شنبه، 24 مردادماه 1388

به یاد نوید مجاهد که حقی بر گردن ما دارد

پوپر در سخنرانی بدیعی در باب فیمینیسم و حقوق زنان، به تاثیر شگرفی که اختراعاتی نظیر اجاق خوراک‌پزی بر این جنبش گذاشته است می‌پردازد. از نظر او حقی که مخترع اجاق خوراک‌پزی بر رهایی و پیشرفت اجتماعی زنان داشته است اگر از نقش نظریه‌پردازان و مبارزان این جنبش بیشتر نباشد کمتر نیست. واقعا اگر قرار بود زنان –که در همه جای جهان بیشتر از مردان به کار خانه می‌پردازند- برای پختن هر غذا روی اجاق‌های هیزمی وقت زیادی را صرف می‌کردند فرصت کافی برای ارتقای علمی و فرهنگی و در نتیجه بیداری و احقاق حقوق خود داشتند؟

متن این سخنرانی جالب که البته عمیق‌تر و تحلیلی‌تر از این چند خط است را می‌توانید در کتاب «زندگی سراسر حل مساله‌است» بخوانید. اما دلیلی که من به آن اشاره کردم، ادای احترام به دوستی نازنین و تازه درگذشته به نام نوید مجاهد است.
نوید مرد جوانی بود از یزد با بیماری حرکتی شدیدی شبیه به ام‌اس. او در این سرزمین گل و بلبل مثل تمام معلولان و جانبازان نمی‌توانست به راحتی از منزل بیرون بیاید. آنهایی که فقط از پا افتاده‌اند و روی ویلچر هستند برای بیرون آمدن با هزار مشکل مواجهند چه رسد به کسی که بیشتر اعضای بدنش بی‌حرکت و تقریبا به حالت درازکشیده باشد.

به همین خاطر آن نازنین نتوانسته بود تا دوره‌ی راهنمایی بیشتر درس بخواند. اما نبوغ داشت و در برنامه‌نویسی تحت وب عالی بود کارش. تقریبا هیچ کاری نبود در برنامه‌ی موویبل تایپ که او نتواند انجامش دهد. ASP  و .NET را آنقدر مسلط بود که هم برنامه‌ی صفرکیلومتر می نوشت و هم برنامه‌های ناقص دیگران را وصله پینه می‌کرد. با آژاکس هم آشنا بود و البته از جاوا اسکریپ هم سر درمی‌آورد. این‌ها در حالیست که او بجز اینترنت تقریبا به هیچ چیز دیگری دسترسی نداشت و در مقابل هزار تا هزارتا مهندس نرم‌افزار دانشگاه رفته داریم که یک برنامه‌ی کوچک را هم نمی توانند روی وب به سرانجام برسانند.

اما نبوغ و پشتکار این پسر شهرستانی باورنکردنی بود. او جزو اولین کسانی بود که به صورت رایگان بر روی وب شروع به آموزش کسانی کرد که دوست داشتند با استفاده از موویبل تایپ برای خودشان به صورت مجزا وب‌لاگ بزنند. بسیاری از افراد ساخت یا بهبود وبلاگشان را مدیون او هستند. یکی‌اش خود من. آن گفته‌ی پوپر را از این جهت بود که آوردم. نوید و امثال او حق بزرگی بر جنبش‌های آزادی‌خواهانه ای که در وبلاگستان و حتی کل جامعه شکل می‌گیرد دارند.

علاوه بر اینها نوید یکی از فعالان بزرگ و جاویدان در عرصه‌ی حقوق معلولان است. او با صرف وقت و حتی هزینه‌ی شخصی سایت special.ir را راه انداخت و صدها معلول ایرانی را تشویق کرد که به‌طور رایگان بر روی این سایت تخصصی و یا سایت‌های عمومی وبلاگ بنویسند. او این کار را زمانی شروع کرد که اصولا مفهوم وبلاگ درایران برای همه تازه و بکر بود. به خاطر تلاش‌های او بود که معلولان بسیاری که اکنون در وبلاگستان فعال هستند، به جای آنکه زانوی غم بغل بگیرند و با افسردگی در انتظار تقدیر مقدر بنشینند سال‌هاست از خودشان، از مشکلاتشان، از زندگی‌شان می نویسند. او به تک‌تک دوستان و همدردان وبی‌اش سرکشی می‌کرد و خواسته‌های شخصی بسیاری از آنها بر روی وبلاگشان اعمال می‌کرد. به آنها امید می‌داد.

او یک فعال اجتماعی به تمام معنا بود. آدمی که نه فقط از پا ننشست بلکه دست بسیاری را هم گرفت و بلند کرد. به نظرم جا داشت و دارد که نه فقط در وبلاگستان بلکه در سایر رسانه‌ها هم از نوید و کارهای بزرگی که کرد یاد شود. کار بزرگ چیست؟ جز این است که یک نفر با کمبود کامل امکانات، بدون هیچ چشمداشتی، بیشترین کمک را به دیگران بکند؟ آن هم در عرصه‌ای که مظلومترین است؟ اصلا وجود این انسان نماد امید و تلاش و حرکت بود.

او سه شنبه مرده است و من امروز خبردار شدم. مرگش چندان ناگهانی نبوده، یعنی بیماری هی پیشرفت کرده تا از پاانداخته‌اش. اما شما باور می‌کنید ما تا روز یکشنبه داشتیم روی یک پروژه‌ی نرم افزاری کار می‌کردیم؟ باور می کنید تا آن روز او روزی هشت ساعت تمام (حداقل) آن‌لاین بود و بیشتر وقتش به تکمیل نرم‌افزاری که قرارش را گذاشته بودیم می‌گذراند؟

می‌خواهم این نوشته رنگ و بوی احساسات مرا نگیرد مبادا بر یادکرد کارهای بزرگی که نوید کرد و حق بزرگی که مستقیم و غیر مستقیم بر گردن ما و اجتماع ما دارد اثر بگذارد. ولی قلبم جریحه‌دار شده. سه سال است که من هر روز یا هر هفته با چت کرده‌ام. چند کار را با هم به سرانجام رساندیم و من هیچ‌وقت کوچکترین کج‌خلقی‌ای از این آدم ندیدم. با آن وضع روحی و عصبی‌ای که داشت، نهایت عکس العملش در برابر من که همیشه در حین کار کج‌خلق و سختگیر هستم این بود که چت نمی کرد. و البته اغلب اوقات مشخص می‌شد که حال جسمی و روحی او خوب نبوده و بعدا عذرخواهی می کرد. خیلی مودب بود. خیلی. اصلا انگار از نسلی دیگر بود.

باهوش بود و نکته را می‌گرفت. احساس می‌کردم تنها برنامه‌نویسی بود که می‌فهمید من چه می گویم و چه می‌خواهم و اغلب با سرعت زیاد و هزینه‌ی کم، کاری که می‌خواستم را انجام می‌داد. خیلی وقت‌ها هم پولی نگرفت. مثلا برای نسخه‌ی اولیه آی‌طنز یا ارتقا همین وبلاگ.

کلافه‌ام. فقط در طول یکسال گذشته، علاوه بر این مصائب ملی عمومی که همگی دیده‌ایم؛ مرگ دوستم را با خبر شدم آن هم در چه وضعیتی؟ اس‌ام اسی از او به دستم رسید که از همه دوستان برای شرکت در سالمرگ برادرش سپاسگزاری کرده‌بود؛ اما زیرش نام خواهرش بود! تماس گرفتم و خشکم زد. دوستم یک سال بود که مرده بود و من بی‌خبر بودم... منوچهر احترامی مُرد و آنهم در حالیکه من به دیدنش عادت کرده بودم. در حالی که هر هفته برای کتاب کردن بیوگرافی‌اش به خانه‌اش می‌رفتم و عصر همان روزی که درگذشت هم می خواستم به خانه‌اش بروم. همین چند ماه پیش هم جوان دیگری با مرگش حالم را دگرگون کرد. او را از روی وب پیدا کرده بودم. از اراک بود؛ مبلغ مناسبی می‌گرفت و فایل فلش می‌ساخت. او را هم تحسین می‌کردم که چطور از همان مهارت نسبتا عادی‌اش؛ با پشتکار و خوش‌قولی پول درمی‌آورد و کار امثال منی را راه می اندازد. هربار باهاش چت می‌کردم. این بار چند روزی آنلاین نشد. تماس گرفتم با موبالش و برادرش گفت مرده است!

بگذریم... قرارم بود موضوع شخصی نشود. باید به جای این حرف‌ها از همه‌ی کسانی که دستشان به جایی می‌رسد بخواهم بیایید برای به یاد ماندن نوید مجاهد، یکی از معماران وبلاگستان، یکی از فعالان معلولان، یک نابغه‌ی جوان و یکی از معدود -معدود- آدم‌هایی که تا یک روزمانده به مرگش کار می‌کرد و درست کار می‌کرد، کاری کنیم. مجسمه‌ای، برنامه‌ای، گزارشی، یادبودی چیزی.

قرار بود برنامه‌ای که با نوید مدت‌ها رویش کار می‌کردیم بر روی سایتی که برای آن قراداد بسته‌بودیم «همین امروز» آپلود شود. سری زدم و دیدم هیچی نگذاشته. همه‌ی برنامه الان روی کامپیوتر شخصی او در یزد است و بعید است من هم دل و دماغ و رو و رحیه‌ی آن را داشته باشم که از خانواده‌اش سراغ بگیرم. یاد منوچهر احترامی به خیر. آخرین بار که به خانه‌اش رفتم، با هزار اصرار کمی سوپ برایش بردم چون سرماخورده بود. وقتی خواستم بروم، دم ماشین یاد قابلمه افتاد. خواست برود بیاورد که گفتم دفعه بعد. چند بار اصرار کرد که شسته و آماده است و بگذار بروم بیاورم و هر بار من گفتم مگر این بار آخر است که همدیگر را می‌بینیم؟!

حالا چیزهایی از من در خانه‌ای در شهرک نیروی هوایی تهران و در یزد مانده‌است. آن‌ها تکه‌هایی از قبلم هستند که اگر هر ماه نشکند انگار کار خدا لنگ می‌ماند...
آه... باز هم که نوشته احساساتی شد. قرارم بود که فقط از نوید بنویسم. کمترین کاری که از دستم برمی‌آید. برای نوید مجاهد. بلاگر مژده و مدیر اسپیشیال و برنامه‌نویس دلسوز آی طنز و دوست و حامی و راهنمای صد‌ها بلاگر دیگر. کسی که آدرس ایمیلش weblog@gmail.com بود و تا آخرین روز حیاتش بر روی آیکنش در فیس بوک و جی تاک نوشته بود ?Where is my vote

یک همچو آدم فعالی بود آن بیمار مبتلا به ام اس پیشرفته در کنج اتاقی در شهر یزد با آن اسم بامسمایش: نوید مجاهد.
 

 
 
 
 

اعلانات

 
 

تشکر


Subscribe
طراحی توسط: ايرانيانت
Movable Type 3.35