بايگانی January 2008

چند نکته درباره رادیو زمانه


رادیو زمانه، شاید فقط روزی چند ساعت در شبانه روز، برنامه داشته باشد، شاید رسانه نیرومندی نباشد و شاید مخاطب زیادی هم نداشته باشد، اما بزرگترین و احتمالا خطرناک ترین رقیب کل صدا وسیمای جمهوری اسلامی و تمام رسانه های فارسی زبان خارج کشور است. این را کسی به شما می گوید که نه با امپراطوری عظیم صدا و سیمای ایران بیگانه است و نه با قدرت اثرگذاری برخی رسانه های فارسی زبان خارج از کشور، و نه مجذوب و شیفته رادیو زمانه است.


من فکر می کنم این رادیوی کوچک، با کارکنان معدودش، ساختاری را پایه گذاشته است و در حال به وجود آوردن توقعاتی است که در آینده ای نه چندان دور تمام رادیوها و تلویزیون های ایرانی را تحت فشار خواهد گذاشت. از این منظر، مهم نیست که زمانه چه سرنوشتی پیدا کند و یا از کجا تغذیه و حمایت می شود. مشغول شدن به این قبیل کنجکاوی ها، کار کسانی است که "کیفیت" و "چگونگیِ" کار برایشان اهمیتی ندارد و یا بعضا به حداقل سطح فکری-فرهنگی نرسیده اند که چنین دغدغه هایی داشته باشند.
سیستم زمانه
رادیو زمانه در همین عمر کوتاهش در جذب نخبگان، چه در مقام مخاطب و چه به عنوان همکار، بسیار موفق عمل کرده است. کمتر رویداد فرهنگی مهمی در سطح جهان و خاصه ایران هست که از چشم برنامه سازان زمانه دور مانده باشد و بسیاری از نویسندگان و شاعران و هنرمندانِ معتبر ایران تا کنون به نحوی از انحا (اجرای برنامه، گفتگو، موضوع گزارش، وبلاگ خوانی...) در این رادیو حضور داشته اند. این هم یکی از بهترین ویژگی های رادیو زمانه است، اما آن ویژگی اصلی که منظور من است، نیست. پیش از این هم شبکه های رادیویی و تلویزیونی فارسی زبانی بوده اند که نخبگان فراوانی را جذب کرده و مخاطبان خاص و عام بسیاری پیدا کرده اند.
ویژگی منحصر بفرد زمانه، "سیستم" متفاوتی است که روی آن بنا شده است. این سیستم همان فرقی را با سایر رسانه های دیداری و شنیداریِ پیش از این دارد، که پدیده ای به نام "وبلاگ" با تمام رسانه های نوشتاریِ پیش از خود دارد.
وبلاگ انقلاب واقعی رسانه است، نه از جهت اشتراک خصوصیات پدیده های "اینترنتی" و سایبر بودن آن، بلکه بخاطر ویژگی های درونی منحصر بفردی که دارد و "فردیت" اساس همه آنهاست.

سرعت، سهولت دسترسی، ماندگاری، گستره جهانی و مولفه هایی از این دست نیستند که "وبلاگ" را در برابر همه رسانه های نوشتاری تاریخ مطبوعات قرار می دهد. اینها را سایتهای اینترنتی هم دارند، اما در نهایت فرق زیادی با سایر رسانه های "رسمی" ندارند. وبلاگ "فرد" را در برابر جمع قرار می دهد و قیدها را از قلم ها باز می کند. وبلاگ جنس دیگری دارد.
نمی خواهم ویژگی های پدیده وبلاگ را بشمارم. می خواهم بگویم کاری که زمانه می کند (یا می خواهد بکند) همان فرقی را با بقیه رسانه ها دارد که وبلاگ. زمانه دارد سنتهای ارتباط سازنده-مصرف کننده یک رسانه شنیداری را دستکاری می کند و این کم کاری نسیت.
ملزومات مهم
این مساله ملزومات و منضماتی دارد که به اندازه اصل مساله مهم هستند. برای اینکه حرفم را واضح تر بیان کنم بیایید تصویر کنیم همین فردا شبکه هایی که پتانسیل جذب نخبگان را دارند تصمیم بگیرند که امکان پخشِ برنامه های خانگی و جذب افراد خارج از سازمان خود را فراهم آورند. مثلا در رادیو فرهنگِ صدای ج.ا.ا. یا صدای آمریکا قرار شود که بخشی از برنامه ها توسط دیگران و با فکرهای تازه و نو تامین شود.

اولین لازمه این کار این است که آیین نامه های سلیقه ای و خط دهی های سیاسی و فکری – که بنا به رسم در لحظه لحظه برنامه ها باید موج بزنند- تعطیل یا کمرنگ شوند و خط قرمزها تا جایی که ممکن است به عقب رانده شوند. در وهله بعد باید مدیران ارشد رسانه با جریان های روز آشنا و به قول معروف آپ تو دیت باشند تا بتوانند به جای کلیشه سازها به سراغ نوآورها بروند. به موازات اینها باید مدیران فنی و آشنا با تازه ترین فن آوری های آی تی به کمک بیایند تا امکان تبادل دائمی با برنامه سازهای خارج از سازمان وجود داشته باشد و در مواقع لزوم آموزش هم به آنها داده شود. بر فراز این فعالیتها، باید مدیران رسانه از چنان وجهه فرهنگی مناسبی برخوردار باشند تا علاوه بر شناسایی مستقیم شخصیتهای فرهنگی، بتوانند آنها را جذب کنند (چه در قالب همکار و چه برای گفتگوها و سایر همکاری های جانبی)... هر کدام از این الزامات هم الزامات دیگری را به دنبال دارند، که تا ریز ترین جزئیات کشیده می شوند که در نتیجه پیاده سازی آنها در سازمان هایی که از بنیانشان از اول غلط بنا شده، غیر ممکن خواهد بود.
مثلا در همین صدا (رادیو) ی جمهوری اسلامی ایران که برخی از وبلاگنویسانِ مثل من هم سابقه همکاری با آن دارند، نه فقط فراهم آمدن چنین ملزوماتی در سطح مدیران غیر ممکن است، بلکه حتی رفتار دربان ها هم مانع مهمی در اجرای چنین اصلاحاتی محسوب می شود!
برای هر ورود کوچک به کم اهمیت ترین (از نظر امنیتی) بخش های اداری این سازمان باید مدت زیادی را صرف هماهنگی های قبلی، آفیش، صف، بازدید بدنی، ارائه کارت شناسایی، اخذ برگه ورود و بعضا برخوردهای نامناسب حقیرترین پرسنل این سازمان را تاب آورد، برخورد دستوری مدیران کوچک و بزرگ را تحمل کرد، با بی نظمی ها و وقت تلف شدن های بی دلیل ساخت، تن به سانسورهای عجیب داد، با دستمزد کم سر کرد و ده ها مورد از این دست را تحمل کرد تا برنامه ای را با هزار مکافات بر روی آنتن فرستاد. خب مگر چند نفر آدم حسابی حاضر به تحمل چنین وضعیتی خواهند بود؟
رادیو زمانه اگر توانسته بسیاری از نویسندگان و هنرمندان و روشنفکران و سیاستمداران درجه یک را جذب خود کند، قطعا بسیاری از این رسوم غلط را تعطیل یا تصحیح کرده است و چالش و "مبارزه طلبی نهانی" اش با رسانه های دیگر (به خصوص دولتی ها) در همین جاست. نمی شود در اتاق دربسته با سه منشی پرده دار نشست و سازمان رسانه را تبدیل به پادگان کرد و با هنرمندان و روشنفکران چاله میدانی برخورد کرد و سر پول گدابازی درآورد و بی سوادی را با شامورتی بازی مدیریتی پوشاند و بعد رسانه نخبه گرای نوآوری را هم اداره کرد.
از این حرفها اصلا منظورم دفاع و تمجید از مدیر زمانه و مذمت مدیران رسانه های مشابه نیست. ای بسا مدیرانی در همین رسانه های دولتی ایران وجود داشته باشند که از جامی فاضل تر و خوش سلیقه تر و به روز تر باشند، اما حتی با این فرض هم باید قبول کرد که پس نتوانسته اند ساختار غلط مجموعه شان را تصحیح کنند.

سه ایراد-پیشنهاد

هنر زمانه را زیاد گفتم چند جمله ای هم از عیب هایش بگویم. هر چند که شمار آن چیزهایی که شخصا در زمانه نمی پسندم بیش از اینهاست، اما این سه ایرادی که در زیر آوردم کمتر شخصی و سلیقه ای و بیشتر ساختاری اند و گمان می کنم با اصلاح در این سه زمینه، رادیو زمانه یک تکان اساسی مثبت خواهد داشت.
أ‌. زمانه با شعار "صدای وبلاگستان" آمد. به عبارت دیگر زمانه پیش از هرچیز "رسانه محلی" وبلاگستان است. اما انگار مثل بسیاری از نشریات محلی که پس از اخذ مجوز "سراسری" اهمیت زیادی به "محل" خود نمی دهند، و مجذوب یادگیری راه رفتن کبک می شوند؛ رادیو زمانه پس از اقبال عمومی و به راه افتادن بعضی از دعواهای سیاسی، دچارخودفراگیربینی افراطی شده است و آنچنان که باید و شاید به شعار خود پایبند نیست. البته هنوز بسیاری از نویسندگان و برنامه سازان زمانه از بلاگرها هستند و از وبلاگستان به عنوان منبع برخی برنامه ها و خبرها در رادیو زمانه و سایت آن استفاده می شود، اما این کافی نیست. وبلاگ و وبلاگستان باید بیش از هر چیز "موضوع" و سوژه زمانه باشد، نه منبع تغذیه. از این رو مهم نیست که برخی برنامه های آن برای نا آشنایان به وبلاگستان غریب و گنگ باشد یا زیادی جزئی نگرانه به نظر آید، چرا که این رسانه، رسانه محلی وبلاگستان است و باید به وبلاگ و وبلاگستان تخصصی تر و با جزئیات و حواشی بیشتری از سطح فعلی بپردازد. (همانطور که یک روزنامه محلی اولین وظیفه آن انعکاس اخبار بومی و همراه با جزئیات است.) دستندرکاران رادیو زمانه بیش از حد به فکر فراگیری هستند و انگار همیشه نگران آن هستند که غریبه ها از روابط و تعاریف وبلاگستان ما سر در نیاورند. این نگرانی و آن دغدغه بی مورد است. وبلاگستان محله ما نیست، محل ماست.
ب‌. اشتباه مرسوم در رادیو زمانه این است که گویا گمان می رود هر کس که خوب می نویسد یا زیاد می داند، پس خوب هم اجرا می کند! البته این رویکرد که ابتدای به ساکن فرض شود که نویسنده خودش متن خودش را بهتر می خواند تا دیگران، رویکرد خوبی است؛ اما الزاما درست نیست. به خصوص این مطلب در برنامه هایی که حالت نمایشنامه به خود می گیرند کاملا صادق است. خواندن با پرفورم فرق زیادی دارد و متاسفانه اینطور که پیداست زمانه ای ها اهمیت زیادی به اجرا نمی دهند. برخی کارهای آقای نبوی نمونه بارز چنین سوتفاهم هایی هستند. گذشته از این، کلا زادیو زمانه به ضبط و پخش نمایشنامه های رادیویی بهای چندانی نمی دهد که این اشکال باید رفع شود.
ت‌. رادیو زمانه درها را به اندازه کافی برای مشارکت دیگران بازنکرده است. تکثر کنونی رادیو زمانه مانند یک نظام دموکراتیک با احزاب محدود و سلسله مراتب دقیق است که هرچند به طور ماهوی با نظام استبدادی فرق دارد و قطعا از آن بهتر است، اما می تواند از اینی که هست بسیار بازتر و راحتتر عمل کند. سیستم ساختن برنامه برای این رادیو، نیازمند طی کردن نظامی بوروکراتیک و هماهنگی های قبلی نسبتا پیچیده ایست و باید برنامه های پیشنهادی در قالب معین و منظمی ارائه شوند. جا برای تک برنامه ها نیست و همین امر، گروه کثیری از کسانی که مایل به همکاری با این رادیو هستند اما نمی توانند (یا نمی خواهند) در قالب یک سلسله برنامه، تولید کنند را از همکاری با زمانه و استفاده از امکانات آن محروم می کند و متقابلا زمانه را از توانایی های آنها. خوشبختانه این نقص در بخش نوشتاری، یعنی سایت رادیو زمانه کمتر دیده می شود، اما در رادیو همچنان باقیست. آیا زمانه مایل نیست از تک برنامه های علمی، هنری، طنزآمیز، ادبی، فلسفی ، سیاسی و نمایش های رادیویی ده ها برنامه ساز حرفه ای و آماتور استفاده کند؟

قهقرا، قهقرا... ما داریم می آییم!

امشب نمایش افرا، کار جدید بهرام بیضایی را دیدم. با کلی شوق و ذوق رفتم و با ناامیدی و افسردگی و عصبانیت برگشتم. افسردگی نه به خاطر فضای سیاه و دلمرده و ننه من غریبم بازی های نمایشنامه، بلکه به خاطر دیدن پسرفت یکی دیگر از کسانی که خیلی دوستشان داشتم.

داستان نمایش یکی از همان داستان های کلیشه ای بود. دختر پاک و معصوم و فقیر و فداکاری که به خاطر دسیسه زنی ظالم و سیاه دل و اشرافی متهم می شود و آبرویش می رود ولی به سرعت بیگناهی اش ثابت می شود، اما دلش شکسته و آبرویش رفته. بعلاوه مقدار زیادی تکنیک های به شدت دستمالی شدهء نمایشنامه نویسی و کارگردانی، از دیالوگ های شعارگونه بگیر تا به جلوی صحنه آمدن بازیگر وقتی که می خواهد در محکومیت اجتماع پیام صادر بفرماید و به خصوص انتهای نمایش که (بازیگر) شخصیت نمایشنامه نویس، درگیر پاکی و معصومیت و مظلومیت دختر نمایشنامه خودش می شود و تصمیم می گیرد آخر داستان را تغییر بدهد و خودش را در قالی "هپی اند" به نمایش زورچپان می کند... با همان المان ها و فرعیاتِ کهنه شده، از اشرافیت قجری بگیر، تا شازده خل و چلِ وارث و خانه بزرگ قدیمی که می خواهند بکوبند و بسازندش، و داستان خون و ارث و خودبزرگ بینی و خانم معلم زیبا و بیگناه جوان و کاسب تازه به دوران رسیده... با میزان سن های شلوغ پلوغ بی ربط و گفتگوهایی که به جای قرار گرفتن در موقعیت نمایشی، تماشاچیان را به شکل مستمعین یک سخنرانی در خدمت خود می گرفتند...

خلاصه اینکه با کمال تاسف با قاطعیت می توان افرا را یک افتضاح جانانه توصیف کرد. و این افتضاح وقتی به افسردگی منجر می شود که بدانیم بیضایی همان است که سی سال پیش "مرگ یزدگرد" را نوشت و کار کرد و بیست سال پیش "باشو غریبه ای کوچک" را به پرده فرستاد و کارنامه ای دارد پر از کارهای خوب اینچنینی. و پیش از همه اینها، وقتی که بسیار جوان بود کتابی درباره نمایش در ایران نوشت که هنوز هم که هنوز است جزو بهترین ها (و بلکه بهترین کتاب پژوهشی درباره تئاتر در ایران) است. اسطوره را هم خیلی خوب می شناسد.

نمی دانم جماعت، دست کم منتقد جماعت، نمی فهمند یا رودربایسی دارند از گفتن حقیقت. یا شاید هم مرعوب اسامی اند. احترامی که من برای آقای بیضایی قائلم خیلی بیشتر از احترامیست که به یک "هنرمند بزرگ" باید گذاشت ولی واقعا متاثر می شوم از اینطور به قهقرا رفتن. یعنی اصلا دلیل همین تاثر و عصبانیت در نظر گرفتن آن سابقه و اعتبار است والا چرا؟ به درک، اینهمه آدم بد و مزخرف و عمر تلف کن و پلشت می سازند، یکی دیگر هم روش.

یعنی زمانه زمانه بدیست یا هنرمندان و نویسندگان و روشنفکران ما هم عهد کرده اند که همراه و همگام با توده، تا آنجا که ممکن است دست به سقوط آزاد و شیرجه در پلشتی و تباهی بزنند؟ مساله فقط بیضایی نیست که شاید نتوانید این تئاترش را ببینید، تلویزیون که دم دستتان هست، حلقه سبز ملال آور حاتمی کیا را ببینید؛ شهریارِ پر از خاله زنکی و جفنگیات کمال تبریزی را ببینید؛ حتی روزگار غریب کیانوش عیاری را ببینید. شاید در مقایسه با سریال های کیلویی و درپیت سیمایی بد نباشند ولی تو را به خدا اینها در شان کارگردانان مطرح سینمای ایران است؟ یعنی باید با امکانات کمتر از کرخه تا رایت و لیلی با من است و آنسوی آتش ساخته شود و بعد در دریایی از پول و امکانات این محصولات بی خود و خاصیت؟

داستان فقط در این جا و این حکومت هم نیست انگار، که بشود هی تقصیرها را گردن جمهوری اسلامی انداخت. شادمهر عقیلی الان چه کار می کند؟ گوگوش چی بیرون می دهد؟ جز این است که شاه ماهی برکه موسیقی پاپ ایران که از یک استودیوی کوچک دنیای ترانه ایران و بلکه تمام کشورهای فارسی زبان را تکان داد، الان در دریای لس آنجلس تبدیل به نهنگی لجن خوار شده است؟
محسن مخملباف چه؟ پرویز صیاد؟ آه...

در این دوره تاسف انگیز ازدیاد و قدرت گرفتن شگفت آور کوتوله ها، تاسف آورتر این است که بزرگان هم گویا علاقه شدیدی به کوتولگی پیدا کرده اند.
چند روز پیش خبر آمد که والنتینو، یکی از مشهورترین طراحان لباس جهان، در اوج کار خودش اعلام کرد که صنعت مد و پوشاک آنقدر مهمل شده که امکان هیچگونه خلاقیتی در آن وجود ندارد و از این کار کناره گرفت.

کناره گرفتن در وقت خودش هم البته هنری است و هپی اند، توفیقی!

ساز عاشق تو نیست، تو عاشق سازت هستی

در بسیاری از نواحی ایران، و از جمله شمال خراسان، به استاد موسیقی "بخشی" می گویند و معتقدند که خدا به آن شخص نظری دارد که چنین ساز و نوای خوشی را "بخشیده" است. حاج قربان سلیمانی هم از این جهت یکی از بزرگترین بخشی های قوچان خراسان و بلکه کل ایران بود، هر چند که معمولا فقط به نام "حاج قربان" شناخته می شد.


در قوچان ترک و کرد و فارس قاطی اند . حاج قربان ترک زبان بود ولی شیوه نواختن و خواندنش بیش از آنکه شبیه ترک های غرب ایران باشد، شبیه کردها بود. موسیقی را –بعد از پدرش، بیشتر از بخشی های کُرد منطقه- سینه به سینه آموخته بود و همینطور هم آموزش می داد. می گویند بیست سی سالی ساز را به خاطر مخالفت روحانیون و متشرعین کنار می گذارد، اما بعدها عده ای روشنش می کنند که اگر قرار به رفتن به جهنم باشد آنقدر از همین متشرعین در صف خواهند بود که نوبت به تو نمی رسد (یا یک همچین چیزی!) و حاج قربان هم باز شروع می کند.


ساز او دوتار بود که به همراه آن می خواند. دوتار در خراسان و گلستان ساز بسیار متنوعی است، بطوریکه دست کم از تربت جام تا قوچان و بجنورد و بندرترکمن آن را هر قومی به شیوه خود می نوازند و با زبان خود می خوانند.
حاج قربان پای ثابت بسیاری از جشنواره های داخلی و خارجی بود و "حس عمیق" او کاملا در موسیقی اش جریان داشت. نوای او واقعا از جان برمی آمد و بر دل هم لاجرم می نشست.


بسیاری از اساتید موسیقی ایران به دیدار حاج قربان رفته و برخی با او کارهایی هم اجرا کرده اند که البته کمتر ضبط شده و آنها هم که ضبط است خصوصی و شخصی محسوب می شود. از جوانترها، محسن نامجو مدتها نزد حاج قربان شاگردی کرده است. حاج قربان می گفت تو عاشق سازت باید باشی، ساز عاشق تو نیست.

قطعه ای که از او انتخاب کرده ام و در اینجا گذاشته ام، یکی از همان قطعاتی ست که شدیدا بر دل می نشیند. اسم این قطعه "شاختایی" است که بی اغراق در منطقه وسیع شمال شرقی ایران جزو موسیقی فولکلور مردم است و خود من اجراهای ترکمنی و کردی و ترکی و جامی آن را شنیده ام، همه هم عالی. اما چیزی که حاج قربان اجرا می کند چیز دیگریست.


این شاختایی در مدح پیامبر اسلام و به زبان ترکیست، اما برای لذت بردن از آن و حتی تحت تاثیر آن قرار گرفتن نیازی به دانستن ترکی و اعتقاد به اسلام نیست. گفتم که... از دل برآمده. روحش شاد.

(این بخشی که اینجا گذاشته ام، هرچند 9 دقیقه است اماباز هم شاختایی کامل نیست و برای آپ لود و داونلود بهتر، فایل را کوتاه و سبک کرده ام. ضمن اینکه کاست ها و سی دی های معدودی که از حاج قربان منتشر شده هیچکدام کیفیت ضبط و تنظیم خوبی ندارد و بخشی از بدکیفیتی کار به این خاطر است.)

فرض کن روزه ام، دوست مستبد من!

اول از کار و بارم بنویسم در این روزها و بعد بروم سراغ اصل مطلب.
خیلی وقت بود که می خواستم از هر چه کار غیر تخصصی‌ست، بیرون بیایم. اما تکلف ها و تعارف ها نمی گذاشت. تا اینکه اول این ماه، از آخرین کاری که داشتم استعفا دادم و صددرصد روی طنز متمرکز شدم. حالا من آدمی هستم بیکار که درآمدم از همین چند ستون طنز و یک برنامه رادیویی خیلی کوتاه و بعضی فعالیتهای مطبوعاتی جسته و گریخته درباره طنز تامین می شود. البته می توانستم از آن کار بیرون نیایم و حقوق خوبی که از آن کار می گرفتم را از دست ندهم و همه این کارها را هم به طور موازی انجام بدهم، اما این حجم - و مهمتر از آن، کیفیتِ- خواندن و نوشتنی را که الان دارم هیچوقت نمی داشتم.

بیشتر وقت من حالا در خانه می گذرد. به نحوی چشمگیری ارتباط های غیر ضروری ام را کاهش داده ام و حتی وبگردی هم به ندرت می کنم. چندماه دنبال ای دی اس ال برای خانه بودم و حالا که وصل شده، می بینم این سرعت اینترنت، بیشتر از آنکه به اتلاف وقت من کمک کند، باعث تلف شدن وقتم می شود!

در عوض تمرکز و آرامشم روز به روز زیادتر می شود. و روز به روز مصممتر می شوم که با هیچی عوضش نکنم!

این از این. و اما بعد.


امروز دیدم رفیقی که شغل خوبی در سازمان صدا و سیما دارد و اخیرا فهمیده بود که من با یکی از شبکه های رادیویی همکاری – بسیار محدودی- دارم، پیغام گذاشته در مسنجر که من با رئیس روابط عمومی فلان درباره تو صحبت کرده ام و معرفی ات کرده ام که چه کاره ای و خوشحال می شود که با تو آشنا شود و این هم شماره اش و زنگ بزن و الخ.

تشکر کردم بابت حسن نیتش ولی یادآوری کردم که من از او همچین کاری را نخواسته بودم و بهتر بود از خودم برای چنین توصیه ای می پرسید. به طبیعتِ رفاقتِ ایرانی مان، بهش برخورد و گفت گویا بدهکار هم شده! بعد هم گفت تو خیلی مغروری و در ایران و به خصوص این سازمان روابط حرف اول را می زند و باید حتما چند تا رابط و رابطه خوب داشت و از این قبیل حرفها.

یکی از معضلات من در این روزها همین دلسوزی های بیجاست. یک بار یکی زنگ می زند کجایی بیاییم دنبالت برویم پیش فلانی، بار دیگر یکی زنگ می زند که فلان جا برایت قرار ملاقات گذاشته ام. یک وقت می بینم سفارشم شده که فلان مسئولیت را بدهندم. حتی یک بار رفیقی زنگ زده بود که چه نشسته ای که من برای ملاقات (عمومی) با "آقا" اسمت را رد کرده ام!
اغلب این وصل کردن ها هم بیمورد است و بدون در نظر گرفتن نظر و اعتقادات شخصی من. اینطور هم که نباشد، بازهم ناخواسته است. دلسوزی مستبدانه و اظهار لطفِ توهین آمیز است. مثل خانی هستند که صلاح رعیتشن را بهتر از خودشان می داند و رد احسان را بی ادبی و مستحق مجازات.

وقتی فردیت شخص به رسمیت شناخته نشود و حرمت واقعی افراد حفظ نشود، حتی دوستی ها و اظهار لطف ها هم به شکل توسری نازل می شوند! همه می شوند دایه مهربانتر از مادر. همه صلاح تو را بهتر از تو می دانند و آنقدر دوستت دارند که حاضرند درازت کنند و این صلاح را بهت اماله کنند!
بعد هم تو یا باید قبول کنی و منت دارشان باشی و یا عذرخواهی کنی و برنجانی شان. البته تو نمی خواهی که برنجانی، اما لطافتِ استبدادی اصلا کاری به کار و دلیل و نیت تو که ندارد؛ می رنجد و ای بسا صلاح بداند که به این خاطر ادبت هم بکند. شخصیت و عقیده و سلیقه تو که هیچ؛ یک بار هم پیش خودش فکر نمی کند که این لطفش ممکن است چه دردسرهایی بوجود بیاورد.

مثلا همین دوست عزیز من با خودش نگفته که شاید من دارم به کسی این توصیه را می کنم که دوستم با او دشمن است و این بابا ممکن است فکر کند این توصیه به عمد است و منظورهایی پشت آن. یک لحظه هم فکر نکرده شاید همکارانِ محمود فکر کنند دارد دورشان می زند و رفاقت کاریشان بابت همین کار به دشمنی تبدیل شود. به هیچ عنوان هم حاضر نیست قبول کند که شاید این میانبرها را خود این رفیق ما بلد است و شاید عمدا از آنها دوری می کند.

این رفقا غذایی را خودشان دوست دارند، همین را دلیل کافی می دانند که توی حلق ما بریزند. یک آن هم فکر نمی کنند شاید ما آن را دوست نداشته باشیم، یا دوست داشته باشیم ولی الان تا خرخره پر باشیم، یا پر نباشیم اما روزه باشیم. نه به این چیزها اصلا فکر نمی کنند، فکر هم بکنند اهمیت نمی دهند.

در کل دوران اصلاحات، یکی از اقوام نزدیک من، که بلا استثنا هفته ای چند بار هم را می بینیم، معاون وزیرِ وزارتخانه مهمی بود. در یکی از این سالها، یکی از شرکتهای تابعه آنجا از من دعوت کرد که نشریه داخلی اش را سر و سامانی بدهم. رفتم آنجا و با یک حقوق خیلی کمی شروع به کار کردم. صادقانه کار می کردم و خوشبختانه حاصل هم به چشم همه آمد. در تمام این مدت نه از آن خویشمان کمکی گرفتم و نه گذاشتم کسی در محل کار بفهمد که ما با هم نسبتی داریم. سلسله مراتب هم رعایت می شد به چه دقتی: من یک ساعت معطل می شدم تا مدیرم را ببینیم، او یک روز معطل می شد تا مدیر عامل را ببنید، مدیر عامل یک هفته علاف می شد تا رئیس کل مجموعه را ملاقات کند و رئیس بزرگ سالی یکی دو دفعه به زیارت معاون می رفت! یعنی همان کسی که هفته ای یکی دوبار با هم کشتی می گرفتیم!

بعد در یک همچین فضایی، بعضی از همکاران که لابد خیلی از من خوششان میآمد، می خواستند راه های چاپلوسی و خود را به مدیر نزدیک کردن و زیرپای همکار را زدن را به من آموزش بدهند. بعد هم که می دیدند تحویل نمی گیرم می گفتند این مغروره، دیگران را آدم حساب نمی کند، نمک نشناس!
چند باری آنقدر این حرفها را زدند که نزدیک بود از کوره دربروم و آشنایی بدهم و بگویم بابا من اگر می خواستم دوپینگ کنم که به همان کسی که با یک برگه – خدا شاهد است برگه یادداشتِ بدون آرم- آدم بالا پایین می کرد توی آن مجموعه می گفتم که برایم کاری کند. اما دوست نداشتم و ندارم این کارها را. (البته بعدها یک فضول الدوله ای راز ما را فهمید و –لابد چون او هم از همین دست رفقا بود و خیلی دوست داشت که برای من کسب اعتبار کند!- خبر را پخش کرد و این حسادت ها و حساسیت هایی را برانگیخت که در نهایت مجبورم کرد از آن کار بیایم بیرون)

مَثَل من در این ماجرا مَثَل کسی ست که تا خرخره سیر است اما یکی از روی دلسوزی می خواهد غذای دهنی خودش را حقنه اش کند. والله خیلی از کارهایی که بعضی ها محض رفاقت برای ما می کنند را خودمان کرده ایم و بعضی از این راه هایی که به خاطر دلسوزی توی آن هلمان می دهند را قبلا رفته ایم. یا از اول نکرده ایم و نرفته ایم و الان هم نمی خواهیم.

جامعه ای که ریایی باشد همین می شود. آنقدر جماعتی که در آتش اشتیاق می سوزند، تظاهر به نخواستن و اعراض می کنند و در باطن "می خوام، می خوام"شان بلند است که همه به همین چوب رانده می شوند. میوه می خواهی باید بگویی "مرسی، نمی خورم"؛ شوهر می خواهی بکنی باید بروی گل بچینی، نامزد انتخابات می شوی "احساس تکلیف شرعی و اصرار دوستان" باعث شده... یکی هم که این وسط پیدا بشود که بخواهد دست و دل و زبانش را یکی کند، می شود بی ادب، پررو، ترشیده، حریص و البته مغرور!

آقا من این "نمی خواهم" را باید به چه زبانی بگویم؟ فرض کنید نه آنقدر ننر و ایده آل گرایم که بحث "سلیقه" باشد و نه آنقدر مغرور و بی نیاز که پای "سیر بودن" در میان باشد. فرض کنید که این آدمِ عزلت گزیده نه تنها تمام خوراکی های باب طبع شما را می پسندد، بلکه خیلی هم گرسنه است، منتها روزه گرفته است.
لطفا بی اجرش نکنید، موقعش که شد خودش مثل بچه آدم می آید پای سفره!

 

خراب شود آن مسجدی که کنارش آدمی یخ بزند؛ درشان را بازکنید لعنتی ها! (+توضیح)


نمی دانم زمستان هشتاد بود یا هشتاد و یک. ولی هرچه بود روزهایی خیلی سرد شد تهران. صبحی بود و داشتم می رفتم دانشگاه. تمام راه را با وجود دستکش و کلاه و شال گردن و یک عالمه لباس دیگر لرزیده بودم. روی پل عابر بودم و چند دقیقه بعد توی کلاسِ گرم. یک دفعه چیزی دیدم که تا الان و شاید تا آخر همراهم رهایم نمی کند. روی پل فلزی، روی همان ورقه های آهنی که از هر یخی سردتر بودند، زیر چند تکه مقوا و لحاف کهنه و پاره پوره، کسی خوابیده بود. هیچ ازش معلوم نبود، همه اش زیر همان خنزر پنزرها بود. ولی طولش معلوم بود. چیزی در حدود یک مرد کوتاه قد و یا... و یا... یک بچه!

دیگر یادم نیست بعدش را. اصلا چه اهمیتی دارد کارهای حقیر و بی فایدهء یک دانشجوی فلسفه، که خیلی زور بزند می شود مثل حضرات اساتیدش، و حرفهای زیادی درباره ماهیت و وجود و تجرد ذات باری بلد خواهد بود، در حالی که همین کنار گوشش، دویست متر آنطرفتر، یک "انسان" دارد یخ می زند، یا زده...

از همان سال، هر سال که زمستان می شود، هر سال که هوا خیلی سرد می شود، هر وقت که زود پنجره را می بندم که سرما نخورم، هر جایی که کودک لرزانی می بینم، هر گوشه که چند تکه کارتن بریده شده می بینم، کامم تلخ می شود. گاهی هم اشکی...

**************


یکی از اقوام که فرانسه درس خوانده است می گوید یکی از سالهایی که آنجا بوده، موج سرمای سختی فرانسه را فرا می گیرد. آنجا هم البته خیابان خواب دارد. گیریم که هیچکدام کودک نباشند و اکثرا مردان الکلی و فاحشه های بیمار باشند. این فامیل ما می گوید، وقتی سرما بالا گرفت کاتولیک ها اعلام کردند که این شبها کلیساهای ما بازند و با غذا و جای گرم، آماده پناه دادن به بی سرپناهان. بعد فرقه های دیگر هم تبعیت کردند و تقریبا تمام کلیساها به بی سرپناه ها غذا دادند. اینطور که شد، مسلمان ها هم تحت تاثیر قرار گرفتند و مساجد را باز کردند. این بنده خدا که اتفاقا آدمیست مذهبی با افتخار می گوید، حتی با وجود اینکه بسیاری از این بی سرپناه ها الکلی بودند و هرجا که می رفتند بی بطری و باده نمی رفتند، اما مساجد مسلمان ها هیچکس را در آن شبها نراندند.

**************


از برکت نظام اسلامی و اختلاط دین و حکومت، چند برابرِ مردم و موقوفاتشان، هر ساله دولت و نهادهای شبه دولتی (نظیر شهرداری ها) مسجد می سازند. هر کوچه و پس کوچه ای که می روی، چند مسجد خود و خدانمایی می کند.  تهِ کوچه مسجدی قدیمی و حاصل وقف آدمی دین دار جاگیر شده، وسط کوچه مسجدی ست یادگار از اوایل انقلاب و شورِ همه چیز در مسجد بینی؛ و سر کوچه هم که به ضرب و زور صدها تن آهن و سیمان و گچ، فلان ادارهء متولی نماز، مسجد علم کرده است! تازه همه اینها زیاد فاصله ای با مسجد مکش مرگ مایی که شهرداری دور میدان می سازد و ماه هاست –علی رغم فراهم بودن پنجاه تا قالی و دوازده تا لوستر و هزاران تکه آینه- لنگ تکمیل عروس بازی محراب آن اند. سر چهارراه هم سازمان تبلیغات مشغول زدن پوز شهرداریست...

طبع حضرات هم هر سال بلندتر می شود و انگار اگر مسجدی ساخته شود و گنبد و گلدسته نداشته باشد، ذنب لا یغفر می شود. کاری ندارم که در این سالها نمازخوان و مسجدرو بیشتر شده یا کمتر. (شک هم دارم که حتی خود گنبدسازها و متاره هوا کن ها هم وارد این معقولاتِ نامعقول شوند!) و هزینه این بریز و بپاش ها چقدر...

من فقط می خواهم از حضرات بپرسم، آیا نمی شود در این شبهای سرد و سرمای استخوان سوز، درِ ده یک این مساجد باز شود و به این آدم ها به اندازهء یک قبرجا، سرپناهی داده شود؟ حرف انسانیت که می شود پزش را می دهید که قرآن حرمت آدم را از کعبه بالاتر وصف کرده و فلان تا آیه و حدیث و روایت از نوعدوستی و احسان و حرمت به انسان می آورید، پای کار که می رسد، به اندازه سگ این آدم ها برایتان ارزش و حرمت ندارند؟
میلیارد میلیارد پول مردم را صرف خدای چاره ساز و خانه هایی که به هیچ کدام نیازی ندارد می کنید، بعد حاضر نمی شوید بندگان نیازمند و بیچاره خدا را که از این سرمای بی پیر تلف می شوند، یک هفته در سال هم که شده، در خانه اش راه بدهید؟!

همه کارتان شده ریا و تبلیغات اما حتی در "تبلیغتان" هم نه صادقید و نه عاقل. وگرنه کدام تبلیغ اثرگذارتر از اینکه همانهایی که دارید خودتان را برای جذبشان هشت در و هفت تکه می کنید، ببینند که وقت مبادا که شد، این تاسیسات عظیم به درد چهارتا آدمِ مسکین هم خورد و دو نفر را از مرگ نجات داد؟ ببینند که این مکان ها، به زور پول و زرق و برق و کاشی آبی و فرش دستباف و اکوی بلندگو و غباروبی های دستوری، مقدس نشده اند؛ توی کار آدم هم هستند!

اصلا این قانون های مسخرهء اداری از کجا برای اداره مساجد آمده؟ کی گفته فقط باید وقت نماز باز باشند و سایر مواقع به زور کلاس قرآنی یا ضرب مجلس ترحیمی (که حتما باید اجاره اش هم پیش پیشکی پرداخت شده باشد) قفلشان وا شود؟ کی گفته که خوابیدن در مسجد کراهت دارد؟ آن هم در این طور مواقع اضطرار.
اصلا این مسجدها مگر از کجا آمده اند؟ مگر جز این است که یا حاصل خیرخواهی آدمهایی مثل ماست، و یا از پول ما مردم است، که دستگاه عریض و طویلی، ساخته و بیلانش را به بالایی داده؟ گیریم آن ها از مال خودشان و برای رضای خدا ساخته باشند و این ها از مال مردم و بخاطر به اصطلاح بسط معنویت در جامعه. در هر دو صورت با اجازه کی مسجد را تبدیلش می کنید به یک بنگاه دولتی که کارمندهایش را شما تعیین می کنید و ارباب رجوع هایش هم باید سر ساعت بیایند و سر ساعت بروند؟

لامذهب ها! خیلی از این خیابان خواب ها بچه اند. یعنی اصولا هیچ گناهی ندارند به جز بیچارگی، بجر بدبیاری، بجز جنایات بزرگترها، بجز سنگدلی آدمها، بجز بی غیرتی مسوولان، بجز بی کفایتی و بی همه چیزی دستگاه... آنوقت شما جوش دزدیده شدن فرش مسجد را می زنید؟ بسوزد آن مسجدی که تویش فرش از آدم مهمتر باشد. درد بی دردی علاجش آتش است.
 
حرف من فقط با مسجد سازان و مسجدداران ودم و دستگاه ها نیست. با هر کس که دستش میرسد هم هست. مثلا همین بروبچه های بسیجی که پایگاه شان مساجد است. آهای عزیزانی که هی بلدید به سر و سینه بکوبید که کربلای جبهه ها یادش بخیر، در باغ شهادت را چرا بستند! مردِ عملید؟ بفرمایید. بگذارید دل به شکهایی که فکر می کنند حرفهای شما هوایی ست و دلتان در هوای جاها و کارهاییست که واقعا دلش را ندارید، بفهمند که دست کم به اندازه یک شب تا صبح شما حاضرید برای کمک به جان هموطنانتان فداکاری کنید. همه اش که با هوندا سوار شدن و "سوسولا کوشن..." گفتن و پای دعای ارضی گریه کردن و با هلالی ورجه وورجه کردن و "با راهیان نور" ده پانزده روزِ عید را گشتن و اخراجی ها را دیدن... که نمی شود. با حلوا حلوا گفتن که دهن شیرین نمی شود.

روی حرف من با همه است. با خودم هم. آخر ما چه جور مردمانی هستیم؟ نه دین و نه آزادگی و نه آدمیت؛ حتی به اندازه چند شب در سال نباید داشته باشیم؟
شاید هم همه مان داریم یخ می زنیم. اصلا یخ زده ایم. از درون...

 


پی نوشت:

ذکر چند نکته، به خصوص با توجه به بحث هایی که درباره این نوشته درگرفته، شاید مفید باشد:

1- من با احساسی کردن این پیشنهاد عملی مخالفم. بعضی ها می پرسند "اصلا تو خودت حاضری یک خیابان خواب را در خانه ات جا بدهی؟" پاسخش منفی ست. آپارتمان کوچک من که با زن و بچه ام توی آن زندگی می کنیم، جایی برای این کار ندارد و گذشته از آن از لحاظ بهداشتی، امنیتی و حتی اخلاقی این کار درست نیست. البته اگر به طور عینی نجات جان یک نفر در گرو پناه دادن من باشد قطعا مساله فرق می کند، اما در حالت کلی، همانطور که گفتم پاسخ منفی ست. اما مساجد، بر خلاف خانه ها، یک جای خصوصی و اختصاصی نیستند و اماکن عمومی تلقی می شوند. شبها هم تاسیسات شان غالبا بی کار است و حتی بعضا سیستم گرمایشی شان تا صبح کار می کند که موقع اذان صبح، نمازگزاران سرما نخورند. قبول دارم که مسجد هتل نیست، ولی در وضعیت اضطراری و برای مدتی محدود، مکانی عمومی نظیر مسجد، بهترین جا برای کمک به جان آدمهاست.

2- من سعی می کنم علاوه بر گریز از احساساتی گری، یک طرفه هم به قاضی نروم و از همین رو، دغدغه برای دزدیده شدن وسایل مساجد را درک می کنم و فکر می کنم برای حل این مساله بهتر است موقع پناه دادن به بی خانمان ها، متولیانی هم در آنجا باشند. مثلا خادم مسجد یا ماموران پلیس یا همین برادران همیشه در صحنه بسیجی. چطور پلیس می تواند ده ها شب، حفاظت از پمپ بنزین ها را به عهده بگیرید، یا برادران غیور ما می توانند شبهای کوی دانشگاه را قرق کنند، اما چند شب - تاکید می کنم فقط چند شب و آن هم در این مواقع اضراری- عاجزند از حضور در مساجد و پاییدن لوازم خانه های خدا؟! البته برای بهانه آوردن، به قول ملانصرالدین می توان ارزن را هم روی طناب پهن کرد و گرنه اگر مشکل فقط همین است، شما در یک مسجد را باز کنید، من شخصا می روم آنجا مراقبت. اهل شعار و تعارف و اینطور شامورتی بازی ها نیستم. این را جدی می گویم، همین نوشته مدرک، تا رو سیه شود هر که در او غش باشد.

3- من قبول دارم که در مرفه ترین کشورهای دنیا هم خیابان خواب وجود دارد، بالاخره هستند همه جا آدمهایی که اگر دنیا را هم بهشان دهید، باز جایشان توی خیابان است؛ اما حکایت بسیاری از خیابان خواب های ما با اینها فرق دارد. من یک شب خودم با اینها بوده ام و به حرفهایشان گوش داده ام (گزارشش هم در ضمیمه همشهری چاپ شد آن زمان). خیلی از اینها آدمهایی هستند که تنها فرقشان با من و شما فقر است و فقر. بعضا کارگرهایی هستند از شهر ها و دهات دورافتاده که برای یافتن کاری به تهران می آیند، اما اینجا بیکاری و بی پولی و بیکسی در انتظارشان است و ولایتشان دهانهای باز و شکمهای خالی زن و بچه منتظرشان. ورزها می روند سر گذر در انتظار کار و شبها می مانند توی خیابان. تازه خیلی هایشان بچه هستند که بی هیچ حرف و کلامی، خیابان خوابیدنشان (و اصلا بودنشان) نشانه بی کفایتی و بی لیاقتی دولت است. مگر جمع کردن و رسیدگی به احوال این بچه ها - که جای اکثرشان به خاطر بی سرپرستی و بدتر از آن: بدسرپرستی، در بهزیستی ست- چقدر هزینه و زحمت دارد؟ آنهم در کشوری که صد و پنجاه میلیارد دلارش فقط در طول یک سال، معلوم نیست به کجا رفته و هزاران پلیسش برای مبارزه با چکمه پوشان چندماه جهاد می کند! مملکت گل و بلبلی که فقط در یک قلم، آموزش و پرورشش 25 میلیارد تومان برای "جهت استفاده دانش آموزان از فضای معنوی و ملکوتی حرم حضرت معصومه (س) و مسجد مقدس جمکران استان قم" اختصاص می دهد و شهرداری پایتختش رسما 500 میلیون تومان برای کمک به برگزاری اردوهای راهیان نور (علاوه بر چهار هزار میلیون تومانی که سازمان میراث فرهنگی به این اردوها رسما می پردازد)تقدیم می کند...

نوشته شده توسط farjami در جمعه، 21 دیماه 1386 ساعت 11:30 PM

حاج منصور فقط نوک کوه یخی ست که به طرفمان می آید!

راستش این روزها آنقدر از اوضاع سیاسی و اجتماعی ناامید و دلزده ام که دست و دلم حتی به خواندن روزنامه هم نمی رود چه برسد به نوشتن؛ ولی در مورد این ماجرای اخیری که سر اظهارات منصور ارضی پیش آمد دریغم می آید چند نکته ای را ننویسم.
ماجرا را که لابد می دانید. حاج منصور در میانه دعای عرفه امسال، به قالیباف حمله کرده و او را با عمر سعد مقایسه کرده و شهرداری تهران را با جوی طویله ری. تا اینجای کار چیز چندان عجیبی نیست که این حضرت ارضی، از سالها قبل سابقه اظهار نظرهای اینچنینی و بسی تندتر از این را داشت. چه در دوران هاشمی و حمله اش به کارگزاران و دختر هاشمی و چه در ماجرای انتخابات دوم خرداد و چه بعد از آن در حمله های مکررش به اصلاح طلبان. پس در نفس ماجرا چندان تحولی اتفاق نیفتاده، فقط تخم عطالله و مرغِ فائزه در گذر این ایام شده شترِ قالیباف!

نکته ای که مهم است و نسبتا مغفول این است که این ماجرا و امثال آن فقط در حکم سر کوه یخی ست که از آب بیرون است و این اندکی که دیده می شود، در حکم نشانه و قراولی هراس آور از فاجعه خوف انگیزی است که در زیر و ظهر آن نهان است. سر این کوه را نه می توان برید و نه اینکار فایده ای دارد، باید به فکر کل آن بود. چطور بوجود آمد؟ چرا روان شد؟ به کدام سو می رود؟ چه می توان با آن کرد؟

پیش از هر چیز من باز هم تکرار می کنم که اگر مثلا انقلاب ایران – در یک برآیند کلی- روحانیون را مصدر کارها کرد، انتخاب احمدی نژاد به ریاست جمهوری انقلاب دومی ست که مداح ها را دست بالا می نشاند. در همان ایام پس از چهارم تیر 84 کذایی هم در یادداشتی این موضوع را نوشته و از جمله در آن اشاره کرده بودم که اگر یک زمانی نوحه خوان پامنبری و مجلس گرم کنِ آخوند بود، چند سالیست که این رابطه برعکس شده و الخ . هنوز هم فکر می کنم آن تحلیلم درست بوده و به برکت این لینکهای مستقیم، می توان آن را دید و ای بسا ارزش پیشگویانه هم داشته باشد!

در این دو سالی که گذشت من البته چیزهای بیشتری دیده و شنیده و خوانده ام. مثلا کمک های میلیاردی شهرداری تهران در آن ایام به برخی هیات های خاص مذهبی و به مداح های همسو -که بعضی با افتخار سند شده اند و بسیاری صاحب ناراضی قربه الی الله، هبه- و نیز کیسه گشاده سازمان فرهنگی هنری وقت که به جای ژیگول بازی هایی مثل سینما و تئاتر و موسیقی و نقاشی، میلیاردها تومان را به صرف ادعای موعود شناسی، برای موسساتِ اینچنینی در قم و تهران و اصفهان و مشهد صرف کرده و همچنین همسو کردن امکانات زیباسازی و مبلمان شهری با سلایق خرافی ترین اقشار جامعه و عمرکشان گیران و "حسین اللهی"ها؛ فقط چند قلم از کارهای آقایان در ایامیست که تهران را در دست داشتند.

البته اینکه با کدام مجوز قانونی و اخلاقی و حتی شرعی، پولی که مال مردم این شهر بزرگ است صرف چنین کارهایی شده، از آن مقولاتیست که در فرهنگ درخشان ما جزو دسته "صلاح مملکت خویش خسروان دانند" است! همینطور است فضولی در باب اینکه این چه نهادهای مردمی و خودجوش و غیروابسته ایست که تا حرف تاریخ شیعه و نهادهای غیردولتی می شود حضرات به آن می نازند، اما علی رغم اینکه هر سال با کمک های واقعی مردم مراسم مذهبی به خوبی برپا می شود، میلیاردها تومان از هزینه های جاری مملکت و پایتخت باید صرف حضرات مداح و دسته شان شود؟ همچنین سوالهایی از این دست که نحوه توزیع این پول عظیم در نهادهایی که اصولا سازمانی ندارند چه فسادی به بار خواهد آورد هم به ما نیامده...

من در مورد هیچکدام از این مسائل سوالی ندارم، شما هم نداشته باشید؛ چرا که اصولا این سوالات مشابه سوالات دیگری هستند که در نهایت به نقاط حساس و اساسیِ کل سیستم برمی گردند و اصولا هیچ سیستمی هم از این موضوع خوشش نمی آید.

حرف من درباره این است که شهردار سابق و اعوان و انصارش با ارتباط و تعامل سازمان یافته دقیقی توانستند شبکه (یا بزرگترین شبکه) مداحی کشور را با خودشان همگام کنند و به این ترتیب سررشته مهندسی و حتی شستشوی افکار بخش وسیعی از متدینین کشور را به دست بگیرند.
مداحان اولین وظیفه شان به غلیان درآوردن احساسات مردم است و چه فرصتی بهتر از اینکه بتوان القائات سیاسی را در هنگامی که مردم با میل خود، عواطف و احساساتشان را دست دوستان داده اند، باوراند؟ به خصوص اگر هاله ای از خاص بودن و تقدس و نظر کرده بودن به دور دوستانِ تلقین گر تنیده شده باشد؟ آن هم در وضعیت یک بام و دو هوایی که با (سوء؟!) استفاده از شعارِ رسمیِ عدم جدایی دین از سیاست، یک سخنور مذهبی می تواند همچون یک سخنگوی حزبی از سیاست حرف بزند، اما پیگیری حقوقی و حتی شرعی مدعیات و توهین ها و تهمت هایش  در حکم بر سر دار کردن منصور است!

استفاده از شبکه های مذهبی برای پیشبرد اهداف سیاسی البته از ابتدای انقلاب سابقه دارد، اما هیچگاه اینقدر سازمان یافته، پرهزینه، تندروانه و ویرانگر نبوده است. به خصوص اینکه احمدی نژاد و یارانش – که چه در دوران شهرداری و چه قبل از آن با هم بوده و هستند- هم درک درستی از افکار عمومی قشر مذهبیِ فرودست جامعه دارند و هم خود احمدی نژاد در بکارگیری رسانه ها و بازی دادن رسانه ای نبوغ حیرت انگیزی دارد.

فراموش نکنیم که احمدی نژادی با رسانه ای به نام تلویزیون که در معرض دید همگان است و بسیاری از مخاطبانش، مخاطب سایر رسانه ها هستند، توانسته است خود و دولتش را مظلوم، منطقی، صرفه جو، فراجناحی  -و خلاصه هر طور که خود خواسته- نشان دهد. او همان ابرمرد رسانه ای است که توانست از افتضاحی به نام واقعه دانشگاه کلمبیا به مدد بازی های رسانه ای، چنان حماسه ای بسازد که مخالفان خود را نیز وادار به تحسین کند... و طبعا آنهایی که در حضور عموم و اغیار چنین ماهرانه عمل می کنند، با رسانه ای خصوصی تر و مخاطبانی خاصتر و در حالاتی مخصوص، یعنی با استفاده از همان چیزی که من شبکه مداحی می خوانمش، ده ها و بلکه صدها برابر مخاطبانِ "دل داده" خود را بیشتر تحت تاثیر قرار می دهند.

خاطرم هست که در زمان شهرداری احمدی نژاد، برای چند روزی به مشهد رفته بودم. یکی از آشنایان فوت کرده بود و برای رفتن به مراسم خاکسپاری، با چند پیرمرد مذهبی، نیم ساعتی همسفر شدم. بحثشان بی جهت کشید به شهردار تهران که "می گویند خیلی کار می کند." آنها آنقدر جدی در مورد کاری و مخلص و بی ریا و پاک و با ایمان بودن و حتی پروژه های انجام شده به ید با کفایتِ شهردار وقت صحبت می کردند که گویی دست کم در مورد چند شهردار تهران تحقیق های مبسوطی کرده اند! در حالی که هیچ کدام از آنها از ابتدای دوره شهرداری احمدی نژاد اصلا به تهران نرفته بودند. (و تازه اگر هم می رفتند بعید بود پروژه هایی که شهروندان تهرانی قادر به دیدن آنها نبودند را دیده باشند!)
ته و توی کار را که درآوردم مکان این "می گویند"ها مجالس روضه و نوحه درآمد.
از این نمونه ها بسیار بود و در هنگام انتخابات و به خصوص آن موقع که وقت تخریب هاشمی رسید، قدرت مخوف این شبکه بیشتر نمایان شد. آنجا که نه فقط حرمت هاشمی که حتی روحانیون بلند پایه و مورد تایید همه جانبه نظامی چون جوادی آملی هم شکسته شد.

با روی کار آمدن دولت نو، جمهوری واقعی نوحه خوان ها آغاز شده است و صدها برابر بیش از پیش، پول و امکانات در اختیار این گروه کوچک قرار گرفته است. حالا نه فقط مداحان در سیاستهای کلان دخالت های ارشادی می کنند، بلکه دولت جدید تا آنجا که توانسته مدیران و مسوولان مهم را از میان "هیاتی"ها انتخاب کرده و می کند و این یعنی تاثیر مستقیم شبکه مداحی کشور بر سیاستهای کلان کشور و اجرای آنها. گذشته از این کل مملکت هم به صورت هیاتی اداره می شود و این "سیستم" که برای برگزاری یک مراسم خودجوش "عادی"، اما برای تبدیل شدن به فرهنگ کار و اداره مملکت یک "فاجعه تمام عیار" است، به سرعت فراوان در حال ریشه دواندن در تمام ارکان جامعه است.

قاعدتا منظورم تمام مداحان جامعه نیست و بیشتر همین شبکه معدود اما بسیار قدرتمند به سرکردگی افرادی مثل حاج منصور است؛ والا ای بسا که در میان این قشر آدمهایی اهل ادب و ادبیات و اخلاق هم باشند. نمونه بسیار روشنش یکی از خوشنام ترین مداحان مشهد، مرحوم ثابت (استادی) است که بیشتر از صدای خوش، ذوقِ شعر و شعور و ادب و آزادگی داشت و اتفاقا هر چند با رهبر کنونی انقلاب رفیق گرمابه و گلستان قدیمی بود، اما از فرط آزادگی و در عین تنگدستی، حاضر به نزدیک شدن به ایشان، نه در دوران ریاست جمهوری و نه رهبری نشد. (هر چند که همواره تاکید می کرد آقای خامنه ای را دوست دارد) سهل است هیچ وقت یک ریال هم از این راه نیندوخت و معتقد بود که مداحی برای پول حرام است.

اما در دو دهه اخیر نه فقط سکان جریان مداحی در کشور ما به دست کسانی افتاده که طور دیگری فکر و عمل می کنند، بلکه بسیاری از جریان های سیاسی هم وزن و اعتباری برای فعالیت های هیاتی –از سرهیات ها و مداحان گرفته یا میلیشای جنبی برخی از آنها- قائل شده اند و گویی که مثلا نفس اظهار نظرهای سیاسی حاج منصور اشکالی ندارد، اما نوک پیکانش به جایی نشانه رفته که نباید می رفته!
 
البته تا تفکر اینطور باشد، این جریان هم به همین گونه عمل خواهد کرد. گیریم اینبار قالیباف سر کیشه را شل تر کند، قُدی اش را کنار بگذارد، درصدی از مناصب را برای نوچه های حضرات کنار بگذارد و... خلاصه بتواند دل حضرات را بدست بیاورد و نوک پیکان را به سمت دیگری برگرداند. اما این چاره کار نیست.

چه قالیباف و دسته اش، چه اصلاح طلبان و چه روحانیت سنتی امثال هاشمی و دیگران و چه هر گروه دیگری که در کنار منافع جناحی، ذره ای دلش برای کشور و دین بسوزد، واقعا اگر می خواهند این درد را درمان کنند باید چاره ای اساسی بیندیشند. این قشر نه فقط در سیاست و اقتصاد و مدیریت و حکومت دارد فاجعه به بار می آورند، بلکه در خود دین و مذهب هم کم مصیبت به بار نیاورده اند. مهمترین آن همین رواج خرافات مذهبی که زمینه سازان آن مداحان هستند.

نمی خواهم راه حل های "خودعلامه بینانه" بدهم ولی فکر می کنم قطع یا کم کردن تدریجی کمک های نقدی و غیر نقدی به مداحان و هیات مذهبی یکی از کارها در این زمینه باشد. مردم و مومنین خودشان از پس دخل و خرج مراسم های مذهبی شان همیشه برآمده اند و این کمک هایی که رسم شده شهرداری ها و نهادهای دیگر می کنند، بیشتر باعث شر در هیات ها می شود تا خیر.
اصلاح طلبان و روشنفکران دینی هم باید روشنگری های فکری خودشان را به جای سیاست و فلسفه روی دین مترکز کنند و به جای لاس زدن با عوام مذهبی، دست کم به اندازه مسیح مهاجری، که در روزنامه اش صراحتا قداست مسجد جمکران را زیر سوال برد، شهامت داشته باشند.
روحانیون هم که خودشان از همه بهتر می دانند برای سرجای خود نشاندن این گروه پرمدعا چه کنند.

می ماند من و شما که کافیست نگوییم "من میرم پای دعاش حال کنم، چی کار دارم به این کاراش؟" روی نوک کوه یخ که نمی شود همینجوری اسکی بازی کرد؟ می شود؟!

 

نوشته شده توسط farjami در شنبه، 15 دیماه 1386 ساعت 3:55 PM

ویروسی کردن

تذکر: اکیدا به زنان باردار، کلیه افرادی که سابقه ناراحتی قلبی دارند و نیز دختران و پسران معمولی و مابینهم توصیه می شود از خواندن این یادداشت خودداری کنند.

اصولا اینکه گفته اند علم را باید دست اهلش داد، یا دست کم نباید دست نااهلش داد؛ حرف درستی است یا فعلا در مورد موجودی 102 سانتیمتری به نام سهراب صادق است.
سهراب چند روزیست که سرما خورده و عطسه و سرفه می کند. یک روز مادرش بهش گفت که وقتی عطسه یا سرفه می کند، مواظب باشد که آب دهانش توی صورت ما یا غذا نپاشد. سهراب هم مثل همیشه پرسید "چرا؟" و آنقدر چرا-چرا کرد که به مفهوم "ویروس" رسید که در آب دهان آدم سرما خورده وجود دارد و اگر برود توی دهان دیگران، آنها را هم مریض می کند.

این گذشت تا اینکه دیشب که آمدم خانه، بعد بازی با سهراب، رفتم روی کاناپه دراز کشیدم به مجله خواندن. اما سهراب پیله کرد که بیا باز با هم بازی کنیم و من هم محلش ندادم. چند دقیقه ای ساکت بود و من هم داشتم خردنامه می خواندم و در مفاهیم معتبری مثل تفسیر و اسماالحسنی و میرعبداللهی و تاویل و میردامادی و ایمان و ایازی و این چیزها غور می کردم که دیدم سهراب اصرار می کند که با دو دستش دهان من را باز کند. همانطور که خوابیده بودم و مجله را بالا گرفته بودم به خواندن، دهانم را باز کردم. سهراب نزدیک شد و چیزی در دهانم گذاشت و رفت. چشمم به عبارات بود و سهراب را ندیدم ولی شنیدم که با رذالت خاصی دارد به مادرش با پیروزمندی توضیح می دهد که "بابا رو ویروسی کردم!"

ناگهان فهمیدم که این خبیث، چه کرده و دویدم به سمت دستشویی...
بله! لویی پاستور کوچک ما در دهان پدرش تف کرده بود!

چرا مادرمان را دوست داریم؟

چون ما را با درد می‌آورد و بلافاصله با لبخند می‌پذیرند

چون شیرشیشه را قبل از توی حلق ما، پشت دستشان می ریزند

چون وقتی توی اتاق پذیرایی می رینیم با ما بداخلاقی نمی کنند

     و وقتی بعد ها توی تشکمان می شاشیم آبروی ما را نمی برند

     و وقتی بعدها به زندگی‌شان‌ ترکمون می‌زنیم فقط می‌گویند: خب جوونه دیگه، پیش میاد!

 

چون وقتی تب می کنیم، آن‌ها هم عرق می‌ریزند

چون وقتی توی میهمانی خجالت می‌کشیم و توی گوششان می‌گوییم سیب می خوام، با صدای بلند می‌گویند منیر خانوم بی زحمت یه سیب به این بچه بدهید و ما را عصبانی می کند

 

چون وقتی می گوزیم اخم و لبخند را قاطی می کنند وفقط می گوید نمیری الهی بوگندو!

    و وقتی پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به مادر کتک می زند، با پدر دعوا می کنند

 

چون وقتی در قابلمه عدسی را برمی دارند، یک بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد سر صبح زمستانی غش کند

چون هر روز صبح "بسم الله" می گویند و دنبال کیف و دفتر و مداد و جوراب ما می گردند

 

چون وسط سریال های ملودرام گریه می کنند

      و بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر و ذکرشان این است که مبادا کاسب های بی انصاف سر طفل معصومشان را کلاه گذاشته باشند

 

چون شبهای امتحان و کنکور پابه‌پای ما کم می‌خوابند اما کسی نیست که برایشان قهوه بیاورد و میوه پوست بکند

 

به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما، گریه می کنند و نذر می کنند

      و کسی که این بساط را راه انداخته نفرین می کنند

     و پوتین‌هایمان را در هر مرخصی واکس می زنند

 

چون وقتی که موقع مریضیشان یک لیوان آب به دستشان می دهیم یک طوری تشکر می کنند که واقعا باور می‌کنیم شاخ قول شکانده ایم

چون موقع خواندن مفاتیح عینک می‌زنند

     و وقت اشک ریختن برای رفتگان عینکشان را برمی‌دارند

 

چون هیچوقت یادشان نمی‌رود که از کدو بدمان می‌آید و عاشق بادمجانیم

     حتی وقتی که روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهار را با هم بخوریم

چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان این است که مبادا دکترهای بی انصاف سر طفل معصومشان را کلاه بگذارند...

 

چون مادرند!

 

 
 
 
 

آگهی

 
 

تشکر


Syndicate this site
طراحی توسط: ايرانيانت
Movable Type 3.35