یکشنبه، 7 بهمنماه 1386

قهقرا، قهقرا... ما داریم می آییم!

امشب نمایش افرا، کار جدید بهرام بیضایی را دیدم. با کلی شوق و ذوق رفتم و با ناامیدی و افسردگی و عصبانیت برگشتم. افسردگی نه به خاطر فضای سیاه و دلمرده و ننه من غریبم بازی های نمایشنامه، بلکه به خاطر دیدن پسرفت یکی دیگر از کسانی که خیلی دوستشان داشتم.

داستان نمایش یکی از همان داستان های کلیشه ای بود. دختر پاک و معصوم و فقیر و فداکاری که به خاطر دسیسه زنی ظالم و سیاه دل و اشرافی متهم می شود و آبرویش می رود ولی به سرعت بیگناهی اش ثابت می شود، اما دلش شکسته و آبرویش رفته. بعلاوه مقدار زیادی تکنیک های به شدت دستمالی شدهء نمایشنامه نویسی و کارگردانی، از دیالوگ های شعارگونه بگیر تا به جلوی صحنه آمدن بازیگر وقتی که می خواهد در محکومیت اجتماع پیام صادر بفرماید و به خصوص انتهای نمایش که (بازیگر) شخصیت نمایشنامه نویس، درگیر پاکی و معصومیت و مظلومیت دختر نمایشنامه خودش می شود و تصمیم می گیرد آخر داستان را تغییر بدهد و خودش را در قالی "هپی اند" به نمایش زورچپان می کند... با همان المان ها و فرعیاتِ کهنه شده، از اشرافیت قجری بگیر، تا شازده خل و چلِ وارث و خانه بزرگ قدیمی که می خواهند بکوبند و بسازندش، و داستان خون و ارث و خودبزرگ بینی و خانم معلم زیبا و بیگناه جوان و کاسب تازه به دوران رسیده... با میزان سن های شلوغ پلوغ بی ربط و گفتگوهایی که به جای قرار گرفتن در موقعیت نمایشی، تماشاچیان را به شکل مستمعین یک سخنرانی در خدمت خود می گرفتند...

خلاصه اینکه با کمال تاسف با قاطعیت می توان افرا را یک افتضاح جانانه توصیف کرد. و این افتضاح وقتی به افسردگی منجر می شود که بدانیم بیضایی همان است که سی سال پیش "مرگ یزدگرد" را نوشت و کار کرد و بیست سال پیش "باشو غریبه ای کوچک" را به پرده فرستاد و کارنامه ای دارد پر از کارهای خوب اینچنینی. و پیش از همه اینها، وقتی که بسیار جوان بود کتابی درباره نمایش در ایران نوشت که هنوز هم که هنوز است جزو بهترین ها (و بلکه بهترین کتاب پژوهشی درباره تئاتر در ایران) است. اسطوره را هم خیلی خوب می شناسد.

نمی دانم جماعت، دست کم منتقد جماعت، نمی فهمند یا رودربایسی دارند از گفتن حقیقت. یا شاید هم مرعوب اسامی اند. احترامی که من برای آقای بیضایی قائلم خیلی بیشتر از احترامیست که به یک "هنرمند بزرگ" باید گذاشت ولی واقعا متاثر می شوم از اینطور به قهقرا رفتن. یعنی اصلا دلیل همین تاثر و عصبانیت در نظر گرفتن آن سابقه و اعتبار است والا چرا؟ به درک، اینهمه آدم بد و مزخرف و عمر تلف کن و پلشت می سازند، یکی دیگر هم روش.

یعنی زمانه زمانه بدیست یا هنرمندان و نویسندگان و روشنفکران ما هم عهد کرده اند که همراه و همگام با توده، تا آنجا که ممکن است دست به سقوط آزاد و شیرجه در پلشتی و تباهی بزنند؟ مساله فقط بیضایی نیست که شاید نتوانید این تئاترش را ببینید، تلویزیون که دم دستتان هست، حلقه سبز ملال آور حاتمی کیا را ببینید؛ شهریارِ پر از خاله زنکی و جفنگیات کمال تبریزی را ببینید؛ حتی روزگار غریب کیانوش عیاری را ببینید. شاید در مقایسه با سریال های کیلویی و درپیت سیمایی بد نباشند ولی تو را به خدا اینها در شان کارگردانان مطرح سینمای ایران است؟ یعنی باید با امکانات کمتر از کرخه تا رایت و لیلی با من است و آنسوی آتش ساخته شود و بعد در دریایی از پول و امکانات این محصولات بی خود و خاصیت؟

داستان فقط در این جا و این حکومت هم نیست انگار، که بشود هی تقصیرها را گردن جمهوری اسلامی انداخت. شادمهر عقیلی الان چه کار می کند؟ گوگوش چی بیرون می دهد؟ جز این است که شاه ماهی برکه موسیقی پاپ ایران که از یک استودیوی کوچک دنیای ترانه ایران و بلکه تمام کشورهای فارسی زبان را تکان داد، الان در دریای لس آنجلس تبدیل به نهنگی لجن خوار شده است؟
محسن مخملباف چه؟ پرویز صیاد؟ آه...

در این دوره تاسف انگیز ازدیاد و قدرت گرفتن شگفت آور کوتوله ها، تاسف آورتر این است که بزرگان هم گویا علاقه شدیدی به کوتولگی پیدا کرده اند.
چند روز پیش خبر آمد که والنتینو، یکی از مشهورترین طراحان لباس جهان، در اوج کار خودش اعلام کرد که صنعت مد و پوشاک آنقدر مهمل شده که امکان هیچگونه خلاقیتی در آن وجود ندارد و از این کار کناره گرفت.

کناره گرفتن در وقت خودش هم البته هنری است و هپی اند، توفیقی!

 
 
 
 

اعلانات

| Bookmark and Share
 
 

تشکر


Subscribe
طراحی توسط: ايرانيانت
Movable Type 3.35