بايگانی June 2008

این ستون آزاد است

آقای میرحسین ظریف سردبیر مجله دانشجویی طنز "ستون آزاد" برایم چند شماره از این نشریه را پست کرد. راستش من تا به حال ستون آزاد را ندیده بودم و فقط گه گاهی به سایتشان سر می زدم. یک نشریه کاغذی را هم با داونلود از روی سایت نمی شود خوب خواند. اما با دیدن این شماره های متنوع خیلی خوشحال شدم. راستش فکر نمی کردم ستون آزاد اینقدر خوب و جدی باشد.
دوستان اظهار علاقه کردند که چند خطی هم راجع به ستون آزاد بنویسم. این هم چند نقطه نظر من درباره پرخواننده ترین نشریه طنز دانشجویی کشور؛ به صورت در هم:

 

1- ستون آزاد یک نشریه دانشجویی امیدوارکننده است. چاپ و صفحه بندی آن کاملا حرفه ای و فراتر از سطح آماتوری است و معلوم می شود دستندرکاران آن کاملا جدی و حرفه ای به قضیه نگاه می کنند. هر چند که مقر اصلی آن مشهد است و دانشجویان مشهدی در آن بیشتر سهیمند اما همکاران زیاد و متنوعی از سراسر ایران دارد که این بر غنای نشریه می افزاید.

 

2- تیراژ این نشریه در مقایسه با سایر نشریات دانشجویی بسیار بالاست (بیش از 20 هزار ) و این یعنی قدرت. یعنی اینکه این نشریه می تواند به راحتی تاثیر گذار باشد و استقلال بیشتری داشته باشد. به خصوص من از دیدن آگهی های بازگانی متعدد در ستون آزاد خوشحال شدم. حرفه ای ها می دانند که تا یک رسانه از لحاظ مالی به استقلال و حتی سوددهی نرسد، هرگز نمی تواند از سایر جهات به استقلال کامل برسد. نشریه ای که هم مخاطب بالا داشته باشد و هم پتانسیل مالی خوب؛ آینده روشنی دارد. البته شاید ستون آزاد با این کاغذ مرغوب و چاپ رنگی خوب هنوز کمک های مالی زیادی از دانشگاه دریافت کند که هیچ اشکالی ندارد و همینکه می تواند بخشی از هزینه هایش را از آگهی تامین کند مطلوب است.

 

3- با این حال ستون آزاد عیبهایی هم دارد. به نظر من بزرگترین مشکلِ بیشترِ همکاران ستون آزاد (نه همه) عدم آشنایی کافی با ادبیات کلاسیک ایران و جهان است. معتقدم یک طنزنویس باید سه مهارت را همزمان داشته باشد: اول اطلاعات پایه ای کافی از مسائل نظری ضروری؛ دوم اطلاعات کلی اما دقیق از موضوعی که می خواهد راجع به آن طنز بنویسد و سوم آشنایی با تکنیک های طنز و طنزپردازی. البته طبیعی است که باید ذوق و خوشمزگی خدادادی هم داشته باشد.

من آدم عصا قورت داده ای نیستم که اعتقاد داشته باشم هر کس خواست طنز بنویسد باید فلان قدر از کتابهای ایرانی و خارجی را خوانده باشد؛ ولی همینقدر دیده ام که بدون داشتن یک سطح سواد و مطالعات حداقلی، طنز خوب از آب در نمی آید. هیچ طوری خوب در نمی آید. یعنی مثلا اگر شما بخواهید تین ایجر پسند هم بنویسید، باز باید یک مقداری با ادبیات و فلسفه و تاریخ و سیاست آشنا باشید. بارها به دوستان جوانتری که زودرنج نیستند گفته ام که فقط با یانگوم دیدن و فوتبال تماشا کردن ، نمی توان طنز خوب نوشت، حتی درمورد خود یانگوم و تیم پرسپولیس!

طنز چیزی جز نقد و کنایه و هجو و آیرونی نیست و جز با شناخت کامل موضوع و دادن ارجاعات ظریف به خارج از حیطه موضوع، نمی توان دیگران را عمیق خنداند. من که قائل به "آموزش طنزنویسی" نیستم ولی اگر طنزنویسی قابل آموزاندن باشد، پیش نیازهای متنوعی مثل مطالعه سیر حکمت در اروپا، اساطیر یونان، گلستان، بوستان، دیوان حافظ، شاهنامه، کمدی الهی، کلیات عبید زاکانی، برداشت آخر، تاریخ طنز در ادبیات فارسی، دنیای کوچک دن کامیلو، ضرب المثلهای ایرانی، دن کیشوت، شوایک، سرگذشت حاجی بابای اصفهانی... خواهد داشت.

امیدوارم این حرفهای صادقانه باعث سوتفاهم نشود ولی من معضل بزرگ جریان طنز جوانمان را همین می دانم. مهم نیست که یک نفر می خواهد طنزنویسی را به عنوان شغل دنبال کند یا نه. کسی قلم به دست می گیرد و در رسانه می نویسد باید خوب بنویسد. ذوقِ بدون پشتوانه فرهنگی و ادبی و هنری و تاریخی و سیاسی، می شود همین جریان رایجی که در نشریات جوان پسند ما راه افتاده. شکسته نویسی و تکه های تند سیاسی و اشارات خالی از ظرافت و تکیهء صِرف به وقایع روز (از خبرها و شایعات سیاسی بگیر تا داستان سریال تلویزیونی) و تقلید و تقلید... که هر چند ممکن است طرفدار هم زیاد داشته باشند، ولی در حد همین سروصداهایی هستند که به نام پاپ ایرانی-لس آنجلسی از بلندگوهای ماشین ها به بیرون میریزد، که نه با هیچ معیار زیباشناختی ای جور در می آیند و نه موسیقایی، نه شنیدنشان لذتی دارد و نه آرامشی می بخشد و نه حتی شادی¬ای می افزاید... تق و توق و سوهان روحی است که امروز هست و فردا نیست.

 

4- مسخره کردن خصوصیات طبیعی انسانی (غیر اکتسابی) کار درستی نیست. به اسم طنز باشد یا هر چیز دیگر. چند بار دیدم که نحوه صحبت کردن علی دایی در این نشریه مسخره شده. اصلا با این کارها موافق نیستم و غیر اخلاقی می دانمشان. در عوض با هر نوع انتقاد تند و حتی هجوِ صفات اکتسابی آدمها موافقم. مثلا با اینکه دایی را دوست دارم اما کاملا برایم طبیعی است که یک طنزنویس در مورد نحوه مربی گری، برخورد با خبرنگاران و از این قبیل چیزها، بی رحمانه ترین طنزها را درمورد دایی و یا هر کس دیگری بنویسد. یادمان باشد که طنز هم خط قرمز اخلاقی دارد، از جمله همین خصوصیات غیر اکتسابی و مسائل خصوصی و خانوادگی.

 

5- فکر می کنم، اصرار فراوان نویسندگان ستون آزاد در شکسته نویسی و نگارش محاوره ای، به این نشریه لطمه زده است. هم از لحاظ ادبی و هم از این نظر که انگار نشریه به سمت گروه سنی جوانتر از دانشجویان رفته است. فقط انتخاب موضوع دانشجویی (مثل خوابگاه، سلف، انتخاب واحد، مسائل صنفی) نیست که مطلبی را دانشجویی می کند بلکه فرم و محتوای کلی هم باید متناسب با این قشر باشد. درست است که با زحمات شبانه روزی مسئولان، در این دو سه دهه اخیر سطح فرهنگی دانشگاه ها افت کرده و مثلا سه برابر رکیکتر از حرف هایی که در محلات بدنام پایین شهر گفته می شود را می توان در تریای دانشکده ها شنید، ولی هنوز هم فرهیخته ترین قشر جامعه ما دانشگاهیان هستند.

 

6- ستون آزاد فاقد خط فکری کلی مشخص است. نداشتن خط و ربط مشخص، فرق می کند با آزاد اندیشی و فراجناحی بودن. یعنی نمی توان به بهانه آزاد اندیشی و تضارب آرا و پلورالیسم از زیر بار داشتن و رعایت خط فکری شانه خالی کرد. متاسفانه الان بسیاری از نشریات ما گرفتار همین مشکل هستند و همیشه هم بهانه شان این است که جناحی و حزبی نمی خواهند باشند. اینها ربطی به هم ندارد. لوموند را ببینید. کاملا چپ است و در عین حال در میان روشنفکران چپ و راست جهان معبر محسوب می شود. از منتقدان چپ هم مطلب چاپ می کند اما همیشه خطوط و خطوط خودش را رعایت می کند. داشتن خط و ربط به انتقادها و طنزها و کاریکاتورهای انتقادی هم عمق و پشتوانه می بخشد. در غیر این صورت اینطور می شود که نقدها تبدیل به "گیر" می شود. مثل گیرهای تکراری به جاسبی که خیلی پول دارد یا دانشگاه آزاد خیلی پول می گیرد. مسائلی که فارغ از درست و غلط بودنشان، اگر در یک نگاه کلی و خط فکری منسجم بررسی نشوند، طنز خوب و مفیدی از تویشان در نمی آید. بالاخره طنز که همیشه برای دق دل خالی کردن نیست، چار کلمه تحلیل و راهکار هم باید آن پس و پسله هایش داشته باشد...

 

7- یک مزیت بزرگ ستون آزاد این است که به سوژه هایش نزدیک است و مستقیما با مسائل مخاطبانش درگیر (مورد دوم در گزینه 3). نویسنده های ستون آزاد در مقام دانشجو یا استاد (مثل مهرداد صدقی عزیز) هر روز در میان همان جماعتی زندگی می کنند که می خواهند از آنها بنویسند. منی که پنج سال است هیچ ارتباطی با دانشگاه ندارم (مدرکم را هم هنوز نرفته ام بگیرم!) اگر واقعا بخواهم درباره معضلات روز دانشجو و دانشگاه یک طنز مفید و عمیق و غیر تقلیدی بنویسم، صدها گام از دوستی که هر روز به دانشگاه می رود عقبترم. آن وقت خیلی حیف است دوست خوش ذوقی که از این مزیت بزرگ بهره مند است بجای آنکه با نگاهی تیزبین و خط فکری مشخص طنزهای عمیق و مفید و دست اول بنویسد، بیاید از کسانی که سالهاست از این محیط دورند تقلید کند. یا مثلا یک موضوع خام و بی جهت را به صرف لهجه دار کردنش، به نام طنز چاپ کند. یا کاریکاتوریست های خوش ذوق دانشجو از فلان مجلات به گل نشسته تقلید کنند.

 

8- در مجموع من ستون آزاد را یک فرصت بی نظیر می دانم. حتی در عرصه حرفه ای و غیردانشجویی. هر چند که می دانم مشکل است اما به این دوستان توصیه می کنم با این پشتوانه خوب در فکر یک نشریه طنز سراسری باشند. اگر مجوز جور بشود، باور کنید چند دوست همدل برای این کار کافیست. همین سایت بازتاب (تابناک) که این همه کارش گرفته از یک نشریه دانشجویی به نام "آذر" شروع شد. فواد صادقی و عمار کلانتری و نوید نظافتی و چندتای دیگر که فقط دو سه تای آنها پای کار بازتاب ایستادند. همکاری دانشجویی بهترین جرقه همکاری حرفه ای می تواند باشد. ولی فروتنانه به همه دوستان خوبم توصیه می کنم تا قبل از آن موقع تا می توانند خودشان را قوی کنند. تجربه نشان داده بهترین مجوزها و امکانات و حمایت ها هم، برای کسانی که "این کاره" نیستند، سودی نداشته و ندارد.
 

از بودن و نبودن

شبها تا دیروقت با سهراب کلنجار می رویم که بخوابد. نیمه های شب می خوابد. چند ساعتی کار می کنم که امر به خوابیدن می شود چون در یک آپارتمان فسقلی، نور چراغِ کار یکی، مزاحم خواب دیگری می شود. نیم ساعتی کلنجار می روم که بخوابم. پلکهایم که سنگین می شود، برق می رود. برق که می رود، ژنراتور برق ساختمان پشتی که دولتی است خودکار بکار می افتد تا مبادا خدای ناکرده سیستم سرمایشی و سایر دنگ و فنگ هایی که نیمه شبها هم -برای آدمهایی که آنجا نیستند- حتما باید کار کنند، لحظه ای از کار بیفتند. کولر از کار افتاده. پنجره را که باز می کنیم از صدای ژنراتور خوابمان نمی برد. می بندیمش از گرما. دوساعت بعد با صدای بیب-بیبِ فریزر از خواب بیدار می شویم. برق آمده و فریزر ایرانی ما به جای آنکه خدا را شکر و برقش را مصرف کند، آلارم می دهد که آهای من گرمم شده و بیایید فلان دکمه من را فشار بدهید تا کار کنم.
برق هم شده رلیجن. بودنش یک جور آزار دارد، نبودن یک جور!
 

جماعت خواب... اجتماع خواب زده... جامعه چرتي... چه ملت بی برقی!


من آدم آرمانگرایی نیستم ولی فکر می کردم آرزوی داشتن حداقل های زندگی در قرن بیست و یکم و پرسشگری در مورد ویرانی و تباهی، حق هر آدمی ست.
به همین خاطر تا همین چند وقت پیش من با دیدن مشکلاتی که به راحتی قابل حل بود یا می دیدم که عمدا و بدون هیچ دلیلی بوجودآمده اند جوش می آوردم و دائما فکر می کردم باید کاری کرد.

وقتی می دیدم جنگل های شمال دارند عمدا و عمدتا به دست شرکت های دولتی و نیمه دولتی نابود می شوند، مهار بیابان زایی متوقف شده و هرسال هزاران هکتار به کویر اضافه می شود، دریاچه ارومیه به خاطر کشیدن جاده خاکی از وسط آن و تخیله زباله های صنعتی در آن در حال تبدیل به دشتی پر از کثافت است، کارون لجن زار شده و ...غصه ام می گرفت و می گفتم باید کاری کرد.

وقتی می دیدم بناهای تاریخی ایران در حال نابودی اند، تخت جمشید و پاسارگاد به اندازه گمنامترین امازاده مجعول در فلان آبادی هم در نظر دولت اهمیت ندارند، با فرهنگ ملی طوری برخورد می شود که انگار دشمنی قسم خورده است و اصلا "ملی گرایی" به صورت جرمی نابخشودنی درآمده... ناراحت می شدم و می گفتم باید کاری کرد.

وقتی می دیدم سرعت و ضریب دسترسی به اینترنت هر روز پایین تر می آید و وقت و اعصاب و روان صدها هزاران نفر مثل منی که سروکار هر روزشان با این شبکه است، بازیچه بازی های بچه گانه مشتی آدم مریض و متوهم می¬ شود عصبی می شدم و می گفتم باید کاری کرد.

وقتی می دیدم که کیفیت آموزشی در مدارس هر روز پایین تر می آید، دیگر تقریبا در مدارس از فعالیت های فوق برنامهء غیر مذهبی خبری نیست، صدها میلیارد تومان از بودجه آموزش و پرورش هر سال صرف شستشوی مغزی بچه ها می شود تا قرائت شاذِ مذهبی و ایدئولوژیکی عده قلیلی بشود، تمام اردوهایی که یک زمانی قرار بود جزو فوق برنامه های علمی و فرهنگی شوند تبدیل به سفرهای زیارتی و نوحه و روضه شده اند... غمگین می شدم و می گفتم باید کاری کرد.

وقتی می دیدم بودجه ورزش عمومی کشور قربانی ورزش قهرمانی شده و ورزش قهرمانی قربانی بازیهای کثیف سیاسی، عصبانی می شدم و می گفتم باید کاری کرد.
وقتی دیدم دولت عملا بودجه کشور را تنخواه امیال خودش کرده گفتم باید کاری کرد.
...

بله؛ تا پیش از این من هر روز حرص می خوردم و می گفتم باید کاری کرد. بعضی هایش را اینجا می نوشتم و خیلی هایش را توی خودم می ریختم و البته همیشه از اینکه چرا ما مردم اینقدر منفعلیم؛ چرا در مقابل اینهمه پسرفت، ندانم کاری و فساد هیچ کاری نمی کنیم و ده های "چرا"ی از این دست، متعجب بودم.
 
این روزها تحولی در من بوجود آمده. من دارم می فهمم که انتظاراتم بی جا بوده. ما مردمی کاملا کرخت، بلکه بی هوش و گوش شده ایم.
بی برقی های اخیر و انفعال عمومی در برابر آن نشان می دهد که کار مردم ایران از اینکه برای محیط زیست یا آزادی بیان یا میراث فرهنگی یا وضعیت آموزشی یا افکار دینی و خلاصه هر چیزی که جزو نیازهای فرهنگی و اجتماعی یک اجتماع است؛ کاری بکنند گذشته است. مردمی که در مقابل قطع هر روزه برقشان، برقی که تا همین پارسال و با تمام مشکلات نسبتا دائمی بود، هیچ اعتراضی نمی کنند، مثل آدمی می مانند که چنان در بیهوشی یا خلسه یا هپروت فرو رفته که در برابر قطع انگشتش هم اعتراض نمی کند؛ بلکه آخی هم نمی گوید! و چه احمقانه است بحث و استدلال با چنین آدمی درباره مسائل فرهنگی و اجتماعی و هنری...!

تقریبا همه می دانند که انداختن مسئولیت بی برقی های گسترده امسال به گردن بارندگی حرف مفت است. من خودم یک سال در شرکت برق تهران کار کرده ام و اطلاعات بیشتری در این مورد دارم. اولا درصد بسیار کمی از برق ایران از آب تامین می شود؛ ثانیا ایران همیشه کشور کم آبی بوده است و از این لحاظ همیشه باید آماده خشکسالی بود؛ ثالثا سدها اصولا برای همین ساخته می شوند که آب را در شرایط کم آبی "نگه دارند" و با توجه به شرایط اقلیمی، کم آبی فقط ارتفاع آب پشت آنها را کم می کند، نه اینکه باعث خشکی پشت سد شود...
یعنی در مجموع برقی که به خاطر کم آبی از دست می رود، درصدی از آن برق کمی است که هر ساله از آب تامین می شود (نیروگاه برق آبی). چیزی در مجموع کمتر از ده درصد.

این در حالیست که همیشه باید بیست درصدی مازاد بر پیک (حداکثر) برق مصرفی، روی شبکه وجود داشته باشد. به این برق اضافی، "ضریب اطمینان" گفته می شود؛ که در همان سال 82 که من آنجا بودم، اگر نه بیست درصد، ولی دست کم هفت هشت درصد بار اضافی روی شبکه بود که اگر اشکالی برای بخشی از شبکه تولید به وجود آمد، منجر به خاموشی گسترده نشود. در آن دوران متوسط میزان قطعی برق در تهران به کمتر از یک دقیقه در ماه رسیده بود که آن مقدار ناچیز هم به خاطر حوادث بود.
جنتیان، رئیس شرکت برق آنقدر به این وضعیت می بالید که برنامه بیمه کردن تمام وسایل برقی شهروندان تهرانی را دنبال می کرد. حتی تا جاهایی هم کار پیش رفت و قرار بود هر کس، هر وسیله اش که به خاطر قطع برق آسیب دید، برود پولش را از بیمه ایران بگیرد.

منظورم این است که حتی با ادامه همان شرایط نه چندان مطلوب گذشته، باز هم این برقی که حضرات مدعی اند به خاطر کم آبی از دست رفته، به اندازه همان ضریب اطمینان است و محال است که منجر به این قطع برق های عظیم و فلج کننده بشود.

در منطقه ما، هر روز برق دو ساعت می رود. یک بار سر ظهر که باعث فلج شدن کامل کارها می شود و یک بار نیمه شب که دست کم آسیب های فراوانی به وسایل برقی می زند. در بعضی نواحی وضع از این هم بدتر است.

برق زیر بنای توسعه است. اصلا ناموس زندگی مدرن امروزی است. کار و زندگی بی برق فلج می شود. وقتی زیربنای توسعه که برق باشد، امسال نسبت به چند سال پیش ده درصد کمتر شود یعنی ما بیست سال به عقب بازگشته ایم.

البته من خیلی دوست دارم مثل دوستان بگویم که بیایید دست از این حرفهای تکراری برداریم و به احمدی نژاد فکر نکنیم؛ ولی این ها برای مایی که در این مملکت به نکبت مبتلاییم، تکرار نیست، زندگی است! دوستان آن ور آبی، حق دارند اگر 5 بار بشنوند که تهران بی برق است حوصله شان از این تکرار سر برود؛ ولی این 5 بار 500 بار هم که بشود برای ما خبر نیست، واقعه است: یک بار در صف بانک برق می رود و همه علافی ها به زمان نامعلومی منتقل می شود، یک بار باعث از کار افتادن چراغ راهنمایی و ترافیک سنگین می شود، یک بار وسط کار و باعث از بین رفتن بخشی از فایل ها می شود، یک بار پمپ از کار می افتد و می مانی بی بنزین، یک بار میهمانی بابتش بهم می خورد، یک بار وسط دو طبقه توی آسانسور حبس می شوی، یک بار یخچالت نیمسوز می شود، یک بار کارتت وسط خودپرداز گیر می کند و می مانی بی پول توی خیابان، تحمل گرما، تعطیلی کارها...
و تازه این ها همه گوشه ای از این خون جگر و نکبت مدام است. یک بار که توی آسانسور ماندی، دیگر جرات سوار شدن نداری، هر کارمندی شش ساعت بی برقی در هفته را بهانه شصت ساعت تنبلی خودش می کند، دچار استرس بی پولی و بی بنزینی و تعطیلی می شوی، اضطراب های درونی ات بیشتر و بیشتر می شود...

اینها چیزهایی ست که علاوه بر تمام مصائب و مشکلاتِ زندگی در جایی مثل ایران، ما این روزها از بی برقی می کشیم. بی برقی ای که به کم آبی ربطی ندارد، به بی خردی و بی تدبیری و بی کفایتی و خیانت ربط دارد. معلوم است که هیچ مسئولی دلش نمی خواهد مردم بی برق باشند، ولی وقتی شما یک نظامی بی تجربه را می گذاری وزیر نیرو، وقتی او بسیاری از متخصصان با تجربه را کنار میگذاری، وقتی بجای خرید برق از همسایه ها با پول نفت 130 دلاری به فکر خانه سازی در ونزوئلا هستی، وقتی پول های ضروری ممکلت خرج هزار و یک موسسه غیر لازم می شود(تو را به خدا همین امروز یک نقشه تهران بردارید و ببینید "سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی" چه حجمی از شهر تهران را گرفته! معلوم است سازمانی که مکانش هزاران میلیارد تومان بیرزد خرج خودش چقدر می شود.)... مگر نتیجه ای جز این باید گرفت؟

اکثر مردم اینها را می دانند و آنوقت در کمال ناباوری می بینیم مردمی که هر روز با آنها دست به گریبانند، باز هم فقط به غر زدن اکتفا می کنند. فقط زیر لب غر می زنند. از همان دست غرهایی که همیشه و برای هر مساله ریز و درشتی می زنیم و خودمان هم رویش حساب نمی کنیم.

درخواست ها شده این که زمانبندی اش کنید! عین آن مردمی که وقتی پادشاه دستور داد دو تا مامور دم دروازه شهر به همه یکی یک پس گردنی بزنند (یا در نسخه های اصل، آن کار دیگر با آنها بکنند!) و بعد بار عام و امان داد ، که هر خواسته ای دارید بگویید و اعتراضی دارید بکنید که انجامش دهم؛ شیردلترینشان عرض کرد که مامورها را بیشتر کنید تا زودتر به کارمان برسیم!

خاک بر سر ما حرف بدیست?

--------------------

* تیتر برگرفته از یکی از دیالوگهای هزاردستان اثر مرحوم حاتمیست.

خواب هایی که محمود می بیند

یکی از همکاران قدیمی، در وبلاگش و همینطور نامه عجیب و غریبِ بلندبالایی، از من خواسته در بازی وبلاگی ای که راه انداخته شرکت کنم و از خواب هایی که بیشتر می بینم بنویسم. با آنکه اهل بازی وبلاگی زیاد نیستم ولی به خاطر روحیه شهرستانی و احترام به نون و نمک و ساچمه پلویی که در خدمت دوستان خورده ایم، دعوت را به شیوه خودم اجابت می کنم:


1- یکی از خواب های تکراری من با جنیفر لوپز شروع می شود. البته تا آنجا که می دانم نود درصد مردان ایرانی خواب های خاطره انگیزی درباره این بانوی زیبا دارند؛ ولی مال من اندکی متفاوت است. البته اولش زیاد متفاوت نیست. چشم باز می کنم و می بینم در باغ پر گلی هستم و جنیفر نگاه های التماس آمیز به من می کند. منم مثلا محل نمی دهم. او هی می گوید "او مای لاو... کام آن هیر" و من هی می گویم من زن دارم و اگر بفهمد من دست از پا خطا کرده ام من را می کشد و از خدا می ترسم و بهتر است دور من را خط بکشد.

او وقتی می بیند التماس فایده ندارد پا می شود می آید جلو. من هم یوسف وار اعراض می کند و دائما از خدا و زنم حرف می زنم. عاقبت او از پشت مرا در آغوش می گیرد. به محض خوردن دو تا گوی نرم به پشتم تصمیم می گیرم توسط زنم کشته شوم و بعدا یک جوری با خدا کنار بیایم! خودم را شل می کنم و می گذارم دکمه های پیراهنم با دستهایی که از پشت دورم حلقه شده باز شوند. او آنقدر او مای لای... او مالاو کرده که صدایش تغییر کرده است. کم کم فقط صدای نفس هایش شنیده می شود. می گویم "خدایا به امید تو!" و با هیجان بر می گردم که خشکم می زند.

چیزی که حالا جلویم ایستاده جنیفر لوپز نیست. آرنولد شوارتزینگر است با کوهی از عضله که مثل ضحاک دو مار بر شانه هایش دارد! و تازه این تمام ماجرا نیست. نیمی از بدنش هم مثل اسب است. یعنی دو دست دارد و چهارپا. البته حالا به طرز بی ناموسانه ای، در آن لحظه بیشتر پنج پا دارد تا چهارتا!

ناگهان با سرعت هرچه تمام فرار می کنم و او هم "او مای لاو" گویان به دنبالم. آنقدر می دوم تا به دهانه غاری می رسم. او هم همچنان عقبم است. توی غار تاریک است و فقط نوری آن دور دورها دیده می شود. به ستون نور می رسم. چاهی بالای سرم است و طنابی آویزان. عده ای آن بالا فریاد می زنند که ریسمان را بگیر و بیا. جستی می زنم و قبل از اینکه چنگِ ضحاک شوارتزینگرِ خر بهم برسد به دهانه غار می رسم.

آنجا مهدی کروبی و فاطمه رجبی و مریم رجوی و محمد بهارلو و احمد جنتی و جلال الدین فارسی و باقر قالیباف را می بینم که هر کدام مدعی اند من را نجات داده اند و به همین خاطر باید با آنها بروم. کروبی می خواهد من را به مراسم برائت از مشرکین مکه ببرد که فاطمه رجبی با دسته جارویش به او حمله ور می شود. مریم رجوی پلاکاردی به من می دهد و می گوید این عکس خواهرزاده اش است که گم شده و باید آن را سه ساعت جلوی دانشگاه تهران روی دست بگیرم. جلال الدین فارسی می گوید باید سه هزار ساعت نطقش درباره جهان بینی توحیدی را از روی سه کامیون نوار پیاده کنم که در همین حال حاج باقر دسته جارو را بدستم می دهد و می گوید: "ئی ر می گیری از سر پل تجریش تا خانه آقام تو طرقبه ر جارو مزنی". محمد بهارلو از من می خواهد با امیرعباس فخرآور و عبدالمالک ریگی در برنامه امشب شرکت کنم و نظرم را درباره نبود آزادی بیان در ایران بگویم... نفر آخر که به سمتم می آید خودم را توی چاه پرت می کنم و فریاد می زنم: آرنولد نجاتم بده!

 

2- خواب می بینم که یک چوپانم. نشسته ام وسط دشت و دارم برای گوسفندهام نی می زنم و می گویم ای خدا، یعنی نمیشد این محمود بد بخت به جای چوپون، شاه بشه؟ تا این کلام از دهنم می پرد یک دفعه پرنده ای از لای ابرها به در می آید و می نشیند روی شانه ام. یک باز گنده است. خیلی نمی ترسم. چون قبلا با باز شاهی هماهنگ کرده بودم که تا این حرف از دهنم پرید بیاید بنشیند روی شانه ام! جماعت طبق قرار قبلی سر می رسند و از من که هیچی از ماجرا سر در نمی آورم می خواهند که شاهشان بشوم. من هم اول قبول نمی کنم اما بعد احساس تکلیف می کنم و می شوم.

به محض شاه شدنم، اول از همه می دهم پدر گله دارهایی که هی به چوپان ها زور می گویند را در بیاورند، الا آقای خودم که گله دار خوبیست. بعد می دهم پدر چوپان ها را هم که می گذارند گله دارها پدرشان را دربیاورند دربیاورند مگر حسن و مجتبی و غلام و مملی را که دوستای خودم و چوپون های آقام هستند. بعد هر شب با لباس ناشناس می روم میان مردم که بفهمم دردشان چیست؛ اما چون هیشکی نمی فهمد من شاه هستم می دهم جار بزنند که به من دائما به سفرهای شبانه می روم. می دهم سر هر آدمی که از من بلندتر است را ببرند. تمام امیرها و وزیرها و فراش باشی ها و نسقچی باشی ها و مطرب های قبلی را می دهم گوششان را ببرند و از شهر بیرون کنند، مگر لعابچی باشی که خیلی به درد می خورد!


دِهِمان، فرجام آباد را می کنم شاهنشین و هر روز جلوی مردم دهمان  علی الخصوص ننه و آقا و چارتا داداشم برای امپراطوری های چین و ماچین و هند و یونان و روم خط و نشان می کشم و جلوی همولایتی ها پز می دهم. هر روز مردم را به صف می کنم تا حقشان از پول های خزانه را خودم به دستشان بدهم و هر کی توی صف جا بزند و یا بگوید چرا آقا و ننه و داداشای خودش همیشه جلوی صف هستند را می دهم جلوی چشم همه شقه کنند.


خلاصه تا جایی که می توانم از این کارهایی که همه چوپان های تازه به شاهی رسیده می کنم تا دم دمای صبح بشود. آنوقت مردم را جمع می کنم جلوی ایوان کاخ، می روم آن بالا، گردنم را کج می کنم و از مردم می خواهم من را حلالم کنند. آنها هم یا به خاطر صداقت و بی ریایی من یا به خاطر طناب های دارِ دور میدان، حلالیت می دهند. بعد با خیال آسوده می روم بخوابم تا صبح بیدارم کنند.

 


3- طولانی ترین خوابی که دیده ام این بوده که در یک سرزمین غریبی با مردمان عجیبی زندگی می کنم. مردمی که دلشان می خواهد همه چیز داشته باشند ولی هیچ کاری نکنند. مردمی که دیگران را تحقیر می کنند، از زیر کار دررو اند، بد رانندگی می کنند، منفعلند و در عین حال عصبی، اسراف کارند، به خرافات دلخوشند، جنگل ها را نابود می کنند، آشغالهایشان را توی جوی های کوچه شان می ریزند... و همیشه می نالد از اینکه تحقیر می¬ شوند، پیشرفت نمی کنند، کشته های تصادفاتشان زیاد است، وضعیت سیاسی شان نابسامان است، خرافات ریشه شان را می سوزاند، خشکسالی دارند، بیمار می شوند...
تا حالا کسی از این خواب بیدارم نکرده!

******************


حالا گذشته از شوخی این سه تا خواب را زیاد می بینم:

1- خواب می بینم دارم ساز می زنم. اما نه ساز زدن معمولی؛ بلکه ساز شده جزئی از وجودم و هر چه در ذهنم می آید می نوازم. این خواب را بارها دیده ام و هر بار لذتی عمیق برده ام. فکر می کنم واقعا اگر نوازنده های زبر دست از ساز زدن همان لذتی را می برند که من در خواب می برم، حق دارند همه کار و زندگی شان را ول کنند و بچسبند به هنرشان.


2- خواب می بینم دارم پرواز می کنم و خیلی لذت می برم. جالب اینجاست من در بیداری از بلندی می ترسم ولی در این خواب پرنده می شوم. البته بی بال و  پر. همین شکلی ام که هستم ولی با استفاده از نیروی ذهنی و تمرکز، از زمین بلند می شوم. آنقدر این خواب واضح، قوی و واقعی است که هربار، تا مدتها فکر می کنم واقعا پرواز کرده ام.


3- این خواب عجیب را ده ها بار دیده ام: نماز عصرم دیر شده و آفتاب دارد می رود. بناچار به سمت مغرب حرکت می کنم و نمازم را در حال حرکت می خوانم.

 

«توفیق مکتب بود»؛ مجله فکاهی توفیق از زبان منوچهر احترامی در رادیو گفتگو

گفتگوی این هفته من در برنامه طنزگفتار با استاد منوچهر احترامی درباره مجله و مکتب توفیق بود. سوای اینکه آقای احترامی طنزپرداز منوچهر احترامی؛ عکس از سایت گل آقاپیشکسوت و صاحب نظری هستند، نظر ایشان درباره توفیق از جهات دیگری هم شنیدنی است. اولا اینکه سالها همکار آن بوده اند، ثانیا اینکه مسوول جلسات تحریریه توفیق هم بوده اند و ثالثا اینکه دوستی و ارتباطشان تا هم اکنون با خانواده توفیق ادامه داشته است. از این ها گذشته مسائلی نظیر ارتباط وسیع ایشان با طنزنویسان موافق و مخالف توفیق (از جمله آقای هادی خرسندی که سال ها رفیق و همنشین آقای احترامی بوده اند و از کسانی بودند که پس از مدتی همکاری با توفیق با اعتراض آنجا را ترک کردند) بر اهمیت نظرات آقای احترامی درباره توفیق می افزاید و آن ها را شنیدنی تر می کند.
این برنامه در منزل آقای احترامی و با امکاناتی نسبتا ابتدایی ضبط شد. وجود صدای خیابان و هم چنین زنگِ در(!) در فایل صوتی از همین باب است. در بین ضبط هم چندین بار تلفن زنگ خورد و دخترکی هم دائما در همسایگی جیغ می کشید که حتی المقدور این صداهای پس زمینه، (با حرفهای رویش!) حذف شده اند.
طنزگفتار هر سه شنبه شب ساعت 11 از رادیو گفتگو(۲۴ روی موج FM ردیفMHz ۱۰۳/۹) پخش می شود. متاسفانه فایل روی اینترنت نبود، بنابراین خودم ضبط کردیم و پس از ادیت در اینجا قرار می دهم. بخشی از تعارفات معمول اول برنامه را حذف کردم و کیفیت را پایین تر آوردم تا برای شنیدن یا داونلود از روی وب راحتتر باشد.
  این گفتگوی نیم ساعته با حجم 7 مگابایت را می توانید از اینجا بشنوید:

 

 

 

اعتراض خانوادگی غیرتمندانه به نام خلیج عربی و فیلم سیصد و سایر حرکت ها بر ضد ایرانیان شریف و غیور و اخلاقگرا / +18 !

ما امضا کنندگان زیر، اعتراض خود را نسبت به حرکت هایی که اخیرا از سوی مشتی از کشورهای زبون و دولتمردان ذلیل و بعضا مردمان حقیر آن ها بر علیه تمدن والای ایرانی و پارسی صورت گرفته و می گیرد، اشتراکاً اعلام می داریم.
پیش از هر چیز نسبت به تغییر نام غیر حقوقی و غیر اخلاقی خلیج همیشه پارس به نام مجعول و کثیف خلیج عربی اعتراض کرده و انزجار خود نسبت به کشورهایی که سعی دارند گذشته حقیر و تمدن های کوچک و نوپای خود را با جعل چنین نام هایی پروبال ببخشند اعلام می داریم. اینان و حامیان غربی شان باید بدانند که صدها سال پیش از آنکه تازیان از خوردن ملخ و شیر سرسمار به فکر جهانگشایی بیفتند نام این سرزمین ایران و نام آن خلیج، خلیج پارس بوده است.


تمدن و فرهنگ نه با ساختن اسم برساخته می شود و نه با اکران فیلم های پلیدی چون 300. غربیان نیز بد نیست بدانند که قرن ها پیش از آنکه اقوام بربر ساکن آن قاره اعم از آنگلوها و ساکسون ها و هون ها، با مقوله ای به نام تمدن آشنا شوند، و هزاران سال قبل از آنکه جزایر آمریکا و استرالیا در پی تبعید جنایتکاران و مهاجرت های سودجویانه متمدن شوند، این ایرانیان بودند که الفبای تمدن را به یونانیان یاد دادند.
تمام مورخان اذعان دارند که دنیای باستان، از چین و هند گرفته تا روم و مصر وامدار هوش و زکاوت و علم و اخلاق ایرانیان بودند و اگر امروز جایگاه ایران و ایرانی چنان که بایسته و شایسته است نیست مسلم است که به خاطر توطئه های استعمار غرب و دسیسه های عرب و حسدورزی شرقیان است.


با این حال، هنوز دنیا وامدار اخلاق و شرافت ایرانی است و هر آنجا که نسل جدید این نژادِ نژّاده توانسته است در محیطی برابر رقابت کند (نظیر تولید محتوا بر روی اینترنت)، در سایه سختکوشی و وجدان و اخلاق و غیرت ایرانی خود جهانیان را مبهوت نموده است. باشد که این دنیای در انحطاطِ اخلاقی غوطه ور، در آینده ای نزدیک به علمداری ایرانیان پاک نهاد، به روشنایی و نور و نیکی رهسپار گردد.
آری همه ایران در حکم یک خانوادهء شریف و غیرتمند است که تا پای جان در برابر کوچکترین انحرافی ایستاده و اگر لازم آید حمام خون به راه خواهد انداخت تا خلیج فارس همیشه پارسی بماند، چه رسد به دیگر دسیسه ها. خطاب به مام میهن بار دیگر می گوییم: ستون به سقف تو می زنم اگر چه با استخوان خویش.
 
امضا کنندگان:

مامان - پسر - خاله - زن دایی - شوهر خواهر - زن داداش - برادر شوهر - پسر خاله - پدر شوهر - دختر خاله - دختر عمو - دختر دایی - دختر عمه - مامانی - شوهر خاله - شوهر دختر عمه - شوهر دختر خاله - زن پسر عمه - زن پسر خاله
 

تشییع تابوت یاس؟!

yaas.jpg 

نوشته شده توسط farjami در جمعه، 17 خردادماه 1387 ساعت 12:01 AM

بیشعوری تمام شد

 این چند ماهه، از پاییز پارسال بگیر تا الان (که ساعت سه و نیمِ سیزدهم خرداد است) به ترجمه کتابی گذشت طنزآمیز، از انگلیسی به فارسی که در نوع خودش کم نظیر است. اول از همه به این خاطر که با نثری مخلوط به "نثر علمی وزین" و "زبان کوچه بازاری اطراف هارلم" نوشته شده و پر است از لغات چندپهلو و بعضا مجعول؛ و از این رو جگردرآور برای آدمی مثل من که نه مترجم حرفه ای هستم و نه آن طرفها زندگی کرده ام.
 
دیگر به خاطر تحلیل اجتماعی قوی و حرف حساب هایِ شنیدنیِ نویسنده کتاب، که هر چند مطالب خودش را با چاشنی طنز و شوخ طبعی همراه کرده، اما موضوع کتابش آنقدر تکان دهنده هست و مثالهایش آنقدر دقیق که خواندن آن بر هر کسی تاثیر جدی می گذارد.
 
این کتاب درباره بیشعوری در دوره معاصر است. بله، بیشعوری! و تاثیر عمیقی که بیشعورها با نفوذ در اجتماع، سیاست، علوم، تجارت، دین و امثال اینها در دنیای معاصر می گذارند. به نظر نویسنده، بیشعورها احمق نیستند، اتفاقا بیشتر آنها نابغه اند؛ اما نابغه هایی خودخواه؛ مردم آزار، خودخواه، با اعتماد به نفس بالا و البته وقیح که نتیجه تیزبازی هایشان در نهایت به ضرر خودشان و اطرافیانشان می شود.
 
چاپی که من دارم سال 1990 در آمریکا چاپ شده، اما آنقدر عمیق و به روز است که انگار همین الان نوشته شده است. همانطور که خود نویسنده هم در ابتدای آن اشاره کرده، تمام اسامی و وقایع جعلی اند، اما برخی نشانی ها از آدمهای بیشعور به قدری بر روی معاصران قابل تطبیق است که خواننده با خواندن آنها گمان می کند دقیقا با توجه به وضعیت فعلی جهان نوشته شده است. ( من هم احتمالا مجبور خواهم شد آنها را سانسور کنم تا متهم به غرض ورزی با برخی ، نباشم!)

نویسنده با شوخ طبعی و یک عالمه ماجراهای ساختگی (اما در واقع بسیار شبیه به اتفاقاتی که هر روز دور و بر ما می افتد) نظریه من درآوردی خودش را مطرح می کند: بیشعوری یک بیماری مسری است و دارد دنیا را تهدید می کند! باید کاری کرد والا بیشعورها دنیا را نابود می کنند.

 لااقل برای ما تکان دهنده است، نه؟
 
همزمان با ترجه من، متن ها یک بار دیگر با یکی از اساتیدی که ده ها سال مقیم کانادا بوده اند، چک می شد. معنی بسیاری از جملات پیچیده و به خصوص دوپهلو و اصطلاحات را از ایشان (آقای دکتر هادی خرقانی) پرسیدم و اگر کمک های آقای خرقانی نبود معلوم نبود که از پس ترجمه بربیایم یانه. از ایشان بسیار سپاسگزارم.
 
به زودی بازنویسی کتاب را شروع می کنم. هنوز شک دارم که بهتر است خودم هم چیزهایی به آن اضافه کنم یا ترجمه –حتی المقدور- همانطور که اصل هست، باشد. اما فکر می کنم طنزش زیادی آمریکایی است و بهتر است ضمن حفظ اصل حرفها، لحن طنز کتاب، ایرانی شود.
 
فعلا خیلی خسته ام. بروم بنشینم با سهراب یک کمی کارتون نگاه کنم.
راستی اسم کتاب را نگفتم؟ بس کن بیشعور!
 
 

 
 
 
 

آگهی

 
 

تشکر


Syndicate this site
طراحی توسط: ايرانيانت
Movable Type 3.35