![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
در مورد آن دختری که برادران غیور اسپری فلفل توی چشمش پاشیدند و وقتی سرش را به سنگهای پیادهروی پارک لاله میکوبید گفتند "چشمت کور؛ می خواستی پررو بازی درنیاوری" چیزی نمینویسم.
در مورد آن پسری که سر خیابان کارگر گریه میکرد و میگفت دو تا تیر توی کمر برادرش زدهاند هم چیزی نمینویسم.
خشم و نفرتی که در چشم برادران بسیجی موج میزد هم که به بیان نمیآید...
این هلیکوپتری که دم به دقیقه از روی سر ما رد میشود و هراس در دلها میاندازد هم که اصولا نوشتن ندارد.
آن پسرک چفیه بهگردن و اسلحه بهدستی که وقتی گفتم خانهمان خیابان فاطمی است؛ ناسزا گفت را هم سعی میکنم ببخشم...
فقط یک حرف توی دلم مانده که حتما باید بنویسم: من اگر به جای آن سرهنگ دوم اداره آگاهی پنجاه سالهای بودم که سر خیابان دکتر قریب، باتوم به دست کاشته بودندش؛ مثل او از شرم عرق نمیریختم، خودم را میکشتم!