![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
1- خیلیها به دعوت من درباره مبارزه با بیشعورها لبیک گفتهاند. خب دمشان گرم. دمتان گرم! ولی لطفا هی نگویید تو فلان کار را بکن ما هستیم. فعلا چرا بر نمی دارید چهارتا از این نمونهها در وبلاگتان یا کامنتدانیهای مرتبط بنویسید؟ چرا هی کار را به یک چیزی مشروط می کنید؟ شما نفری دو تا یادداشت شخصی در این باره بنویسید، سایت هم به روی چشم.
2- سایت دیدهبان حقوق مشتری هم هست. نمی دانستم همچین چیزی هست و الا همان اول لینکش می کردم. خیلی خوبه. منتها این آن که منظور من است نیست (یا فعلا نشده). ما جایی می خواهیم برای درج مستقیم خاطراتمان و نظر سنجی از دیگران. آنوقت اگر دیدیم عدهی زیادی موافقند، آن مورد را به عنوان بیشعور (یا هر عنوانی که مودبتر باشد ولی همین مفهوم را برساند) رسما اعلام میکنیم تا همه بدانند آنجا چه خبر است. البته این بیس کار است و دهها ایده و امکان دیگر را هم در کنارش می توان پیاده کرد. اما این سایتی که من دیدم خیلی رسمی و محافظهکارانه میزد. هرچند که همین هم قطعا مفید است.
3- عارف صاحبدل وبلاگستان، حاج کوروش علیانی هم از نهضت مبارزه با بیشعورها حمایت کرده و اصطلاح «ماء الشعور» را ساخته که خوب واژهایست. بعد هم از دکتر بیشعوری نوشته که شخصا رویت کرده. گویا حاجی گمان کرده این نهضت منحصر است به رستورانها. ابدا! همه را در بر میگیرد. پزشکها را اول از همه چرا که این افراد به خاطر موقعیت خاص خود بیشتر از تمام افراد جامعهی ما در معرض بیماری بیشعوری قرار دارند. من که دلم از دست آدمهایی از این طایفه خون است. دهها خاطره دارم دردناکتر از خاطرهی کوروش. به آنها هم میرسیم...
4- لازم به تذکر دوستان نیست. خودم می دانم که واژهی بیشعور چندان مودبانه نیست. ولی من ناگزیرم از بکار بردن آن و قصد دارم جایش بیندازم. نام کتابی که ترجمهکردهام هم این است:
بیشعوری (راهنمای شناخت و درمان مهلکترین بیماری تاریخ)
تازه این واژه خیلی مودبانه تر از واژهی اصلیست که دکتر کرمنت (روانشناس) جایش انداخته: assholism!
خود دکتر کرمنت در این کتاب با لحن نیمه طنزآمیز خود در جواب منتقدانی که این اصطلاح را بی ادبانه و تمسخرآمیز میدانند مینویسد:
... باید مطلبی را روشن کنم و آن این است که حفظ و استعمال واژهی بیشعور در درمانِ این بیماری ارزش و اهمیت بسیار زیادی دارد. همانطوری که مثلا نمیتوان در درمان بیماران مبتلا به پارانوئیداین اصطلاح را نادیده گرفت، در درمان بیشعوری هم نمیتوان این واژه کلیدی را حذف کرد. منتها بیشعوری یک بیماریِ کاملا مشخص و معین نیست. درست است که مردم عادی خوششان نمیآید که بیشعور نامیدهشوند اما مردم عادی که بیشعور نیستند. بیشعورها پررو، نفرتانگیز، ترسناک و متکبرند و باید اسمی روی آنها باشد که باعث استهزاءشان شود.
بسیاری از مردم الکل مینوشند اما هیچکس نمیخواهد «الکلی» نامیده شود و درست به همین دلیل اولین مرحله از برنامه مرحلهای ترک الکل، آن است که شخص قبول کند که الکلی است. از همین رو یک بیشعور، اولین گام درمان و بهبودیاش را حتما باید با گفتنِ «من بیشعور هستم» آغاز کند؛ و حتی گفتن جملات مشابهی نظیرِ «من آدم وقیحی هستم» اصلا آن اثر لازم را ندارد.
در حقیقت، آنچه که باعث اشتباهِ این اشکالگیران میشود آنست که هنوز درک نکردهاند که بیشعوری یک بیماری است و نه مثلا فقدان ادب...
چند هفته پیش در یادداشتی که دربارهی پدیدهی رو به رشد بیشعوری نوشتهبودم؛ به عنوان نمونه خاطرهای که اخیرا در یکی از مشهورترین رستورانهای پایتخت تجربه کردم را نوشتم. آن بخش این بود:
چند شب پیش سالگرد ازدواجمان بود. به فکرم رسید به جای کادو، برویم به یک رستوران شیک و با کلاس، بیشتر برای گپ زدن دو نفره. با زنم رفتیم به رستوران نایب خیابان ولی عصر. ساعت9. هنوز شبِ شب هم نبود. دو طبقه داشت. پرسیدم کجا بنشینیم. گفت فرقی ندارد. رفتیم بالا. هنوز ننشستهبودیم که یک عالمه ماست و دوغ و نوشابه و ماالشعیر و زیتون ریخت به سرمان. دو دقیقه بعد منو را آورد و ایستاد بالای سرمان که زود سفارش بدهیم. دادیم. غذا را آوردند. چیز خاصی نبود. هنوز درست نخورده بودیم که آمدند به جمع کردن. و باز چی میل دارید؟ گفتیم هیچی. رفت. ده دقیقه بعد باز آمد. گفتم چیزی بخواهیم زنگ میزنیم. باز دوباره آمد که پس ببخشید ما وقتمان کم است!
هنوز ساعت ده نشده بود که آنقدر آمد و رفت که ذله شدیم. فقط دو سه میز پر بود. آمده بودیم که به خیال خودمان آرام آرام غذایی بخوریم و دو ساعتی گپ بزنیم. گفتم صورتحساب بیاورد. آورد با یک دانه (یک دانه) آدامس موزی در وسطش. بیشتر از 40 هزار تومان دادم. گله کردم پیش مدیر رستوران. او هم اول عذر و بهانه که "وقتشان محدود است" و بعد به عرف جامعه یک "من عذرخواهی می کنم" که یعنی برو دیگه بابا! ساعت ده بود که بیرون زدیم از شعبه چند میلیاردی یکی از معروفترین رستوران های ایران.
نظرات زیادی در پای آن مطلب داده شد که نشان می داد تقریبا همگی از بیشعوری شاکیاند و فکر می کنند وقتش رسیده که فکری جدی دراینباره کرد. جالبتر این بود که چند کامنت و نظر شفاهی در رابطه با همین رستوران گرفتم. مثلا یکی از دوستان با نام "روزمره نگار" کامنت گذاشته بود که:
از نايب نگيد که دلم خونه! هر سه تا شعبه اش به همين بدی هستند که گفتيد. تازه تو يکی از شعبه هاش که منو هم نيورد و وقتی درخواست کرديم گفت يعنی شما اينجا ميای نمی دونی چی می خوای بخوری!
و رضا، یکی دیگر از نظردهندگان نوشته بود:
در مورد نایب من هم تجربه مشابهی داشتم. اصولا در موارد مشابه برنامه من اینست که برای دوستان مشکل را توضیح می دهم و سعس می کنم آنها را توجیه کنم که دیگر یه آن رستوران یا مغازه یا ... نروند.
پیشنهاد من اینست که در زمینه کار این مکانها یا افراد اطلاع رسانی انجام شود. از طریق وب می توان چنین ایده ای را اجرا کرد.
کسری نوشته بود:
راستش خواننده ثابت شما نیستم اما اين موضوع بی شعورها و رستوران نايب رو خيلی باهات موافقم . شاید فرصتی بود و در مورد قرار گرفتن حاشیه به جای متن در ایران و تاثیرات انقلاب فرهنگی و ساختن یک متن قلابی و بی هویت صحبت کردیم البته دوست داشتم یه پست رو به این موضوع اختصاص می دادی اما غرض یه تابلو درست کن و بیشعورهای تهران رو بنویس و ملت هم بیان نظر بردن ماه به ماه هم سرکرده بیشعورها رو معرفی کن. اولا این با ممنوعیت بازی وبلاگی هیچ تناقضی نداره تازه می تونی بگی پروتکل الحاقیه. دوم اینکه بیشعوری مملکت رو گرفته هر کدوم از ما هر روز از این داستانا داریم من داوطلبانه سه چهار تاشو می تونم بفرستم می تونیم محدودیت هم بزاریم مثلا ۱۰۰ کلمه بیشتر نباشه .خودت می دونی که ده روزه یک کتاب کامل می شه .
چند نظر بدتر از اینها را هم در جمعهای دوستانه در مورد همین رستوران نائب شنیدم که از نقل آنها در میگذرم. اما فجیعترین و در عین حال بامزهترین نمونه از شاهکارهای این رستوران را از طریق لینک زیتون عزیز، در رادیو زمانه یافتم. گزارشگر این رادیو، بدون اینکه نظری به یادداشت من داشته باشد در بخشی از گزارشش نوشته است:
مهمانی را دعوت کرده بودیم به یک چلوکبابی نسبتاً معروف قدیمی. حتماً اسمش را شنیدهاید: چلوکبابی نایب. هنوز ننشسته بودیم که گارسونها شروع کردند به آوردن پیشغذا، بدون اینکه سفارش داده باشیم.
هشت نفر بودیم. هشت دلستر (ماءالشعیر) آوردند. آنهم از گرانترین نوعش. گفتیم ببخشید فقط دو نفرمان دلستر میخواهند. اخمی تحویلمان دادند و رفتند.
بعد آمدند هشت بشقاب گود جلویمان چیدند و گارسن دیگری شروع کرد با ملاقه سوپ جو ریختن. آقاجان، پدرت خوب، مادرت خوب، ما کی سوپ خواستیم؟ تازه این همه سوپ خودش یک ناهار کامل است. مگر گوش دادند. با مهمانمان کمی رودروایسی داشتیم و نمیشد زیاد سخت گرفت که مبادا بگوید میزبان خسیس است.
پشتبندش دو دیس بزرگ سالاد آوردند و هشت کاسه ماست موسیر! میز پُرِپُر شده بود. و تازه بعدش بود که منو دادند دستمان. غذای مورد علاقهمان را انتخاب کردیم.
هنوز چنگالمان درست به کاهوها نخورده بود و قاشقی ماست و سوپ به دهانمان نگذاشته بودیم که گارسن دیگری آمد و شروع کرد به جمع کردنشان. آقا جان بگذار باشد، هنوز که نخوردهایم. گفت کباب آماده است؛ کلی مشتری در حیاط به نوبت ایستاده. باید زودتر بخورید تا نوبت آنها شود.
جلوی مهمان خجالت میکشیدیم. این چه نوع رستوران آمدن است. تازه میزهای کهنه و قدیمی فلزی لبهی بلندی رو به پایین داشتند جوری که زانوی من که قدم بلند نیست، به آن گیر میکرد چه برسد به مهمان دو متریمان. دورش هم آنقدر صندلی کیپ تا کیپ چپانده بودند که نمیشد تکان خورد.
بالاخره برنج و کباب را آوردند. برنجها نسبتاً نپخته بوند و از کباب هنوز خون قرمزرنگی در حال تراوش بود. گارسن را صدا زدیم. میشود بگذارید بیشتر پخته شود؟ گارسن با تحکم گفت. نه! این جوری بهتر است. زیاد که کبابش میکنیم، مشتریهای دیگر صدایشان در میآید.
دیدیم حرف حساب به کلهشان نمیرود. جلوی مهمان هم که نمیشد سر و صدا و اعتراض کرد.
داشتیم قسمتهای پخته را از قسمتهای خام گوشت جدا میکردیم که ژله و کرم کارامل و بستنی آوردند. دیگر به اینها دست نزدیم و گفتیم حسابمان را بیاورند.
وقتی صورت حساب آوردند برق از کلهمان پرید. یک نقرهداغ اساسی شدیم. فقط پول سوپهای جو شده بود ۱۶۰۰۰ تومان .دیگر از سالاد و ماست چیزی نگویم، بهتر است. چلوکباب و جوجهکباب که فکر کنم پول خون آقای نایب بود.
موقع رفتن، دختر آقای نایب را که زن 60-50 سالهای بود، پشت دخل دیدیم. از میز و صندلی کهنه و ناراحت گفتیم و از طرز زوری آوردن سوپ و سالاد و ماست و ... گفتیم شاید کسی دوست نداشته باشد. و از کبابهای خونآلود گفتیم که نتوانستیم قسمتهای خامش را بخوریم.
خانم نایب خوب گوش کرد و فرمود: متأسفم. از روش پذیرایی ما خوشتان نمیآید، میتوانید بروید به رستوران دیگری؛ این همه رستوران توی این شهر.
از راهنماییاش تشکر کردیم و به یاد نایب ِپدر که عکسش آن بالا بود، آهی کشیدیم!
خب من فکر میکنم تکلیف روشن است. ما باید از همین امروز شروع کنیم و گوشهای از وبلاگستان را به مبارزه با بیشعوری اختصاص دهیم. کتابی هم من در این زمینه ترجمه کردهام که امیدوارم به زودی منتشر شود و به کمک بیاید. در آنجا تعاریف مختلف از بیشعوری ارائه شده و راههای درمان و مبارزه با این بزرگترین بیماری قرن ارائه شده. کتاب البته طنزآمیز است، اما در یادداشتهای بعدی که بخشهایی از آن را در وبلاگ گذاشتم خواهید دید از هر جدیای جدیتر است.
بیشعوری حماقت نیست؛ خودخواهی و تعرض به حقوق دیگران است. در همان کتاب دکتر کرمنت توضیح میدهد که اتفاقا بیشعورها معمولا درمیان قشر بالای جامعه از لحاظ تحصیلات و درآمد و شان اجتماعی هستند. آنها آدمهای باهوشی هستند که با خودخواهی، قلچماقی، اعتماد به نفس زیاد از حد، وقاحت و زبان نفهمی (و در یک کلام: بیشعوری!) همیشه به وظایف خود عمل نمیکنند، به حقوق دیگران تجاوز میکنند و در عین حال طلبکار هم هستند. گارسون باشند یا دکتر جراح، فرقی نمیکند؛ کارشان را درست انجام نمیدهند و به جای عذرخواهی ارث پدرشان را هم میخواهند.
ما باید جایی را در این جهان مجازی به مبارزه با بیشعوری اختصاص دهیم. باید دست از کلی گویی برداریم و دقیقا با جزئی نگری بیشعورهایی که به حقوق ما تجاوز میکنند را رسوا کنیم. ما تا ابد هم که بگوییم "بعضی از" رستورانها فلان و بهمانند به تریج قبای هیچکس برنخواهد خورد و هیچ رفتاری اصلاح نخواهد شد. حتی رفیقمان نخواهد فهمید منظورمان چیست و چه بسا از همان سوراخی گزیده شود که گزیده شدیم.
مثلا من اگر موارد بالا را می خواندم هیچوقت پایم را به این رستوران نمیگذاشتم. حتی پیشنهاد میکنم سایتی به عنوان بانک اطلاعاتی بیشعورها درست کنیم و تمام خاطراتی از این دست را به اشتراک بگذاریم. آنوقت اگر دیدیم خاطرات مشابه در یک مورد زیاد است، بیاییم اسم آم موسسه، فروشگاه، شرکت یا هر کوفت دیگر را آنجا ثبت کنیم. یک موتور جستجوی قوی و همین طور کتگوری بندی منظم داشته باشیم تا اگر کسی خواست مثلا به رستورانی شیکی برود یا هتلی را رزرو کند یا با آژانسی مسافرت کند یا از برندی خرید کند... چند دقیقه وقت بگذارد آنجا ببیند اسمش ثبت است یا نه. و اگر ثبت بود ببیند خاطرات دیگران از آنجا چگونه است. بعضی رفقا مثل حامد قدوسی با این طرح موافقند و حاضرند فی سبیل خلق الله دنگی هم بدهند برای راهاندزیاش.
اما تا آن موقع، همین وبلاگهای ما بهترین سنگر برای مبارزهی جدی با بیشعورهاست. بگذار در میان این همه شخصی نویسی، یکی دو یادداشت از هر کداممان دراین مورد باشد. گیریم که این بیشعورها ککشان هم نگزد، لااقل دوستان حقیقی و مجازیمان بشناسندشان. دست کم نسل بعدی بداند "شعور" هم برای کار لازم است. کمِکمش دلمان که خنک می شود. تازه مگر اوضاع اینگونه خواهد ماند؟ روز به روز آیتی همهجاگیرتر میشود؛ بگذار اسم یک جا توی موتورهای جستجو با بیشعوری عجین شود، بعد میبینیم همینهایی که ما مشتریها، ما ارباب رجوعها، ما مخاطبها را پشم هم حساب نمیکنند چطور به دست و پا خواهند افتاد.
بگذار رستوران نائبی که خداتومن خرج می کند که پشت جلد شهروند امروز، "نسل پنجم"اش را به رخ بکشد و به حساب خودش مشتری فرهیخته و کلاس بالا جذب کند، ببیند همین ما بلاگرهای نامرئی چطور رسوایش می کنیم و تبلیغاتش را بی اثر میسازیم؛ آنوقت خواهید دید چه می شود. گیریم که به جای عذرخواهی و تصحیح رفتارشان بخواهند شکایت کنند. چه باک؟ ببینیم کی ضرر بیشتری میکند: آنکه حق مشتری را ضایع میکند یا آنکه خاطره مینویسد؟
یک تکانی به خودمان بدهیم دوستان تا ببینیم چه جنب و جوشی راه میافتد. این بازی وبلاگی نیست عزیزان، فراخوان آخرین تلاش برای احقاق حقِ جماعتی تو سری خورده است. آدمهایی که بیشتر از آنکه از "دیگران" توسری بخورند از "خودشان" خوردهاند. همیشه خواستهایم از بالا به پایین احقاق حق کنیم، بگذار این دفعه از پایین به بالا شروع کنیم. منظورم این نیست که از دولت و حکومت و سازمانهای بزرگ درگذریم، فقط این بار از آنها شروع نکنیم. حکومت هم اگر عوض شود نایب و نایبها عوض نخواهند شد، اما اگر اینها سرجای خودشان بنشینند حکومت هم درست میشود.
آفت این کار البته غرضورزی و دخالت مشکلات و کینههای شخصی است. باید با احمقها، کم ملاحظهها و پرتافتادهها با گذشت و مهربانی برخورد کنیم. آبروی آدمها و موسسات را بازیچه نکنیم برای هر خطای کوچک و حتی بزرگی که میتواند موردی باشد. این کارها نه تنها اخلاقی نیست بلکه فایده این مبارزه را هم از بین می برد و زیر سوال می برد کل جریان را. کار ما با بیشعورهاست. آنهایی که می دانند به وظیفهشان عمل نمی کنند و به حقوق دیگران تجاوز می کنند، اما همچنان با اعتماد به نفس ادامه میدهند و دو قورت و نیمشان هم باقیست.
بگذار ما دن کیشوتهای این زمانه باشیم. آخر فقط ما میبینیم در پس این آسیابهای فکسنی چه دیوهایی خرناسه میکشند.
حمله...!
کاش میشد بعضی چیزها را نخواند. مرز نا آگاهی ما تا خبر یک فاجعه نباید به فاصله یک "دینگ" باشد.
مشهد بودیم که اس ام اسی به دستم رسید از شمارهای ناشناس. نخواندمش. چند روز بعد که لابلای درختهای نیمه خشکیدهی باغ پدر داشتم پیامهایم را چک میکردم، خواندم. نوشته بود که مراسم سالگرد برادر مرحومم دکتر فلانی روز جمعه برگزار میشود. پینگیلیش اسمها را نامانوس میکند. اول بر نخوردم که کیست. بعد مثل برقزدهها خشکم زد. اسمی شبیه اسم دوستم بود. یکی از دوستداشتنی و بامرامترین دوستانم، و حالا، بعد از یک سال من خبردار میشدم که مرده. تلفن زدم به شماره. هنوز نمی خواستم باور کنم. اسم کوچکی که نوشته بود اندکی فرق داشت و هنوز امیدوار بودم خودش نباشد. خواهرش برداشت. نمی دانستم چه بگویم. بگویم "نکند داوود مرده باشد و انشالله محمد داوودی که نوشتهاید یک برادر دیگرتان است؟" به سه چهار کلمه نکشید که معلوم شد خودش بوده... اشکهایم ریخت. کی گفته مرگ حق است؟ کی گفته آن پسر خوشتیپ، خوشصدا، با معرفت، فعال و پرامید حق بوده که بمیرد؟ این حق را کی به کی داده؟
چشمهایم رابستم. رفتم به هفت سال پیش در قطار چهارتختهای که از مشهد به تهران میرفت. فوق قبول شده بودم و داشتم با حال روحی خرابی میرفتم به پایتخت. "دمیان" هرمان هسه دستم بود و خدا خدا می کردم همسفرانم پر حرفی نکنند. همینطور هم شد. دختری بود ناشنوا و بی حرف که با پدر خوابآلودش برای مسابقات ورزشی به تهران میرفت. و پسری که رو به پنجره یا کتاب می خواند و یا ساکت خیره میشد به تاریکی. سه چهار ساعتی که گذشت خودم حوصلهام سر رفت و سر حرف را باز کردم...
مادرم گفت چشمهایت چرا اینقدر قرمز شده؟ این را ببرید آن اتاق پیش بقیه سرش گرم شود...
دانشجوی دامپزشکی دانشگاه تهران بود. اسم بامزهای هم داشت. داوود جالینوس. صبح جمعه رسیدیم تهران. موقع رفتن که شد آدرس میزبانم را که دید گفت هممسیریم. من میرفتم به خیابان یازدهم امیرآباد، او هم خوابگاه دانشگاه تهران. کرایه را هم هرکار کردم نگذاشت حساب کنم. اینطوری شدیم با هم دوست. همان شب بردم پای برج میلاد به گردش. بارانی زد و نسیمی وزید. گفتم از پا قدم مناست؛ این شب تاریخی به خاطرت بماند!
روزهای بعدی که حوصلهام سر می رفت میرفتم به اتاقشان. همان دم در بود. همانجایی که هیجده تیر آتشش زده بودند. «شانسم گرفت که آن شب تا دیروقت با بچهها توی پارک بودیم و طرفهای صبح برگشتم...» بعدا فهمیدم که بقیه زندگی اینقد خوش شانس نبوده. پدر و مادرش فوت کرده بودند و یکی از بزرگترین فاجعههایی که همیشه یادآوریاش تکانم میدهد را تحمل میکرد... «خواهرم و خانوادهاش رفتند اسپانیا... دخترشان دانشجوی تهران بود، ماند تا درسهایش تمام شود. با نمرات عالی فارغ التحصیل شد اما سفارت اسپانیا ویزا بهش نمیداد. چند ماه دوندگی کردیم تا ویزایش را گرفتیم. توی این مدت خواهرم اینها هم کمی وضعشان در آنجا بهتر شده بود. عاقبت ویزا جور شد و رفت. دو روز بعد زنگ زدند که توی ایستگاه اتوبوس موتور بهش زده و فوت کرده. خواهرم توی غربت ویران شد. تمام پس اندازشان را هم دولت آنجا بابت پول بیمارستان و کفن و دفن گرفت چون هنوز بیمه نشده بود...»
هادی دستم را کشید که بیا آنجا حرف میزنند سرت گرم میشود، دوست صمیمی من هم چند وقت پیش مرد...
من خانهای گرفتم. شبهای زیادی او میآمد پیش من. همیشه با لب پرخنده. همیشه با دست پر. همیشه با دل گرم. یک میکروفن هم آورد که با خواهرش چت صوتی کند. بیشتر صبحها راهم میانداخت که بیا برویم بگردیم دلمان باز شود. طوری توی خیابان ولی عصر قدم میزد که هیچکس در شانزه لیزه نزدهاست و از همه چیز لذت میبرد. آنقدر که به آدم غرغروی افسردهحالی مثل من هم روحیه میداد. فیلم میآورد که ببینیم، آشپزی میکرد، خوش بود، روحیه میداد. دوست داشتنی بود.
روز دفاعش دسته گلی خریدم و رفتم دانشکده دامپزشکی. آنقدر خودمانی دفاع کرد که خندهام گرفت. بعد رفت دوره اجباری افسردهسازی و خاکمال کردن امید و شخصیت؛ سربازی! افتاده بود سرخس و شده بود دامپزشک یکی از این مراکز دامپروری نیمه نظامی-نیمه دولتی که سربازی مفتش را باید امثال من و داوود برایشان بکنیم و حالش را آنها ببرند. آنجا بود که برای اولین بار صدای مایوس و عصبانی اش را شنیدم. با موبایلم تماس گرفت و گفت از حجم ندانمکاری و حیف و میل آنجا دارد دیوانه می شود. می خواست ببیند من می توانم مقالهای گزارشی چیزی دراینباره بنویسم یا نه؟ رویم نشد بگویم نه. گفتم تو بنویس من تنظیم میکنم می دهم برای چاپ. نفرستاد. شمارهاش هم از روی گوشی ام پاک شد...
داشتم دیوانه می شدم. از اتاق و از وسط داستان هولناک غرق شدن پسر آن یکی دیگر از رفقای هادی زدم بیرون و دوباره به خواهرش زنگ زدم. « سربازیاش که تما شد همان سرخس درمانگاه زد... داشته می رفته ویزیت یک دامداری که چپ کرده...کنار یک تپه...» میگویم آخه... و میخواهم بگویم "به همین راحتی؟" که نمیگویم. پرسیدن دارد؟ بله به همین راحتی. مگر محسن، برادر خودم به همین راحتی نمرد. ساعت 4، مثل همیشه با لبی پرخنده و دلی پرامید و دستانی شوخ سویچ را برداشت که دوستش را تا جایی برساند و بیست دقیقه جنازهاش را روی آسفالت کف بولوار وکیل آباد دراز کردند. و مثل همیشه به همین راحتی نوشته شد که "سرعت غیرمجاز" باعث تصادف شده. و نوشته نشد که نبودن گارد ریل، کنده کاری برای تراموا و وجود جوی نابجا در کنار بولوار هم در این ماجرا دخیل بوده یا نه. حتما داوود را هم که با زلف خونی در کنار تپهای از پستی و بلندیهای سرخس دراز کردهاند، باز "سرعت غیر مجاز" مقصر بوده. جاده غیر استاندارد، نبودن محافظ و علائم راهنمایی، افتادگی شانه جاده و نبودن امداد مقصر نبوده. پسر دوست هادی هم حتما به خاطر شنا بلد نبودن یا گرفتگی عضلات غرق شده و مردنش هیچ ربطی به ساحلهای پر از نخاله و بتون و نبودن نجات غریق نداشته.
کم کم سرم گیج میرود. داوود را میبینم با جسمی بی جان و لبخندی بر لب. تصور او بی لب و چشمهای خندان برایم ناممکن است. به جسم بیجان داوود فکر میکنم و ذهنم پر از ماغ میشود. گاوبازی را میبینم با دو چشمهی جوشان خون از بدنش. میگویم خوشا به حال ایگناسیو. نه از این بابت که لورکایی داشت تا از مرگش حماسه بسازد. نه از این بابت که در شهر سهویل شهزادهایی نبود که به همسنگیاش کند تدبیر و هیچ شمشیری مثل شمشیر او نبود و نه حتی به این خاطر که خندهاش سمبل رومی بود و نمک بود و فراست بود...
به این خاطر که اگر کشته شد کشته گاوهایی شد که به یک ضربت کارش را ساختند. گاوباز بود، او با گاوها بازی میکرد؛ گاوها با او بازی نمی کردند. زجرکش نشد. وقتی ضربه را خورد که انتظارش را داشت. نه مثل ما که کشتهی گاوهایی میشویم که...
بگذریم داوود
داوودِ حرفهای خوب
و خندههای چسبناک
و امیدهای دلنشین
و جالینوس گاوهای معصوم
و قربانی درههای بی انتها
و گاوهای بیشعور!
ای دنبالهی کشدارترین ستاره امید
در ناگهان ترین لحظهها
مرگت مبارک
در مورد یاداشت انتقادآمیزی که نسبت به موضعگیری خانم عبادی دربارهی "اتهام بهائیت" نوشتهبودم توضیحی لازم است بدهم.
خانم عبادی در آنجا، برای دفاع از خودش و دخترش از اتهام بهائیت، وکالت بهاییها را با وکالت "قاتلها و قاچاقچیها" مقایسه کرده و بعد هم "به شیعه بودن خود افتخار" کرده بود. یعنی علاوه بر خاکمال کردن شخصیت موکلان خود، که هیچ گناهی به جز اعتقاد به مذهبی که "از نظر ما" غیرموجه است ندارند؛ شیعه بودن خودش را هم به رخ کشیدهبود. (و همانطور که میدانیم اعلام شیعه بودن در حکومت جمهوری اسلامی خیلی هنر بزرگی است!)
من هم ضمن انتقاد به این رویه در دفاع، نوشته بودم خب کسی که اینقدر به شیعه بودن خودش (مثل یک عامی) افتخار میکند بهتر است مثل یک فرد عامی به سایر لوازم "شیعه بودنش" عمل کند. یعنی در حقیقت می خواستم بگویم از زن روشنفکر، تحصیلکرده و به خصوص برنده جایزه نوبلی مثل خانم عبادی انتظار این حرفها نمیرفت.
اما گویا بعضی دوستان فکر کردهاند که منظور من اشکالگیری به حجاب خانم عبادی است. ابدا اینطور نیست و همینجا به صراحت اعلام میکنم من به شدت مخالف "حجاب اجباری" هستم. تازه اگر موافق آن بودم هم به خودم اجازه نمیدادم در مورد حجاب خانم عبادی یا هر زن دیگری اظهار نظر کنم.
در مورد دین و مذهب افراد هم همچنین. همه در انتخاب دین و مذهب آزادند و باید حتی این آزادی را داشتهباشند که برای آئین خودشان تبلیغ هم بکنند. ملاک اعتقادات افراد، عقاید خودشان است نه دیگران. به همان دلیل که وهابیها حق ندارند چون به عقیده آنها شیعه گمراه است شیعیان را آزار بدهند؛ شیعهها هم حق ندارند با بهاییها این کار را بکنند.
اینکه بگوییم از نظر ما فقط فلان ادیان برحقند و باقی نه، فرقی با نفی هر آنچه غیر عقیده ماست ندارد. فاشیسم بد است و بدترین نوع آن فاشیسم دینی است.
این متن را میتوانید به عنوان یک مانیفست کوچولو هم محسوب کنید.
دوازدهم و سیزدهم و چهاردهم شعبان در خراسان "برات" است. بعضی جاها –مثل قدمگاه ما- فقط دوازدهم و سیزدهم را "برات" می گیرند. برات ( "براتی" و "چراغ برات" هم گفته میشود) عید مردههاست. در این روزها همه به گورستانها میروند و برای رفتگان خودشان و دیگران فاتحه میخوانند. هر کس سر مزار عزیزان درگذشتهاش را فرش می کند، حلوا و شیرینی و خرما و آب و میوه میگذارد و منتظر فاتحهخوانها می ماند تا از آنها پذیرایی کند. خودش هم به همین ترتیب به سر مزار درگذشتگان دیگران میرود، فاتحهای می خواند و پذیرایی میشود. این مراسم با اینکه در گورستانها انجام میشود ولی بیشتر به شادی است تا عزا. به خصوص در روستاها و شهرهای کوچکی مثل قدمگاه که همه هم را میشناسند و گورستانهای عمومی کوچک و منسجم است؛ جایی است برای دید و بازدید و خبرگیری از حال اقوام و همشهریانی که سال به سال هم را نمیبینند. بساط روبوسی و احوالپرسی و شوخی و خنده بهپاست و دیدارهای بسیاری تازه میشود.
اینکه چرا در این دو-سه روز خاص مراسم برات برگزار میشود را من نفهمیدم و از هر کسی که پرسیدم جواب درستی نگرفتم. به احتمال قوی با "نیمه شعبان" در ارتباط است. مراسم معمولا یکی دو ساعت بعد از اذان ظهر شروع میشود و تا یکی دوساعت مانده به غروب ادامه دارد.
"برات" در استان خراسان و بخشهای دیگری از ایران بسیار قوی و ریشهدار است. آنقدر که وقتی من به مادرم گفتم در تهران مردم برات به سر خاکها (گورستانها) نمیروند با تعجب پرسید: «پس براتی کجا میروند؟!»

الان در سفرم و دسترسی ام به اینترنت محدود. با این حال حتما باید این خبر خوش را بدهم.
دیروز آقای مقدم (پدر پریسا) تماس گرفت و گفت که ویزایشان را گرفته اند. در حقیقت چند روز بعد از انتشار آن یادداشت اعتراض آمیز و حمایت خوبی که شد از سفارت بریتانیا در تهران با آقای مقدم تماس گرفتهبودند و اعلام کردهبودند که مدارکشان را دوباره ارائه کنند. مشخص بود که تحت فشار افکار عمومی این اقدام صورت میگیرد چرا که اندکی پیش از آن اعلام شده بود که درخواست ویزای آنها (به همان دلیل غیرموجه: وجود 6500 پاوند در حساب آقای مقدم) قطعا رد شدهاست.
حدس ضعیفی وجود داشت که این کار برای وقتکشی باشد تا به قول معروف آبها از آسیاب بیفتد. به این خاطر آقای دکتر خ. از کانادا که از ابتدا پیگیر کارهای پریسا بود نامه نسبتا تندی به سفارت نوشت و اعلام کرد که پریسا نیاز فوری به ویزا دارد و اگر سفارت بریتانیا در نظر دارد که دوباره کاغذبازیها را شروع کند بهتر است از خیر این کار بگذرد. واقعیت هم همین البته همین بود. پس از رد درخواست ویزا پریسا به شرایط روحی بسیار بدی سقوط کرد؛ خودش را در اتاق حبس کرده بود، افسردهتر شده بود و از همه بدتر اینکه شرایط بد روحی وضعیت چشمهای او را وخیمتر کرده بود؛ بطوریکه صبحها چیزی را نمیدید (نابینایی کامل صبحگاهی).
اما خوشبختانه سفارت بریتانیا به سرعت ویزا به آنها تحویل داد و 27 اوت پریسا در لندن عمل جراحی خواه شد. هر چند که به خاطر این تعلل غیرموجه، هزینه، وقت، اعصاب و به خصوص سلامتی پریسا و اطرافیانش آسیب دید؛ اما جای خوشحالیست که مسئولان سفارت بریتانیا افراد متمدنی هستند که به افکار عمومی احترام میگذارند و جلوی ضرر را زود میگیرند. شاید فرق سیاستمداران و دیپلماتهای یک کشور پیشرفته و متمدن با سایرین همین باشد. اگر در بسیاری از کشورهای جهان سوم، چنین واکنشهایی «لجبازی» سیاستمداران را در پی دارد، در میان سیاستمداران و دیپلماتهای کشور انگلیس چنین واکنش عاقلانه و تحسین برانگیزی نشان داده میشود.
در این مدت دوستانی بسیاری برای حمایت از پریسا –ودر حقیقت حرمت و سلامتی یک انسان- دست یاری دراز کردند. پیشنهادها و راهکارهای زیادی هم ارائه شد که خوشبختانه نیازی به آنها نیفتاد: کشاندن این مطلب به مطبوعات انگلیسی و فرانسوی، ارتباط با چند فعال و نهاد حقوق بشری در اروپا، تجمع در مقابل سفارت انگلیس و حمل پلاکارد، لابی با دو نفر از اعضای پارلمان انگلیس که به زودی – برای دیدار با چند تن از نمایندگان مجلس شواری اسلامی - عازم ایران هستند و کارهایی از این قبیل.
خوبی وجود آدمهای عاقل در راس کارها همین است. نه خودشان را به زحمت بیشتری می اندازند و نه دیگران را.
در این مدت دوستان زیادی با ارسال ایمیل و تماس تلفنی با سفارت بریتانیا در تهران، دادن لینک به مطلب، کمک به انتشار آن در رسانهها، گذاشتن کامنت و ارسال ایمیل برای ابراز همدردی و آمادگی برای کمک، ترجمهی نامه و کارهای مشابه، در به ثمر رساندن این کار سهیم شدند. از همه متشکرم و فکر میکنم همهی ما وقتی به این فکر کنیم که به همت وجدانهای معترض ما، یک دختر جوان از دیروز با امید به دیدن دنیا، از دیروز شاد و خندان به زندگی برگشتهاست پاداش خود را گرفتهباشیم.
و تازه این همهی ماجرا نیست. درسهای بزرگی میتوان از این داستان کوچک گرفت. یکی از آنها شناختن مدافعان سینهچاک حقوق بشر و حقوق زنان، که تقریبا هیچ عکسالعملی در این ماجرا نشان ندادند (اما تا حد هشت در کردن خودشان برای قصاص کسی که مادرشوهر خودش را کشته و به آن اعتراف هم کرده؛ اعتراض میکنند و امضا جمع میکنند).
مهمتر از این، درک ایآنکه هنوز یک اعتراض حساب شده میتواند در رسیدن به یک خواستهی "بهحق" موثر باشد. دیگر آنکه شاید وقتش رسیدهباشد یک کم اعتماد به نفس بیشتری داشتهباشیم؛ همیشه حق (تاکید می کنم: «حق» نه «توقع بیجا») را با گردن کج نمیتوان گرفت بعضی وقتها گردن کلفت بیشتر به درد میخورد!
خستهشدم. گفتم که در سفرم. باز هم از همه متشکرم. گفتم خبر نهایی را بدهم، که خیلیها این مدت با نگرانی پیگیر ماجرا بودند. لطفا اگر دستتان به رسانهها هم می رسد، در انتشار این خبر خوش ( که "آموزنده" هم می تواند باشد!) یاری کنید. به خصوص در آنجاهایی که قبلا مطلبی در مورد اعتراض به سفارت انگلیس درج شده یود. اینطوری از لحاظ اخلاقی هم بهتر است.
آن زمانی که خاموشی ها این قدر گسترده نبود همه را برق سه فاز میگرفت، اما از همان زمان تا به حال ما را اگر بگیرد فقط چراغ موشی میگیرد.
خانم شیرین عبادی، وکیل دادگستری و برنده جایزه صلح نوبل که اولین زن قاضی ایرانی بوده و صلح و حقوق بشر در ایران خواه و ناخواه حالا حالاها با اسم ایشان گره خورده، به شدت نسبت به تهمت بهائیت به دخترشان واکنش نشان دادهاند. ماجرا هم از این قرار است که "خبرگزاری رسمی ج.ا.ا." ملقب به ایرنا، که هزاران خبرنگار-کارمند در آن مشغول به کارند و چند صد نمایندگی در ایران و ده ها دفتر در خارج از ایران دارد و دمِ دم و دستگاه عظیمش در خیابان ولی عصر تهران همیشه پلیس ایستاده و –البته- در این یکی دو ساله اخیر به یکی از شعبات رجانیوز تبدیل شده؛ در خبری مدعی شده که دختر خانم عبادی بهایی شده و به همین خاطر خانم عبادی اخیرا وکالت بهائیان ایران را پذیرفته است. خب تا اینجای کار که چیز غریبی نیست: یک عدهای که مذهبشان جزو آن چند تا دین و مذهبی نیست که "به نظر ما" مجاز هستند، دستگیر شدهاند، یک وکیل وکالت عدهای از متهمان را پذیرفته، یک خبرگزاری دولتی خبری را علیه هر دو تفت داده است، هیاهو راه افتاده...
اما نکته جالب دفاعیست که خانم عبادی از خود کرده است. بخشهایی از خبر را عینا از روزنامه کارگزاران بخوانید:
شیرین عبادی در گفتوگوی كوتاهی با تكذیب شدید خبر ایرنا اعلام كرد كه او و دختراناش به شیعه بودن خود افتخار میكنند و پاداش چنین تهمتی را به خداوند متعال واگذار میكند. ... او در ادامه گفت: مگر «وقتی كه یك وكیل از یك قاتل و یا از یك قاچاقچی در دادگاه دفاع میكند، شریك جرم او میشود؟» مسلما خیر در مورد متهمان سیاسی نیز به همین گونه است. دفاع از یك متهم سیاسی به منزله همسویی با او نیست، بلكه از باب اعتقاد به آزادی بیان و عقیده است. او در ادامه گفت: افتخار میكنم كه من و خانوادهام شیعه هستیم اما در دادگاه از حقوق شهروندی بهاییان دفاع خواهم كرد ... وی گفت: چگونه است تمام اركان رسانهای یكباره به كار میافتند تا من را خارج از دین معرفی كنند كه در همینجا اعلام میكنم اشهد ان لااله الاالله و به عنوان یك شیعه برای اینكه نشان بدهم اسلام دین مدارا و ملاطفت است دفاع از حقوق شهروندی بهاییان را قبول كردهام.
چند پیشنهاد، در همین رابطه به نظرم رسیده که فی سبیلالله تقدیم میشود:
1- در راستای کور کردن چشم بهائیان محترم، خواهشمند است هرگونه ابزارآلات درست کردنِ ابرو از دسترس حاجیه خانم عبادی و صبیه محترمه دور نگه داشته شود.
2- به بهائیان موکل خانم عبادی توصیه میکنم با توجه به طرز فکر و اعتقادات قاضیان و وکیلان مدافع محترم، موضوع اتهام خود را از بهائیت به قتل یا قاچاق مواد مخدر تغییر دهند که کمتر توی دردسر بیفتند.
3- به خانم عبادی توصیه میشود حالا که به اندازه بیبی بنده (بی بی صدیقه نجاتی گیلانی متوفی به سال 1351 هجری شمسی) به دین و مذهب خود افتخار میکنند ؛ یک کمی هم مثل آن مرحومه به فکر حجاب خود باشند. خوب نیست آدم مسلمان شیعهی دو آتیشه باشد و به این غلیظی – با تلفظ از مخرج صحیح- کلمه شهادت را بر زبان جاری سازد آنوقت بدون لچک برود جلوی اجنبی بنشیند. نعوذ بالله!
تبصره:
با توجه به درصد اسلام و تشیع بالای خانم عبادی و تبری شدید ایشان از فرقههای ضالهای مثل بهائیت؛ این احتمال وجود دارد که خود معظم لها، به مرحلهی اجتهاد رسیدهباشند و فتوی به کشف حجاب دادهباشند. در این صورت ضمن عذرخواهی از جسارت بیجا به ساحت آن آیت الهی، پیشنهاد میشود در انتهای بسیار زیبای
ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است
ارزندهترین زینت زن حفظ حجاب است
اضافه شود:
ایضا به تو از عبادی اینگونه خطاب است
ارزندهترین خصلت زن کشف حجاب است
زیاده عرضی نیست.
العبد الحقیر؛ السید المحمود الفرجامی، مدیر کل اتهایستهای خاورمیانه!
در مورد یادداشت قبلیام و کمکخواهی از هموطنان به نتایج بسیار جالبی رسیدم. در حالی که این نامه و در حقیقت یاریطلبی انسانی از سوی هموطنان داخلی و به خصوص فعالان حقوق بشری چندان جدی گرفتهنشد، چند نفر از ایرانیهای مقیم خارج از کشور به جد دنبال قضیه افتادهاند.
کار من هم این چند روزه شده پاسخگویی به چند نفر از رفقا و بلاگرها که چرا لحن نامه ام تند بوده یا چرا فکر میکنم سفارت انگلیس وظیفه داشته که ویزا صادر کند و چرا ما ایرانیها از همه طلبکاریم و چرا یک بار یک عده ای رفته بودهاند جلوی سفارت انگلیس شلوغبازی و چرا... وچرا... .
با این حال ماجرا به همان سادگی و تلخی هست که بوده: دختری دارد کور میشود، پزشکان در ایران قطع امید کردهاند و آنها را به مراکر خاصی در انگلستان ارجاع دادهاند. با مشقات زیاد پدر این دختر تمام مراحل اداری و قانونی را انجام میدهد و با کمک چند آشنا در خارج از ایران پذیرش هم برای دختردر کلینیک انجام میشود. مطابق استعلام سفارت بریتانیا در تهران از آن کلینیک انگلیسی، مخارج درمان حدود 6500 پاوند میشود. به عنوان آخرین مرحله از پدر خواسته میشود که این پول را تهیه و طبق پروتکل خاصی به بانک ریخته و مدارک را ببرد. این کار با قرض گرفتن انجام میشود اما در نهایت و در آخرین لحظات سفارت درخواست ویزا را رد میکند چرا که به نظر آنها بودن این مبلغ در حساب کسی که ماهانه 136 پاوند حقوق میگیرد عجیب است.
ماجرا به همان تلخی دارد دنبال میشود: دختری –دختری که بینا بوده و دانشگاه رفته- دارد کور میشود و دوستان ما طوری حق را به سفارت بریتانیا میدهند که انگار تصمیم کارمند صدور ویزا وحی منزل است. البته من می دانم که این روند تا حدودی طبیعی است اما برای کی؟ برای کسیکه مثلا با حقوق اندکی میخواهد به بهانه گشت و گذار و تجارت و حتی تحصیل برود کشوری دیگر و پس از بررسی حسابهایش معلوم میشود پولی به ناگهان به حسابش واریز شده که با درآمدش و سوابقش نمیخورد. این مورد قاعدتا مشکوک است. یعنی پرسیدن سوال از گردشگری جهان سومی که ماهی 200 پاوند حقوق میگیرد و ناگهان با حساب 20 هزار پاوندی می خواهد برود انگلیس که "از کجا آوردهای" بجاست و –در صورت عدم پاسخگویی قانع کننده- ویزا ندادن به او پذیرفتنی است.
اما آیا پرسیدن چنین سوالی از پدری که فرزندش دارد کور میشود عاقلانه است؟ خب معلوم است که قرض کرده و هیچ نکته عجیب و مشکوکی در این نیست. آن هم کسی که تمام مدارکش را مراکز درمانی معتبر در ایران و انگلیس تایید کردهاند.
ولی میدانید چیست دوستان عزیز؛ ماجرا این نیست. ماجرا تحقیر و توهین و رفتار ضد انسانی است. خواهش می کنم زود نگویید «همینه که هست... ما مستحقیم... احمدی نژاد... هستهای...» کی گفته ملاک آدمها دین و سیاست و اقتصاد است. و کی گفته که همه مسائل به یک اندازه مهماند. من اگر خودم را به انگلیس راه نمیدادند حرفی نداشتم. درک میکنم تا حدودی تاثیر ماجراجویی سیاستمداران بر اعتبار شهروندان را. یا اگر پریسا (همین دختر بیمار) را قرار بود بفرستند آمریکا و نمیشد باز هم درک میکردم چون آمریکا رسما در ایران سفارت ندارد. اما اگر انگلیس سفارت دارد در ایران، این یعنی که برای مسائلی مثل این باید دست کم پاسخگو باشد. یعنی با ما هنوز مثل یک ملت دوست رابطه دارد.
چرا دائما میگویید هر سفارتخانهای حق دارد که ویزا بدهد یا نه. اما آیا با هر بهانهای و بدون هیچ دلیل قانع کنندهای؟ پس انسانیت کجا میرود؟ بله. قاضی هم میتواند هر حکمی را بدهد؛ ولی مگر به این سادگیهاست؟ مگر کارمند سفارت انگلیس در ایران کیست که هر تصمیمی گرفت درست باشد و چون و چرا در مقابلش بی ادبی؟
اصلا شما خودتان بچه دارید؟ خواهر دارید؟ تو را به خدا نگویید این حرفها کلیشه ای است. واقعیت، واقعیت است کلیشه باشد یا نباشد. فکر کنید دخترتان، خواهرتان، دوستتان دارد کور میشود. فکر کنید خودتان ذره ذره دارید کور میشوید و آخرین روزنه امیدتان برای دیدن دنیا (دست کم شبح بیرنگی از دنیا) به خاطر تشخیص و دلیل احمقانه یک کارمند بیشعور که وجدانش لای کاغذها گم شده و انسانیت برایش جهان اول و جهان سوم دارد؛ دارد از بین میرود.
دوستان متمدن من!
همه ما مطابق منشور حقوق بشری که این همه سنگش را به سینه میزنند برابریم؛ ولی متاسفانه از نظر شعور، شهامت، اعتماد به نفس و وجدان برابر نیستیم. به همین خاطر است که اگر در بریتانیا به خاطر اهمال – وحتی به قول شما وظیفهشناسی!- کارمندی یا دیپلماتی یا مقامی یا هر شخص حقیقی و حقوقی بینایی دختری به خطر بیفتد، آزادگان و فعالان حقوق بشر آنها چنان دماری از روزگار آن شخص و سازمان و مسئولانش در میآورند که تا عمر دارند یادشان نرود که با تن و روان مقدسترین موجود کائنات (یعنی انسان) نمیتوان به هیچ بهانهای بازی کرد.
انسانگرایی مّد نیست دوستان؛ آئین است. حرمت و کرامت انسانی تعطیل بردار نیست؛ مثل نمازیست که یک مسلمان مومن در هر شرایطی میخواند. مُد که شد میشود همین پتیشنبازیها و موج های وبلاگستانی ما. امروز هست و فردا کهنه می شود. منحصر میشود به خودی نشان دادن و حالی گرفتن و مثل همه این طور کارها خیلی زود ملال آور میشود. یادتان میآید هربار که دادگاههای آلمان بر ضد مقامات ایرانی حکم میدادند فورا قوه قضائیه و بنیاد جانبازان و صداو سیمای ایران؛ یاد تسلیحات شیمیایی آلمانی که عراق استفاده کردهبود میافتادند و شکایت کشی راه میانداختند اما تا ماجرا در آنسو فروکش میکرد؛ اینجا هم انگار نه انگار که ما دههاهزار شیمیایی داریم. مُد دو سه هفته بیشتر نبود اما واقعیت هر روزه این بود: هزاران نفر ذره ذره در این سالها آب شدند.
از این حضرات که البته انتظار حقوق بشر و کرامت انسانها و وجدان بیدار داشتن بیهوده است. اما لااقل از فعالان حقوق بشر غیر دولتی که باید چشمداشت. از آنهایی که با جلو افتادن در چند اعتراض و جمع کردن امضا «فعال حقوق بشر ایرانی» شدند و همین الان هم خیلیهایشان دارند در اروپا و آمریکا با پول سازمانهای دولتی و غیر دولتی در "حقوق زنان" و "حقوق بشر" مثلا تحصیل و تحقیق میکنند. آیا از این ها هم نمیتوان پرسید "چطور اگر خبطی رژیم ایران بکند یا حقی از شهروندی توسط حکومت پامال شود؛ فریادتان به آسمان بلند میشود و تا موضوع را به دهها رسانه خارجی نکشانید دست از کار نمیکشید، اما اگر پای اعتراض به سفیر انگلیس باشد از دم کر و کور و لال میشوید؟»
و البته چرا که نه! از این جور اعتراضها هیچ بورسیه و اقامت و خیری که نمیرسد، یکوقت دیدی همانها را هم به خطر انداخت! حق آن انسانی ارزش دفاع دارد که حکومت اسلامی پامال کرده باشد؛ زنی دفاع کردن دارد که جمهوری اسلامی ستمش کرده باشد. حقی از دیگران خوب است که حقوقی برای خودمان تویش دست و پا شود!
هیهات که مبادا فکر کنید من میخواهم بگویم از چنین آدمهایی نباید دفاع کرد و چنان زنهایی را باید به حال خود رها کرد. هیهات! برای منِ انسانپرست، آدم آدم است هرجا که باشد، هر که که باشد. پریسا همانقدر برای من محترم است که یک دختر آفریقایی، یک اسکیمو، یک آمریکایی. همه آدمها به حکم آدم بودنشان به هم مربوطند. به تو چه و به من چه نداریم. اگر دستمان به همه نمیرسد لااقل میتوانیم از کارهای ضدانسانی در اطراف و افق دید خودمان جلوگیری کنیم. شاید کم و کوچک اما صادقانه.
چرا فکر میکنید یک فعال حقوق بشر در انگلیس حق دارد به جفری آدامز اعتراض کند و برایش بنویسد Shame on you اما من نمی توانم؟ چون او انگلیسی است و من ایرانی؟ چرا یک بار فکر نمیکنید هر سهی ما انسان هستیم! چه نسبتی از این بالاتر و چه حقی از این روشنتر؟
دوستان عزیزم بس کنید این همه بی اعتماد به نفسی را، مرعوبیت را و مثل بچههای خوب بودن را!
خودتان بهتر میدانید که بیماری خاک و خون و دین به هر که بچسبد به من نمیچسبد. کمتر کسی به اندازهی من به خوی و خصلت های بد ما ایرانی ها انتقاد کرده. اگر خصوصی ندیدهباشید من را، دست کم آرشیو این وبلاگ هست. من هیچ وقت خودمان را نه حالا و نه در تاریخ، تافته جدابافته ندانستهام. حالا هم اصلا بحث ایران و ایرانی بودن نیست. بحث انسان بودن است و اینکه هیچکس حق ندارد با ما –آدمها- مثل حیوان رفتار کند. مثل حیوان رفتار کردن به مثلا "خوک کثیف" گفتن نیست؛ به این است که چشمهای ما به اندازهی چشمهای یک خوک کثیف هم ارزش نداشتهباشد.
من طلبکارم؟ بله که طلبکارم. منتها منشا طلبم غرور بیجا یا سو استفاده کردن یا زیادهخواهی یا دور زدن مقررات نیست. راننده آمبولانسی که مریضش پشت چراغ قرمز به خاطر آنکه افسر اجازه نداده عبور کند بمیرد، نه فقط حق طلبکاری که حق شکایت هم دارد؛ آن هم وقتی که میخواسته چراغ سبز را رد کند!
این روزها من به قدری فرسودهام که از خانه در نمیآیم، روزنامه نمیخرم، نان نمیخرم، تلویزیون نگاه نمیکنم... اما برای این جور مسائل بدجوری انرژی دارم. در انساگرایی نه مُدیام و نه مودی. مادر من نماز میخواند؛ در عزا باشیم یا عروسی یا سفر یا خستگی. کاری هم چندان به بهشت و جهنم ندارد. دفاع از حقوق انسان ها برای من حکم نماز دارند. همیشه در اولویت است و مکرر و ملالآور هم نمیشود. زیاد هم کاری ندارم که نتیجهی تلاشهایم به کجا میکشد.
در ماجرای به اصطلاح "ارتقای طرح امنیت اجتماعی" که به جای برخورد قانونی و مجازات قضایی، به بهانه موادفروشی حرمت آدمهایی شکسته شد من فریاد زدم. اعتراض کردم. ناسزا شنیدم و حتی تهدید شدم. اما کاری که میتوانستم را کردم. اینکه چقدر نتیجهبخش بود البته برایم اهمیت داشت اما حیاتی نبود. هزار بار دیگر هم پیش بیاید اعتراض میکنم. کارهای باشم کارهای دیگر هم میکنم. ماجرای پریسا هم همینطور است. به هر جا که میخواهد بکشد؛ من نمازم را میخوانم!
ادعایی هم جز اومانیست بودن (که گویا نوعی فحش است!) ندارم. از همه دوستانی که با دادن لینک، ترجمه، تماس و کمک به انتشار این مطلب به این ماجرای انسانی کمک کردند تشکر میکنم و خواهش میکنم که پیگیر این ماجرا باشند. ماجرا مربوط به انسانیت است و من هم کارهای در این ماجرا نیستم که طلبی از کسی داشتهباشم یا بخواهم کسی را تشویق کنم. فقط قلبا امیدوارم بحث "حقوق بشر" در ایران از قالب مد و اهرم فشار و دوگانگی و وسیله کاسبی و شهرت بیرون بیاید. و این همان وقتیست که فیمینستهای وطنی تلاش بیشتری از حد گذاشتن یک کامنت برای نجات بینایی "یک دختر" کنند، کاربران بالاترین به اندازه انگشت توی بینی کردن فلان دولت مرد در "موضوعات داغ"شان جا برای چشمان پریسا داشتهباشند... رادیو زمانه به قدر مصاحبه با امیرفرشاد ابراهیمی برای رفتار غیرانسانی سفارت انگلیس و نجات چشمان یک ایرانی اهمیت قائل باشند...
حالا این هشدار است یا دلسوزی یا یادآوری یا تهدید یا خیرخواهی یا فاش گویی تناقض یا هر چیز دیگر؛ به من ربطی ندارد. واقعیت تلخ و تکراری همانست که بود: یک نفر دارد کور میشود؛ لطفا کمک کنید!
--------------
پی افزود:
خبر خیلی خیلی خوب: فقط سه دقسقه تا قطع برق داریم و امیدوارم این خبر خوب را بتوانم تایپ کنم. آقای مقدم تماس گرفت و گفت از سفارت انگلیس امروز با ایشان تماس گرفتهاند و گفتهاند دوباره مدارکشان را ارائه کند. مثل اینکه دارد یک کارهایی میشود. از همه متشکرم. از سفارت انگلیس هم!
دختر یکی از آشناها، که مردیست شریف و زحتکش دارد کور میشود. آدم جوان باشد و بینا و درسخوانده و بعد از اتمام دانشگاهش کمکم کور بشود؛ یک فاجعهی به تمام معناست. یک چشم دختر کاملا کور شده و آن چشم دیگرش اگر به سرعت به خارج از کشور اعزام نشود کور خواهد شدد. عجله نکنید! نمیخواهم بگویم به فلان حساب پول بریزید. این مرد شریف آنقدر بین دیگران اعتبار دارد که توانسته پول لازم را فراهم کند. تمام مدارک هم جور شده؛ اما متاسفانه باز هم به دلیل بیشعوری –که گویا فراملیتی ست- در آخرین لحظات و در حالیکه جا هم در یک کلینیک در انگلیس رزرو شده بود، سفر لغو شده. شرح این ماجرا در نامه زیر میخوانید:
جناب آقای جفری آدامز؛ سفیر انگلیس در تهران
چند سال پیش، دختر دانشجویی در ایران به بیماریای دچار شد که به سرعت بر روی چشمهای وی اثر گذشت و علی رغم تلاش پزشکان ایرانی منجر به نابینایی کامل یک چشم وی شد. بلافاصله چشم دیگر او نیز درگیر شد و اکنون در مرز نابینایی کامل قرار دارد. پزشکان ایرانی از معالجه و حتی جلوگیری از پیشروی بیماری ابراز ناتوانی کردهاند و اگر وضع به همین منوال باشد در آیندهی نزدیک وی کاملا نابینا خواهد شد. تنها امیدی که باقی مانده آن است که برخی متخصصان به پدر این دختر اعلام کردهاند که در بعضی از کلینیکهای کشور انگلستان تکنولوژیهای جدیدی بکار گرفتهشده است که احتمالا جلوی پیشرفت بیماری و نابینایی کامل دخترش را میگیرد.
در پی این امر این پدر که یک کارمند دونپایه است، با مشقات بسیار زیادی تمام مدارک پزشکی را به سفارت انگلستان در تهران ارائه کرد. چند نفر از آشنایان نیکوکار در خارج کشور نیز تمام تمهیدات لازم برای بستری شدن دختر بیمار را فراهم کردند. باید مطابق مقررات سفارت، مبلغ 6500 پاوند هم در حساب بانکی این شخص وجود میداشت که با کوششهای فراوان فراهم شد. اما سرانجام و در حالی که زمان با سرعت زیادی میگذشت کارمند سفارت انگلیس در تهران در آخرین مرحله درخواست ویزای این پدر و دختر را رد کرد. دلیلی که این کارمند آورده چنین است: «چگونه کسی که در ماه 136 پاوند حقوق میگیرد توانسته در عرض مدت کوتاهی 6500 پاوند فراهم کند؟»
آقای سفیر
در طول چند دههی گذشته و به خصوص سالهای اخیر هموطنان ما هر روز در سفارتخانههای مختلفی تحقیر میشوند و با ایرادات غیرموجهی از سفر آنها به کشورهایی که نیاز به سفر به آنها را دارند جلوگیری میشود. این امر آنقدر مکرر شده که ما به چشم یک قاعدهی طبیعی به آن نگاه میکنیم. قاعدهای خرد کننده و رنجآور که همچون بسیاری از قواعد غیر انسانی دیگر آن را تحمل میکنیم و روزگاری بانیان این امر، یعنی آن دسته از سیاستمداران و هموطنانمان که باعث شدهاند قدر و قیمت شهروندان ایرانی در جهان تا بدین حد تنزل کند، را مورد باخواست قرار خواهیم داد.
اما مساله جان و سلامتی انسانها، به خصوص چنین مورد دردناکی و با چنان بهانهی بی بنیادی چیزی نیست که بتوان از آن چشم پوشید و آن را به چارهاندیشی در آینده حواله کرد. همانقدر که مسایل سیاسی و اقتصادی و جنگ و معضلات هسته ای برای شما سیاستمداران مهم است، تن و روان تک تک انسانها برای ما و تمام آزادیخواهان و انساندوستان سراسر جهان مطرح است؛ حتی اگر حقوقشان در ماه 136 پاوند باشد!
بسیار متاسفیم که برای چنین مساله به حق و بدیهیای کار به نامهنگاری کشیدهاست. اگر ما مردمان سرزمین کوروش و فردوسی و سعدی و بوعلی امروز به اینجا رسیدهایم که حتی برای معالجهی فرزندانمان در سرزمین شما باید هزار مانع را پشت سر بگذاریم از شما مردم شکسپیر و نیوتن و چاپلین و راسل انتظار نمیرود به جایی برسید که اجازه ندهید که یک نفر «با هزینهی خودش» برای فرار از ظلمت کوری، حتی با رعایت تمام مقرراتتان چند روزی به کشور شما وارد شود.
صمیمانه امیدواریم که چنین کاری صرفا ناشی از اشتباه یا وظیفه نشناسی و بلاهت یک کارمند در سفارت انگلستان در تهران باشد. در این صورت میتوانید با پیگیری دستور برای به جریان افتادن صدور ویزای پریسا مقدم و پدرش خسرو –که تمام مراحل قانونی را انجام دادهاند- در یک عمل انسانی مهم شریک باشید و انسانهای بسیاری را خوشحال و سپاسگزار نمایید. (چنانچه به اطلاعات بیشتری نیاز باشد میتوانید دستور دهید تا با ایمیل کوتاهی به آدرس m_farjami@yahoo.com درخواست شود تا تصویری از تمام مدارک و سوابق ارسال گردد)
اما چنانچه اقدامی در این زمینه صورت نگیرد و با دریغ از این آخرین دریچهی امید، این دختر جوان به کوری کامل دچار شود، رونوشتی از این نامه به همراه عکس آن دختر و تمام سوابق قانونی طی شده، به تمام مراجع ذیصلاح سیاسی، رسانهها و انجمنهای مردمیِ مرتبط در انگلستان و سایر جاها -تا آنجا که مقدور باشد- ارسال خواهد شد تا دست کم افکار عمومی داخل انگلستان بدانند نمایندگانشان در سایر کشورها چگونه با انسانهایی که مطابق منشور حقوق ملل همه با هم برابرند رفتار میکنند و چه ذهنیتی از کشور و مرم انگلیس در ذهن سایر مردمان میآفرینند.
در پایان فروتنانه خاطر نشان میسازد که این تهدیدی از سوی چند شهروند عادی ایرانی علیه یک دیپلمات عالیرتبهی انگلیسی نیست. آخرین تلاشهای انسانهایی است که به یک چشم نیمه بینای یک دختر، و وجدان و انسانیت تمام آدمها میاندیشند. لطفا درک کنید آقای دیپلمات!
جمعی از همنوعدوستان
از تمام دوستان خواهش میکنم با کمک به انتشار و گسترش این نامه آخرین حلقه از تلاشها برای کوری کامل پریسا را کامل کنند. الان وقت تحلیل و لعنت فرستادن به کسانی که باعث شدند تا با ما ایرانی ها مثل حقیرترین مردمان تاریخ رفتار شود نیست.
در این مورد خاص لینک دادن، باز انتشار، ترجمه، ارسال به رسانهها و انجمنهای حقوق بشری، ایجاد پتیشن و هر کار دیگری که توانایی انجام آن را دارید؛ ضروریترین کار است. کافیست یک لحظه تصور کنید که دارید کور میشوید...
پ.ن:
1- احتمالا این ایمیلها مفید باشند: BritishEmbassyTehran@fco.gov.uk
Chancery.Tehran@fco.gov.uk
visaenquiries.Tehran@fco.gov.uk
Tehran.Consular@fco.gov.uk
این هم تلفن و فکس سفارت: ف 66710761 / ت66705011 الی 17
2- ارزش چنین عکسها و ژشتهایی در چنین موقعیتهایی نمایان میشود. ببینیم آیا این دفعه هم آقای آدامز در مواجه با «شرق»، چهرهی مهربانی خواهد داشت؟

3- در متن اولیه فقط نام کوچک دختر بیمار را نوشتم. الان (صبح یکشنبه) اجازه گرفتم و نامل کامل او و پدرش را در متن جایگزین کردم.
4- خوشبختانه مطلب بازخوردهای زیادی داشته از جمله:
تیتر یک دررارو - گزارش کمانگیر به انگلیسی - در عصر ایران - در فردا - اعتراض آرش به لحن نامه + پاسخ من - انتشار ویژه در گویانیوز - موضوع داغ در بالاترین (؟) - رادیو زمانه(؟) - تابناک (؟)
5- دوستانی که دسترسی به رسانههای انگلیسی زبان دارند میتوانند از متنی که در ادامه میآید و یکی از کسانی که مستقیما درگیر و در جریان ماجرا بوده آنرا نوشته است؛ استفاده کنند:
Here is the full story. The young girl lost an eye after a surgery in Iran when she was only 9 months old. She is suffering from a very rare eye problem and she has been under continuous eye specialist’s care for her entire life. She has had a number of serious surgeries, but now at 22 all that has been possible in Iran are done. A number of eye clinics and hospitals were contacted last April, when the pressure on the remaining eye was very high and not much was possible to bring it down. There were responses from a number of them and at the recommendation of her kind and caring ophthalmologist we selected Professor Khaw, a renown ophthalmologist at Moorefield's Eye Hospital In London. Professor Khaw, after careful study of Parissa’s ophthalmologist's report, outlined a plan for her treatment. The cost for the initial treatment was estimated at 6500 sterling pounds. An appointment was made for August 6th at 10 a.m. Professor Khaw’s PA was contacted and after a number of other contacts she faxed and emailed the only documents that she felt necessary to the British Consulate in Tehran. The family then applied for a visa. Arrangements were made that a friend would receive them at London airport, take them to their hotel on August 5th upon arrival and the next day to the hospital. The father of the patient, a very honest hard working and honorable man, at first wanted to sell his small and humble house in Tehran, but then the family and friends came to his rescue. Someone sold a carpet, another dig deep into his savings etc. and something over 8500 pounds were collected. They were supposed to receive their visas after two annoying delays. I couldn’t believe the reasons given by the consulate to reject their entry visas. Here are some of the exact wordings: "You state that you will be in UK for a maximum of 20 days. Your letter fails to indicate the nature of the treatment and the duration of it. Therefore, I am not satisfied, that this requirement has been met under the Immigration Rules. You state that your father is funding your treatment. The Bank Statement submitted shows a balance of 166m Rials (approx 8,736 pounds if 1pound=IR19,000) most of which has been recently deposited. Given his net income is 2.6m Rials (approx 136 pounds if pound=IR19,000) he has failed to show the provenance of these funds, which lead me to believe that they have been deposited to facilitate your application. Furthermore, this is a copy and not the original, which is unacceptable for evaluation purposes, as it cannot be verified. Therefore, I am not satisfied that sufficient funds available to him in the United Kingdom to meet the estimated costs and his undertaking to do so." Patients go to Moorefields Eye Hospital from many countries and they handle many international visitors. They did for Parissa and her father whatever they do for other patients to facilitate an entry visa to Britain and they faxed the documents to the consulate. Nature of treatment was very clearly mentioned in the faxed letter to the consulate. I spent a long time on this and very carefully did all I thought was necessary. I am now convinced that most of our sufferings are inflicted by uneducated revengeful people who have lost their common sense. What is left to boasts about, if there is no “common sense”? ------------------- و امین، دوست خوبمان ترجمهی خلاصهای از این موضوع کرده به این ترتیب: Dear Sir/Madam, As I read in a Persian blog (link) the Embassy of the United Kingdom in Tehran declined to issue a medical visa for a young Iranian girl who is suffering from a rare medical condition which put her in the verge to loose her sight. She actually became blind in one eye and Iranian specialists suggested that she may rescue the other eye only with some special and brand new treatment which cannot be found in Iran, but is available in the UK. If the report is correct, it is very sad and unfortunate to learn that bad relationship between our governments can so harshly and irreversibly affect a young girl's life. As a student in the UK, I am used to see humanitarian approach of NHS staff to the patients and their priority for saving lives and helping people in action. I understand that one may not consider these as priority in consulate part of an embassy, but as human beings I guess everyone responsible to do so. As the report mentions, your staff told poor father of the girl that "how a person with £136 monthly pay could have possibly gathered £6500 needed for the medical operation?" and rejected the application on that basis. But you surely know that it is not impossible since generous, charitable and philanthropic people are not so rare and I wishfully guess that you are not in short of them in your staff. I ask you to check the facts and if the report is right and true, I humbly ask you to reconsider the application and give a human being another chance to keep her sight by your urgent action. Best Regards,