![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
در مورد سایت آی طنز که راه اندازی و مسئولیت ادارهاش با من است چند توضیح ضروری لازم شدهاست:
1- ایدهی سایت آی طنز همان پارادایم همیشگی من، یعنی "پاتوق فرهنگی" بوده و هست. من معتقدم هیچ موسسه ی فرهنگی یا رسانهای تا تبدیل به پاتوق اهل فرهنگ نشود کارش نمیگیرد. البته منظورم از پاتوق به معنای جای بی در و پیکر و باری به هر جهتی نیست؛ بلکه منظورم جاییست که عدهای همسلیقه بنشینند و فارق از مقررات دست و پاگیر اداری (اما با نظمی نسبی) بحث کنند و چیز بنویسند و نقد کنند. سایت دبش را هم با همیت ایده راه انداختم و اگر در سال های 83 و 84 به این سایت آمده باشید حتما دیدهاید که صفحهی اول آن چیزی بود شبیه ستونهای روزنامه که هر ستونی مال کسی بود: علی معظمی، یاسر میردامادی، امید مهرگان و مراد فرهادپور، مژگان ایلانلو، محمد رهبر، انوشیروان گنجیپور و چند نفر دیگر که البته حالا دیگر بجز یکی دو نفر (در جاهای دیگر) بقیه هیچکدام وبلاگ نمینویسند.
آیطنز هم بر پایه کار گروهی شکل گرفت؛ هرچند که تجربه به من ثابت کردهبود در مملکتی که بدقولی و "آخ راس می گی... ولی سرم شلوغه و نرسیم" و "باشه... شرمنده" نه تنها دیگر مذموم نیست بلکه تبدیل به نوعی "کلاس" شده است، حساب کردن روی یاری "منظم" دیگران کاریست عبث و سادهلوحانه. و بنابراین طوری طراحی شده که امکان مشارکت و یاری همگان به طور نامحدود فراهم است اما اگر هیچ کس هم در اداره آن من را یاری نکند، باز هم تعطیل نمیشود و یکنفره میتوان آن را –کجدار و مریز- اداره کرد.
2- آی طنز بعد از مدتی خوب گرفت. دست کم به عنوان یک لینکدونی گروهی تخصصی طنز که خوب گرفته. بر اساس یک ایدهی ساده – اما کاربردی- که بعدا از سوی سایتهایی مثل هفتان هم مورد تقلید قرار گرفت، هر کسی می تواند با درج یکی دو خط کد آماده، لینکهای آی طنز را طوری در وبلاگش درج کند که انگار لینکدونی خودش است. این تنها بخشی از سایت آی طنز است که واقعا فعال و بهروز است و بیش از ده نفر از دوستان در تامین لینکها (و در واقع محتوا)ی آن نقش دارند. هر لینکی که در آی طنز داده شود به طور معمول بیش از صد بار کلیک میشود و این عدد بعضا به چهارصد بار هم می رسد (این البته آمارِ کلیک شمار آی طنز است و در حالیست که بعضی دوستانی که تا به حال تجربه ی لینک گرفتن از آی طنز را داشتهاند تعداد کلیک ها را بسیار بیشتر از این می دانند). مهمتر از این عدد این است که بسیاری از بازدیدکنندههای این لینکها، طنزنویسها یا علاقهمندان جدی مقوله طنز هستند. شاید به همین خاطر هم هست که مطالبی که در آی طنز منتشر و یا از آن طریق معرفی میشوند بازخوردهای بسیاری پیدا میکنند. چطور ممکن است یک لینک علاوه بر یک سایت تخصصی، همزمان در بیش از بیست وبلاگ درج و هزاران بار دیده شود و بازخوردی نداشتهباشد؟
3- در آی طنز هیچگونه باند و بازیای وجود ندارد. از اولین اعلام عمومی راهاندازی این سایت و فراخوان برای عضویت در آن، تا الان همواره تنها شرطهایی که برای عضویت در آیطنز و ادامه عضویت در آن وجود داشته، یک سری شرایط عمومی است. بخشی از این استقلال آی طنز به استقلال خود من هم برمیگردد. خوشبختانه یا متاسفانه من تا به حال در هیچ گروه، کلاس آموزشی، جلسه، جشنواره، نشریه طنز، شب شعر یا هر چیز دیگری که تعلق خاطر جمعی به وجود بیاورد نبودهام. من جزو "بر و بچهها"ی هیچ جا نیستم که هوای بر و بچه های خودمان را داشتهباشم. تا آنجا هم که ممکن بوده سعی کردهام در دادن لینک ها این پیلهای که به هر حال در هر جمع وبی پس از مدتی به وجود میآید، را بشکنم. مثلا لینک هایی که من بعضا به وبلاگهایی مثل "شراگیم" می دهم (که به کل فضای وبلاگش با وبلاگهای من و دوستانم متفاوت است) از همین روست.
البته این موضوع اصلا به معنای بی در و پیکری آی طنز نیست. نه هر کسی کلید ورود به اینجا را دارد و نه هر لینکی اجازه انتشار. به خصوص آنکه روال لینکها بر "نظارت بعد از انتشار" است و از این رو، هم در مورد خط قرمزها و هم در مورد کیفیت لینکها باید کسانی دسترسی ورود به مدیریت آی طنز را داشتهباشند که هم اهل طنز باشند و هم وضعیت زندگی و فعالیت ادبی-هنری در جمهوری اسلامی ایران را درست درک کنند. تنها شرایط ما هم حول همین دو محور است.
4- به عبارتی می شود گفت هستهی یک پاتوق خوب از طنز- وبلاگنویسان سراسر ایران در آی طنز شکل گرفتهاست. کسانی که در حال حاضر از نقاط مختلف ایران عضو فعال آی طنز هستند اینهایند: عباس حسیننژاد، سید علی میرافضلی (کرمان)، نادر جدیدی، پوریا عالمی (کرج)، ارژنگ حاتمی (مشهد)، محمد زرویی، نسیم عرب امیری، جلال سمیعی (شهر ری)، میرحسین ظریف (مشهد)، فاضل ترکمن، مهرداد صدقی (بجنورد)، حامد تاملی، محمد رازقی (قزوین)، مهدی استاد احمد، احسان مصلحی، محسن اشتیاقی، فرشته رضایی (رشت) و محمود فرجامی. (امیدوارم کسی را از قلم نینداخته باشم)
علاوه بر اینها بسیاری از دوستان از طریق ایمیل یا کامنت مطلب میفرستند و یا تقاضای لینک دارند. کامنتها هم بسیار زیادند، آنقدر زیاد که بعضا حتی وقت نمی کنم آنها را چک مارک بزنم و گروهی منتشر کنم چه رسد به دیدن تکتک آنها (مثلا این مطلب را با نزدیک 400 کامنت منتشر شده (و شاید به همین میزان منتشر نشده) ببینید). در چنین اوضاعی بخش بزرگی از وظیفهی نظارت بر عهدهی خود دوستان است که خوشبختانه همگی اهل مراعاتند. اگر جز این بود باید فقط یک کارمند تمام وقت برای خواندن و تایید نهایی مطالب و لینک های دوستان استخدام میشد. با این حال آدم است و اشتباه. خود من سردستهی اشتباهگران. محیط وب هم که اصولا چندان نظارت بردار نیست. نصفهشبی آدم به نظرش میرسد فلان چیز را بنویسد چقدر بامزه خواهد شد. می نویسد و به فاصلهی چند ثانیه منتشر میکند و فردا انگشت به دهان میماند که این کار من است؟! و باز بدتر از آن وقتی که نوشته اینطرف و آنطرف لینک و بازمنتشر شود.
ما هم در آی طنز بی اشتباه نبودهایم. هر چند که اکثر دسترسیها مستقیم است و در آییننامه داخلی ما (که پیش از عضویت نهایی برای دوستان با ایمیل ارسال می شود) آمده است که مسئولیت انتشار هر محتوایی بر عهدهی ناشر آن است، اما من به عنوان مدیر اینجا، اخلاقا خودم را مسئول میدانم. به خصوص در مورد خبرهای طنزآمیز تولیدی خودمان که قانون هم به اخلاق اضافه میشود. به همین خاطر به هر کسی که از مطالبی که در آی طنز به هر نحوی منتشر میشود شاکی باشد، حق می دهم که به هر صورتی (در محدوده اخلاق و قانون) آن را منتقل و اعمال کند. از گلایه دوستانه تا شکایت قضایی، پیه همهاش را به تنم مالیدهام. پایش هم می ایستم. اما میخواهم به دوستان – به خصوص آنهایی که مطبوعاتیترند- یادآوری کنم که حتی در نشریاتی که چند ناظر و بازبین دارند به کرات پیش میآید که مطلبی، پاراگرافی، سطری، کلمهای منتشر میشود که انتشارش خبطی بزرگ است و آه از نهاد همه در می آورد. روش برخورد مرتضویستی با چنین اشتباهات معمولی، البته راحت است اما حقیقت آن است که به ندرت چنین اشتباهاتی حاصل تعمد و مستحق برخوردند. در آی طنز طنز و هجو و شوخی تند داریم – و پای عواقبش هم ایستادهام- اما اهانت و تجاوز به حریم خصوصی نداریم. اگر چنین چیزی دیدید بدانید که در این حجم و شتاب سرسام آور محیط وب، سهوی پیش آمده. لطفا اگر موردی، مطلبی یا حتی کلمهای خارج از این پرنسیب دیدید خبر کنید تا دقیقتر کنترل کنیم. بحث ترس نیست، بحث اخلاق است.
5- پرنسیبها همیشه برای حداکثرها نیستند، حداقلها را هم روشن میکنند. از همین رو اگر خودم یا هر کدام از دوستان طنزی نوشت که با این معیارها جور درمی آمد پایش ایستادهام. ملاک ما خوش آمدن و بد آمدن کسانی که در طنزهایمان نقدشان میکنیم یا با رفتار و کردارشان شوخی میکنیم نیست. حرفهایی مثل "شما در جریان همه ماجرا نیستید"، "روی این موضوع حساس هستیم" ، "بعضیها سواستفاده میکنند"، "یک سری برداشتهایی میشود که..." ... تکراری و ناموجهاند. نوشتن این یادداشت و به خصوص این توضیح، سوتفاهم و رنجش بزرگی بود که یکی از طنزهای منتشر شده در آی طنز باعث آن شد و چون قرارمان پرهیز از هر نوع یادآوری و لینک دادن و توضیح مستقیم دربارهی آن است هیچ اشارهای به آن نمیکنم. از این رو به نمونهی دیگری اشاره میکنم: مدت کوتاهی بعد از فوت مرحوم قیصر امینپور، بسیاری از کسانی که کوچکترین نسبتی با او و طرز فکرش نداشتند شروع کردند به مصادره کردن آن بندهی خدا به نفع خودشان. من هم چیزکی نوشتم در این باره منتها به سلیقهی خودم (بدون هیچ تغییری هنوز روی وب است. از این جا بخوانید) یک دو روز بعد آقای ابراهیم نبوی آمد روی وب و بسیار شاکی. چند کلامی بیشتر حرف نزدیم که شروع کرد به ناسزا گفتن و فحاشی. به گمان آقای نبوی من به امینپور اهانت کرده بودم و هدف اصلی طعنههای من نبوی بودهاست. اما آیا واقعا چنین بود؟ آیا شما با خواندن این متن چیزی از وهن به امینپور یا طعنه به نبوی میبینید؟ یا اگر طعنهای هم به نبوی زدهباشم، غیراخلاقی و خارج از عرف بوده؟ من می دانستم که آقای نبوی صادقانه ناراحت شده و واقعا چنین تصوری برایش پیش آمده اما آیا ما مسئول تصورات خاص دیگران هستیم؟ در چنین مواردی است که من یک میلیمتر کوتاه نمی آیم. شاید از جهت انسانی ماجرا اظهار تاسف و حتی اعتذاری بکنم، اما از لحاظ حرفهای اصلا عقب نمینشینم.
و تازه شان افراد و وزن و شهرت سیاسی و اجتماعیشان هم در این میان بیتاثیر نیست. ما با زن کسی شوخی نمیکنیم اما اگر آن شخص غلامحسین الهام باشد چی؟ آیا اگر ما –البته تاکید میکنم با حفظ آن معیارهای اخلاقی- فاطمه رجبی را نقد و هجو کردیم، غلامحسین الهام حق دارد بیاید یقهی ما را بگیرد که شما با زن من شوخی کردهاید؟ یا اگر من بنویسم قاآنی آدم الدنگ بیشرفی بوده که بعد از قتل امیرکبیر آن اراجیف را سروده یکی حق دارد بیاید گریبانم را بگیرد که قاآنی جد پدر من است؟!
طنز بیبو و خاصیتی را هم که اصلا به کرداری یا پنداری نیش نزند طنز نمیدانم. حضرت حافظ را هم که در نظر بگیرید کمترغزلش را بی متلک و نیش و کنایه به اشخاص و یا -مهمتر از آن- اعتقادات زمان خود میبینید. از بین "با هم بخندیمِ"راسل و "به هم بخندیم"ِ عبید، ما چشم بسته راهعبید را انتخاب میکنیم! (در اینباره حتما اگر این یادداشت درخشان حمیدرضا ابک را نخواندهاید بخوانید)
6- تمام هزینههای سایت آیطنز از جیب من پرداخت میشود. جیبی که چندان بزرگ نیست و به همین خاطر علاوه بر پول، "اعتبار" هم خرجش شدهاست. مثلا برای طراحی آن (کدنویسی منظورم است) برنامهنویس ما هیچ پولی تا به حال نگرفتهاست و به اعتبار شخصی و قول قرارهایی که در آینده قرار است محقق شوند، کار جلو آمده. البته من چند بار برای جذب اسپانسر هم پا پیش گذاشتهام اما انتظارات طرفهای مقابل چیزهایی بوده که من ترجیح داده ام از خیرش بگذرم. مثلا شاید بد نباشد بدانید که در حدود دو سال پیش من طرح مکتوب و چارت محتوایی آی طنز را به یکی از حضرات ارائه دادم، و بعد از مدتی مشاور آن آقا قرار گذاشت که با خود ایشان سه نفری بنشینیم و راجع به آی طنز صحبت کنیم. کور هم از خدا چه می خواهد؟ دو چشم بینا. قرار ما از دفتر منتقل شد به یک رستوران. در آنجا صراحتا گفتند از لحاظ مالی خودت و همکارانت آیندهات و دفتری برای استقرارتان را تامین میکنیم به شرطی که اولا با فلانی باشی و ثانیا علیه فلانی، آن هم در لایههای زیرین. بقیه هم با خودت. از قرار ظاهر هم هیچ مشکلی نداشت چون ذائقه شخصی من همان بود که می گفتند. اما این در قاموس من میشود قلم فروشی. مثل اینکه به یکی که بر اساس اعتقادش نماز می خواند بگویی از این به بعد روزی ده هزار تومان می دهیم که نماز بخوانی! گفتم نه. و همیشه نه. من آی طنز را هیچوقت ملک شخصی خودم نمی دانم که سمت و سوی خاص سیاسی به آن بدهم و سلیقههای شخصیام را در آن پیاده کنم؛ هرچند که کل هزینه و مسئولیت و بسیاری از زحماتش تا به حال به گردن من بوده و خواهد بود. آن جایی که ملک شخصی من است "دبش" است. خیال همه هم راحت باشد که جز "طنز" به معنای عام و تخصصی آن، هیچ قصد و غرض دیگری در آی طنز دنبال نمیشود.
7- حرف دربارهی آی طنز زیاد است. باقی باشد برای وقتی دیگر. آخری این باشد که فاز جدید گسترش آی طنز دارد کلید میخورد. یک سری جلسات خصوصی بحث و نقد دربارهی طنز و تولید محتوای بیشتر و بهتر و منظمتر برای مطالب "طنز آمیز" و "دربارهی طنز". هر کس اهلش هست بسمالله. هر کس میتواند بیشتر همکاری کند، اعلام کند. کاریکاتور، عکس، لینک، جک (البته پاستوریزه، برای جمعآوری و آرشیو فرهنگ شفاهی مردم)، مقاله، سرمقاله... همه را طالبیم. هر سازمان، موسسه و نهادی هم که بدون چشمداشتهای سیاسی میتواند یاری برساند؛ لطفا برساند. بعدا کسی نگوید نگقتی...
اولش ما درست نفهمیدیم که چرا هر کس ترکیب ما را می فهمد می زند زیر خنده و میگوید " دِ آخه باباتون رو چرا دنبال خودتون راه انداختین؟!" البته حقیقتش این بود که ما آقاجان را دنبال خودمان راه نینداخته بودیم؛ بلکه مهدی یا شاید هم هادی، میرود محض خالی نبودن عریضه پیش آقاجان که "ما داریم میریم چین. شما که نمی یاین؟" و آقاجان هم می گوید "هر جا میرید منم با خودتون ببرید باباجان!"
این آقاجانی که میگویم 67 سال سن دارد و حدود 90 کیلو وزن. چندبار مکه رفته و سالهاست که سرهیات عزاداریهای ماه محرم یکی از محلات زادگاه پدریمان است. اما اگر با این تفصیلات تصویر یکی از آن حاجی بازاریهای باسمهای به ذهنتان آمده اشتباه کردهاید. یا دست کم زود قضاوت کردهاید. چون درست است که این آقاجان بیست سالی میشود که توی بازار است اما سابق بر آن کارمند بودهاست. آن هم چه کارمندی! کراوات میزده با گرهی اندازهی کلهی من، کت شلوار گاباردین میپوشیده همرنگ ماشیناش، انگلیسی هنوز هم بلد است حرف بزند... و از همهی اینها مهمتر: شدیدا با حال.
هادی و مهدی اولش که به من هم زنگ زدند همین را گفتند. یعنی گفتند می خواهیم برویم چین. گفتم من را که میشناسید پای ثابت سفرم، ولی پول هیچی ندارم. گفتند اگر مشکلت همین است راهت می اندازیم. قرضت می دهیم.
همسفران
این هادی و مهدی برادرهای بزرگتر من هستند. هادی سال دیگر میشود 40 ساله و مهدی سه سال از او کوچکتر و پنج سال ازمن بزرگتر است. مهدی از بدو تولد یکی از شیطونترین بچه های روزگار بوده. خدا و مادرم گواه اینند و از نه، ده سالگیاش را خودم شاهد و گواهم. تقریبا هیچ شیطنت کودکانهای نبوده که مهدی نکرده باشد. از شاشیدن روی پشت بام توی ناودونی که زیرش داشهای محل نشستهبودند تا دست انداختن حاجی بداخلاق همسایه به طوریکه زنش گریهکنان بیاید پیش مادرم، تا دعوا با مدیر دبستان من (در حالیکه خودش اول راهنمایی بود!) تا کارهای خیط و پیت توی اتوبوس شرکت واحد...! و خلاصه هر کاری که فکرش را بکنید. بزرگتر هم که میشد شیطنتش همان بود که بود، فقط شیوههایش عوض میشد.
هادی در عوض خیلی خشن و جدی بود و روزی نمی شد که مهدی را یک فصل کتک جانانه نزند. اگر من صد تا تصویر مشترک از هادی و مهدی در سال های کودکیام در ذهن داشته باشم نودتای آنها تصاویریست که هادی چاق و گنده و سیاه داشت مهدی ریزه میزه و شوخ و خندان و شر را کتک می زند. آن ده تای دیگر هم مربوط به فرار مهدی از دست هادی، یا پرتاب اشیا به سمت همدیگر است!
سالها بعد، یعنی مدتها بعد از اینکه مهدی رفت سربازی و هادی دبیر فیزیک شد و هر دوی این برادران زن و بچهدار شدند، دست تقدیر این دو تا را کرد همکار. همکار در یک شغل آزاد. و فکر میکنید چی شد؟ بیشتر از ده سال است که این دو تا داداش ما آنچنان با هم عیاق شدهاند که اگر یک روز همدیگر را نبینند به گمانم حالشان ناخوش شود و پشت سر یکی نمی شود به آن دیگری گفت بالای چشم فلانی ابروست! بامزهتر از این – چیزی که تمام اهل خانه راهم به شگفتی واداشته – این است که اخلاق هادی هر روز دارد بیشتر و بیشتر شبیه مهدی میشود: خوش و شنگول و مهربان و دمغنیمتشمار. هر چند که خداییاش هیچکس مهدی نمیشود.
مهدی از قدیم نخود زیر زبانش نم نمیکشد. هم او بود که به من پیش از همه ("همه" یعنی خودش و هادی!) گفت که داستان چین نیست بلکه تایلند است! اما چون رفتن یه تایلند صورت خوش ندارد و ممکن است زن هایشان برایشان دردسر درست کنند به همه گفته اند دارند میروند چین. این همهی دومی شامل آقاجان که پاسپورت و هزینهی سفرش را هم تقدیم کردهبود می شد.
به این جمع چهارنفری در لحظات آخر اکبرآقا هم اضافه شد. اکبرآقا مرد زحمت کشیست اهل تایباد که به مدد تخصصهای فنیاش در تعمیر ماشینآلات کشاورزی، تعمیرگاه بزرگی آن حوالی دارد و پای ثابت همهی سفرهاست. اکبرآقا با صرف هزینهی اضافی و در لحظات آخر نام خودش را در همان توری که ما بودیم نوشته بود.
پیش به سوی تایلند
این چهار مرد شریف پنج شنبه عصر با اتومبیل آقاجان رسیدند خانهی ما. در همان لحظات، تنها دایی من که تحت عمل جراحی قرار گرفته بود در منزل آقاجان داشت خون بالا میآورد و یک آقایی از همکاران با خانواده اش میهمان منزل آقاجان بود. منزل آقاجانی که فقط یک مامان جان در آنجا همیشه باید جور همهچیز را بکشد. اما به قول آقاجان نگران نباشید: مامان امیر (لقبی که آقاجان به مامان جان داده و جا افتاده – امیر اسم بزرگترین برادرمان است) از پس همهی کارها بر می آید!
خوشبختانه به آقاجان و سایرین یک روز قبل گفتهبودند که این قافله عازم تایلند است و نه چین؛ و آقاجان هم گفته بود "با دوستان همه جا خوش میگذرد!" حدودا 6ساعت ونیم با یک بوئینگ 747 هواپیمایی ماهان تا بانکوک در راه بودیم. پذیرایی خوب بود و ما حوالی ساعت 10 به زمین نشستیم. بر خلاف تصویری که همسفرانی که بار چندمشان بود به تایلند سفر می کردند به ما داده بودند ما به محض اینکه وارد خاک تایلند شدیم با انبوهی از واسطهها و راننده تاکسیهایی که با در دست داشتن تصاویر زنان نیمهعریان پیشنهادهای خاصی می دادند مواجه نشدیم؛ بلکه نیم ساعتی بعد از ورود به خاک تایلند با چنین تصویری روبرو شدیم!
بانکوک، شهر پلهای هوایی
بانکوک شهر پلهای هواییست و کمتر خیابانی را دیدیم که سه طبقه نباشد. دقیقش را نمی دانم ولی مطمئن هستم این شهر بزرگ صدها کیلومتر پل هوایی ماشین رو دارد. پلهایی که ساخت هر کدامشان برای شهرداری پایتخت ما در حکم شکستن شاخ غول است. پلهایی که در همان مسیرهای اندکی که در طول سه روز اقامتمان در بانکوک دیدم آنقدر زیاد و بلند بودند که با حسابهای سرانگشتی من 69 سال طول میکشید تا شهرداری تهران آنها را بسازد. (البته با مدیریت کرباسچی یا قالیباف والا این عدد با مدیریت ملک مدنی یا احمدینژاد در حدود523 سال طول می کشد!)
هوای بانکوک شرجی و گرم است و این حتی در آبان ماه که فصل بارندگی و سرمای نسبی آنجاست، محسوس بود. با این حال و با وجود آن همه ماشین که در طبقات مختلف در رفت و آمد بودند هوای آنجا به نظرم کمتر از تهران آلوده آمد. آلودگی بصریاش هم به اندازه شهرهای ما نبود: فقط یک قیافهی بیمزه پادشاه و همسرش را بر روی بعضی از دیوارهای شهر میبایست تحمل میکردید! از شعار هم خبری نبود یا اگر بود به زبان ما نبود.
یک کشور زنانه
تایلند کشور زنهاست. دلیلش را من نمی دانم. آیا تعداد زنها در این کشور بیشتر است؟ یا مردهایشان خجالتی اند و زیاد اهل بیرون آمدن نیستند؟ یا دینی دارند که مثلا در آن گفته شده "اُف بر زنانی بیغیرتی که مردانشان را به بیرون از خانه بفرستند" یا "ارزش عبادت مرد در خانه هفتادهزاربار بیشتر از معبد است"؟
دلیلش هر چه که باشد واقعیتش این است که شما در کوچه و خیابان بسیار بیشتر از آنکه مرد ببینید زن میبینید. من حتی در کوچه پسکوچه های غیرتوریستی، چند آهنگری و کارهای سنگین دیگری از این دست دیدم که باز هم تعداد زنان شاغل در آنجاها از مردها بیشتر بود. کارهای سبک و زنانه که نگو...! یکی از این کارها "ماساژ" ( یا به لهجهی خودشان: ماسااااااز)است.
من و همراهان دوبار رفتیم به ماساژ: اولی ماساژ پا و دومی ماساژ سنتی تایلندی. هر کدام تقریبا یک ساعت و بسیار ارزان: حدود 5 هزار تومان. این ماساژها را در جاهایی مثل مغازهها انجام می دهند. فوت ماساژ را که از نوک پا تا زانوست همانجا روی صندلیهای راحت انجام دادند و ماساژ سنتی که شامل همهی بدن است را طبقه بالا. لباسهای سنتی میپوشید و روی تشک دراز میکشید. (فکر بد هم نمیکنید! آن ماساژهای "خاص" در جاهای مخصوصی انجام میشود و ربطی به اینجاها ندارد) انواع ماساژها بسیار زیاد بودند که ما سایرین را امتحان نکردیم. ولی در هر حال یکی از جاذبهها و راههای پول درآوردن تایلندی ماساژ است.
غذاهای ارزان
غذا در تایلند بسیار متنوع است و قیمتش مناسب؛ البته اگر جای مناسبی بروید. یک شب من همراهان (خودمان 5 تا و دونفر دیگر) را بردم یکی از آن رستورانهایی که عاشقشان هستم. یعنی رستورانهایی که کنار خیابان هستند و چند تا میز و صندلی زهوار دررفته دارند و دو سه نفر (معمولا اعضای خانواده) میچرخانندش. کل دم و بساطشان هم با یک وانت یا گاری این بر و آن بر میرود. دادیم کلی غذای دریایی و غیر دریایی برایمان کباب کرد و با سالاد دریایی و نوشیدنی و متخلفات خوردیم و همهاش شد چیزی در حدود 13 هزار تومان. (واحد پول تایلند بَت است که هر بت الان سی تومان است اما من برای صیانت از اقتصاد اسلامیمان به جای بت از معادل ترکی-فارسیاش یعنی تومان استفاده میکنم)
یک بار هم در پاتایا رفتیم مک دونالد به همبرگرخوری. من همبرگر دریایی سفارش دادم. همبرگر خاصی که احتمالا فقط در کشورهایی مثل تایلند یافت میشود، پر از میگو. با کلی سیب زمینی و کوکا، که شد حدودا 4 هزار تومان. بار آخر هم یک روز مانده به برگشتنمان به خواهش پریسا که عاشق غذاهای دریایی است و قسمام داده بود که بروم خرچنگ بخورم و برایش تعریف کنم که چه مزهای است رفتم خرچنگ خوری. رفتنم هم جالب بود. یک موتور کرایه کردم (با رانندگی خودم) و توی باران شدید رفتم مرکز پاتایا به یک رستوران سنتی که کلی جک و جانور زنده داشت برای خوردن. دست کم باید دو تا خرچنگ سفارش میدادم که با برنج شد حدودا 8 هزار تومان. صاحب رستوران دو تا چاق و چلهاش گرفت و داد به خانومی که در ایکیثانیه آنها را قطعه قطعه کرد و سرخ کرد و آورد. چندان خوشم نیامد اما به یک بار خوردنش می ارزید.
هم اتاقی خوب من
در بانکوک من با آقاجان افتادم یک اتاق و آن دو یار غار افتادند اتاق بغل. خوشبختانه دری هم بین اتاقهای ما بود که شبها باز میماند تا یکوقت اگر خداناکرده من در زیر بمباران خروپفهای آقاجان توانستم بخوابم، خرناسههای اخویهای گرامی آن را بر من حرام کند. البته من که به هر حال میخوابیدم اما این زور شبانه را روزها جبران میکردم: کو ساعتم؟ پولهای من را کسی ندیده؟ عینکم؛ عینکم کجاست؟ جوراب من پای شما نیست؟ فیش صبحانه من را پس بده! ئه... زیر تخت چکار میکرد! آهای بدوید پاسپورتم گم شده...و از همه با مزهتر در نقل مکان از بانکوک به پاتایا: چمدون من کجاست؟ دست تو نیست؟ شوخی نکن دیگه! ئه... انگاری نیست... (توی اتوبوس جا مانده بود و رفته بود هتلی دیگر!) و من هر بار خارش دستهای سنگین آقاجان برای لمس فوری پس گردنم را حس میکردم...
ادامه دارد...
امروز 22 آبان 1387 است. یعنی اگر ابراهیم و مادرش و مامور ثبت احوال آستارا اشتباه نکردهباشند، امروز سید ابراهیم (داور) نبوی 50 ساله شدهاست. من که هر جور حساب می کنم میبینم نیم قرن داور نبوی بودن خیلی سخت است و کاریست که فقط از تحمل خود او برمی آید!
خب راستش را بخواهید من از نبوی دلخورم و به همین خاطر آن نوشته بلندی که می خواستم به مناسبت این روز درباره او بنویسم را ننوشتم. یعنی نوشتیدنم نیامد. اصلا از مدت ها پیش می خواستم از دوستان دعوت کنم که 22 آبان امسال یک جشن تولد حسابی برای نبوی در آی طنز راه بیندازیم که حساش نبود. تا اینکه امروز همینجوری و باعجله –مثل اکثر کارهای خود نبوی!- این چیزهایی که می خوانید را نوشتم. موضوعات بعضا با هم چندان مرتبط نیستند، به همین خاطر شمارهگذاری کردم که تاکیدی باشد بر عدم ارتباطشان با هم!
1- نبوی در کل تاریخ ادبیات طنز ما آدم بزرگی محسوب میشود. این "تاریخی" که میگویم بزرگانی مثل عبید و حافظ و بسحاق اطعمه و انوری و خاقانی و دهخدا و ایرج میرزا را هم شامل میشود. البته می دانم برای بسیاری از دوستان، مقایسه یک طنزنویس زنده با گرایش سیاسی خاص و خلقیات معمول (وبعضا مزخرف) ما ایرانیان؛ با بزرگانی که همگی در هالهای از بخارات قدسی پیچیده شدهاند و مثل اشیا موزهای و تاریخی "دست مَکُن" شدهاند، خوشایند نیست. حتی شاید اهانتآمیز هم باشد. اما بیایید فرض کنیم که نبوی سالهاست که مردهاست و حالا آن طرف شیشهها، کنار حضراتی که اکثرا دست کم بچهباز بودهاند – وبه این مساله با افتخار در آثارشان اشاره کردهاند- قرار دارد. بله؛ بگذارید مهربانتر باشیم و به جای جستجو به دنبال کارهای ضعیف نبوی، شاهکارهایش را ببینیم.
اگر اینطور نگاه کنیم، خواهیم دید که نبوی یکتنه تاثیری بر طنز مطبوعاتی ایران گذاشت که فراموشناشدنی است. او –بر خلاف صابری یا برادران توفیق- یک مجله و موسسه نداشت که با گرد هم آوردن پیش کسوتها و تاثیر بر روی جوانها، بر روی جریان طنزنویسی (و کاریکاتور) ایران تاثیر بگذارید. بلکه او مثل یک کولی (و البته تراکتور!) در دهها مجله و روزنامه به طور منظم طنز نوشت. او ژانرهای بسیار متنوعی راه آزمود که در اکثر آنها موفق بود. نبوی البته شعر خوب نمیگوید اما قلمش در روزانهنویسی روان و طنزهایش راحت فهمند، بر نثر قاجاری مسلط است، در نظیرهنویسی استاد است، هجوهایش فراموش نشدنیاند بحر طویل خوب می نویسد،... و حتی از پس طراحی جدول طنز هم خوب برمی آید!
2- نبوی تاثیر شگرفی بر "ریتم" طنز ایرانی گذاشته است. در طنزهای روزانه، او با ضرباهنگی تند به سراغ اصل موضوع میرود و از قید و بند مقدمه و موخره رهاست. این امر گرچه مخالفان بسیاری هم دارد و بعضیها نه تنها این را حسن نمی دانند بلکه عیب کار نبوی هم عنوان میکنند اما از هر سو که بنگریم به هر حال "خصوصیت" طنز نبوی است که بر بسیاری از طنزنویسان بعدی تاثیر گذاشت. این خصوصیت البته از ضعف نبوی در فضاسازی یا مکلف نویسی برنمیآید. او یکی از بهترین نظیرهنویسیهای نثر قاجاری (که تا کسی نیازماید نمی داند چقدر سخت و پیچیده است) را حدود 20 سال پیش در "راپورتهای یومیه" ارائه داد. تذکرههایش که تقلیدی از تذکرهالاولیای عطار است، از تذکرههای ابوالفضل زرویی، که مبدع این تذکرههای طنز آمیز بود و بر نثر و نظم فارسی تسلطی شگرف دارد، هیچ کم ندارد.
نبوی اگر ریتم را تند می کند، اگر به جای "ما" از "من" در یادداشتهایش استفاده می کند، اگر معنا و مقصود سیاسی خود را در هزار لفافه نمیپیچید و اگر مستقیم هدف را دراز میکند(!) همهی این کارها را آگاهانه میکند. تاثیری هم که او بر سلیقهی عمومی مردم (دست کم قشر وسیعی از روزنامهخوانها) گذاشت هم از همین رو، آگاهانه و نه قضا و قدری است. کسادی بازار گلآقا هم به عقیدهی بسیاری ، به خاطر تاثیری بود که نبوی بر سلیقهها گذاشت. بعد از عادت به نوشتههای نبوی، دیگر چه کسی حوصله داشت در میان انبوهی از کلمات مغلق و فضاسازیهای تکراری به دنبال دو کلمه حرف حساب بگردد؟
البته این ماجرا آن روی سکهای هم داشت و آن اینکه "هزینه"ای که این نوع طنز نویسی داشت، آنقدر زیاد بود که طنزنویس مجبور میشد با سرعت دنده عقب بگیرد! این ماجرا را بارها کسانی چون مرحوم صابری (گلآقا) و زرویی پیشبینی کرده بودند که تا حدودی به حقیقت پیوست. البته این امر فقط با در نظر گرفتن "شرایط موجود ایران" (که همیشه هم وجود داشته!) قابل نقد و بررسی است؛ چه اگر نبوی با همین زبان و بیان، گرایش سیاسی مطلوب حکومت یعنی راستی و اصولگرایانه داشت، الان قدرها میدید و بر صدرها نشستهبود.
پس در این تحلیلها، باید گرایشهای فکری و مذهبی و سیاسی را از تکنیکهای طنزنویسی حرفهای جدا کرد. از این منظر، تاثیر نبوی بر سلیقهی مخاطبانش ربطی به جهتگیریهای سیاسی و یا اخلاق فردی او نداشته و ندارد.
3- کمتر کسی است که توفیق تغییر سلیقههای مخاطب در ژانر خود را داشتهباشد و چنین کاری فقط به قوت نویسنده و هنرمند وابسته نیست. کار زیاد، پشتکار، لابی، حفظ موقعیت و کارهایی از این دست هم لازم است. چنین است که به عقیدهی من ابوالفضل زرویی، با تمام نبوغ و سواد و ذوقش (به به نظر من اگر بیش از نبوی نباشد، کمتر نیست) موفق به تغییر ذائقهی مخاطبانش نمیشود اما نبوی می شود. مهران مدیری هم از معدود کسانی است که در تلویزیون توانست چنین تغییر ذائقهای را ایجاد کند اما هنرمند بزرگ و باسواد و دنیادیدهای مثل فرهاد آئیش نتوانست. و البته با تمام این تفاصیل هرگز نباید از یاد برد که "در وهلهی اول" تواناییهای شخصی خود این افراد، خوشفکری و دیدگاه های روشنشان دربارهی کاری که می کنند دلیل اصلی موفقیتهایشان است و نه آن عوامل جانبی. والا هم شریعتمداری از نبوی پشتکار و لابی و موقعیتش بهتر است و هم ده نمکی از مدیری!
4- به نظر من، نبوی –شاید ناخواسته- طنز ژورنالیستی ایران را به سمتی برد که "خالی کردن دق دلی" جای "نقد شیرین و خندهدار" را گرفت. از دریچهی اخلاق محافظهکارانه حرف نمی زنم و اصلا منظورم چیزهای بیخاصیتی مثل "طنز فاخر"مطبوعاتی نیست. یعنی اصلا اشکالم به این نیست که چرا فلان بابا هجو شد و چرا بهمان جا تند بود. اصلا هدف بزرگ طنز مسخره کردن بدکاران و بدکاری است، اما در پس اینها باید توجه داشت که چه منظوری دنبال می شود. به تجربه دریافتهام که خوانندگان طنزهای نبوی (به خصوص پس از خروج وی از ایران و مشخصا در روزآنلاین) بیشتر به دنبال "دراز کردن" و ریشخند هستند تا نقدهای شیرین و حتی تحلیل. به عبارت دیگر در پسِ خنده هایی که طنزهای مطبوعاتی نبوی باعث میشود، تلخی است تا شیرینی. طنز نبوی بیشتر زهر دارد تا عسل دارد. و این چیز خوشایند و مفیدی نیست.
5- نکته ای که معمولا در نقد کیفی آثار نبوی وجود ندارد و یا درست در نظر گرفتهنمی شود، خصلت روزانه نویسی بیشتر کارهای اوست. روزانه نویسی، آنهم برای سالهای طولانی، به حرف ساده می آید. به قول شریعتی، نوشتن یعنی تبدیل خون به مرکب. یک زخم کوچک اما ده ساله، آدم را از چند جراحت عمیقی اما با فاصله ضعیفتر میکند. شاید این مثال خشن به نظر برسد، اما آنهایی که این عرصه را آزموده اند می دانند هر روز نوشتن، بعد از مدتی چطور انرژی روحی و روانی و فکری را آدم را تحلیل میبرد. مساله فقط کیفیت نیست، کمیت هم هست. در دیوان بسیاری از شاعران، چند غزل یافت میشود که از غزلهای حافظ کم ندارد. دیوان حافظ را هم که بگردید غزلهای نه چندان قوی و زورردنی پیدا میکنید. اما همهی اینها در مقابل چهارصد و چند غزل حافظ رنگ میبازد. هر کس توانست صد غزل مثل ضعیفترین غزلهای حافظ بگوید او مرد میدان است.
6- نبوی فقط طنزنویس مطبوعاتی نیست. او یک محقق و مصحح خوب آثار طنز هم هست. در کاوشی در طنز ایران (که خود نبوی هم اعتراف می کند نیاز به اصلاح و ویرایش دارد) او کار خوبی ارائه داده است که در بعضی جاها (مثل معرفی مکتب اصفهان و یا مقدمهی خوبش در معرفی پرویز شاپور و کیومرث صابری) درخشان و منحصر به فرد است. او گزیده رساله دلگشا، قصههای ملانصرالدین، زهره الربیع و چند کتاب تاریخی دیگر از دست را تصحیح و روانه بازار کرد که در وانفسای ممنوعیت انتشار اکثر این کتاب ها کار ارزشمندی بود. "تهرانجلس" او را هم اگر خوانده باشید میبینید که داستان بد نمیگوید. اخیرا خبر دارم که نوشتن اپرای کمدی را هم در دست دارد که میتواند دست کم آغازگر راهی باشد. استندآپ کمدیهای خوبی هم اجرا کرده که در این فضایی حاجآقایی ادبیات ما (که اجرای استندآپ کمدی را با دلقکبازی و مطربی یکی می داند) کار جسورانهای بود.
****************
دربارهی داور نبوی البته خیلی بیشتر از این میتوانم بنویسم. به خصوص از مسائل خصوصیتر و یا خلقیات او. تقریبا دو سالی میشود که با نبوی، تلفنی و چتی گپ می زنم و از احوالش بیخبر نیستم. چهار پنج ماهی هم با هم یک کار نصفه نیمه کردیم که بد نشد. چم و خمش تا حدودی دستم هست. بیشتر افکار سیاسیاش و حتی روش حرفه اياش را هم قبول ندارم. دلخوري شخصي هم كه دارم. در این سال ها هم مد شده که هر کس درباره هر موضوع مرتبط با طنزی که اظهار لحیهای میکند، لگدی نثار نبوی کند (مثل داستان بزرگداشت استاد احترامی که دست کم سه نفر از بزرگدارندگان(!) احترامی، بدون آنکه رابطه چندانی بین نبوی و احترامی باشد، به نبوی لجن پراکنی کردند) تبری از نبوی "ضد انقلاب" هم که باعث تولی میشود!.. همهی اینها را که روی هم بگذاریم میبینیم از این به بعد میتواند قسمت باحال و ثوابدار(!) این نوشته شروع شود. به همین خاطر بیشتر از این ادامه نمی دهم. یک تولد مبارک که دیگر این حرفها را ندارد.
تولدت مبارک داورخان!
------------------------------
لینکهای نه چندان نامرتبط:
اگر شما هم به این مناسبت چیزی نوشتید یا مطلب جالبی به چشمتان خورد، در بخش نظرات اعلام کنید تا در اینجا لینک بدهم.
جنس این آدم از جنس راننده و بقال و دکتر و کارمند و پلیس نیست. اگر میخواستم راجع به این آدمها هم بنویسم که باید روزی شش تا یادداشت می نوشتم! جنس این آدم از جنس روشنفکرهاست؛ از جنس مترجمها، از جنس ستوننویسهای روزنامههای اصلاحطلب. از جنس همان آدم هایی که باز ته دلمان می گوییم "این دیگه آدم حسابیه... هی چی باشه با دیگران فرق داره."
آدمی از جنس آدمهایی که وقتی میروی کتابت را بدهی به یک انتشاراتی تا –در نهایت بعد از یک ماه- بشنوی که کارت رد شده یا تایید؛ می آید جلو و میگوید "بده به من، کاریت نباشه." بعد شما، رویتان نمیشود از جناب دبیر فرهنگی آن انتشاراتی "رسید" بخواهید، ترجمه را با اصل کار، همینجوری میدهید دست آقا.
یک هفته میگذرد و جوابی نمیآید. ده روز میگذرد. تماس میگیرید... جواب نمیدهد. یازده روز... جواب نمیدهد...
روز سیزدهم از تلفن دفتر کارتان زنگ میزنید... "تا آخر هفته بهتان زنگ میزنم و قرار میگذاریم."
آخر هفته میشود. هیچی. زنگ می زنید... جواب نمیدهد.
به انتشاراتی تلفن میکنید. "اگر کار را به ما داده بودید، نتیجه را اعلام میکردیم... حالا که به ایشان دادهاید، باید از خودشان جواب بگیرید."
هفتهی بعد، با یک شماره دیگر. گوشی را برمی دارد. جوابی سرد و نامفهوم. انگار می گوید "خودم تماس میگیرد" اما ته صدایش این است: یه تومن بنداز آش... به همین خیال باش!
هی میخواهی بروی بگویی "آقا غلط کردم... این چهار ورقم را بدهید ببرم جای دیگر" اما هر روز که میگذرد با خودت میگویی "تو که اینقدر صبر کردی... دو روز دیگه هم روش."
حضرتش هم انگار این را می داند. هر بار جواب مثبتتر است و هر بار وعده نزدیکتر. اما هر بار مشکلی پیش میآید. وقت نشد برای صحبت... این هفته کاری پیش آمد... الان رئیس مسافرته...
و هر بار که با جناب مترجم نویسندهی روشنفکر حرف میزنی، ترجیع بند حرفها این است: "راستی اون حقالزحمهی ما چی شد؟ ریختن به حساب؟" و تو هر بار خجالت میکشی از اینکه فکر کنی این دو موضوع به هم ربط دارند. هر بار با خشونت به خودت نهیب میزنی که "این حرفها چیه؟!... طرف آدم حسابیه... مترجمه، ستون نویسه... خجالت بکش!"
بار آخر قرار می شود که پنج شنبه برویم پای قرار داد. "کار تاییده. خودم به شما خبر میدم و قرار قطعی میذاریم برای روز پنج شنبه... راستی اون حق الزحمهی ما رو ریختن؟" و باز تو قسم می خوری که اسم را رد کردهای و خودت را هم جر دادهای که بخش مالی رادیو به حساب دختر آقا پول را واریز کند. و رویت نمیشود بگویی چقدر خودت را پاره کردهای که از این رسانهی سفله و گدا، برای یک ساعت و نیم حضور آقا، چهل و پنج هزارتومان و سرویس رفت و برگشت را جدا کنی.
باز خبری نمی شود. تماس ها بی پاسخ می ماند. مستاصل میشوی. پنج شنبه شال و کلاه می کنی به آنجا. خوشبختانه تشریف دارند. دفعه قبلی با وجود آنکه قرار گذاشته بودی جناب دبیر فرهنگی مترجم اهل قلم روزنامهنگار روشنفکر، تو را از توی همان راهرو برگردانده بود؛ اینبار چه خواهد شد!
خوشبختانه هستند و اذن دخول می دهند. با کمال فروتنی، با کمال بدبختی، با کمال استیصال، با تمام وضعیتِ به گه کشیده شدهای که میتوان در مواجهه با یک روشنفکر اهل قلم ایرانی داشت، التماس می کنی که تکلیف کارت را روشن کنند. با سرافکندگی عرض می کنی که خودت می دانی کارت چندان چیز خاصی نبوده، اما بالاخره در حد خودت زحمتی کشیدهای و دوست داری لااقل بعد از چهل روز، از این وضعیت بلاتکلیفی در بیایی: رد است بدهید بروم و اگر قبول است قرارداد ببندیم.
حضرت، با متانت چای مینوشند. چیزهایی میگویند نظیر همان چیزهای قبلی. چیزهایی در این مایه که کار به نظر ایشان خوب است و این یعنی که 90 درصد اوکی است و باز باید منتظر بمانم و یک مسایلی هست.
آبدارچی بینوا فکر می کند من آدم حسابیام. لیوانی چای میگذارد جلویم. دستم گردن لیوان را میگیرد. استاد نیمخیز میشوند و با خضوعی که جدا تاثر برانگیز است میفرمایند "به هر حال ما در خدمتیم." دستم از گردن لیوان جدا و به دست جناب مترجم و روشنفکر و نویسنده و روزنامهنگار و دبیر فرهنگی گره می خورد.
- پس بازم منتظر خبر شما می مونم... خداحافظ
- به سلامت... زنگ می زنم... راستی اون حقالزحمه ما رو به حساب ریختن؟... ریختن خبر بده... زنگ می زنم...!
وقتی با برادرها و پدرم سوار هواپیما شدیم که برگردیم ایران، آماده شده بودم برای شنیدن خبرهای بد. این آمادگی با چنان تالاپ تالاپی همراه شده بود که گمانم دلیل تاخیر نیم ساعتی ما این بود که ماموران حراست فرودگاه هواپیما را روی باند نگه داشتند تا بفهمند منبع صدا کجاست!
ایران که رسیدیم رفتم سراغ اینترنت که خبرهای بد را زودتر بخوانم و اضطرابم کم شود. آخر آنجا که بودیم اینترنت بسیار گران بود و وقتمان هم گرانقیمتتر از آن بود که صرف وبگردی شود. این بود که توفیق نه چندان اجباریِ دوری یک هفتهای از مملکت گل و بلبل و احمدینژاد را با پرهیز از اخبار و وقایع اتفاقیه مخلوط کردهبودیم و جایتان خالی، هفتهای خوش گذراندیم (نایب الزیارهی شما هم البته بودیم!)
خبرهای ناراحتکننده و مضحک سیاسی و اجتماعی و اقتصادی در حد معمول بودند و این نشان میداد که خوشبختانه در مملکت اعقابِ شاه شهید، ناصر الدین شاه مغفور، همچنان همهچیزمان به همهچیزمان میآید. اما در این میان یک خبر بود که با دیگران نمیخواند: عزل مهدی جامی از مدیریت رادیو زمانه.
البته عزلِ بدون توضیح یک مدیر، بلکه صدها مدیر در یک شب برای ما چیز عجیبی نیست چون همانطور که گفتم، ما همه چیزمان به همه چیزمان میآید؛ اما قرار نبود همه چیز هلندیها هم به همه چیز ما بیاید!
اول در میان ایمیلهایم به این موضوع برخوردم و چون اول ایمیلهایی که تازه رسیده باشند را می خوانم و بعد قبلیها را، گیجتر شدم.
سریع لینکهایی که در نامهها بود و سایتهایی که حدس میزدم در این باره چیزی نوشته باشند را باز کردم تا یکی یکی بخوانم، اما آنها زیاد بودند و من عجله برای خواندن داشتم که عملا قاطی شدند و از هر کدام چند سطری خواندم.
مشکل بزرگ من اینست که در این طور مواقع مفاهیم و موضوعات در ذهنم قاطی میشوند و جای خودشان را به تصاویر می دهند. تصاویری مخلوط از واقعیت، رویا و کابوس. چیزی در مایه فیلمهای لینچ منتها کمیک.
بعد از اینکه به اندازه کافی تیتر لینکها و صفحات ذهنم را به هم ریخت و تمرکزم را از بین برد، رفتم وبلاگ خود مهدی جامی که چشمم خورد آن وسط مسطها به اینکه یک بابایی از اعضای بورد یا پرس ناو به جامی گفته رابطه ما با شما رابطهی مستر-اسلیوی است. حدس میزدم دهن مهدی جامی را سرویس کرده باشند ولی اینکه رابطهشان مستر-اسلیوی بوده باشد را نمی دانستم! لحظهای ذهنم به سوی روابط مستر-اسلیوی از نوع خاصش رفت و مهدی را دیدم که زین و یراق چرمی شده و در یکی از فتیشخانههای سر کوی ردلایت، با مَستر خودش سرگرم است!
بعد نور عظیمی از صفحه مانیتور بیرون زد که داشت کورم میکرد. عینک ریبنم را آوردم و فهمیدم این درخشندگی، از مطلب مشعشعی از ابراهیم نبوی ساطع میشود که نوشته مهدی جامی در رادیو زمانه دموکرات نبوده و هیچوقت یک صندوق رای نگذاشته وسط ساختمان رادیو زمانه که فقط نبوی رایاش را بریزد تویش و از این بدتر مدیر مالی خیلی بدی بوده و پول بچهها (یعنی نبوی اینها) را خوب نمیداده. نبوی از بچه های رادیو زمانه خواسته بود که احساساتی نشوند و زمانه را زمین نزنند و گفته بود که خیلیها که الان طرفدار مهدی جامی شدهاند تا دیروز حرفهای خیلی بدی پشت سرش میزدهاند. نبوی خودش اصلا اینطوری نیست. یعنی به عکس آنها؛ تا دیروز طرفدار جامی بود و امروز حرفهای بدی جلوی رویش میزند. احتمالا مهدی پشت و رو ندارد! تصاویر باز با هم مخلوط شدند. حالا در آنجا که مهدی جامی چهار دست پا راه می رفت، ابراهیم نبوی هم کوزهی روغن بدست ایستاده بود. یکی با زبان هلندی قجری فریاد زد: میرزا داورخان لعابچیباشی اذن دخول و خدمت میطلبد!
تصاویر به طرز مهوعی غیر اخلاقی میشدند. دیگر طاقت دیدن کارهایی که آن صرب ملعون به معونت داورخان با جامی میکردند را نداشتم. بهترین کار در چنین مواقعی سر زدن به عارفان صاحبدلی مثل داریوش محمدپور است که گوشهی ارض ملکوتشان با لُنگ و دستار و زیرپوش روی ابرها نشتهاند و مربای انگبین میخورند و به زبان بریتیش- دَمِ بستی از معنویات حرف میزنند. در آنجا هم حرف از زمانه و مهدی بود. خوشبختانه داریوش از روابط مستر اسلیوی مهدی خبر نداشت، والا حتما به جای دفاع جانانه از همشهریاش، حکم سوزاندن او را بر اساس اصول دین رحمت و تساهل صادر میکرد! آنجا، در لابلای کلمات ضخیمهای مثل اقتراح و وقفیه و استغفربالله و مدنیت و پارامتناقض نما و استعلا و لیبرال و ... که معنای هیچکدامشان را نمیفهمیدم دیدم که داریوش میگوید مهدی جامی ماهی بزرگی شده و زمانه جوی کوچکی است.
اینبار مهدی جامی به شکل ماهی بزرگی سُرید میان صحنه و مانیتور شد یک آکواریوم بزرگ که مهدی-ماهی عظیمی با باله و دم و موهای پشتبلندِ قشنگ توی حتی نمیتوانست دور خودش بچرخد. یک سری بچهماهی رنگی خوشگل هم آن وسط مسطها برای خودشان میپلکیدند که از فرط بزرگی مهدی-ماهی و کوچکی خودشان، هی ازدهان او میرفتند تو و از آبششهایش میپریدند بیرون و هر دفعه هم میگفتند "بلاپ بلاپ بلاپ" (یعنی تنها صدای ماست که میماند!)
در این زمان، اره ماهی کوچکی پیدا شد که به خودش نارنجک و چفیه آویزان کرده بود و نوک ارهاش آرم پلی بوی داشت. امیرفرشاد ابراهیمی بود و میخواست به جرم همکاری با جمهوری اسلامی، مهدی-ماهی را از وسط به دو نیم کند. (امیرفرشاد اره کردنش حرف ندارد، زمانی هم که ایران بود و به جای فولکس کرانت، با کیهان کار میکرد چند بار میخواست ما را به جرم عدم همراهی با جمهوری اسلامی اره کند. منتها خیلی کوچک بود به جای گوش پاک کن دریایی ازش استفاده می شد) بچهماهیها از ترس پریدند توی دهان و آبششهای مهدی-ماهی و گفتند بلاپ بلوپ بلیپ (یعنی تنها صدای شماست که میماند!)
دیگر داشتم دیوانه میشدم. شروع کردم به بستن پنجرهها و صفحات. به همان سرعتی که آنها را میبستم، تصاویر هم محو میشدند و واقعیت را بیشتر درک میکردم: شورای نظارت بر رادیو زمانه مهدی جامی را از آنجا عزل کرده و یک صرب را به مدیریت زمانه گذاشته است.
چقدر بد و تلخ. نه نمی توانم باور کنم. این یعنی زمین خوردن زمانه. این مصیبت برای شانههای کوچک من زیادی سنگین است. چطور میشود این را باور کرد؟
دیگر تحمل نداشتم. زدم بیرون. نم بارانی میزد؛ چه بهتر که کسی اشکهایم را نمیدید. یاد آن روزهایی افتادم که زمانه هنوز در حد یک طرح بود و مهدی مرا دعوت کرد که برم ترکیه در موردش حرف بزنیم. گفت فرح هم هست. گفتم کدام فرح؟ زن محمدرضا؟ گفت فرح کریمی. گفتم نمی آیم. بعدها که عکس فرح را دیدم فهمیدم چه اشتباهی کردم. (احتمالا مسعور رجوی هم نظرش همین باشد!)
اما اینها ربطی به عظمت زمانه و عشق شدید نسل من به این صدای ماندگار و فراگیر نداشت. کم کم شانههایم شروع کرد به لرزیدن. طرفهای دو راهی قلهک بودم. رفتم توی مغازه آقای دریانی. گفتم یک بسته سیگار بده.
گفت: چیه آگا. گمگینی؟
صدایم میلرزید ولی خودم را حفظ کردم. گفتم: هیچی.
ماربرو را گذاشت جلوم و گفت: نه یه چیزی هست. من دیجه شما رو میشناسم. بجو به من.
آمدم بگویم ماربروی بلند بدهد که بغضم ترکید و گفتم : زمانه... زمانه مُرد آقای دریانی!
آقای دریانی همین جور بر و بر نگاهم کرد. انگار نمی توانست حرفی که شنیده را باور کند. بعد با صدایی که انگار از ته چاه در می آمد گفت: مُرد؟... مرد؟... کِی؟
بعد روی صندلی اش ول شد و گفت: حالا من طلبم رو از کی بگیرم؟
جوانی که آن طرف پشتش به ما بود گفت: مگه شمام باهاش اختلاف مالی داشتی؟
دریانی گفت: این زمانیه همهش نسیه میبرد... گلت نکنم صد و بیست هزار تومنی بدهی داشت.
همانطور که هق هق میکردم گفتم: اونو نمیگم که... زمانهی مهدی جامی رو میگم.
پسر آقای دریانی گفت: همون مهدی جامی که کوچه پشتی بودن؟
گفتم: نه پسر جان؛ مهدی جامی مدیر رادیو زمانه بود. ولی حالا دیگه نیست.
آقای دریانی گفت: ئه.. عجب!... مگه ضرگامی نبود.
خانمی که تازه وارد مغازه شده بود گفت: ضرغامی که رئیس تلویزیونه.
و بعد از من پرسید: عجیبه. پس چرا حمید شبخیز چیزی دیشب نگفت. هر چی بشه اون میگه.
پسر آقای دریانی گفت: دیشب که اصلا شبخیز نبودش. رفته مسافرت. می گن تو دبی دوست دختر گرفته.
آقای مجتبوی، همسایهی ما که عجله داشت یک نوشابه خانواده بخرد و زود برود همانطور که این پا و آن پا می کرد گفت: بابا اینا همهش دری وریهای اون یاروئه. شبخیز اصلا اهل این حرفا نیست. حالا قاسمی رو بگی یه چیزی.
داشت بحثشان بالا می گرفت که داد زدم: چرا نمیفهمید. دارم می گم مهدی جامی رفت، زمانه بی پدر شد!
خانمه پرسید: خب این چیه که بی پدر شده؟
گفتم: رادیو زمانه... صدای وبلاگستان.
آقای مجتبوی گفت: حالا این وبلاگستان چیه... البته زودتر لطفا، چون الان فوتبال فینال لیگ برتر باشگاههای تایلند شروع میشه.
گفتم: وبلاگستان... یعنی وبلاگهای فارسی. روی اینترنت.
خانمه گفت: اوا خدا مرگم... این اینترنت همونی نیست که مدیر دبیرستان دخترم میگفت دخترا رو اون تو به فحشا میکشونن؟ خدا الهی ذلیلشون کنه آقا.
دیگر داشتم کفری می شدم. گفتم: یعنی شما نمی دونین اینترنت چیه؟ اصلا بفرمایین کامپیوتر هم نمی دونین چه چیزیه.
پسر آقای دریانی با دلخوری گفت: آقا رو... من نید فور اسپید رو اگه روزی یه ساعت بازی نکنم خوابم نمیبره. تا حالا چارتا صفحه کلید سوزوندم. تازه یه بار با بچهها توی ایمل این بازیه رفتیم.
آقای مجتبوی رفته بود و آن خانم که مثل آقای دریانی از حرف های ما سر نمی آورد، داشت پول خریدش را حساب میکرد و با خجالت نایلن سیاهی را زیر چادرش پنهان میکرد.
از این همه پرتی و کم اطلاعی و نمکنشناسی مردمانمان افسرده شده بودم. دلم میخواست آقای دریانی را خفه کنم که به اندازه یابو از این صدای دموکراتیک وبلاگستان فارسی اطلاعی نداشت؛ اما هیکل گوشتی پسر دریانی بهم گوشزد می کرد که زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز!
داشتم میآمدم بیرون که صدایی از پشت سرم گفت: مهدی جامی حقش بود. عاقبت خوردن پول کثیف پارلمان هلند و فرح کریمی منافق و سازمان سیا از این بهتر نمیشه.
خوشحال شدم؛ بالاخره یکی زمانه را می شناخت. برگشتم. همان جوان بود و باز هم پشتش به من بود. داشت پول نوشیدنی اش را حساب میکرد. آقای دریانی گفت: این چیه؟ پول خراجیه یا تراول چک جدید.
جوان گفت: شکیله.
شکیل؟ داشت چی میگفت؟ پول اسرائیلی در دو راهی قلهک تهران؟ یعنی کی می توانست باشد؟!
یک لحظه معما برایم حل شد و با تمام سرعت دویدم. صدای فریاد حسین درخشان از پشت سرم میآمد: آی بگیرید... دزد... خائن... جاسوس... فرار کرد... آی مسلومنا کمک... بی پدر و مادر...