دوشنبه، 4 شهریورماه 1387

بیشعورهای جهان متفرق شوید! / یک فراخوان بزرگ برای احقاق میلیون‌ها حقوق کوچک

چند هفته پیش در یادداشتی که درباره‌ی پدیده‌ی رو به رشد بیشعوری نوشته‌بودم؛ به عنوان نمونه خاطره‌ای که اخیرا در یکی از مشهورترین رستوران‌های پایتخت تجربه کردم را نوشتم. آن بخش این بود:


چند شب پیش سالگرد ازدواجمان بود. به فکرم رسید به جای کادو، برویم به یک رستوران شیک و با کلاس، بیشتر برای گپ زدن دو نفره. با زنم رفتیم به رستوران نایب خیابان ولی عصر. ساعت9. هنوز شبِ شب هم نبود. دو طبقه داشت. پرسیدم کجا بنشینیم. گفت فرقی ندارد. رفتیم بالا. هنوز ننشسته‌بودیم که یک عالمه ماست و دوغ و نوشابه و ماالشعیر و زیتون ریخت به سرمان. دو دقیقه بعد منو را آورد و ایستاد بالای سرمان که زود سفارش بدهیم. دادیم. غذا را آوردند. چیز خاصی نبود. هنوز درست نخورده بودیم که آمدند به جمع کردن. و باز چی میل دارید؟ گفتیم هیچی. رفت. ده دقیقه بعد باز آمد. گفتم چیزی بخواهیم زنگ می‌زنیم. باز دوباره آمد که پس ببخشید ما وقتمان کم است!


هنوز ساعت ده نشده بود که آنقدر آمد و رفت که ذله شدیم. فقط دو سه میز پر بود. آمده بودیم که به خیال خودمان آرام آرام غذایی بخوریم و دو ساعتی گپ بزنیم. گفتم صورتحساب بیاورد. آورد با یک دانه (یک دانه) آدامس موزی در وسطش. بیشتر از 40 هزار تومان دادم. گله کردم پیش مدیر رستوران. او هم اول عذر و بهانه که "وقتشان محدود است" و بعد به عرف جامعه یک "من عذرخواهی می کنم" که یعنی برو دیگه بابا! ساعت ده بود که بیرون زدیم از شعبه چند میلیاردی یکی از معروفترین رستوران های ایران.

 

نظرات زیادی در پای آن مطلب داده شد که نشان می داد تقریبا همگی از بیشعوری شاکی‌اند و فکر می کنند وقتش رسیده که فکری جدی دراینباره کرد. جالب‌تر این بود که چند کامنت و نظر شفاهی در رابطه با همین رستوران گرفتم. مثلا یکی از دوستان با نام "روزمره نگار" کامنت گذاشته بود که:

 

از نايب نگيد که دلم خونه! هر سه تا شعبه اش به همين بدی هستند که گفتيد. تازه تو يکی از شعبه هاش که منو هم نيورد و وقتی درخواست کرديم گفت يعنی شما اينجا ميای نمی دونی چی می خوای بخوری!

 

و رضا، یکی دیگر از نظردهندگان نوشته بود:


در مورد نایب من هم تجربه مشابهی داشتم. اصولا در موارد مشابه برنامه من اینست که برای دوستان مشکل را توضیح می دهم و سعس می کنم آنها را توجیه کنم که دیگر یه آن رستوران یا مغازه یا ... نروند.
پیشنهاد من اینست که در زمینه کار این مکانها یا افراد اطلاع رسانی انجام شود. از طریق وب می توان چنین ایده ای را اجرا کرد.

 

کسری نوشته بود:


راستش خواننده ثابت شما نیستم اما اين موضوع بی شعورها و رستوران نايب رو خيلی باهات موافقم . شاید فرصتی بود و در مورد قرار گرفتن حاشیه به جای متن در ایران و تاثیرات انقلاب فرهنگی و ساختن یک متن قلابی و بی هویت صحبت کردیم البته دوست داشتم یه پست رو به این موضوع اختصاص می دادی اما غرض یه تابلو درست کن و بیشعورهای تهران رو بنویس و ملت هم بیان نظر بردن ماه به ماه هم سرکرده بیشعورها رو معرفی کن. اولا این با ممنوعیت بازی وبلاگی هیچ تناقضی نداره تازه می تونی بگی پروتکل الحاقیه. دوم اینکه بیشعوری مملکت رو گرفته هر کدوم از ما هر روز از این داستانا داریم من داوطلبانه سه چهار تاشو می تونم بفرستم می تونیم محدودیت هم بزاریم مثلا ۱۰۰ کلمه بیشتر نباشه .خودت می دونی که ده روزه یک کتاب کامل می شه .


چند نظر بدتر از اینها را هم در جمع‌های دوستانه در مورد همین رستوران نائب شنیدم که از نقل آنها در می‌گذرم. اما فجیع‌ترین و در عین حال بامزه‌ترین نمونه از شاهکارهای این رستوران را از طریق لینک زیتون عزیز، در رادیو زمانه یافتم. گزارشگر این رادیو، بدون اینکه نظری به یادداشت من داشته باشد در بخشی از گزارشش نوشته است:


مهمانی را دعوت کرده بودیم به یک چلوکبابی نسبتاً معروف قدیمی. حتماً اسمش را شنیده‌اید: چلوکبابی نایب. هنوز ننشسته بودیم که گارسون‌ها شروع کردند به آوردن پیش‌غذا، بدون این‌که سفارش داده باشیم.
هشت نفر بودیم. هشت دلستر (ماءالشعیر) آوردند. آن‌هم از گران‌ترین نوعش. گفتیم ببخشید فقط دو نفرمان دلستر می‌خواهند. اخمی تحویل‌مان دادند و رفتند.
بعد آمدند هشت بشقاب گود جلوی‌مان چیدند و گارسن دیگری شروع کرد با ملاقه سوپ جو ریختن. آقاجان، پدرت خوب، مادرت خوب، ما کی سوپ خواستیم؟ تازه این همه سوپ خودش یک ناهار کامل است. مگر گوش دادند. با مهمانمان کمی رودروایسی داشتیم و نمی‌شد زیاد سخت گرفت که مبادا بگوید میزبان خسیس است.
پشت‌بندش دو دیس بزرگ سالاد آوردند و هشت کاسه ماست موسیر! میز پُرِپُر شده بود. و تازه بعدش بود که منو دادند دست‌مان. غذای مورد علاقه‌مان را انتخاب کردیم.
هنوز چنگال‌مان درست به کاهوها نخورده بود و قاشقی ماست و سوپ به دهان‌مان نگذاشته بودیم که گارسن دیگری آمد و شروع کرد به جمع کردنشان. آقا جان بگذار باشد، هنوز که نخورده‌ایم. گفت کباب آماده است؛ کلی مشتری در حیاط به نوبت ایستاده. باید زودتر بخورید تا نوبت آن‌ها شود.

جلوی مهمان خجالت می‌کشیدیم. این چه نوع رستوران آمدن است. تازه میزهای کهنه و قدیمی فلزی لبه‌ی بلندی رو به پایین داشتند جوری که زانوی من که قدم بلند نیست، به آن گیر می‌کرد چه برسد به مهمان دو متری‌مان. دورش هم آن‌قدر صندلی کیپ تا ‌کیپ چپانده بودند که نمی‌شد تکان خورد.
بالاخره برنج و کباب را آوردند. برنج‌ها نسبتاً نپخته بوند و از کباب هنوز خون قرمزرنگی در حال تراوش بود. گارسن را صدا زدیم. می‌شود بگذارید بیشتر پخته شود؟ گارسن با تحکم گفت. نه! این جوری بهتر است. زیاد که کبابش می‌کنیم، مشتری‌های دیگر صدایشان در می‌آید.
دیدیم حرف حساب به کله‌شان نمی‌رود. جلوی مهمان هم که نمی‌شد سر و صدا و اعتراض کرد.
داشتیم قسمت‌های پخته را از قسمت‌‌های خام گوشت جدا می‌کردیم که ژله و کرم‌ کارامل و بستنی آوردند. دیگر به این‌ها دست نزدیم و گفتیم حساب‌مان را بیاورند.


وقتی صورت حساب آوردند برق از کله‌مان پرید. یک نقره‌داغ اساسی شدیم. فقط پول سوپ‌های جو شده بود ۱۶۰۰۰‌ تومان .دیگر از سالاد و ماست چیزی نگویم، بهتر است. چلوکباب و جوجه‌کباب که فکر کنم پول خون آقای نایب بود.
موقع رفتن، دختر آقای نایب را که زن 60-50 ساله‌ای بود، پشت دخل دیدیم. از میز و صندلی کهنه و ناراحت گفتیم و از طرز زوری آوردن سوپ و سالاد و ماست و ... گفتیم شاید کسی دوست نداشته باشد. و از کباب‌های خون‌آلود گفتیم که نتوانستیم قسمت‌های خامش را بخوریم.
خانم نایب خوب گوش کرد و فرمود: متأسفم. از روش پذیرایی ما خوش‌تان نمی‌آید، می‌توانید بروید به رستوران دیگری؛ این همه رستوران توی این شهر.
از راهنمایی‌اش تشکر کردیم و به یاد نایب ِپدر که عکسش آن بالا بود، آهی کشیدیم!

 

خب من فکر می‌کنم تکلیف روشن است. ما باید از همین امروز شروع کنیم و گوشه‌ای از وبلاگستان را به مبارزه با بیشعوری اختصاص دهیم. کتابی هم من در این زمینه ترجمه کرده‌ام که امیدوارم به زودی منتشر شود و به کمک بیاید. در آنجا تعاریف مختلف از بیشعوری ارائه شده و راه‌های درمان و مبارزه با این بزرگترین بیماری قرن ارائه شده. کتاب البته طنزآمیز است، اما در یادداشت‌های بعدی که بخش‌هایی از آن را در وبلاگ گذاشتم خواهید دید از هر جدی‌ای جدی‌تر است.


بیشعوری حماقت نیست؛ خودخواهی و تعرض به حقوق دیگران است. در همان کتاب دکتر کرمنت توضیح می‌دهد که اتفاقا بیشعورها معمولا درمیان قشر بالای جامعه از لحاظ تحصیلات و درآمد و شان اجتماعی هستند. آنها آدم‌های باهوشی هستند که با خودخواهی، قلچماقی، اعتماد به نفس زیاد از حد، وقاحت و زبان نفهمی (و در یک کلام: بیشعوری!) همیشه به وظایف خود عمل نمی‌کنند، به حقوق دیگران تجاوز می‌کنند و در عین حال طلبکار هم هستند. گارسون باشند یا دکتر جراح، فرقی نمی‌کند؛ کارشان را درست انجام نمی‌دهند و به جای عذرخواهی ارث پدرشان را هم می‌خواهند.

 

ما باید جایی را در این جهان مجازی به مبارزه با بیشعوری اختصاص دهیم. باید دست از کلی گویی برداریم و دقیقا با جزئی نگری بیشعورهایی که به حقوق ما تجاوز می‌کنند را رسوا کنیم. ما تا ابد هم که بگوییم "بعضی از" رستوران‌ها فلان و بهمانند به تریج قبای هیچکس برنخواهد خورد و هیچ رفتاری اصلاح نخواهد شد. حتی رفیقمان نخواهد فهمید منظورمان چیست و چه بسا از همان سوراخی گزیده شود که گزیده شدیم.

مثلا من اگر موارد بالا را می خواندم هیچوقت پایم را به این رستوران نمی‌گذاشتم. حتی پیشنهاد می‌کنم سایتی به عنوان بانک اطلاعاتی بیشعورها درست کنیم و تمام خاطراتی از این دست را به اشتراک بگذاریم. آنوقت اگر دیدیم خاطرات مشابه در یک مورد زیاد است، بیاییم اسم آم موسسه، فروشگاه، شرکت یا هر کوفت دیگر را آنجا ثبت کنیم. یک موتور جستجوی قوی و همین طور کتگوری بندی منظم داشته باشیم تا اگر کسی خواست مثلا به رستورانی شیکی برود یا هتلی را رزرو کند یا با آژانسی مسافرت کند یا از برندی خرید کند... چند دقیقه وقت بگذارد آنجا ببیند اسمش ثبت است یا نه. و اگر ثبت بود ببیند خاطرات دیگران از آنجا چگونه است. بعضی رفقا مثل حامد قدوسی با این طرح موافقند و حاضرند فی سبیل خلق الله دنگی هم بدهند برای راه‌اندزی‌اش.

 

اما تا آن موقع، همین وبلاگ‌های ما بهترین سنگر برای مبارزه‌ی جدی با بیشعورهاست. بگذار در میان این همه شخصی نویسی، یکی دو یادداشت از هر کداممان دراین مورد باشد. گیریم که این بیشعورها ککشان هم نگزد، لااقل دوستان حقیقی و مجازی‌مان بشناسندشان. دست کم نسل بعدی بداند "شعور" هم برای کار لازم است. کم‌ِکمش دلمان که خنک می شود. تازه مگر اوضاع اینگونه خواهد ماند؟ روز به روز آی‌تی همه‌جاگیرتر می‌شود؛ بگذار اسم یک جا توی موتورهای جستجو با بیشعوری عجین شود، بعد می‌بینیم همین‌هایی که ما مشتری‌ها، ما ارباب رجوع‌ها، ما مخاطب‌ها را پشم هم حساب نمی‌کنند چطور به دست و پا خواهند افتاد.

بگذار رستوران نائبی که خداتومن خرج می کند که پشت جلد شهروند امروز، "نسل پنجم"اش را به رخ بکشد و به حساب خودش مشتری فرهیخته و کلاس بالا جذب کند، ببیند همین ما بلاگرهای نامرئی چطور رسوایش می کنیم و تبلیغاتش را بی اثر می‌سازیم؛ آنوقت خواهید دید چه می شود. گیریم که به جای عذرخواهی و تصحیح رفتارشان بخواهند شکایت کنند. چه باک؟ ببینیم کی ضرر بیشتری می‌کند: آنکه حق مشتری را ضایع می‌کند یا آنکه خاطره می‌نویسد؟

 

یک تکانی به خودمان بدهیم دوستان تا ببینیم چه جنب و جوشی راه می‌افتد. این بازی وبلاگی نیست عزیزان، فراخوان آخرین تلاش‌ برای احقاق حقِ جماعتی تو سری خورده است. آدم‌هایی که بیشتر از آنکه از "دیگران" توسری بخورند از "خودشان" خورده‌اند. همیشه خواسته‌ایم از بالا به پایین احقاق حق کنیم، بگذار این دفعه از پایین به بالا شروع کنیم. منظورم این نیست که از دولت و حکومت و سازمان‌های بزرگ در‌گذریم، فقط این بار از آنها شروع نکنیم. حکومت هم اگر عوض شود نایب و نایب‌ها عوض نخواهند شد، اما اگر این‌ها سرجای خودشان بنشینند حکومت هم درست می‌شود.

آفت این کار البته غرضورزی و دخالت مشکلات و کینه‌های شخصی است. باید با احمق‌ها، کم ملاحظه‌ها و پرت‌افتاده‌ها با گذشت و مهربانی برخورد کنیم. آبروی آدم‌ها و موسسات را بازیچه نکنیم برای هر خطای کوچک و حتی بزرگی که می‌تواند موردی باشد. این کارها نه تنها اخلاقی نیست بلکه فایده این مبارزه را هم از بین می برد و زیر سوال می برد کل جریان را. کار ما با بیشعورهاست. آنهایی که می دانند به وظیفه‌شان عمل نمی کنند و به حقوق دیگران تجاوز می کنند، اما همچنان با اعتماد به نفس ادامه می‌دهند و دو قورت و نیم‌شان هم باقیست.

بگذار ما دن کیشوت‌های این زمانه باشیم. آخر فقط ما می‌بینیم در پس این آسیاب‌های فکسنی چه دیوهایی خرناسه می‌کشند.

حمله...!
 

 
 
 
 

اعلانات

 
 

تشکر


Subscribe
طراحی توسط: ايرانيانت
Movable Type 3.35