بايگانی March 2008

کمدی اجتماعی در جوار توهم توطئه (گفتگو با پیمان قاسم خانی در هنگام نوشتن فیلمنامه مرد هزار چهره)

دی ماه پارسال، برای مصاحبه درباره کمدی اجتماعی به دیدن قاسم خانی رفتم. ترافیک زیادی را تحمل کردم تا به دفترش رسیدم. آنجا ژوله و الوندی هم بودند و داشتند سه نفری دنبال علتی می گشتند که یک بابایی به بهانه آن از شیراز بیاید تهران. قاعدتا داشتند درباره فیلمنامه ای کمدی طرح می ریختند که می دانیم الان دارد با نام مرد هزار چهره از تلویزیون پخش می شود. برای من که واقعا شگفت آور است که طرحی به آن خامی چطور در این مدت کوتاه نوشته، کارگردانی و تدوین شده و دارد پخش می شود. مساله زمان در کارهای ادبی و هنری مساله واقعا مهمی است که معمولا در هنگام نقد و بررسی کارها مورد توجه قرار نمی گیرد و از این بابت واقعا باید به پیمان و همکاران نویسنده اش دستمریزاد گفت.

به هر حال این گفتگویی ست با قاسمخانی که در هنگام نوشتن "مرد هزار چهره" انجام شده، اما موضوع آن هیچ کدام از کارهای قاسم خانی و مدیری نیست، بلکه موضوع آن کمدی اجتماعی و نقد طنزآلود مسائل اجتماعی است. شاید به همین خاطر فارغ از موضعگیری های مرسوم باشد و برای شناخت نوع نگاه قاسمخانی بهتر.

این گفتگو با اندکی حذف (صرفا برای جاگرفتن در صفحه مورد نظر)در ویژه نامه طنز مجله «خردنامه» چاپ شد و به نظرم رسید حالا که بحث ها و نقدها درباره کار جدید مدیری و قاسم خانی بالا گرفته، شاید به روشنتر شدن فضای نقد کمک کند.

محمود فرجامی: پيمان قاسم‌خاني، يكي از پركارترين و موفق‌ترين فيلمنامه‌نويسان كمدي در سينما و تلويزيون ايران است كه فيلمنامه آثاري چون: من زمين را دوست دارم، نان و عشق و موتور هزار، مارمولك و مكس در سينما و مجموعه‌هايي نظير هتل، پاورچين، كمربندها را ببنديد، شب‌هاي برره و باغ مظفر در سيماي جمهوري اسلامي ايران را نوشته است. آثار او عمدتا سمت و سوي اجتماعي دارند. با پيمان‌قاسم‌خاني درباره كمدي اجتماعي به گفتگو نشسته‌ايم.
-------------------------------
* آقاي قاسم‌خاني؛ ما در اَشكال مختلف طنز و كمديِ نوشتاري در ايران ، از داستان كوتاه و يادداشت گرفته تا فيلمنامه‌تلويزيوني و نمايشنامه‌ راديويي، دو مقوله موضوعي بارز داريم: طنز سياسي و طنز اجتماعي. اين‌طور به نظر مي‌رسد كه به خاطر محذورات و دردسرهاي طنز سياسي، بسياري از نويسندگاني كه به طرف طنز اجتماعي رفته‌اند، سعي كرده‌اند كه حتما فاصله خودشان را با طنز سياسي حفظ كنند؛ اما چون بسياري از مسائل اجتماعي در نهايت با مسائل سياسي مرتبط هستند، اين پرهيزِ اجباري يا اختياري اثر نامطلوبي بر روي طنزهاي اجتماعيِ آن طنزپزدازان گذاشته‌باشد. اين امر به خصوص در صدا و سيما كه سازماني دولتي است و در مورد مسائل سياسي زير ذره‌بين و انتقاد دائمي، بيشتر نمود داشته و دارد. نظر شما به عنوان نويسنده‌اي كه بيشترين فعاليت‌تان در تلويزيون است دراين‌باره چيست؟

قاسم‌خاني: همين كه گفتيد درست است. امروزه من ترجيح مي‌دهم دور و بر موضوعات سياسي نگردم، به خصوص در رسانه‌اي به گستردگي تلويزيون كه در كنار مخاطبين معمول، عده‌اي با اذهان بيمار و دچار توهم توطئه هم جزو بينندگان آن هستند. ضمن اينكه در جامعه ما كلا به نظر مي‌آيد طنز سياسي شان بالاتري نسبت به طنز اجتماعي دارد. من با اين فرضيه مخالفم. هر گونه اصلاحات ريشه‌اي در سياست مستلزم اين است كه ما (مردم) اول بايد ببينيم چه هستيم و چه اشكالاتي داريم. گذشته از اين، به نظر من، ما دوجور طنز اجتماعي داريم. يك‌جور طنزي اجتماعي است كه -با احترام به آن دوستان- به نظرم طنز «صبح جمعه‌اي» است با كاراكترها و نوع نگاه تكراري‌، مثلا در مورد آقاي كارمندي و گراني و اين مسائل. نوع ديگرِ طنز اجتماعي هم وجود دارد از بالاتر به اين موضوعات نگاه مي‌كند و سعي مي‌كند اينها را بشناسد و ‌آيينه‌اي فراهم كند كه ما در آن ببينيم چه شكلي هستيم. به گمان من اين نوع نگاه دوم را مهران مديري به طور جدي در تلويزيون رواج داد. البته بايد شرايط را هم در نظر گرفت كه مثلا دهه 60 شرايط ويژه خودش را داشت. به هر حال در مجموع اينكه عده‌اي معتقدند در طنزنويسي، طنز سياسي كلاس بالاتري دارد، موافق نيستم، ضمن اينكه مساله «گستردگي» هم مطرح است. وقتي سريالي در تلويزيون پخش مي‌شود، ميليون‌ها نفر آن را مي‌بينند. وقتي چنين چيزي اين‌قدر جواب مي‌دهد به نظر من يك قشر روشنفكر طنزنويس كه آن حرف را مي‌زنند، در مقابل خيل عظيم جامعه گم هستند.

* احساس مي‌كنم شما تلويحا داريد طنز مطبوعاتي را به‌خاطر اينكه مخاطبش در مقايسه با رسانه‌اي مثل تلويزيون كمتر است، تحقير مي‌كنيد!

قاسم‌خاني: نه، تحقيرها به ما برمي‌گردد كه ناچاريم به سليقه عموم تن بدهيم چون آمار را بالا مي‌برد و مثلا 80 درصد بيننده، مي‌شود 90 درصد بيننده. چون اگر بشود 70 درصد خورده‌ايم زمين. از اين ديد اتفاقا تحقير مال ماست چون طنزنويسان مطبوعاتي يا آن‌هايي كه مثلا توي وبلاگشان طنز مي‌نويسند، مجبور نيستيد به سليقه عموم تن بدهند و به‌خاطر همين راحت‌تر هستند. من خيلي دوست دارم نوشتن در اختيار خودم باشد. ممكن است اگر در اختيار خودم باشد آن چيزي كه مي‌نويسم چيز ديگري باشد. ولي در تلويزيون و سينما نوشتن قواعد خودش را دارد و سرمايه‌اي است كه بايد برگردد و آماري كه بايد برود بالا.

* به نظر مي‌آيد، گذشته از مساله سرمايه و بيلان كه به آن اشاره كرديد، يكي از مشكلاتي كه روي كيفيت كار طنز رسانه‌اي تاثير مي‌گذارد، «نتيجه‌گرايي» باشد كه هرچقدر رسانه رسمي‌تر باشد، اين الزام هم بيشتر مي‌شود و در تلويزيون به منتها درجه خودش مي‌رسد...

قاسم‌خاني: ببينيد، مساله فقط مديران و سياستگزاران و بخشنامه‌ها نيستد؛ مردم هم دوست دارند كه كمدي حرف‌هاي روز را بزند و مشكلات جاري را بيان كند. مثلا در «باغ مظفر» من يك قسمت را نوشتم و آن را خيلي دوست داشتم كه در ذهن كاراكتر (كامران) مي‌گذشت ولي وقتي پخش شد، فردايش رفتم روزنامه بخرم. روزنامه‌فروش گفت: «قسمت ديشب خيلي چرت و پرت بود كي آن را نوشته بود؟» ولي قسمت‌هايي كه اتفاقا حرف اجتماعي داشت و گرايشات صبح جمعه‌اي داشت، مردم خيلي خوششان مي‌آمد و تشكر مي‌كردند كه حرف دل ما گفته شده است. آنها دوست ندارند كمدي خيلي انتزاعي و شخصي باشد. من اوايل يك‌جوري روي برادران ماركس تعصب داشتم چون مطلق ابزورد هستند و جهت‌گيري اجتماعي خاصي در آنها پيدا نمي‌كنيد. حتي از لحاظ تم هم واقعا يك تم مشترك ندارند. ولي بعد از يك مدتي به اين نتيجه رسيدم كه مردم جور ديگري مي‌پسندند. آن موقع مي‌گفتم پيام مزخرف است اما الان وجود پيام، يا اگر ظريف‌تر بخواهم بگويم، يك تم اجتماعي را در كارهايم حياتي مي‌دانم و من حرفم را در تم مي‌گنجانم مثلا در برره تم اين بود كه ما چرا اين‌جوري هستيم. گاهي داستان‌هايي مي‌نويسم كه كاملا ابزورد هستند و در آن چيزي هست كه باب سليقه من است ولي از تم اصلي عدول نمي‌كنند. وقتي ما مخاطب ميليوني داريم به نظرم بايد يك مقداري به سليقه مردم تن بدهيم.

* البته به نظر مي‌آيد مساله تفاوت بين انواع مختلف طنز و كمدي، فقط به سليقه مردم برنمي‌گردد، بلكه جنس رسانه هم تعيين كننده‌است. مثلا در مطبوعات چون امكان دوباره‌خوانيِ طنز وجود دارد، همين باعث مي‌شود طنزها كوتاه‌تر و عميق‌تر و كنايي‌تر شوند. اصلا بسياري از كساني كه كتاب و روزنامه مي‌خوانند همانهايي هستند كه فيلم و سريال‌هاي كمدي را هم تماشا مي‌كنند، اما در هر موقعيتي چيزي را مي‌پسندند و اين طبيعي هم هست.

قاسم‌خاني: بله كاملا درست است. اصلا طنز نوشتاري و كمدي دو امر كاملا مختلف هستند و ربطي به هم ندارند. تنها ربطشان اين است كه خنده‌دار هستند.

* به نظر شما اين تفاوت ميان كمدي تلويزيوني و كمدي سينمايي تا چه حد است؟ آيا قبول داريد كه كمدي‌هاي تلويزيوني، به خاطر مسائل گوناگوني كه يكي از آنها زمان كم براي مراحل مختلف توليد است، به طور كلي نسبت به كمدي‌هاي سينمايي ضعيف‌تر هستند؟

قاسم‌خاني: يك كم اين شكلي است. منتها من اين‌طور نگاه نمي‌كنم. من همان‌قدر براي يك قسمت از باغ مظفر زحمت مي‌كشم كه براي مارمولك.

* حاصل همكاري شما با مهران مديري، چند سريال كمدي بوده‌است كه نقد اجتماعي متفاوتي را توليد كرده‌است. نقدي كه به شدت براي توده مردم جذاب بوده و ضمنا سويه‌هاي روشنفكري هم داشته‌است. خصوصا «برره» به عنوان كاريكاتوري از جامعه ايران خيلي خوب جا افتاد و علاوه بر عموم مردم، بسياري از روشنفكران هم از آن استقبال كردند. به‌خصوص در بعضي جاها به هجويه‌اي هوشمندانه از اجتماع كنوني بدل مي‌شد. چطور به چنين فضايي دست يافتيد؟

قاسم‌خاني: يك مقداري اتفاقي بود. آنچه مهران اول درنظر داشت يك كمدي خيلي ساده بود درمورد يك زن و شوهر؛ يك كمدي خانوادگيِ يك كمي روشنفكرانه و در يك خانواده فرهنگي سطح بالا. يك مقدار گرايش‌هاي ابزوردي هم داشتيم كه اگريادتان باشد آن اوايل سه پيرمرد در آن بودند كه يك مقداري حرف‌هاي عجيب و غريبي مي‌زدند و ديالوگ‌هايي مي‌گفتند كه معمولا به هيچ‌جا نمي‌رسيد. اما نگرفت و به طور اتفاقي برره به وجود آمد. اول مهران فاميل خودش را انتخاب كرد و گذاشت برره كه فاميل بامزه‌اي بود و بعد كه با مهراب، برادرم صحبت كرديم كه يك سري خصوصيت براي آن تعريف كرديم و واقعا يادم نمي‌آيد از چه زماني به اين نتيجه رسيدم كه خوب است كه اين برره، به ماكتي از جامعه خودمان تبديل شود كه همه شوخي‌هايي كه نمي‌توانيم با اقوام بكنيم و آن چيزهاي بدي كه مي‌دانيم در جامعه‌مان به وفور داريم و درموردش صحبت نمي‌كنيم، در آنجا پياده كنيم. بعد امتحان كردم و دو سه مورد گذاشتم و ديدم كه جواب داد و كم‌كم فرهنگ و زباني براي آن ساخته‌شد. برنامه‌ريزي خاصي نبود ولي وقتي رفتيم به آن سمت يادم است وسط‌هاي كار بود فهميدم كه چه گنجي پيدا كرده‌ام و بايد از آن استفاده كنم. گرفتن كار ببره از جنس گرفتن كار هري‌پاتر بود و هرچند اتفاقي جرقه‌اش زده شد، اما موفقيت آن اتفاقي نبود. فكر شده و كارشناسي شده بود. گرفتن مجموعه هري پاتر ربطي زيادي به ساختار قصه و اين‌جور چيزها ندارد. ربط دارد به ساختن يك دنيا و يك فرهنگ متفاوت و اينكه مردم آن دنيا را قبول كرده‌اند و در آن فرو رفته‌اند. برره از اين جهت مي‌تواند شبيه به آن باشد. يك دنيا تعريف كرديم و مختصات و زبانش و همه آن چيزهايي كه يك دنياي ديگر نياز دارد. البته در پاورچين، برره به صورت جنبي مطرح بود اما در «شب‌هاي برره» به طور مستقيم به سراغ اين «ماكت» رفتيم و البته خيلي هم شر براي‌مان درست كرد.

* چگونه؟

قاسم‌خاني: انگ‌هاي زيادي به ما زدند؛ به خصوص انگ سياسي. من به كساني كه به برره انگ سياسي مي‌زدند، گفتم كه ما انگيزه خاص سياسي نداريم، ما يك نگاه مي‌كنيم، ما داريم مي‌گوييم مردم چرا اين‌جوريند. چرا ما خودمان اينجوري‌ايم. اين مهمتر است از اينكه چرا فلان جناح فلان جور است. اما با عينك سياسي مي‌شود همه چيز را سياسي ديد. اتفاقا اگر نگاه كنيد حرف‌هاي سريال «كمربندها را ببنديد» (از كارهاي ديگر به نويسندگي قاسم‌خاني) از برره تندتر بود و اگر مي‌خواستيم برداشت‌هاي سياسي بكنيم خيلي بيشتر از برره راه مي‌داد! اما به دليل اينكه به اندازه برره نگرفت، حساسيتي هم ايجاد نكرد و تمام شد و رفت.

* اين معضلِ برداشت‌هاي سياسي از طنز اجتماعي نسبتا شيوع دارد. به نظر شما چرا چنين است؟

قاسم‌خاني: به نظر من چون ظرفيت‌ها پايين است و حساسيت‌ها بالا. هيچ‌كس دوست ندارد كه باهاش شوخي شود، و به همين خاطر بسياري از طنزهاي اجتماعي را به سياست ربط مي‌دهند كه بهتر بشود با آن برخورد كرد. مثلا وقتي براي «باغ مظفر» كار مي كرديم، آن‌قدر براي كار قبلي‌مان گرفتاري براي تلويزيون درست شده بود كه از ما خواسته شده بود كه كار خانوادگي بكنيم و باعث برداشت سياسي نشويم. اما باز از كار باغ مظفر هم برداشت‌هاي سياسي عجيب و غريبي درآمد. در حالي‌كه حرف اصلي من در نهايت اين بوده و هست كه اگر ما شرايط زندگي ايده‌آلي نداريم، مقصر خودمان هستيم. نه اينكه استحقاقش را نداشته‌باشيم، نه. بلكه بايد خودمان را تغيير بدهيم و من فكر مي‌كنم دغدغه كمدي اجتماعي ما همين است.


جسارت و رندی ستودنی مدیری و قاسم خانی در هجو طرح امنیت اجتماعی

این مهران مدیری و پیمان قاسم خانی گه گاهی کارهایی می کنند که آدم جز تحسین کار دیگری نمی تواند بکند. در چند قسمتِ اخیر سریال مرد هزار چهره که این شبها پخش شد، به طوری محسوس سیستم مدیریت دیمی احمدی نژادی و مهمتر از آن طرح پرسر و صدای مبارزه با اراذل و اوباش توسط نیروی انتظامی هجو شد. در مورد دومی واقعا کاری کارستان شده به نظر من. اصلا خود نفس شوخی با نیروی انتظامی (حتی در قالب یک سواستفاده چی که لباس سرهنگی برتن کرده) خودش در ایران بی سابقه است چه رسد به اینکه در رسانه ملی (در حقیقت: رسانه دولتی!) چنین حرکت جسورانه ای شده باشد. اما مدیری و قاسم خانی پا را از این هم فراتر گذاشته اند و مشخصا به سراغ طرح ضد انسانی و قانون شکنانه مبارزه با اراذل و اوباش رفته اند و با درک درست از اشکالات ساختاری چنین طرح هایی، کاریکاتوری دلپذیر و مفرح از سیستمی که چنین اعمال و رفتاری در آن میسر می شود ارائه داده اند.

خود داستان در این باره آنقدر گویا هست که احتیاجی به رمز گشایی نداشته باشد: آدم عقده ای و ساده لوحی که بر حسب سوتفاهم و سواستفاده، قدرت فراوانی در نیروی انتظامی بدست آورده، در عرض مدت کوتاهی در سایه عدم نظارت، دچار چنان توهمی می شود که برای برقراری امنیت در حوزه استحفاظی اش دست به احضار و دستگیری افراد بیگناه، شکنجه متهمان، برقراری حکومت نظامی و صدور احکام قضایی می زند. اما در حقیقت، «برقراری امنیت» نقاب و توجیهی است برای پوشاندن دلیل اصلی تمام این اقدامات، یعنی عقده؛ عقده قدرت و قدرتنمایی که در پس ظاهر دلسوزانه «برقراری امنیت در اجتماع» و طرح های ضربتی کذایی به سرعت از یک کارمند دونپایه یک فرمانده پلیس خشن و قانون شکنی می سازد که کوچکترین حرمتی برای شخصیت و حریم افراد تحت حوزه استحفاظی اش قائل نیست. کسی که با این استدلالِ درست اما ابلهانه که "هرچقدر آدم کمتر، جرم هم کمتر!" مقررات منع آمد و شد در شبها برقرار می کند و لاتی را که با زنش دعوا کرده چنان شکنجه می کند که – با وجود بی سوادی!- چهار زونکن اعتراف می نویسد و اوباش بزرگتر از خود را لو می دهد! فرمانده ای که برای دستگیری گنده لات محل می خواهد به خانه او حمله ببرد و روس سر زن و بچه او نارنجک پرتاب کند و معتقد است در این طور کارهای بزرگ تا دو سه تا قربانی بیگناه اشکالی ندارد!

با اینکه انتقادهای زیادی نسبت به یکدست نیودن دیالوگ ها و بازی ها در این سریال دارم، اما به نظرم چند قسمت مربوط به نیروی انتظامی و جمع آوری اراذل و اوباش در این سریال، شاهکاری از جسارت در تلویزیون ایران بود. یک امتیاز مثبت برای عوامل اصلی این سریال و دو امتیاز مثبت برای عزت الله ضرغامی که با موافقت با پخش چنین برنامه هایی به استقبال دردسرها می رود و گه گاهی اجازه می دهد رسانه ملی شان واقعا ملی باشد!

پ.ن.
راستی از سردار زارعی، مجری درجه اول طرح مبارزه با اراذل و اوباش و ریختن در خانه مظنونین و کتک زدن آنها جلوی زن و بچه شان و لخت و خونین در خیابان دواندن چه خبر؟ مردان هزارچهره فقط در جام جم محاکمه می شوند؟

سال نو مبارک

روز اول عیدی مطلبی نوشتم برای تبریک عید نوروز تا در وبلاگ بگذارم. هرکار کردم به اینترنت وصل نشدم. فکر کردم اشکال از مخابرات است و مثل تلفن همراه و پیام کوتاه ها که تقریبا روز اول سال نو در مشهد مختل بود، اینترنت هم عیب و علت پیدا کرده، اما بعد معلوم شد اشکال از لپ تاپ ما بوده. به هر حال سال نو شما مبارک. امیدوارم سال نو بهتر از سال پیش باشد، پر از شادی و آرامش و سلامت. امسال که گذشت ولی امیدوارم نوروز سال بعد، مثل سالهای دور باشد. پر از خنده، پر از خوشی و دورهم بودن و بخشش و آشتی. خدا دروغ را از این مملکت دور کند و خوشی و خنده را به آن بازگرداند و این گرفتگی را از دلهامان بدر کند.
نوروزتان مبارک. امید و آرزوی روز نو دارم، برای شما و خودم. روزهای نو، روزهای بدون ملال و افسردگی. روزگاران نو باد. نوروزتان مبارک.

سال دگر که دارد امید نوبهاری؟


پ.ن.

امسال یک طوری از تهران راه افتادیم که چهارشنبه سوری مشهد باشیم. به عمرم چهارشنبه سوری به این بی حالی ندیده بودم. به نظر من این سوت و کوری فقط به اقدامات پلیس بستگی ندارد. یادم هست سالها پیش چهارشنبه سوری افتاده بود شب شهادت یا ضربت خوردن حضرت علی. کمیته ها هم شدیدا برخورد می کردند با برپایی هر مراسمی، بجز عزاداری. اما باز هم اهل محل آتش ها را روشن کردند. نه. این سوت و کوری از پلیس نیست. از ملال است. از افسردگی است؛ همانطور که سوت و کوری انتخابات امسال و آرامش بی سابقه کشور در ایام تبلیغات، از افسردگی و بی دل و دماغی بود. این بی تفاوتی ها و ملال ها و افسردگی های عمومی خطرناک است به نظرم. حتی خطرناک تر از فاشیسم...

پدرم می گوید زمانی که بچه بوده، حتما باید از بالای هر خانه ای در شب چهارشنبه سوری کوزه ای به کوچه پرتاب می شد و می شکست. می گوید از سر صبح ملت می رفتند از فلان محله روستا که آبش تمیزتر بوده، کوزه ها را پر آب می کردند. پدر می گوید یک سال رفتم از آقابزرگ پول بگیرم برای خریدن کوزه. نداشت و نداد. شب ماندیم بی کوزه برای شکستن. مادرم رفت کوزه روغنمان را خالی کرد و آورد تا مبادا کوزه نشکسته چهارشنبه سوری بگذرد.
پدرم چیزهایی می گوید که اشک آدم را سر سال نوی درمی آورد...

از شبهات تا عرقخوری دکتر سروش!

یکی از چیزهایی که شدیدا به آن حساس هستم برخوردهای آخوندی در بحث های علمی است. این اسم را از خودم درآورده ام ولی حتما با آن مواجه شده اید. نیم ساعت بحث می کنید و دلیل می آورید و در آخر با لبخند طرف مقابل مواجه می شوید که با مهربانی توام با تحقیر به شما نگاه می کند. بعد اظهار خوشحالی می کند از اینکه جوانانی مثل شما اینقدر ذهن فعالی دارید و بعد – با نهایت بزرگواری- اعلام می کند که هیچ اشکالی ندارد که این "شبهات" به ذهن شما آمده و شبهه و شک مقدمه رسیدن به یقین است. بعد بلااستثنا می گوید که این ها شبهات جدیدی نیست و در طول تاریخ بارها و بارها مطرح شده و از سوی علما (معمولا شهید مطهری و مرحومان طباطبایی و جعفری پای ثابت هستند!) با دلایل عقلی به آنها جواب داده شده که شما با مطالعه بیشتر می توانید آن جواب ها را بخوانید و از شک و شبهه به یقین برسید. البته اگر سواد طرف بیشترک باشد، فورا ریشه "شبهات" شما را از میان آرای معتزله تا پوزتویست ها و حتی کتابهای شجاع الدین شفا و تلویزیون های ماهواره ای کشف می کند تا در پس همان لبخندهای ملیح و نگاه های دلسوزانه، با بیلِ شباهت بر فرق شما بکوبد.

قاعدتا هم این فقط شباهت آرا و حرفها و تکراری بودن حرف نهایی شماست که دلیلی بر بی ادعا بودن حرفهایتان است و اگر حرف ها و نیجه گیری های طرف تا به حال هفتصدهزاربار تکرار شده باشد، نه تنها این تکرار دلیلی بر کم مایگی نیست بلکه نشاندهنده حقانیت آن است! تازه اینهایی که شما مدعی هستید، در بهترین حالت «شبهه» است، یعنی از پیش فرض شده امری بر شما مشبه شده و قطعا در اشتباهید (مثل اینکه کسی در پاسخ به اشکالات و ادعاهای شما بگوید " بله. این غلط هایی که می فرمایید فی الواقع...!") و اگر بچه خوبی باشید به یقینی که مدنظر حضرات است خواهید رسید.

البته این برخوردهای آخوندی نه منحصر در طلاب و علماست و نه تمام افراد این قشر این طورند. من دوستان زیادی در بین طلبه ها و قشرهای سنتی دارم که وقتی بحث علمی می کنند کاملا به شرایط و ملزومات آن آگاهند و شیوه بحث و استدلالشان آنقدر عقلی و آکادمیک است که آدم لذت می برد و در عوض رفقای زیادی در میان دانشگاهیان (حتی تا حد دکتری فلسفه) دارم که شرایط بحث کردنشان دقیقا مطابق همان چیزی ست که در بالا عرض کردم.

به نظر من نامه دوم آیت الله سبحانی به دکتر سروش که به اشتباه "پاسخ" خوانده شده، نه فقط علمی یا فایده بخش نیست بلکه به نوعی حاوی اهانت به مخاطب است. انگار آقای سبحانی پدری یا مرشدی بزرگوار است که دلش برای طفل یا سالکی راه گم کرده می سوزد و به او نصیحت می کند که به جای بازیگوشی یا مهمل بافی برود به دفترچه "مشارطه ومراقبه"اش سرک بکشد و ببیند چه خطایی کرده که حالا به این کژراهه کشیده شده و چرند می گوید!

من هیچوقت طرفدار سروش نبوده ام. به خصوص در سالهای میانی دهه هفتاد که خیلی سروش مد بود و من دانشجو بودم. آن زمان تب سروش خیلی بالا بود و البته خیلی هایی که به خیالاتی سنگ او را به سینه می زدند متوجه شدند که او را درست نشناخته اند و دشمنش شدند. برای من اما همیشه حرفهای او برایم اهمیت داشته و سالهاست که کاملا بیرون از دو دایره طرفداری و دشمنی، آثار و آرای او را دنبال کرده ام. او برای من یک اندیشمند درجه یک و شجاع است و البته صفاتی هم دارد که نمی پسندم، مثلا همین نیش و کنایه هایی که هر بار نثار منتقدانش می کند و آنها را متهم به حمایت و حتی کاسه لیسی از قدرت حاکمه می کند. بماند که اصلا بسیاری از حرفهای اصلی و نظریه هایش را هم بلکل قبول ندارم.

با تمام اینها فکر می کنم به بهانه سروش هم که شده کمی درباره این شیوه های برخورد با یک ادعای علمی دقیق شویم. آیت الله سبحانیِ عالم از سروش می خواهد که برود تحقیق کند ببیند کدام سیئه ای باعث شده تا کارش به اینجا بکشد. مجید مجیدیِ هنرمند عملا چوب تکفیر برمی دارد و با کمال وقاحت در جمع خبرنگاران فارس و کیهان و این قبیل رسانه ها ی خوشنام (انجمن روزنامه نگاران مسلمان) علنا جماعت را تشویق می کند که واکنشی تندتر از آنچه نسبت به کاریکاتورهای موهن علیه پیامبر انجام دادند نسبت به این ماجرا نشان دهند. دکتر خرمشاهی دانشگاهی در گفتگو با خبرگزاری فارس حرف از «آلوده شدن به ارتداد» می زند و حرف های سروش را با مسلمان زاده بودن هم در تناقض می داند.


هیچ قصدم تشبیه نیست، ولی من چنین واکنش هایی را در حد جاروجنجال راه انداختن آن روضه خوانی می دانم که در شب شهادت مسلم ابن عقیل، از طرف دایی جان ناپلئون ماموریت پیدا کرده بود تا آقاجان را خفه کند و تا آقاجان می آمد حرفی بزند، فریاد می زند اگر شماها دین ندارید و می خواهید وسط این مجلس مقدس حرفهای بی ربط بزنید، بروید خانه خودتان عرقتان را بخورید!

حیف نیست واقعا؟!

ویژه نامه طنزِ خردنامه

امروز بالاخره فایل نهایی شماره پایان سال خردنامه که حدود نیمی از آن اختصاص به پرنده طنز دارد به چاپخانه رفت. بیشتر از سه ماه بود که درگیر این کار بودم و فکر می کنم کار بدی نشده باشد. پیشنهاد بازکردن پرونده طنز با نگاهی فلسفی، یا به عبارت بهتر "عمیقتر" را خودم به دکتر میرعبداللهی داده بودم.

خیلی درگیر این کار شدم و این یک ماه آخری تقریبا هر روز می رفتم خردنامه برای راست و ریست کردن کارها. کارهایی که می توانست به من مربوط نباشد و همگی خلاصه شود در چند تلفن و ایمیل. اما وسواس عجیبی روی این کار پیدا کرده بودم و به خصوص نمی خواستم با سهل انگاری هایی که در تحریریه و حروفچینی و به خصوص صفحه بندی هر نشریه ای پیش می آید، لطمه ای به کار بخورد و دوستانی که هرکدام با اعتماد و لطف به من به مجله ای که تخصصی طنز نبود و بعضی هم زیاد نمی شناختندش؛ نوشته یا مصاحبه داده بودند، دلگیر شوند. این اتفاقی بود که سه سال وقتی که یک ویژه نامه مورد اینترنت و فضای سایب، برای همین خردنامه (که آن زمان 16 صفحه ای بود و به صورت لایی روزنامه) در آوردم، افتاد و بعضی از اشتباهات و سهل انگاری های فنی باعث کدورت خاطر دوستان شد و نمی خواستم تکرار شود.

علاوه بر اینها، می خواستم یک جورهایی هم خودم را محک بزنم و ببینم واقعا اگر روزی قرار باشد مجله دربیاورم چطور می شود. البته می دانم که نقش امکانات موسسه همشهری و به خصوص یاری های خود سردبیر خردنامه را نباید از خاطر برد، ولی بالاخره سلیقه و توان یک نفر را می توان از همچو کارهایی فهمید. این را از این جهت می گویم که بجز کارهایی که از خودم هستند، تقریبا همه کارهایی که در این ویژه نامه آمده را من با یک طرح فکری خاص سفارش داده ام و بعدا ویرایش کرده ام. البته اگر مجله خردنامه یک مجله طنز بود یا لحن طنز هم وارد این ویژه نامه می شد وضع کاملا فرق می کرد و خیلی دست ما بازتر بود، اما به عنوان یک ویژه نامه "درباره" طنز هم فکر می کنم پر و پیمان باشد.
خب فکر می کنم آگهی های تبلیغاتی فعلا کافیست.

(5 دقیقه سریال. حالا بخش بعدی آگهی ها!)

بعضی از بخش هایی که ممکن است شما را تحریک کند تا مبلغ شرم آور 400 تومن را هفته آینده صرف خریدن خردنامه کنید، از این قرارند:

گفتگو با نجف دریابندری: هرچند که خان اعظم، شازده ساکن کاخ ساکس، ابراهیم خان گلستان در نوشتن با دوربین 7 صفحه درباره بی سوادی و بی مایگی و زیردست بودن نجف دریابندری افاضات فرموده است اما هنوز نجف دریابندری یکی از خوشنام ترین و پرمایه ترین روشنفکران ایران است و شدیدا دوست داشتنی. به خصوص اگر کسی «چنین کنند بزرگان» را خوانده باشد، دریابندری به نظرش یکی از شیرین ترین روشنفکران ایران می آید. مصاحبه با آقای دریابندری در شب یلدا و با حضور مترجم زبردست آثار طنز، آقای اسدالله امرایی انجام شد. در این گفتگو که درباره "ترجمه آثار طنز" و طبیعتا بیشتر حول و حوش چنین کنند بزرگان است، سرانجام راز ساختگی یا واقعی بودن ویل کاپی و چنین کنند بزرگان باز می شود...

از کمدی تا تراژدیِ کورش نریمانی: اگر اهل تئاتر باشید حتما من و کورش نریمانی را می شناسید! کورش نویسنده و کارگردانی با تجربه ایست که پایان نامه اش درباره کمدی و تراژدی در یونان بوده است. او را از طریق رضا بهبودی پیدا کردم و مقاله پر و پیمانی در این باره ازش گرفتم. با خواندن این مقاله شِمایی کلی از سیر پیشرفت تراژدی و کمدی در یونان باستان بدست خواهید آورد (هر چند که می دانم شما هم مثل خود من آریستوفان و سوفوکل و بر وبچه های یونانی را مثل دخترخاله تان می شناسید و آنقدر اهل مطالعه اید که تا پنجاه صفحه نمایشنامه کلاسیک را به زبان اصلی نخوانید خوابتان نمی برد، ولی خب کار از محکم کاری عیب نمی کند!) ویژه نامه با این مطلب شروع می شود.

به هم بخندیمِ ابک: این حمید رضا ابک شیطون ترین مهندس-فلسفه خوانی است که من تا به حال به عمرم دیده ام. یادم می آید وقتیکه برای صفحه اندیشه لایی همشهری (در دوره عطریانفر) مطالب کوتاهی به ابک می دادم، وقتی می خواست ازم تعریف کند می گفت :"آفرین... تو مثل من می نویسی!" البته این که شوخی بود و من از همان اول خیلی بهتر از ابک می نوشتم! ولی همیشه طرز نگاه پوزتیویستی او به مسائل برایم جذاب و خیلی شبیه به عقاید خودم بود. چون علاوه بر نوشته های ابک، سالهاست که با او دوست هستم و طرز فکرش را می شناسم، از همان روز اول اصرار داشتم که او یادداشتی در خردنامه داشته باشد. وقتی که بعد از چند باردودره بازی (البته ابک هفت در دارد ولی معمولا با دوتایش بازی می کند!) موضوع یادداشتش را بهم گفت کَف کردم، چون تقریبا درباره همانی بود که خودم می خواستم بنویسم! ابک با آوردن شاهد مثال هایی نظیر کمدی "ابرها" و طنزهای راسلی، نشان می دهد که از آموزه اخلاقی دست مالی شده "با هم بخندیم، به هم نخندیم" هیچوقت طنز درست و حسابی در نمی آید. نوشته کوتاه او در حقیقت مانیفست خیلی از طنزنویس ها و از جمله خود منست. حتما این یادداشت را بخوانید. (به زودی این یادداشت و چندتای دیگر را به نقل از خردنامه روی سایت آی طنز خواهم گذاشت)

ابرهای رضا شیرمرز: دو نوشته قبلی همگی ارجاعات زیادی به کمدی ابرها اثر آریستوفان داشتند. ابرها یک شاهکار واقعی است که علیه سقراط و شاگردانش نوشته شده. ابرها به نوعی اولین کمدی تاریخ ادبیات نمایشی است و جالب آنکه مستقیما با فلسفه مرتبط است. پرس و جو کردم و فهمیدم کل آثار آریستوفان را آقای شیرمرز ترجمه کرده، ولی کتاب نایاب بود. با زحمت آقای شیرمرز را که خارج از تهران بود پیدا کردم و از او خواستم خلاصه ای از این کتاب را برایم بفرستد. شیرمرز در یادداشتی چکیده این نمایشنامه را ارائه داده است.

سیاحت شرقِ محمود فرجامی: البته راستش من اهل سیاحت شرق نیستم و ترجیح می دهم به جای آن به سیاحت یونان و مصر و پرو بروم، ولی چون فعلا امکانات جور نیست به سیاحت شرق آقا نجفی پرداخته ام. آقا نجفی همان بنده خدایی ست که کتابی به نام "سیاحت غرب" او در نزد عوام و قشریون مذهبی طرفدارهای زیادی دارد، ولی کتاب با ارزش آقا نجفی، سیاحت شرق است که یک اتوبیوگرافی منحصر به فرد و طنزآمیز به قلم یک مجتهدِ دوره قاجار است. طنزآقا نجفی در این کتاب واقعا خنده دار و از آن مهمتر انسانی است، به این صورت که او به جای هجو و شوخی با دشمنانش، در این کتاب بیشتر با خودش شوخی می کند و این مطلب در آن زمان بی سابقه بوده است. متاسفانه در صفحه بندی همه مطالب بودم، الا این مطلب خودم و نمی دانم دکتر میرعبداللهیِ "تیزتر از تیغ!" (البته فقط در صفحه بندی!) چقدر از آن را بریده است، ولی آنچیزی که من نوشته بودم، علاوه بر بررسی طنز آقانجفی، گزارشی کوتاه از زندگانی آقا نجفی هم بود. این را هم از دست ندهید، سر جدتان!

گزارش جلال سمیعی: نمی دانم جلال هفته ای چندگالن آب را صرف استحمام می کند ولی یکی از شسته و رفته ترین مطالبی که به دستم رسید، همین گزارش جلال بود که در آن به بررسی نهادهای متولی طنز (یا به عبارت بهتر: نهادهایی که خودشان را متولی طنز می دانند) در جمهوری اسلامی پرداخته است. گزارش خوبی شده و اگر می دانستم جلال اینجور از پس کار برمی آید پیشنهاد این گزارش را بهش نمی دادم. ولی چه می شود کرد، کاریست که شده...

لطیفه رضا ساکی: تا این رضای مکنده باز برنداشته "جای خالی فرجامی کوچک" برای من بنویسد، و تحلیل از خودش درکند که فرجامی می خواهد سردبیر همشهری بشود! عرض کنم که او هم مطلبی درباره لطیفه –با گرایش مردمشناسانه- نوشته است، اگر بخوانید راه دوری نمی رود.

گفتگو با قاسمخانی: چون می دانم ساکی خیلی از قاسمخانی خوشش می آید، همینجا بگویم که گفتگویی با قاسمخانی هم انجام داده ام درباره کمدی اجتماعی. من خودم از یک نکته که قاسمخانی در این گفتگو گفت خیلی خوشم آمد و آن اینست که برای گرفتن یک کار "خلق جهان قابل باور" خیلی مهم است. شرحش را در گفتگو بخوانید.

گفتگو با نامجو: اگر شما هم تحت تاثیر خاصیت مکندگی این رفیق ما نه از قاسمخانی و نه از مدیری و نه از نامجو خوشتان نمی آید، این ویژه نامه را نخوانید، چون یک مصاحبه پر و پیمان با محسن نامجو در آنجا می بینید. اعتراف می کنم که این مصاحبه حاصل مستقیم علاقه من به محسن نامجو و کارهای اوست. من در موسیقی نامجو یک شوخ طبعی و بازیگوشی اصیلی را می بینم (معمولا دیگران می شنوند!) که کاملا نو و تاثیرگذارست وامیدوارم بدون تاثیرپذیری از بعضی از شهرستان بازی های نامجو، ادامه پیدا کند. قاعدتا این گفتگو درباره کمیک در موسیقی است. راستی این را هم درباره نامجو بگویم که در ضمن صحبت با او خیلی یاد مراد فرهادپور می افتادم، آخر سر این مطلب را به خوش گفتم. گفت که بلااستثنا تمام آثار فرهادپور راخوانده و فرهادپور هم بعضی از کارهای او را خیلی پسندیده.

گفتگو با مرتضی احمدی: این آقای احمدی، با وجود سن بالای هشتاد سالش من را... ! فکرش را بکنید با موسسه همشهری که ماشالله قد یک وزارتخانه بوروکراسی دارد هماهنگ کنی که فلان ساعت فلان اتاقش برای مصاحبه جور شود و ماشین دنبال فلانی برود و بعد از چند بار لغو و تغییر ساعت، آخرش طرف به راننده بگوید من که امروز قراری نداشته ام؛ آن هم وقتی که دیشبش با طرف برای چندمین بار هماهنگ کرده بودی! ولی مگر من وقتی پیله کنم ول کنم؟ پیر ضربی خوانی و پیش پرده خوانی ایران، با دلی پرخون و در حالیکه هنوز التماس می کرد که موسسه دولتی یا خصوصی ای برای ضبط و آرشیو ضربی های قدیمی و لاله زاری هزینه کند، از این موسیقی فوق العاده فرح بخش برای ما می گوید.

وبلاگ های رویا صدر: آها... اینجا جائیست که جماعت وبلاگ نویس هم باید بروند خردنامه بخرند و اسمشان را در مطلب خواندنی خانم صدر پیدا کنند. رویا صدر در این مطلب به بررسی طنز وبلاگی پرداخته و نمونه هایی متعددی از نوشته های طنزآمیز وبلاگی (که عمدتا وبلاگ های طنز هم نیستند) آورده است. فراموش نکنید که مادر صدر میانسال چند سر عائله مشغول نوشتن کتابی در این مورد هم هست و از این جهت این نوشته از پرباری و نکات جمع آوری شده برای یک کتاب بهره برده.

طنز در صدر مشروطه: رویا صدر مقاله دیگری هم در این پرونده دارد که به بررسی چهره زن در طنز مشروطه پرداخته. این هم باج سیبیل به خواهران فیمینیست! توصیه می کنم اگر بی بی خانم استرآبادی را نمی شناسید حتما این مطلب را بخوانید. من بخش هایی از کتابِ معایب الرجال بی بی خانم را در انتهای مطلب خانم صدر اضافه کردم. بخوانید و ببینید چطور این زن در دوره قاجار زورگوی آن سالها را شسته و گذاشته کنار. (ریکا دوست شماست. آگهی در آگهی!)

نظریه های طنز: یک مطلب خیلی عالی در مورد نظریه های رایج درباره خنده و طنز از دایره المعارف فلسفی اینترنت پیدا کرده بودم، که دادیم به مترجم همکار خردنامه برای ترجمه. آنقدر مطلب خوب بود که جناب مترجم هم جذبش شده بود. من و مجید کمالی هم دوباره ویرایشش کردیم و حاصل واقعا به یادماندنی شده. چهار نظریه رایج و کلاسیک درباره خنده و طنز به همراه «نظریه بازی» در طنز در این مقاله شرح داده شده اند؛ که دست کم این آخری افرادی مثل حامد قدوسی که عاشق نظریه بازی (با هر چیزی!) هستند را وادار به مطالعه آن می کند.


فعلا انگشتهایم درد گرفته و نمی توانم بیشتر تایپ کنم. تازه اصلا برای چی تایپ کنم؟ مگر چهارصدتومان های شما به جیب من قرار است برود؟!

دیدار تینری

این روزها خیلی سرم شلوغ و اوضاعم قاطی پاتی شده. خانه را رنگ و مختصری بازسازی کردیم. حجم کارهای نوشتی ام بیشتر شده و ویژه نامه طنز «خردنامه» هم یک ماه تمام است که من را مشغول کرده. درباره این ویژه نامه –که اگر بدوبلایی پیش نیاید هفته آینده روی دکه خواهد بود- یادداشت مجزایی می نویسم ولی فعلا همینقدر بگویم که اگر فکر می کنید نمی شود نجف دریابندری، منوچهر احترامی، ابوالفضل زرویی، اسدالله امرایی، یوسفعلی میرشکاک، اسماعیل امینی، حمید ابک، رویا صدر، کورش نریمانی، مرتضی احمدی، کامبیز درمبخش، محسن نامجو، پیمان قاسم خانی، فرهاد آئیش، داریوش مودبیان، رضا ساکی، جلال سمیعی، هادی حیدری، محمود فرجامی و از این قبیل آدم ها را در یک ویژه نامه پنجاه صفحه ای جمع و جور، جمع کرد؛ بدانید ما کردیم و شد!

دیشب برای اولین بار بعد از رنگ کاری، شب را تنهایی در خانه خوابیدم. شدیدا به بوی رنگ و تینر حساسم و مطمئن بودم یک بلایی در خواب به سرم می آید. شب خواب دیدم احمدی نژاد برای دیدن من آمده به خانه، آنهم با مصطفی پورمحمدی!

از قاهره تا تهران؛ خيلي راهه مهدي جان!

حاج مهدي جامي، سفري به مصر رفته و آنطور كه از نوشته‌هايش برمي‌آيد (مشكل قاهره و تهران و و ما ادراك المصر و جمهوري اسلامي مصر) خيلي از اوضاع نابسامان آن ديار حالش گرفته شده. البته حاج مهدي مودب‌تر و مذهبي‌تر و باتدبيرتر از آنست كه شعر ايرج ميرزا را كه
«جز گه و گند كثافت چيزي ---- اندر ين شهر نديدم بنده
هر كجا شهر مسلماناست ------ از گه و گنده بود آگنده» در اين مورد به كار بگيرد؛ ولي از شواهد و قرائني كه از مطالب ايشان برمي‌آيد، پنداري مي‌خواهد همچو چيزي بگويد!

البته تا اينجاي كار كه چيز چندان غريبي نيست. يعني اگر براي حاج مهدي عجيب هست براي ما كه در كنه اين آگندگي، به زندگي و تفكر و تهوع مشغوليم نيست؛ منتها نكته آنجاست كه حاج مهدي با ديدن اوضاع قاهره و مصر ياد تهران و ايران مي‌افتد و اين دو را اينقدر شبيه به هم مي‌بيند كه مي‌نويسد: «به نظرم بر خلاف تصوری که عموم هموطنان عزیز دارند مشکلات ما در ایران اصلا یونیک و کم نظیر و عدیم النظیر نیست... قاهره تهران است به اضافه قم!»

مشكلات را فقط در «سطحِ» مسائل اقتصادي و اجتماعي و سياسي ديدن، به نظرم همين اشتباه در قضاوت را هم باعث مي‌شود، حتي اگر قاضي‌اش به بي‌نظري و تيزبيني جامي باشد. من يك دنيا حرف در اين‌باره دارم كه متاسفانه چون درگير تعمير منزل و بستن ويژه‌نامه و اين‌جور كارهايم، الان نمي‌توانم چيزي شايسته‌اي بنويسم.
اما انگار كه شاهد از غيب باشد مهدي در همين يادداشتش، به عنوان شاهد مثال مي نويسد: «... آنجا هم همین است. عاشورایی اش به کنار ولی باقی اش همان است. یک شب تمام تلویزیون های قهوه خانه ها پر بیننده شده بود. صندلی می گذارند رو به تلویزیون مثل اینکه سینمای کوچکی باشد. این خواننده زیبای مصری نانسی عجرم در استادیوم می خواند. جشن بزرگی گرفته بودند که نخست وزیر و دیگر مقامات هم در آن شرکت داشتند و مردم هم با پرچم و موسیقی در استادیوم می رقصیدند. تیم ملی فوتبال مصر برنده کاپ قهرمانی منطقه شده بود. جشن ملی گرفته بودند

فكر مي‌كنم خود مهدي با همين مثال يكي از فرق‌هاي اساسي زندگي در ايران و مصر را نشان داده. باور كنيد مشكل بزرگ ما در ايرانهمين است كه نمي‌توانيم يك روز بعد از ظهر در يك كافه جمع شويم و رو به تلويزيون شادي كنيم؛ منتها ضربدر 365 ضربدر سال‌هاي عمرمان!
ممكن است خواهش كنم چند مشكل ديگر را شماي خواننده در بخش نظرات بنويسيد؟

( در همين رابطه: سوال دوست من: كجاي دنيا "ملي گرايي" جرم است؟)

 
 
 
 

آگهی

 
 

تشکر


Syndicate this site
طراحی توسط: ايرانيانت
Movable Type 3.35