پنجشنبه، 29 آذرماه 1386

من و این بلاگرها رو شب چله ای کجا می برید؟

شب چله یک جورایی عید حساب می‌شود، به خصوص برای ما شب‌دوستان. کریسمس هم که کلا عید محسوب می‌شود. به همین خاطر تصمیم گرفتم به دوستان وبلاگی هدیه‌ای بدهم. البته هدیه که چه عرض کنم! شاید بشود گفت نوشته ویژه‌ای. این نوشته، معرفی بلاگرهایی‌ست که من بعد از خواندن وبلاگشان با آنها آشنا شدم. یعنی اول یک شخصیت وبلاگی در ذهن من داشتند و بعد با دیداری یا تلفنی یا چتی یا ایمیلی، با شخصیت واقعی آنها بیشتر آشنا شدم.

این نوشته طنزآمیز است و حتی شاید بشود اسمش را گذاشت یک جور شوخی و سربه سر گذاشتن با بلاگرها، در طولانی ترین شب سال و در آستانه کریسمس. اصلا می‌توانید این نوشته را درخت کاجی تصور کنید که به... بی خیال!

به هر حال امیدوارم کسی از این شوخی کوچک نرنجد، اگر هم رنجید به بزرگی خودش ببخشد، و اگر این هم میسر نشد، قبل از خبرکردن محتسب و شحنه‌های وبلاگستان، به خودم بگوید تا نوشته مربوط به او را حذف کنم.

***********

سیبیل طلا: نمی دانم چرا خیلی ها فکر می کنند من و نازلی جان با هم دعوایی هستیم، در حالی که اینطورها نیست و ما فوق فوقش با هم اختلاف نظر داریم، آن هم فقط تا حدی که نازلی دلش می خواهد من را در سماور بیندازد و بجوشاند و من هم دلم غنج می رود که روزگاری سماوری که بشود نازلی را تویش جوشاند را ببینم!

در عمل اما اینطور نیست، چون نه جوشانده من دردی از کسی دوا می کند و نه سماوری که نازلی تویش جا بشود به وجود خواهد آمد؛ این است که ما گه گاهی با هم چت هم می کنیم. شاید باور نکنید، ولی نازلی در چت‌هایش تبدیل به یک دختر مودب و رسمی می‌شود که به من یا "آقا" می‌گوید و یا "قربان"! طبع طنز نازلی هم خوب است و بعضی نوشته هایش خیلی با مزه‌اند، مثل همان توصیف متبرجانه‌ای که از بدن خود کرد و دل آقای شمقدری را برد. راستی با این اوصاف پشمکی که نازلی از خودش کرده و با این دعواهایی که هر از چندی راه می اندازد، من هر بار که اصطلاح "پشمینه پوش تندخو" را می شنوم، یاد او می افتم!

 

بهمن هدایتی: کلاشینکفی دیجیتال با چشمهای سبز و پوستی سفید و هیکلی درشت و تپلی (بالام جان بگو هلو!) از آن نمونه های نادر است که فقط در آکواریوم‌های شوروی و وبلاگستان فارسی می شود پیدایشان کرد. اولین برخورد من با او احتمالا چتی بود که همینجور ناغافلی داشتیم و خیلی بامزه از کار درآمد و بعدها شبی او با چندتا از رفقای حزبلش مرا بردند به یک قهوه خانه‌ای به کشیدن قلیان و بحث سیاسی. مدتی بعد من او را به همکاری دعوت کردم که البته بشر جایزالخطاست و بنده از الان همه چیز را تکذیب می‌کنم. طفلک خیلی زحمت کشید که بچسبد به آقام احمدی‌نژاد و از قبل آن دست کم چارتا سفر خارجی و چهل تا سفر استانی برود، اما از آنجایی که خداوند آبروی بندگانش را بیشتر از شکمشان دوست دارد، خدا خواست و نشد! این است که بهمنِ مذکور تا اطلاع ثانوی به صف اپوزوسیون پیوسته و همکار استراتژیک خودمان شده است. عکس های خوبی می‌گیرد و روحیه کمیکی دارد. به خصوص اگر محضرش را درک کرده باشید و از هنرنمایی‌های ویژه بهمن بهره برده باشید، می فهمید چه می گویم.

 

مهدی جامی: یک دوست سابقا بسیار خوب که جدیدا مشخص شده است که جاسوس سیا و موساد است و با ماه منیر کریمی و ابراهیم رحیمی و مهدی محمدپور و داریوش نبوی و فرح خلجی می‌خواهند نظام مقدس ج.ا.ا. را سرنگون کنند. مهدی را اول بار همین پارسال که آمده بود ایران – ولابد از طرف سیا با وزارت اطلاعات مذاکره کند!- دیدم. نسبتا ریزنقش است و از جهت دوری اش از تعارف و تملق، خلقیاتش اروپایی و اندکی سرد می‌زند. جامی هم از آن دوستان با مرام و است که حرمت دوستی‌ها را می‌شناسد. مهدی هرچند در کارهایش نظم و دیسیپلین اروپایی را سعی می کند رعایت کند به همان میزان در روابط انسانی بی غش است و اهل کلاس گذاشتن نیست. با تمام این اوصاف من هم مثل حسین آقامان ازش متنفرم!

 

 کوروش عل‌یانی: ملقب به " کاف عین احتمالا می‌شناسیم نه؟" یکی از آن شخصیت‌های که جان می دهد برای هجو کردن و من تا به حال صد و نود و نه بار در مقابل این وسوسه مقاومت کرده‌ام. البته یک بار هم از دستم دررفت و تذکره بلندی در احوالات این عارف روشن ضمیر وبلاگستان و فرهنگسرای پایداری نوشتم، اما به محض اینکه دکمه پابلیش وبلاگم را زدم، کل سایت بهم ریخت و جالبتر آنکه بعدا روی هارد دستگاهم هم نتوانستم آن نوشته را پیدا کنم. حالا حیف که من یک کم لامصبم و از این نشانه های روشن درس نمی‌گیرم والا کاملا مشخص است که این از کرامات شیخ ماست. به نظر من کوروش از آنهاییست که به یک عرفان راستین و ناب دست یافته و البته اصرار هم دارد که آن را توی چشم ما بکند! وبلاگش را عجیب می‌نویسد، آن را خصوصی می‌کند و برای خواندن مطالب آن رمز ورود طلب می‌کند، بعد عمومی می‌کند اما به عمد آدرس عجق‌وجق برایش انتخاب می‌کند... دو سه باری همدیگر را دیده‌ایم و یک بارش بحث مفصلی کردیم که شد کاریکاتوری از دیدار ابوسعید و ابن سینا: هر چه ما نمی‌دانستیم او نمی‌دید و هر چه او نمی دید ما نمی دانستیم! جالبترین خصوصیت کوروش آن است که همانطوری حرف می زند و راه می‌رود، که می نویسد. اعتراف میکنم که به آن پالتوی گشادش که کوروش تویش مچاله میشود حسودی می کنم. هم‌این!

 

داریوش محمدپور: احتمالا تنها بلاگریست که با پیژامه در مقابل هوشنگ ابتهاج می‌نشیند و تخمه ژاپنی می‌خورد. موسس حلقه ملکوت و صاحب ارض ملکوت که همانطور که از نام‌های انتخابی‌اش بر می‌آید، در قلب لندن هم دست از سر عالم معنا برنداشته است! عنایتی به من دارد و گه گاه حالی می‌پرسد. دوست خوبی‌ست منتها به شرطی که باهاش زیادی شوخی نکنید. این هم البته به شرایط خاص زندگی و عقاید او برمی‌گردد که قابل درک است. مثلا اگر به شوخی به او بگویید "زن ذلیل"، زندگی‌اش به خطر می‌آفتد و پاسپورتش باطل می‌شود و از همه بدتر اینکه گربه‌اش سرما می خورد. مذهبی هست ولی خوش قلب و تکثرپذیر هم هست. دوستش دارم حتی اگر بیاید ایران و برود مشهد و احوالی هم از ما نپرسد. به گردن وبلاگستان حق دارد.

 

رضا شکراللهی: نامی از داریوش آمد، یاد جناب آقای شکراللهی افتادم. ایشان خدا را حفظ کند!

 

سعید حنایی کاشانی: شما باورتان می‌شود یک مدرس فلسفه، سال‌ها پیش رفته باشد نرم افزار فرانت پیج یاد گرفته باشد و بعد برای هر پست وبلاگش یک صفحه جداگانه با فرانت پیچ طراحی و آپلود کرده باشد؟ باورتان می‌شود این آدم متاهل هم باشد؟ اگر دومی را باور نمی‌کنید کاملا حق با شماست اما در مورد اولی باید بگویم آقای حنایی کاشانی واقعا تا همین پارسال پیارسال، به این روش محیرالعقول وبلاگ می‌نوشت. من که اگر همچین تیپ و صدایی می‌داشتم نه می‌رفتم سراغ فرانت پیج و نه فلسفه، می‌رفتم آرتیست تلوزیون می‌شدم. البته آقای حنایی هم کم در تلویزیون ظاهر نمی‌شود!

 

حسین درخشان: اگر از دید جنسی به مساله نگاه کنیم او نه تنها پدرخوانده، بلکه پدر واقعی وبلاگستان است! یک روز حوالی انتخابات ریاست جمهوری بود و من هم مثل بچه آدم در اتاق سرویس اندیشه و علم نشسته بودم و سرم گرم کار خودم بود که یکی سلام و علیکی کرد. نگاه کردم دیدم حسین درخشان است. گپی با هم زدیم و عکسی به یادگار گرفتیم. خیلی معقول می نمود، یا دست کم خیلی نامعقول نمی‌نمود! هیچ شباهتی به این حسین شریعتمداریِ تحت وبی که الان سردبیر خودش است نداشت.

 

ابراهیم نبوی: یک بار کسی در توصیف ابراهیم نبوی گفته بود "او یک نابغه دیوانه است". شاید من با تجربیاتی که دارم خیلی بهتر می‌توانم او را توصیف کنم: "او در دیوانه کردن نابغه است"! البته داور خان در چیزهای دیگری هم نبوغ دارد، مثل طنز  و محو کردن، ولی همچنان من فکر می‌کنم نبوغ حضرتش در دیوانه کردن باشد. لا اقل در مورد من که این طور بوده و هست. به قول علما مجرب است!

خوشبختانه بعد از خارج شدن نبوی و نوساناتی که زندگی در غربت به زندگی آدم تحمیل می‌کند، گویا الان زندگی و افکار آقای نبوی نظم و انسجام یافته و ایشان سر ساعت هشت هر شب تصمیم می‌گیرد به ایران برگردد و راس ساعت هشت صبح روز بعد، تصمیم می‌گیرد تا در فرنگ بماند و با رسوای خاص و عام کردن موجودی مریخی که خودش را رئیس جمهور مردم ایران معرفی می‌کند، جلوی جنگ با ایران را بگیرد.

 

رادیو سیتی (رها): اثبات زنده این ادعا که جنسیت ربطی به نوشتن ندارد. برای فرض کنید علی اصغر دیم‌کار، که وبلاگ فنا را می‌نویسد و عکسی از شعبان بی مخ را در زمینه وبلاگش گذاشته است بنویسد: "شبها عادت دارم یه بالش پر بذارم لای پاهام که راحت بخوابم... صبح رفتم استخر و بعد هم رفتم زیر دوش، زانوم زخم شده بود و می سوخت... بعد رفتم سلمونی..." قطعا اگر چنین وبلاگی خواننده ای هم داشته باشد، هر کسی که این نوشته را بخواند، به خصوص اگر اندکی قوه خیالش به کار بیفتد و علی اصغر صدکیلیویی با پاهای پرپشم و زانوهای پینه بسته شترسانش را تصور کند، دچار چندش و حتی تهوع شود. حالا فرض کنید نویسنده‌ای خودش را خانوم معرفی کرده و عکس مکش مرگ‌مایی از یک دختر توووپ گذاشته در بکگراند وبلاگش، همچین چیزی نوشته باشد. قطعا در جامعه‌ای که –به فرموده رئیس پلیسش- ملت با دیدن چکمه زنانه هم کارخانه فانتزی سازی شان به کار می‌افتد، خواندن چنین متن‌هایی دود از کله و چیزهای دیگر از جاهای دیگر بلند می‌کند. حالا فرض کنید نویسنده این وبلاگ طنز هم خوب بنویسد و شعر هم خوب بگوید. آه... بله... شهادت افتخار ماست!

با رها چندباری چت کرده‌ام. هر که هست، در حاضر جوابی و سرعت انتقال رودست ندارد. کوچکترین نکته ها را خیلی خوب می‌گیرد و جان می‌دهد برای پارتنر شدن در یک واریته طنز زنده یا استندآپ کمدی دونفره (فقط واریته و استندآپ کمدی ها!)

 

حامد قدوسی: آن اوایل که حلقه دبش راه افتاده بود، یک خواننده پر و پاقرص داشت به اسم حامد که گه گاهی هم به مدیر دبش نامه می‌زد که "این چه وضعیسیت، چرا اینقدر دبش کم خواننده است؟" حامد را هم بعدها در دفتر روزنامه شرق دیدم با همسرش. خیلی درشت هیکل بود و تندتند حرف می‌زد. از اقتصاد هیچ سردرنمی آورم و دوست هم ندارم سردربیاورم، اما در عوض حامد اهل فلسفه ورزی است. روایت های دست اول او را از زندگی در غرب خیلی دوست دارم. حامد و زنش الان دوست خانوادگی ما هستند و از آن معدود زوج هایی هستند که به راحتی نصف شب توی بولوار کشاورز می نشینیم دور هم و ساعت‌ها بحث می‌کنیم. بسیار خوشفکر و تیزهوش است و سومین فرقش با من این است که از هر موقعیتی خیلی راحت پول در می‌آورد. البته خوشبختانه برای هیچکدام از دیدارهایی که با من داشته حق التدریس و حق المشاوره درخواست نکرده!

 

جلال سمیعی: بزرگترین طنزپرداز زنده ایران و بلکه جهان، از ابتدای نزول اجلال آدمیان اولین از روی درخت‌های نارگیل تا کنون، بی شک جلال سمیعی‌ست. عظمتی از طنز و چربی و اخبار خاله زنکی که همیشه خدا نگران است که چرا دخترهای دانشکده چنین‌اند و دخترهای فامیل چنان. تنها کسی که می تواند نهال نوپای طنز و هر کس دیگری که در پناه او قرار بگیرد را از گزند باد حوادث محفوظ بدارد.

آدمی با توانایی نوشتن طنز روزانه مطبوعاتی، که متاسفانه این کار را نمی‌کند.

 

پوریا عالمی: نمی دانم پوریا همان شکلی‌است که من پارسال دیدمش یا تغییر کرده. اگر همان شکلی باشد، با این مشخصاتی که من می‌دهم به راحتی می‌توانید هرکجا دیدیدش بشناسیدش: یکی از دانشجوهای آنارشیست 1968 فرانسه، با اورکت آمریکایی و سیبیل چخماقی. پسر دلنشینی است و در نوشتن، پیرو عمران صلاحی (یا شاید هم عمران صلاحی پیرو پوریا بوده. از این پوریا هرچی بگید برمیاد!) احتمالا از فرزندان جناب حافظ است که فرمود " عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی" هرچند کاملا مشخص نیست عالمی دیگر که آن جناب آن شب با ضعیفه‌شان ساختند همین پوریای ما بوده یا یا یک عالمی دیگر!

 

عباس حسین‌نژاد: عباس از آن نازنین پسرهایی‌ست که همانطور که در مقابل زن و بچه‌اش احساس وظیفه می‌کند، در مقابل وبلاگش هم وظیفه شناس است. مشکل کوچولو این است که عباس فقط یک زن و یک بچه دارد، اما بیست و هفت تا وبلاگ! به این ترتیب، عباس هر روز صبح که از خواب پا می‌شود، نیم ساعت به زن و بچه اش می‌رسد و باقی روز را صرف رسیدگی به وبلاگهایش می‌کند. یک وبلاگ مخصوص طنزهای عباس، یک وبلاگ مخصوص عکس ها، یکی برای عکس‌های عباس، یک وبلاگ طنز اشتراکی، وبلاگ آموزش موآرایی، وبلاگ آموزش گره‌های کوهنوردی، وبلاگ عرفانی درباره تخم کروکودیل... .

عباس طبع لطیفی دارد، ولی لامصب پا نمی‌دهد. فکر بد نکنید، منظورم این است که برای کارهای جدی و منظم و هدفدارِ طنز پا نمی دهد، شاید هم می‌دهد ولی از ما خوشش نیامده! البته زحمت چندتا از خبرهای طنز آی طنز را او کشیده، ولی خب، کافی نیست. در کل خیلی عباس را دوست دارم و آدم بامرامی‌ست. مرام همان چیزیست که این روزها کم پیدا می‌شود.

 

علی پیرحسینلو: پسر سر به زیر و محجوبی‌ست که آهسته حرف می‌زند و تند می‌نویسد. در جشنواره همدان چند روزی با هم بودیم ولی نشد که چندان با هم اختلاط کنیم. جدیدا وبلاگش را نخوانده‌ام ولی حدس می‌زنم بالاخره فهمیده باشد که به غیر از کتاب‌های دکتر علی شریعتی آثار قابل توجه دیگری هم چاپ شده‌اند;) . تاکید می‌کنم که با وجود گرایش‌ها و وابستگی‌های مشارکتی، باز هم علی آدم محجوب و نجیبی است. ضمنا اسمی که او برای وبلاگش انتخاب کرده (الپر) کاملا اتفاقی بوده و هیچ ربطی به معنای الپر در گویش مشهدی که به معنای تخس و ورپریده و جَلَب و... خلاصه الپر؛ ندارد و از این جهت یک اصلاح طلب راستین است: اول اصطلاحی را باب می کند، بعد که ملت چند سال دچار سوتفاهم شدند، اعتراف می کند که سوتفاهم شده!

 

امید مهدی نژاد: هیکلی درشت، صورتی عبوس و لحن نسبتا سردی دارد. بیشتر به درد بازجویی می‌خورد تا طنزنویسی. نستجیربالله!

 

 لوا زند (بلوط): ... (به درخواست ایشان حذف شد)

 

امید معماریان: یکی از باهوشترین، سختکوش‌ترین و مهربانترین بلاگرهای سیاسی نویسی که تا به حال دیده‌ام. امید را هم در همان جشنواره همدان دیدم و علی رغم اینکه مدت زیادی از درآمدنش از حبس و تحمل ناملایمات آنجا نمی گذشت، هیچ گلایه ای نداشت و آنقدر سخت کوش و پرامید بود که انگار همین الان از مادر زاده شده! (قبول دارم تمثیل جالبی نیست ولی هرچه فکر کردم هیچ چیزی که نماد امید و سخت کوشی باشد پیدا نکردم. شما سراغ دارید؟) ضمنا او بلد است که چطور با فاصله گذاری بیجا برای کلمات، اصحاب نیم فاصله را شکنجه بدهد!

 

محمد زرویی نصرآباد: داداش کوچیکه استاد ابوالفضل زرویی نصرآباد. از آن برادرهای سنتی که شدیدا احترام برادر بزرگتر را دارد. از آنجاییکه همیشه پای چت است و جک و جملات قصار از خودش سند تو آل وَکنه، می‌شود حدس زد که در یک اداره دولتی، با وظایف فرهنگی شاغل باشد! مثل خود استاد، مودب و آداب دان است. اصلا شبیه آن عکس داش مشتی که توی وبلاگش گذاشته نیست. به همت اوست که نوشته‌های قدیمی ابوالفضل زرویی اندک اندک در وبلاگستان منتشر می شوند، ولی ای کاش گه گاهی خودش هم چیزکی می نوشت.

********************

 

خب فعلا اشخاص دیگری یادم نمی‌آیند، مگر اینکه قبلا درباره‌شان به بهانه ای نوشته ام. اگر چیزی به خاطرم آمد می‌نویسم. شما هم لطفا اگر چیزی راجع به من به نظرتان می‌رسد می‌توانید در بخش نظرات بنویسید. خیلی خوشحال می شوم، اگر نه هم بیشتر!

 

 
 
 
 

اعلانات

 
 

تشکر


Subscribe
طراحی توسط: ايرانيانت
Movable Type 3.35