![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
یکی از همکاران قدیمی، در وبلاگش و همینطور نامه عجیب و غریبِ بلندبالایی، از من خواسته در بازی وبلاگی ای که راه انداخته شرکت کنم و از خواب هایی که بیشتر می بینم بنویسم. با آنکه اهل بازی وبلاگی زیاد نیستم ولی به خاطر روحیه شهرستانی و احترام به نون و نمک و ساچمه پلویی که در خدمت دوستان خورده ایم، دعوت را به شیوه خودم اجابت می کنم:
1- یکی از خواب های تکراری من با جنیفر لوپز شروع می شود. البته تا آنجا که می دانم نود درصد مردان ایرانی خواب های خاطره انگیزی درباره این بانوی زیبا دارند؛ ولی مال من اندکی متفاوت است. البته اولش زیاد متفاوت نیست. چشم باز می کنم و می بینم در باغ پر گلی هستم و جنیفر نگاه های التماس آمیز به من می کند. منم مثلا محل نمی دهم. او هی می گوید "او مای لاو... کام آن هیر" و من هی می گویم من زن دارم و اگر بفهمد من دست از پا خطا کرده ام من را می کشد و از خدا می ترسم و بهتر است دور من را خط بکشد.
او وقتی می بیند التماس فایده ندارد پا می شود می آید جلو. من هم یوسف وار اعراض می کند و دائما از خدا و زنم حرف می زنم. عاقبت او از پشت مرا در آغوش می گیرد. به محض خوردن دو تا گوی نرم به پشتم تصمیم می گیرم توسط زنم کشته شوم و بعدا یک جوری با خدا کنار بیایم! خودم را شل می کنم و می گذارم دکمه های پیراهنم با دستهایی که از پشت دورم حلقه شده باز شوند. او آنقدر او مای لای... او مالاو کرده که صدایش تغییر کرده است. کم کم فقط صدای نفس هایش شنیده می شود. می گویم "خدایا به امید تو!" و با هیجان بر می گردم که خشکم می زند.
چیزی که حالا جلویم ایستاده جنیفر لوپز نیست. آرنولد شوارتزینگر است با کوهی از عضله که مثل ضحاک دو مار بر شانه هایش دارد! و تازه این تمام ماجرا نیست. نیمی از بدنش هم مثل اسب است. یعنی دو دست دارد و چهارپا. البته حالا به طرز بی ناموسانه ای، در آن لحظه بیشتر پنج پا دارد تا چهارتا!
ناگهان با سرعت هرچه تمام فرار می کنم و او هم "او مای لاو" گویان به دنبالم. آنقدر می دوم تا به دهانه غاری می رسم. او هم همچنان عقبم است. توی غار تاریک است و فقط نوری آن دور دورها دیده می شود. به ستون نور می رسم. چاهی بالای سرم است و طنابی آویزان. عده ای آن بالا فریاد می زنند که ریسمان را بگیر و بیا. جستی می زنم و قبل از اینکه چنگِ ضحاک شوارتزینگرِ خر بهم برسد به دهانه غار می رسم.
آنجا مهدی کروبی و فاطمه رجبی و مریم رجوی و محمد بهارلو و احمد جنتی و جلال الدین فارسی و باقر قالیباف را می بینم که هر کدام مدعی اند من را نجات داده اند و به همین خاطر باید با آنها بروم. کروبی می خواهد من را به مراسم برائت از مشرکین مکه ببرد که فاطمه رجبی با دسته جارویش به او حمله ور می شود. مریم رجوی پلاکاردی به من می دهد و می گوید این عکس خواهرزاده اش است که گم شده و باید آن را سه ساعت جلوی دانشگاه تهران روی دست بگیرم. جلال الدین فارسی می گوید باید سه هزار ساعت نطقش درباره جهان بینی توحیدی را از روی سه کامیون نوار پیاده کنم که در همین حال حاج باقر دسته جارو را بدستم می دهد و می گوید: "ئی ر می گیری از سر پل تجریش تا خانه آقام تو طرقبه ر جارو مزنی". محمد بهارلو از من می خواهد با امیرعباس فخرآور و عبدالمالک ریگی در برنامه امشب شرکت کنم و نظرم را درباره نبود آزادی بیان در ایران بگویم... نفر آخر که به سمتم می آید خودم را توی چاه پرت می کنم و فریاد می زنم: آرنولد نجاتم بده!
2- خواب می بینم که یک چوپانم. نشسته ام وسط دشت و دارم برای گوسفندهام نی می زنم و می گویم ای خدا، یعنی نمیشد این محمود بد بخت به جای چوپون، شاه بشه؟ تا این کلام از دهنم می پرد یک دفعه پرنده ای از لای ابرها به در می آید و می نشیند روی شانه ام. یک باز گنده است. خیلی نمی ترسم. چون قبلا با باز شاهی هماهنگ کرده بودم که تا این حرف از دهنم پرید بیاید بنشیند روی شانه ام! جماعت طبق قرار قبلی سر می رسند و از من که هیچی از ماجرا سر در نمی آورم می خواهند که شاهشان بشوم. من هم اول قبول نمی کنم اما بعد احساس تکلیف می کنم و می شوم.
به محض شاه شدنم، اول از همه می دهم پدر گله دارهایی که هی به چوپان ها زور می گویند را در بیاورند، الا آقای خودم که گله دار خوبیست. بعد می دهم پدر چوپان ها را هم که می گذارند گله دارها پدرشان را دربیاورند دربیاورند مگر حسن و مجتبی و غلام و مملی را که دوستای خودم و چوپون های آقام هستند. بعد هر شب با لباس ناشناس می روم میان مردم که بفهمم دردشان چیست؛ اما چون هیشکی نمی فهمد من شاه هستم می دهم جار بزنند که به من دائما به سفرهای شبانه می روم. می دهم سر هر آدمی که از من بلندتر است را ببرند. تمام امیرها و وزیرها و فراش باشی ها و نسقچی باشی ها و مطرب های قبلی را می دهم گوششان را ببرند و از شهر بیرون کنند، مگر لعابچی باشی که خیلی به درد می خورد!
دِهِمان، فرجام آباد را می کنم شاهنشین و هر روز جلوی مردم دهمان علی الخصوص ننه و آقا و چارتا داداشم برای امپراطوری های چین و ماچین و هند و یونان و روم خط و نشان می کشم و جلوی همولایتی ها پز می دهم. هر روز مردم را به صف می کنم تا حقشان از پول های خزانه را خودم به دستشان بدهم و هر کی توی صف جا بزند و یا بگوید چرا آقا و ننه و داداشای خودش همیشه جلوی صف هستند را می دهم جلوی چشم همه شقه کنند.
خلاصه تا جایی که می توانم از این کارهایی که همه چوپان های تازه به شاهی رسیده می کنم تا دم دمای صبح بشود. آنوقت مردم را جمع می کنم جلوی ایوان کاخ، می روم آن بالا، گردنم را کج می کنم و از مردم می خواهم من را حلالم کنند. آنها هم یا به خاطر صداقت و بی ریایی من یا به خاطر طناب های دارِ دور میدان، حلالیت می دهند. بعد با خیال آسوده می روم بخوابم تا صبح بیدارم کنند.
3- طولانی ترین خوابی که دیده ام این بوده که در یک سرزمین غریبی با مردمان عجیبی زندگی می کنم. مردمی که دلشان می خواهد همه چیز داشته باشند ولی هیچ کاری نکنند. مردمی که دیگران را تحقیر می کنند، از زیر کار دررو اند، بد رانندگی می کنند، منفعلند و در عین حال عصبی، اسراف کارند، به خرافات دلخوشند، جنگل ها را نابود می کنند، آشغالهایشان را توی جوی های کوچه شان می ریزند... و همیشه می نالد از اینکه تحقیر می¬ شوند، پیشرفت نمی کنند، کشته های تصادفاتشان زیاد است، وضعیت سیاسی شان نابسامان است، خرافات ریشه شان را می سوزاند، خشکسالی دارند، بیمار می شوند...
تا حالا کسی از این خواب بیدارم نکرده!
******************
حالا گذشته از شوخی این سه تا خواب را زیاد می بینم:
1- خواب می بینم دارم ساز می زنم. اما نه ساز زدن معمولی؛ بلکه ساز شده جزئی از وجودم و هر چه در ذهنم می آید می نوازم. این خواب را بارها دیده ام و هر بار لذتی عمیق برده ام. فکر می کنم واقعا اگر نوازنده های زبر دست از ساز زدن همان لذتی را می برند که من در خواب می برم، حق دارند همه کار و زندگی شان را ول کنند و بچسبند به هنرشان.
2- خواب می بینم دارم پرواز می کنم و خیلی لذت می برم. جالب اینجاست من در بیداری از بلندی می ترسم ولی در این خواب پرنده می شوم. البته بی بال و پر. همین شکلی ام که هستم ولی با استفاده از نیروی ذهنی و تمرکز، از زمین بلند می شوم. آنقدر این خواب واضح، قوی و واقعی است که هربار، تا مدتها فکر می کنم واقعا پرواز کرده ام.
3- این خواب عجیب را ده ها بار دیده ام: نماز عصرم دیر شده و آفتاب دارد می رود. بناچار به سمت مغرب حرکت می کنم و نمازم را در حال حرکت می خوانم.