![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
کاش میشد بعضی چیزها را نخواند. مرز نا آگاهی ما تا خبر یک فاجعه نباید به فاصله یک "دینگ" باشد.
مشهد بودیم که اس ام اسی به دستم رسید از شمارهای ناشناس. نخواندمش. چند روز بعد که لابلای درختهای نیمه خشکیدهی باغ پدر داشتم پیامهایم را چک میکردم، خواندم. نوشته بود که مراسم سالگرد برادر مرحومم دکتر فلانی روز جمعه برگزار میشود. پینگیلیش اسمها را نامانوس میکند. اول بر نخوردم که کیست. بعد مثل برقزدهها خشکم زد. اسمی شبیه اسم دوستم بود. یکی از دوستداشتنی و بامرامترین دوستانم، و حالا، بعد از یک سال من خبردار میشدم که مرده. تلفن زدم به شماره. هنوز نمی خواستم باور کنم. اسم کوچکی که نوشته بود اندکی فرق داشت و هنوز امیدوار بودم خودش نباشد. خواهرش برداشت. نمی دانستم چه بگویم. بگویم "نکند داوود مرده باشد و انشالله محمد داوودی که نوشتهاید یک برادر دیگرتان است؟" به سه چهار کلمه نکشید که معلوم شد خودش بوده... اشکهایم ریخت. کی گفته مرگ حق است؟ کی گفته آن پسر خوشتیپ، خوشصدا، با معرفت، فعال و پرامید حق بوده که بمیرد؟ این حق را کی به کی داده؟
چشمهایم رابستم. رفتم به هفت سال پیش در قطار چهارتختهای که از مشهد به تهران میرفت. فوق قبول شده بودم و داشتم با حال روحی خرابی میرفتم به پایتخت. "دمیان" هرمان هسه دستم بود و خدا خدا می کردم همسفرانم پر حرفی نکنند. همینطور هم شد. دختری بود ناشنوا و بی حرف که با پدر خوابآلودش برای مسابقات ورزشی به تهران میرفت. و پسری که رو به پنجره یا کتاب می خواند و یا ساکت خیره میشد به تاریکی. سه چهار ساعتی که گذشت خودم حوصلهام سر رفت و سر حرف را باز کردم...
مادرم گفت چشمهایت چرا اینقدر قرمز شده؟ این را ببرید آن اتاق پیش بقیه سرش گرم شود...
دانشجوی دامپزشکی دانشگاه تهران بود. اسم بامزهای هم داشت. داوود جالینوس. صبح جمعه رسیدیم تهران. موقع رفتن که شد آدرس میزبانم را که دید گفت هممسیریم. من میرفتم به خیابان یازدهم امیرآباد، او هم خوابگاه دانشگاه تهران. کرایه را هم هرکار کردم نگذاشت حساب کنم. اینطوری شدیم با هم دوست. همان شب بردم پای برج میلاد به گردش. بارانی زد و نسیمی وزید. گفتم از پا قدم مناست؛ این شب تاریخی به خاطرت بماند!
روزهای بعدی که حوصلهام سر می رفت میرفتم به اتاقشان. همان دم در بود. همانجایی که هیجده تیر آتشش زده بودند. «شانسم گرفت که آن شب تا دیروقت با بچهها توی پارک بودیم و طرفهای صبح برگشتم...» بعدا فهمیدم که بقیه زندگی اینقد خوش شانس نبوده. پدر و مادرش فوت کرده بودند و یکی از بزرگترین فاجعههایی که همیشه یادآوریاش تکانم میدهد را تحمل میکرد... «خواهرم و خانوادهاش رفتند اسپانیا... دخترشان دانشجوی تهران بود، ماند تا درسهایش تمام شود. با نمرات عالی فارغ التحصیل شد اما سفارت اسپانیا ویزا بهش نمیداد. چند ماه دوندگی کردیم تا ویزایش را گرفتیم. توی این مدت خواهرم اینها هم کمی وضعشان در آنجا بهتر شده بود. عاقبت ویزا جور شد و رفت. دو روز بعد زنگ زدند که توی ایستگاه اتوبوس موتور بهش زده و فوت کرده. خواهرم توی غربت ویران شد. تمام پس اندازشان را هم دولت آنجا بابت پول بیمارستان و کفن و دفن گرفت چون هنوز بیمه نشده بود...»
هادی دستم را کشید که بیا آنجا حرف میزنند سرت گرم میشود، دوست صمیمی من هم چند وقت پیش مرد...
من خانهای گرفتم. شبهای زیادی او میآمد پیش من. همیشه با لب پرخنده. همیشه با دست پر. همیشه با دل گرم. یک میکروفن هم آورد که با خواهرش چت صوتی کند. بیشتر صبحها راهم میانداخت که بیا برویم بگردیم دلمان باز شود. طوری توی خیابان ولی عصر قدم میزد که هیچکس در شانزه لیزه نزدهاست و از همه چیز لذت میبرد. آنقدر که به آدم غرغروی افسردهحالی مثل من هم روحیه میداد. فیلم میآورد که ببینیم، آشپزی میکرد، خوش بود، روحیه میداد. دوست داشتنی بود.
روز دفاعش دسته گلی خریدم و رفتم دانشکده دامپزشکی. آنقدر خودمانی دفاع کرد که خندهام گرفت. بعد رفت دوره اجباری افسردهسازی و خاکمال کردن امید و شخصیت؛ سربازی! افتاده بود سرخس و شده بود دامپزشک یکی از این مراکز دامپروری نیمه نظامی-نیمه دولتی که سربازی مفتش را باید امثال من و داوود برایشان بکنیم و حالش را آنها ببرند. آنجا بود که برای اولین بار صدای مایوس و عصبانی اش را شنیدم. با موبایلم تماس گرفت و گفت از حجم ندانمکاری و حیف و میل آنجا دارد دیوانه می شود. می خواست ببیند من می توانم مقالهای گزارشی چیزی دراینباره بنویسم یا نه؟ رویم نشد بگویم نه. گفتم تو بنویس من تنظیم میکنم می دهم برای چاپ. نفرستاد. شمارهاش هم از روی گوشی ام پاک شد...
داشتم دیوانه می شدم. از اتاق و از وسط داستان هولناک غرق شدن پسر آن یکی دیگر از رفقای هادی زدم بیرون و دوباره به خواهرش زنگ زدم. « سربازیاش که تما شد همان سرخس درمانگاه زد... داشته می رفته ویزیت یک دامداری که چپ کرده...کنار یک تپه...» میگویم آخه... و میخواهم بگویم "به همین راحتی؟" که نمیگویم. پرسیدن دارد؟ بله به همین راحتی. مگر محسن، برادر خودم به همین راحتی نمرد. ساعت 4، مثل همیشه با لبی پرخنده و دلی پرامید و دستانی شوخ سویچ را برداشت که دوستش را تا جایی برساند و بیست دقیقه جنازهاش را روی آسفالت کف بولوار وکیل آباد دراز کردند. و مثل همیشه به همین راحتی نوشته شد که "سرعت غیرمجاز" باعث تصادف شده. و نوشته نشد که نبودن گارد ریل، کنده کاری برای تراموا و وجود جوی نابجا در کنار بولوار هم در این ماجرا دخیل بوده یا نه. حتما داوود را هم که با زلف خونی در کنار تپهای از پستی و بلندیهای سرخس دراز کردهاند، باز "سرعت غیر مجاز" مقصر بوده. جاده غیر استاندارد، نبودن محافظ و علائم راهنمایی، افتادگی شانه جاده و نبودن امداد مقصر نبوده. پسر دوست هادی هم حتما به خاطر شنا بلد نبودن یا گرفتگی عضلات غرق شده و مردنش هیچ ربطی به ساحلهای پر از نخاله و بتون و نبودن نجات غریق نداشته.
کم کم سرم گیج میرود. داوود را میبینم با جسمی بی جان و لبخندی بر لب. تصور او بی لب و چشمهای خندان برایم ناممکن است. به جسم بیجان داوود فکر میکنم و ذهنم پر از ماغ میشود. گاوبازی را میبینم با دو چشمهی جوشان خون از بدنش. میگویم خوشا به حال ایگناسیو. نه از این بابت که لورکایی داشت تا از مرگش حماسه بسازد. نه از این بابت که در شهر سهویل شهزادهایی نبود که به همسنگیاش کند تدبیر و هیچ شمشیری مثل شمشیر او نبود و نه حتی به این خاطر که خندهاش سمبل رومی بود و نمک بود و فراست بود...
به این خاطر که اگر کشته شد کشته گاوهایی شد که به یک ضربت کارش را ساختند. گاوباز بود، او با گاوها بازی میکرد؛ گاوها با او بازی نمی کردند. زجرکش نشد. وقتی ضربه را خورد که انتظارش را داشت. نه مثل ما که کشتهی گاوهایی میشویم که...
بگذریم داوود
داوودِ حرفهای خوب
و خندههای چسبناک
و امیدهای دلنشین
و جالینوس گاوهای معصوم
و قربانی درههای بی انتها
و گاوهای بیشعور!
ای دنبالهی کشدارترین ستاره امید
در ناگهان ترین لحظهها
مرگت مبارک