من فردي مثل «مراد فرهادپور» را كه وبلاگ‌ مي‌نويسد وكامنت‌ها را به دقت مي‌خواند، خيلي خيلي جلوتر از ديگران مي‌دانم. ديگران ممكن است بگويند كه اين وبلاگ‌ها خوب نيست و معمولا جفنگ‌نويسي است، اما بايد در پاسخ گفت كه اولا همیشه اینطور نیست و ثانیا ما از طريق همين جفنگيات است كه مي‌فهميم بين مردم چه مي‌گذرد يا خواهد گذشت و مردم چه طوري فكر مي‌كنند؛ چرا منبري‌ها هميشه جلوتر از «كلاهيان» هستند؟ براي اين كه آنها مي‌توانند از يك سؤال شرعي يك نفر بدانند كه سطح فرهنگ مردم در چه سطحي است.
به نظر من مسئله كامنت يكي از مهمترين مسئله‌هاي وبلاگ‌نويسي است. من خودم مشتاقم براي ايميل‌ و كامنت حتي اگر فحش باشد، به شرط اين كه فله‌اي نباشد. كامنت بحث رويارويي با مردم است. خيلي از ما به هر صورتی که شده دلمان نمي‌خواهد،واقعیات را ببینیم. يك زماني من كارگردان يك تئاتري بودم در دانشگاه خودمان و خیلی هم سختگیر؛ یکبار بچه‌ها ‌گفتند: «آقاي فرجامي چرا شما هيچ‌وقت تشويق نمي‌كنيد.» من گفتم: «خوب كارتان خيلي خوب نيست، ولي در ضمن اين طور نيست كه هميشه بد بگويم. تشويق مي‌كنم اما كم.» اصرار كردند كه تشويق كنم. گفتم اگر تشويق الكي هم باشد، شما خوشحال مي‌شوید. گفتند: «بله». با لحن شوخی گفتم: «خوب، آفرين، بارك ا...!» ديدم از همين مسخرگي هم خوششان مي‌آيد! خوب ما خيلي وقت‌ها در اين حد هستيم، منتها اين قدر رک نيستيم.
یاً بعضي‌ها مطالب خيلي خوبي هم مي‌نويسند ، اما بحث رويارويي با ديگران يا اظهاار نظر كردن ديگران را وقت تلف كردن مي‌دانند يا در اعتماد به نفسشان تزلزل ايجاد مي‌كند يا اين كه دوست ندارند با خيلي‌ها درگير بشوند.

‌* من مي‌خواهم حرف‌ تو را در واقع با ادبيات خودم صورت‌بندي كنم از اين جهت كه بتوانم، در واقع تقريب به ذهن كرده باشم. شايد بشود گفت: كامنت يك نوع امكان تحقق ديالوگ است كه در جامعه ما كه معمولاً عادت به ديالوگ نداريم كه معمولاً يا در حال منولوگ هستيم يا در حال سولولگ(حديث نفس، خودگويي). در واقع شايد ترسي به اون مفهوم وجود ندارد، بله خيلي از روزنامه‌نگارها مي‌دانند كه مخالف‌هاي خيلي وحشتناكي دارند، حالا مردم عادي كه ممكنه هيچي، در سطح مثلاً اگر فرض كنيم يك روزنامه‌(اصلاح‌طلب) مي‌نويسد، مي‌داند كه روزنامه‌هاي راستي هستند كه با دقت مي‌خوانند و فردا در سرمقاله جوابش را مي‌‌دهند. اتفاقاً اين‌ها ترس از رويارويي ندارند چون اگر ترس از رويارويي داشتند، سرمقاله يا يكي از مقالات مهم روزنامه‌ خودشان ‌را به مطلب بحث بر‌انگيزاختصاص نمي‌دادند. من تصور مي‌كنم اين عادت وجود ندارد كه ما فكر كنيم كه مي‌توانيم حالا رودررو بشينيم و حرف بزنيم و گاهي‌اوقات فحش هم بخوريم. يعني شرايط و عواقب ديالوگ را نمي‌پذيريم. پس در عرصه روزنامه‌نگاري سنتي به نظر من ترسيدن زياد مطرح نيست بلكه تن دادن به همين سطح از تضارب افكار است كه بر اساس آن يك طرف مي گويد من مي‌نويسم، تو هم بنويس، و دو تا منولوگ صورت مي‌گيريد ؟
من حرف تو را يك مقداري تعديل كنم. ببين من حاضرم ديالوگ كنم ولي با هم‌ شأن خودم، بله مثلاً من نوعی به عنوان سردبير يك سرمقاله مي‌نويسم، سردبير فلان روزنامه از جناح مقابل هم در جواب چيزي مي‌نويسد تا مردم قضاوت كند. ‌ البته، اين عقلاني ا‌ست كه اگر من سرمقاله مي‌نويسم نمي‌آ‌يم با هر كسي بحث كنم. اين يك چيز طبيعي و عقلاني است، ولي سه خط كامنت را كه مي‌توانم، بخوانم.
من مطمئنم كه اگر سروش در خيابان شروع به بحث با مردم كند مجبور مي‌شود چرت و پرت جواب بدهد و عقل سلیم آدم را از اینکار بر حذر می‌دارد. اما بالاخره یک نظریه پرداز وقتي يك مطلب مي‌نويسد، مي‌تواند ده تا كامنت و ايميل را بخواند یا نه؛ يعني، ملت اين قدر ارزش را ندارند!؟ (البته نام دکتر سروش را همینطوری بردم و منظور خاصی ندارم) پس بحث بر سر اين است كه خيلي وقت‌ها ما حاضريم بنويسيم، رويارو بشويم و مثلا زندان هم برويم،ولي حتما با هم‌شأن خودمان هم بحث شويم!! وحاضر نيستيم دو خط حرف مردم عادي را بپذيريم. به همين خاطر هست كه به نظر من يك نفر مثل بهنود كه آن‌لاين‌تر است(حالا كه behnoudonline.com هم درست كرده است!) و از کوچه و بازار نبریده و حوادث اجتماعی برایش اهمیت زیادی دارد وبلاگ می‌زند ولی تقریبا محال است عطریانفر وبلاگ بزند. یا مثلا من فکر می‌کنم و انتظار دارم كه صادق زيباكلام هم وبلاگ‌ بزند؛ به خلقيات اين آدم مي‌خورد. حتي فكر كنم محمدقوچاني هم بالاخره وبلاگ درست خواهد كرد.

(ادامه دارد...احتمالاً!)


 
 
 
 

اعلانات

 
 

تشکر


Subscribe
طراحی توسط: ايرانيانت
Movable Type 3.35