دوشنبه، 29 مهرماه 1387

درد جاودانگی

 گمان نمی‌کنم اگر کمتر از سی سال سن داشته باشید این درد را لمس کرده باشید و همینطور گمان نمی‌کنم اگر بیش از پنجاه سال داشته باشید این درد را لمس نکرده‌باشید: "درد جاودانگی"!

درد جاودانگی یعنی اینکه به خودت نگاه کنی و با تلخ‌ترین حالت ممکن بپرسی "خب که چی؟" یعنی به خودت در مرده‌شورخانه فکر کنی و فکر کنی وقتی مُردی چه چیزی از تو یادگار خواهد ماند. فکر کنی که پنج سال بعد از مردنت، نبودن تو چه فرقی با مردن یک سوسک در فاضلاب یا افتادن برگی از شاخه‌ی بید تک افتاده‌ای خواهد داشت؟ فقط غم و غصه‌ی چند نفر از خویشان و دوستانت؟

درد جاودانگی باعث می‌شود هر روز از چیزهای کمتر ماندنی، مثل وبلاگ و رادیو دلزده‌تر شوم. البته می‌دانم آن چیزهای به ظاهر ماندنی‌تر هم دلخوشکنکی بیش نیستند، اما ما به طور رقت‌آوری نیازمند ماندنیم. بدبختی اینجاست که نیم نگاهی چه به مانده‌ها و چه به نمانده‌ها ناامیدتر می‌کند آدم را.کیفیت آن معدود مانده‌ها و کمیت آن بسیار نمانده‌ها هر دو با قهقه‌ای شیطانی به من می‌گوید "تو نخواهی ماند!"

می‌گویند هر روزی که می‌گذرد گامی‌ست به سوی مرگ. درست است، اما این همه‌ی ماجرا نیست. برای من و خیلی‌ها مثل من، هر روزی که می‌گذرد، روز تشییع جنازه‌ی یکی از آرزوهاست. روز مردن یکی از امیدهاست. بازیگر خوبی نشدم. فیلمی نساختم. نمایشنامه‌ی خوبی ننوشتم. ورزشکار نشدم. بیانم درست نشد. عکاس خوبی نخواهم شد. پولدار نمی‌شوم...

هر روز مدیریت وبلاگم را باز می‌کنم تا چیزی بنویسم. چیزی که شاید جالب هم باشد، اما  از خودم می‌پرسم "که چی؟". بعد پنجره را می‌بندم و می‌روم وبگردی یا کار بیهوده و احمقانه‌ی دیگری در همین حدود.حالت دانش‌آموزی که از شدت اضطراب امتحان، حتی به اندازه‌ی شبهای معمولی هم نمی‌تواند درس بخواند.

 امشب در جواب خودم، اعتراف کردم "عادت!"و نوشتم!

 
 
 
 

اعلانات

| Bookmark and Share
 
 

تشکر


Subscribe
طراحی توسط: ايرانيانت
Movable Type 3.35