![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
- ئه سلام... چه خوب شد دیدمتون... یه نکته ای بود می خواستم در مورد این وضعیتی که درست شده بهتون بگم...
+ من خودم دقیقا در جریان وضعیت فعلی هستم. مطمئن باشید پایان کار قدرتهای بزرگ رسیده و تا چند ماه دیگه به زانو درمیان...
- نه منظور من اون نبود. منظورم درمورد وضعیت برقه...
+ اینها تمام تلاششون اینه که ملت ایران رو تحت فشار قرار بدن اما ما تحت فشار قرار نمی گیریم چون خدا با ماست...
- حالا البته بحث فشارشکن که یه بحث دیگه ایئه... ولی من می خواستم در مورد این بی برقی های امسال بگم که واقعا شورش دراومده...
+ این شورش هایی که در جهان به راه افتاده همه در اثر ظلم و جور صهیونیستها و همدستان اونها در کاخ سفیده. اونها می خواهند که جهان به ظلمت بکشونن ولی ما نمی ذاریم و با برنامه مدونی که تهیه کرده ایم جهان را به هاله ای از نور می کشونیم...
- یک ظلماتی میشه وقتی برق میره که نگو. همین پریشب ما تو کوچه مون بودیم و هفت هشت نفر زن و مرد و پیر و جوون هم بودند که برق رفت. چشم چشمو نمی دید. یه دفعه سر و صداها بلند شد ولی اصلا نمی شد دید. آخرش با نور چراغ یه ماشین که داشت رد می شد یه آن دیدیم چه خبره. حالا اون جوونه هیچی، ولی از اون پیرزنه خیلی بعید بود. یه منظره ای بود که اگه یه دوربین عکاسی...
+ ما توی عراق بودیم که یکی از فرماندهان ارشد آمریکایی آمد گفت می خواد با ما عکس بگیره. می گفت دوازده ساله مرخصی نرفته که با ما عکس بگیره. گفتیم بگیر. بعد گفتند که یک خواهشی هم داره که روش نمیشه بگه. گفتیم بگو. لپهاش گل انداخت و گفت اگه میشه با دست راستتون لپ چپ منو بگیرید توی عکس. گرفتیم. بعد دیدیم دوربین نداره. گفتیم کو دوربینت. گفت اون مگسی که نشسته رو شیشه رو می بینید؟ خوب نگاه کردیم دیدیم راست می گه. گفت اون عکاس جاسوسی ماست که داره عکس میگیره. خیلی عکاس اونجا بودن! آخرش گفت آقا ما رو یه نصیحتی بکنین. گفتیم صورتت رو نتراش که مکروهه. خیلی منقلب شد. همونجا سوار یه تانک شد و رفت که کارخونه تیغ سازی رو بمباران کنه...
- عزیزجان... عرض می کنم این برقی ها خیلی مشکل ساز شده.
+ آیا غربی ها فکر می کنند ما به هرسازی که اونها بزنند می رقصیم؟ آیا واقعا اونها فکر می کنند که ما حاضریم دست از تاسیسات صلح آمیزمون برداریم در حالی که اسرائیل بمب اتمی داره؟
- آقاجان... ببین منو... گور بابای اسرائیل و بمبش. می گم این برقی ها خیلی دیگه فلج کننده شده. توی روز که نصف کارامون فلج می مونه، تو شب هم که آسایش نداریم. برق که میره پمپ بنزین کار نمی کنه، چراغ راهنمایی کار نمی کنه، بانک کار نمی کنه، اداره کار نمی کنه... خلاصه داریم نابود میشیم.
+ و من به شما یه چیزی رو بگم. ما به یاری خدا با سلاح ها و موشک ها و فتوشاپ و استعدادهای جوانی که داریم و سایر چیزها، دشمن را نابود خواهیم کرد و درس خوبی به دشمن خواهیم داد و نشون خواهیم داد که در اوج قله¬های علم و افتخار هستیم...
- ای الهی درد و بلای اون قله هاتون بخوره تو سر من! می گم این بی برقی ها پدرمون رو درآورده. همین چند شب پیش با بچه مون تو آسانسور بودیم که برق رفت. روم به دیوار بچه جیشش گرفت. هر کار کردیم نشد بیایم بیرون. خلاصه با یه نکبتی از سوراخ کنار آسانسور جیش کرد... مجبور شدیم پول لباس تعمیرکار آسانسور رو هم بدیم!
+ پادشاه عربستان خیلی اصرار داشت که با ما قدم بزنه. دست من را گرفت و جلوی همه سران من را برد به گردش و معرفی. سیزده تا از سران دستشان را با چاقو بردیدند.
- حاجی... منو نیگا... میگم پیرمون دراومد این روزا...
+ یکبار سفر استانی رفته بودیم که یک پیرزنی را آوردند که ما رو ببینه. گفتم این بنده خدارو چرا زحمت دادین. گفتند این نه ساله که توی کوچشون واسه دیدن شما وایساده. قرار شد دستکش دستش کنند که با هم خودمانی تر بشیم که کلا ریخت. گفتیم با سیما پرتلند بازسازی اش کنند برای دفعه بعد.
- پریشب تو مترو بودیم که برق رفت. فقط سی و هفت تا انگشت به من رسوندند...
+ منوریل برای تهران از نان شب و نفت سفره واجبتره و ما می سازیمش. دوباره می سازمت منو...
...
(ادامه گفتگوی فوق به علت قطع برق مقدور نیست!)