![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
این روزها از دوستان، بستگان و خواننده های مطالبم زیاد پرسیده می شوم که «کجایی و چه می کنی؟» به فراخور حالم به هر کس چیزی می گویم. اما راستش جای به خصوصی نیستم؛ خانه هستم مثل سابق، اما فرسوده شده ام و این آن چیزی است که تغییر کرده. من آنچنان فرسوده شده ام که اگر ذره ای از این فرسودگی روحی و روانیم در چهره ام می آمد، کسی من را نمی شناخت.
بیشتر از یک ماه است که نه روزنامه ای خوانده ام و نه تلویزیون دیده ام. دیگر حال و حوصله اخبار بد را ندارم. چیزی هم نمی نویسم چندان. فکر می کنم تمام این نوشتن های ما آب در هاون کوفتن است. مردمی که روزی دو ساعت برقشان برود و حرفی نداشته باشند ، نقد می خواهند چکار؟ طنز می خواهند چکار؟
یک بیزینس خصوصی راه انداخته ام که تا حالا سودی نداشته ولی دست کم خیالم راحت است که مال خودم است. فعلا با اندوخته های قبلی چرخ زندگی می چرخد و در آینده هم اگر این بیزینس به سودی رسید با آن. باقی وقتم را هم می خوانم و می نویسم، منتها برای خودم. تنها کاری که بجز اینها دارم برنامه طنزگفتار است برای رادیو گفتگو که آن هم تمام خواهد شد. بعد از آن بعید است کاری بکنم. همین دبش و آی طنز ما را کفایت. نوشته هایم را هم اگر کسی خواست چاپش کند حرفی، ولی بعید است دیگر برای جایی کاری دست بگیرم.
مصمم که تا آنجا که می توانم دیگر "برای" هیچکس و "با" هیچکسی کار نکنم. شد، شد؛ نشد می روم در و دهات خودمان به کشاورزی، یا مشهد پیش پدرم به کار و کاسبی. لااقل اعصابم آنجوری راحتتر است. دست کم اینطور فرسوده نمی شوم. روزها می روم به کار و شبها می نشینم روی بهارخواب و ستاره ها را تماشا می کنم؛ یا با برادرهایم کباب می پزیم؛ یا با پدر ومادرم حرفهای تکراری ولی شیرین میزنیم، با سهراب کشتی می گیرم، با برادرزاده هایم شّریت می کنیم... مگر یک آدم چقدر چیز می خواهد برای زنده ماندن؟
من افسرده نیستم. فرسوده ام. خبرهای بد، آدم های بی مسئولیت و نظام بی نظم و قانون آدم را فرسوده می کند.
طنز سیاسی من را فرسوده کرد. چهار سال است دارم می نویسم و هیچی به هیچ. طنز سیاسی نوشتن برای مردمی که فقط برای خالی کردن عقده ها و دق دلی از کسانی که مسخره کردنشان به هیچ دردی نمی خورد دنبال طنز می گردند، به چه دردی می خورد؟ آنهم برای نویسنده ای که نه دنبال شهرت آن کار است و بسته ی حزب و دسته ای و نه محتاج پولش و نه اهل زندان رفتن و به خارج گریختن؟ کاری که مستلزم خواندن مداوم و روزانه ی بدترین و احمقانه ترین خبرهای دنیا از وقیح ترین آدم های دنیاست. کاری پر استرس، با تهدیدهای دایمی، با خطرهای بیخ گوش. نشسته توی منجنیق و آماده پرتاب به جایی که عرب نی انداخت! فرسوده نمی کند این کار آدم را؟
برای ویژه نامه طنز خردنامه من فرسوده شدم. گیرم که سردبیرش خیلی آدم خوب و چیزفهم و باحالی باشد با یک سیستم معیوب چکار می توان کرد؟ روزهای فراوانی را –با اینکه وظیفه من نبود- رفتم به آنجا تا کار تمیزی دربیاید. برای هر مطلبی که آن تو آمد من خون دل خوردم. چه مال دیگران و چه از خودم. اما هنوز که هنوز است به همه بدهکارم که: چرا مطلب ما سانسور شد، چرا سوتیترش بی ربط بود، چرا اسممان روی جلد نیامد، آقا ما آمدیم همشهری به دعوت شما ولی نگهبانش 45 دقیقه ما را توی سرما نگه داشت، چرا مطلب فلانی آنجا چاپ شده، فلان فلان شده این چه عکسی بود برای مطلب من...
باور کنید برای یک میزگرد در آنجا (فقط دو صفحه حجم) من یک هفته از کار و زندگی افتادم. دویست بار هماهنگی کردم و آخرش ماشین نرفت دنبال آقای زرویی بیمار با پای خودش آمد، هنوز از عذرخواهی ایشان فارغ نشده، گروه بعدی آمده که ما اینجا کلاس داریم تخلیه کنید، دستمال کشی اینها را بکن که ما اینجا میزگرد داریم و برای تاخیر فلانی جلسه دیگر برگزار شده، اینها را رو به راه می کنی می بینی عکاس نیامده... آقا مگر یک آدم چقدر می تواند هی عذرخواهی کند؟ آن هم برای اشکالات دیگران؟
حق التحریر همه را – با اینکه دردسر داشت- خودم از همشهری گرفتم و تک تک ب دستشان رساندم یا ریختم به حسابشان که مبادا مثل بقیه موارد نویسنده ها برای شندرغاز حق التحریر پاسکاری شوند در روزنامه اما فلان استاد که خودش مثلا یک زمانی خبرنگار بوده و می داند که در مطبوعات ما رسم نیست برای "همراهی در گفتگو" به کسی پول بدهند، بعد از کلی اوقات تلخی که چرا اسم من روی جلد نیامده، آنچنان به من دستور می دهد که شبانه حق الزحمه اش را به حسابش بریزم که انگار با نوکر ش حرف می زند (البته پول را از جیبم ریختم)...
یا برای همین طنزگفتار من دارم فرسوده می شوم. در میان آدم های وقت نشناس و وظیفه نشناس مگر می توان فرسوده نشد؟ مثلا با یکی هماهنگ کرده بودم برای فردا صبح ساعت 9 . طرف ساعت 2 نیمه شب (دقیقا یک و 54 دقیقه!) با آرامش تمام زنگ زده که نمی توانم بیایم! یا با یک نفر دیگر هماهنگ کرده ام و استودیو گرفته ام و هزار تا گرفتاری دیگر، نیم ساعت بعد از قرار زنگ زده ام که آقا کجایی؟ دارم می آیم. هماهنگی استودیو را لغو کرده به خاطر تاخیر که آقا رسیده. حالا کجاست؟ دم در، آفیش نیست (بعد از چهاربار یادآوری) آفیش کن، لپ تاپش را نمی گذارند بیاورد تو. برو با بدبختی و هزار عذرخواهی بیارش تو. استودیو نیست، با هزار خواهش استودیو جور کن، تهیه کننده اصلا نیامده و "وقت ندارم. خام بگیرید بعدا می گیرم" برو منت یکی را بکش که بیاید ناظر ضبط، وقت چندانی نیست...
همه کارها با همین مکافات. و تازه اینها را علاوه باید کرد به مشکلاتی "طبیعی" ناشی از بی برقی و امثال. هر روز علافی... هر روز حرص... هر روز عذرخواهی... هر روز وقاحت...
نمی دانم دیگران چطور زندگی می کنند. شاید مشکل من این است که خیلی کارها را جدی می گیرم؛ یا خیلی فکر می کنم "وقت" ارزش دارد، یا "عذرخواهی" برایم لقلقه زبان نیست و روی اعصابم فشار می آورد. ولی هرچی که هست فرسوده ام می کند این کارها.
از کتاب و این چیزها هم که پولی در نمی آید. از نشر مرکز زنگ زده اند و مدیرش می گوید بیا برای کتابت. رفته ام می گوید کتاب شما را سه نفر از چهاری که خوانده اند تایید کرده اند و من خودم هم خوانده ام و خوب است. خیلی لطف می کند و از قلمم تعریف می کند و می گوید حاضر است اگر اشکالات سیاسی کتاب برطرف شود قرارداد ببندد. "البته از نظر ما مشکلی نیست اما آنها..." قبول. متن را بر می گرداند. در هر صفحه دو سه تا نکته اساسی را مشخص کرده که حذف یا اصلاح شود. روی هم رفته بیش تر از صد نکته! مگر می شود؟ از یال و دم و اشکم هم گذشته. خب حالا فرض کنیم من این را نشستم و دوباره نوشتم... "اگر تایید کردیم قرارداد می بندیم. یک سوم آنجا می دهیم، یک سوم موقع انتشار، یک سوم 9 ماه بعد از انتشار" حالا چقدر هست؟ چرتکه می گوید 300 هزارتومان. قسط اول؟ "نخیر همه اش!" تازه اگر مجوز بگیرد...
به خدا خیلی پوست کلفتیم ما. ولی چه می شود کرد، یک عده هم سخت پوست آفریده شده اند. فعلا برنامه این سخت پوست فرسوده این است: آی طنز برای گروهی، دبش برای شخصی، مطالعه برای روحی، نوشتن برای روانی، بیزینس برای شکم!
فعلا همین.