یکشنبه، 8 شهریورماه 1388

سرم شلوغه و حرف هم حرف میاره

از اینکه نمی توانم این وبلاگ را هر روز یا به طور منظم به‌روز کنم عذر می‌خواهم. تقریبا روزی دوتا یادداشت طنزآمیز برای سایت‌ها و مطبوعات می‌نویسم و باید به آی‌طنز هم برسم. کارهای نوشتنی دیگر هم هست. علاوه بر این برای اینکه تبدیل به یک ماشین تحریر نادان یا وِروِره جادو نشوم هر روز باید چیزی بخوانم یا دست کم فیلمی ببینم و از این‌جور کارها. همه‌ی اینها کم است جدیدا به فکر ادامه‌ی تحصیل هم افتاده‌ام...

ضمنا توضیحی هم بدهم برای آن چند خواننده‌ای که در بخش کامنتها گلایه کرده بودند که چرا این وبلاگ اینقدر جدی و تلخ شده و دیگر رنگ و بوی طنز ندارد. راستش من دیگر توش و توان اینکه در چهار جا طنز بنویسم ندارم. قبلا بعضی از مطالب طنزآمیز شخصی یا سانسور شده‌ام را می‌گذاشتم اینجا. حالا بخش زیادی از آنها را در آی طنز منتشر می کنم. ضمن اینکه خودم هم تلخ‌تر شده‌ام. فقط چیزهایی که من این دو ماهه در مسیر رفتن از محل کار به خانه‌ام دیده ام را کسی ببیند تا سال‌ها تلخ و افسرده خواهد بود.

حرف حرف می آورد. چند وقت پیش سهراب آدرس خانه‌مان را حفظ کرده‌بود. تشویقش کردم. پرسید خب این به چه دردی می‌خورد؟ گفتم اگر یک وقت گم شد برود پیش آقای پلیس و این آدرس را به او بگوید. خیلی جدی پرسید: «آقای پلیس بعدش با باتوم می‌زند توی سرم؟»بچه بسکه از پنجره‌ی اتاقش ماجراهای حوالی میدان فاطمی را دیده گمان می‌کند تنها کار پلیس این است که با باتوم بزند توی سر مردم!

راستی یکی دیگر از چیزهایی که این روزها انرژی‌ام را می‌گیرد این است که مواظب خودم باشم تا حرف حرف نیاورد و گرنه یک دهان خواهم به پهنای فلک که اتفاقا رفقای کهریزکی هم بلدند با آن چه کار کنند!
 

 
 
 
 

اعلانات

| Bookmark and Share
 
 

تشکر


Subscribe
طراحی توسط: ايرانيانت
Movable Type 3.35