![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
بعد از مراسم کتاب سال طنزِ حوزه هنری، کتاب شعری از اکبر اکسیر خریدم به اسم "زنبورهای عسل دیابت گرفته اند." کتابی کوچک که در هر صفحه اش یک شعر کوتاه طنز از آقای اکسیر چاپ شده. هر کدام از این شعرها که شاعر آنها را "فرا نو" نامیده، بین 6 تا 12 سطرند و قالبی مشابه دارند. یکی از شعرهای این کتاب را اینجا می نویسم، اگر از این خوشتان آمد پس احتمالا از بقیه هم خوشتان خواهد آمد، بروید بخرید. قیمتش فقط هزار تومان است و فقط در هزار نسخه چاپ شده:
ابرمرد
پدرم عقیم بود
مادر از صدای ساز همسایه حامله شد
من به همسایه رفتم
هنر از در و دیوارمان بارید
پدر از غصه فیلسوف شد
حرف های گنده گنده زد نفهمیدیم
بردیم دار الترجمه
می دانید آلمانی چه می گفت؟:
«اگر هنر نبود،
حقیقت ما را می کشت!»
(اکبر اکسیر، زنبورهای عسل دیابت گرفته اند، ابتکار نو)
شب چله یک جورایی عید حساب میشود، به خصوص برای ما شبدوستان. کریسمس هم که کلا عید محسوب میشود. به همین خاطر تصمیم گرفتم به دوستان وبلاگی هدیهای بدهم. البته هدیه که چه عرض کنم! شاید بشود گفت نوشته ویژهای. این نوشته، معرفی بلاگرهاییست که من بعد از خواندن وبلاگشان با آنها آشنا شدم. یعنی اول یک شخصیت وبلاگی در ذهن من داشتند و بعد با دیداری یا تلفنی یا چتی یا ایمیلی، با شخصیت واقعی آنها بیشتر آشنا شدم.
این نوشته طنزآمیز است و حتی شاید بشود اسمش را گذاشت یک جور شوخی و سربه سر گذاشتن با بلاگرها، در طولانی ترین شب سال و در آستانه کریسمس. اصلا میتوانید این نوشته را درخت کاجی تصور کنید که به... بی خیال!
به هر حال امیدوارم کسی از این شوخی کوچک نرنجد، اگر هم رنجید به بزرگی خودش ببخشد، و اگر این هم میسر نشد، قبل از خبرکردن محتسب و شحنههای وبلاگستان، به خودم بگوید تا نوشته مربوط به او را حذف کنم.
***********
سیبیل طلا: نمی دانم چرا خیلی ها فکر می کنند من و نازلی جان با هم دعوایی هستیم، در حالی که اینطورها نیست و ما فوق فوقش با هم اختلاف نظر داریم، آن هم فقط تا حدی که نازلی دلش می خواهد من را در سماور بیندازد و بجوشاند و من هم دلم غنج می رود که روزگاری سماوری که بشود نازلی را تویش جوشاند را ببینم!
در عمل اما اینطور نیست، چون نه جوشانده من دردی از کسی دوا می کند و نه سماوری که نازلی تویش جا بشود به وجود خواهد آمد؛ این است که ما گه گاهی با هم چت هم می کنیم. شاید باور نکنید، ولی نازلی در چتهایش تبدیل به یک دختر مودب و رسمی میشود که به من یا "آقا" میگوید و یا "قربان"! طبع طنز نازلی هم خوب است و بعضی نوشته هایش خیلی با مزهاند، مثل همان توصیف متبرجانهای که از بدن خود کرد و دل آقای شمقدری را برد. راستی با این اوصاف پشمکی که نازلی از خودش کرده و با این دعواهایی که هر از چندی راه می اندازد، من هر بار که اصطلاح "پشمینه پوش تندخو" را می شنوم، یاد او می افتم!
بهمن هدایتی: کلاشینکفی دیجیتال با چشمهای سبز و پوستی سفید و هیکلی درشت و تپلی (بالام جان بگو هلو!) از آن نمونه های نادر است که فقط در آکواریومهای شوروی و وبلاگستان فارسی می شود پیدایشان کرد. اولین برخورد من با او احتمالا چتی بود که همینجور ناغافلی داشتیم و خیلی بامزه از کار درآمد و بعدها شبی او با چندتا از رفقای حزبلش مرا بردند به یک قهوه خانهای به کشیدن قلیان و بحث سیاسی. مدتی بعد من او را به همکاری دعوت کردم که البته بشر جایزالخطاست و بنده از الان همه چیز را تکذیب میکنم. طفلک خیلی زحمت کشید که بچسبد به آقام احمدینژاد و از قبل آن دست کم چارتا سفر خارجی و چهل تا سفر استانی برود، اما از آنجایی که خداوند آبروی بندگانش را بیشتر از شکمشان دوست دارد، خدا خواست و نشد! این است که بهمنِ مذکور تا اطلاع ثانوی به صف اپوزوسیون پیوسته و همکار استراتژیک خودمان شده است. عکس های خوبی میگیرد و روحیه کمیکی دارد. به خصوص اگر محضرش را درک کرده باشید و از هنرنماییهای ویژه بهمن بهره برده باشید، می فهمید چه می گویم.
مهدی جامی: یک دوست سابقا بسیار خوب که جدیدا مشخص شده است که جاسوس سیا و موساد است و با ماه منیر کریمی و ابراهیم رحیمی و مهدی محمدپور و داریوش نبوی و فرح خلجی میخواهند نظام مقدس ج.ا.ا. را سرنگون کنند. مهدی را اول بار همین پارسال که آمده بود ایران – ولابد از طرف سیا با وزارت اطلاعات مذاکره کند!- دیدم. نسبتا ریزنقش است و از جهت دوری اش از تعارف و تملق، خلقیاتش اروپایی و اندکی سرد میزند. جامی هم از آن دوستان با مرام و است که حرمت دوستیها را میشناسد. مهدی هرچند در کارهایش نظم و دیسیپلین اروپایی را سعی می کند رعایت کند به همان میزان در روابط انسانی بی غش است و اهل کلاس گذاشتن نیست. با تمام این اوصاف من هم مثل حسین آقامان ازش متنفرم!
کوروش علیانی: ملقب به " کاف عین احتمالا میشناسیم نه؟" یکی از آن شخصیتهای که جان می دهد برای هجو کردن و من تا به حال صد و نود و نه بار در مقابل این وسوسه مقاومت کردهام. البته یک بار هم از دستم دررفت و تذکره بلندی در احوالات این عارف روشن ضمیر وبلاگستان و فرهنگسرای پایداری نوشتم، اما به محض اینکه دکمه پابلیش وبلاگم را زدم، کل سایت بهم ریخت و جالبتر آنکه بعدا روی هارد دستگاهم هم نتوانستم آن نوشته را پیدا کنم. حالا حیف که من یک کم لامصبم و از این نشانه های روشن درس نمیگیرم والا کاملا مشخص است که این از کرامات شیخ ماست. به نظر من کوروش از آنهاییست که به یک عرفان راستین و ناب دست یافته و البته اصرار هم دارد که آن را توی چشم ما بکند! وبلاگش را عجیب مینویسد، آن را خصوصی میکند و برای خواندن مطالب آن رمز ورود طلب میکند، بعد عمومی میکند اما به عمد آدرس عجقوجق برایش انتخاب میکند... دو سه باری همدیگر را دیدهایم و یک بارش بحث مفصلی کردیم که شد کاریکاتوری از دیدار ابوسعید و ابن سینا: هر چه ما نمیدانستیم او نمیدید و هر چه او نمی دید ما نمی دانستیم! جالبترین خصوصیت کوروش آن است که همانطوری حرف می زند و راه میرود، که می نویسد. اعتراف میکنم که به آن پالتوی گشادش که کوروش تویش مچاله میشود حسودی می کنم. هماین!
داریوش محمدپور: احتمالا تنها بلاگریست که با پیژامه در مقابل هوشنگ ابتهاج مینشیند و تخمه ژاپنی میخورد. موسس حلقه ملکوت و صاحب ارض ملکوت که همانطور که از نامهای انتخابیاش بر میآید، در قلب لندن هم دست از سر عالم معنا برنداشته است! عنایتی به من دارد و گه گاه حالی میپرسد. دوست خوبیست منتها به شرطی که باهاش زیادی شوخی نکنید. این هم البته به شرایط خاص زندگی و عقاید او برمیگردد که قابل درک است. مثلا اگر به شوخی به او بگویید "زن ذلیل"، زندگیاش به خطر میآفتد و پاسپورتش باطل میشود و از همه بدتر اینکه گربهاش سرما می خورد. مذهبی هست ولی خوش قلب و تکثرپذیر هم هست. دوستش دارم حتی اگر بیاید ایران و برود مشهد و احوالی هم از ما نپرسد. به گردن وبلاگستان حق دارد.
رضا شکراللهی: نامی از داریوش آمد، یاد جناب آقای شکراللهی افتادم. ایشان خدا را حفظ کند!
سعید حنایی کاشانی: شما باورتان میشود یک مدرس فلسفه، سالها پیش رفته باشد نرم افزار فرانت پیج یاد گرفته باشد و بعد برای هر پست وبلاگش یک صفحه جداگانه با فرانت پیچ طراحی و آپلود کرده باشد؟ باورتان میشود این آدم متاهل هم باشد؟ اگر دومی را باور نمیکنید کاملا حق با شماست اما در مورد اولی باید بگویم آقای حنایی کاشانی واقعا تا همین پارسال پیارسال، به این روش محیرالعقول وبلاگ مینوشت. من که اگر همچین تیپ و صدایی میداشتم نه میرفتم سراغ فرانت پیج و نه فلسفه، میرفتم آرتیست تلوزیون میشدم. البته آقای حنایی هم کم در تلویزیون ظاهر نمیشود!
حسین درخشان: اگر از دید جنسی به مساله نگاه کنیم او نه تنها پدرخوانده، بلکه پدر واقعی وبلاگستان است! یک روز حوالی انتخابات ریاست جمهوری بود و من هم مثل بچه آدم در اتاق سرویس اندیشه و علم نشسته بودم و سرم گرم کار خودم بود که یکی سلام و علیکی کرد. نگاه کردم دیدم حسین درخشان است. گپی با هم زدیم و عکسی به یادگار گرفتیم. خیلی معقول می نمود، یا دست کم خیلی نامعقول نمینمود! هیچ شباهتی به این حسین شریعتمداریِ تحت وبی که الان سردبیر خودش است نداشت.
ابراهیم نبوی: یک بار کسی در توصیف ابراهیم نبوی گفته بود "او یک نابغه دیوانه است". شاید من با تجربیاتی که دارم خیلی بهتر میتوانم او را توصیف کنم: "او در دیوانه کردن نابغه است"! البته داور خان در چیزهای دیگری هم نبوغ دارد، مثل طنز و محو کردن، ولی همچنان من فکر میکنم نبوغ حضرتش در دیوانه کردن باشد. لا اقل در مورد من که این طور بوده و هست. به قول علما مجرب است!
خوشبختانه بعد از خارج شدن نبوی و نوساناتی که زندگی در غربت به زندگی آدم تحمیل میکند، گویا الان زندگی و افکار آقای نبوی نظم و انسجام یافته و ایشان سر ساعت هشت هر شب تصمیم میگیرد به ایران برگردد و راس ساعت هشت صبح روز بعد، تصمیم میگیرد تا در فرنگ بماند و با رسوای خاص و عام کردن موجودی مریخی که خودش را رئیس جمهور مردم ایران معرفی میکند، جلوی جنگ با ایران را بگیرد.
رادیو سیتی (رها): اثبات زنده این ادعا که جنسیت ربطی به نوشتن ندارد. برای فرض کنید علی اصغر دیمکار، که وبلاگ فنا را مینویسد و عکسی از شعبان بی مخ را در زمینه وبلاگش گذاشته است بنویسد: "شبها عادت دارم یه بالش پر بذارم لای پاهام که راحت بخوابم... صبح رفتم استخر و بعد هم رفتم زیر دوش، زانوم زخم شده بود و می سوخت... بعد رفتم سلمونی..." قطعا اگر چنین وبلاگی خواننده ای هم داشته باشد، هر کسی که این نوشته را بخواند، به خصوص اگر اندکی قوه خیالش به کار بیفتد و علی اصغر صدکیلیویی با پاهای پرپشم و زانوهای پینه بسته شترسانش را تصور کند، دچار چندش و حتی تهوع شود. حالا فرض کنید نویسندهای خودش را خانوم معرفی کرده و عکس مکش مرگمایی از یک دختر توووپ گذاشته در بکگراند وبلاگش، همچین چیزی نوشته باشد. قطعا در جامعهای که –به فرموده رئیس پلیسش- ملت با دیدن چکمه زنانه هم کارخانه فانتزی سازی شان به کار میافتد، خواندن چنین متنهایی دود از کله و چیزهای دیگر از جاهای دیگر بلند میکند. حالا فرض کنید نویسنده این وبلاگ طنز هم خوب بنویسد و شعر هم خوب بگوید. آه... بله... شهادت افتخار ماست!
با رها چندباری چت کردهام. هر که هست، در حاضر جوابی و سرعت انتقال رودست ندارد. کوچکترین نکته ها را خیلی خوب میگیرد و جان میدهد برای پارتنر شدن در یک واریته طنز زنده یا استندآپ کمدی دونفره (فقط واریته و استندآپ کمدی ها!)
حامد قدوسی: آن اوایل که حلقه دبش راه افتاده بود، یک خواننده پر و پاقرص داشت به اسم حامد که گه گاهی هم به مدیر دبش نامه میزد که "این چه وضعیسیت، چرا اینقدر دبش کم خواننده است؟" حامد را هم بعدها در دفتر روزنامه شرق دیدم با همسرش. خیلی درشت هیکل بود و تندتند حرف میزد. از اقتصاد هیچ سردرنمی آورم و دوست هم ندارم سردربیاورم، اما در عوض حامد اهل فلسفه ورزی است. روایت های دست اول او را از زندگی در غرب خیلی دوست دارم. حامد و زنش الان دوست خانوادگی ما هستند و از آن معدود زوج هایی هستند که به راحتی نصف شب توی بولوار کشاورز می نشینیم دور هم و ساعتها بحث میکنیم. بسیار خوشفکر و تیزهوش است و سومین فرقش با من این است که از هر موقعیتی خیلی راحت پول در میآورد. البته خوشبختانه برای هیچکدام از دیدارهایی که با من داشته حق التدریس و حق المشاوره درخواست نکرده!
جلال سمیعی: بزرگترین طنزپرداز زنده ایران و بلکه جهان، از ابتدای نزول اجلال آدمیان اولین از روی درختهای نارگیل تا کنون، بی شک جلال سمیعیست. عظمتی از طنز و چربی و اخبار خاله زنکی که همیشه خدا نگران است که چرا دخترهای دانشکده چنیناند و دخترهای فامیل چنان. تنها کسی که می تواند نهال نوپای طنز و هر کس دیگری که در پناه او قرار بگیرد را از گزند باد حوادث محفوظ بدارد.
آدمی با توانایی نوشتن طنز روزانه مطبوعاتی، که متاسفانه این کار را نمیکند.
پوریا عالمی: نمی دانم پوریا همان شکلیاست که من پارسال دیدمش یا تغییر کرده. اگر همان شکلی باشد، با این مشخصاتی که من میدهم به راحتی میتوانید هرکجا دیدیدش بشناسیدش: یکی از دانشجوهای آنارشیست 1968 فرانسه، با اورکت آمریکایی و سیبیل چخماقی. پسر دلنشینی است و در نوشتن، پیرو عمران صلاحی (یا شاید هم عمران صلاحی پیرو پوریا بوده. از این پوریا هرچی بگید برمیاد!) احتمالا از فرزندان جناب حافظ است که فرمود " عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی" هرچند کاملا مشخص نیست عالمی دیگر که آن جناب آن شب با ضعیفهشان ساختند همین پوریای ما بوده یا یا یک عالمی دیگر!
عباس حسیننژاد: عباس از آن نازنین پسرهاییست که همانطور که در مقابل زن و بچهاش احساس وظیفه میکند، در مقابل وبلاگش هم وظیفه شناس است. مشکل کوچولو این است که عباس فقط یک زن و یک بچه دارد، اما بیست و هفت تا وبلاگ! به این ترتیب، عباس هر روز صبح که از خواب پا میشود، نیم ساعت به زن و بچه اش میرسد و باقی روز را صرف رسیدگی به وبلاگهایش میکند. یک وبلاگ مخصوص طنزهای عباس، یک وبلاگ مخصوص عکس ها، یکی برای عکسهای عباس، یک وبلاگ طنز اشتراکی، وبلاگ آموزش موآرایی، وبلاگ آموزش گرههای کوهنوردی، وبلاگ عرفانی درباره تخم کروکودیل... .
عباس طبع لطیفی دارد، ولی لامصب پا نمیدهد. فکر بد نکنید، منظورم این است که برای کارهای جدی و منظم و هدفدارِ طنز پا نمی دهد، شاید هم میدهد ولی از ما خوشش نیامده! البته زحمت چندتا از خبرهای طنز آی طنز را او کشیده، ولی خب، کافی نیست. در کل خیلی عباس را دوست دارم و آدم بامرامیست. مرام همان چیزیست که این روزها کم پیدا میشود.
علی پیرحسینلو: پسر سر به زیر و محجوبیست که آهسته حرف میزند و تند مینویسد. در جشنواره همدان چند روزی با هم بودیم ولی نشد که چندان با هم اختلاط کنیم. جدیدا وبلاگش را نخواندهام ولی حدس میزنم بالاخره فهمیده باشد که به غیر از کتابهای دکتر علی شریعتی آثار قابل توجه دیگری هم چاپ شدهاند;) . تاکید میکنم که با وجود گرایشها و وابستگیهای مشارکتی، باز هم علی آدم محجوب و نجیبی است. ضمنا اسمی که او برای وبلاگش انتخاب کرده (الپر) کاملا اتفاقی بوده و هیچ ربطی به معنای الپر در گویش مشهدی که به معنای تخس و ورپریده و جَلَب و... خلاصه الپر؛ ندارد و از این جهت یک اصلاح طلب راستین است: اول اصطلاحی را باب می کند، بعد که ملت چند سال دچار سوتفاهم شدند، اعتراف می کند که سوتفاهم شده!
امید مهدی نژاد: هیکلی درشت، صورتی عبوس و لحن نسبتا سردی دارد. بیشتر به درد بازجویی میخورد تا طنزنویسی. نستجیربالله!
لوا زند (بلوط): ... (به درخواست ایشان حذف شد)
امید معماریان: یکی از باهوشترین، سختکوشترین و مهربانترین بلاگرهای سیاسی نویسی که تا به حال دیدهام. امید را هم در همان جشنواره همدان دیدم و علی رغم اینکه مدت زیادی از درآمدنش از حبس و تحمل ناملایمات آنجا نمی گذشت، هیچ گلایه ای نداشت و آنقدر سخت کوش و پرامید بود که انگار همین الان از مادر زاده شده! (قبول دارم تمثیل جالبی نیست ولی هرچه فکر کردم هیچ چیزی که نماد امید و سخت کوشی باشد پیدا نکردم. شما سراغ دارید؟) ضمنا او بلد است که چطور با فاصله گذاری بیجا برای کلمات، اصحاب نیم فاصله را شکنجه بدهد!
محمد زرویی نصرآباد: داداش کوچیکه استاد ابوالفضل زرویی نصرآباد. از آن برادرهای سنتی که شدیدا احترام برادر بزرگتر را دارد. از آنجاییکه همیشه پای چت است و جک و جملات قصار از خودش سند تو آل وَکنه، میشود حدس زد که در یک اداره دولتی، با وظایف فرهنگی شاغل باشد! مثل خود استاد، مودب و آداب دان است. اصلا شبیه آن عکس داش مشتی که توی وبلاگش گذاشته نیست. به همت اوست که نوشتههای قدیمی ابوالفضل زرویی اندک اندک در وبلاگستان منتشر می شوند، ولی ای کاش گه گاهی خودش هم چیزکی می نوشت.
********************
خب فعلا اشخاص دیگری یادم نمیآیند، مگر اینکه قبلا دربارهشان به بهانه ای نوشته ام. اگر چیزی به خاطرم آمد مینویسم. شما هم لطفا اگر چیزی راجع به من به نظرتان میرسد میتوانید در بخش نظرات بنویسید. خیلی خوشحال می شوم، اگر نه هم بیشتر!
امروز داشتم توی خرت و پرت هایم دنبال چیزی می گشتم که این را پیدا کردم. یک یادگاری خیلی ارزشمند از "مش علی". لابد می پرسید مش علی کیه؟
مش علی اسم کوچک سربازی ست که چند ماهی در دوره خدمت، با هم در یک قسمت بودیم. در آن قسمتی که ما بودیم، من بودم و دو تا جناب سروان که یکی شان داشت دوره افسری ارشد میگذراند و آن یکی دیگر پایش شکسته بود. مکانمان هم نسبتا پرت بود و از این لحاظ من (که ستوان یک وظیفه بودم) برای خودم دفتری و دم و تشکیلاتی بهم زده بودم. اما بالاخره دست تنها بودیم و مدتی دست به دامن نیروی انسانی شدیم که برایمان یک سرباز صفر را مستقیما بفرستند. یک روز، مسوول بخش وظیفه نیروی انسانی، که مختصر احترامی هم برای من قائل بود، کناری کشیدم و گفت که می خواهیم سربازی برایتان بفرستیم. خیلی خوشحال شدم و تشکر کردم ولی طرف لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت "البته کمی اصلاحات میخواد." مشکوک شدم و به حرف کشیدمش که معلوم شد طرف سربازیست اهل دعوا و فقط در یک فقره، به خاطر شکستن بینی رفیقش چند ماه اضافه خدمت خورده و تبعید شده به یک پادگان مخوف و الان به تازگی برگشته. گویا طرف آنقدر خوشنام بوده که تا به حال هم هیچ قسمتی قبولش نکرده و خلاصه روغن ریخته ای بود که وقف ما شده بود!
چند روزی گذشت تا اینکه روزی جوانی با یک وجب و نیم ریش، دکمه های باز، کفش های کثیف، سه تا انگشتر عقیق خیلی بزرگ در انگشتهایش ولهجه غلیظ شیرازی آمد به اتاق من. فهمیدم طرف خودش است اما بر خلاف انتظارم، یک نوع حس خوبی را منتقل می کرد. تا حدودی خشن بود، اما در عوض با معرفت هم بود. بر عکس خیلی از سربازها، به افسرهای وظیفه حسودی نمی کرد وضدحال نمی زد، در عین حال اهل تملق هم نبود. از زیر کاری که قبول می کرد بکند، در نمیرفت و خیلی خوب اتاق را تمیز می کرد. احترام محترام حالیش نمی شد ولی بددهنی هم نمی کرد. از چیزی باک نداشت و یک بار تو روی یک سرهنگ که بهش گفت فلان کار را بکند وایساد و گفت نمی کنم، ولی در عین حال مرام داشت و اگر من ازش می خواستم برای من و میهمانم چای بریزد، میریخت. (درخواستی که ممکن بود از طرف سربازهای دیگر با بیلاخ –و بدترش!-هم مواجه شود)
قلقش زود دست من آمد و خط قرمزهایش را میشناختم. خیلی مغرور بود و با اینکه وضع مالی خوبی نداشت، چیزی را قبول نمی کرد مگر اینکه تلافی میکرد. مثلا اگر من نان و پنیرو گردو از بیرون می گرفتم و می بردم، او نمی دانم از کجا حتما کره و مربا میآورد. یک روز چندتا شکلات توی جیبم بود، دادم بهش و گفتم بخور. گفت نمی خورم. گفتم خفه شو بخور! ( توجه داشته باشید که مش علی یک بار یکی از سربازها را که با انگشترش شوخی کرده بود، می خواست خفه کند!) شکلات را خورد ولی اخمهایش تو هم بود. من می دانستم چرا. فردایش دیدم توی اتاق دارد قدم می زند و می خواهد چیزی بگوید. منتظر ماندم. انگار که کاملا اتفاقی دستش توی جیبش به چیزی خورده باشد (مثل دیروزِ من) گفت: "ئه! یی دونه شکلات. بیا بخور!" و پرت کرد روی میز من! اینقدر بچه مغروری بود، مش علی.
مش علی آنقدر ریشش بلند بود که با وجود اینکه در پادگان ما تراشیدن ریش ممنوع بود، چند بار بهش تذکر داده بودند که ریشش را بخاطر تشبه به طالبان کوتاه کند! در عوض او هر روز می رفت جلوی آیینه شکستهای که توی اتاق دورافتاده مان به دیوار چسبانده بودیم، شانه پلاستیکی کوچکی را از جیبش در میآورد و توی ریشش فرو میکرد و با افتخار خودش را نگاه میکرد. میگفت مرد باید ریش داشته باشد و او از کودک آرزویش این بوده که روزگاری آنقدر ریشش بلند شود که شانه تویش بماند و نیفتد!
مش علی با اینکه هفت هشت سالی از من کوچکتر بود، نصیحت هم کم نمی کرد مرا. من معمولا با علاقه به نصیحتهای مش علی گوش می دادم و یاد می گرفتم که مرد باشم و با مرام باشم و خدا خیلی خوب است و امام حسین خیلی آقاست و هرچه که مقدر باشد همان میشود و... .
مش علی باید علی القاعده خدمتش زودتر از من تمام میشد اما به خاطر اضافه خدمتهایش، چند ماهی باید بیشتر می ماند. اضافه خدمت به حرف ساده میآید و خود من به خاطر فقط سه روز اضافه (که آنهم به خاطر غیبتهایم بود) داشتم آن روزهای آخر قاطی می کردم، اما مش علی بی خیال این حرفها شده بود. اصولا او بی خیال خیلی چیزها شده بود. یک روز ساعت 8 آمد سرکار و وقتی جناب سروانمان توبیخش کرد و تهدید کرد که دیپورتش می کند به منابع انسانی، خیلی بی خیال دستهایش را کرد توی جیبش و خیلی جدی گفت "همینه که هست! نامه منو بنویس برم!" بعد هر چقدر من خواستم پادرمیانی کنم، کوتاه نیامد. آخرش جناب سروان کوتاه آمد!
یکی از حرفهایی که مش علی بهش حساسیت داشت، کلمه "لُر" بود. یکبار با توجه به شیرازی بودنش ازش پرسیدم "تو از لرهای فارس هستی؟" خیلی عصبانی شد و گفت "بل نسبت عامو!" و ممکن نبود که به شوخی یا جدی حرفی از لری مش علی به میان نیاید و او این "بل نسبت عامو" را نگوید.
بین هم تیپ های خودش، نقاشی های مش علی طرفدار داشت و کلی شعرهای جاهلی بامزه از حفظ بود که قاطی می کرد با نقش هایی از دریا و غروب و کوه و جام شراب و چشم اشکبار و این جور چیزها و به قول هنرمندها "نقاشی-خط" می آفرید! خلاصه کاراکتری بود برای خودش این همخدمتی عزیز من که جدا برای من منبع الهام بود. این یادگاری را روزهای آخر به خواهش من قلمی کرد. قشنگ نیست؟ خاطره انگیز چطور؟
از آنجائیکه هر چیزی فاخرش خوب است و طی سالهای اخیر، گرایش به سوی "طنز فاخر" شدیدا رواج یافته است؛ بنا به خواهش برخی از احباب بر آن شدیم که با تفسیر و توضیح بیشتر درباره طنز فاخر و بابهای گوناگونِ آن، در این راه مقدس گامی چند برداشته باشیم.
فاخر: فخرکننده، خوب، نازنین، دوست داشتنی، بی آزار، مجلل.
طنز فاخر: طنزی که در آن به کسی یا چیزی گیر داده نشود و از کلمات جلف و افعال شکسته استفاده نشود و به ترانه های غیرانقلابی اشاره نکند و مطلقا به مسائل جنسی اشاره نکند و از کلمات مطنطن استفاده کند و به مسایل بزرگ بشری و ملی بپردازد و برای جمیع مردمان، از کودک چهارساله تا پیر هشتاد ساله آموزنده باشد.
تفاخر: به ظهور رساندنِ طنز فاخر، عرضه طنز فاخر در حضور بزرگان و "مرحبا" شنیدن و مفتخر شدن.
مفاخره: به اشتراک گذاشتن طنز فاخر، شرکت در جشنوارهها و در مورد موضوعات فخیر، طنز نوشتن و جایزه گرفتن و بچه خوبی بودن.
مفخور: کسی یا چیزی که سوژه طنز فاخر قرار گرفته باشد، از قبیل: مترو و مالیات.
متفخّر: آنکه بسیار طنز فاخر در همیان و آستین و پاچه دارد.
مِفخَر: اسم آلتِ طنز فاخر. کلمات مودبانه و خوش وزنی که اساس یک طنز فاخر را تشکیل می دهند، مثل "به نظر حقیر اینطور میرسد که..."، "جسارتا معروض شود که..."، " محتمل است که..."و "... می باشد!"
مفخار: محل طنز فاخر. جشنواره، همایش، محضر بزرگان.
استفخار: طلب طنز فاخر کردن. بودجه دادن و جشنواره راه انداختن و فراخوان طنز فاخر دادن و برنده معین کردن و جایزه دادن و خوشحال بودن.
مُستفخِر: آنکه چون طلب استفخار شِنَوَد، طنز فاخر نویسد و فرستد و برنده شود و سکه گیرد.
فخارت: میزان فاخر بودن. نمره مودب بودن و بی ضرر بودن و همه را راضی نگه داشتن.
طنز فخیر: طنز بسیار فاخر. طنزی که از شدت فخارت، به جای خنده بر لب، اشک در چشم آورد. مداحی.
فَخّار: طنزپردازی که از شدت تولید طنز فاخر و نخوردن اوآراس، عن قریب ریق رحمت را سر خواهد کشید.
تفخیر: فاخر دانستن. لطف کردن و طنزی را فاخر لقب دادن. لبخند ملیح زدن و آفرین گفتن.
فخراء: جمع طنزپردازان فاخر که معمولا در جشنواره ها و محضر بزرگان دور هم جمع می شوند، به همدیگر استاد می گویند و در دل، اعضای فامیل همدیگر را استاد می کنند.
انفخار: فاخر شدگی. در مورد طنزی بکار می رود که از فخارت لازم برخوردار نیست و بنا به صلاحدید ممیزانی همچون سردبیران نشریات، دبیران جشنواره، اساتید فن برای چاپ، شرکت در مسابقه و ارائه در محضر بزرگان، با جرح و نعدیلات لازم فاخر می شود.
جمعه روز بدی بود. صبحش برای کار ملال آوری چند ساعت در میان باران شدید و ترافیک رانندگی کردم و وقتی بعد از چهارپنج ساعت رسیدم خانه، فقط توانستم بگویم "ناهار و بروفن!" بعد هم مثلا رفتم بخوابم که سهراب بدخوابی کرد و یکی دو ساعت یا حرف زد و یا لگدپراکنی کرد. سردردم بدتر شد و وقتی ساعت زنگ زد، پیشانیم هم عرق کرده بود. در حالی که چشمهایم داشت از کاسه بیرون میزد، رفتم دوشی بگیرم که آبِ گرم کلا قطع شد. آمدم بیرون یک بروفن دیگر خوردم و راه افتادم طرفِ محل برگزاری اولین جشنواره سینمای کمدی گلآقا.
آدرس را که روی تقویم رومیزی محل کارم نوشته بودم، بر نداشته بودم و ظهر هم که نشستم تا نشانی "فرهنگستان هنر" را از اینترنت پیدا کنم، فهمیدم که تلفن قطع است! این بود که به امید پرسیدن آدرس از یکی از دوستانی که می دانستم به آن مراسم دعوت هستند، راه افتادم به سمت شمال شهر. اما دریغ از یک تماس موفق: این یکی روی پیامگیر است و آن یکی گوشی را برنمیدارد و سه چهارتا تماس که اصلا مخابرات اجازه برقراری نمیدهد... . کمکم رسیدم به میدان تجریش و همچنان بی آدرس. تلفنی دست به دامن عیال شدم، او هم بعد از دقایقی گفت 118 فقط تلفن یک "فرهنگستان هنر" را دارد که آن هم در خیابان فلسطین است و کسی به تلفنش جواب نمی دهد! بناچار ماشین را گوشه ای پارک کردم و به هر کسی که فکر می کردم آدرس آنجا راداشته باشد زنگ زدم. آخر سر، محمدرضا یکی از دوستان هنرمند گفت که باید بروم قیطریه! دور زدم و رفتم آنجا، اما از هرکسی که پرسیدم بلد نبود. پاک گیج شده بودم که رضا ساکی تماس گرفت لابد به پیگیری تماس ناموفقم. توی تاکسی بود و راهی همانجا. گفت قیطریه نیست و زعفرانیه است، بیا پارک وی تا با هم برویم. با بدبختی رفتم توی اتوبان صدر که برسم به پارک وی، ولی یک آن دیدم مسیر شما را اشتباه رفته ام. دوباره دور زدم و بعد از کلی ترافیک از دولت افتادم توی شریعتی که دیدم آنجا از فرط ماشین قیامت کبراست! باز دوره دور زدم... و خلاصه اینقدر دور زدم و ترافیک کشیدم تا رسیدم به پارک وی. رضا رفته بود، تلفنی آدرس داد و نسبتا راحت پیدا کردم، اما درست مقابل فرهنگستان هنر، یک کامیون کوچک، خیلی راحت وسط خیابان پارک کرده بود و ماشین ها قفل شده بودند... بالاخره بعد از یک ساعت ونیم سرگردانی و ترافیک، توانستم جایی پارک کنم و بروم داخل سالن.
جمعه شب خوبی بود. مراسم باشکوهتر از آنی بود که انتظارش را داشتم. اجرای خوب علیرضا خمسه، سه ترانه از ایلیا منفردزاده، تکه تئاتری با اجرای فرهاد آئیش و زنش، فیلمی از خوشمزه گوییهای فیروز کریمی، تجلیل از مرتضی احمدی با نمایش مستند کوتاهی درباره او، اهدای جایزه به پیمان قاسم خانی و یدالله صمدی، گلایههای عزت اله انتظامی، خاطره گویی مرشد با لهجه مشهدی، چند کلامی از داریوش کاردان... همه و همه لحظههای خوشی بودند که دیشب را نه تنها خاطره انگیز کردند، بلکه این مراسم را از هر لحاظ، یک سرو گردن بالاتر از جشنواره های مشابه که توسط نهادهای دولتی برگزار می شوند، قرار دادند.
البته برای برپایی این مراسم برخی نهادهای دولتی مثل وزارت ارشاد و شبکه دو سیما یاری رسانده بودند، اما به هر حال این جشنواره رسما توسط یک نهاد خصوصی، یعنی موسسه گلآقا برگزار شد و با استاندارهای مملکت ما، انصافا هم خوب برگزار شد.
در مراسم دیشب صمیمیتی وجود داشت که معمولا در چنین مراسمی وجود ندارد. بیشتر کارها با برنامه ریزی اما غافلگیرانه انجام می شدند، از صدای دندان قروچه و حرفهای نیش دار چندان خبری نبود و انگار همه آمده بودند تا سلام و خسته نباشیدی به هم بگویند، خوش باشند و بروند.
به تمام دوستانی که به برپایی این جشن کمک رساندند، خسته نباشید می گویم و امیدوارم این جشنواره به طور منظم هرسال برگزار شود. هرچند که خیلی کار سختیست، آنهم در مملکتی که فقط برای پیدا کردن یک آدرس، باید جمعی را بسیج کرد و یک ساعت دور خود چرخید!
حاشیهها:
«... در زندان بوديم اکثر زندانيان بروجردی در آن زندان از نيروهای مارکسيستی بودند و اين نشان دهنده فعاليت گسترده اين گروه در شهر مذهبی و فرهنگی بروجرد بود لذا در اسفند 58 که به همراه رياست مجلس وقت جناب آقای رفسنجانی و نمايندگان مجلس شهرهای لرستان به استان عزيمت کرديم، تنها شهری که در آن مشکل به وجود آمد شهر بروجرد بود... هنگام ورود به شهر بروجرد اين گروه (مارکسیست ها) مزاحمت هايی ايجاد کرده و شعارهای مختلفی می دادند و در خلال سخنرانی ايشان (هاشمی رفسنجانی) نيز مزاحمت هايی ايجاد کردند... نگرانم که خدای ناکرده دست پنهان چنين افرادی (مارکسیست ها) در پشت حوادث اخير باشد تا به دست افراد مخلص و ساده انديش با جلوه دادن ناامنی در کشور بخواهند انتقام خويش را از جمهوری اسلامی و مردم شهيدپرور بگيرند.»
از نامه شیخ اصلاحات به وزیر کشور در دفاع از دراویش گناباد
مهدي كروبي و هيات همراه اش صبح جمعه در فرودگاه پكن مورد استقبال رسمی حزب كمونيست چين قرار گرفتند... مهدي كروبي هم با اشاره به عنايتي كه حزب كمونيست چين نسبت به حزب تازهتاسيس اعتماد ملي دارد نسبت به تبادل نظر و همكاري ميان اين دو حزب تاكيد كرد...
گفتني است به گفته يكي از اعضاي حزب كمونيست چين كه به استقبال مهدي كروبي آمده بود، تاكنون حزب كمونيست چين ديدارهايي با احزاب ديگر در اين سطح نداشته است و اگر هم ديدارهايي صورت گرفته، ميان حزب كمونيست و احزاب غيردولتي بوده است... كروبي در اين سفر با شماري از مقامات حزب كمونيست چين ديدار خواهد كرد.