افغانی... به همین راحتی!
خوب به عکس پایین نگاه کنید. بریدهایست از یک نشریه دانشجویی پرتیراژ. مهم نیست کدام نشریه. همینطور که مهم نیست این مثلا طنز، شاهکار کیست. خوب به متن نگاه کنید:

انصافا از نظر سطحی بودن، اهانت آمیز بودن و نژادپرستی شاهکاریست که فقط در یک نشریه ایرانی و فقط در مورد افغانیها ممکن است نوشته شود. البته شاید هدف از نوشتن این مطلب، بیشتر هدف تشریح وضعیت نابهسامان مهندسان عمران بوده ولی از آنجایی که افغانیها گوشت قربانی عزا و عروسی ما هستند، تا جایی که در توان بوده، به سمت آنها لگدپرانی شده.
و البته چرا که نه؟ چرا نباید این قومالظالمینی که در بدترین شرایط جنگی و با کمترین امکانات، کمبود نیروی کار ما ایرانیهای شریف را تامین کردند، در دوران سازندگی جان کندند و بعد که جاگیر و پاگیر شدند با یک تیپا به دیار خودشان روانه شدند را حسابی مالش داد؟
ولی خودمان را گول نزنیم دوستان. بازی دیگر بس است. ما همگی میدانیم چرا از نیروی کار افغانی استفاده میکنیم. چون با کمترین حقوق، بدون بیمه و بی هیچ دردسری برای کارفرما؛ سه برابر یک ایرانی کار میکنند و بخواهند حرف مفت هم بزنند می دهمیشان دست پلیس و خلاص.
خیلیهایمان میدانیم چرا خبرها پر است از جنایتهای افغانیها. چون از پلیس بگیر تا قاضی و خبرنگار دوست دارند جنایتها را افغانیها کردهباشند. و تازه مگر عجیب است اگر مردمانی از همهی حقوق اجتماعی محروم باشند و در نهایت فقر به سر ببرند و جرم و جنایت در میانشان زیاد باشد؟
بله؛ بیست هزار تومان میدهیم و در عوض شیرهی جان یک "افغانی" را میکشیم تا شب به خرابهای که با پلاستیک پنجرههایش پوشیدهاست برای چندتا بچه معصوم که زیر لباسهای کهنه و لحاف پاره از سرما میلرزند کمی غذا ببرد تا اگر برادران شریف همزبان و همکیش ایرانیاش آنها را تقریبا از همهی حقوق اجتماعی محروم کردهاند؛ لااقل امشب گرسنگی نکشند. زنش هم الانهها از کارگری خانههای مردم با با چند تا دو هزار تومانی دردستهای ترک کردهاش میآید. روز خوب مفتخورها!
کارشان تخصصی هم باشد بلدیم چه کنیم... میدهیم لباس فرم المپیک برای ورزشکارانمان طراحی کنند و بعد که دوختند و استفاده کردیم، برای اینکه حرفی تویش نباشد و نگویند یک وقت کارمان به جایی رسیده که پول دوتا "افغانی" را نمیدهیم، میدهیم با پیک 350هزار تومان برایشان بفرستند. تقریبا دستی ده پانزده هزار تومان. دیگر چه میخواهند این نانجیبها؟
باز هم متن بالا را ببینید. وقتی متنی اینقدر فاشیستی و توهین آمیز در یک نشریه "دانشجویی" چاپ شود خودتان بفهمید که در کوچه و خیابان چه خبر است. در کلانتریها چه خبر است. در کارگاههای ساختمانی چه خبر است. در مدرسه چه خبر... آه گفتم مدرسه؟ نه در این یکی خبری نیست، مگر نمیدانید بچههای افغانی حق تحصیل ندارند. مگر نمیدانید حتی اگر قانونی به ایران مهاجرت کردهباشند هم ایرانیها عارشان میآید بچههایشان کنار بچههای افغانیها بنشینند. مگر نمیدانید ما از نژاد پاک آریایی و همخون با آلمانی ها هستیم!
باغبانی داریم افغانی. اسمش عبدالخالق. حدود سی سال پیش آمده به ایران. بعد ده سالی کارگری و دربدری چون آدم پاکی بوده دختری از همان حوالی بهش دادهاند. زن و بچهای به هم زده و الان بیشتر از ده سال است که باغبان ماست. اینکاره نبود، فعله بود؛ اما آنقدر وجدانی کار میکرد که باغبان شد. (راستش پدرم جرات نمی کند باغ را بسپرد دست همولایتیها!) چهار پنج سال است که "قانون" آمده افغانی ها باید بروند. هربار این بدنده خدا را میبرند پاسگاه که یالله بزن به چاک. زن و بچهات را هم ببر. و تا اشکش را درنیاورند و پدرم نرود سند نگذارد و دم ده نفر ار نبیند ولکن نیستند. به همین راحتی!
دوستی داشتم افغانی. اهل شعر و ادب. در یکی از این دیدارهای شعرا با آقای خامنهای هم توی تلویزیون دیدمش. زنش هم مطبوعاتی بود. بچهای هم داشتند. بدون هیچ پشتوانهای و با فقر کامل در تهران زندگی میکردند. شاید بیست سالی بود که اینجا بودند. لهجهشان کاملا تهرانی شده بود. یک دفعه خبر رسید افغانستاناند. جایی نوشته بود که بیرونمان کردند و آن چهارتا اسباب زندگی را هم که با خون دل فراهم کردیم از مرز تایباد برگرداندهاند. باز هم به همین راحتی!
از این راحتترهایش را در حاشیه هر شهری میتوانید ببینید. بروید قلعه ساختمان مشهد. ورامین. اگر سحرخیز باشید همین صبحهای سرد پشت درهای اردوگاه سلیمانخانی تهران هم دیدنیاند. آدمهایی سیاه شده از سرما. ایستاده در صف. مچاله شده. تحقیر شده. افغانی!
به عکس بالا نگاه کنید... تصویری از حقارت و ریا و درندهخویی یک قوم را نمیبینید؟